بیاد بیلی

20430140_10213584515746374_2370771421018988351_nدوشنبه سی و یکم جولای، همکار مهربان و با وفای این وبلاگ را از دست دادم. بیلی چهارده سال و هفت ماه عمر کرد. با آن که سنی از او گذشته بود، همیشه شاد و شنگول و دوست داشتنی بود. این  اواخر بیلی، از بیماری قلبی رنج می‏ برد. ماه پیش چندین بار دچار حمله شدید قلبی شد که در این حالت به سختی نفس می کشید. هربار که به دکترش مراجعه می کردیم، آمپولی می زد و یک بسته قرص، می دانستم که این معالجه ها بی نتیجه خواهد بود. هفته گذشته، بیماری او تشدید شد. بطوری که در هر یک ساعت چند بار دچار حمله قلبی می شد. بیحس و ناتوان به حالت خفگی روی زمین می‏ افتاد. دکترش گفت: «بیلی به پایان راه رسیده و اجازه ندهیم بیشتر از این زجر بکشد». باری، دوشنبه به مطب دکتر رفتیم. نخست یک مسکن قوی به او تزریق کرد. بعد از گذشت ده دقیقه، آمپول مرگ را از در طریق پای کوچک او … چند دقیقه بعد با چشمان درشت سیاهش به من نگاه کرد و آنگاه در آغوشم جان سپرد. بیلی سگ مجبوب وبلاگستان بود. اصولا خوانندگان وبلاگ بیشتر حال او را می پرسیدند تا من! بیلی از طریق نگاه، حرکت گوشهای و دم و صداهای مختلف با من حرف می زد و اینکه می گویند «حیوان زبان بسته» عقیده ای کاملا نابجاست. بیلی نه تنها با من ارتباط برقرار می کرد بلکه تمام حالتهای روحی و نوسانات احساسی ام را می فهمید و درک می کرد. در این مورد تجربه و داستانهای بسیاری دارم که نقل آنرا به فرصتی دیگر می سپارم. در این سالهایی که با بیلی زندگی کردم از او جز عشق، دوست داشتن، مهربانی، محبت و وفاداری چیز دیگری ندیدم. در عین حال از او چیزها آموختم. در اینجا لازم می دانم از دوستانی که در فیسبوک و یا از طریق ارسال ایمیل با من همدردی کردند تشکر کنم. 

آقا بیلی خان
آقا بیلی خان

ژست مقابل دوربین
ژست مقابل دوربین

چی گفتی؟
چی گفتی؟

خسته
خسته

خواب
خواب

همسر و دختر بیلی
همسر و دختر بیلی

دختر بیلی
دختر بیلی

بیلی و دخترش
بیلی و دخترش

پشت پنجره
پشت پنجره

بیلی و ببرش
بیلی و ببرش

بیلی و برف
بیلی و برف




بیلی ده ساله شد

بیلی ده ساله شد

امروز ششم فوریه تولد آقابیلی است. ۱۰ ساله شد که بحساب سن آدمیزاد می‌شود ۷۰ سال و البته احترامش واجب. خلق و خوی‌اش عوض شده بیشتر می‌خوابد و کمتر بازی می‌کند. تاکنون چهارتا از دندان‌هایش را هم کشیده‌ایم. وقتی جوان بود عاشق بازی با بچه‌ها بود اما حالا حوصله ندارد مثلا زمانی که نوه‌ام برای دیدن ما می‌آید خودش را زیر میز پنهان می‌کند. گاهی هم چپ چپ به من نگاه می‌کند و می‌گوید فلانی یک چیزی به این نوه‌ات بگو هی دنبالم نکند. ناسلامتی سن و سالی از ما گذشته با تمام این تفاصیل ذره‌ای از عشقش به ما کم نشده و همچنان دوست داشتنی است. تولدت مبارک بیلی جان




بیلی و من و نوبت شما

دهم سپتامبر در برنامه نوبت شما، تلویزیون بی‌بی‌سی، همراه سگم بیلی شرکت کردم. موضوع برنامه دهمین سالگرد وبلاگستان فارسی بود. در اینجا لازم می‌دانم به چند نکته در رابطه با شرکتم در این برنامه اشاره کنم.

