My Danish Blog

« August 2005

  

صفحه اصلی

  

October 2005 »


با هنرمندان

چهارشنبه، ۶ مهر، ۱۳۸۴

دیشب داشتم آلبوم عکس‌هایم را ورق می‌زدم، دیدم با خیلی از هنرمندان میهنم که گذرشان به دانمارک افتاده است عکس دارم، با خودم گفتم بد نیست گه‌گاه در اینجا این عکس‌ها را بگذارم تا شما هم ببینید. شش سال پیش هنرمند بزرگ موسیقی ایرانی استاد کامل محمدرضا لطفی چندباری به دانمارک آمد که علاوه بر کنسرت، کارگاه موسیقی هم برای علاقه‌مندان برگزار می‌شد که من‌هم سعادت شرکت در کلاس‌های ایشان را داشتم و حدود دوازده ساعتی در مجموع درس گرفتم. معمولا کلا‌س‌ها از ده صبح شروع و تا ده یا یازده شب طول می‌کشید حتا شاگردانی‌از‌ دیگر کشورها برای شرکت در این کارگاه و بهره گرفتن از محضر استاد می‌آمدند. تدریس انفرادی بود و همین‌که درس یکی از شاگردان تمام می‌شد و ایشان برای استراحت بیرون می‌آمدند سازی را برمی‌داشت و می‌نواخت. کمانچه، دف، تمبک، سنتور، نی و اگر سازی نمی‌زد نقاشی می کرد یا خطی می‌نوشت و خب این همه انرژی ما را شگفت‌زده می‌کرد، برخی از دوستان می‌گفتنند استاد لطفا کمی استراحت کنید، آقای لطفی جواب می‌داد: «دارم استراحت می‌کنم.»

یکبار برای آوردن ایشان رفته‌بودم فردوگاه وقتی توی ماشین نشستیم تا خانه ما نی زد. می‌گفت بدی هواپیما این است که نمی‌شود سازی بزنی. در این مدت کوتاهی که در حضورش بودم او را مردی فروتن، مهربان، حساس ، شوخ و بذله‌گو یافتم. و گاه افسوس می‌خورم برای آن همه جوان ایرانی عاشق! که بعلت تنگ‌نظری‌ و نگاه منفی و ایدئولوژیک اهل حکومت به موسیقی، استعدادهای جوان را ازبودن با لطفی، این نابغه صدسال اخیر موسیقی ایرانی محروم ساخته‌اند.

درحال بوسیدن استاد (راستی کله‌ی ما هنوز اینقدر سفید نشده بود)


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۰:۱۸ :::

LINK  |  Comment 44

کلکسیون

چهارشنبه، ۳۰ شهریور، ۱۳۸۴

باید اعتراف کنم این پنجمین اردوی موسیقی ایرانی دستکم برای من یکی از بهترین‌ها بود. دیدن و بودن با استاد شکارچی که کارهایش را شدیدا دوست دارم بجای خود، دیدن مهرداد هدایتی خواننده و بازیگر، آن هم بعد از چند سال، شادمانم کرد. آخرین بار که دیدمش همراه خانم مریم آخوندی برای اجرای نمایشنامه موزیکال اندرونی آمده بود دانمارک و بعد از او بی‌خبر بودم، تازه لر هم هست. اما دیدار با همشهری هنرمند و فرهیخته‌ام منوچهر رادین نه تنها کلسیون دیدارهای لُری‌ام را تکمیل کرد بلکه با او سفری کردم به شهر خاطره‌ها و عشق‌ها. بارها بچه‌ها بشوخی می‌گفتند بهتر بود نام اردوی پنجم را می‌گذاشتند اردوی لُرها. با منوچهر بقول تهرانی‌ها خیلی‌ حال کردم هر دو شده بودیم مثل پسربچه‌های سیزده چهارده ساله، مرتب می‌گفتیم و می‌شنیدم و می‌خندیدم. هردو در کلاس وزن شناسی استاد شکارچی شرکت کرده بودیم، یکروز منوچهر مثل اینکه خواب مانده بود یکساعتی با تاخیر آمد. من با صدای بلند گفتم منوچهر تا حالا کجا بودی؟ منوچهر هم با حالتی افسرده رو به آقای شکارچی کرد و گفت: آقا ببخشید دیر آمدم آخه عمویم فوت کرده بود.
استاد شکارچی در حالیکه می‌خندید گفت: جناب منوچهرخان ما آنموقع که دیر می‌آمدیم می‌گفتیم مادر بزرگ‌مان فوت کرده نه عمو.


