My Danish Blog

« March 2006

  

صفحه اصلی

  

May 2006 »


گفتگو با پارسا صائبى نویسنده‌ی وبلاگ پارسانوشت (۱)

دوشنبه، ۴ اردیبهشت، ۱۳۸۵

وبلاگ‌هاى گروهى نتوانسته‌اند جايگاه خود را در وبلاگستان پيدا کنند.

این هم پارسا صائبى در کنار وبلاگش

گقتگویم با پارسا هم به دراز کشید که این دیگر تقصیر من نیست، بقول خودش تریبونی گیرآورده است و می‌خواهد استفاده کند. از آنطرف اختلاف ساعت بین کانادا و دانمارک باعث کندی کار می‌شد چون زمانی که پارسا بیدار بود ما خواب بودیم، ما که بیدار می‌شدیم او می‌خوابید. فعلا این قسمت که آماده است بخوانید تا بعد.

از این‌که دعوتم را برای این گقتگو پذیرفتی بسیار ممنونم و اگر ازما نمی‌رنجی، بدون سانسور از خودت بگو؟

بسيار سپاسگزار هستم از شما دوست عزيز که من را به اين گفتگو دعوت کردى. اميدوارم زياد حوصله شما و خوانندگان عزيز را در آخر کار سر نبرم.
راستش سوال را جالب مطرح کردى و همينجا مى‌توان وارد شد به يک بحث طولانى که اصلاً سانسور کردن خود آدم به چه معنى مى‌تواند باشد ولى فعلاً اجازه بده اين بحث‌ها را حداقل در ابتداى کار باز نکنم و کمى از خودم بگويم.

نامم مستعار است و تقريباً چهار سال است که مى‌نويسم. با اينکه نام واقعى من را عده خيلى معدودى از دوستان که تعداد خيلى کمى از آنها هم وبلاگ‌نويس هستند، مى‌دانند اما اين روزها هنوز ترجيح مى‌دهم با همين نام مستعار به کار نوشتن در وبلاگستان ادامه دهم. آدم مهمى نيستم چه با اسم واقعى چه با اسم مستعار که با دانستن نام واقعى من مشکلى حل شود. خودم هم به اين نام مستعار خو گرفته‌ام و از چند ماه پيش سعى خود را بر اين گذاشته‌ام که طورى بنويسم که انگار با نام واقعى خود دارم مى‌نويسم. انصافاً در اين يکى دوسال گذشته از خودم کم در وبلاگم ننوشته‌ام، خيلى بيشتر از اکثر وبلاگ‌نويس‌هاى معروف و باسابقه که نام غيرمستعار دارند، در مورد خودم و زندگى خود نوشته‌ام و گمان کنم که اين نام مستعار فقط يک نام است و نه چيزى بيشتر. اين هم يک نکته ديگر که لازم بود ذکر کنم اما برسيم به سابقه و رزومه وبلاگى. از حدود چهار سال پيش در فانوس که وبلاگ شخصى خودم بود شروع به نوشتن کردم و دوستان عزيزى هم به آنجا پيوستند و به همت و تلاش آنها وبلاگ گروهى موفقى شد، دوسالى هست که در پارسا‌نوشت مى‌نويسم. چون به سعدى علاقه دارم روز تولد پارسا‌نوشت را به عمد روز اول ارديبهشت انتخاب کرده‌ام و در همين روزها پارسا‌نوشت دقيقاً‌ دوسالش مى‌شود. کار عجيب‌وغريب يا خارق‌العاده‌اى البته انجام نمى‌دهم. وبلاگ‌نويسى معمولى هستم و فعلاً هم در حال نوشتن چيزهاى مختلف. وبلاگ‌نويسى مثلاً فروتن‌ هستم که تئاتر هم البته زياد بازى مى‌کنم و تئاتر بازى کردن را هم البته جزئى از کار وبلاگ‌نويسى مى‌دانم، بعداً اگر فرصتى دست داد در اين مورد توضيحى خواهم داد. مثلاً گه‌گاهى خودم را لوس مى‌کنم و از وبلاگ‌نويسى خداحافظى مى‌کنم که البته تعدادى از دوستان وبلاگستان که گاهى خواننده نوشته‌هايم هستند با اين رويه من آشنا هستند و ديگر حنايم رنگ ندارد. براى همين است که مدتى است که ديگر از وبلاگستان خداحافظى نکرده‌ام و دلم تنگ شده براى اينکار! البته خواننده‌هاى مطالب من کم است و دوستان به عدد کم و به خرد خيلى زياد نمى‌دانم چرا به من لطف زياد دارند، ممنونشان هستم و کاش شايسته محبت دوستان کم تعدادم در پهنه وبلاگستان مى‌توانستم باشم. اين البته يک پپسى بود که شما هم فهميديد براى خودم باز کردم. گهگاه هم رگ لرى تويسرکانى من که از يکى از اجدادم به ارث رسيده است، گل مى‌کند و بى‌خودى عصبانى مى‌شوم يا قهر مى‌کنم، البته زود هم پشيمان مى‌شوم. ناگفته نماند که من مخلص همه لرهاى عزيز و شيرين من جمله شما هم هستم! اما کلاً به قول همشهرى‌هاى عزيزم آدم گوشت‌تلخى هستم. مرز سى سالگى را چند سالى است پشت سر گذاشته‌ام اما هنوز با چهل سالگى هم فاصله زيادى دارم. متولد همدان هستم و آنجا را خيلى دوست دارم. حيف که در کودکى از آنجا به شهر بى‌دروپيکر تهران و حومه آمدم! اسد جان شما لطفاً حواست به تعداد پپسى‌هايى که من دارم براى خودم باز مى‌کنم باش و براى اينکه حوصله خوانندگان هم سر نرود، از اينهمه تعريف از خود دست بکشم و چند جمله را اضافه کنم که مهندس هستم و در همان رشته فنى و در راستاى تجربه کارى خودم در کانادا و در شهر ادمونتون آلبرتا مشغول به کار هستم. همسرى عزيز و مهربان دارم که واقعاً‌ من را دارد تحمل مى‌کند. فرزندى هم فعلاً نداريم. اموراتم مى‌گذرد و از زندگى مهاجرتى خود با وجود سختى‌هاى زياد راضى هستم.

این را همه می دانیم! تو تا حالا صدبار خداحافظی کرده‌ای و پانصدبار عذرخواهی چرا دیگر با فانوس همکاری نمی‌کنی؟

اسد جان چه سوال سختى دارى از من مى‌پرسى. به طور خلاصه مى‌توانم بگويم که کار کردن در وبلاگ‌هاى گروهى عموماً کار سختى است و ريزه کارى‌هايى دارد که کمتر به چشم دوستان خارج مجموعه مى‌آيد. اولين مشکل در کارهاى وبلاگ‌دارى يا همان ديپلماسى در وبلاگستان است و بدليل مشکلات و تنگناهاى ذاتى يک وبلاگ گروهى کار کردن در آنجا آدم را خيلى راضى نمى‌کند. شرح اين قسمت خودش موضوع يک نوشته طولانى است و مجالى براى طرح آن در اين گفتگو شايد نباشد. از طرف ديگر توقعات از وبلاگ‌هاى گروهى بالا است. درى به تخته‌اى بخورد همه انتظار اعلام موضع از يک وبلاگ گروهى دارند. کسى را اذيت کنند همه منتظر هستند آن وبلاگ گروهى واکنش نشان دهد. علاوه بر آن هميشه بايد به وبلاگ گروهى خوراک فرستاد تا به‌روز بماند. آنهم خوراک خوب و با کيفيت و مشترى پسند. آدم در اين چنين وبلاگى خودش نيست. مجبور است رسمى باشد، مجبور است بزرگان را مخاطب قرار دهد و جو آدم را بيشتر از هر کجا در يک وبلاگ گروهى مى‌گيرد. لذت وبلاگ‌نويسى آن هم خيلى کمتر است. (که عامل مهمى هم هست) آدم خودش را در يک وبلاگ گروهى هميشه پشت تريبون و درحال سخنرانى و در مقام پاسخگويى يا اعلام موضع مى‌بيند. در عين حال بايد ملاحظه ديگر نويسندگان را بکند و همپاى آنها رسمى و رسمى‌تر بشود. هر چيزى را نمى‌تواند بنويسد و کم‌کم علاوه بر اينکه سطح توقعات چه از درون و چه از بيرون آن مجموعه بالا مى‌رود، حوزه نوشتارى آدم محدود مى‌شود به چيزهاى مشخصى. ديگران و دوستان عزيز را نمى‌دانم اما من راستش با اين مسائل مشکل شخصى دارم. با اين وجود بعد از بازگشت از ايران مطلبى در نقد سروش نوشتم و در فانوس منتشر شد. از شما چه پنهان هرچه خواستم مطلب بعدى را بنويسم ديدم جوهر قلم من پاک خشک شده است. ديدم کلاس کار فانوس خيلى بالاتر از کلاس کار خودم شده است و فرستادن مداوم مطلب تحليلى و نقد به فانوس هم کار خيلى سختى شده است و هم کم لذت‌تر. راستش دوباره سعى کردم اما نشد. مطلبم نمى‌آمد. ديگر مثل قديم هم نمى‌توانم آنطور بنويسم و تحليل کنم. بيرون آمدن از فانوس تنها منحصر به من نبود و قبل و بعد از من حدود ده تا دوازده نفر تا حالا از فانوس بيرون آمده‌اند. در فانوس هيچ دعوا و درگيرى نيست. مشکل از اين قبيل چيزها است که دامان وبلاگهاى گروهى ديگر را هم کمابيش گرفته است. هر چند دوست نازنين، مهربان و فداکارى چون آليوس عزيز خيلى تلاش کرده‌است آنجا را سرپا نگه دارد و بايد بهش دست مريزاد گفت. اما خوب با واقعيات هم نمى‌شود جنگيد.

آیا فکر می‌کنی این به دلیل ضعف ما در کارجمعی است یا اصولا برمی‌گردد به ماهیت وبلاگ‌های گروهی و نوع مدیریت آن؟

اصل قصه اين است که به خاطر اختلاف زاويه‌اى که بين روحيه کار در وبلاگ گروهى با روحيه فردگرايانه وبلاگ‌نويسى شخصى وجود دارد، وبلاگ‌هاى گروهى نتوانسته‌اند جايگاه خود را در وبلاگستان پيدا کنند. البته نقش ضعف ما در کار گروهى هم کم نبوده است. يادم هست روزهايى را که به دوستان التماس و خواهش و تمنا مى‌کرديم مطلب بفرستند، بعضى‌ها کار را جدى نمى‌گرفتند يا ديدگاه خودشان را داشتند ما هم که جدى مى گرفتيم در اشتباه بوديم. البته آنها هم درگير مشکلات زندگى بودند و فرستادن مطلب تازه و فانوس‌پسند کار راحتى نبود. از طرف ديگر حدود و محدوده کار واقع گرايانه نبود. کار هم جدى بود هم نبود! به صورت جمعى نوشته بوديم همه «احساس رسالت» مى‌کنيم اما کار را در حد يک کار ذوقى مى‌ديديم. در عمل هم طبق معمول همه گروه‌هاى جمعى ديگر، رفاقتى و هياتى کارها را پيش مى‌برديم. خلاصه مشکلات کمبود تجربه کار جمعى هم بود اما اصل اشکال همانطور که گفتم در جاى ديگرى است. وبلاگ گروهى مى‌تواند وبلاگ ناميده شود اما در اصل با وبلاگ تفاوت‌هايى دارد. بله واقعاً با تعريف وبلاگ مشکلات زيادى داريم و به گمان من اين مشکلات هيچگاه حل نخواهد شد و اگر امکانش پيش بيايد خواهم گفت چرا. تنوع خيلى زيادى هم در گونه‌هاى وبلاگى داريم. در حاشيه اين را هم بگويم که منظورم از گونه، نمونه‌هاى متنوع ولى نزديک به هم از وبلاگ‌ها است که شايد بشود به آنها به نوعى تکاملى هم نگاه کرد. با اينهمه وبلاگ گروهى يک گونه‌اى بيشتر متفاوت از ديگر گونه‌ها است. يعنى عنصر مهم لاگ در وبلاگ‌هاى گروهى غايب است. نويسندگان وبلاگ‌هاى گروهى از نوشتن روند اتفاقات معمولى و گزارش کوتاه وقايع زندگى خود در وبلاگ گروهى ابا دارند. ممکن است کسانى بگويند که باکى نيست، مى‌رويم و وبلاگى گروهى مى‌زنيم و چنين مى‌کنيم يعنى عنصر لاگ را هم به تحليل‌ها و نقدها و نوشته‌هاى واکنشى به حوادث روز، اضافه مى‌کنيم. بحث اين است که چرا تاکنون چنين نشده و چنين وبلاگى گروهى به وجود نيامده است. گمان کنم اينکار نشدنى باشد. بحث را طولانى نکنم.