۱) شرکت من در این برنامه به مناسبت دهمین سالگرد وبلاگستان فارسی بود و نه دهمین سالگرد جنگ ایران و عراق، یا دهمین سالگرد سینمای هشت، بدیهی است که من بعنوان یک بلاگر از بودن در این برنامه استقبال کردم. قبل از شروع برنامه به آنها گفته بودم که چون نام وبلاگ من «بیلی و من» است، سگم هم خواهد بود. البته به اندازه کافی از فرهنگ ایرانی و نگاهش به سگ با خبرم و آنقدر عقل دارم که متوجه باشم شرکتم با سگ در این برنامه ممکن است جنجال‌آفرین شود. من این ریسک را کردم. اما حضورم با بیلی در بی‌بی‌سی که میلیونها ببینده دارد عامدانه و آگاهانه بود تا نشان بدهم در کشور من سگ این دوست وفادار انسان که هزاران سال است با آدمی زندگی می‌کند و همیشه پاسبان خانه و اموال او بوده است، موجود نجسی است و پلیس و نیروهای امنیتی مرتب علاقه‌مندان به سگ در ایران را تهدید می‌کنند و حتا مجلس اسلامی قرار است لایحه‌ای در تحریم این موجود زیبا تصویب کند.

جالب است که تعدادی از وبلاگ‌های ارزشی حضور ما را در بی‌بی‌سی به تمسخر گرفته‌اند. نویسندگان این وبلاگها اکثرا جوان هستند، تنها چیزی که می‌توانم در پاسخ این تمسخرکنندگان بگویم این است که در آستانه ۶۰ سالگی‌ام، بازهم از برخی از این جوانان سنت شکن‌تر هستم.

۲) قبل از شرکت در برنامه، در واقع زمان آماده سازی، من یک تی‌شرت سبز پوشیده بودم که روی آن به انگلیسی نوشته شده «رای من کو؟» فردی که از طرف بی‌بی‌سی با من در تماس بود و مرا در وبکم می‌دید از من خواست تی‌شرتم را عوض کنم. از این دخالت او در مورد لباسم بشدت عصبانی بودم و می‌خواستم از شرکت در برنامه انصراف بدهم. بعد از آن تقلب بزرگ من ده تا تی‌شرت سبز دارم که روی آن حک شده «رای من کو؟» و همیشه یکی از این تی‌شرتها را به تن دارم. حتا روی زنبیل پارچه‌ای که برای خرید استفاده می‌کنم همین جمله هست. باری تی‌شرت را عوض کردم اما متوجه شدم که بی‌بی‌سی چقدر رعایت حال جمهوری اسلامی را می‌کند که خدای نکرده کاری نکنند تا به قبا و عبای آقایان بر بخورد.

۳) قبل از برنامه قرار بود مجری برنامه از من در باره تاریخچه وبلاگستان سئوال کند و منهم گفته بودم که بعد از گفتن تاریخ وبلاگستان می‌خواهم یادی هم از بلاگرهای زندانی بکنم. همین که برنامه شروع شد مجری از من پرسشهای دیگری کرد که اصلا ربطی به قراری که گذاشته بودیم نداشت. بعد از برنامه ایمیلی برای یکی از تهیه‌کنندگان برنامه شما فرستادم و مراتب نارضایتی خودم را گوشزد کردم، چند روزی گذشت و ایشان پاسخ دادند که در مورد اعتراض شما صحبت کردیم. متاسفیم. همین

پی نوشت: قصد تحریم بی‌بی‌سی را ندارم  اما تجربه‌ای شد تا اگر در آینده در برنامه‌ای شرکت کردم حواسم جمع باشد.




اعترافات بیلی و من

تقدیم به آنهایی که در زیر شکنجه سبعانه کودتاچیان، مجبور به انکار خود شدند.

یک توضیح: این اولین کار جدید من است که منتشر می‌کنم. زبان و لهجه‌ای که بکار برده‌ام برای همگان قابل فهم است. در جایی واژه لری «چوارشه» را بکار برده‌ام که به معنای وارونه و برعکس است. امیدوارم دوستان و خوانندگان این وبلاگ با اظهار نظر در مورد این ویدئو به من در ادامه کارهای بعدی کمک کنند.

با تشکر از مهران عزیز بخاطر ادیت این ویدنو




دختر بیلی

این هم آخرین عکس دختر بیلی، هنوز چشمانش را به روی جهان نگشوده است و تنها ۱۵۰ گرم وزن این دخترخانم سیاه سوخته است. با کلیک روی عکس آنرا در سایز بزرگتر مشاهده کنید

 

دختر بیلی
                               دختر بیلی