منوچهر رادین برای علاقه‌مندان تاتر چهره‌ای آشناست. او نمایشنامه‌نویس، نمایش‌پرداز و بازیگر تأتراست، پیوند او با تأتر برمی‌گردد به زمستان سال ۱۳۴۳ زمانی که تنها بیست سال داشت. خلاصه‌وار فهرستی از نمایشنامه‌ها و پرداخت‌های نمایشی منوچهر را اینجا می‌آورم:


دنیا دریک قوطی کبریت ۱۳۴۸
ابراهیم توپچی و آقابیک، چاپ ۱۳۵۱ و ۱۳۵۶ تهران. اجراء: دلاوری۱۳۵۳، رکن‌الدین خسروی ۱۳۵۴ و منوچهر رادین ۱۹۹۵ آلمان.
نمایش طولانی، اجراء: جعفر والی ۱۳۵۶ در تهران و شهرستان‌ها.
سه حرف، اجراء: پرویز تأییدی ۱۳۵۶ (تلویزیونی)
کتابخانه‌ی شخصی ۱۳۶۲
جعفر و جمشید ۱۳۶۳
خانه کوچک من، برداشت از «شب بارانی» اسماعیل همتی، اجراء:فرانکفورت ۱۹۹۴، منوچهر رادین.
همه‌ی کپسول‌های سوئدی، قصه داریوش کارگر اجرا ۱۹۹۹، منوچهر رادین.
زندگی آه زندگی، برداشت و پرداختی نمایشی از هستی سعید سلطانپور و سردوه‌هایش که در نامه کانون شماره ۱۲و کتاب نمایش (کلن)، چاپ شد. اجراء: ۲۰۰۰ ـ ۲۰۰۴ منوچهر رادین.
مرثیه‌ای برای شکسپیر، قصه‌ی شهروز رشید، اجراء ۲۰۰۳ ـ ۲۰۰۴ منوجهر رادین.
و البته کلی کار دیگر از قصه گرفته تا شعر و نمایشنامه که ازآن میان برخی چاپ شده‌اند و یا اجرای رادیویی و سالنی داشته‌اند. یک شب هم در اردو چند تا از شعرهایش را برایمان خواند. هم شعرهایش ناب بود و هم صدایش گرم.

منوچهر رادین و من


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۲۰:۰۲ :::

LINK  |  Comment 24

گفتگو با استاد علی‌اکبر شکارچی

چهارشنبه، ۲۳ شهریور، ۱۳۸۴

استاد علی‌اکبر شکارچی

قصد داشتم در پنجمین اردوی موسیقی ایرانی با استاد علی‌اکبر شکارچی مصاحبه کنم که دیدم دوست فرهیخته‌ام سیمین خانم متین قبل از من با ایشان به گفتگو نشسته است و متن آن، هم در بولتن اردو و هم در سایت همساز آمده است. پس از خیرش گذشتم و از سیمین خانم اجازه انتشارش را در وبلاگم گرفتم. با تشکر از ایشان.

برایمان آنچه را که خودتان دوست دارید در باره شما بدانیم بگویید؟ وگرنه ما از شماره کفش شما هم نمی‌گذریم؟

