سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی ۴۷

فرنوش مهرفروزانی یکی از بلاگرهای قدیمی و پراحساس وبلاگستان است. او که زنی تنها با دو کودک یک و سه ساله بود برای نوشتن روزهای زندگی‌اش با دو کودک خردسال وبلاگ را کشف می‌کند و نوشی و جوجه‌هایش پا به دنیای بیکران وب می‌گذارد و در مدت کوتاهی یکی از وبلاگ‌های محبوب و پرخواننده وبلاگستان می‌شود. نخستین پست او را که می‌خوانی احساس می‌کنی با فردی صادق و صمیمی روبرو هستی که نمی‌خواهد سر خوانندگانش کلاه بگذارد. فرنوش، در نوامبر سال ۲۰۰۲ در اولین پست‌اش با عنوان نوشی می‌نویسد:  سلام. من عنوان اين وبلاگو از راز مگو دارم. يه وقتی که به پول احتياج داشتم اون پولی به من رسوند و روی پاکتش نوشت: «برای نوشی و جوجه‌هاش». راستش من زن گرفتاری هستم. دو تا جوجه دارم که با دنيا عوضشون نميکنم و بنا به دلايل خاصی متاسفانه من در بزرگ کردن اين بچه‌ها کاملا تنها هستم. نه خانواده‌ام کنارم هستن و نه همسرم. مشکلات مادی‌ام که ديوانه‌ کننده است. تنها دلخوشی من، بچه‌هام و اين کامپيوتره و البته اينترنت، اونم تازه به شرطی که پول برای خریدن اکانت باشه. جدی می‌گم هیچ حقه‌ای در کار نیست. تازه اينا رو هم می‌گم واسه اینکه اگه يه مدتی پيدام نشد بدونين فقط به اين خاطره که پول نداشتم! راستش مایلم خاطرات جوجه‌هامو بنویسم. ممکنه خواننده نداشته باشه اما به هر حال اینم واسه خودش وبلاگيه دیگه!
چند سال بعد پست‌های منتشر شده شش ماه اول وبلاگ‌نویسی او کتاب می‌شود. بخش‌های کتاب بیشتر به زندگی کودکانش مربوط می‌شود و نه دل نوشته‌های شخصی خودش، البته حالا که بچه‌ها بزرگ شده‌اند حضور آنها در نوشته‌های این بلاگر کم رنگتر شده است. من یکبار برای مصاحبه از او دعوت کردم که بدلایلی که برایم شرح داد از این گفتگو منصرف شدیم. این بلاگر خودش را برای خوانندگانش چنین معرفی می‌کند: من فرنوش مهرفروزانی هستم که در اینجا با اسم نوشی به نوشتن مشغولم. نوشته‌های من روایت خاطرات روزمره منه از زندگی با بچه‌هام که اونها رو به اسمهای آلوشا و ناشا معرفی کردم. سال هشتاد و یک یعنی زمانی که من شروع به نوشتن این نوشته‌ها کردم اونها یازده ماهه و سه ساله بودن.
فرنوش هم‌اکنون در کانادا زندگی می کند.
 
 
 