اوایل با امضای س.ع. دشمن شناس بیشتر طنز می‌نوشتی کاری که به نظر من هم ذوقش را داری و هم استعدادش، برخی از طنز نوشته‌هایت واقعا عالی است آیا بهتر نیست به جای این همه پراکنده نویسی روی این کار تمرکز کنی؟

اسد جان هر چه سوال سخت سخت را از من مى‌پرسى‌ها! ما همه‌اش منتظر تعريف وبلاگ، وبلاگستان، بحث شيرين مستعارنويسى، هرزه‌نويسان و اين چيزها هستيم که برويم بالاى منبر و چيز‌هايى را که آماده کرده‌ايم خطابت کنيم، حالا به ما که رسيد شايعه شد؟! به روى چشم. عرض شود که شما لطف دارى. شخصيت دشمن‌شناس در اصل زاده همان استرس‌هاى فانوس‌نويسى بود، در کنار مطالب جدى فانوس لازم بود چيزهايى هم به طنز نوشته شود. خلاصه بار خورد و رفتيم. يکهو ديديم که طنز‌نويسى چه کار سختى است. بعضى از نوشته‌هايم بد از آب در نمى‌آمدند اما تعداد زيادى از آنها يخ و بى‌مزه بودند. راستش را بخواهى خودم از کار طنزنويسى بدم نمى‌آيد ولى از طنزنويسى سياسى زده شده‌ام، هرچند طنزنوشته‌هاى سياسى وبلاگستان را هنوز به دقت می‌خوانم. ما که دستمان از جامعه ايرانى کوتاه است اما به نظر من طنزنويسان ما خودشان را به دردسر رفتن به داخل جامعه نمى‌اندازند. حاکميت ما به حد کافى کارهاى خنده‌دار انجام مى‌دهد و مردم خودشان جوک و طنزشان را مى‌سازند. طنز را بايد به ميان مردم برد و از خود آنها با زبان طنز انتقاد کرد. با نام دشمن‌شناس هم اگر بخواهم طنز اجتماعى بنويسم کار زيادى نمى‌توانم انجام دهم جز اينکه داخل جامعه ايرانى باشم. البته چيزهايى مى‌توانم در مورد ايرانيان خارج کشور بنويسم ولى اينکار وقت مى‌خواهد و آدم اينکار که من زياد اهلش نيستم. يک چيزى را خوب فهميده‌ام که با زور زدن شايد بشود تحليلى درآورد اما نمى‌شود طنز نوشت.

من با حرف‌هایت در مورد وبلاگ گروهی تا حدودی موافقم و فکر می‌کنم چنین وبلاگ‌هایی که به مطالب متنوع می‌پردازند موفق نخواهند شد مگر اینکه در یک حوزه مشخص کار کنند مثلا کامپیوتر؛ عکاسی، ورزش و... و اما حالا که فکر می‌کنی سوالات سخت را از تو می‌پرسم و برای اینکه باز قهر نکنی و دستمان را وسط مصاحبه توی حنا نگذاری مجبورم یک سوال پش پا افتاده با تو درمیان بگذارم تو چه تعریفی از وبلاگ داری و نگاهت به این پدیده جوان چگونه است؟

چرا قهر کنم اسد جان؟ من تازه تريبونى گيرم آمده و در خدمت شما «لرى کينگ وبلاگستان» به قول آشپزباشى عزيز هستم! عرض شود که موضوع تعريف وبلاگ واقعاً موضوعى بحث‌انگيز و کارى سخت است. تعريفى که من براى خودم دارم اين است که وبلاگ يک رسانه شخصى است که براى رضايت درون در درجه اول و جذب بيشتر مخاطبانى که آنها هم عموماً وبلاگ‌نويس هستند، ساخته مى‌شود. اما حتى اين تعريف هم نياز به ضمائمى براى توضيح دارد. براى تبيين مفهوم وبلاگ، دوستان تشبيهاتى مانند «پنجره»، «پل»، «کافه» داشته‌اند يا تشبيهاتى مانند «بطرى پيام» که از جزاير تنهايى و متروک خود به اقيانوس اطلاعات مى‌سپاريم يا حتى اخيراً تعبيرى نوستالژيک و مذهبى که دوست عزيز نيما قديمى درست کرده است مثل «چاه‌هاى کوفه». اين تشبيهات همه بخشى از مفهوم و تعريف وبلاگ را از زاويه‌ خاص خود نشان مى‌دهند. من هم با اجازه چيزى به اين تشبيهات اضافه مى‌کنم: «صحنه تئاتر». وبلاگ رسانه است و تنها يک دفترچه نوشتارى نيست، نه فقط به خاطر اينکه مى‌شود در آن، تصوير يا فيلم يا راديوبلاگ (پادکست) هم گذاشت، بلکه در درجه اول به خاطر اينکه در وبلاگ با استفاده از زبان وبلاگى نه تنها مى‌نويسيم، بلکه نمايش هم بازى مى‌کنيم. وبلاگ را من غير از تعابير دوستان يک صحنه تئاتر فردى هم مى‌بينم که هر آن آدم خودش در حال بازى کردن نقشى در آن است براى رضايت خود و اصولاً دوست داشتن کار بازيگرى. اين ويژگى مهم وبلاگ است. به دليل توانايى‌هاى زبان وبلاگى شخصيت‌هايى از درون ما هر بار بيشتر متبلور مى‌شود. البته کم نيستند وبلاگ‌نويس‌هاى درون‌گرايى که خودشان را به سختى کنترل مى‌کنند تا تنها يکى دو نقش بازى کنند و در همان چارچوب با توجه به تعريفى که از وبلاگ براى خود دارند به فعاليت بپردازند. مثلاً آنها بيشتر به جنبه‌هاى ديگر وبلاگ مانند محلى براى گپ و بحث‌هاى مختلف مى‌نگرند. اما جنبه‌هاى هنرى وبلاگ هم مهم هستند. ما در هنگام وبلاگ‌نويسى در وبلاگ خودمان بازى مى‌کنيم و تحت تاثير بازى خودمان هم قرار مى‌گيريم. مثلاً وقتى داريم براى کسى جوابيه تند مى‌نويسيم معمولاً در آخر نوشته تندتر مى‌رويم، چون در هنگام نوشتن و رسيدن به آخر کار، چند بار نوشته خود را مى‌خوانيم و در ذهن خود آن نقش را اجرا مى‌کنيم و بعد از خود تاثير مى‌پذيريم و تندتر مى‌شويم! ما در وبلاگ‌نويسى دنبال تصويرسازى هستيم و در وبلاگ‌خوانى دنبال ساختن تصويرى که خودمان دوست داريم. حال ما با خواندن هر نوشته در وبلاگ‌هاى مختلف عوض مى‌شود. اين پديده در خواندن روزنامه به آدم دست نمى‌دهد. در حاليکه در وبلاگ‌خوانى، شوقى آدم را مى‌گيرد براى نوشتن، تصويرى گرفته‌ايم از آنچه که خوانده‌ايم و مى‌خواهيم ما هم يک نقشى در آن بازى کنيم يا به کل بازى را عوض کنيم. شايد نظرى اين باشد که اصولاً زندگى همين‌طور است و ما مرتب با شخصيت‌هاى درون خودمان در حال نقش بازى کردن هستيم اما بايد قبول داشت که وبلاگ اين رفتار را خيلى برجسته و تقويت مى‌کند. لحظه‌اى متهم هستيم و در حال دفاع، زمانى نقش قاضى را بازى مى‌کنيم، زمانى خودمان را آدمى خونسرد نشان مى دهيم، زمانى عصبى و خيلى بيش از آنچه که عصبى هستيم خودمان را عصبى‌تر در وبلاگ مى‌نمايانيم. گاهى ژست روشنفکرى و فيلسوفانه و عبوس مى‌گيريم، زمانى شکلک در مى‌آوريم، زمانى در نقش يک آبزرور علمى دانشمندانه به يک پديده نگاه مى‌کنيم. اين رفتارها تنها به توانايى‌هاى قلمى با به اصطلاح چند قلم وبلاگى داشتن برنمى‌گردد به نظر من اين نقش‌ها را عملاً داريم بازى مى‌کنيم و لذت هم مى‌بريم. اينها به معنى اين نيست که پس وبلاگ‌نويسى مذموم است. ويژگى کار وبلاگ است و اتفاقاً ويژگى جالبى هم هست. البته شايد بخش اعظم سوتفاهم‌ها و دعواهاى وبلاگى به خاطر همين ويژگى هنرى وبلاگ در عين وجود محدوديت‌هاى زبان است. مثلاً يکى داشته نقش شيخ حسن جورى سربداران را در وبلاگ خود بازى مى‌کرده، ديگرى گمان مى‌کرده او دارد نقش عباس آقا سوپر گوشتى فيلم اجاره‌نشين‌ها را بازى مى‌کند. به هر حال زبان وبلاگى در عين توانا و منعطف بودن بشدت سوتفاهم زا است. گفتنى زياد است در اين مورد.

ويژگى مهم ديگر وبلاگ را در شباهت کار آن با برنامه‌سازى تلويزيونى و سرگرم‌سازى مخاطب بايد ديد که کار سختى هم هست زيرا مخاطب وبلاگ، خود برنامه‌ساز شبکه تلويزيون خود است و مرتب دنبال سوژه و ايده‌هاى جديد مى‌گردد و حواسش هست که کدام برنامه خوب و کدام بزن دررو است. بايد او را راضى نگه داشت. خود آدم هم که بايد به رضايت درون برسد. چارچوب‌هايى را هم بايد رعايت کند که حالا اين خودش بحثى جدا است. براى همين است که وبلاگ‌نويسى اگر جدى به آن نگاه شود، کار خيلى سخت و وقت‌گيرى است. شايد براى همين است که وبلاگ‌نويسى آدم دچار قبض و بسط مى‌شود و اين عشق و نفرت‌هاى موسمى هر فرد نسبت به وبلاگ و اين تغيير احوالات همچنان ادامه خواهد داشت. من خيلى حرف زدم. بگذار بقيه چيزها را اگر فرصتى دست داد در لابلاى سوالات مرتبط بعدى مطرح کنم

اینطور که می‌فرمایی یعنی همه ما هنرپیشه‌ایم و داریم تیاتر در می‌آوریم؟ ببین پارساجان تا آن حدی که می‌گویی وبلاگ یک رسانه شخصی است با تو موافقم اما در مورد بخش سینمایی وبلاگ، نمی‌دانم راستش به آن تاکنون فکرنکرده‌ام! من خیلی ساده وبلاگ را پیشگام روزنامه‌های مدرن الکترونیکی می‌دانم با تو جه به جدید بودن این پدیده و اصولا خود کامپیوتر و اینترنت. خب از این موضوع بگذریم دیدم چند بار سخن از «زبان وبلاگی» زدی می شود این موضوع را بیشتر توضیح بدهی؟ منظورت از زبان وبلاگی چیست؟ واگر سعی کنی تعریفت را هم از این شیوه نوشتاری بدهی ممنون می‌شوم؟