متولد ۱۳۲۸ در لرستان هستم. نواختن کمانچه را در سنین کودکی بطور خودآموز با تاثیر پذیری از نوازندگان محلی شروع کردم. در سال ۱۳۴۵ تحصیلات دانشگاهی خود را از دانشگاه هنرهای زیبا دانشگاه تهران در رشته موسیقی ایرانی با ساز کمانچه به اتمام رساندم. درحین تحصیل در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که در آن زمان یکی از مراکز معتبر موسیقی اصیل بود پذیرفته شدم. اگر اشتباه نکنم در آخرین جشنواره جشن هنر شیراز با گروه آقای علیزاده به خوانندگی خانم پریسا که دوستان هنرمند دیگرآقایان مرتضی اعیان، پرویز مشکاتیان، محمد علی کیانی نژاد حضور داشتند شرکت داشتم. در سال ۱۳۵۶ در نخستین کنکور موسیقی " آزمون باربد" مقام اول را در تکنوازی کمانچه کسب نمودم. پس از پیروزی انقلاب حدود دو سال در دانشکده هنرهای زیبا تدریس کردم و با شروع انقلاب فرهنگی این همکاری متوقف گردید. در همان سال‌ها در دو کانون معتبر موسیقی چنگ و چاووش تدریس می‌کردم و یکی از اعضای هیئت مدیره و موسسین بودم. پس از بسته شدن دو کانون فوق و رکود چند ساله موسیقی و تدریس موسیقی در منزل مجددا حدود هشت سال است که در دانشگاه سوره تدریس می‌کنم. همچنین با تاسیس " آموزشگاه موسیقی آرش" مشغول تدریس خصوصی هنرجویان می‌باشم. استادانی که من افتخار دیدن و شاگردی آنان را داشته‌ام عبارتند از: نورعلی خان برومند، علی اصغر بهاری، کریمی، هرمزی، فروتن، داریوش صفوت و جلال ذوالفنون. تا کنون علاوه بر کنسرت‌های گروهی در داخل و خارج از کشور، در شهرهای شیراز، رشت، اهواز، تهران، اراک، سمنان، دامغان و شهر کرد... اجرای تکنوازی داشته‌ام. همچنین اجرای کنسرت در کشورهای ایتالیا، آلمان، اطریش، سوئد، انگلیس، کلمبیا و استرالیا. به غیر از تکنوازی و همنوازی در گروه‌های ایرانی بصورت انفرادی نیز نوارهای ذیل را منتشر کرده‌ام که علاوه بر تهیه و ساخت قطعات آنها ضمن نواختن کمانچه در اکثرشان آواز محلی نیز اجرا کرده‌ام: خلق کرد، خونین شهر، جرس، قطعاتی از موسیقی لری، بیست ترانه کهن لری، کوهسار، کاروانه، آلبوم پنج کاستی ردیف میرزا عبدالله با ساز کمانچه مرجع و آموزش، موسیقی فیلم خون بس، بهار باد، خواب شقایق. تالیف و انتشار کتاب‌های وزن خوانی در دو مجلد و کتاب تجزیه و تحلیل بیست ترانه کهن لری که بزودی منتشر می‌گردد.

از ساز کمانچه برایمان بگویید ؟

کمانچه یکی از سازهای زهی آرشه‌ای‌ست که نواختن آن کمتر از سواری گرفتن از اسب چموش ترکمن، کرد، لر، عرب و یا ترک نخواهد بود. انگار وقتی آن را بدست می‌گیری درون تو را می‌خواند. گاه آنچنان جلوه‌هایی از خود از طریق تو نشان می‌دهد که عمری برای نواختن و نوازشش به رغبت می‌نهی و هر وقت با تو هم‌راه و هماهنگ می‌شود هر آهنگش کتیبه‌ای‌ست که در دل زمان جاودانه می‌ماند و مضمون هر کتیبه‌اش همان است که سیمرغ با آوازی بلند خواند.

بهترین کاری که تا حالا کرده‌اید؟

بهترین کار زندگیم انتخاب موسیقی وکمانچه بوده است و اگر منظور موسیقی باشد نوارهای خلق لر، قطعاتی از موسیقی لری، کوهسار، موسیقی فیلم خون بس، و بهار باد را می‌پسندم که از میان این‌ها کوهسار برایم رمان زندگی عشایر و ایلات لر و بختیاری‌ست که آن را زندگی کرده‌ام.

چه فرقی در تکنوازی و گروه‌نوازی احساس می‌کنید؟

در تکنوازی من همه هستم و در گروه نوازی من هم میان همه هستم.

از هم‌نوازی با چه سازی بیشتر لذت می‌برید ؟

هم‌نوازی با ساز تار.

آیا نقش کمانچه در گروه‌نوازی‌های گذشته و حال تفاوتی کرده؟

بله، کمانچه بشکلی بسیار زیبا و هم‌آهنگ اندیشه آهنگساز را در قطعات بیشتر ظاهر می‌نماید.

نظر شما در مورد هم‌نوایی با دیگر موسیقی‌ها چیست؟

هر کار درست و علمی نیاز به یک میدان آزمایش ترکیب و مخلوط کردن دارد که افراد متخصص و کارآزموده در آن میدان تجربیات خود را انجام می‌دهند. به بیان دیگر هر تجربه که دیگران می‌کنند به سود من است که اگر خوب بود من آن را جلوه‌ای دیگر بدهم و اگر خوب نبود از آن پرهیز کنم و همیشه آرزو می‌کنم انسان‌ها از آنچنان دانش و آگاهی در کارهای‌شان برخوردار باشند که کمتر آزمون‌های‌شان خطا باشد تا هم فرسوده نشوند و هم زمان و عمر را از دست ندهند.

