سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۴)

وبلاگ: خواب زمستانی

72802_135739016613522_1972305207_nمریم مومنی نویسنده وبلاگ، خواب زمستانی از سال ۲۰۰۴ تاکنون می‌نویسد. با اینکه او هرازگاهی به روز می‌شود اما متاسفانه آرشیو او از کار افتاده است. به همین خاطر من نتواستم نگاهی به بایگانی او بیاندازم. مریم نوشته‌های خوبی دارد و گاهی هم ترجمه می‌کند بعنوان نمونه یکی از ترجمه‌های داستان کوتاه «عشق نابینا و ناشنواست» اثر جاناتان سفران فوئراست. او همچنین به عکاسی علاقه دارد و می‌توانید برای دین عکس‌های او به فتوبلاگ‌اش مراجعه کنید.  

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۳)

وبلاگ: خیال تشنه

حمیرا طارمی، نویسنده  وبلاگ خیال تشنه مقیم کشور سوئد است و از سال ۲۰۰۳ می‌نویسد. او شاعر و تا کنون چهار دفتر منتشر کرده است. یکی از کارهای با ارزش او پروژه مجله کودکان،  با نام «باکا» است که کانون نویسندگان سوئد، موافقت کرده صاحب امتیاز این مجله باشد و هزینه آنرا به مدت دو سال، اداره ارث عمومی سوئد به عهده گرفته است.  هدف مجله، تشویق کودکان، برای نوشته داستان و شعر است. مجموعه داستان و شعرهای کودکانی که حمیرا با آنها کار می‌کند در کتاب «آن گوهر دفن شده» بازتاب یافته است. این وبلاگ از سال ۲۰۱۰ تاکنون بروز نشده است. با هم یکی از شعرهای حمیرا، را بخوانیم:

   بی خبری مغمومش

معصومیت سکوتش

بکارت گل بوته‌های لبخندهایش

و قلب باورهایش

با خارهای پدر سالار ذهن تو

دریده  می‌شود

اما

در پیله پیراهن مدرنیته

پروانه خواهد شد   

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۲)

وبلاگ: خوابگرد

به وبلاگ خوابگرد نگاه می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که از کجا شروع کنم. یادم می‌افتد در سال ۱۳۸۴ با رضا شکرالهی، نویسنده وبلاگ rezaخوابگرد به گفتگو نشستم. آنروز پیش‌درآمدی بر آغاز گفتگو نوشتم که حال و هوای روزی را که برای اولین بار وارد وبلاگ خوابگرد شدم  بیان می‌‌کند. نوشته بودم: «از میدان بیست و چهار اسفند راه می‌افتم، از آن پیاده‌رو که کتاب‌فروشی‌هایش به‌‌دنبال هم صف کشیده‌اند عبور می‌کنم،  بی‌شتاب! بارها و بارها از آنجا گذشته‌ام. گاه می‌ایستم و به ویترین‌های‌ پر از کتاب نگاه می‌کنم و راه می‌افتم تا به انتشاراتی محبوبم  برسم. آن‌جا چون همیشه درنگ خواهم کرد. از پشت شیشه‌ی تمیز و براق ویترین به کتاب‌ها نگاه  می‌اندازم، شاید چیز تازه‌ای منتشر شده باشد. به ‌درون سرکی می‌کشم.  شاملو نشسته است آنجا و دورش و برش را چند نفری گرفته‌اند، نام نیمایوشیج برده می‌شود، انگار دارد از نیما می‌گوید. می‌روم تو! می‌ترسم اگر سلام کنم رشته کلام را پاره کرده باشم، پس خاموش دل به گفت‌وگو می‌سپارم. زمان به تندی از برابرم می‌گذرد. آیدا، که وارد می‌شود، همه‌ی سرها به سمت او برمی‌گردد. شاملو باید برود خانه. از آن‌جا باید سری هم به «کافه فیروز» زد. وارد که می‌شوی، بوی قهوه و شیرینی و دود سیگار در فضا پیچیده است. خیلی‌ها نشسته‌اند، چندتا چندتا دور میزها، خیلی‌ها که امروز دیگر در بین ما نیستند. فرهادِ خواننده با آن پوستین معروفش وارد می‌شود. بی‌حوصله با نگاه محزونش دوری میِ‌زند و بی‌آنکه چیزی بگوید، غیب می‌شود. همین‌که وارد «خوابگرد» می‌شوم، احساس می‌کنم همان‌جا هستم،  بیست و چهار اسفند، شاهرضا، همان پیاده‌رو، کتاب‌فروشی‌ها، ویترین‌های تمیز پر کتاب، انتشاراتی محبوبم، کافه فیروز و… نوستالژی… گاهی ساعت‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های «خوابگرد» پرسه زده‌ام، انگار که دنبال چیزی می‌گردم که سال‌هاست گم کرده‌ام. همه‌چیز در خوابگرد زیباست، از نثر فاخر رضا، گرفته تا قالبش،  همه‌جا نوعی هارمونی و هماهنگی به‌چشم می‌خورد و همان لحظه در می‌یابی که وبلاگ برای نویسنده‌‌اش جدی ‌است، مثل زندگی! گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده وبلاگ خوابگرد».  

