My Danish Blog

« April 2005

  

صفحه اصلی

  

June 2005 »


گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»

جمعه، ۶ خرداد، ۱۳۸۴

منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ نصیری فوتو

ممنونم از اين که دعوتم را برای اين گفتگو پذيرفتی؟
من هم از تو ممنونم و برام جالب بود که به من اين پيشنهاد رو دادی چون فکر می‌کنم با همه کسانی که قبلا گفتگو کردی همه معروف بودند و وبلاگ‌هاشون پربيننده و هيچ‌کدام هم تو کار عکاسي نبودند.


حق با توست این اولین گفتگوی من با یک عکاس است. اگر موافقی کمی از خودت بگو؟
من منصور نصیری متولد ۲۷ خرداد ۱۳۵۶ در کرمان و تحصيلاتم را در رشته رياضی کاربردی، گرايش کاربرد رياضيات در کامپيوتر در کرمان انجام دادم. از سال ۱۳۷۲ با دوربين زنيط روسی که هفت هزار و پانصد تومان، مثلا برای خواهرم خريده بودم عکاسی رو شروع کردم، در حقيقت دوربين را با پول خودش خریده بودم و فقط اسما به نام او بود و رسما و هميشه دست من بود! بخاطر دارم تو دبيرستان هم هميشه زير کاپشن يا توی کيفم بود. در کرمان اصولا هيچ امکان ویژه‌ای برای کارهای فرهنگي و هنری به طور جدی وجود نداشت و ندارد، به همين‌خاطر از همان زمان به فکر افتادم هر طور شده راهی تهران شوم. رشته اول دانشگاه را هم مهندسی پرواز زده بودم که عاشقش بودم، حتا بيشتر از رياضيات و قبول هم شدم اما در گزينش سفت و سخت آن موقع به خاطر بحثی که با آقای گزينش کننده توی دانشکده تکنولوژی هواپيمایی کشوری کردم، برای نشستن توی کاک پيت هواپيما رد صلاحيت شدم! بعد از دانشگاه يکی دو سالی در امارات مشغول کار کامپيوتر بودم و بعدش هم مدتی رفتم کرمان تا اين که يک موقعيت کاری خوب در کابل به من پيشنهاد شد و رفتم آنجا. در کابل با موسسه «آينا» که رضا دقتی بنيانگذارش بود همکاری کوتاهی داشتم و قرار بود ادامه پيدا کند که به خاطر درگذشت پدر، همه چيز بهم خورد و به ايران برگشتم. در حال حاضر هم حدود ۹ ماه هست که تهرانم. فکر کنم خيلي روده درازي کردم!


موسسه آينا کارش در افغانستان چه بود؟ و اگر موافق باشی آقای رضا دقتی بنیانگذار این موسسه را هم به خوانندگانی که ممکن است او را نشناسند معرفی کن؟
این موسسه که نام کاملش، موسسه فرهنگی ـ مطبوعاتی آينا ( همان آينه‌ی خودمان) هست در کابل توسط رضا دقتی یکی از معروفترین عکاسان جهان که اندکی بعد از انقلاب ايران را ترک کرد بنيان نهاده شد. در آينا چندين نشريه مختلف چاپ و منتشر می‌شود، روزنامه و هفته نامه‌هايی در باره زنان تا مجله‌ای به نام«پرواز» که ویژه کودکان است. در کنار اين نوع فعالیت‌ها به تعدادی از جوان‌های افغان روزنامه نگاری و عکاسی آموزش داده می‌شود و استادانی هم از اروپا و آمريکا به آينا می‌آمدند و به کودکان افغان آموزش می‌دادند که بیشتر بصورت رایگان بود. و اما در مورد رضا دقتی، اگر کسانی علاقه‌مند به شناخت بیشتر او هستند می‌توانند به سايت نشنال‌جئوگرافيک و یا سايت خودش مراجعه کنند. من سال‌ها کارهای رضا را دنبال می‌کردم و گاهی برایش عکس‌هایم را از طریق ایميل می‌فرستادم و خیلی دلم می‌خواست روزی برای دیدنش به پاریس بروم که خوشبختانه همین‌جا بغل گوشم و در کابل ملاقاتش کردم. عکس معروف او از سماع زنی سرخ پوش در استانبول، بر جلد یکی از شماره های مجله نشنال جئوگرافیک، مرا تا قونيه کشاند. افسوس می‌خورم که نشد بيشتردر کابل بمانم و بيشتر بیاموزم و تجربه کسب کنم. در عین حال آنجا توانستم عکاس‌ها و اديتورهای بزرگی را هم که از سراسر دنيا برای پوشش دادن به مسايل افغانستان می‌آمدند ببینم و در حقيقت مثل این بود که در یک کلاس درس بی‌نظیر شرکت داشتم. ضمن آنکه افغانستان را هم تا حدودی شناختم و دوستان افغان زيادی درآنجا پيدا کردم که هنوز هم با هم ازطريق ايميل و نامه در ارتباطيم.


با مطبوعات هم همکاری می‌کنی؟
الان دو جور با مطبوعات کار می‌کنم يکی مقاله‌هایی که گه‌گاه در باره عکاسی ترجمه می‌کنم يا خودم می‌نويسم و هرازگاهی چاپ می‌شوند و يکی هم عکاسی برای روزنامه اقبال و اخيرا فصلنامه بخارا است. کار در اقبال از طريق دوستانی که آنجا کار می‌کردند پيشنهاد شد و قرار براین بود که کل مسووليت و کارهای عکس روزنامه با من باشد. خب من‌هم که اصولا عاشق روزنامه هستم و تو عکاسی هم علاقه اصليم فوتوژورناليسم است با کمال ميل پذيرفتم اما متاسفانه در عمل به خاطر نبودن امکاناتی که درخواست کرده بودم و همين‌طور نگاه تزئيني و غیر حرفه‌ای که در بعضی بخش‌های اين روزنامه، به عکس هست نتوانستم آن طور که باید کار کنم و خودم هم راضی نیستم. برای کیفیت بهتر، برنامه‌های زيادی داشتم وقصد داشتم از کارهای همه در روزنامه استفاده کنم بدون هيچ انحصارو باندبازی.
چون فعاليتم در اقبال ارضایم نمی‌کرد تصميم گرفتم بروم سراغ مجله‌های فرهنگی که فضای سياسی هم ندارند، يک چيز ديگری هم که عاشقشم عکاسی از اهل هنر و فرهنگ هست این بود که به علی دهباشی سردبیر بخارا زنگ زدم و قراری گذاشتیم. جالب این که من مجله بخارا را در کتابخانه‌ی نُقلی اما پربار بخش عکس موسسه آينا تو کابل ديده بودم و هيچ سابقه آشنایی قبلی بين من و دهباشی نبود. رفتم به دفتر مجله که عکسش را هم يک بار گذاشتم تو وبلاگم و تو آرشيو هست. دهباشی با لطف تمام همان روز ازمن خواست تا از دکتر جلال ستاری- که خيلی دوستش دارم و کتاب‌هایش را تو دوره‌ی دانشجويی در کرمان خوانده بودم- برای شماره‌ی بعدی بخارا عکاسی کنم بعد هم قرار شد از عزت الله فولادوند برایش عکس بگیرم، که همين روزها بايد سراغش بروم. برخورد دهباشی توی فضای بسته‌ای که حاکم بر بعضی جاهاست برایم خيلی جالب بود.


چه مدتی است وبلاگ یا در واقع فوتوبلاگ راه انداخته‌ای؟
اولین فوتوبلاگم سه سال پیش با نام «عکس و عکاس» راه اندازی شد و من اول، عکس‌هایی را از اين‌جا و آنجا پيدا می‌کردم و کنار هم می‌گذاشتم طوری که اين‌ها کنار هم يک مجموعه می‌شد و حرف خاصی داشت يادم هست که حتا يکبار به «دان هلر» عکاس معروف آمريکايی ايميل زدم که آقا من چند تا از عکس‌های شما را تو وبلاگم کنار هم گذاشته‌ام می‌خواهم بپرسم اولا آيا اجازه دارم و ثانيا نظرت چيست؟ متن پاسخش بايد توی آرشيو « عکس و عکاس»باشد. گفت:« لينک سايتم را زيرشان بگذار» و اضافه کرد خودم تا بحال هيچ وقت اين‌طوری ودر کنار هم به عکس‌هايم نگاه نکرده بودم و خلاصه از اين کار خوشش آمد، بعدها مقالاتم را آنجا می‌گذاشتم چون متن اصلی‌شان با تعداد کمتری عکس در روزنامه چاپ می‌شد يا امکان چاپ بعضی از عکس‌ها در کنار مقاله در روزنامه وجود نداشت، یعنی اسلامش لنگ می‌زد. وبلاگ فعلی را هم نزدیک یک‌سال و دوماهی می شود با نام «نصیری فوتو» راه انداخته‌ام.
«عکس و عکاس» باعث شد دوستان زیادی پیدا کنم که آشنایی و دوستی با آن‌ها بسیار برایم مغتنم و باارزش بود و هست.

عکس‌هایی که گرفته‌ای و دیده‌ام به‌نظرم این‌طور می‌رسد که سعی داری دنیای کودکان را ثبت کنی و به نوعی در مرکز نگاه دوربین تو هستند مثلا آن کار «کودکان افغان» چرا؟
درست فهميدی من عاشق عکاسی از بچه‌ها هستم اصلا دنيای کودکان را دوست دارم، خيلی راحت با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنم، آنها برای من موجودات خيلی جدی هستند ونه حاشیه‌ای! و دوست‌شان دارم. در افغانستان کودکان موجودات فراموش شده جامعه هستند تو باور می‌کنی در ادبیات محاوره‌ای، افغانها چیزی به‌نام «دختربچه» وجود ندارد پسربچه را «بچه» خطاب می‌کنند و اگر لازم باشد تا دختر کوچکی را صدا بزنند به او می گویند «هو» آن کارها هم که تو نام بردی همان کودکان فراموش شده هستند. البته در جامعه خودمان هم این نقص هست و من قصد ندارم آن جا را سیاه جلوه دهم. فرهنگ آنها و ما ریشه‌های مشترک بسیاری دارد. با این‌حال خودم از آن عکس‌ها زیاد راضی نیستم فقط وقتی دیدم خود افغان‌ها در سایت و وبلاگ‌هایشان به‌آن‌ها لینک داده‌اند و انگار از این عکس‌ها خوش‌شان آمده و با آن‌ها ارتباط برقرار کرده‌اند، کمی راضی شدم.


عکس‌هایی هم که از زلزله بم گرفته‌ای «از آن بم که زيرشد» باز هم کودکان در مرکزند و بزرگترها در حاشيه؟
اشاره‌ات درست است آن‌جا هم مخصوصا روزهای اول کسی به فکر بچه‌ها نبود بویژه بچه‌های زنده و بازمانده، همه دعوای‌شان می‌کردند و سرشان جیغ می‌کشیدند که توی دست و پای دیگران وول نخورند! کسی به آنها توجه نمی کرد، انگار اضافه بودند برحسب اتفاق با يک گروه کره اي به نام «JTS: «Join together society
به آنجا رفتم، مثلا نقش مترجم و راهنمای‌شان را هم بازی می‌کردم. اين‌ها هم دست برقضا برای امدادرسانی به کودکان بازمانده و زنان آمده بودند و کلی پتو، جلیقه، کاپشن و جوراب‌های رنگ و وارنگ بچه‌گانه بین بچه‌ها پخش کردند. حالا این را هم بگویم که وقتی از طریق مشهد وارد ایران شده بودند- یکی از پایگاه‌های اصلی‌شان در کابل است- در گمرک مشهد بهشان گیر داده بودند که بابت این لباس‌ها باید عوارض گمرکی پرداخت کنید تا اجازه ترخیص بدهیم. به هر حال لحظه‌های تلخ و شیرین زیادی با این گروه کره‌ای و کودکان بمی پشت سر گذاشتیم.

لحظه‌هایی که از چهره‌ی اين کودکان ثبت کرده‌ای با اينکه غم و رنج‌شان را نشان می‌دهی، من اميد بفردا را هم در نگاه‌شان می‌بينم يا دستِ‌کم برداشت من اين‌طور است آيا خودت هم خواسته‌ای اين حس و پیام را منتقل کنی؟
اگر اين را ديده‌ای و برداشت کرده‌ای که من به هدفم رسيده‌ام. می‌دانی من توی بم حتا از يک مرده هم عکس نگرفتم نه اينکه بخواهم اين کار را زير سوال ببرم ، اصلا! اين کار را عکاسان خبری انجام داده‌اند و بايد هم اين صحنه‌ها ثبت شود اما من دلم می‌خواست بيشتر بسراغ زنده‌ها و بویژه بچه ها بروم... نمی‌دانم عکس‌های «زرند» را ديده‌ای؟


بله دیده‌ام.
آن پسربچه و زخم بدی که روی پايش بود...يا آن دختری که زير چادر با پدرش زندگی می‌کرد. با همه سختی ها و فراموشی زلزله زرند به خاطر نوروز و سال نو، زندگی آن جا ادامه داشت.