آیا تجربه‌ای با ساز غربی داشته‌اید؟

ساخت موسیقی فیلم خون بس، موسیقی تاتر پیرچنگی و بهار باد، تجربه استفاده از سازهای ارکستر سنفونیک هستند.

وقتی ساز نمی‌زنید چه گوش می‌دهید ؟ این سوال در ردیف همان شماره کفش شماست؟

به موسیقی محلی لری و بختیاری، موسیقی دوران قاجار طاهرزاده، اقبال و استاد صدیف ... به غیر از موسیقی به صدای طبیعت و در تنهایی به گفتگوهای درونی خودم گوش می‌کنم.

چه نقشی شنونده در کنسرت برای شما دارد؟

مخاطبی هم‌دل و هم‌اندیشه که بوسیله موسیقی آمده تا بشنود چه بر من گذشته و من هم صادقانه هر چه در دل دارم برای او با ساز می‌گویم. بی‌مخاطب تمرین با ساز است که سال‌هاست با هم گفتگو می‌کینم به امید دیدار شنونده.

آیا شما بعنوان نوازنده تفاوتی بین شنونده اجراهای‌تان در ایران و دیگر کشورها احساس می‌کنید؟

مهم شنونده ایرانی و خارجی نیست مهم این است که کسی گوش شنیدن موسیقی داشته باشد! ارتباط نوازنده با کسانی است که کر نیستند.

با چه مشکلاتی از نظر اجرایی مواجه هستید؟

هیچ !!!

کار گروهی را در بین کسانی که کار موسیقی می‌کنند چطور می‌شناسید ؟

هر کار گروهی که از؛ شکل، ظاهر، تکنیک بگذرد و بر جان شنونده اثر بگذارد خوب است.

با چه مشکلاتی برای آموختن روبرو بودید و آن مشکلات چه نقشی در اکنون که استادید بازی می‌کنند؟

کمانچه نوازی را از سنین۷-۶ سالگی خودجوش بدون مربی شروع کردم و تا سن حدود ۲۴ سالگی که به دانشگاه رفتم هیچ معلمی نداشتم. یکی دیگر ازمشکلات دوران آشنایی تصادفی و ذوقی من با کمانچه، نداشتن ساز خوب بود. اولین سازم را خودم با وسایل ابتدایی مثل قوطی روغن نباتی به جای کاسه ساقه نی به جای دسته کمانچه و سیم تلفن به جای سیم‌های آن درست کردم. دیدگاه غلط افکار عمومی نسبت به اجرای موسیقی که نوازندگی را جزء کارهای خلاف عرف می‌دانستند و اندیشه فرهنگ مطربی بصورت نیرویی بازدارنده، بطور نهفته دردرونم عمل می‌کرد. می‌توان گفت تلاش اصلی من در موسیقی از دوران دانشگاه شروع شد. خیلی سعی کردم تا کمبودهای آموزشی گذشته‌هایم را در زمان کوتاهی که در اختیار داشتم جبران کنم. به بیان دیگر خیلی با شتاب و با عجله مطالب زیادی را یاد گرفتم و زمان کافی و لازم را برای پخته شدن و پرورده شدن آنها در ادامه راه پیدا کردم. نمی‌دانم شاید من همین باید می‌بودم که هستم و از موقعیت کنونی‌ام راضی هستم. حدود۱۰ سالی‌است که به یک انسجام قابل رضایت دست یافته‌ام وسعی می‌کنم آموخته‌هایم را بی نقص کنم و از آموختن به دیگران از هیچ چیز دریغ نکنم..

آموزش موسیقی را در شرایط کنونی چطور می‌بینید؟

آموزش کنونی بسیار شخصی و متکی به تجربیات فردی‌ست که ای کاش می‌شد برای هر ساز در سمینارهای متفاوت با معرفی شیوه‌های تدریس توسط اساتید به الگویی واحد دست پیدا کرد. ولی در مجموع پیشنهاد می‌کنم تا دست‌یابی به یک جمع بندی محور اصلی آموزش موسیقی ایرانی، در کنار آموزش سینه به سینه ردیف‌های معتبر آن، آموختنِ خواندن و نواختن نت را بسیار ضروری می‌دانم.

شما چه تفاوتی بین شاگردان قدیم و جدید خود می‌بینید؟

شاگردان جدید من با رشد اندیشه من در موسیقی و فهم تازه تر که از موسیقی پیدا کرده‌ام بهتر از شاگردان قدیمی من خواهند بود و این رشد کیفی در تمام زمینه‌ها و کلاس‌ها و شاگردان قدیمی و جدید موثر خواهد بود.