رضا شکراللهی، یکی از قدیمی‌ترین بلاگرهای ایرانی است که از سال ۱۳۸۱ تاکنون می‌نویسد. اگرچه وبلاگ او را، از جمله وبلاگهای می‌دانند که تنها در حوزه ادبیات فعال است اما به باور من، او پست‌های متنوعی از نوع دیگر هم دارد. رضا، وبلاگ دیگری در دل خوابگرد با نام پنجره‌ی پشتی دارد که محمدحسن شهسواری در آن می‌نویسد. لنیکده وبلاگ، پر از لینک‌های جالب است که کار خوانندگان خوابگرد را برای یافتن مطالب خواندنی آسان می‌کند. در این لینک‌ها، سلیقه رضا، ستودنی است. یکی از گزینه‌های خوابگرد، جایزه‌ی بهرام صادقی است که فرصت بی‌نظیری می‌دهد به نویسندگان جوان، که در حوزه داستان کوتاه قلم می‌زنند. این جایزه به هیچ نهاد دولتی و غیردولتی وابسته نیست. دبیر جایزه‌ی بهرام صادقی، رضا شکراللهی است.  رضا، به درست نویسی فارسی بسیار حساس است. و معتقد است که زبان فارسی، زبان ملی ماست و چه بلاگر باشی و چه ژورنالیست و یا نویسنده،  باید از غلط نوشتن خوداری کنی. سالها پیش هم غلط‌نامه‌ای  نوشت که موجب بحث‌های زیادی در وبلاگستان شد. عده‌ای معتقد بودند بلاگر آزاد است هر طوری که دلش می‌خواهد بنویسد و البته تعداد دیگری از جمله خودم با نظر رضا موافق بودیم. اگر بخواهم در مورد خوابگرد  بیشتر بنویسم داستان دراز دامن خواهد شد. پس قصه را کوتاه می کنم و تنها به این اشاره دارم که رضا، سنتور را در هنرستان اصفهان آموخت و مدتها نواختن سنتور را ادامه می‌دهد تا سال ۱۳۷۵ که بقول خودش: «احساسم عوض شد و سه‌تاردستم گرفتم».  

 

 

 

 

 

 

 

 

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۱)

وبلاگ: حکایتهای شهربانو

baghermousavi-370x210حکایتهای شهربانو، یکی از وبلاگهای مورد علاقه من است. نویسنده آن شهربانو باقرموسوی، که تحیصلاتش در رشته روانشناسی کودک است از سال ۱۳۸۴ می‌نویسد. اولین وبلاگ‌اش را در پرشین‌بلاگ، با نام زن متولد ماکو راه انداخت. شاید بعلت آنکه در ماکو بدنیا آمده این نام را برای بلاگ‌اش انتخاب کرده است. آگوست ۲۰۱۴ به بلاگ اسکاپ، به قول خودش اسباب‌کشی می‌کند. او که نویسنده و شاعر است، یکی از بلاگرهای پرکار وبلاگستان است که می‌تواند نمونه خوبی باشد برای بلاگرهایی که وبلاگ‌شان خاک می‌خورد و یا کرکره وبلاگهایشان را برای همیشه پایین کشیده‌اند. مطالب وبلاگ بسیار متنوع است. برخی نوشته‌های او بیشتر به داستان کوتاه می‌‌ماند با نثری زیبا که خواننده را به دنبال خودش می‌کشاند. بعنوان نمونه بخش از پستی با نام آن روز که والنتین بود‌ن: «آن روز والنتین بود، سالروز عشق مستی، سوختن و خاکستر شدن، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می‌کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم، برای همدیگر عشق‌نامه می‌خواندند. قلب سرخ و بوسه‌های آتشین به یکدیگر هدیه می‌دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می‌‌بوسیدند خیره نگاه می‌کرد. گاهی زیر لب زمزمه می‌کرد و غر می‌زد. گوئی مادربزرگم کنارم نشسته و یک ریز غر می‌زند: تو حیاوا لعنت قیز، آتاوا لعنت خاریجه! ( تف ! لعنت به حیایت دختر! بر پدرت لعنت خارجه!) آخرالزمان شده است به خدا! دختر که نباید به پسر دوستت دارم بگوید. پسر که به اندازه کافی از خود راضی هست دیگر، قولتوقلارینادا قارپیز یئرله شدیرمه ک نه گرک ( هندونه زیر بغلش گذاشتن چه لزومی دارد. ) مرحومه مغفوره سر از قبر بیرون بیاور و ببین در این خارجه چه قیامتی برپاست …». شهربانو، وبلاگ دیگری در بلاگفا دارد که آن را به آموزش دستورزبان  فارسی و ترکی آذریایجانی اختصاص داده است و همچنین وبلاگی هم در بلاگ اسپات که در آن کار ترجمه اشعار ترکی آذری را به فارسی منتشر می‌کند . از او تاکنون چهار کتاب با عنوان سیاه مشق‌های یک معلم دفتر اول تا چهارم، بچاپ رسیده است که علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب‌ها را در آمازون تهیه کنند. شهربانو، یکی از باوفاترین همکاران ما در بلاگ‌نیوز بود.