در عکس‌های « ماهان» و «کوبه» به اشيای بیجان پرداخته‌ای و در « تانگو» به طبيعت! تجربه‌ای جدید؟ یا دنبال چیز دیگری می‌گردی؟
دلم نمی‌خواهد توی عکاسی خودم را محدود کنم و چون هم‌چنان در حال يادگرفتن و تجربه هستم دوست دارم گاهی از طبيعت و به خصوص برخي جزئيات و اشيا مثل همان کوبه‌ها- که مجموعه اصلی‌اش خيلی زيادتر از اين تعدادی است که در سایتم گذاشته‌ام -عکاسی کنم. درضمن عکس‌های کوبه مورد توجه یک مجله معماری داخلی چینی قرار گرفت و با من تماس گرفتند و طبق سفارش آن‌ها تعدادی عکس کوبه و جزییات در و پنجره های ایرانی گرفتم و برایشان فرستادم. به هرحال این عکس‌ها هنوز راضی‌ام نمی‌کند و سیاه مشق‌هایی است برای یادگرفتن بهتر. می‌دانی، بر خلاف تصور خیلی‌ها عکاسی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.
این که تو بخشی از واقعیت و تصویری را که دیگران هم می‌بینند انتخاب کنی و از طریق نشان دادن آن به بقیه آن‌ها را به فضای کلی آن واقعیت و تصویر ببری و کارت را در عین رعایت مسائل فنی، زیبا و هنرمندانه انجام دهی وبه ورطه تقلید و تکرار هم نیفتی، کار بسیار سختی است که هر کسی از عهده‌اش بر نمی‌آید.

پس هنوز در حال تجربه‌ای؟
تا زمانی‌که سبک و شکل اصلی را که دوست دارم در عکاسی پیدا کنم، به اين جور تجربه‌ها هم می‌پردازم. البته عکس‌هایی که در سایتم هست خیلی کم است و بیشتر هم قدیمی است باید در اولین فرصت بعضی عکس‌ها را حذف و اضافه و طراحی گالری‌ها را هم عوض کنم.

منصور من فوتو بلاگ خيلی از عکاس‌ها را ديده‌ام که بازدید کنندگان کمی دارند، اين طور احساس می‌کنم شما خودتان را در وبلاگ‌شهر ايزوله کرده‌ايد آيا علت خاصی دارد؟
ببين عکس مثل متن نيست که بشود به راحتي و پی‌درپی نوع با کيفيتش را توليد یا حتی Copy & Paste
کرد، هزينه و وقت و حس و حال می‌خواهد، از طرفی جامعه ما کشش چندانی به تصوير ندارد و هنوز حتا در بین اهل مطبوعات و فرهنگ هم عکس را تزئينی و نوع خوبش را همين چيزهايی می‌دانند که اغلب توی ايميل‌ها دست به دست می‌چرخد اين يک طرف قضيه، طرف ديگر اين‌است که خيلی از ماها سايت و وبلاگ و فوتوبلاگ‌مان را جدی نمی‌گيريم و عکس‌های تکراری و يکنواخت يا فوقش همان عکس‌هایی را که برای جاهای ديگر تهيه کرده‌ايم توی آن‌ها می‌گذاريم طبيعی است وقتی ما خودمان را جدی نمی‌گیریم، مخاطب هم وبلاگ ما را جدی نخواهد گرفت. در مورد این‌که ما خود را ايزوله کرده‌ايم، این را قبول ندارم اتفاقا خيلی وقت‌ها توی وبلاگ‌های ما عکس همين بچه‌های بلاگر را می‌شود ديد که نشان می‌دهد خودمان را از آنها جدا نمی‌کنيم و اصلا دليلی هم ندارد که اين جوري باشد یک چیز دیگر هم اضافه کنم که نباید سرعت کند اينترنت ایران را از نظر دور داشت، بازشدن صفحه يک فوتوبلاگ معادل بازشدن چند وبلاگ معمولی وقت می‌برد البته اين را هم با مراجعه به کانتر فوتوبلاگ‌ها می‌شود فهميد که بعضی وقت‌ها در يک روز حدود دو هزار يا بيشتر بازديد کننده داشته اند، مثلا روزی که خودم اولين عکس‌های حادثه انفجار تانکر در نصرت آباد را گذاشتم همين تعداد بازديد کننده داشت.

بهر حال این واقعیت را باید پذیرفت که اگر قرار باشد از کارهای شما بيشتر ديدن کنند ارتباط دوطرفه و تبليغ هم لازم است؟
خيلی از بچه‌ها عکس‌های‌شان در مطبوعات، خبرگزاری‌ها و حتا مجلات و نشريات معتبر خارجی‌و سايت‌های متعدد کار می‌شود شايد اين دسته از بچه‌ها اين‌طور احساس کنند که نيازی به حضور فعال در این‌جا را ندارند - که البته به نظر من اين درست نيست- اما بعضي از بچه‌ها که خيلی امکان نمايش کارهای‌شان را در اين جور جاها ندارند اتفاقا از اين جور تبادل لينک‌ها خيلی هم استقبال می‌کنند. ولی کلا عکاسی به نظر من چيزی نيست که آدم بتواند صرفا با تکيه به اين چيزها در آن مطرح شود من اين طور فکر می‌کنم که بيشتر تلاش و وقت خيلی از بچه‌های عکاس صرف خود عکس و عکاسی می‌شود.

باید توجه داشته باشی که شما با یک جمعیت ۷۰ هزار نفره در وبلاگ‌شهر روبرو هستید که می‌تواند بیندگان دایمی کارهای شما باشند؟
کاملا و اگر اين‌طور نبود که اصلا کسی فوتوبلاگ ايجاد نمی‌کرد، اما خب در مقايسه با وبلاگ‌ها هنوز فوتوبلاگ ها بازديد کننده کمتری دارند.


اخيرا خيلی از بلاگرها در کنار وبلاگ‌شان فوتو بلاگ هم راه انداخته‌اند نظرت در مورد اين فتو بلاگ‌ها و کيفيت کارهايی که در آنجا ارائه میشود چيست؟
خب همانطور که عکاس‌ها گاهی می‌نويسند، نويسنده‌ها هم گاهی عکس می‌گيرند و در فوتوبلاگ يا وبلاگ‌شان می‌گذارند که اصلا هم قرار نيست يک اثر هنری و يا کادر و نور و ترکيب‌بنديش بی‌نقص و حرفه‌ای باشد. به‌نظرمن نبايد به اين جور فوتوبلاگ‌های جنبی و عکس‌هایش از ديد عکاسی نگاه کنيم. مثل اين می‌ماند که بخواهيم عکس‌های آلبوم‌های خانوادگی را نقد کنيم.

حالا که به اينجا رسيديم می‌خواهم نظرت را در مورد کيفيت عکس‌هایی که در وبلاگ‌ها گذاشته می‌شود بپرسم و اگر پیشنهادی داری بگو تا بتوانيم از تجربيات تو استفاده کنيم؟
ببين مشکل اصلی هم‌چنان تزئينی بودن عکس برای خيلی‌هاست. با عکس گل و بلبل و نوزاد و گربه که همين‌طوری از در و ديوار بعضی وبلاگ‌ها می‌ريزد کاری ندارم، اما وقتی توی يک وبلاگ در کنار يک مطلب قراراست عکسي هم استفاده شود، نبايد به آن عکس به عنوان يک عنصر تزئينی نگاه کنيم. عکسی را که برای مطلبی انتخاب می‌کنيم بايد کارکردی داشته باشد و برای آن هويت مستقل قائل بشویم. عکسی که کنار يک گفتگو کار می‌شود می‌تواند یک عکس تخت و پرسنلي از مصاحبه شونده باشد یا جنبه ديگری از آن شخص را نشان بدهد، مثالی برایت بزنم در دو هفته نامه الکترونیک «شرقیان» گفتگويی است با «حسن يوسفی اشکوری» که روحانی بوده و حالا خلع لباس شده. اين گفتگو اگر فقط با آن عکس دوم که يک پيانو را هم در کادر دارد، کار می‌شدچيزی کم نداشت عکسی که پيانو و تصویر دکترشريعتی را بر روی آن نشان می‌دهد به تنهايی يک‌عنصر مستقل و کامل محسوب می‌شود و ارزشی همپای متن دارد، بقيه عکس‌ها اضافه و تزئينی‌اند و تنها برای خالی نبودن عریضه و پر کردن فضا به کار رفته است.

در مورد اندازه و کادر عکس‌ها، فضا و سنگین شدن وبلاگ چی؟
ببين نمی‌شود يک نسخه کلی صادر کرد يک جاهايی لازم است که عکس بزرگ کار شود اما معمولا باید از کوچکترین اندازه و کمترین حجم برای عکس ها استفاده کرد. مهم حجم و کيفيت عکس است که بايد نسبت‌شان رعايت شود. يک وقتی که اوايل کاریک سايت خبری بود و يک عده از بچه‌های روزنامه‌نگار مطالب آن را تهيه می‌کردند مسووليت عکس به عهده من بود و از قبل برای هر خبر دو عکس کوچک و بزرگ در نظر گرفته شده بود يعنی مجبور بودم برای هر خبر دو عکس يکی به ابعاد هشتاددرشصت و ديگری صدوشصت در دويست تهيه کنم، اين کار انتخاب و اديت عکس را دشوارو تو را محدود می‌کند، اگر مدت بيشتری آنجا می‌ماندم و سياست‌های سايت تغيير نمیکرد حتما می‌خواستم که ابعاد عکس بزرگتر را به سه اندازه ديگر اضافه کنند يعنی‌امکان انتخاب عکس با ابعاد ديگر هم وجود داشته باشد.


حالا برگرديم به مطبوعات، کيفيت عکس و تصوير در روزنامه و مجلات ايرانی در چه وضعی‌است؟
ما هنوز نشرياتی داريم که وقتی صفحه‌های‌شان را ورق می‌زنی يک جاهايی می‌بينی کنار مطلبی عکسی چاپ شده و زير آن درشت نوشته اند: «عکس تزئينی است!» اتفاقا نشرياتی هم هستند که توی تشکيلات‌شان آدم باسواد و باتجربه هم کم نيست، فکر می‌کنم بيشتر به سهل انگاری بر می‌گردد وگرنه خودشان هم می‌دانند که اين کار درستی نيست مگر عکس« زرو زيور» است که تزئينی باشد! در بیشتر نشريات ما عکس به عنوان «چيزی که صفحه را پر می‌کند» مطرح است، اين تو هين به مخاطب و شعور اوست...


و به هنر عکاسی...
و مفهومش این‌است که، خواننده محترم! ما چون عکسی پيدا نکرديم که در تو واکنشی ايجاد کند به مطلب‌مان آب بستيم و يک عکس همين جوری هم گذاشتيم کنارش. البته خيلی جاها هست که نمی‌شود عکسش را کار کرد مثلا دادگاهی که دوربين را نگذاشته‌اند تو برود، که توی آمريکا و اروپا هم نمونه‌اش زياد است. در چنین شرایطی بايد ازطراح کمک گرفت که آن هم جايش بدجوری توی مطبوعات ما خالی‌ست. نه اينکه عکس بی ربطی از يک دادگاه نامربوط را به‌چسبانند بغل مطلب، تازه موقع استفاده از عکس‌های آرشيوی هم بايد زيرش نوشت : آرشيو، نه اينکه عکس تزئيني است! اسم و نام عکاس را هم که می‌دانی اوضاعش را انگار اين عکس‌ها خود به خود گرفته می‌شوند. نام عکاس ساده ترين چيزی است که دل همه عکاسان ما از عدم درجش زير عکس‌هايشان خون است و صابون آن به تن همه خورده است تازه من از اينکه جلوی عکس صرفا نوشته شود عکس: خبرگزاري فلان، هم مخالفم. اين عکس را عکاسی برای آن خبرگزاری گرفته که دارای هويت است و حتما بايد اسمش قبل از خبر گزاری بيايد.


تو از بلاگرهای قديمی هستی، اگر بخواهی آن زمانی را که شروع کردی با امروز مقایسه کنی فضای وبلاگ‌شهر را چگونه می‌بینی؟
فضای آن روزها جور ديگری بود البته فکر می‌کنم مختص وبلاگ هم نيست کلا به نظرم ماها خيلی عصبی شده‌ایم. تحمل هم و نظرات همديگر را نداريم متاسفانه بيشتر تخريب می‌بينيم و می‌شنويم تا نقد اصولی. و يک نوع بدبينی هم وجود دارد که احساس می‌کنم توی تاکسی و بقالی هم هست اين حس را خلاصه می‌کنم : « امروز ماعصبی‌تر شده‌ايم.»


از نظر کیفیت چی؟
من با اینکه خيلی توی اينترنت می‌گردم و اين از لينک‌های گوشه‌ی وبلاگم هم مشخص است، ولی زمان بسيار کمی از اين گردش به وبلاگ‌خوانی اختصاص دارد، بنابراين فکر می‌کنم اطلاعاتم کافی نیست تا بتوانم در باره اش نظر بدهم. وبلاگ‌های با کيفيت هر چند گمنام وجود دارد ولی بيشتر سطحی نگری حاکم هست که خودش را نشان می‌دهد و خب نبايد زياد در اين مورد سخت گرفت.


بیلی هم چون تو عکاس هستی و برایش جالب است سوال دارد؟
بفرما بیلی جان


بيلی: آقا منصور سلام
سلام بيلی جان.