فیسبوک و بلاگرها

خیلی‌ها کم کاری بلاگرهای ایرانی را در ظهور پدیده شبکه‌های اجتماعی بویژه فيسبوک می‌دانند. اگر چه این نظر تا حدودی درست است اما تنها بخشی از واقعیت است. من قبلا در یکی از پستهایم نوشتم: «برخی کسادی بازار وبلاگ‌ها را به گردن شبکه‌های اجتمایی می‌اندازد. اگرچه خیلی از بلاگرها در فيسبوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی حضور دارد اما این دلیل چندان کافی و درستی نیست. به باور من همه چیز با جنبش سبز شروع شد. در آن روزها وبلاگ‌ها پر مطالب بقول معروف سبز بودند. روزی نبود که بلاگرها تحلیل سیاسی نکنند، آنها اخبار جنبش سبز را پوشش می‌دادند، از مردم در کشورهای مختلف می‌خواستند در حمایت از سبزها به خیابان بیایند و خلاصه وبلاگ‌ها خواب  و خوراک نداشتند. سرکوب خشن و وحشیانه  جنبش سبز به فرمان علی خامنه‌ای و رییس جمهور احمدی‌نژاد با رمز «فتنه»، همه مردم و ازجمله بلاگرها را شوکه کرد. با اینحال آنها مدت کوتاهی  به نوشتن مطالب اعتراضی ادامه دادند و بعد کم کم سکوت بر وبلاگستان حاکم شد. مامورین سرکوب حکومت اسلامی، علاوه بر قتل رساندن و دستگیری معترضین در داخل ایران، بلاگرها و در مواردی خانواده آنها در ایران را تهدید به مجازات کردند. بقول خودشان ۳۰ هزار بلاگر بسیجی را برای شناسایی و چک نوشته‌های وبلاگها  آماده جهاد اینترنتی کردند.». دلیل دیگر من این که ممکن است برخی از بلاگرها دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشند یا شاید فکر می‌کنند خوانندگان نوشته‌های آنها در فيسبوک بیشتر است. هرچه باشد به‎باور من، هیچ چیزها جای وبلاگ را نمی‌گیرد. وبلاگ اولین نشریه  واقعا دموکراتیک جهان اینترنت بود که همه کاره آن تنها یکنفر بود. وبلاگ برای اولین بار در تاریخ انسان، اجازه می‌دهد تا شهروند عادی در هر گوشه‌ی جهان هرچه دلش می‌خواهد بدون ترس از سانسور و رژیم‌های دیکتاتوری بنویسد. امروز چنان امکاناتی برای بلاگرها فراهم شده که نوشته‌هایش را  می‌توان  به  هر زبانی خواند. باری برای من شبکه‌های اجتماعی مثل لینکده می‌ماند. هر پستی که در وبلاگ می‌نویسم در این لینکده‌ها به اشتراک می‌گذارم و امیدوارم بلاگرهایی که به کارشان علاقه دارند همین کار انجام دهند تا فیسبوک نشینان برای خواندن مطلب به وبلاگ شما بیایند و بدین ترتیب آنها را کم کم به فرهنگ خواندن در وبلاگها عادت دهیم. به باور من هدف اولیه بنیانگذار فیسبوک این شاید بود که محلی برای ارتباط دوستان صمیمی ایجاد کند. اما همانطور که می‌بینید امروز  به یک تجارتخانه عظیم تبدیل شده. مثلا من در فیسبوکم ۶۹۵ دوست دارم که بجز تعدادی که می‌شناسم و دوستانم هستند بقیه را نمی‌شناسم و در این مدت ندیده‌ام  یکی از آنها نوشته‌های من را لایک کنند یا  حتی تولدم را تبریک بگویند. حال حساب کنید آدمی که ۵۰۰۰ دوست دارد در چه وضعی است. امروز فیسبوک به مجله‌هایی  می‌ماند که در آرایشگاه‌ها فراوانند و تا نوبتت برسد آنها را ورق می‌زنی و هرگز بفکر خرید این مجله‌ها نمی‌افتی. در این مورد باز هم می‌نویسم.

بیلی و من: امیدوارم دوستان در وبلاگ کامنت بنویسند و نه در فیسبوک!




نوستالژی شماره ۲

دیشب  داشتم وب آرشیو،  پرسه می‌زدم. راهم را کج کردم و وارد آرشیو وبلاگ ف.م. سخن شدم. همینطور که صفحه را ورق می‌زدم چشم به مطلبی افتاد که در مورد فیلتر شدن بیلی و من نوشته بود. یک عکس پر معنی را هم  چاشنی کرده بود. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم خودتان بخوایید:

نوشته: ف.م. سخن

بيلی و من به جمع زندانیان مجازی پیوست!

