My Danish Blog

« March 2005

  

صفحه اصلی

  

May 2005 »


گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده ی وبلاگ «خوابگرد»

جمعه، ۹ اردیبهشت، ۱۳۸۴


پیش‌درآمد
از میدان بیست و چهار اسفند راه می‌افتم، از آن پیاده‌رو که کتاب‌فروشی‌هایش به‌‌دنبال هم صف کشیده‌اند عبور می‌کنم؛ بی‌شتاب! بارها و بارها از آن‌جا گذشته‌ام. گاه می‌ایستم و به ویترین‌های‌ پر از کتاب نگاه می‌کنم و راه می‌افتم تا به انتشاراتی محبوبم برسم. آن‌جا چون همیشه درنگ خواهم کرد. از پشت شیشه‌ی تمیز و براق ویترین به کتاب‌ها نگاهی می‌اندازم، شاید چیز تازه‌ای منتشر شده باشد. به ‌درون سرکی می‌کشم: شاملو نشسته است آن‌جا و دورش را چند نفری گرفته‌اند؛ نام نیمایوشیج برده می‌شود، انگار دارد از نیما می‌گوید. می‌روم تو! می‌ترسم اگر سلام کنم رشته کلام را پاره کرده باشم، پس خاموش دل به گفت‌وگو می‌سپارم. زمان به تندی از برابرم می‌گذرد. آیدا که وارد می‌شود، همه‌ی سرها به سمت او برمی‌گردد. شاملو باید برود خانه. از آن‌جا باید سری هم به «کافه فیروز» زد.
وارد که می‌شوی، بوی قهوه و شیرینی و دود سیگار در فضا پیچیده است. خیلی‌ها نشسته‌اند، چندتا چندتا دور میزها؛ خیلی‌ها که امروز دیگر در بین ما نیستند. فرهادِ خواننده با آن پوستین معروفش وارد می‌شود. بی‌حوصله با نگاه محزونش دوری میِ‌زند و بی‌آنکه چیزی بگوید، بیرون می‌رود. همین‌که وارد «خوابگرد» می‌شوم، احساس می‌کنم همان‌جا هستم: بیست و چهار اسفند، شاهرضا، همان پیاده‌رو، کتاب‌فروشی‌ها، ویترین‌های تمیز پر کتاب، انتشاراتی محبوبم، کافه فیروز و... نوستالژی... گاهی ساعت‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های «خوابگرد» پرسه زده‌ام، انگار که دنبال چیزی می‌گردم که سال‌هاست گم کرده‌ام. همه‌چیز در خوابگرد زیباست: از نثر فاخر رضا گرفته تا قالبش، همه‌جا نوعی هارمونی و هماهنگی به‌چشم می‌خورد و همان لحظه در می‌یابی که وبلاگ برای نویسنده‌‌اش جدی ‌است؛ مثل زندگی.
گفتگوی‌ام با رضا شکراللهی به درازا کشید؛ برای رعایت حال خوانندگان این وبلاگ، آن‌را در چند بخش منتشر می‌کنم. خواهشی هم از شما عزيزان دارم: اگر قرار است پيامی بنویسید، لطفاً مربوط شود به متن گفتگو. دوستی هم تذکر داده بود که چرا برای مصاحبه با رضا تبلیغ کرده‌ام؟ واقعيت اين است که این پیشنهاد خود شما دوستان عزيز بود که خواسته بودید با هر که مصاحبه دارم از قبل اعلام کنم تا اگر وبلاگشهری‌ها نکته‌ای در ذهن داشتند که خواستند با مصاحبه‌شونده مطرح شود، اين امکان را داشته باشند. من نيز به خواست شما دوستانم گردن نهادم و پذيرفتم که به اين وسيله، می‌توان مصاحبه‌های پرمحتواتری را سامان داد.