بيلی: من همراه بابام اين فوتو بلاگ تورو زير و رو کرديم، يه عکس از حيوونات توش نيست مخصوصا سگ چرا؟
اولا که من مخلص سگ جماعت هستم و لازم است به اطلاعت برسانم که چرا عزيز جان اگر خوب عکس‌ها را يکبار ديگر نگاه کنی چندتا عکس جک و جانور می‌بينی! آن لابلاها. گذشته از اين عزيز جان اتفاقا عکاسی از حيوانات يک بخش عمده‌ای از کار و زندگی خيلی از ما را تشکيل می‌دهد تازه بعضی وقت‌ها هم دقيقا آن روی سگ خيلی‌ها رو نشان ملت می‌دهیم طوری که هيچ قلمی از پسش بر نمی‌آید.


بيلی: توی عکس‌های افغانستان چیزی نديدم انگار گربه و سگی باقی نمونده؟
بيلی جان من قبل ازسفر به افغانستان شناخت درستی از افغانستان نداشتم. می‌دانی افغانستان واقعی با تصويری که ما به واسطه اخبار رسانه‌ها تو ذهن داريم فرق دارد طبيعت زيبای آن‌جا واقعا دیدنی است جهت اطلاعت بگویم یک نوع نژاد خاص سگ دارد که بی‌نظیر است، اما خب جای زیاد مناسبی برای سگ و گربه‌های ولگرد نيست چون مدت طولانی آدم‌های زيادی بلا نسبت شما مثل سگ و گربه افتاده بودند به جان مردم خوب افغان که خوشبختانه کم کم دارد شرشان از سر مردم این سرزمین کم می‌شود.


بيلي: با اين حرفا که تو زدی بخاطر اون سگه هم شده بايد يه سفر برم افغانستان حالا خودت سگ داری؟
حتما برو، یک وقت دیدی بختت هم باز شد. درباره سوالت هم باید بگم، نه متاسفانه اما هميشه دوست داشتم یکی داشته باشم.


بيلی: خودم که زن گرفتم و بچه دارشدم یکی از توله‌هامو برات پست می‌کنم. دیگه سوالی ندارم، مرسی.
البته بیلی جان حواست به تنظیم خانواده هم باشه. بابت پست توله سگ هم خیلی ممنون اما من یک سوال دارم؟

بیلی: بفرما


شما که صاحب‌نظری بفرما بگو اين زندگی سگی که ميگن چيه؟
بيلي: اينو بايد از سگای داخل و پشت شهرداری تهرون بپرسی.


در هر حال فکر می‌کنم بعد از اين انتخابات ديگه از اون‌هاهم نتونم اين سوال رو بپرسم چون قراره وضع اين‌جا خيلی خيلی توپ بشه.


بيلي: پيشنهاد می‌کنم قبل از انتخابات برو افغانستان وگرنه بايد دوربين‌ات را بکنی‌ لونه گنجیشک.
اتفاقا اين دوربين رو تازه خريدم، اين ترم دانشگاهم رو هم حذف کردم- راستي يادم رفت بگم الان دارم مترجمي زبان هم مي خونم البته با سيستم ناپلئون بناپارت کبير!- و تا ۲۷خرداد که روز انتخابات و تولدم هم هست همين دورو‌ برها هستم


منصور جان پیشاپیش تولدت را تبریک می‌گوییم و باز هم ممنون بخاطر اين‌که ما دوتا را تحمل کردی.
ممنون، برای من که خيلي لذت بخش بود.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۲۳:۱۸ :::

LINK  |  Comment 45

گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

جمعه، ۳۰ اردیبهشت، ۱۳۸۴

صنم دولتشاهی نویسنده وبلاگ خورشیدخانوم

با سپاس از اينکه دعوتم را برای اين گفتگو پذيرفتی؟
ممنونم از شما که من رو هم قابل دونستين برای مصاحبه! مخصوصا در مقايسه با بلاگرهای قبلی که باهاشون مصاحبه کردين، کلی خوشحال شدم که من رو هم انتخاب کردين!


خب، می‌دانی که نخستین پرسش من معرفی است، کمی از خودت بگو؟
از صنم دولتشاهی براتون بگم يا از خورشيد خانوم؟


آيا هردو يکی نيستند؟
به نوعی چرا، ولی به نوعی ديگه نه!


اگر موافقی هردو را معرفی کن؟
صنم دولتشاهی، متولد آبان ۱۳۵۶ در تهرانه. ليسانس مترجمی زبان انگليسی و فوق‌ليسانس ادبيات انگليسی داره (هر دو را از دانشگاه آزاد تهران). پنج سال معلم زبان بوده و کارهای ترجمه هم کرده. يک‌سال دبير اجرايی کاپوچينو بوده و مسئول بخش انگليسی سايت زنان، در عين حال يه‌جور آچار فرانسه هم در سايت زنان بوده. در حال حاضر هم بيکاره! چون بعد از ازدواج به آمريکا اومده و اينجا هم تا وقتی نره دانشگاه اجازه کار نداره. از ترم پاييز هم تو رشته مطالعات زنان در دانشگاه فلوريدا دوباره درس رو ادامه می‌ده. اوه... داشت یادم می‌رفت، وبلاگ هم می‌نويسه!


و اما خورشيدخانوم؟
خورشيدخانوم يه بخشی از صنم دولتشاهی‌يه. از سه سال و نيم پيش متولد شده (نوامبر سال ۲۰۰۱). اون بخشی از صنم دولتشاهی که خيلی موقع‌ها مجبور بوده پنهان باشه، تو خورشيد خانوم آشکار شده. يعنی يه‌جورايی، خورشیدخانوم، اندرونیِ! صنم بوده، و وبلاگش شاید پنجره‌ای بوده به اون بخش اندرونی. و البته واضحه که خورشيد خانوم هم تنها « بخشی» از اون اندرونی بوده.


با اين حساب تو از بلاگرهای قديمی هستی، چطور شد که به اين سو کشیده شدی؟
موقعی‌که من وبلاگ رو شروع کردم همش چند ماه بود که کامپيوتر داشتم و تازه با اينترنت آشنا شده بودم. دو سه سال قبل از اون، حسين درخشان تو روزنامه جامعه (شايد هم نشاط يا عصر آزادگان يا هر سه!) يه ستون داشت که در مورد اینترنت می‌نوشت. من اون موقع چون کامپيوتر نداشتم اصلا نمی‌فهميدم چی میگه، اما مطمئن بودم که يه روزی کامپيوتردار می‌شم و به همین‌خاطر، اون ستون‌ها رو از روزنامه می‌بريدم و نگه می‌داشتم. روزی‌که برای اولين بار به اينترنت وصل شدم، اون بريده‌های روزنامه رو آوردم و شروع کردم به خوندن و بعد اولين ايميلم رو به حسين زدم. ازش پرسيدم: « الان کجا می‌نويسه؟» که من باز هم يه چيزايی از نوشته‌هاش ياد بگيرم. حسين جوابم رو داد و گفت: «رفته کانادا و ديگه تو روزنامه نمی‌نويسه»، اما سايت گويا رو به من معرفی کرد و گفت: «گاهی وقتا شايد از طريق گويا بعضی نوشته‌هاش رو بتونم بخونم». از همون‌جا بود که وبلاگ حسين رو هم پيدا کردم و مرتب می‌خوندم، بارها از خودم می‌پرسیدم: «چرا هيچ زن ایرانی وبلاگ نداره؟» و به همين‌خاطر روزی که حسين دستورالعمل راه‌اندازی وبلاگ رو نوشت، من هم فوری از روی اون وبلاگم رو درست کردم که البته همراه با من سه زن ديگه هم وبلاگ‌هاشون رو يه‌روز زودتر يا ديرتر (حالا درست به خاطر ندارم) درست کردند. البته وسوسه اينکه من هم تو اينترنت يه چيزی بتونم توليد کنم يکی ديگه از دلايلی بود که اين کار رو شروع کردم، بدون اينکه بدونم اصلا وبلاگ نويسی يعنی چی و به چه دردی می خوره.


پس می‌شود گفت تو اولين یا یکی از اولین زن‌های بلاگر هستی؟
می‌شه گفت يکی از اولين‌ها چون مرجان عالمی، شهرزاد عالم فتحی، و ندا حريری هم همون موقع‌ها شروع کردند. درست يادم نيست دقيقا چه موقعي ولی حالا به فاصله يکی دو روز همه‌مون با هم شروع کرديم. وبلاگ من هم اول رو بلاگ اسپات بود که البته الان آدرسش فوروارده به آدرس فعلی.


از کاپوچينو بگو چطور شد با آن شور شروع شد و بعد کره‌کره‌اش را هم خيلي زود پايين کشيد؟
يادش بخير! يه روزی من از احسان حسين زاده ايميلی گرفتم که نوشته بود: «دو تا از بلاگرهای سينمايي، می خوان مجله الکترونیکی بزنن و به من هم گفتن به‌شون تو کارهای فنی کمک کنم. ازم خواستن به تو و شيده (پينکفلويديش) هم بگم. » ايده‌اش برام جذاب بود. به شيده که دوست صميمی ام از دوران بچه‌گيه و مدتی بود که وبلاگ نويسی رو شروع کرده بود گفتم و به زور راضی‌اش کردم که بريم تو قرارشون که تو یه کافی شاپ گذاشته بودند شرکت کنیم. هيچ کدوم‌شون رو تا حالا نديده بوديم. برام جالب بود اون جلسه. خسرونقيبی(وبلاگ يادداشت های سی نمائی) و بابک غفوری آذر رويای مجله تماشاگران اينترنتی رو تو سرشون داشتن؛ يه جور مجله روشنفکرانه و در عين‌حال جذاب و جوان پسند. در عين‌حال بيشتر کسايی که تو اون جلسه بودن دوست داشتن اون کار رو شروع کنن که به خاطرش احيانا بتونن معروف بشن و بتونن کارهای جدی تری بکنن. خلاصه با هم کنار اومديم و کار رو شروع کرديم، اما کم‌کم و در طول زمان مشکلاتی پيش اومد که خسرو و بابک از ما جدا شدن. چون بيشتر اعضای اين مجله رو بلاگرها تشکيل داده بودن، همه به نوعی به نوشتن بدون سردبير عادت کرده بودن و نمی‌تونستن قبول کنن يه سردبير مطلب‌هاشون رو اديت يا سانسور کنه. فکر می‌کردن خب اگه اين‌جوريه تو وبلاگ‌های خودشون می‌نويسن که راحت تره. این رو هم بگم خسرو و بابک ايده های بزرگتری داشتن، برای همين اونها که در واقع ايده اصلی مجله رو داده بودند از کاپوچينو رفتن و بقيه موندیم و در هر دوره‌ای اعضای جديدی اضافه شد و حتا خسرو يه‌مدتی با اصرار من برگشت. اما دليل بسته شدنش اینطور بود که يکي از اعضای اوليه کاپوچينو رو دستگیر کردن و یکی از اتهاماتش هم نوشتن در کاپوچينو بود. خب بچه‌ها ترسيدند چون کار ما هيچ درآمدی نداشت و خيلی موقع‌ها از جيب هم يه چيزی می‌داديم و بچه ها فکر کردن به ريسکش نمی‌ارزه که ادامه بديم. البته بعضی‌ها هم مخالف بسته شدنش بودن، اما به خاطر سيستم کاپوچينو که هيچوقت سردبير نداشت و طبعا هميشه کارها بر اساس رای‌گيری و نظر اکثريت پیش می‌رفت، مجله‌امون هم با رای اکثریت بسته شد، همین.


زمانی‌که شروع به نوشتن در وبلاگت کردی و با توجه به زن بودنت برخوردها با تو چگونه بود؟
اوایل که شروع کردم خيلی خوب بود. من اولين ايميلی که برای وبلاگم دریافت کردم از آقای رضا قاسمی بود، که با اشاره به سرگردونی من در مورد اين‌که تو وبلاگم بايد راجع به چی بنويسم، نوشته بود «از خودت بنويس» مردم ما احتياج دارن درباره اون نيمه پنهان زن ها بخونن (نقل به مضمون) که خب برای من خيلی مهم بود که يه دختر بی نام و نشون از يه نويسنده و نمايشنامه نويس معروف ايميل بگيره. اما بعد از يه مدت کوتاه، برخوردهای بد زياد شد. ايميل‌هايی که می‌گرفتم پراز فحاشی‌های زننده بود، «فاحشه» خطابم میکردن، میگفتن با نوشتن از زنانگی‌ات قصدداری مردها رو وسوسه و اغفال کنی، اتهام میزدن که آبروی «زن ايرانی» رو بردم. حتا يک بار ايميلی دریافت کردم به امضای انصار حزب الله! که اون‌جا تهديدم کرده بودن که تو اکباتان می‌یان پيدام می‌کنن و اگه به نوشتن ادامه بدم تو صورتم اسيد می‌پاشن. البته اون ايميل مطمئنا جعلی بود. تازه برخوردها با ندا حریری از اين هم شديدتر بود چون اون از من‌هم بی‌پرده‌تر می‌نوشت و فکر می‌کنم اين برای روان خيلی ها چيز جديد و آزار دهنده‌ای بود. مردم هميشه عادت کرده بودن که زن‌ها آروم باشن، حرف هاشون به اصطلاح نجيبانه باشه، محافظه کار باشن، خلاصه همون بحث اندرونی و بيرونی. در حالی که خيلی از وبلاگ‌های زنان، پنجره‌ای شده بود به اون اندرونی، همون اندرونی‌ای که سالها پنهان‌اش کرده بودند و فقط اعضای محرم خونواده بهش راه داشتند. اما يه مدتی که گذشت، برخوردها بهتر شد. شايد به خاطر اينکه تعداد وبلاگ‌ها زيادتر شده بودن و بلاگرهای زن هم بیشتر شده بودن و شايد اون روان و فرهنگ ايرانی يه خورده عادت پيدا کرد که دستِ‌کم در اينترنت از شنيدن احساس‌های درونی زن‌ها شوکه نشه!