با سپاس از اینکه دعوت ما را پذیرفتید، با چه تصوری به اردوی موسیقی ایرانی در آلمان می‌آیید ؟

خوشحالم که امکانی فراهم شده است تا با شوق آنچه را که تجربه کرده‌ام و در دل دارم برای علاقه‌مندان بیان کنم و حتمن شرایط هم امکانی فراهم می‌آورد تا بطور خلاق در من همه آنچه بی‌القوه نهفته است به فعل درآید و به آنان دست پیدا کنم.

برای دیدن عکس‌های بیشتر از اردوی پنجم موسیقی ایرانی اینجا را کلیک کنید و بعد در فهرست سایت روی اردو‌ها کلیک کنید، می‌توانید عکس‌های پنج اردو را ببینید.

استاد علی‌اکبر شکارچی و من در خانه‌ی هاینریش پش شهر لودویگزهافن آلمان چهارم سپتامبر ۲۰۰۵



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۲:۱۸ :::

LINK  |  Comment 33

بخش پایانی گفتگو با مجید زُهری

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴


مجید زُهری

در نوشته‌های تو عنصری که از همه مشخص‌تر است "نقد" است. بخش عمده‌ای از نوشته‌های تو به نقد در رديف‌های مختلف اختصاص دارد که گاهی نيز از زبانی راديکال و گزنده استفاده می‌کنی. چرا مسئله‌ی نقد را این‌طور جدی می‌گیری و وبلاگ چه امکانات ويژه‌ای در اختيار منتقد می‌گذارد؟

اين‌که من را قبل از هر چيز يک منتقد می‌دانی البته دور از واقع نيست، اما "گزنده" خواندن زبان نقد من بستگی به این دارد که با چه معياری آن را بسنجيم. اگر معيار ما حاشيه‌روی‌ها و نان‌قرض‌دادن‌های زبانی باشد که اتفاقاً در جامعه‌ی ما متداول است و در فرهنگ ما پيشينه‌ای بس دراز دارد، حق را بايد به تو بايد داد، امّا اگر بپذيريم که نقش اصلی وبلاگ جلوگيری از حاشيه‌روی زبانی ماست، اين‌گونه نوشته‌ها را تنها می‌شود گونه‌ای ناگزيری وبلاگی تلقی کرد که خود وبلاگ جلوی پای می‌گذرد. صراحت بيانی امکان مفيدی‌ست که وبلاگ در اختيار ما می‌گذارد و بهتر است از آن استفاده کرد. مسئله‌ی ديگر اين است که اصولاً در جامعه‌ی ما از مقولات "نقد" و "نقادی" تعريف مدرنی در دست نيست و به همين لحاظ، فهم عمومی و مشترکی نيز در کار نيست. در فرهنگ ما هنوز انتقاد افراد را عصبی می‌کند؛ هم‌چنان منتقد را دشمن می‌دارند. بنابراين، در چنين جامعه‌ای دست و بال انسان موقع نقد می‌لرزد یا اگر نلرزد، ديگران آن نقد را "زیاده‌روی" و "تندروی" برداشت می‌کنند. بگذار مثالی بزنم: من جایی خواندم که یک منتقد که انگار روانشناس هم بود، مدعی شده بود که امتياز کار نقادی‌اش اين است که در نقدهايش هيچوقت نتيجه‌گيری و قضاوت نمی‌کند! اين حرف در يک جامعه‌ی مدرن تنها موجب خنده می‌شود، برای اين‌که پايه‌ی اصلی انتقاد، داوری‌ست. منتقد اگر شهامت قضاوت نداشته باشد، ممکن نيست که بتواند کار کسی را روی ميز تشريح بگذارد و عناصرش را بيرون بکشد. نقد را بايستی با ادب و انصاف همراه کرد، امّا رودربايستی و ترحم جايش در نقد نيست.
بسياری نيز زير پوشش "نقد"، راه تخريب افراد را در پيش می‌گيرند و در واقع از همان ابتدا با کار فکری و دسترنج انديشه‌ی افراد با امتناع، نهی و حذف برخورد می‌کنند. این‌ها قبل از اين‌که نوشته‌ای را بخوانند، به دليل سابقه‌ای که از نويسنده در ذهن تراشيده‌اند، تصميم‌شان را در قبال آن نوشته پيشاپيش گرفته‌اند! اين نيز نشانه‌ی ديگری از توسعه‌‌‌نيافته‌گی اجتماعی-فرهنگی و روابطی‌ است که پای خارج از دايره‌ی همزيستی مسالمت‌آميز جامعه‌ی مدنی دارد.
به باور من، انتقاد سالم و جدّی و گلآويزی با انديشه‌ی ديگران یکی از مهم‌ترین لازمه‌های ارتقای فکری يک جامعه است. بی‌نظارتی وبلاگ به ما کمک می‌کند که از آلوده‌گی‌هایی چون محافظه‌کاری و مردم‌داری‌های تصنعی برهيم و شجاعانه‌تر و بازتر به نقد مطالب ديگران بنشينيم. البته اين ايراد نيز بر نقادی در وبلاگ‌ها وارد است که گاه انسان مسئله‌ی نقد را سرسری می‌گیرد و کار مايه‌ی علمی چندانی ندارد.