* * *


در ايمیلی که برایم فرستاده بودی فهمیدم که حسابی گرفتاری! با این وجود دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی، بی ‌نهایت سپاسگزارم.
نمی‌دانم چرا اين‌قدر احساس گرفتاری می‌کنم. گاهی وقت‌ها به نظرم می‌آيد بيش‌تر «احساس» گرفتاری می‌کنم تا اين که «واقعا» گرفتار باشم! ولی از يک چيز مطمئن‌ام و آن اين که تازگی‌ها حواشی خوابگرد اعم از پاسخ‌دادن به ايميل‌های زياد و مصاحبه و مشارکت در امور خيريه‌ی وبلاگی و... دارد جای وقت گذاشتن روی خود وبلاگ را می‌گيرد. هميشه از گرفتار شدن در اين وضعيت فرار کرده‌ام ولی گاهی وقت‌ها نمی‌شود انگار در رفت. به هر حال ممنون‌ام و در خدمت‌.
معرفی شده سنت این گفتگوها اگر موافقی از خودت شروع کن، این نویسنده‌ی وبلاگ "خوابگرد" کیست؟
آخر ارديبهشت ماه، سی‌وسه سالم تمام می‌شود. چندسال قبل از تولدم، روستای زادگاه پدرم را می‌خرند تا سد زاينده‌رود را بسازند و آب همه‌جا را بگيرد. کاملا تصادفی از نجف‌آباد سردرآورديم. همه‌ی زندگی‌ام به تجربه کردن گذشته؛ يا به قول پدرم به «از اين شاخه به آن شاخه پريدن». هر غلطی فکر کنی کرده‌ام. همواره شاگرد اول مدرسه بودم و در عين حال تابستان يازده سالگی‌ام را بی‌سيم به پشت در پادگان «حاج‌عمران» عراق گذراندم. جنگ و مدرسه باهم پيش رفت. زخم‌های دوران جنگم که بهتر شد، دو سه سالی درس را بی‌خيال شدم و خودم را در يک اتاق محقر در شهری غريبه محبوس کردم. قصد عروج داشتم از زمين به آسمان. پس از مدتی گندش درآمد که اساسا آسمانی‌ام! از زمين بيرونم انداختند. به خانه برگشتم. روزها ساز می‌زدم و شب‌ها درس می‌خواندم تا ديپلمم را گرفتم و با کسب رتبه‌ی يک در کنکور هنر مرا از خانه بيرون انداختند بروم تهران. دانشگاه رفتنم هم مسخره بود. از رشته‌ی تأتر بگير تا ادبيات انگليسی دانشگاه ملی و نهايتا کارگردانی فيلم. کک نوشتن اما توی تنبانم می‌جنيد از همان اول. چپ می‌رفتم بايد می‌نوشتم، راست هم می‌رفتم بايد می‌نوشتم. هيچ‌وقت قصد نداشتم داستان‌نويس بشوم، ولی نمی‌دانم چرا وسط اين جماعت بر خوردم. با آن‌ها احساس بهتری دارم. با سينمايی‌ها و تلويزيونی‌ها هم زياد می‌چرخم، ولی فقط برای گذران زندگی. نويسنده‌ها برايم قابل‌تحمل‌ترند. حالا هم که سال‌هاست از خدمت مقدسم در سازمان مقدس‌تر صدا و سيما می‌گذرد! و اگر بيرونم نکنند، کم‌تر از ده سال ديگر بازنشسته می‌شوم. فيلمنامه می‌نويسم، مستند‌نويسی می‌کنم، برای انتشاراتی‌ها و دوستانم ويراستاری می‌کنم، مشاوره می‌دهم، گاهی فيلم و برنامه‌ی تلويزيونی می‌سازم، گاهی برای روزنامه‌ها می‌نويسم، اگر فرصت کنم پيرزن هم خفه می‌کنم. بيش از شش سال است که ازدواج کرده‌ام و اکنون با همسرم و پسر يک‌ماهه و نيمه‌ام در آپارتمانی کوچک و اجاره‌ای در شمال شرق تهران ساکن‌ام؛ آپارتمانی که در يک گوشه‌ی يک‌متر و نيم در يک‌متر و نيم آن، دفتر خوابگرد قرار گرفته. بس نيست؟