من اینطور احساس می‌کنم که بلاگرهای زن حالا شايد بخاطر برخوردهای آنچنانی و يا دلایل دیگر دچار نوعی خودسانسوری شده‌اند و کمتر از آن نيمه پنهان می‌نويسند حتا خود تو! و به نظرمی‌رسد خيلی مردانه می‌نويسند تا زنانه اينطور نيست؟
من‌هم تازگی‌ها در مورد برخی وبلاگ‌ها اينطور احساس می‌کنم. دو سه تا بلاگر زن می‌شناسم که وبلاگ‌های خصوصی برای خودشون درست کردن. خب شايد خيلي از خانوم‌هایی که وبلاگ نويسی رو شروع کردن، اصلا با اين نيت نبوده که از نيمه‌ی پنهان‌شون بنويسن. بعضی‌ها هم مثل خود من به خاطر شرايط خاص دچار خودسانسوری شده. اصولا من بعد از شناخته شدن، کمتر احساس راحتی می‌کنم که مثل سابق بی‌پرده بنويسم و وقتی که ازدواج کردم باز هم محتاط تر شدم، چونکه ديگه نوشته‌هام فقط به خودم ارتباط پيدا نمی‌کرد با اينکه آقای همسر هيچ‌وقت هيچ نظری در مورد نوشتن يا ننوشتن من از مسائل خصوصی نمی‌ده و هميشه می‌گه ملاحظه‌اش رو نکنم و هر جور که دوست دارم بنويسم، اما خودم به نوعی احساس مسئوليت می‌کنم. قبول دارم که تازگی‌ها برخوردهای خيلی بدی هم می‌شه با بلاگرهای زن که فکر می‌کنم بخشی از اون به اين بر می‌گرده که تعداد وبلاگ‌ها و وبلاگ‌خونها زياد شده و پشت خيلی از حمله‌ها چيزی فرای عصبانيت از بی‌پروايی زن‌ها خوابيده. الان يه اختلاف سليقه سياسی هم به توهين‌های جنسيتی می‌تونه منجر بشه.


آیا این برخوردها و یا مثل تو که می‌گویی «شرايط خاص» باعث نشده زن‌های بلاگر ما تسليم شرايط شوند و آن پی‌گيری لازم را که می‌بايست داشته باشند ندارند؟ خب برای اصلاح ديدگاه مردسالارانه در ايران بیشتر بار مبارزه را زن‌ها بابد بدوش بکشند ولی انگار اميدی نيست؟
نه، من در همه موارد اسمش رو تسليم شرايط شدن نمی‌ذارم. به‌نظر من الان تعداد اين وبلاگ‌ها اتفاقا خيلی زياد شده (وبلاگ‌هایی که برای تغيير ديدگاه مردسالارانه مبارزه می‌کنند). فقط شايد شیوه‌اش عوض شده. بحث‌هايی که امروز می‌شه کمی تخصصی‌تره و مطالب احساسی کمتر. و اگه توجه کرده باشید مطالب تخصصی در اين زمينه روز به روز بيشتر می‌شه، و اتفاق خوب دیگه اينه که این فقط زن‌ها نيستن که در اين باره می‌نويسن. بسياری از وبلاگ‌هایی که نويسنده‌شون مرد هستن هم به این مسائل می‌پردازن. اما به دليل اينکه نوشتن بعضی چيزها، يعنی حرف زدن از حيطه خصوصی زندگی، يا همون اندرونی کمی ريسک داره، افرادی که مستعار می‌نويسن خيلی راحت‌تر می‌تونن در اين مورد بنويسن چون خطری متوجه‌شون نيست. من اعتقاد دارم اون پی‌گيری شکلش کمی عوض شده، اما کيفيتش حتي بهتر از قبل شده. اما در مورد اميد که ازش حرف زدين من يه‌خورده حرف دارم سرش! نمی‌دونم منظورتون از اميد چيه. اصولا اگه منظورتون تاثير وبلاگ‌ها بر وضعيت جامعه و در اين مورد بخصوص وضعيت زنان هستش، من اصولا هيچ جور اميدی ندارم! وقتی که به تعداد کاربران اينترنت در ايران، نويسنده‌ها و مخاطبين وبلاگ‌ها، و در نهايت تعداد هيت هر وبلاگی، حتا پر خواننده‌ترين وبلاگ‌ها نگاه می‌کنيم، آمارهای حدودی ما اونقدر کمه، که من فکر نکنم تاثير اين وبلاگ‌ها در جامعه اصلا محسوس باشه. البته اين نظر من فقط در مورد مساله زنان هستش، شايد در موارد ديگه وبلاگ تاثيرهای کوچيک يا بزرگی داشته باشه. فقط می‌شه اميد داشت که همين تعداد کم خواننده‌ها، شايد تغييری بکنن، و اون تغيير رو با خودشون به سطح جامعه و محيط اطرافشون در دنيای واقعی منتقل کنند.


البته می‌دانی وبلاگ يک پديده کاملا نو و تازه پاست جا افتادنش زمان می‌خواهد. می‌خواستم بعنوان یکی از بلاگرهای قدیمی بپرسم از زمانی‌که تو شروع کرده‌ای تا امروز وبلاگشهر چه تغییراتی کرده‌است؟
به نظر من دنيای وبلاگ‌ها مرتب در حال تغييره! وبلاگ‌های تخصصی خيلی بيشتر شده ان. آدم‌های بيشتری به وبلاگ نويسی به عنوان يه کار جدی و نه يک کار تفننی نگاه می‌کنن. کارهای گروهی بين وبلاگ‌ها زياد تر شده. اما در عين حال شايد به خاطر زياد شدن تعداد وبلاگ‌ها اون صفا و صميميتی که اوايل بود کمتر شده. اون اوايل همه‌ی بلاگرها هم‌ديگه رو می‌شناختن. می‌شد به همه‌ی وبلاگ‌ها لينک داد و کسی در اين مورد احيانا دلخور نمی‌شد که بعدا به نحو ديگه‌ای بروز بده. اون اوايل کسی از تو انتظار نداشت در مورد يه مطلب خاصی بنويسی، اما الان رسما بعضی مواقع آدم‌ها از تو توقع دارن که در مورد چيز خاصی بنويسی و اگه ننويسی بهت انتقاد می‌شه و ازت طلبکار می‌شن. به‌نظر من ميون وبلاگ‌ها هر دفعه يه موجی می‌آد و می‌ره. بعضی موج‌ها پايدار می‌شه و بعضی‌ها نه. اما در مورد موج‌های موجود الان می‌تونم بگم سه تا موج تو وبلاگستان غالبه، يکی موج سياسی‌نويسی، که فکر می‌کنم به خاطر انتخابات اين‌جوری شده، يکی موج فمينيستی هم به خاطر طرفدارای جد‌ی‌اش و هم به خاطر مخالف‌های سرسختش، و هم يک موج روشنفکری که تلاش می‌کنه وبلاگ رو از حالت شخصی‌نويسی خودش در بياره و تعريف‌های جديدی براش بياره؛ بحث‌های آسیب شناسی وبلاگ‌نویسی که اين روزها در وبلاگ‌هايی که من اسم‌شون رو می‌ذارم وبلاگ‌های روشنفکری زياد شده. اما در همين مورد، تغييری که خيلی محسوسه اينه که بلاگرهایی که بحث‌های روشنفکری می‌کنن اين روزها بحث‌هاشون پايه و اساس خوبی داره. دستِ‌کم نظر شخصی من اينه که قبلا تا اين حد بحث‌ها، پايه و اساس قوی نداشتن و بيشتر رد پای توهين و تحقير و کوبیدن هم‌ديگه بود. بعضی بلاگرها احساس می‌کردن به خاطر چهار تا کتاب خوندن و فيلم و موسيقي متفاوت گوش دادن تنها کسانی هستن که مجازند درباره مسائل مختلف حرف بزنند و اگه کسي رو از خودشون نمی‌دونستن، يه‌جورايی آشکار يا در لفافه مسخره‌اش می‌کردن. خود من مدت‌ها می‌شد که احساس امنيت نمی‌کردم که نظرم رو در مورد خيلی چيزها بگم، چون احساسم اين بود که این آدم‌ها مسخره و تحقير می‌کنن و حس بدی بهم دست می‌داد. اما مدتيه که اينطور حس نمی‌کنم. خيلي وبلاگ‌ها هستن که اين روزها بحث‌های روشنفکري می‌کنن، چه در مورد وبلاگ و چه غير وبلاگ، اما آدم باهاشون احساس معذب بودن نمی‌کنه رفتار حذفی ندارن. يعنی اون‌ها ترجيح می‌دن اون‌جور بنويسن و به تو هم که جور ديگه‌ای می‌نويسی احترام می‌ذارن و نظرت براشون محترمه.


البته نمیدانم تا چه حدی این سه موجی که نام بردی دقیق باشد اما ما امروز شاهد ورود تدریجی اهل قلم و اندیشه که تو آن‌ها را «موج روشنفکری» می‌نامی به وبلاگشهر هستیم و من این را به فال نيک می‌گيرم و فکر می‌کنم بار کیفی وبلاگشهر بالا می‌رود به نظر تو اینطور نیست؟
من هم در مورد اين سه موج نظر شخصی خودم رو گفتم. به هر حال تعداد وبلاگ‌هايی که من می‌خونم هم محدوده و مطمئنا قضيه فراتر از اين حرف‌هاست. اما در باره اومدن اهل قلم، من هم اين قضيه رو به فال نيک می‌گيرم و در شرايطی که نبود آزادی بيان در ايران بيداد می‌کنه، خوندن حرف‌های اهل قلم از پشت مانيتور هم برای خودش غنيمتی‌يه. در عين حال، اون دسته از وبلاگ‌های اهالی قلم که به زبون جذابی می‌نويسن، می تونن به بالابردن سطح آگاهی‌های خواننده‌های تفننی وبلاگ‌ها هم کمک کنن. اما اون بحثي که من کردم در مورد اين فضاي جديد روشنفکری، از ديد انتقادی نبود. تنها می‌خواستم حس خوبم رو در مورد برخوردهای وبلاگ‌های روشنفکرانه بیان کنم، که چقدر با قديم متفاوته و بهتره. نکته ديگه اينکه بعضی از دوستان که بحث‌های آسيب شناسی وبلاگ رو می‌کنن و ماهيت وبلاگ‌ها رو می‌خوان تحليل کنن سعی دارن که از وبلاگ يک تعريف مشخص بدن؛ که خب من با اين مورد کمی مشکل دارم. يعني فکر می‌کنم تعريف مشخصی نمی‌شه در مورد وبلاگ داد، و هر بلاگری چه روشنفکر و چه غير روشنفکر اگه بخواد بگه شيوه نوشتن من درسته و همين هم بايد باشه، تا اندازه‌ای اشتباه می‌کنه و خب اين تاکيد بر روي «همين است و جور ديگر نيست» به نظر من در وبلاگ های روشنفکری الان کمتره و احترام به شيوه‌ها و انتخاب‌های مختلف بيشتر شده.


من شخصا با اين بحث‌ها مشکلی ندارم و معتقدم اين بحث‌ها و گفتگوها بسيار مثبت است و خب اين دليل نمی‌شود که بنده با همه‌ی آنچه گفته می‌شود موافق باشم ؟
درسته؛ کلا اين جور بحث‌ها شايد کمک کنه که تاثير گذاری وبلاگ‌ها که به نظر من کم است هم بيشتر بشه. اما باز هم بايد حواسمون باشه يه موقعی از اون ور بام نيفتيم که به جای وبلاگ نوشتن، فقط "درباره" وبلاگ بنويسيم!