در اواخر ماه مه مصاحبه‌ای داشتی با پژوهشگر سرشناس تاريخ دکتر عباس میلانی در باره وبلاگ‌های فارسی که منتشر هم شد. می‌خواستم بدانم جريان از چه قرار بود و چه بین‌تان رد و بدل شد؟

دکتر ميلانی برای سخنرانی به تورنتو آمده بودند. از طريق هماهنگی‌یی که با مسئول برگزاری اين سخنرانی داشتيم، قرار شد که مصاحبه‌ای با او ترتيب دهيم. پیشنهاد من اين بود که مصاحبه در ارتباط با پديده‌ی وبلاگ فارسی باشد که با استقبال دکتر ميلانی مواجه شد.
در آن مصاحبه که زير نام "وبلاگ‌ها و مسئله‌ی تجدّد" منتشر شد، بحث ما بر محور تأثير وبلاگ‌ها بر روند توسعه و تجدّد در ايران کنونی بود. من موضوع را از چند جهت مورد پرسش قرار دادم مثل تأثير وبلاگ بر زبان، سياست و اجتماع، کمک به ساخت پايه‌های فرهنگی-سياسی دموکراسی و تفاوت کارکرد وبلاگ در حوزه‌ی زبان فارسی با ديگر حوزه‌های زبانی و دکتر میلانی نيز با شکيبايی و دقّت، پاسخ‌های درخورد تأملی به اين پرسش‌ها دادند. به گمانم اين نخستين مصاحبه‌ی جدّی در ارتباط با پديده‌ی وبلاگ فارسی بود که با پژوهشگری در اندازه‌ و بلندای دکتر ميلانی انجام می‌گرفت.

من آن مصاحبه را خوانده‌ام و اتفاقا یکبار دیگر قبل از مصاحبه با تو آن را مجددا مرور کردم. دکتر میلانی در پروسه گذار ما به تجدد و یا بقولی مدرنیته، مقوله‌ای که دستکم از انقلاب مشروطیت تا همین الان که ما با هم گفتگو می‌کنیم مشغله ذهنی روشنفکران ایران بوده است، نقش مثبتی برای وبلاگ‌ها قائل می‌شود. حال من هم می‌خواهم اینجا این پرسش را با تو درمیان بگذارم آیا تو هم چنین نقشی برای وبلاگ‌ها قائلی و چرا؟ و چگونه؟

فکر می‌کنم تا حدود زيادی به اين پرسش در طول گفت‌وگوی‌مان پاسخ داده باشم، ولی به هر حال اين‌جا هم می‌شود چکيده‌ی ديدگاهم را بازگو کرد. وبلاگ‌ها از جهت‌های مختلفی به اين گذار سرعت می‌بخشند. يکی همين نقش رسانه‌ای وبلاگ‌هاست که بسياری از مطالبی که امکان نشر در ديگر رسانه‌ها را نمی‌یابند، در وبلاگ‌ها بی‌واسطه در اختيار مردم قرار می‌گیرند که اين طبعاً به بازشدن فضا کمک می‌کند. ديگر، شکل‌گیری و قوام فرديت افراد است که خود اصلی‌ست در رسيدن به جامعه‌ی مدنی و گفتيم که وبلاگ‌نويسی عامل مهمی در اين راه است. و نيز نقش زبانی وبلاگ‌هاست که با درنظرگرفتن ارتباط دوجانبه‌ی "زبان" و "فکر"، تغییراتی که در زبان ما ايجاد می‌کند فکر ما را نيز صیقل می‌دهد و از زنگار می‌زدايد. دلايل ديگری هم هست، امّا به گمانم همين دلايل هم کفايت کنند که ما نقش وبلاگ را در جامعه‌ی امروز ايران مثبت ارزيابی کنيم.