بگذار از زبان وبلاگى بيشتر بگويم، بعد شايد برگرديم و دوباره به قضيه تئاتر نگاه کنيم. زبان وبلاگ‌نويسى يا وبلاگى چند ويژگى دارد. اول اينکه عجول است. نه وبلاگ‌نويس و نه وبلاگ‌خوان هيچکدام وقت ندارند و هردو مى‌خواهند به صد جاى ديگر هم سر بزنند. اين عجله، کوتاه و موجز نويسى و در کنار آن سرسرى‌نويسى ويژگى کار وبلاگى است. بعد هم که همه مى‌دانيم اين نوشته‌ها معمولاً در آرشيوها دفن مى‌شوند پس عملاً توان و وقتى براى اينکه يک شاهکار از وبلاگ‌نويسى در بيايد وجود ندارد، البته ديده‌ايم که بعضى از وبلاگ‌نويسان باذوق واقعاً گاهى شاهکار هم در‌مى‌آورند! دوم اينکه زبان وبلاگى بى‌دقت هم هست. اصلاً يک پست طولانى وبلاگ خوانده نمى‌شود، مطالب علمى و سنگين اگر درشان مزه و نمک وبلاگ‌نويسى نباشد، درست خوانده نمى‌شوند. مخاطب وبلاگ آمده چيزى بخواند و تفريحى کند و ببيند دنيا دست کيست و اگر هم شد چيزى ياد بگيرد. خيلى وقت‌ها ديده‌ايم که مطالب خيلى آکادميک و سنگين با ادبار و بى‌توجهى مخاطبين مواجه شده، انتظار دقت در حد دقت آکادميک در وبلاگ‌نويسى انتظار بجايى نيست. سوم اينکه کاملاً تابع شرايط روحى نويسنده است. خوشحال بودن يا افسرده بودن، شاد بودن يا عصبانى بودن نويسنده حتى گاهى در يک مطلب بى‌ربط با زندگى شخصى نويسنده نيز خود را نشان مى‌دهد. البته اين تصوير، لزوماً همان تصويرى نيست که نويسنده مطلب در آن لحظه از خود لابلاى مطلب خلق کرده است. غلو و اغراق هم گاهى وارد کار مى‌شود، يعنى خواننده گمان مى کند که الان نويسنده نشسته است و دارد هر چه آچار و پيچ‌گوشتى است به صفحه مانيتور پرتاب مى‌کند، سيلى به صورت خود مى‌زند، نوت‌بوک را دارد به زمين مى‌کوبد در صورتى که در عمل خود نويسنده آنقدرها هم عصبانى نيست! اين همان هنر نويسنده است که لابلاى کلماتى موجز که مى‌نويسد با زبان وبلاگى نقشى بازى مى‌کند. باز برمى‌گرديم به اين موضوع. ويژگى ديگر زبان وبلاگى نزديکى خيلى زياد به محاوره نويسى و ديالوگ‌هاى کوتاه و موجز نمايشنامه‌اى است. اين ويژگى خاص زبان وبلاگى، به خاطر خصلتهاى خود وبلاگ هم هست. يعنى مى‌شود در داستان‌نويسى و کتاب درآوردن هم اين طور نوشت اما نتايج کار لزوماً يکى نيست. به چند دليل اول اينکه، مطلب وبلاگى داغ داغ منتشر مى‌شود. البته کسانى هستند که مطلبشان را پيش از انتشار چندبار بالا و پايين مى‌کنند ولى هنوز جوهر زنده بودن و حيات در مطلبشان به چشم مى‌خورد. دوم اينکه ارتباط نويسنده و خواننده نزديک است چه از نظر دوطرفه بودن و چه از نظر نزديکى فکرى. مخاطبين خودشان اينکاره هستند و مى‌دانند نويسنده چه مى‌خواهد بگويد و برنامه‌اش چيست. نويسنده دنبال تصويرسازى است، خواننده هم خودش همکار است و تصويرى هم او سريع و بصورت آنلاين مى‌سازد. اين نکته را هم بگويم که زبان وبلاگى زبان خوددرگيرى هم هست. کلاً وبلاگ‌نويسان با خودشان هم درگير هستند. حتى اگر مغرور باشند، باز در نهان با خودشان در جدال هستند. چيزى مى‌نويسند و خوشحال هستند، فردا از نوشتن آن مطلب که به فرض هجو کسى هم نيست، پشيمان هستند. از اين جهت وبلاگ‌نويسى را به بازى گلف هم مى‌شود تشبيه کرد که آدم هميشه با خود در جدال است. به همين خاطر است که وبلاگ‌نويسى پويا و زنده است و واقعاً ويژگيهاى عجيب و غريبى دارد که سالها بايد بگذرد و به تدريج اين ويژگى‌ها توسط اهل فن خيلى علمى‌تر و بهتر شناخته شوند.
اما برگرديم به بحث تئاتر، مثل اينکه منظور من بد فهميده شده است. منظور من اين نيست که وبلاگ‌نويسان دارند نقش بازى مى‌کنند چون مثلاً اداى کسى را در مى‌آورند. حرف اين بود که وبلاگ‌نويسان در کنار کار نوشتن و طرح يک ايده يا نقد يک نظر يا بيان يک احساس به دليل خصوصيات زبان وبلاگى، چنان شخصيتى از وجودشان با نوشته‌شان پيونده خورده است گويى که خود همراه نوشته‌شان دارند قطعه‌اى کوتاه را بازى مى‌کنند. اين موضوع هميشگى و قابل تعميم به همه نيست. گفتم وبلاگ‌نويسان عبوس و درونگرايى هم هستند که گهگاه جز مطالب جدى و روزنامه‌اى چيزى نمى‌نويسند. آنها اساساً وارد حوزه زبان وبلاگى نشده‌اند هر چند که به هر حال وبلاگ دارند و بهتر است وارد اين بحث نشويم که دوباره وبلاگ را تعريف کنيم. اميدوارم توانسته باشم منظور خودم را برسانم. بحث از درستى يا نادرستى منطق يک نوشته، موضوعى است و بحث از اينکه جنبه اى از شخصيت فرد نويسنده در آن نوشته تجلى پيدا کرده موضوع به کل جداى ديگرى است. اين تجلى در جاهاى ديگر هم کمابيش ممکن است باشد، مثلاً در يک رمان يا يک ديوان شعر، اما نمود آن در يک وبلاگ به دلايلى که در مورد زبان وبلاگى گفته شد، بيشتر است. حال اينکه اين تجلى خوب است يا بد، بحث ديگرى هم هست. من معتقدم خوب است چون شخصاً وبلاگ را با نگاهى به رضايت درون تعريف کردم.

گفتگوهای پیشین:

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان بخش: ۱ و ۲ و۳

گفتگو با استاد مجید درخشانی

گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسنده‌ی وبلاگ «میداف»

گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با حسین جاوید نویسنده‌ی وبلاگ «کتابلاگ»

گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»

گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده‌ی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ «امشاسپندان»

گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»

گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»

گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»

گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳

گفتگو با عبدالقادر بلوچ


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۹:۴۳ :::

LINK  |  Comment 31

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان (۳)

یکشنبه، ۲۷ فروردین، ۱۳۸۵

وبلاگستان بشدت خصلت اکتشافی دارد.

مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان

بخش سوم و در واقع آخرین قسمت گفتگویم با مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیستان را آماده کردم برای امروز. برای خواندن بخش‌های ۱ و ۲ این مصاحبه روی اعداد کلیک کنید.

عده‌ای در همین وبلاگستان امروز منکر تاثیرگذاری وبلاگ‌ها در جامعه ایران هستند ( بویژه این فکر بعد از نتایج انتخابات ریاست جمهوری طرفدارانی پیداکرد) و برعکس برخی در مورد نقش آن غلو می‌کنند. نظر تو چیست؟ آیا وبلاگ‌ها واقعا نقشی در حوزه سیاست، فرهنگ و... دارند؟ یا می‌توانند داشته باشند؟

تا امروز که داشته‌اند! اما بايد ببينيم از چه تاثيری با چه شدت و گستره‌ای حرف می‌زنيم. وبلاگ در يک کلام در بين مخاطبان خود تاثير دارد. اما مشکل در تعريف حوزه مخاطبان است. اگر اين حوزه را به بزرگی جامعه ايرانی تعريف کنيم حتما سرخورده خواهيم شد. مساله را طوری ديگر ببينيم: آيا وبلاگستان به کنار، روزنامه‌ها چقدر در ايران نفوذ و تاثير دارند؟ ناشران چقدر؟ نويسندگان بزرگ ما چقدر؟ متفکران و نظريه‌پردازان ما چقدر؟ احزاب ما چقدر؟

اگر تاثير همه اين‌ها محدود است و برای محدوديت هر کدام دلايلی ساختاری وجود دارد چرا فکر می‌کنيم مشابه آن دلايل در مورد وبلاگستان وجود ندارد؟ چرا وبلاگ را بدون محدوده تعريف می‌کنيم؟ به نظر من مقداری از مفاهيم مربوط به وبلاگ بد جا افتاده است و بدون نقد مانده است. ما خوب است در باره خود وبلاگ و دامنه تاثيرات آن هم بحث و تجديدنظر کنيم. وبلاگ با ناکامی‌هايی روبرو بوده است مثل همان بحث انتخابات. درست. اما به نظرم اين فقط می‌گويد که ما بايد در دايره تعريفات خود تصحيحاتی وارد کنيم نه بيشتر.

اگر از ديد نقش‌گرايانه نگاه کنيم بسياری وبلاگ‌ها تنها حلقه‌های گفتگوی خانگی و دوستانه‌اند. راهی برای همدلی‌اند. از چنين نقشی نمی‌توان تاثير اجتماعی طلب کرد. گروهی ديگر ازوبلاگ‌ها بسيج‌گرانه عمل می‌کنند. اما بسيج‌گری به ميزان باز بودن عرصه اجتماعی برای عمل بستگی دارد. اين محدوده وبلاگ است. ديده‌ايد که در بحث خليج فارس وبلاگستان تاثيرگذار بود چون اولا حوزه حوزه درون-اينترنتی بود و بعد هم لابی‌های فشار در اروپا و بخصوص آمريکا بودند. يعنی عمل اجتماعی بر اساس نقطه حرکت وبلاگی امکان داشت. اما انتخابات مساله پيچيده‌ای است. به اين معنا که عنصر سازنده رای فقط تبليغ و بسيج نيست. وبلاگستان چرا بايد انتظار می‌داشت انتخابات را هدايت کند و ببرد؟ تمام ستادهای معين و هاشمی و کروبی و ديگران از رای سازی باز ماندند چرا وبلاگستان را انگشت‌نما می‌کنيم؟ تمام روزنامه‌های اصلاح طلب نتوانستند رای سازی کنند. تمام فعاليت‌های اجتماعی و سخنرانی‌ها نتوانستند. خب وبلاگستان هم يکی از آنهاست. گره مساله را بايد جای ديگری جستجو کرد.

البته اين فروتن شدن وبلاگستان بد هم نيست. چرا که می‌تواند به اين ختم شود که در باره نحوه تاثيرگذاری خود بهتر بينديشد و بی‌گدار به‌آب نزند. چنان‌که اين بازانديشی پس از انتخابات برای کل اردوی اصلاح طلب هم پيش آمده و ضروری شده است. اما وبلاگستان در حال حاضر بهترين مسير را می‌تواند در تشکيل هسته‌های بحث و نقد بپيمايد. مدتی سياست روز را رها کند و به بازسازی فکری بپردازد. از اين هسته‌های فکری و انتقادی که به صورت طبيعی هم شکل می‌گيرد بايد استقبال کرد. اين نوعی همگرايی است که بی‌گمان نتايج خود را خواهد داشت.

وبلاگستان بشدت خصلت اکتشافی دارد. هر روز طرح تازه‌ای در آن پيدا می‌شود. پتانسيل بسيار زيادی برای خلاقيت دارد. چون نيروی فکری جمع کثيری وارد آن می‌شود. خب همه اينها يعنی سرمايه برای وبلاگستان. انباشت اين سرمايه ترديد نبايد کرد که تاثيرگذار خواهد بود. اين جريان دايمی گفتگو و چالش و درگيری فکری و نقد و کشمکش در کار فردی ما تاثيرات خود را آشکار می‌کند. بی ترديد نقد موثر است. و در وبلاگستان همه ما در جريان نقد هستيم. اين نقد حتی اگر درونی هم فرض شود ارزش دارد اما چون ما خارج از وبلاگستان هم دست به کار داريم اين تاثيرات در حوزه کاری‌مان نيز بازتاب خواهد يافت. در يک مدل ايده‌آل می‌توان روزی را ديد که وبلاگستان با جامعه هماهنگ شده باشد. يا در واقع جامعه فاصله بزرگی از وبلاگستان نداشته باشد. فراموش نکنيم جامعه بيرون از ما نيست. ما هم عضو جامعه‌ايم.

با آنچه گفتی کاملا موافقم، تازه چرا راه دور می‌رویم مگر تیراژکتاب در کشور هفتاد میلیونی ما بیشتراز دوتا پنج هزارجلد است؟ درحالی که برخی وبلاگ‌ها بیشترازاین تعداد خواننده دارند از آن گذشته اگر وبلاگ‌ها تاثیری ندارند چرا دولت برای فیلترینگ آنها عزمش را جزم کرده است و اخیرا هم وزیر ارشاد به فکر قانون گذاری برای وبلاگ افتاده است؟ راستی نظر تو در مورد تنظیم چنین قوانینی از طرف دولت چیست؟ با توجه به این که بهرحال موضوع به همه ما مربوط می‌شود.

وبلاگ چون پديده جديدی است قانون هنوز در باره‌اش سرگردان است. در کشورهای غربی هم هنوز روشن نيست که در باره حقوق وبلاگی چه بايد کرد و کدام قوانين رسانه‌ای را اعمال کرد. قانون برای وبلاگ البته لازم است و نظام‌های قانونی و قضايی هم بزودی وبلاگ را تحت پوشش قوانين مناسب قرار خواهند داد. اما بايد ديد اين قانون چه محدوده‌ای را روشن می‌کند و کدام مسائل را پوشش می‌دهد. مساله کپی‌رايت مساله مهمی است چه در حوزه عکس و چه در حوزه مطلب. مباحث مربوط به افترا و انتشار اخبار دروغ و اهانت به اشخاص حقيقی هم حوزه قانونی لازم دارند. يعنی شما بايد از حق شکايت در مقابل رسانه همه جا برخوردار باشيد. وبلاگ هم از آن مستثنا نيست و بايد تن به نظم قانونی بدهد و حدود حقوق افراد و موسسات را رعايت کند. فراتر از اين کليات بايد روی جزئيات قانون پيشنهادی بحث کرد.