چندی پيش در ياداشتی "چرا من به معين رای می‌دم" بخش نظرخواهی را باز گذاشتی چرا؟
خوب اين بر می‌گرده به همون بحث قديمی کامنت گذاشتن يا نذاشتن. من هميشه احساس کردم نوشته‌هام افکار شخصی منه که بلند بلند بيان می‌شه و واقعا نوشته‌هام رو از جنسی نمی‌دونستم که ارزش نظر دادن داشته باشن! يعني کمتر شده تو وبلاگم يک بحث عقلانی رو با همه شرايطی که مثلا يک مقاله بايد داشته باشه مطرح کنم يا اينکه بخوام در مورد چيزی حکمی صادر کنم که بعد نظر‌خواهی رو باز بذارم که اون حکمی که صادر کردم نقد بشه! نوشته‌هام بيشتر از روی احساسم بوده و پايه و اساس درستی نداشته و واقعا احساس می‌کنم نيازی به نظر ديگران در مورد اين احساس‌ها که شايد زود گذر هم باشه و چند روز ديگه تغيير کنن نيست. اما خيلي موقع ها هم به اين مساله شک کرده ام! اما برای مطلب‌هام تو کاپوچينو يا وبلاگ انگليسی‌ام هميشه امکان نظر گذاشتن رو باز می‌ذاشتم، چون نوع مطلب‌هايی که در اون دو جا می‌نوشتم با مطالب خورشيدخانوم کمی فرق می‌کرد. اما در مورد مطلب رای دادن به معين، اصلا اون مطلب به خاطر نظر خواهی نوشته شد. کاملا در مورد موضع خودم شک و ترديد داشتم. اگر نظر‌خواهی رو باز نمی‌ذاشتم، مطلبم در حد يه تبليغات ضعيف براي معين می‌شد. اما من واقعا احتياج داشتم بدونم شعور جمعی در اين باره چه نظری داره. البته نتيجه خیلی خوبی هم گرفتم که باز هم وسوسه شدم برای يکی از مطلب‌های جديدم کامنت گذاشتم! فکر کنم منم بايد یه خورده برای خودم، رو آسيب شناسی وبلاگ و نظر خواهی تجديد نظر کنم!


من بخش‌ نظرخواهی را قلب يک وبلاگ می‌دانم و وبلاگ بدون بخش نظرخواهی را به خيابان يک طرفه تشبيه می‌کنم، البته صلاح مملکت خويش خسروان دانند و اما در مورد آن ياداشت معين بدون تعارف بگويم من احساس کردم داريد برای ايشان تبليغ می‌کنيد آيا چنين انگيزه‌ای نداشتید؟
نه، من انگيزه تبليغ برای معين نداشتم، اما تبليغ اينکه در مورد انتخابات حرف زده شه بله. من احساس می‌کردم وبلاگ‌ها در مورد انتخابات خيلی کم می‌نویسن، و اين مساله برام مهم بود. توی مطلبم هم نوشته بودم نظرم ممکنه هر لحظه عوض شه. و خب به تمام یاداشت‌های مخالف و موافق هم لينک داده بودم. اصولا اعتقادم اين بود که حالا که کانديداها هم به اينترنت رو آوردن، چرا نبايد ما نظرات‌مون رو بگيم، و از خواسته‌هامون حرف بزنيم؟ و خب من مطالبات و ايده‌الها و خواسته‌هام رو هم گفته بودم که ظاهرا خيلی ديده نشد بود!


صنم می‌خواستم البته اگر دوست داری در مورد آن عکست که حسين درخشان در فتو بلاگش با آن تيتر جنجالی گذاشته بود بپرسم اصلا جريان چی بود؟
نمی‌دونم واقعا چه جوری در مورد اين مساله توضيح بدم که خودش جنجال اضافه درست نکنه. حسين اون عکس رو با اجازه خودم گذاشت تو فتو ‌‌‌بلاگش. من ديگه از ايران خارج شده بودم و ترسی نداشتم از اين‌که عکسی از من منتشر بشه و اتفاقا چون اين عکس خيلی شبيه خودم بود و فقط کمی چشم‌هام چپ و چوله افتاده بود قبول کردم. اما در انتخاب تيتر حسين که می‌خواست بگه من يه شخصيت تقريبا مشهور ايرانی هستم هيچ نقشی نداشتم. اصولا واژه سلبريتی بيشتر براي افراد مشهور تو حوزه سرگرمی به کار می‌ره و خوب سلبريتی‌ها معمولا خوشگل هستن! من اگه ادعای سلبريتی بودن داشتم، يک عکس زيبای روتوش‌کاری شده به حسين می‌دادم، اما قضايا به نحوی پيش رفت که بعضی‌ها فکر کردن من خودم باورم شده سلبريتی هستم و حتا يک کاميونيتی در اورکات درست کردن به اسم سلبريتی ايرانی که من رو مسخره کنن و اون عکس کذايی رو هم به عنوان عکس کاميونيتی گذاشتن! البته من تونستم کسی که کاميونيتی رو درست کرده بود پيدا کنم و باهاش چت کنم و بهش توضيح بدم که من در انتخاب اون تيتر هيچ نقشی نداشتم و هوا برم نداشته که فکر کنم خدا نکرده من يک سلبريتی هستم! و خوشبختانه اون هم توضيحات من رو قبول کرد و اون کامينويتی رو بست. يکی از دلايلی که گاهي بين صنم دولتشاهی و خورشيد خانوم فرق می‌ذارم اصلا همين چيزهاست. کسی که در مورد شخصيت من هيچ چی نمی‌دونه و فقط برشی از شخصيت من رو از طريق وبلاگم می‌خونه، گاهی اونقدر دچار سوءتفاهم می‌شه که من شوکه می‌شم! و فکر می‌کنم اگه می‌شد با اون آدم می‌رفتم به کافه‌ای و با هم قهوه‌ای می‌خورديم و کمی گپ می‌زديم، شايد خيلي از سوءتفاهم‌ها برطرف می‌شد که خوب بخشی از اين شايد بر می‌گرده به برخی تفاوت‌های دنيای مجازی و واقعی.


آیا تو بين دنيای مجازی و دنيای باصطلاح واقعی تفاوت قائلی؟
تا حدودی تفاوت قائل هستم. اما گاهی هم اين دو تا دنيا اونقدر با هم مرتبط می‌شن که نمی‌شه تفاوتی قائل بود. آدمها در دنيای واقعی (که شايد اصلا اين واژه واقعي هم نام درستی براش نباشه) ماسک‌های مختلفی به چهره‌هاشون می‌زنن، اما خيلی از اين ماسکها رو در دنيای مجازی (يا بهتر باشه بگيم همون اينترنت) برمی‌دارن، اما در عين‌حال‌هم ماسک‌های جديدتری به چهره‌اشون می‌ذارن. خلاصه شايد هيچ‌وقت نفهميم واقعيت کدومه، ولی خوب به هر حال خيلی موقع ها تفاوت ها محسوسه. آدمي که مثلا خيلی خجالتيه، ممکنه در اينترنت به خاطر اين‌که فقط بايد بنويسه و کسی نمی‌بينتش، خجالتی نباشه و جنبه ديگه‌ای از خودش رو نشون بده. از اونطرف هم کسی می‌تونه باشه که در دنيای واقعی شخصيت برجسته‌ای داره، اما در بکار بردن واژه‌ها و انتقال مفاهيم مشکل داره و نتونه تو نوشتن شخصيت برجسته خودش رو نشون بده و کلا يک تصوير متفاوت رو تو اينترنت از خودش نشون بده. فکر می‌کنم به همين دليل هم خيلی موقع ها سوء تفاهم‌های زيادی پيش می‌ياد تو اينترنت. خيلی موقع‌ها بر اساس برشی از شخصيت يه آدم تو دنيای اينترنت قضاوت‌هايی در مورد کل شخصيت اون آدم می‌کنيم که ممکنه اصلا درست نباشه. با تمام این حرف‌ها در همين دنيای مجازی، بارها شده که بر اساس همون بخشی که از يک آدم تو اينترنت ديدم باهاش دوست شدم و بعد که در دنيای خارج از اينترنت هم ديدمش متوجه شدم که انتخابم درست بوده. خلاصه که تو همين دنيای مجازی هم اونقدر دوست‌های خوب و واقعی پيدا کردم که گاهی اوقات فکر می‌کنم اين دنيای مجازی از دنيای واقعی هم می‌تونه واقعی تر باشه!


فکر نمیکنی اگر بلاگرها با نام واقعی خودشان بنويسند مجبور نمی‌شوند از ماسک استفاده کنند و این‌که می‌خواهم نظرت را هم در مورد مستعار نويسی بدانم؟
خب در مورد ماسک که اتفاقا من نظرم برعکس شماست! يعنی فکر می‌کنم بلاگری که با نام خودش می‌نويسه هم ماسک‌های اجتماعی‌ای رو که هميشه همراهش داره وارد وبلاگش می‌کنه، و هم بعضی وقت‌ها از ماسک‌های دنيای مجازی استفاده می‌کنه. در مورد مستعار نويسی؛ قبل از هرچيز فکر می‌کنم اصلا نمی‌تونيم بگيم کدوم درسته. به نظر من اين يک انتخاب صددرصد شخصيه برای نويسنده وبلاگ. اما موضوع اينه که اون بلاگری هم که با اسم مستعار می‌نويسه، بعد از مدتی دارای يک هويت وبلاگی می‌شه که اون هويت به نظر من ديگه مستعار نيست و آشکاره. اصولا به‌نظر من هويت به اسم خيلی بستگی نداره. مثلا وبلاگی‌رو می‌خونم که با اسم و فامیل می‌نويسه و در جايی‌که زندگی می‌کنه هم شايد به اون اسم می‌شناسنش، اما اون آدم به خاطر مسائل سياسی با اسم واقعی خودش نمی‌نويسه و اون اسم و فاميل مستعاره! اما من وبلاگش رو يکي از با هويت‌ترين وبلاگ‌ها می‌دونم چون می‌دونم اين آدم پيش زمينه و خط فکری‌اش چيه. چنین بلاگرهایی اگه با اسم واقعی خودشون بنويسن قطعا اون هويت وبلاگی سابق رو که مدت‌ها زمان برده تا بدست آوردن از دست می‌دن، چون مجبور می‌شن خودشون رو سانسور کنن و جور ديگه‌ای بنويسن تا هويت جديد جای هويت قبلي رو بگيره. مثلا وبلاگ زيتون. قطعا او اگه با اسم واقعی‌اش بنويسه، ديگه نمی‌تونه مطالب تند و تيز انتقادی‌اش رو بنويسه، مگر اينکه هوس زندان و هزار تا اتفاق بدتر از زندان رو به جون بخره (که من به شخصه فکر می‌کنم وبلاگ تا اين درجه ارزش نداره، چون يک وبلاگ به تنهايی يک سلاح سياسی نيست و نمی‌تونه بشريت رو نجات بده که نويسنده‌اش خودش رو فدای اين راه بکنه!) اما مثلا وبلاگ زيتون با وجود اينکه اسمش رو نمی‌دونم برای من هويت خاص خودش رو داره. البته اين تنها يک مثال بود. حرف اصليم اينه که اون چيزی که هويت يک وبلاگ رو می‌سازه نامش نيست، بلکه مطالب اون وبلاگه که به مرور زمان هويت اون وبلاگ رو می سازه.


آخرين پرسشم کمی خصوصی‌است و اگر دوست نداری می‌توانی پاسخ ندهی. تو از طريق وبلاگت ازدواج کردی بقول معروف یک ازدواج وبلاگی! اگر می‌خواهی حرفش را بزنی بفرما؟
درسته، من با آقای همسر از طريق وبلاگم آشنا شدم. ظاهرا آقای همسر از طريق يکی از فاميل هاشون با وبلاگ من آشنا شده بود و مدت يک سال هم وبلاگ من رو می‌خوند. در طول اين يک سال به من يک بار ايميل زده بود که درباره يکی از یاداشت‌هام يه نظری بده. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ايران که شايد با يکی از آشناهاشون ازدواج کنه که البته اين اتفاق نيفتاد. به من ايميلی زد که اومده ايران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقع‌ها قرار بود که مراسم وبلاگ‌های برتر ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم يکی از کانديداهای منتخب هيات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سايت ايران امروز می‌خونه و می‌آد به محل جلسه که شاید منو ببينه و خب وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلي اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اينکه اصلا هم‌ديگه رو بشناسيم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زديم و اون ديدار جرقه آشنايی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هيچ‌کدوم فکر نمی‌کرديم که ممکنه يه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنيم! برای همين نمی‌دونم اين اصطلاح ازدواج وبلاگی تا چه حد درست باشه. در مورد من، بله، وبلاگ باعث شد که ما همدیگه رو برای بار اول بشناسيم. ولی ادامه آشنايی‌ها شخصی بود و به وبلاگ ربطی نداشت، امکان داشت ما مثلا تو يک مهمونی با هم آشنا می‌شدیم.


صنم خسته نباشی باز هم ممنونم.
من هم ممنونم که پر حرفی هام رو تحمل کردين! اميدوارم که تو اين کار جالبی که شروع کردين (مصاحبه ها) موفق باشين.




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۷:۴۳ :::

LINK  |  Comment 88

بخش پایانی گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده‌ی وبلاگ «خوابگرد»

جمعه، ۲۳ اردیبهشت، ۱۳۸۴

رضا شکراللهی نویسنده‌ی وبلاگ خوابگرد

این بخش پایانی گفتگویم با رضا شکراللهی است، قراربود در باره ادبیات بعد از انقلاب و موسیقی ایرانی هم گپی بزنیم، دیدیم این گفتگوها «وبلاگی» باشد بهتر است و آن گفتگو را گذاشتیم در فرصتی دیگر. باز هم از همه‌ی کسانی که از طریق ایمیل و یا در همین بخش نظر‌خواهی مرا بکاری که شروع کرده‌ام دلگرم می‌کنند سپاسگزارم. از دوستانی که به این گفتگوها لینک می‌دهند خواهش می‌کنم تراک‌بک را فراموش نکنید.