در عالم مجاز، چیزهایی هست مشابه عالم واقع. فيلترينگ را هم مي‌توانيم به زندان مجازی حکومت اسلامی تشبيه کنيم که در آن، وبسايت‌ها و وبلاگ‌ها را حبس مي‌کنند. وبلاگ‌های سياسي حکم زندانیان سياسي را دارند و وبلاگ‌هاي پورنو و غيره حکم زندانبان عادی. زندانیان سياسي آدم‌های خطرناکی هستند که مي‌خواهند مردم را آگاه کنند؛ حکومت هم طبيعتا رو در روي آنها مي‌ايستد. گاه حکومت، آدمهایی را می‌گيرد و به زندان می‌اندازد که خودشان فکر می‌کنند سياسی نيستند، اما حکومت متاسفانه چنین برداشتي ندارد. مثلا همين زندانی سپاسی تازه وارد، «بيلی و من». بيلی که سگ است و حاضرم شرط ببندم زندانبان حتی اسمش را نمی‌تواند درست تلفظ کند! آقای «من» هم که اهل موسیقی و هنر است و اصلا به نظر نمي‌رسد بخواهد مردم را به شورش و قيام مسلحانه دعوت کند. اسم‌ واقعي‌اش را هم از اول گفته و عکس‌اش را هم سَرْ دَر  وبلاگش چسبانده. پس ایشان را ديگر چرا دستبند زده و به زندان انداخته‌اند؟ جواب فقط در همان يک کلمه‌ای که قبلا گفتم خلاصه می‌شود: آگاهی دادن به مردم. «بيلی و من» يکی از وبلاگ‌های خوب و خواندنی‌ست. مراجعه‌کننده به آن با نويسنده‌ای -ببخشید! بيلی را فراموش کردم؛ نویسندگانی- صمیمی رو به روست که با زبانی صريح، افکارشان را قلمی می‌کنند و اين برای حکومت خطرناک است. زندانیان مجاز بايد بدانند وسط دعوا حلوا تقسيم نمي‌کنند و هر کسی درگیر است مي‌خواهد از خودش دفاع کند. حکومت ما هم که فکر مي‌کند وبلاگ‌نويسان  سپاسی با او دعوا دارند و می‌خواهند او را بزنند (و شاید زياد هم اشتباه نمي‌کند)! پس «سپر» اینترنتی را جلویش می‌گيرد و مثلا از خود دفاع می‌کند. اين «سپر»، البته مثل آبکش سوراخ سوراخ و مثل جگر زليخا پاره پاره است و خاصیت تدافعی‌ی چندانی ندارد ولی هر چه که هست، به حکومت دلگرمی مي‌دهد که چيزی به عنوان مانع، روبه‌روي خودش گرفته و شاید اثرات ضربه را کم کند. سخن کوتاه؛ در مقابل زندانی تازه وارد برمي‌خيزيم و ورودش را خوش آمد مي‌گوييم! اسد جان! به جمع زندانیان سیاسی مجازی خوش آمدی! ۱۷ ژانویه ۲۰۰۷

بیلی ومن: چقدر آنروزها بین ما بلاگرها همبستگی بود!

 




نوستالژی

همانطور که در پست قبلی در مورد پدیده وب آرشیو نوشتم، توانستم اولین وبلاگم را خیلی که زود فیلتر و بسته شد بعد از مدت حدواً ۱۴ سال زیارت کنم راستش خواندن نوشته‌های سابق و در فضای آن زمان برایم لذت بخش و خاطره انگیز بود. بویژه وقتی چشمم به قالب وبلاگ افتاد که با چه زجری آنرا درست و رنگ‌آمیزی کردم، می‌خواستم از شادی پر بگیرم. این قالب را که اولین کارم در دنیای وب بود خیلی دوست داشتم. همین دیشب رنگ وبلاگم عوض کردم تا شبیه قالب قدیمی‌ام شد. جالب آنکه همان شب اولین پستم را با نام روز اول بعلت ناشیگری نتواستم  به روز کنم. یک روز تمام با وبلاگ ور رفتم تا توانستم اولین پست‌ام  با عنوان «روز دوم» را برای فارسی زبانهای جهان منتشر کنم. با هم اولین پست وبلاگم را می‌خوانیم:

روز دوم

ديشب برای اولين بار صاحب وبلاگ شدم! مطلب کوتاهی نوشتم که شوربختانه يا به دليل فنی يا ناشیگری من به روز نشد برايم مقدور نيست آنچه را که نوشته بودم تکرار کنم نه در ذهن مانده و نه آن حال و هوای ديشب. اگر چه تا کنون اينجا و آن جا چيزی نوشته‌ام و هر از گاهی آشفتگی های دل و ذهن را به ثبت رسانده‌ام ولی تا ديشب از قدم گذاشتن در دنيای وبلاگ پرهيز داشتم هرچند وسوسه‌اش هميشه بود. ديشب انگار انگيزه‌اش در من بيدار شد، گوئی دوست دارم با نسل جوان امروز به نوعی رابطه بر قرار کنم و از جوانان ديروز برايشان بگويم که چيزها ديده‌اند بر روی زمين. از نسلی بگويم که چند سال قبل يا بعد از کودتای بيست وهشتم مرداد هزاروسيصدو سی‌ و دو بدنيا آمد و يکی از پيچیده‌ترين دوره تاريخی خانه پدری را تجربه کرده است و امروز، اين برف را / ديگر / سر باز ايستادن نيست / برفی که برابروی و به موی ما می‌نشيند. راستش قصد خاطره نويسی ندارم، اصلأ نميدانم چه بايد و نبايد بنويسم. فردا معلوم خواهد شد. نام واقعی‌ام را روی وبلاگم گذاشتم چون چيزی برای پنهان کردن نداشتم. طراحی و کار روی وبلاگ را گذاشته ام برای بعد و بايد اعتراف کنم که در امورات کامپيوتر ناواردم و اگر نازنينی پيدا شود و دستم را بگيرد تا نيفتادم ز پا ممنون می‌شوم. سه شنبه، 5 خرداد، 1383 ساعت 15:16

این  عکس هم قالب قدیم:




خدا پدر ف.م. سخن را بیامرزد!

یکی از خبرهای خوش این روزهای خاموش وبلاگستان این بود که دوست قدیمی مستعار نویس من یکباره غیر مستعار نویس شد. ف.م. سخن را می‌گویم. او به اضافه این که آفتابی شد، وبلاگ تر و تازه‌ای را هم راه انداخت. در مورد ف.م. سخن در ادامه سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی، مفصل خواهم نوشت. همینجا این خبر را هم بدهم که بزودی کار معرفی وبلاگهای کلاسیک را شروع خواهم کرد. البته نه به صورت سابق که بترتیب الفبا بود بلکه هربار وبلاگی را به سلیقه خودم انتخاب و معرفی می‌کنم. باری از نتایج میمون و مبارک وبلاگ نویسی ف.م. سخن این بود که در یکی از پست‌های جدیدش با عنوان « دوستان بلاگر! آیا می‌دانید …» سایتی را معرفی کرد که سالها دنبال چنین چیزی بودم. این سایت که وب آرشیو نام دارد از خلقت آدم و حوا تاکنون تمام مطالب وبلاگها، کامنت‌ها و وبلاگهایی در که  لینکدونی گذاشته‌ایی آرشیو کرده است حتی وبلاگی که حکومت اسلامی ایران فیلتر یا هک کرده است. وب آرشیو در معرفی خود می‌نویسد: آرشیو اینترنتی ۵۰۱ یک کتابخانه غیر انتفاعی است. این کتابخانه در سال ۱۹۹۶ تاسیس شد تا دسترسی جهانی به همه دانش فراهم کند. ما آثار منتشر شده در وب را جمع‌آوری می‌کنیم و آنرا در شکل دیجیتالی در دسترس همگان می‌گذاریم و …این همه را گفتم تا داستان خودم را نقل کنم. اولین وبلاگم با نام بیلی و من در روز سه‌شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۳ ساعت ۱۱: ۵۳ در پرشین بلاگ راه انداختم و اولین پستم « اولین دعوا»  را با نام واقعی خودم منتشر کردم. درست در دهمین پستم با عنوان قدر ت خانم در وبلاگم را تخته کردند که مجبور شدم به وبلاگ فعلی کوچ کنم. دردناک این بود که با فیلتر شدن وبلاگ تمام نوشته‌ها و کامنت‌ها دود هوا شدند. تا دیشب عصر (دوشنبه نهم اکتبر) با فرهاد یعنی ف.م. سخن تصویری در مورد انتقال آرشیو وبلاگ قدیمی‌اش به محل جدید صحبت می‌کردیم که وب آرشیو را معرفی کرد. از او خواستم مطلبی در این مورد بنویسد تا شاید بلاگرهایی که نمی‌دانند متوجه این منبع بی‌نظیر بشوند. خلاصه دیشب تا بوق سگ توی این سایت پرسه زدم و نه تنها تمام نوشته‌هاین را پیدا کردم حتی لوگو اولین  وبلاگم در  پرشین بلاگ که سعید حاتمی عزیزم  برایم درست کرده بودم. این لوگو برای همیشه لوگوی اصلی بیلی و من می‌‌شود.