یکی از ویژه‌گی‌های جالب وبلاگ بخش‌نظرخواهی است، من حتا تا اینجا پیش می‌روم که این بخش را به قلب تشبیه می‌کنم اما متاسفانه عده‌ای بی‌مسئولیت با گذاشتن کامنت‌های توهین‌آمیز معضلی شده‌اند برای خیلی از بلاگرها، تا آنجایی‌که برخی از خیر کامنت گذشته‌اند. بخاطر دارم تو در چند يادادشت به این معضل پرداخته بودی. می‌خواهم موضوع را اینجا بیشتر بشکافی؟

تا وبلاگ هست، هرزنويسی هم هست. هر پديده‌ای، معضل‌های خاص به خودش را نيز به‌همراه می‌آورد. البته مسئله‌ی هرزنويسی در جامعه‌ی وبلاگی ما مختصات ويژه‌ی خودش را دارد. يک‌پای اين عمل در اختلافات عجيب‌وغريب و ريشه‌ای است که در جامعه‌ی ما بی‌دليل يا بادليل جا خوش کرده، يکی هم به علت ناآگاهی و نوع برخورد غلط ما با اين معضل است که به آن عملاً جواز رشد و ماندگاری می‌دهد. يکی هم اين‌که بعضی‌ها هنوز بلد نيستند از تکنولوژی درست استفاده کنند و گاهی در جلد هرزنويس فرو می‌روند.
هنوز اين باور عمومی نشده که هر نوشته‌ای در بخش پيام‌گیر وبلاگ، اسمش "پيام" نيست و ممکن است "اسپم" باشد، همان‌طور که هر چه به آدرس ايمیل ما می‌رسد اسمش "نامه" نيست. بعضی از بلاگرها، پاک‌کردن ناسزاگویی و اتهام‌زنی در پيام‌گیر وبلاگ خود را نوعی سانسور تلقی می‌کنند که تلقی غلطی است. به واقع برجاماندن اين هرزنويسی به بازتوليد و پايایی آن می‌انجامد و اخلاق ارتباطی جامعه را فاسد می‌کند. در اين معادله دو سمت وجود دارد: يکی کسی که هرزنويسی می‌کند که در پشت نقاب و در تاريکی مخفی شده، و دیگری ما هستيم که او پيام‌گير وبلاگ ما را برای انجام عمل خود مورد استفاده (بخوان سوء استفاده) قرار می‌دهد. با قسمت اوّل معادله نمی‌شود با مدارا یا نصيحت برخورد کرد؛ سخت است او را متقاعد کنيم که کارش خطاست و اصولاً در دسترس نيست. اما طرف ديگر معادله که جامعه‌ی وبلاگ‌شهر است را می‌شود آگاه کرد که در مقابل اين سوءاستفاده‌گران بايستد و به آن‌ها مجال عرض اندام ندهد. اگر با اين معضل در سطح وبلاگ‌شهر برخوردی يکسان صورت گيرد و اين قاعده از سوی بلاگرها پذيرفته شود، تا حدّ قابل توجهی با اين معضل مبارزه شده است.

آينده وبلاگ‌نويسی در ايران را چگونه می‌بینی؟
طبيعی است که وبلاگ‌ها فراگيرتر شده و از لحاظ فرم و کارکرد و قابليت‌ها باز هم متحوّل شوند. روی‌آوری آدم‌های جدّی در حوزه‌های مختلف به سمت وبلاگ‌نويسی باز هم با شدّت بيش‌تری ادامه خواهد داشت. بدون کلّی‌گويی می‌توانم بر اين نکته انگشت بگذارم که نقش وبلاگ‌ها در آینده بر بالندگی زبان و فرهنگ ما و گذار جامعه‌ به سمت دموکراسی انکارنشدنی است.