اما فيلترينگ داستان ديگری دارد. می‌دانی که فيلترکردن سايت‌های معينی در اينجا هم وجود دارد و مثلا بشدت با سايت‌های پورنوگرافی کودکان مبارزه می‌شود. اما در ايران فيلترينگ بيشتر در رقابت با جريان آزاد اطلاعات انجام می‌شود و نمونه بستن مطبوعات است در عالم وبستان. همانطور که گفتی خود اين رقابت نهادهای دولتی با وبلاگ‌ها يا نگرانی آنها نشانه اهميت وبلاگ‌هاست. من در عين‌حال که قانون داشتن را مهم می‌بينم شفافيت و منطقی بودن قانون را هم مهم می‌دانم. يعنی قانون بايد طوری نوشته و اجرا شود که عرف اجتماعی با آن موافق باشد و منطق آن را بپذيرد.

تاکنون جشنواره‌های وبلاگی متعددی در ایران برگزار شده است که برخی از این جشنواره‌ها هم موضوعات مذهبی داشته است و به نوعی هدایت شده. از آن طرف برخی بلاگرها معتقدند که چنین جشنواره‌هایی را باید خود اهالی وبلاگستان برگزار کنند. بطور کلی تو در این باره چه فکر می‌کنی؟ اصلا با چنین مسابقات و جشنواره‌ها موافقی؟

وبلاگستان عرصه‌ای است که نيروهای مختلف اجتماعی در آن حضور دارند و بر آن تاثير می‌گذارند. نمی‌توان کسی يا گروهی را منع کرد از برگزاری جشنواره يا کار او را ناپسند تلقی کرد. انتخاب برترين‌ها از اين زاويه يا زاويه ديگر هميشه وجود دارد. همين روزها مجله اينترنتی هفت سنگ تازه‌ترين نمونه از اين انتخاب‌ها را انجام داد. روزنامه گاردين هم از اين کارها می‌کند و بهترين وبلاگ‌ها را معرفی می‌کند. من نمی‌‌توانم مخالف اين روندها باشم. اما می‌توانم بگويم نياز روشنی وجود دارد برای تکثر و تعدد اين نوع انتخاب‌ها و جشنواره‌ها. چيزی که مثلا در عرصه سينما و کتاب کمابيش اتفاق افتاده است و نياز به آن شناخته شده است.

من اتفاقا در مورد کاری که هفت سنگ کرد حرف دارم. یکی این‌که این انتخاب بوی رفیق بازی می‌داد کاری که متاسفانه قبل از انقلاب هم رایج بود و حق خیلی‌ها همیشه ضایع می‌شد. دویم این کار، تبلیغی بود برای خود هفت سنگ که تعداد خوانندگانش از وبلاگ تو هم بسیار کمتراست و دست آخر محدود کردن وبلاگ‌ها به هفت‌تا و مجبور کردن افراد به انتخاب. دوستی به شوخی می‌گفت نمی‌دانم چرا هر برتری که در این وبلاگستان انتخاب می‌شود از جماعت اصلاح طلبان است؟ من البته با تو موافقم که نمی‌شود کسی را برای چنين کارهای منع کرد ولی اگر قرار هم هست سالانه وبلاگ‌هایی انتخاب شوند بهتر نیست با صلاحدید خود بلاگرها باشد یا کمیته‌ای از بین خودشان انتخاب کنند تا قواعدی در این راستا تنظیم کنند که مورد قبول دستکم اکثر بلاگرها باشد؟

خب واقع‌بينانه که نگاه کنيم اين حرف‌ها را در باره کدام انتخاب نمی‌شود زد؟! هر انتخابی می‌تواند بوی رفيق بازی بدهد و تبليغ برای انتخاب کننده باشد و انتخاب را محدود کند و الخ. پس راه درست‌اش اين است که برويم سراغ معيارها و به نوعی معيار عمومی برسيم که تا حد ممکن ابژکتيو و ملموس باشد و حداکثر توافق را ميان وبلاگ‌نويسان نمايندگی کند. البته هيچ وقت نمی‌شود با بهترين معيارها هم همه را راضی کرد. مساله فقط وبلاگ‌ها نيستند شما نتيجه ساير انتخابات فرهنگی را نگاه کنيد از جشنواره فيلم ما تا اسکار و از جوايز انتخاب کتاب سال و رمان در ايران تا جايزه‌های مختلف کتاب در همين بريتانيا. ولی مهم است که ما معيار داشته باشيم. آنگاه می‌شود در چارچوب همان معيار ديد که به نتايج قابل دفاعی رسيده‌ايم يا نه.

ضمنا من نفهميدم مگر تبليغ بد است؟ هر ايده خوبی اسباب تبليغ می‌شود مثل همين مصاحبه‌های خودت با وبلاگ نويسان. جهان جهان ايده‌هاست و قاعدتا هر کس ايده خوبی دارد بايد بتواند با عرضه آن به شهرت و نفوذ در خور و متناسب نيز برسد. يعنی اين مشروع است. امور مشروع را نبايد نامشروع جلوه داد.

اما در مساله کميته وبلاگ‌ها من اصولا با چنين کاری موافق نيستم. تعدد مراکز انتخاب و روش‌ها را بايد مغتنم بدانيم و حفظ کنيم. با اين‌همه تا به امروز پيشنهادی عملی هم در چارچوبی که تو می‌گويی مطرح نشده تا ببينيم چقدر عملی است. من گرچه نظرا مخالف‌ام اما عملا اگر طرح خوبی باشد ممکن است به آن رای دهم. تا امروز نبوده است و يکی دو تلاشی هم که شده جواب نداده و نمی‌توانسته بدهد چون روش اتخاذی گذشته-نگر و قديمی بوده است و تقليدی و نه خلاق و هماهنگ با مشخصه‌های اين رسانه جديد.

در باره انتخاب‌های هفت سنگ هم من فقط يک کاستی عمده می‌بينم بر اساس همان چيزی که اعلام شده بود. يعنی قرار بود اگر شما نخواستی به هيچکدام از هفت گزينه رای بدهی گزينه خودت را معرفی کنی. من فهرست اين گزينه‌های رای دهندگان را نديدم در نتايج نهايی.

آن‌چه من گفتم تنها یک پیشنهاد بود، مثلا بخاطر دارم پارسا گفته بود هر بلاگری ده وبلاگ را انتخاب کند یا خودت امسال فهرستی از وبلاگ‌ها را در یادداشتی با عنوان «همه وبلاگ های من» منتشر کرده‌ای. خب! می‌شود از مجموعه این کارها و بحث‌ها و پیشنهادات به نتیجه‌ای رسید. حرف من این است، اگر قرار است کاری معتبر هم در این حوزه شود خود بلاگرها پیشقدم شوند؟

من با روش‌های فردی مخالفتی ندارم مثل آنچه پارسا پيشنهاد کرده است. مشکل از جايی شروع می‌شود که بخواهيم نوعی سازماندهی کنيم. مثلا در پاسخ به دعوت من برای سال-نماهای وبلاگی شماری از دوستان از جمله خودت جواب مثبت دادند و هيچ کس هم به آنها فشاری نياورده بود و کاملا آزادانه اين کار را کردند. اما اين سازماندهی نيست. من هم بشدت مايلم خصلت آزادانه پيشنهادها را حفظ کنم. اما هر نوع کاری برای انتخابات نياز به نوعی پيشقدم شدن و انتظاری برای پاسخ گرفتن عمومی دارد. من در وضع فعلی چنين افقی نمی‌بينم.

شايد راه درست تر در ميان مدت همان ابتکارات فردی باشد از سوی وبلاگ نويسانی که با خوانندگان خود رابطه فعال دارند. اما اين هم پيشاپيش محدوديت‌های خود را دارد. يعنی به همان خوانندگان محدود می‌شود. بنابراين راه حلی برای «همه» وبلاگستان وجود ندارد. يعنی برمی‌گرديم به همان ايده تنوع انتخابات و نظرسنجی‌ها. به همين دليل، نيازی نيست که به هفت سنگی‌ها بپريم که چرا اين کرديد و آن نکرديد. راهش اين است که يک گروه ديگر که فکر می‌کنند نفوذی در وبلاگستان دارند در تابستان يک جشنواره تابستانه وبلاگی–رسانه‌ای راه بيندازند و انتخاب‌های تازه‌ای را برای رای دهی پيشنهاد کنند. يا در پاييز اين کار را بکنند فرضا. به هر حال راه زياد است و تنوع آرا هم بسيار. انتظار نمی‌‌شود داشت يک جشنواره يا نظرسنجی نظر همه را تامين کند. اما هيچ کس هم نبايد در وضعيتی قرار بگيرد که فکر کند منزوی شده است. اين حق همه است که ديده شوند.

نهايتا آنچه می‌توان گفت اين است که به هر حال وبلاگستان دير يا زود متوجه خواهد شد که گروه‌بندی‌های خاص خود را دارد و هر يک از آنها به سمت تشخص و تمايز بيشتر خود خواهند رفت و آن را در امثال همين نوع جشنواره‌ها و نظرسنجی‌ها به رخ خواهند کشيد.

منظورت از گروه‌بندی‌های خاص همان ایجاد نوعی مرکزیت در وبلاگستان است؟ آیا عملا چنین مرکزیت‌هایی وجود دارند یا در حال تشکیل هستند؟

نه من از مرکزيت حرف نزدم و هنوز هم زود است برای اين حرف‌ها و اصلا شايد هيچوقت هم پيدا نشود. گفتم ما مدام پيش‌دانسته‌های خودمان را که از تجربيات ديگری در کارهای گروهی متفاوتی گرفته‌ايم در باره وبلاگ محک می‌زنيم و مثل لباس خارج از قواره اغلب يا کوتاه می‌آيد يا گشاد می‌نمايد. من اصلا دنبال مرکزيت نيستم ولی فکر می‌کنم به طور طبيعی گروه‌بندی‌هايی وجود دارد. يا جناح بندی‌هايی به اصطلاح. اما اين هم از روی حدس است و غريزه تا کار پژوهشی و آماری و تحليل محتوا. آنچه فقط می‌توانم بگويم اين است که ما بايد مدام عبور از مرزهای اين جناح بندی‌هايی را که حس کنيم دارد شکل می‌گيرد تجربه کنيم و اجازه ندهيم خيلی زود وبلاگستان به مناطق مين‌گذاری شده تبديل شود. دست کم اينجا دموکرات باشيم. خرجی ندارد که!

قالب وبلاگت زیباست اما به نظر من آن رنگ خاکستری زمینه با نام وبلاگ در هماهنگی نیست، نامی شاد و رنگی افسرده، خودت قالب وبلاگ را ساخته‌ای؟ عده‌ای هم بر این اعتقادند که مطالب مهدی جامی طولانی است، گاهی مطالب سیبستانک از سیبستان هم طولانی‌تراست آن هم با فونتی ریز و رمینه خاکستری سیر که چشم را می‌آزارد. اغلب لینک‌هایی هم که می‌دهی خوانده نمی‌شود مگر روی آنها کلیک کنی، نمی‌دانم خودت توجه کرده‌ای؟

رنگ خاکستری منطبق با منطق خاکستری من است. اين را قبلا هم نوشته‌ام در سيبستان. نوعی تاکيد بر آن زيستن-در-عرصه خاکستری‌هاست. زندگی با رنگ‌هاست. نشان دادن زندگی فکری با رنگ‌هاست. به افسرده بودنش فکر نکرده‌ام. مطلب بايد زنده و شاداب باشد وگرنه می‌توان در رنگ‌های شاد از نااميدی نوشت. چيزی که من از آن بيزارم. ولی بدم نمی‌آيد دوره‌های رنگی ديگری را هم تجربه کنم. بهش فکر خواهم کرد.

قالب وبلاگ را دستان هنرمند «حسين ستاره» ساخته با لوگويی از «دانيال کشانی» دوست بسيار عزيز ناديده من. همو که لوگوی شمع گنجی را هم ساخت. مطالب طولانی‌تر از ديگر وبلاگ‌هاست درست ولی به اندازه حرف‌های من است و منطقی که برای پروردن مطلب لازم دارم. مقايسه کارساز نيست. بايد ديد برای گفتن حرفی می‌توانسته ام کوتاه‌تر بگويم و نگفته‌ام؟ اگر اين طور باشد پرگويی کرده‌ام. حروف ريز را هم بايد فکری برايش کرد. لينک‌ها را هم توجه کرده‌ام حق با توست و حالا بيشتر رنگی می‌کنم که ديده شود.

نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم تو و ف.م.سخن، وبلاگستان را زیر نظر دارید و از کوچکترین اتفاق آن با خبرید. چندساعت در روز وبگردی می کنی؟ و می خوانی؟ و پشت مانیتور می‌نشینی؟

گفتی و گفته‌ام که در کار وبلاگ‌ها جدی‌ام. اين يعنی برايش وقت می‌گذارم. برای من ميزان‌الحراره فکری ماست. از آن بسيار چيزها می‌توان دانست و آموخت. من زياد تلويزيون نگاه نمی‌کنم پس وقت دارم که بخوانم و در وبستان بچرخم. اين وقت فراغت من است که بسته به حجم تازه‌های وب کم و زياد می‌شود. اما وقتی می‌نويسم برايم در حکم کار است. کاری که خودم برای خودم تعيين کرده‌ام. برای من هيچ کاری لذت بخش تر از نوشتن چالش‌گرانه نيست. حاشيه زدن بر انديشه‌های ديگران را بسيار دوست می‌دارم. گفتگويی درونی است که آشکار می‌کنی.

من بايد جلوتر اين را می‌پرسيدم ولی خب در اين آخر کار می‌پرسم که کار عکاسی و مستندسازی را از کی آغاز کرده‌ای و چقدر حرفه‌ای هستی؟

عکاسی را از شانزده هفده سالگی آغاز کردم وقتی که ديگر هنرهای مورد علاقه‌ام مثل تئاتر و موسيقی را ناچار ترک کردم چون کار جمعی می‌طلبيد. عکاسی هنری بود فردی. من در باره زيباشناسی عکس زياد کار کرده‌ام اما هميشه آماتور مانده‌ام يعنی هيچوقت از راه عکس نان نخورده‌ام. شايد به اين دليل که وقت و حوصله يادگيری کار چاپ را نداشتم. هميشه پشت دوربين بوده‌ام تا در تاريکخانه يا لابراتوار. به غرب هم که آمدم فهميدم بهتر است دور حرفه‌ای شدن در اين زمينه را خط بکشم چون رقابت خيلی بالاست و با روحيه من هم خيلی جنبه‌های بازار عکس سازگار نيست. از عکاسی به مستندسازی کشيده شدم. اينجا هم ايده‌های من مثل دانش آموزی که درس هندسه‌اش را خيلی دوست دارد خريدار ندارد! استقبال نه چندان گرم از فيلم ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک هم مرا با واقعيت‌های خشن دنيای حرفه‌ای‌ها روبرو کرد. و اين‌که رسانه‌های غربی تا چه حد دنيای محدودی دارند. مثالی بزنم: چند ماه پيش از ۱۱ سپتامبر من پيشنهاد دادم که برويم فيلمی از حدود ۱۰ هزار پناهجوی افغان که در مرز با تاجيکستان در جزاير رودخانه پنج و سرما و نم زمستانه گرفتار بودند بسازيم. يک تراژدی انسانی واقعی بود. گفتند افغانستان اولويت ندارد! وقتی ۱۱ سپتامبر پيش آمد يکباره افغانستان مهم شد. به هر حال چون اين بخش از کار من با وبلاگ زياد مربوط نيست بهتر است به همين اکتفا کنم. ولی سينما هنوز وسوسه من است و آن را ادامه می‌دهم.

بیلی هم می‌پرسد اگر آقای جامی سگ ندارد من هم سوالی ندارم؟

من ندارم ولی دخترم داشت که حالا رسيده به برادرش. سگ کوچکی است و بسيار دوست داشتنی. خوراکی دادن به او را دوست دارم. او هم می‌داند که من هميشه چيزی در جيب‌ام يا کيفم دارم بهش بدهم مرا دوست دارد!

مهدی عزیز، ازاین همه صبوری، حوصله و وقتی که برای این گفتگو گذاشتی بازهم سپاسگزارم

فرصت بسيار ارزشمندی بود که در اختيار من گذاشتی. از تو ممنونم و از حوصله دوستانی که اين گفتگوی دراز را می‌خوانند. قول می دهم تا مدت‌ها مصاحبه نکنم!

خواهشمنداست پیام‌ها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.

گفتگوهای پیشین:

گفتگو با استاد مجید درخشانی

گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسنده‌ی وبلاگ «میداف»

گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با حسین جاوید نویسنده‌ی وبلاگ «کتابلاگ»

گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»

گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده‌ی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ «امشاسپندان»

گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»

گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»

گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»

گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳

گفتگو با عبدالقادر بلوچ





::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۲:۲۰ :::

LINK  |  Comment 24

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان (۲)

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵

نقد تمرين و تجربه و تکنيک و سابقه می‌خواهد!

بخش دوم گفتگویم با مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان امروز آماده شد که می‌خوانید. این گفتگو بخش سومی هم دارد و بعد تمام خواهد شد. دوستانی که قسمت نخست مصاحبه را نخوانده‌اند اینجا را کلیک کنند.

مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان
مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان

حالا می‌خواهم موضوع مهم‌تری را مطرح کنم و آن فضای نابالغ نقد و نقدپذیری در وبلاگستان است چرا نقدها بسرعت به سمت بیزاری میل می‌کنند؟

وبلاگ ايرانی از جامعه ايرانی و تجربه‌هايش و محدوديت‌هايش جدا نيست. يک دليل آن اين است که نقد معاصر در ميان ما هميشه با فحشکاری همراه بوه است و تخريب شخصيت. اين قصه بشدت در اطراف نويسندگان ديده می‌شود. سينما هم از آن کم ندارد. سياست هم که الی ماشاء الله دارد! طبيعی است که نقد هتاکانه و طعنه‌آميز به دعوا ختم شود تا اين‌که حل‌المسائل باشد. شکسته شدن اقتدارهای گوناگون و مرجعيت‌های فکری و اجتماعی هم به اين آشوب کمک می‌کند.

دليل ديگرش که از دلايل بنيادی وضع مذکور هم هست اين است که نقد پايه فلسفی و تئوريک می‌خواهد. اين پايه‌ها در ايران ضعيف است. نه اين‌که نيست، هست، اما گسترش ندارد نهادينه نشده و به پرنسيپ تبديل نشده است. ضمنا نقد تمرين و تجربه و تکنيک و سابقه می‌خواهد. نوعی انباشت تجربه و دانش در اين زمينه لازم است که به دليل جوان بودن تفکر فلسفی- انتقادی و تکنيک‌های گفتگو در ايران معاصر نحيف و لاغر است. نهال است نه نهاد. نويسنده و ناقد جوان اگر بخواهد به بزرگترهای زنده يا تاريخ نزديک خود نگاه کند الگوی خوبی در نقد نمی‌بيند. طبيعی است که بايد مجاهدت فراوان کند تا به نقد مناسب برسد ولی در اغلب موارد همان راه‌های رفته طی می‌شود. نتيجه روشن است: کندی حرکت به سمت نقد و انبوهی بيزاری.

وبلاگ از سويی با اين سابقه روبرو است و از سويی با اين ادعا و آرزو که ميدان‌گاهی برای مشق اسب چموش و رام نشده دموکراسی ايرانی باشد يا حلقه‌های بحثی برای نقد و يافتن پرنسيپ‌های آن باشد و مستقر ساختن و جا انداختن آنها. اين مدرن‌ترين رسانه ما کارخانه مفهوم سازی ما شده است اما بدون نظارت نقد محصول مناسب توليد نخواهد کرد. اما از جامعه‌ای که با همه مشکلات فکری خود سالها زير سرکوب ايدئولوژی و کنفورميسم آن بوده است انتظار زيادی هم نمی‌توان داشت. اولين واکنش‌های آن وقتی محلی برای بيان آزاد پيدا کند هميشه با فرياد همراه است. خوشبختانه دوره انفجار ناسزا و هتاکی و دهن دريدگی وبلاگی پشت سر گذاشته شد بسرعت و حالا وبلاگستان – که اساسا نهاد بی‌نظمی است - آرام تر است.

بی نظمی وبلاگی حالا می‌تواند به سمت قاعده‌شکنی فکری برود. در خلاف آمد عادت‌ها حرکت کند. که اصل نقد هم هست. نقد در يکی از معانی‌اش شکستن عادت‌های فکری و بديهی-گرفته-شده است. خرد جمعی وبلاگ‌نويسان کوشش‌های پي‌گير کرده است و می‌کند و نتايجی هم دارد. می‌توان ديد که چگونه وبلاگ‌ها در مجموع سر به راه تر شده‌اند و کامنت‌گذاران مودب‌تر و گرايش‌ها تخصصی تر و حرف‌ها مستندتر و صداها متکثرتر.

اما اين وضع بی‌ثبات است. نهادی کردن اين آرامش- در-نقادی يک مساله جمعی است. کافی است هسته‌های خوش‌فکر و مصمم به نقد سالم و مدنی شکل گرفته باشند و رشد کنند و اقبال يابند. مثل مغناطيسی ديگران را به گرد خود جمع خواهند آورد. ولی اين کار بدون آسيب شناسی مداوم نقد وبلاگی ممکن نيست. در واقع اين يک ديالکتيک تمام عيار است. راه حل خطی برايش وجود ندارد. هر چه هست حجم است. اما من به وبلاگ ايرانی اميدوارم چون پشت هر وبلاگ آدمی صاحب انديشه نشسته است که اکنون بآسانی می‌تواند با من و تو گفتگو کند. بهانه‌ای برای انزوا و آزردگی نيست. کسی نيست دست رد به سينه ما بزند. اين مقدمه نقد است: مجلس گفتگو. حلقه های گفتگو.

یعنی بعبارتی از این مجالس یا حلقه‌های گفتگو بايد «اخلاق وبلاگی» را بیرون کشید که شامل خیلی چیزها از جمله فرهنگ نقد و کامنت و مدارا و تکثرگرایی و احترام به عقاید یگدیگر و... اينهاست. نمی دانم درست فهمیده‌ام؟

کاملا. يعنی هيچ معيار آماده و بيرونی و تجربه شده نداريم يا نيست يا مورد توافق نيست يا کم و زياد دارد. معيارها بايد از درون بحث‌ها بيرون آيد. وقتی از درون بحث‌ها بيرون آمد می‌شود مطابق با آن چيزی که لوسين گلدمن «حداکثر خودآگاهی ممکن» می‌نامد. چيزی که من خيلی بدان علاقه‌مندم و به آن باور دارم. من بی‌گمان‌ام که نسل دوره فعلی با ابزارهای جديد رسانه‌ای دچار تحول مهمی در ميزان آن حداکثر خودآگاهی شده است. يعنی سقف آن خودآگاهی ممکن بالاتر رفته است. پس نوعی تعادل جديد برای تطابق با وضع جديد لازم دارد. بشرطی که بحث‌ها متوجه به اين معيارسازی هم باشند. هر کس وارد حلقه نقد می‌شود با شيوه ورود خود در واقع دارد پيشنهادی می‌کند. اين پيشنهادها مهم‌اند. اگر آگاهانه به کار گرفته شوند و تحليل و استخراج شوند بسيار کارگشا خواهند بود.

خب به نظر تو چگونه می‌توان از جو نفرت پراکنی و این همه مرزکشی‌های حاد و بیگانه سازی کناره گرفت؟

اين را تاريخ ادب و حکمت و عرفان و فلسفه و اخلاق قرن‌هاست مطالعه و توصيه می‌کند. در دوره‌هايی هم موفق بوده است. من به سنت عرفانی ايران که يک سنت نخبگانی است بسيار احترام می‌گذارم و آن را راهگشا می‌بينم. شکل مردمی آن يعنی آيينذهای جوانمردی و عياری و پهلوانی و لوطی‌گری را هم هنوز زنده می‌بينم. منظورم اين نيست که آن سنت‌ها مستقيما راه‌گشايند. نه. طبيعتا بايد بازسازی و پالوده‌سازی و متناسب سازی شوند. اما در گوهر خود بسيار درخشان‌اند. ايران سرمايه اخلاقی بزرگی دارد که از قضا بسيار عرفی است.