آیا تاکنون کاری را هم منتشر کرده ای؟ بیشتر با کدام روزنامه ها همکاری کرده‌ای و یا می‌کنی؟
کار مستقل ادبی به عنوان کتاب، نه. گفتم که به‌طرز احمقانه‌ای وسط اين جماعت بُر خورده‌ام. همکاری با مطبوعات هم هميشه تکه‌پاره بوده. از صفحه‌ی سينمايی روزنامه‌ی «سلام» در سال ۱۳۷۲ گرفته تا انتشار هفته‌نامه‌ی سينمايی «نور» که پس از هشت شماره، صاحبش ما را بيرون انداخت و آن را تبديل کرد نشريه‌ی زرد. در هفته‌نامه‌ی «آوا» هم که توقيف شد با اسم مستعار يادداشت سياسی می‌نوشتم و با اسم خودم ستون طنز داشتم. آخرهای «عصر آزادگان» هم داشتم از صفحه‌ی آخر اين روزنامه سردرمی‌‌آوردم که توقيف شد. بعد هم صفحه‌های ادبی و وب روزنامه‌ی همشهری تهران سابق و گه‌گاه هم روزنامه‌ی «شرق».
گفتی که ساز هم می‌ زنی، شاید برای من و خوانندگان این وبلاگ جالب باشد که بدانیم چه سازی؟ و اگر حوصله داشتی بعدا جداگانه در باره موسیقی ایرانی هم گپی بزنیم؟
من سنتور را در هنرستان موسيقی اصفهان آموختم و سال‌ها هم ادامه دادم، ولی از سال ۷۵ بود که احساسم عوض شد و سه‌تار دستم گرفتم. از آن سال با اين ساز است که گاهی نجوا می‌کنم. البته سه‌تار را برخلاف سنتور حرفه‌ای نمی‌زنم، در حد همان نجواست؛ هرچند کاملا تصادفی يک‌بار از يکی از آثار آقای چشم‌آذر سردرآوردم و براي موسيقی متن يک سريال تلويزيونی تک‌نوازی کردم.
چند سال است وبلاگ می‌نویسی و چطور شد به این سمت کشیده شدی؟
حدود يک ماه ديگر می‌شود سه سال تمام. کنجکاوی علت اصلی‌اش بود؛ کشف محملی نو برای نوشتن بی‌هيچ دغدغه‌ای. يا شايد هم پيدا کردن «شاخه‌»‌ی جديدی برای پريدن! يادم نمی‌رود برای هر کس که می‌خواستم توضيح بدهم وبلاگ چيست، آخر سر خسته و پشيمان می‌شدم چون متوجه منظورم نمی‌شد. شروع سختی بود. در خلأ می‌نوشتم انگار، ولی بخش گمشده‌ای از زندگی‌ام را پيدا کرده بودم. همين‌طور هم شد. وبلاگ هم‌چنان بخشی از زندگی من است؛ يک بخش کاملا جدی.
یکبار در یادداشت کوتاهی «بازگشت به نقطه صفر تعفن: خوابگرد تمام شد» کرکره خوابگرد را پایین کشیدی که برای من و شاید خیلی از خوانندگانت یک نوع شوک بود. آیا خسته شده بودی؟ یا واقعا همانطور که آنجا توضیح داده بودی «غم نان» بود و یا نه! مسائل دیگری هم پشت آن تصمیم غیرمنتظره خوابیده بود؟