یکی از مشکلات فرهنگی ما این است: «وقتی شما مقوله‌ای را به بحث می‌گذاری دیگران موضوع را شخصی می‌کنند». الان که برخی دارند در مورد مستعارنویسی حرف می‌زنند متاسفانه بلاگرهای مستعارنویس موضوع را به خودشان گرفته‌اند و کاملا شخصی‌اش کرده‌اند. این موضع‌گیری‌ها باعث می‌شود آدم در لاک احتیاط و خودسانسوری فرو رود به نظر تو چاره کار چیست؟ چگونه باید این بحث‌ها را پیش برد با توجه به جوان بودن پدپده وبلاگ؟
بايد شکيبايی به خرج داد. مگر نبود آن بحث ابتذال که خيلی‌ها شخصی‌اش کردند، ولی با حوصله و تأمل به چنان نتايج درخشانی رسيد؟ فقط بايد سعه‌صدر داشت و شکيبايی کرد. بعضی وقت‌ها هم شخصی کردن بحث ناشی از همان عادت بدیست که قبلا هم گفته‌ام. خيلی‌ها هنوز عادت نکرده‌اند متن را با دقتی که نوشته شده بخوانند، و سخن را با دقتی که گفته شده، بشنوند. به دنبال سهم خويش می‌گردند از ميان متن، و همين که آن را پيدا کنند از اصل ماجرا غافل می‌شوند. به جرأت می‌گويم که قبلا بيش از ۹۰درصد برداشت‌های نادرست از نوشته‌های من به خاطر اين بود که گمان می‌کردم خواننده هم همان ميزان انرژی، زمان و دقتی را صرف خواندن می‌کند که من صرف نوشتن کرده‌ام. به مرور فهميدم که اين دوستان همواره پشت در دستشويی مطالعه می‌کنند! بعد شروع کردم به مبسوط‌تر نوشتن و استفاده از عنصر «تکرار» و «تأکيد». تازگی‌ها هم که دست‌به‌دامان گيومه شده‌ام. اين شيوه مؤثر افتاد، ولی هنوز هستند کسانی که ترجيح می‌دهند از پشت در دستشويی تکان نخورند و با عجله و شتاب بخوانند و حرفشان را بزنند و بروند. اين دوستان هنوز به ارزش «واژه» و «کلمه» آگاه نشده‌اند. زمان می‌برد تا دريابند که دنيا دارد روی کلمات و واژه‌ها می‌چرخد.
از اينها گذشته، اگر متوجه باشيم که وبلاگستان فارسی آينه‌ی تمام‌قدی‌ست که جامعه‌ی واقعی پيرامون را نمايش می‌دهد، آشکارا می‌بينيم که الگوی بيمارگونه‌ی بحث‌کردن در فضای سياسی و اجتماعی کشور، در وبلاگستان هم اجرا می‌شود؛ منظورم همان «جستجوی سهم خويش» است. اتفاقا همانطور که در دنيای واقعی، درست‌ترين بحث‌ها در فضاهای آکادميک و يا تخصصی پیگيری می‌شود، در وبلاگستان هم همين‌طور است. جاي نگرانی هم نيست. هر بحث مناقشه‌برانگيزی، حاشيه‌های شخصی ناگزيری هم دارد که با گذشت زمان، همچون کفِ دريا فرو می‌نشيند. بايد حوصله کرد.
درباره‌ی اصل موضوع هم باز می‌گويم که حساب بلاگرهايی که نگران امنيت اخلاقی، اجتماعی و يا سياسی خود هستند و چاره‌ای جز مستعارنويسی ندارند، جداست. به تعبيری مستعارنويسی برآيند حاکميت گفتمان سرکوب در جامعه است که در وبلاگستان هم بازتاب پيدا کرده، ولی پرسش من اين است که آيا واقعا همه‌ی بلاگرهای با نام مستعار چنين نگرانی‌ای دارند و آيا گزينش نام مستعار از طرف‌شان آگاهانه بوده؟ جز اين است که همان‌طور که روی برچسب زنگ در به جای نام فاميل خود، شماره‌ی واحد را می‌نويسيم بدون آن که به آن فکر کنيم، برای وبلاگ هم بدون انديشه‌ی قبلی، از نام مستعار استفاده می‌کنيم؟ نهايتش اين که از چيزی موهوم می‌ترسيم؟ باور کن اين يک عادت فرهنگی‌ست، نه چيز ديگر. آنها هم که می‌گويند «انظر الی ما قال، لاتنظر الی من قال»، فکر نمی‌کنند که اصلا «من قال»ی وجود ندارد که من بخواهم به «ماقال»ش توجه کنم يا نکنم!
و بالأخره اين که اختصاصا در بحث «مستعارنويسی»، هر سوءتفاهم و برداشت شخصی هم که پيش بيايد، باز به نظر من اشکالی ندارد. چون فکر می‌کنم نفس طرح بحث ـ سوای برخی که آگاهانه چنين‌اند ـ اين فايده را دارد که خيلی‌ها را به فکر کردن درباره‌ی آن وامی‌دارد. و چه چيزی بهتر از اين، که کسی را به فکر کردن درباره‌ی کاری تشويق کنی که مدت‌هاست بی‌فکر آن را انجام می‌دهد؟! حتا اگر نوشتن با نام مستعار باشد.


خب در بخش نخست گفتگو در مورد شیوه نگارش توضیحاتی دادی و نامی هم از شیوه «شلخته نویسی» بردی. با توجه به اینکه اکثر خوانندگان این وبلاگ را جوانان تشکیل می‌دهند می‌خواستم این مطلب را بیشتر بشکافی شاید به‌نوعی جوانانی که دستِ‌کم نوشتن برایشان جدی‌است نسبت به این موضوع کنجکاو شوند و اگر مثال هم بیاوری ممنون می‌شوم؟
من «شلختگی» را برابر «قاعده‌مندی» می‌گذارم. من زبان و نگارش کسی را که همواره و منظم آشفته و غلط می‌نويسد، ترجيح می‌دهم به زبان و نگارشی که سرگردان است؛ هرلحظه به شيوه‌ای. مثال خيلی ابتدايی فقط در «نگارش» اين که: «می شه» يعنی «می» جدا و استفاده از «فاصله» به جای «نيم‌فاصله» اگر هميشه همين‌طور باشد، بسيار ترجيح دارد به اين که در يک وبلاگ و در يک سطر حتا، همان کلمه سه جور ديده شود: «می‌شه، می شه و میشه». وقتی می‌گويم با محاوره‌ای نوشتن هيچ مشکلی ندارم به شرط آن که قاعده‌مند باشد، منظورم همين است. البته نه فقط در حوزه‌ی آيين نگارش در وب. در «زبان» هم همين‌طور است. من اين استدلال را که "وبلاگ جايگاه رهاشدگی حتا در عرصه‌ی زبان است" اصلا نمی‌پذيرم و آن را بيشتر يک توجيه روانشناختی ارزيابی می‌کنم. بيان اين استدلال و پافشاری بر آن يک مکانيسم دفاعی (از منظر دانش روانشناسی)ست که برخی بلاگرها ناخودآگاه آن را بروز می‌دهند. در حالی که يک بلاگر برای بيان نظر و حرفش در وبلاگش دارد از «ابزار زبان» بهره می‌گيرد. و کاملا بديهی‌ست که وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ «ابزار بهتر» به دقت و سرعت اين فرايند می‌افزايد. زبان مثل يک اتومبيل است. قطعا زانتيا خيلی «سريع‌تر» و «ايمن‌تر» ما را به مقصد می‌رساند تا «پيکان». تأمين هزينه‌ی خريد ماشين مدل بالاتر، همان همت و تأملی‌ست که بلاگرها بايد به خرج بدهند، که نمی‌دهند و می‌گويند "می‌خواهيم رها باشيم"! والله اگر «رهاشدگی» را هم يک مقصد بدانيم که با «نوشتن» در وبلاگ به دست می‌آيد، باز هم نيازمند «ابزار» است. و باز هم هر چه ابزار بهتری در اختيار داشته باشيم، بهتر و زودتر به مقصد می‌رسيم.

به‌تازگی در جشنواره همدان بعنوان داور شرکت کردی، می‌دانیم که پشت این جشنواره‌ها دستگاه‌های دولتی خوابیده‌اند اما من متوجه این تضاد نمی‌شوم، از یک طرف جشنواره برگزار می‌کنند و از طرفی دیگر بلاگرها را دستگیر می‌کنند، علت این رفتار ضد و نقیض چیست؟
اين سؤالت دو تا ايراد دارد. يکی اين که فرض شده اين جشنواره‌ی خاص را دستگاه‌های دولتی برگزار کرده‌اند. در حالی که چنين نبود. جمعی از دانشجويان دانشگاه بوعلی سينا ماه‌ها می‌دوند و سماجت می‌کنند تا بالأخره می‌توانند «حمايت» وزارت علوم را برای «برگزاری» آن به دست بياورند. پس هيچ دستگاه دولتی‌ای برگزارکننده‌ی اين جشنواره نبود. سوای اين، متأسفانه من معذورم از طرح برخی نکات درباره‌ی فشارهايی که وارد کردند تا برگزار نشود. در واقع بهتر است اينطور بگوييم که پشت اين جشنواره‌ی خاص دستگاه‌های دولتی نخوابيده بودند، بلکه کاملا هشيار ايستاده بودند ببينند کسی دست از پا خطا نکند!
و اما ايراد دوم که يک ايراد کلی‌ست مربوط می‌شود به نوع نگرش ما نسبت به حاکميت. درست است که حاکميت در ايران را از بيرون حاکميت و با فاصله اگر نگاه کنی، يک اندام بيشتر ندارد؛ ولی داوری کردن آن با اين نگاه، شبيه داوری عوام است. حتا اگر هيچ انعطاف روشنفکرانه و آزاديخواهانه هم برای هيچ‌بخشی از نظام قائل نباشيم، می‌توانيم فرض کنيم که بخشی از اين بدنه، با بخش ديگر آن سر ناسازگاری دارد. جنگ و جدال ميان اين بخش‌ها می‌تواند اين فايده را داشته باشد که روی لجبازی و اثبات قدرت خود به رقيب هم که شده، برخی رفتارهای مدنی خاص را از خود نشان بدهند. نمونه‌ی اين اتفاق را می‌شود در اقدام ستايش‌انگيز ابطحی (با حمايت خاتمی) از وبلاگ‌نويسان زندانی ديد که دستِ‌کم برای ما نتايج درخشانی داشت. موضوع اين است که به هر کدام از اين دو نگاه که گرايش داشته باشيم، متوجه باشيم که آن بخش از حاکميت که بلاگرها را دستگير می‌کند، نه تنها موافق برگزاری جشنواره نيست، که نمی‌خواهد سر به تن هيچ‌کدام ما باشد.

چه کسانی هیات داوران را انتخاب می‌کنند؟ و بطور کلی نظرت در باره این جشنواره‌ها چیست؟
داوران جشنواره‌ی همدان را خود دبيران جشنواره که دو دانشجوی وبلاگ‌نويس هم هستند، انتخاب کردند؛ بی هيچ دخالت و تحميلی. درباره‌ي جشنواره‌های اين‌چنينی هم يک نکته‌ي جالب وجود دارد و آن اين که چگونه می‌شود برای ساختار و تشکيلاتی که در يک محيط کاملا مجازی رخ می‌دهد و وجودش مجازیست و مناسبات خاص خود را هم دارد، مابه‌ازايی بيرونی از آن به نمايش گذاشت؟ اين موضوعی‌ست که من هميشه درباره‌ی آن فکر کرده‌ام و می‌کنم، و يواش يواش دارم به نتايجی هم می‌رسم. ولی سوای اين بحث نظری، با توجه به وضعيت خاص وبلاگ‌نويسی در ايران، می‌شود برای اين جشنواره‌ها اعتباری اجتماعی و فرهنگی ـ فارغ از ذاتيات آن ـ در نظر گرفت؛ مشروط به اين که جشنواره در فضايی کاملا شفاف و آزاد برگزار شود. جشنواره‌ی همدان اين دو ويژگی را تا حد قابل قبولی داشت.

چندی پیش ناصر خالدیان نویسنده‌ی وبلاگ «نقطه ته خط» پیشنهاد کرده بود تا بلاگرها بطور مستقل خودشان وبلاگ‌های برتر! را انتخاب کنند نظر تو در مورد این پیشنهاد و پیشنهادهای مشابه چیست؟
به دليل اين که اين روزها از دو سوی مختلف در همين مورد طرفِ مشورت قرار گرفته‌ام که قصد دارند مسابقه را راه بيندازند، نمی‌توانم نظرم را اينجا بيان کنم. فقط اين را می‌گويم که بهترين شيوه برای اين کار، شيوه‌ایست که در آن هم حضور و نقش پررنگ بلاگرها ديده شده باشد و هم بهره‌گيری از دانش و آگاهی کسانی که می‌توانند به رفع کردن کاستی‌های فرمی و محتوايی وبلاگستان کمک کنند. به عبارت ديگر، بهترين شيوه، شيوه‌ایست که در آن بلاگرها نقش اصلی را ايفا کنند، ولی ايفای اين نقش نه در گستره‌ای بی‌مرز که در محدوده‌ای تعريف‌شده اتفاق بيفتد. و برای تعريف اين محدوده می‌توان از دانش، تجربه و توانايی گروهی مشخص و در عين‌حال متنوع از بلاگرها استفاده کرد.