اما اگر به زبان آشناتر امروز حرف بزنيم بايد بگويم منطق سياه و سفيد ديدن را بايد کنار گذاشت. اين همان کاری است که عرفای ما کرده‌اند. جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاده‌اند. بين مسلمان و يهودی و گبر و ترسا فرق در حقوق و رفتار اجتماعی و حتی بن-مايه دينی و معنوی نگذاشته‌اند. ما در دل فرهنگ خودمان رواداری پرسابقه‌ای داريم. البته قصدم تفاخر مدعيانه نيست يا ناديده گرفتن وضع رقت بار دعواهای پوچ امروز و ديروزمان، بلکه می‌خواهم بگويم بالاخره از داخل همين فرهنگ بايد راه حل خود را برای زندگی سالم در دنيای متکثر کنونی پيدا کنيم. با اين ديد نگاه کنيم خيلی زمينه‌های زنده داريم که بايد برجسته شود و به کار گرفته شود.

ولی می‌دانم که اخلاق يک مساله اجتماعی است. تحولاتی هم بايد همزمان در صحنه اجتماعی پيدا شود تا اين رويکرد به نتيجه‌ای برسد. در وضع کنونی که با سرکوفته شدن بسياری از حقوق و گرايش‌های طبيعی و عام آدم‌ها در حوزه سياسی خودمان روبرو هستيم کار برای هر نوع پيشنهاد روشنفکرانه بسيار دشوار می‌شود. تنازع سختی وجود دارد که انعکاسش را در خشونت زبانی و بی‌اعتمادی مفرط و دافعه شديد و قطبی شده و ميل به سرکوب متقابل می‌بينيم. اما من به ارزش کلام روشن ايمان دارم.

من بعنوان خواننده «سیبستان» دریافته‌ام که وبلاگ برای تو جدی است و حتا در «مانیفست ایرانی وبلاگ» هم که بعد ازآن حرف‌های داریوش آشوری در مورد وبلاگ نوشته‌ای، می‌نویسی «من وبلاگ را جدی می‌گیرم» و مسایل جالبی را مطرح می‌کنی. بدون تعارف باید بگویم حضور آدم‌هایی مثل تو غنیمتی است برای وبلاگستان و اما پرسشم این است که چرا اهالی اندیشه و فرهنگ از این پدیده استفاده نمی‌کنند. بهرحال این چندمیلیون کاربر ایرانی اینترنت که خب جماعتی تحصیل کرده هم هستند می‌توانند مخاطبین خوبی باشند من فکر نمی‌کنم همین آقای آشوری برای اهالی خشت آباد علیا بنویسد پس چرا این همه وسواس دارند به این پدیده‌ای که دارد جهانی می‌شود؟

خب باز بايد ديد کدام اهالی منظور نظر توست! حتما منظورت اين نيست که در وبلاگستان اهالی انديشه و فرهنگ نيستند. چون می‌دانی که هستند. به سيبستان لطف داری که می‌گويی غنيمت است اما فکر می‌کنم خيلی‌های ديگر هم هستند که غنيمت‌اند.

بله دقیقا.

گروه‌های مختلف در وبلاگستان هستند که وبلاگ برايشان جدی است حتی اگر بگويند چندان هم جدی نيست رفتارشان با وبلاگ می‌گويد هست. من خودم شخصا اجتماعی‌نويسان را غنيمت می‌دانم يعنی کسانی که قدرت تحليل مسائل اجتماعی را دارند بر اساس و در سطح دانش آکادميک. به نظرم اين مهمترين حادثه است در وبلاگستان که می‌توانيم مسائل اجتماعی را تجزيه تحليل کنيم.

من از زمان انتشار روزنامه جمهوريت متوجه شدم که چقدر جای انعکاس و تحليل مسائل اجتماعی خالی است. همان موقع هم در يادداشتی اين را نوشتم. دريغ بسيار که آن روزنامه تعطيل شد. اين‌ها همه خسارت‌هايی است که به رشد انديشه در ايران به طور عام و انديشه اجتماعی به طور خاص وارد می‌شود. اگر فعالان سياسی ما به جای بيانيه‌های بی‌پايان صادر کردن که تقريبا کسی نمی‌خواند هر کدام گوشه‌ای از مسائل اجتماعی را می‌گرفتند و کار می‌کردند و انعکاس می‌دادند به نفع همه ما بود و بخشی از خسارات را جبران می‌کرد. ما تقريبا همه چيز را فراموش می‌کنيم مگر سياست روز. سياست روز تنها بخشی از کل منظومه مسائل اجتماعی است. در اين زمينه زيادی و تکراری کار می‌شود در حالی که اين‌همه موضوع بکر و اساسی دور و بر ما هست در شناخت جامعه‌مان.

حال اگر بخواهم به حاق سوال جواب دهم بايد بگويم وبلاگستان بسيار ترساننده است! بخصوص برای کسانی که اعتبار و جايگاهی برای خود در دانشگاهی و رسانه‌ای و حلقه و محفلی دارند. اولا مسائل فنی وبلاگ آدمی را می‌طلبد که کمی تا قسمتی سر از اين کار درآرد. اما فرض کنيم آمديم وبلاگ‌های خوب و آماده‌ای هم ساختيم و به رايگان در اختيار آن اهل فرهنگ و انديشه که می‌گويی گذاشتيم. خواهند نوشت؟ نه! چرا؟ می‌توان در باره‌اش رساله نوشت. اما کوتاه اين‌که ترس‌های ديگر هم کم نيستند. ترس از زبان وبلاگ ترس مهمی است.

زبان وبلاگ نه زبان مقاله است نه زبان محاوره است نه زبان دانشگاه است نه زبان بازار. نوشتن برای وبلاگ مثل نوشتن برای هر رسانه ديگر آيين خاص خود را دارد. هيچ وقت برای فيلم نوشته‌ای؟ بايد درازی جملاتت از شات معينی که گفتار روی آن سوار می‌شود بيشتر نباشد. يا در راديو مثلا می‌گويند مطلب را طوری بايد بنويسی که شنونده با يکبار شنيدن بفهمد. چون راديو در خط زمان حرف می‌زند و قابل برگشت هم نيست. مثل روزنامه نيست که اگر جمله را نفهميدی برگردی دوباره و چندباره بخوانی. نوشتن برای وبلاگ ذهنيت خاص خود را هم می‌طلبد. رابطه زبان و ذهن را به ياد بياوريم. در واقع زبان وبلاگی تمرين تازه‌ای در نوشتن است.

اما چرا اهل فرهنگ ما علاقه‌مند به اين نوع نوشتن نيستند؟ به نظر من کليد اصلی ماجرا در اينجاست که زبان فرهنگی ما بسيار رسمی است. وبلاگ اصلا جای رسميت به آن معنا نيست. وبلاگ زبان زنده و شوخ و شنگی دارد. گذر از فرهنگ رسمی به فرهنگ گفتگويی گذار بزرگی است. اصلا آسان نيست. نوعی تحول شخصيت می‌طلبد. فاصله گرفتن از رابطه آمرانه و شاگرد- استادی می‌خواهد – چيزی که اين‌همه روابط فرهنگی ما بر آن استوار است. گاه گفتگو از زندگی خود را می‌طلبد. چيزی که بسياری از ما از آن گريزانيم. تحمل نقد و گاهی هتک می‌خواهد. دست کم نقدهای تند و تيز که از طرف کسانی هم نوشته می‌شود که آدم آنها را نمی‌شناسد. بعد هم ترس از کامنت! ترس از کامنت هم فقط زبان کامنت‌ها نيست. هزار تا مساله ديگر هم دارد. چرا کسی نخواند چرا کسی نظر نداد چرا وقتی نظر دادند بد گفتند و ... خلاصه دنيايی است که آدم‌های رسمی‌تر ما، قديمی‌تر ما، جديدهای تابع قديمی‌هامان آن را نمی‌شناسند و با آن مانوس نيستند. گروهی ديگر هم هستند که خب رسانه به اندازه کافی دارند. فکر می‌کنند برای چه وبلاگ بنويسم؟ وبلاگ به هر حال رسانه بی رسانه‌ها ست!

اما در مورد شخص آشوری بايد بگويم او نمی‌نويسد چون روز-به-روز نوشتن يا برای-روز-نوشتن مانع کارها و تحقيقاتی می‌شود که در دست دارد. سرعت او با سرعت وبلاگ تنظيم نمی‌شود. آرامش‌اش را به هم می‌زند. کسی مانند او البته چه وبلاگ بنويسد يا ننويسد هميشه خواهد نوشت. معدودی مثل او را بايد استثنا کرد. کسانی‌که در مرز فرهنگ رسمی و گفتگويی ايستاده‌اند و با گفتگوئيان مهربان‌اند. اتفاقا نثر او به وبلاگ نويس چيزهای بسيار می‌آموزد. چون بسيار زنده است. من از او بسيار آموخته ام.

سخن از زبان شد موافقی در مورد آنچه که امروز به« زبان وبلاگی» و یا ادبیات وبلاگی مشهوراست بیشترصحبت کنیم؟ من این موضوع را که به نظرم خیلی هم مهم است با رضا شکراللهی و مجید زهری هم مطرح کردم. سید خوابگرد، بقول تو، از«شلخته نویسی» در وبلاگستان کفری است و اعتقاد دارد نسل جوان بلاگر «از اساس دغدغه‌های زبان ندارند و نمی‌دانند که زبان یک سرمایه ملی است». اما مجید نگاه مثبت‌تری به مقوله زبان دارد و «زبان وبلاگی را گامی به سوی دموکراتیک و مدرن کردن زبان» می‌داند. من هم اشاره می‌کنم به زبان محاوره‌ای که اکثر بلاگرها جوان از آن استفاده می‌کنند و خیال می کنند با چنین شیوه‌ای می‌توانند با خواننده صمیمی‌تر باشند حال آنکه صمیمیت در عمق است و نه در سطح. من به چند تن از دوستان هم گفته‌ام این نوع نوشتار را نوشتن فارسی با لهجه «تهرونی» می‌دانم. مثل این می‌ماند که من در وبلاگم به لری بنویسم که اتفاقا به فارسی هم نزدیک است. مثلا صادق چوبک نویسنده‌ای است که از زبان محاوره‌ای خیلی استفاده کرده اما بجا و در دیالوگ‌هایی که قهرمانان داستان با هم دارند که بی‌اندازه زیباست و شیرین. تو باور می‌کنی من گاهی در خواندن این گونه نوشتارهای محاوره‌ای دچار مشکل می‌شوم که البته می‌گذارمش به حساب بی سوادی خودم! تو در این مورد چی فکر می‌کنی؟

چند مساله اينجا به هم در آميخته می‌شود. در يک کلام بايد بگويم مقوله زبان وبلاگی نمی‌تواند به تنهايی مطرح شود و معيار قرار گيرد. وبلاگ دوره‌های مختلف از سر می‌گذراند. در يک دوره اوليه شايد اصلا مساله زبان مساله اصلی وبلاگ‌نويس نبوده است. مساله ارتباط و فوری بودن و سرعت آن بوده است. يعنی زبان در حد زبان ابزاری مطرح بوده است نه زبان چونان صناعت نوشتار. برای همين هم در اولين موج وبلاگ نويسی زبان شکسته و محاوره غالب بود. هنوز هم برای گروه‌های زيادی در وبلاگستان چنين است. آنچه تفاوت کرده است برآمدن گروه‌های حساس به‌زبان و نوشتار است. يعنی در موج اول وبلاگ‌ها ما با گروهی خاص از وبلاگ نويسان روبرو بوده‌ايم که زبانشان مدل خود را دارد. زبانی کاملا «خيابانی» است. زبان راحت به اصطلاح. زبانی که معادل ذهنيتی خود را هم دارد. سخت‌گير نيست. واکنشی است. تلگرافی است. پر از غث و سمين است. به املا بی‌توجه است و حتی به غلط تايپی. متن را دوباره نمی‌خواند. بشدت غيرفرمال است و با هر گونه رسميتی تا آستانه ستيز مخالف است. در عين‌حال خودمونی است. پر از تيکه و طنز است. خودنمايی‌اش گاه توی ذوق می‌زند. و از اين شمار. البته اين را هم گفته باشم که اين زبان خيابانی و دلانه و خودمونی که اشاره می‌کنيم قشربندی اجتماعی خاصی دارد. وبلاگ تا کنون عمدتا – و نه کاملا- ابزار رسانه‌ای طبقه متوسط به بالا بوده است در شهرهای ايران. زبانش و گرايش‌های زبانی‌اش نيز همان را منعکس کرده است.

خب به نظرم اين هيچ بد نيست! اين زبان ابزاری هميشه بوده است و هميشه هم خواهد بود. حالا با وبلاگ دارد خودنمايی می‌کند و خود را به رخ بسياری که فرهنگ را رسمی می‌خواهند می‌کشد و داد آنها را در می‌آورد. طرف مقابل هم هر تلاشی لازم ببيند خواهد کرد تا اين سيل را مهار کند. اما نتيجه‌اش يقينا اين خواهد بود که زبان همه ما متاثر از اين تلاش‌ها مردمی‌تر و دموکراتيک‌تر شود و آن آيين‌نامه‌ها هم ملايم‌تر و با جهان‌بينی تازه‌تری نوشته شود. البته اين درست است که زبان دموکراتيک‌تر می‌شود اما به دليل آن قشربندی خاص اجتماعی تماما دموکراتيک هم نخواهد بود و اگر تحول خاصی روی ندهد با وضع فعلی تنها زبان اقشار معينی را منعکس می‌کند. ولی به‌هرحال وسيع‌تر و زنده‌تر از زبان رسمی و روزنامه و خبر است.