بعد از رشد کمی وبلاگ‌ها، عدّه‌ای بحث تشکل و سازماندهی بلاگرها را مطرح کردند و حتا برخی از دوستان کانون وبلاگ‌نویسان را هم تشکیل دادند، می‌خواستم نظر تو را را هم بدانم اگر خسته نشده‌ای؟

ايجاد يک تشکل منسجم و قابل قبول در وبلاگ‌شهر فعلی عملی نيست؛ آينده را نمی‌دانم. گذشته از اين‌که سازماندهی يک تشکل نيازمند دانش تئوريک و تجربه‌ی عملی است، امّا اگر به اين مسئله هم کار نداشته باشیم پرسش اين‌جاست که يک تشکل که تعرفه‌ها و به قولی "اساسنامه‌اش" قدرت اجرايی ندارد چطور می‌تواند تشکّل به‌حساب آید؟ تشکل موقعی شکل می‌گیرد که خطوط آن برای اعضا رسمیت بيابد و لازم‌الاجرا باشد. بعد، وقتی بخش اعظم وبلاگ‌نویسان امروز مستعارنويس هستند و هويت‌شان مشخص نيست، چگونه می‌توانند عضوی از يک تشکل باشند؟ عدّه‌ای "کانون وبلاگ‌نويسان ايران" برپا کرده‌اند بدون اين‌که به معنی کلمه‌ی "کانون" که نمودار "صنف" است توجه کنند. ماهيت فردی وبلاگ ممکن نيست در هيچ صنفی بگنجد، به همين خاطر اساس تفکر ایجاد کانون وبلاگ‌نویسان باطل است. ارائه‌ی خدماتی چون تشويق مردم به وبلاگ‌نويسی، ارائه‌ی دستورالعمل ساخت وبلاگ و راهکار وبلاگ‌نويسی، نوآوری در زمينه‌ی تکنيکی و محتوايی، ارائه‌ی روش‌هایی برای مبارزه با فيلترينگ، آموزش بالابردن امنيت وبلاگ (مثلاً مبارزه با هک)، خبررسانی در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر، دامن‌زدن به بحث‌های سازنده، آسيب‌شناسی، کار تئوریک در زمينه‌های مختلف و از اين قبيل می‌تواند شخصی هم انجام شود و چندان نيازمند تشکيلات نيست. ضمناً آشناکردن وبلاگ‌نويسان با هم نيز چندان با روحيه‌ی مردم ما سازگار نيست و بايستی از خير آن گذشت! مثلاً در تورنتو تشکيلاتی درست شده برای آشناکردن وبلاگ‌نویسان و مرتب خواهش می‌کند که کسی مسئوليت آن را به عهده بگيرد، اما هيچ‌کس حاضر نمی‌شود و کل جلساتی که اين تشکیلات در اين چند سال موفق شده بگذارد فقط يک مورد بوده است، آن‌هم در همان اوان دوره‌ی وبلاگ‌نویسی که تعداد وبلاگ‌نويسان انگشت‌شمار بوده و ذوق و شوق هم لابد بيش‌تر از حالا!
نهايت کار گروهی –یا حالا اگر اسمش را بگذاريم تشکل- ایجاد حلقه‌های رفقا و وبلاگ‌های گروهی است. از اين مرز فعلاً جلوتر نمی‌شود رفت.


خب مجیدجان بیلی هم پاچه من را گرفته است، انگار پرسشی دارد؟
باعث خوشحالی من است!

بیلی: آقا مجید شما سگ دارین؟
نه بيلی جان، ولی خيلی سگ‌ها را دوست دارم. آينده را چه ديدی؛ شايد به خاطر گل روی شما يکی گرفتم!

بیلی: می‌دونستم! خب حالا که سگ ندارین چرا در مورد محیط زیست و حفظ اون و طبیعت کمتر کسی چیزی می‌نویسه، من که فقط آقا آشیل رو دیدم که گاهی از بز و خر و اسب و سگ و طبیعت می‌نویسه باقی انگار بی‌خیالن، چرا؟ فکر می‌کنید مسئله‌ی مهمی نیست؟
اتفاقاً راست می‌گی بيلی جان، محيط زيست خيلی مسئله‌ی مهمی‌ست و اين‌که در باره‌اش نوشته نمی‌شه تا حدودی از سهل‌انگاری خود ماست. ولی راست‌اش مردم ما چنان از سوی مشکلات مختلف محاصره شده‌اند که ديگر مجال توجه به محيط زيست نيست.

مجید جان اگر بیلی را ول کنی تا فردا از همین پرسش‌های جانوری می‌کند، می‌خواهم یکبار دیگر از این که دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی و حوصله کردی تشکر کنم.
باعث خوشحالی من بود. پرسش‌های نغزی را مطرح کردی اسد عزیز و سپاسگزارم که بانی این گفت‌وگو شدی.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۲۱:۱۵ :::

LINK  |  Comment 15


Copyright © 2005, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.