 

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۰)

وبلاگ: حرف حساب

hhheaderletterعرفان خیراندیش، نویسنده وبلاگ، حرف حساب، از سال ۱۳۸۵ می‌نویسد. بیشتر مطالب وبلاگ سیاسی است. این بلاگر رویدادهای مهم ایران را نقد و بررسی می‌کند. بیشتر نوشته‌های عرفان، در مورد جنبش سبز است. او می‌نویسد: « ایران هویت و شناسنامه‌ی تازه‌ای پیدا کرده است. ایرانیان با سر افراشته ایرانی بودن و آئین هایشان را به جشن می نشینند و به جهانیان معرفی می‌کنند. روز اول فروردین بریتیش میوزیوم (موزه بریتانیا) شاهد جمع بزرگ ایرانیانی بود که با سربلندی نوروز را شادمانانه جشن می گرفتند و با انگشت های پیروزی بر افراخته و نماد‌های سبز، ایرانی دگرگون شده را به بازدید کنندگان خارجی نشان دادند. عکس‌ها و ویدئوی زیر شکوه حضور ایرانیان بخصوص هم خوانی حماسی و جانانه‌ی سرود ای ایران و علامت های پیروزی بر افراشته ی مردم را نشان می دهد. جنبش سبز با شادمانی در اولین روز فروردین ماه نشان می دهد که با شادی پیوندی عمیق دارد و راه سبز امید را می خواهد شادمانانه زندگی کند.» آخرین پست او در تاریخ ۱۳۹۲ را منتشر شده است.

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۲۹)

وبلاگ: حباب

13342968_10208148410080488_8932535623467083332_nیاسر میردامادی، نویسنده وبلاگ حباب، از سال ۱۳۸۳ می‌نویسد. وبلاگ او هم درحلقه ملکوت، قرار دارد. نثرش پخته و زیباست. بیشتر مطالب وبلاگ در حوزه دین، بویژه اسلام است. شاید بخاطر رشته تحصیلی او در الهیات است. اما یاسر به موضوعات دیگری چون، سیاست، جامعه، فلسفه و احوال شخصیه هم می‌پردازد. از سال ۱۳۹۰ وبلاگ‌اش خاک می‌خورد و هیچ پستی منتشر نکرده است. این پست کوتاه و بامزه او را با عنوان الاهیات فیسبوک را با هم بخوانیم: «امروز ظهر، خطیب جمعه‌ی صوفی خانقاه نقش‌بندی، که موقع خطابه به جای شمشیر یا اسلحه به عصایی بلندتکیه می‌زند، برای بیان قدرت مطلق و قاهره‌ی خداوند چنین استدلال کرد: به گوگل بنگرید که از طریق جستجو در آن می‌توانید بی‌شمار اطلاعات به دست آورید، به فیس‌بوک بنگرید که از طریق آن می‌توانید با پانصد میلیون نفر ارتباط بگیرید، آن‌گاه از خود بپرسید: آیا خدایی که خالق سازندگان گوگل و فیس‌بوک است، قدرت‌اش بسا بیش از این‌ها نیست؟»

وبلاگ: حوا، این وبلاگ بسته شده است.