از طرف ديگر، آن زبان خيابانی هم بدون تغيير قابل توجه -به سمت تماس با ديگر گروه‌های اجتماعی- ادامه خواهد يافت. الا اين‌که در حوزه معينی تداول خواهد داشت. زبان اصولا مساله‌ای اجتماعی است. نمی‌توان هر زبانی را هر جايی به کار برد. می‌دانم که کسانی مانند حسين درخشان خلاف اين می‌انديشند. او علاقه مند است که همان زبان غيررسمی و خيابانی همه جا به کار رود. مثلا تفاوت سبکی را در يادداشتی که از او اخيرا در روز چاپ شد با صورت اصلی آن که در وبلاگ‌اش آمد ببينيد. اگر دست او باشد زبان روزنامه را هم مثل وبلاگ خودش می‌کند. اين البته ايده‌ای اکستريم است اما نتيجه‌اش در کنار تلاش‌های همسو با آن، ملايم‌تر کردن پوسته سخت زبان رسمی خواهد بود.

اين هم که می‌گويم بد نيست توجه دارم به اينکه وبلاگ عرصه زبان عامه است - اگر نسبت بگيريم. زبان کاربردهای مختلف دارد و نبايد تمام آن کاربردها را به يک جنبه که می‌شناسيم يا برتر می‌دانيم يا رسميت دارد يا پذيرفته است تقليل دهيم. يعنی درست اين است که انواع زبان را به رسميت بشناسيم. حتی زبان-پريشی‌های ما هم اهميت دارند. اين گروه‌های عام و توده‌ای هرگز با فرهنگ نيمه اشرافی و آمرانه استادان و روشنفکران و نويسندگان و روزنامه‌نگاران همسو نخواهند شد. اصلا وبلاگ اولا جای تمرين خود بودن است تا تمرين آيين‌نگارش. بايد به اين نوشته‌ها از اين زاويه نگريست نه از چشم ويراستارانه و غلطگيرانه. اين‌ها دفترهای خاطرات خصوصی جوانترهای ماست که پيش چشم ما گشوده شده. اصلا اهميتی ندارد که چقدر غلط املايی دارد يا بد نوشته شده. برای شما که می‌خوانيد ديگرشناسی‌اش اهميت دارد. برای آن جوانی هم که می‌نويسد خودشناسی‌اش مهم است. يا به قول نويسنده‌ای که شادی ضابط از او نقل کرده خود-درمانی‌اش.

از زبان قفس نسازيم. نوشتن درمان است. اين جريان نوشتن را عزيز بداريم. زبان و هر چيز ديگر برای آدم است. اول اوست که مهم است. اگر کسی با همين زبان که دارد می‌نويسد صميمانه می‌نويسد بگذار بنويسد. عمق و سطح آن صميميت يکی است. آموزش زبانی بتدريج پيدا خواهد شد و هر کسی به سهم خود از آن بهره خواهد برد بعضی هم هرگز به آن اعتنا نخواهند کرد. من البته حرفم در باره کسانی است که بی اعتنايی‌شان هم از روی اين است که نياز ندارند. کاربرد زبان برايشان همان است که می‌نويسند توقعی و ادعايی ندارند. اين‌ها نمی‌خواهند ادای صميميت درآورند همان‌اند که می‌نمايند. اين مهم است و معياری کليدی است. اما البته اگر کسی صاحب ادعا شد و خواست با جماعت بزرگتری حرف بزند و از ميان همسالان خود به در آيد و خطاب عام پيدا کند بايد حتما نوشتار را بشناسد. مخاطب بسيار تعيين کننده است.

پاسخت به این پرسش من با رعایت کامل دیپلماسی وبلاگی بود. می‌خواهم نظرت را در مورد مستعارنویسی بپرسم این موضوع را تقریبا با تمام دوستان دیگر هم مطرح کرده بودم؟

من به اين ديپلماسی که می‌گويی معتقدم! يعنی ما چون بمثابه يک جامعه يا مدينه وبلاگی رفتار می‌کنيم بايد سياست حسن همجواری و تدبير مدنی هم داشته باشيم. اصلا همين آداب است که برای جامعه واقعی هم می‌تواند به کار آيد. ولی اگر منظورت اين است که به دليل ديپلماسی حرفم را نزدم اينطور نيست. من حرفم همين است. دنيا را کنفورميستی نمی‌خواهم. هيچ تلاشی را هم در آن جهت موفق نمی‌بينم. اگر راه حلی داريم بايد برای همين جهان تنوع و تضاد باشد. نه با فرض‌های مبتنی بر حذف اين تنوع و تضاد به‌نفع يک وحدت اجباری. نبايد خودمان را طوری تعريف کنيم که جای همه را بگيرد. ما سهم خود را داريم از يک مجموعه بزرگ. ما بدون اين مجموعه هم موجوديتی نداريم. پس مجموعه بودن يعنی خود ما.

مستعار نويسی بحثی هويتی است طبيعتا. يعنی من خود را به دست‌کم دو شخصيت تبديل می‌کنم. يکی که نام حقيقی دارد و نشان قابل جستجو و ديدار، يکی هم شخصيت سايه من که هميشه در سايه است مگر من آفتابی‌اش کنم - ولی به هر حال کارکردش سايه‌ای بودن است. اين البته چيز تازه ای نيست ولی به قول «دوستدار سقراط» شدت‌اش زياد شده است يا به قول سبک شناسان بسامدش بالا رفته است.

من در اين مستعارنويسی چيزی از يک تحول در جريان را می‌بينم. چيزی و چيزهايی که ما حس می‌کنيم ولی جرات بيان آن را به زبان خودمان نداريم. می‌گذاريم شخصيت سايه‌ای‌مان بگويدش. هزينه‌اش برای يک شخصيت حقيقی بسيار بالاست ولی خب از زبان شخصيت سايه خرجی ندارد ضمن آنکه می‌تواند طرحش تابوهايی را بشکند. تابوهايی که گاه صرفا فردی است يعنی گفتن‌اش از من با نام حقيقی‌ام بر نمی‌آيد ولی می‌خواهم بگويم.

گاهی نيز تابوهای اجتماعی است. پس يک جنبه ديگر ماجرا اجتماعی است. بالا رفتن بسامد مستعارنويسی به ميزان اطلاعات انباشت شده پنهان در جامعه اشاره دارد که خب چون پری‌رو تاب مستوری ندارد، وقتی دانستی بايد بگويی وگرنه خفه‌ات می‌کند.

اما من نمی‌توانم به کسی توصيه کنم که مستعارنويسی نکند. من خودم نيز بارها تصميم گرفته‌ام وارد مستعارنويسی شوم! من فقط می‌توانم اين گرايش را تحليل کنم. آينده‌اش به نظر من به سوی آفتابی شدن آن شخصيت‌های سايه خواهد رفت. چون افق جامعه ما در حال باز شدن است. اين يکی از نشانه‌های سلامت ماست که ديگر کسی ناگزير نباشد با نام مستعار حرفش را بزند. و سلامت روانی خود ما هم در همين است که تا می‌توانيم با نام حقيقی‌مان حرفمان را بزنيم. برای همين است که من شخصا می‌کوشم بر وسوسه مستعارنويسی غلبه کنم و راه گفتن حرف‌های مگو را پيدا کنم.

البته نبايد انتظار داشت که همه شخصيت‌های سايه نهايتا آفتابی شوند. يک گروه از آنها حرفشان ذاتا حرفی است که بايد نقاب بزنند و بگويند! يعنی می‌خواهند ناسزا بگويند. خب اين بخش جدا از بحثی است که می‌کنيم. اما يک مشکل اساسی است برای خودش. اين نوعی بزهکاری زبانی است. خشونت زبانی است. ترور شخصيت است. برای همين هم طرف هرگز خود را آفتابی نخواهد کرد. چون جنس کار او پنهانکاری است.

این گفتگو ادامه دارد... خواهشمنداست پیام‌ها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۸:۲۲ :::

LINK  |  Comment 20

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان (۱)

جمعه، ۱۸ فروردین، ۱۳۸۵

مدتی این مثنوی تاخیر شد


نزدیک به شش ماهی است که از آخرین گفتگویم با بلاگرها می‌گذرد. دراین مدت دوستان عزیزم چه در این‌جا و چه از طریق ایمیل می‌پرسیدند: «چرا گفتگوها را ادامه نمی‌دهم؟» ضمن سپاس از توجه این عزیزان باید بگویم وقفه در مصاحبه‌ها بیشتر به خاطر گرفتاری‌های شخصی‌ام بوده و نه چیز دیگر، از آن طرف دلم می‌خواست این مصاحبه‌ها در انحصار من باقی نمانند و دوستان بلاگر کار را ادامه دهند تا در این حوزه شاهد تنوع و رنگ‌آمیزی بیشتری باشیم. بهرحال در سال جدید سعی خواهم کرد هرازگاهی پای صحبت بلاگرها بنشینم. قرعه اولین گفتگوی امسال به نام مهدی جامی نویسنده وبلاگ «سیبستان»افتاد. این مصاحبه که اندکی به درازا کشید در چند بخش منتشر خواهد شد. از مهدی بخاطر پذیرفتن دعوتم برای این گفتگو بی‌نهایت سپاسگزارم.

مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان

معرفی سنت این گقتگوهاست اگر موافقی با معرفی شروع کنیم. مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان کیست؟

به اين پرسش دو جور می توان پاسخ داد يکی اينکه بگويم روزنامه نگار هستم و ده سالی است در لندن زندگی می‌کنم و يکی اينکه بگويم از معلم روستای «جغری» مشهد در اول نهضت سواد آموزی سال۵۹ شروع کرده‌ام و بعد معلم مدرسه‌ای در خيابان هاشمی تهران شدم و بعد ويراستار و کتابشناس بوده‌ام و سپس در دانشکده «علوم تربيتی» مشهد و دانشکده ادبيات «علامه طباطبايی» تهران درس دادم و بعد هم چند سالی رحل اقامت در سنندج زيبا افکندم و در دانشگاه «کردستان» درس می‌دادم. محقق و نويسنده دايره‌المعارف بزرگ اسلامی بوده‌ام و در انتشار مجله خاوران مشهد همکاری داشته‌ام. اما همه اينها البته چيزی از مهدی جامی نمی گويد!

پس يک جور پاسخ ديگر اين می‌شود که با انديشه‌های شريعتی وارد عالم کتاب و اسلام شناسی شدم و ديدی حساس به مسائل اجتماعی پيدا کردم و همواره ايران برایم مرکز جهان و وجود بوده است! بعد از شريعتی تقريبا تمام شخصيت‌های اصلی حوزه انديشه دينی را شناختم و خواندم و با فلسفه و عرفان اسلامی آشنا شدم. به قول خبرنويسان در همين‌حال ايرانشناسی مساله مرکزی پژوهش‌های من بوده است. شيفته «ذبيح بهروز» بودم در جوانی و سپس با استادان بزرگی مانند «مهردادبهار» و «احمد تفضلی» رابطه فکری و معنوی يافتم. شهيد من «تفضلی» است اما مراد من «بهار» است. غول ادبی من «شفيعی کدکنی» است. تاريخ ايران را خوب می‌شناسم و در تاريخ ادبيات ايران تخصص دارم. کتابی هم در باب ادبيات پيش از اسلام دارم که سير ادب ايران از زرتشت تا پايان دوره اشکانی است. کتاب‌های مقدس را بسيار دوست دارم و همه آنچه را در ايران شکل گرفته و باليده يا پذيرفته شده سخت محترم می‌دارم از اوستا تا قرآن. از مانی تا مولانا. از رستم تا ستارخان. اصولا معتاد کتاب‌ام. ده بار کتابخانه‌ام را جارو کرده‌ام تا از شرش خلاص شوم ولی از نو مثل قارچ روييده است! با اين زندگی کولی‌وار مهاجری هميشه موقع جابجا شدن کتاب‌ها را لعنت کرده‌ام. آخر هم اينکه نوشتن حرفه من است. يا به قول شاملو کسب و کار من.