نمیدانم تاکنون در جلسه‌های پالتاکی بلاگرها شرکت کرده‌ای؟ نظرت در مورد چنین جلساتی چیست؟
متأسفانه به رغم ميلم، به‌خاطر گرفتاری نتوانستم حتا در يکی از اين جلسه‌ها که مرا هم احضار کرده بودند، شرکت کنم. اميدوارم اين فرصت را به دست بياورم. ايجاد هر فضايی برای گفت‌وگو ارزشمند است و کسانی که گمان می‌کنند، اين کارها در خود چرخيدن است، به نظر من اشتباه می‌کنند. برآيند اين جلسه‌ها را بايد در مدت زمانی طولانی به انتظار نشست.

با توجه به رشد کمی و کیفی وبلاگ‌ها آیا زمان آن نرسیده تا بلاگرها هم انجمن صنفی خود را تشکیل دهند، چیزی مانند کانون نویسندگان، انجمن روزنامه‌نگاران و... اصلا تو با چنین تشکلی موافقی؟ اگر پاسخ‌ات آری است پیشنهادی هم داری؟
موافق بودن و يا نبودن من دردی را دوا نمی‌کند، چون تا همين الان هم اين تشکل‌ها به شکل‌های ديگری که توضيح خواهم داد، پديد آمده‌اند. فکر می‌کنی قرارهای وبلاگی يعنی چی؟ اگر در برابر تشکيل انجمن و کانون و مواردی از اين دست هم تا کنون مقاومت شده به‌خاطر اين است که بيشتر بلاگرها خوب می‌دانند اولا نمی‌توان هويت صنفی براي بلاگر قائل بود ـ دستِ‌کم تا الآن ـ و دوم اين که هر گونه تشکل به معنای واقعی کلمه‌ی تشکل، هم‌خوانی نسبی هم حتا با تعاريفی که از فضای وبلاگستان به وجود آمده، ندارد. وبلاگستان مجموعه‌ای بی‌سر است، اندامش قابل شناسايی نيست، فرمان‌پذير نيست، هنجارهای خود را خود می‌سازد و ترميم می‌کند، دربرگيرنده‌ی انبوهی کلونی و گروه و دسته است که دايما درهم می‌روند و از هم بيرون می‌آيند، ساز و کار ارتباطی آن در فضايی کاملا برابر رخ می‌دهد، و خلاصه هر ويژگی ديگری که برای اين فضا بشماريم، مابه‌ازای عينی‌اش در فضای واقعی به سختی پيدا می‌شود، چه برسد به درنظر گرفتن مجموعه‌ای گسترده از اين ويژگی‌ها. با اين حساب من فکر می‌کنم ـ دستِ‌کم در زمان فعلی و با مشخصه‌هايی که اين فضا دارد ـ راه‌اندازی هرگونه انجمن و تشکلی به خودی خود محکوم به فنا و خوشبينانه‌اش محکوم به بی‌خاصيتی‌ست.
با همه‌ی اين حرفها می‌شود گرايش به راه‌اندازی چنين چيزی را در ميان بلاگرها ديد، منتها نمی‌دانند چگونه. می‌شود نااميد نبود. من به اين موضوع خيلی فکر کرده‌ام و اتفاقا زياد درباره‌اش بحث‌های شفاهی کرده‌ام. راه حلی که پيدا کردم و در اينجا برای نخستين بار علنی و رسمی طرحش می‌کنم، استفاده از نمونه‌ایست که بيشترين شباهت را به ويژگی‌های اين فضا داشته باشد. تکرار می‌کنم که «بيشترين» نه «عينا». چون عينا چنين امکانی وجود ندارد. تنها نمونه‌ای که مشخصا بدون سر است، ساختاری شبکه‌مانند دارد، گروه‌ها و کلونی‌های گوناگون را پوشش می‌دهد، ساز و کار ارتباطی آن تقريبا در فضايی برابر شکل می‌گيرد، هويت صنفی برای اعضای آن نمی‌توان قائل شد، و ورود و خروج در آن نه مسئوليت‌زاست و نه رافع مسئوليت، نمونه‌ی تجربه‌شده‌ی «باشگاه» است. اميدوارم اين کلمه برخی مصداق‌های دولتی آن را به ذهن نياورد، چون اساسا باشگاه تعريفی دقيق و مشخص دارد که بخش‌هايی از آن را نام بردم. می‌شود با مسامحه گفت «باشگاه» همان شکل تکامل‌يافته و متمرکزتر قرارهاي وبلاگی و کافه‌نشينی‌های وبلاگی‌ست. نکته‌ی مهم اين است که چنين باشگاهی به فرض راه‌افتادن به هيچ وجه نبايد در ساختار تأسيس خود و يا امکانات مکانی و تجهيزاتی خود به هيچ مرکز، نهاد و سازمانی بيرون از امکانات گروهی بلاگرها متکی باشد. اين را برای اين می‌گويم که اساسا هرگونه اتکا به بيرون از اين فضا، در فرهنگ اجتماعی و سياسی ايران زمينه‌ایست براي وابستگی باشگاه و يا دخالت بخشی از حاکميت در آن. راه‌اندازی آن هم شبيه راه‌افتادن بازی فوتبال است. کافی‌ست ضربه‌ی اول را يک نفر يا چند نفر بزنند تا بازی شروع شود. اگر هدف باشگاه باشد، باقی امور به شکلی مدنی و برابر پيش می‌رود. اگر اشکالی ندارد، جزييات بيشتر اين پيشنهاد را اينجا نگويم، چون حوصله سر می‌برد؛ ضمن اين که فکر کنم پاسخ پرسش‌ات را صريح و کامل دادم.

آیا طرح قالب و کارهای فنی‌اش را خودت انجام داده‌ای؟
خدا بيامرزد دامون مقصودی را که الآن در ترکيه است و دستم به او نمی‌رسد. طرح قالب خوابگرد محصول مشترک من و اوست، که البته او يک ديزاينر حرفه‌ایست و من يک يوزر فضولِ سمج. امور فنی را هم او به کمک نويد خادم (نويسنده‌ی برنامه‌ی ASP-Rider) انجام داد و الان در اختيار خودم است. حتما می‌دانی که من از MT استفاده نمی‌کنم و به قول نويد خادم، اسپ‌سوارم.

معمولا من مطالب وبلاگ‌ها را آنلاین می‌خوانم، اما با وبلاگ‌هایی که در زمینه رنگی تیره مثل مشگی و قهوه‌ای کدر با خط سفید یا رنگی می‌نویسند مشکل دارم نه مشکل شخصی! چشمم بشدت آزار می‌بیند. اوایل فکر می‌کردم علتش سن‌وسال است تا اینکه از برخی دوستان جوانم پرسیدم، دیدم این‌ها هم همین مشکل را دارند، آیا این نوعی کم لطفی به خواننده نیست؟ به سایت‌های پرخواننده و کاملا حرفه‌ای چون بی‌بی‌سی هم که نگاه کنی زمینه متن سفید است. به نظر تو یک قالب خوب چه مشخصه‌هایی باید داشته باشد تا خواننده راضی بیاید و راضی برگردد؟
اين سؤالت کاملا تخصصی‌ست، هرچند برخي ديزاينرها هم سليقه‌ای آن را جواب می‌دهند! ولی تا جايی که شعور من می‌رسد و سليقه‌ام همراهی می‌کند، فکر می‌کنم استفاده از زمينه‌های تيره خصوصا مشکی، فقط به آزار خواننده می‌انجامد. من هم با چنين وبلاگ‌هايی شديدا مشکل دارم و جسارتا هم بگويم که حتا در همين جشنواره‌ی همدان، در ارزيابی اوليه‌ام، به وبلاگی که زمينه‌ی تيره داشت و يا رنگ فونت آن مناسب نبود، امتياز منفی می‌دادم؛ مگر اين که عنصر اصلي در وبلاگش، نه متن که عکس و تصوير بود. من هيچ توصيه‌ای نمی‌کنم، فقط مواردی را می‌گويم که خودم سعی می‌کنم رعايت کنم، با اين مقدمه که در دسترس بودن امکانات مختلف، دليل بر لزوم استفاده از همه‌ی آنها نيست! به قول مادر يکی از دوستانم که سر سفره به پسر پرخورش می‌گفت: هيچ کس نگفته هرچي تو سفره هست رو بايد بخوری. میشه مقداریش هم بمونه، فکر نکن گناه میشه!
ـ رنگ تيره برای زمينه‌ها استفاده نمیکنم.
ـ رنگ فونت را با مشورت حرفه‌ای‌ها انتخاب می‌کنم.
ـ از تغيير نوع فونت در پست‌هايم به شدت پرهيز می‌کنم، به جز مواردی که نقل‌قول مهمی را جداگانه بياورم.
ـ از تغيير اندازه‌ی فونت هم در پست‌هايم به شدت می‌پرهيزم، مگر در حد صفحه‌آرايی.
ـ سعی می‌کنم صفحه‌ام را هميشه سبک نگه دارم. (عکس‌های بزرگ نمی‌گذارم، بيشتر از متن استفاده می‌کنم تا تصوير، موسيقی، فلش و موارد مشابه را روی صفحه‌ی اصلی به هيچ وجه نمی‌گذارم، به صفحه‌ام اکليل نمی‌زنم و گوشواره آويزانش نمی‌کنم!)
ـ و بالأخره هر کاری با صفحه‌ام می‌کنم، حواسم هست طوری نباشد که خواننده جنازه‌ی امواتم را در گور بلرزاند!

وبلاگ چقدر وقت تو را در زندگی می‌گیرد؟ چند ساعت در روز، ببخشید در شب، پشت مانیتور می‌نشینی؟
متغير است. قبلا خيلی درگير خوابگرد بودم. حالا عامدانه کمتر وقت می‌گذارم. نشستن من پای مانيتور هم فقط برای خوابگرد نيست. بيشتر کارهايم را پای اين قوطی انجام می‌دهم. ولی برای خوابگرد، به‌طور متوسط بين يک تا يک ساعت و نيم از هر شب که آخرش هميشه می‌خورد به بعد از ساعت دو و سه نيمه‌شب. تازگی‌ها دارم خواب کم می‌آورم. پارسا صبح خيلی زود بيدارم می‌کند و همين که مطمئن شد بيدار شده‌ام و ديگر خوابم نمی‌برد، خودش دوباره می‌خوابد تا لنگ ظهر!

و حرف آخر؟
بسيار ممنون‌ام از تو که هم به من فرصت حرف زدن دادی و هم حوصله کردی برای وراجی‌های من. من دست هر کسی را که من را و خوابگرد را منطقی و منصفانه نقد کند، می‌بوسم. آنها هم که از انتقادها و يا از لحن و زبان من دل خوشی ندارند و دايما دست پيش می‌آورند که حق حرف زدن ندارم و به حال خودشان بگذارمشان، چشم! اگر بتوانم حتما چنين خواهم کرد، ولی حيف که نمی‌توانم. پس پيشاپيش از پيشگاه همه‌شان صميمانه پوزش می‌خواهم.