پس ما در وبلاگستان با دو «جامی» روبر هستیم، یکی روزنامه نگار و دیگری محقق. اما نگفتی چندسال داری؟ و در حال حاضر چه می‌کنی؟

۳۰ پيش ۱۵ سال داشتم! تقريبا زمانی‌که از عالم عشق و عاشقی وارد عالم شريعتی شدم و به انديشه‌های انقلابی رو کردم. در حال حاضر که به پرسش‌های اسد جان جواب می‌نويسم ولی اگر منظور شغل است که حرفه من در ۴-۵ سال اخير روزنامه‌نگاری آنلاين بوده است برای بی‌بی‌سی فارسی. ولی بهرحال يکی از دلخوشی‌های من اين است که کارم ميانه روزنامه‌نگاری سنتی و پرسشگری اجتماعی و دلمشغولی‌های سياسی است بعلاوه امکان آشنايی و بهره‌وری از رسانه‌های جديد.

خب، حرف حرف می‌آورد. با این که خود من نه در عالم شریعتی بودم و نه آل‌احمد نمی‌توان منکر تاثیراین دو روشنفکر دستکم روی نسل ما شد حالا که سنی از تو گذشته نگاهت به عالم شریعتی چگونه است؟ پاسخ تو می‌تواند هم برای نسل ما و هم نسل جوان جالب باشد.

من تلاش فوق‌العاده‌ای کردم تا از بت‌سازی و بت‌پرستی رها شوم. کوشش‌های نفس‌گير من در حدود سی سالگی به نتيجه می‌رسيد. در آن سال‌ها نه از شريعتی که از سيطره بسياری نام‌های بزرگ روز در ايران و آن مقدار از جهان که در ايران شناخته بود و من زير نگين آنها بودم رهايی می‌يافتم. اما بجرات بايد بگويم تا سال‌ها بعد هم جز ايمان به رهايی هنوز از تکنيک‌های رهايی چيز زيادی نمی‌دانستم. در سال‌های اخير بتدريج در يافتن و به کاربستن اين تکنيک‌ها موفق تر بوده‌ام. امروز هيچ حرفی از هيچ کسی برای من به دليل اينکه از ناحيه شخصيتی معتبر صادر شده حجت نيست.

شريعتی در جايگاهی بس والاتر از آل احمد برای من جلوه می‌کند. اما هر دوی آنها امروز بخشی از تاريخ معنوی ايران‌اند و آينه دوره خود و تحولات آن هستند. من در مورد آل احمد مدتی گرفتاری کشيده‌ام تا از زير سيطره نثر او بيرون بيايم. غربزدگی‌اش هم با همه نقدهای مهيبی که بر او شده است مانند آنچه داريوش آشوری نوشته هنوز برای من مايه الهام می‌تواند بود. هم اثباتی و هم سلبی. اين‌ها نقطه‌های عزيمت ما بوده‌اند و ما که زير نگين آنها بوده‌ايم همواره می‌توانيم فاصله‌ای را که از دوره آنها گرفته‌ايم با فاصله خود از متن و گفتار آنها بسنجيم. اما در دايره کلی همان مفاهيم طرح انداخته آنها هنوز مساله‌های بسيار داريم که ادامه يافته و محل تاملات بسيار بوده و هست. اما تکرار آنها البته شان انديشه نيست.

شريعتی را اما با نبردی جانکاه رها کردم. او چنان بر من و بسياری ديگر مسلط بود که جايی برای نفس کشيدن خود ما نگذاشته بود. اما من همواره در زمانی که از دور می‌شدم نيز می‌دانسته ام که هرگز حرمتی را که در چشم من داشته از دست نخواهد داد. من به پدرکشی قائل نيستم. من ادامه پدرم و پدران او هستم و به اين می‌بالم. برای من آل‌احمد و شريعتی که سهل است هر کس ديگری هم با صميميت و عشق به نيت اعتلای ايران کوشيده باشد حرمت دارد و در اين فرقی نيست ميان مذهبی و غيرمذهبی و محافظه‌کار و اصلاح‌طلب و هر نوع تقسيم‌بندی رايج ديگر. معيار برای من ايران است. و ايران به همه انديشه‌وران خود نياز دارد. وانگهی من به صفر کردن تاريخ هم معتقد نيستم. نمی‌توان مرتب از صفر شروع کرد. تنها می‌توان ادامه داد. پيوست. آنچه امروز خطا و خلل می‌بينيم در انديشه مردان معنوی ايران در دوره خود آنها گامی به جلو بوده است. اين مهم است. اما ماندن در آنها البته خطای مهلک است. به قول يکی از اين اصلاح‌طلبان، ما که انقلاب کرديم احمق نبوديم احمق آنهايند که می‌خواهند به صدر انقلاب برگردند. راه روبروی ماست. زمان از دست رفته را – که آن‌هم امروز می‌دانيم از دست داده‌ايم- تنها در آينده می‌توان جبران کرد.

خب ما هم که به چپ گرایش داشیتم زیرسیطره بیژن جزنی و ملغمه‌ای بنام مارکسیست لنییست بودیم. نسلی با سرنوشتی مشابه؟

دقيقا! از نظر رهبری حرکت، انقلاب توليد مشترک – از ديد ماکزيماليستی- يا حياط مشترک – از ديد مينيماليستی- روشنفکران بود با روحانيون. روشنفکران عمدتا چپ بودند چه چپ مذهبی چه چپ غيرمذهبی. در جريان انقلاب هر دوی اين دو جريان چپ حذف شد. در سطح جهانی هم ضربه بزرگ را فروپاشی شوروی به تفکر چپ زد. اين‌ها را همه می‌دانيم اما آنچه کمتر گفته شده بحرانی است که فرد فرد روشنفکران و تحصيلکردگان و نيروهای هوادار چپ از سر گذراندند و گاه در همان بحران فروماندند. بحرانی برای رسيدن به انديشه مستقل يا برای گذار از تفکر ايدئولوژيک که زمانی آن‌همه شيفته‌وار به سراغش رفته بودند. من هنوز خيل کشتگان معنوی اين بحران را می‌بينم خاصه در ميان مهاجران. کسانی که نتوانسته‌اند از آنچه زمانش گذشته فاصله بگيرند. لاجرم با کليشه‌هايی زندگی می‌کنند که ديگر کارآمد نيست. نه در سياست نه در زندگی فردی‌شان.

با این‌که دلم می‌خواهد بیشتر در این زمینه حرف بزنیم و بپرسم، می‌ترسم از مسیر گفتگو خارج شوم پس بر می‌گردیم به دنیای وبلاگ، چطور شد که سیبستان راه افتاد و چندسالی است که اینجا می‌نویسی؟

من يک حکايت مفصل نوشته‌ام در اين باب که چاپ نشده مانده است! يعنی دادم دست يکی از رفقا برای ويژه نامه خردنامه که قرار بود يک سال پيش در تهران درآيد. نام مقاله بود: «تصادف، سوء تفاهم و ترس و لرز در حلقه ملکوت.» خلاصه‌اش اين است که مثل خيلی از اتفاق‌های خوب يا بد تصادف بود! من در سميناری برای گزارش رفته بودم. با يکی از شاگردان «فرديد» در وقت تنفس بحثی کردم. جوانی هم آنجا بود که خيلی علاقه نشان می‌داد به شيوه بحث من. بعد هم تماس گرفت و آمد و رفت و رفيق شديم . نامش «داريوش محمدپور» بود. گفت گوشه‌ای از وبلاگ من بيا و بنويس. بعد ازمدتی تعلل شروع کردم و بعد رفقای ديگر آمدند مثل عباس معروفی و مهدی خلجی. هر کدام در طول زمان يکی دو نفری معرفی کردند و جمع گسترش يافت. ولی عباس حق زيادی به گردن حلقه دارد از باب گسترش آن. من حساب سال و ماه نگه نداشته‌ام اما آرشيو سيبستان می‌گويد کمتر از سه سال است سيبکار شده‌ام.

ممکن است در مورد حلقه ملکوت کمی توضیح بدهی، شاید خیلی‌ها ندانند این حلقه چیست؟

فکر نمی‌کنم کسی نداند! اما خلاصه‌اش اين می‌شود که حلقه ملکوت نام يک مجموعه از وبلاگ‌هاست که با دامنه ملکوت کار می‌کنند. يعنی در مقابل وبلاگ گروهی اين گروهی از وبلاگ‌هاست با طيفی از علايق. نمونه‌های بعدی‌اش دبش است و اين اواخر اشکبوس. حوزه ملکوت سياست و فلسفه و ادبيات بوده است. اما بتدريج به هفت هنر گسترش يافته. چنانکه وبلاگ موسيقی و سينما هم در ملکوت نوشته می‌شود. تازه ترين وبلاگ حلقه هم که از آن اکرم ابويی است اصلا به نقاشی اختصاص دارد. طيف سنی هم مثل موضوعاتش متنوع است از جوان‌های زير سی سال تا شيخ معمری مثل يدالله رويايی.

در گفتگویی که پارسال با رضا شکراللهی داشتم او وبلاگ را یک روزنامه کوچک می داند با کارکرد رسانه‌ای آیا تو با این تعریف موافقی یا نگاهت به گونه‌ای دیگراست؟

اگر من بخواهم وارد چيستی وبلاگ شوم بيرون آمدن از آن با کرام‌الکاتبين است! نظر سيد خوابگرد نظری است که گاه خود من هم پيش خودم داشته‌ام. يکبار هم همين اواخر گفتم که وبلاگستان در مجموع مثل روزنامه است و هر وبلاگ صفحه‌ای از اين روزنامه است. در اين حد قابل قبول است يعنی برای نوعی تقريب ذهن. اما راستش دقيق‌تر بشويم می‌بينيم اين‌طور نيست! وبلاگ وبلاگ است. يعنی مثل هيچ رسانه‌ای که پيش از آن بوده نيست. البته شباهت‌هايی می‌توان پيدا کرد بين وبلاگ و روزنامه همان‌طور که می‌توان بين وبلاگ و دفترخاطرات پيدا کرد. به‌هرحال وبلاگ از سنت‌های مکتوب پيش از خودش استفاده کرده است چون عمدتا نوشتاری است و از سنت‌های رسانه‌ای پيش از خودش هم بهره می‌برد چون رسانه است. اما همه آن‌ها هست و هيچ‌کدام از آن‌ها نيست. در مورد خود خوابگرد که بايد گفت اگر روزنامه هم بوده ديگر اين اواخر به گاهنامه تبديل شده!

به‌هرحال وبلاگ روزنامه نيست چون خيلی ساده: هر روز سر ساعت معين در نمی‌آيد، هيات تحريری ندارد، معمولا به حزبی وابستگی ندارد، آگهی نمی‌گيرد، سانسور نمی‌شود! نقش اقتصادی‌اش تقريبا صفر است، خريداری نمی‌شود، خبرنگار ندارد، غيرشخصی نيست، نسخه کاغذی ندارد، همه کس در آن نمی‌نويسد، و بسيار مشخص‌‌های سلبی و ايجابی ديگر.

من بهترين رهيافت به وبلاگ‌شناسی را رهيافت اکتشافی و تدريجی می‌بينم. اين دست‌کم باعث می‌شود حضور ذهن داشته باشيم به اين‌که با يک رسانه جديد سر-و-کار داريم. و اين يعنی وبلاگ را به آن‌چه تا کنون می‌شناسيم تقليل ندهيم و در عوض سعی کنيم امکانات آن را نو به نو کشف کنيم. اين بخش از وبلاگ‌نويسی و وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌شناسی است که هيجان واقعی دارد!

من فکر می‌کنم اگر کسی آگهی بدهد اکثر بلاگرها می‌پذیرند، درد اینجاست که شرکت‌ها و سرمایه داران ایرانی عادت ندارند پولی برای فرهنگ خرج کنند فوقش بخواهند ولخرجی کنند مسجدی می‌سازند. در مورد هیات تحریریه و خبرنگارو...خب همه یکنفر هستند و روزانه یا هفتگی و ماهانه بودن وبلاگ هم بستگی به بلاگر دارد، اینطور نیست؟ البته قبول دارم ما با یک رسانه جدید سروکار داریم. دلم می‌خواهد این موضوع را بیشتر بشکافی!

من اين‌جوری نگاه نمی‌کنم! نمی‌گويم درد اين است. می‌گويم پاتولوژی کار را اشتباه می‌رويم. يا اصلا بيمار بيمار نيست! يعنی آن‌چه اتفاق افتاده -در اينجا آگهی نداشتن وبلاگ‌ها- را يک امر ساده و واقعی از ديد توصيفی می‌بينم نه انحرافی از يک وضعيت ايده‌آل. آگهی دهنده مسائل مختلفی را در نظر می‌گيرد که يکی از آنها تيراژ است. بنابرين می‌بينيد که پرشين‌بلاگ آگهی می‌گيرد ولی وبلاگ نمی‌گيرد. آگهی‌يی هم که در وبلاگ ديده می‌شود از آن پرشي