من‌هم از تو ممنون‌ام به‌خاطر این‌که این مدت تحملم کردی. اما رضاجان منی که عادت داشتم ساعت یازده شب بخوابم در این مدت «خوابگرد» شدم و دیرتر از سه یا چهار صبح نخوابیدم چون ساعت سه صبح تازه «سرِشب» توست. و اما بیلی هم که دستی در همه‌ی گفتگوها داشته‌است می‌گوید " این گفتگوها برای من اصلا فایده‌ای ندارد چون تا حالا هیچ‌کدام از بلاگرها سگ نداشته‌اند و وقتی آنها سگ ندارند من چه سوالی دارم بکنم، خب آقا رضا هم که ندارد من که نمی توانم از او بپرسم برای سگ‌ها هم غلط ـ نامه نوشته‌ای؟ بنابراین و از این به بعد من در مصاحبه‌ها شرکت نمی‌کنم مگر بلاگر سگ‌دار باشد". فکر می کنم حق با بیلی‌ست.
واقعا پوزش می‌خواهم که برنامه‌ی خواب تو را هم به هم زدم. اين گفت‌وگو برای من خيلی ارزشمند بود. حالا ديگر حرف‌های زيادی را هرچند تکه و پاره زده‌ام که در جايی ثبت است. اين به من کمک می‌کند تا بيشتر از گذشته حواسم به حرف‌هايم باشد و هرجا هم دريافتم اشتباه کرده‌ام، صريحا پوزش بخواهم و نظر تازه‌ام را طرح کنم. از اين هم که به اين بهانه توانستم با صداها و انديشه‌هاي متفاوتی در بخش «نظرهای» وبلاگت آشنا شوم، خوشحالم. دست همه‌ی کسانی را هم که اين گفت‌وگو را خواندند، به احترام می‌بوسم.
به اين بيلی‌جانت هم بگو که در خانه‌های ما هيچ سگی گيرت نمی‌آيد؛ اگر واقعا طالبی، بايد از خير وبلاگ و مصاحبه‌ی اينترنتی بگذری، راه بيفتی بيايی ايران. در خانه‌های ما اگر سگ نيست، در خيابان و کنج برخی ساختمان‌ها تا دلت بخواهد سگ هست. فقط حواست باشد اگر آمدی و در فرودگاه گير افتادی، بلافاصله کاغذی بردار و بنويس: "من از سگ بودن خودم پشيمان‌ام." بعد هم بده همه‌جا منتشرش کنند تا در امان باشی! می‌فهمی که؟


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۹:۰۴ :::

LINK  |  Comment 30

بخش دوم گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده ی وبلاگ «خوابگرد»

شنبه، ۱۷ اردیبهشت، ۱۳۸۴

رضا شکراللهی نویسنده‌ی وبلاگ خوابگرد

برگردیم به دنیای وبلاگ. من در مورد مشخصه‌هایی که یک وبلاگ باید داشته باشد و به آن اشاره کردی صدرصد با تو موافقم. بخاطر دارم در یاداشتی «گله‌های وبلاگی ۱و۲» به دو موضوع مهم اشاره داشتی: یکی اهمیت دادن به‌جایگاه لینک و دیگری کامنت بود و علاقه‌ات را هم به کامنت نوشتن خوانندگان‌ات پنهان نکرده بودی. برخی از بلاگرها لینک که ندارند هیچ، صفحه نظرخواهی را هم تعطیل کرده‌اند و وبلاگشان چیزی شده چون شیر بی‌یال و دُم. موافقی در این مورد کمی صحبت کنیم؟
به نظر من بعضی‌ کسانی که وبلاگ می‌نويسند ولی درون متن‌شان هيچ ارجاعی به هيچ‌جا نيست و نظرخواهی هم ندارند، صرفا دارند يک آرشيو اينترنتی درست می‌کنند؛ آرشيوی شخصی که تنها وجه اشتراکش با وبلاگ، دسترسی ديگران به آن است. به نظر من و برخی دوستانم وبلاگستان فارسی در بخش عمده‌ای از خود دارد دچار استحاله (دگرديسی) می‌شود و از ذات خود دور می‌شود. من نمی‌فهمم چرا برخی ـ و در واقع شمار زيادی ـ از بلاگرها اصرار دارند «سليقه»ی خود را به‌عنوان يک نظر دقيق علمی جا بزنند و با ژستی عالمانه از آن دفاع هم بکنند. اگر فضای سايبر شبکه‌ی درهم‌تنيده‌ای از تارهای نامرئیست که همه‌ی آنها به هم ارتباط دارند، در اين ميان وبلاگی که چنين حالتی داشته باشد، انگار يک‌جور بن‌بست ايجاد می‌کند و سر نخ را در گوشه‌ای از اين شبکه پاره می‌کند. کاملا روشن است که اين وضعيت يک وضعيت متناقض است. با پاره‌شدن اين رشته در گوشه‌ای کوچک از اين بافت حجيم، هيچ اتفاق خاصی برای شبکه نمی‌افتد و خصلت درهم‌روندگی و درهم‌تنيدگی فضا خود مايه‌ی ترميم لحظه به لحظه‌ی آن است، ولی همين ويژگی باعث می‌شود که چنين وبلاگی به مرور حل شود و به جای قرار گرفتن در مسير يک رشته يا تقاطع چند رشته، به فضای خلأ ميان رشته‌ها نقل‌مکان کند. اين فرآيند يک فرآيند خودکار است و برای همين می‌شود نگران اين «استحاله» هم نبود، اما می‌شود برای کمک به آنها که نسبت به اين مسايل آگاهی ندارند، دايما هشدار داد و ذهنشان را روشن کرد. اسدجان می‌بينی که اين بحث، بحث پيچيده‌ایست و جای طرحش هم اينجا نيست. چون وقتی موضوعی جنبه‌های گوناگون و گسترده‌ای برای بررسی‌کردن دارد، طرح فشرده‌ی آن به جای روشنگری بيشتر ابهام می‌آفريند؛ مگر اين که اين فشرده‌گويی حالت استدلالی نداشته باشد و به عنوان «خطابه» به مفهوم دقيق آن ارائه شود.

برای اینکه موضوع را ساده‌تر کنیم، اصلا به نظر تو یک وبلاگ چه مشخصه‌هایی باید داشته باشد؟ یک پرانتز هم اینجا بازکنم به تازه‌گی چند مقاله به زبان دانمارکی در باره تعریف وبلاگ خواندم که تمام مشخصات یک وبلاگ را بررسی و فرقش با سایت و رسانه‌های دیگر را توضیح داده بود یعنی همانطور که تو می‌گویی این پدیده بالاخره یک چارچوبی دارد.
اول به داخل پرانتزت گير بدهم که انگار تو هم شده‌ای حسين درخشان و تازگی‌ها عليرضا دوستدار. فقط می‌گوييد فلان مقاله را خوانده‌ايد و يا حسين که می‌گويد در فلان کنفرانس تخصصی شرکت کرده و هيچ حرف درست و درمانی از آن کنفرانس نقل نمی‌کند جز طعم قهوه‌هایی که با بلاگرها و صاحب‌نظرهای معروف خورده. عليرضا هم که زحمت می‌کشد و فقط لينک می‌دهد به متن اصلي و به فکر ما «زبان‌انگليسی‌نفهم‌ها» هم نيست. محض رضای خدا هم که شده برای بلاگرهای ايرانی توضيح بدهيد که دقيقا چه خوانده‌ايد و آنها درباره‌ی وبلاگ به چه تعاريفی رسيده‌اند. ما که هرچه می‌گوييم زورمان نمی‌رسد، حداقل شماها يکی دو تا اسم فرنگی بيندازيد وسط تا شايد باور کنند!
در مورد تعريف وبلاگ هم من اول بايد جمله‌ی اول سخنرانی‌ام در جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس را اينجا بياورم که «همه‌ی ما می‌دانيم که وبلاگ يک "پديده"ی نوظهور است ولی شايد متوجه نباشيم که وبلاگ "هنوز" هم يک پديده است. برای همين هنوز نمی‌توان در مورد تعاريف، متقن و محکم حرف زد. بلکه با توجه به سابقه‌ی پيدايش اين پديده و روند شکل‌گيری و رشد آن می‌شود حرفهايی زد. با اين مقدمه، باز هم از همين جشنواره ياد می‌کنم و پارامترهای اصلي داوری‌مان را می‌آورم: «ماهيت رسانه‌ای و ارتباطی وبلاگ ـ مسؤوليت در قبال زبان و نگارش ـ كيفيت طرح و ساختار فنی و بصری همراه با نبود عناصر مزاحم» در مورد همين ماهيت رسانه‌ای می‌شود يک ساعت تمام حرف زد. مثلا وقتی من از «ارجاع متن‌ها» حرف می‌زنم که در همين محدوده می‌گنجد، منظورم فقط لينک‌دادن به شکل فنی نيست. لينک‌دادن يک عمل حداقلی‌ست که نخستين وبلاگ‌های جهان با آن تعريف شدند و مبعوث شدند. در بحث «ارجاع» نوع رويکرد بلاگر نسبت به برقرارکردن ارتباط با خواننده بسيار مهم است که لينک‌دادن صرفا رويه‌ی فنی اين ارجاع است. اگر وبلاگ بزرگ‌ترين انقلاب متنی‌ست که در تاريخ ايران افتاده، تنها در صورتی می‌تواند فرجام نيکی هم بيايد که جامعه‌ی اين انقلاب متوجه خاستگاه، لوازم و مسئوليت‌های انقلاب خود باشد. حالا که مجال باز کردن اين بحث وجود ندارد، باز هم تکرار می‌کنم که وبلاگی که در آن هيچ ارجاع (فنی و محتوايی) نباشد و نسبت به زبان و ساختار فنی و بصری هم بی‌مسئوليت باشد، ورود تدريجی او را به فضای خلأ اين شبکه‌ي عظيم شادباش می‌گويم!

حق با توست! من بخشی از این مقاله‌ها را ترجمه‌کرده‌ام. به تازگی هم یک خبرنگار دانمارکی مقاله مفصلی در باره بلاگرهای ایرانی نوشته‌که بسار جالب‌است و با من‌هم گفتگوی کوتاهی داشته‌است. همین‌جا به تو قول می‌دهم اگر این مصاحبه‌ها و گرفتاری‌های روزمره مجالم دهد کارش را تمام کنم.
من يکی که مشتاقانه منتظر خواهم نشست.

علاوه بر ارجاع فنی و محتوایی و زبان نگارش که نام بردی یک وبلاگ چه چیزهای دیگری می‌تواند و شاید بپرسم «باید» داشته باشد؟
وبلاگی که روح نويسنده‌ی آن در آن حلول نکرده باشد هم يک جای کارش می‌لنگد. وبلاگ اين ويژگی منحصربه‌فرد را نسبت به ساير رسانه‌هاي اينترنتی و غيراينترنتی دارد که می‌تواند در کنار بازتاب‌دادن نظرات و انديشه‌های بلاگر، به شکل غيرمستقيم، شخصيت و هويت فردی او را هم ثبت کند و به نمايش بگذارد. اساسا اگر چنين روحی در وبلاگی ديده نشود، چه لطفی دارد وبلاگ‌خوانی؟ قبلا گفتم که بعضی‌ها از آنقدر چيپ کاهلانه و از سر تفنن برخورد می‌کنند که وبلاگ‌شان نهايتا می‌شود يک چت‌روم ابتدايی چندنفره‌ی بی‌خاصيت، يا به تعبير يکی از دوستانم وبلاگ را با «وبلاس» اشتباه می‌گيرند و «لاگيدن» را با «لاسيدن»! برخی ديگر هم از آن طرف پشت‌بام می‌افتند و از زبان و روايتی استفاده می‌کنند که به دليل خشکي و غيرمنعطف بودن، کمترين ظرفيتی برای بروز هويت فردی‌شان در وبلاگ ندارد. جالب است که خود من از سوی هر دو طيف دايما نقد می‌شوم و تنها کاری که می‌کنم «مقاومت» از نوع «مدنی»ست.

اخیرا برخی از بلاگرها به مقوله‌ای بنام اخلاق وب‌نگاری پرداخته‌اند نظر تو چیست؟
نفس درگرفتن اين بحث خيلی خوب است؛ چون شاخک‌های بلاگرهای بی‌توجه به موضوع را تحريک می‌کند. اما فارغ از اين بحث‌ها، شخصا معتقدم بايد در اين مورد کمی صبوری کرد و حوصله به خرج داد. اگر از آنها که خود را به خواب می‌زنند و نمی‌شود بيدارشان کرد بگذريم، در باقی موارد بايد در يک مکانيسم عملی و طولاني‌مدت، و هر کس در محدوده‌ی خود، فضای پيرامونش را سالم کند و ديگران را عادت بدهد به حفظ سلامت فضای موردنظر. مثلا در مورد خوابگرد که وبلاگ خودم است، اولا بسيار باحوصله و صبور بوده‌ام. گه‌گاه چند نکته‌ای را علنی، صريح و ظريف طرح کرده‌ام. همزمان به بسياری کامنت‌گذاران و بلاگرها با ايميل و با رويکردی اصلاح‌طلبانه ارتباط برقرار کرده‌ام و متوجه‌شان کردم که اوضاع از چه قرار است. در عين حال همواره تلاش کرده‌ام در موضع‌گيری‌هايم نسبت به موضوعات عمومی و حتا شخصی از حوزه‌ی منطق و انتقاد بی‌غرض بيرون نروم تا دفاع منطقی ديگران هم به دست بياورم. در بسياری موارد هم استراتژی «سکوت محض» را اجرا کرده‌ام، و خيلی خيلی ريزه‌کاریهای ديگر که برآيندشان براي خودم بسيار راضی‌کننده است. من مسئوليتی در برابر رفتار و گفتار شخصی ديگران ندارم، ولی می‌توانم فضای دور و بر خودم را با آگاهی، تعامل، دقت، و البته حسن‌نيت و صبوری سالم کنم، يا بهتر است بگويم در سلامتش بکوشم.

چرا این رویکرد اصلاح‌طلبانه را با ایمیل و بطور خصوصی با بلاگر برقرار می‌کنی و در بخش نظرخواهی‌اش نمی‌نویسی که دیگران هم بخوانند؟ البته منظورم این نیست که کار بدی می‌کنی ولی راستش دیده‌ام بلاگرهای صاحب‌نظر کمتر کامنت می‌گذارند از جمله خود تو چرا؟
چندين‌بار گفته‌ام که صرفا به‌خاطر يک کامنت جعلی که پيامد بسيار تلخ و گزنده‌ای براي من داشت، از کامنت گذاشتن استعفا دادم. البته همين الان اگر نگاهی به فولدر کامنت در آوت‌لوک بيندازي می‌بينی که در سه ماه، بيش از سيصد ايميل به جای کامنت برای ديگران فرستاده‌ام. می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و حالا که آن ماجرا مشمول مرور زمان شده، جزيياتش را بگويم:
خيلی وقت پيش، شايد حدود دو سا