يادم نياور که اشکم درمی‌آيد. ماجرا فقط به غم نان برمی‌گشت و بس، ولی اگر توضيح بدهم که عمق فاجعه تا چه حد بود، باورکردنی نيست. البته می‌توانستم دست و پا شکسته ادامه بدهم، ولی اداره‌ی خوابگرد آن‌قدر برای من جدی بود ـ و هست ـ که نمی‌توانستم با آن مماشات کنم. خيلی‌ها که «سطح اقتصادی» زندگی‌شان شبيه من است يا با فضای ايران آشناترند، موضوع را درک کردند ولی برخی درک نکردند يا «نخواستند» که درک کنند و در غياب من به من حمله کردند. اين‌طور بگويم راحت‌ترم که تعطيلی خوابگرد برای من بدون اغراق مثل اين بود که فرزندم را از سر ناتوانی در تأمين معاش سر راه گذاشته باشم.
تو در وبلاگت غلط ـ نامه‌ای نوشته‌ای، نخست اینکه انگیزه‌ات چه بود و دوم اینکه این غلط ـ نامه پیشنهاد خود توست یا به کارهای زبان‌شناسان و از جمله فرهنگستان نگاهی داشته‌ای؟
خوب شد اين سوال را پرسيدی. از روزی که وبلاگت را مي‌بينم دايم حرص می‌خورم که چرا «نيم‌فاصله» در وبلاگ تو رعايت نمی‌شود؟ مثل اين که آن غلط‌ ـ نامه‌ها هنوز هم بايد ادامه پيدا کند! اين ماجرا در واقع «يکی» از برآيندهای بحث شيرين «ابتذال در وبلاگستان» بود. البته ابتدا می‌خواستم بحث نگارش را شروع کنم، ولی ديدم بيش‌تر وبلاگ‌نويسان از پايه يعنی «اصول اوليه‌ی نگارش در وب» مشکل‌دارند. کار چندان خاصی هم نبود. بيش‌تر يک ابتکار جالب بود و توضيح نکاتی که بسيار ساده و در عين حال مهم‌اند. آن‌قدر مهم که يکی دو هفته‌ی پيش، از طرف بخش انفورماتيک يک سازمان بزرگ دولتی با من تماس گرفتند و اجازه خواستند که غلط ـ نامه‌ها را به صورت جزوه و در قالب يک بخشنامه‌ی توصيه‌ای در سطح سازمان خودشان منتشر کنند تا در نامه‌نگاری‌های کامپيوتری هم حتا رعايت شوند. اگر آن‌ها را مرور کرده باشی، می‌بينی که موضوع‌شان اصلا نه زبان‌شناسی‌ست و نه ربطی به فرهنگستان زبان دارد. غلط‌ ـ نامه‌ها عبارت‌اند از چند قانون ساده‌ برای نگارش به‌خصوص روی وب، همين! نه جای اما و اگر دارند و نه اختلاف نظری ميان علما درباره‌شان هست. حتا سردبير، خودم که در بحث ابتذال ذی‌نفع بود و يک طرف ماجرا، جزو معدود کسانی‌ست که نکات غلط ـ نامه‌ها را (از پيش) موبه‌مو رعايت می‌کند و ديگران را هم تشویق می‌کند به رعايت‌شان.
پایه گذار غلط – نامه تو بودی یا اینکه بحث های گسترده‌ای که در اوایل دهه‌ی هفتاد در نشریاتی مثل "آدينه" در همین مورد شد هم در ساختن این بستر ذهنی دخیل بوده؟ شنیده‌ام که در خارج کشور هم نشریه معتبر "ایران شناسی" در این مورد تلاش بسیار کرده و آن را ترویج داده؟
آن‌چه زير عنوان غلط ـ نامه در وب مشهور شد صرفا ابتکار شخصی‌ام بود. بگذار اين را بگويم که من براي هر ايده‌ای خيلی فکر می‌کنم. هيچ‌کس از من نپرسيده که چرا همين تيتر «غلط ـ نامه» را به اين شکل نوشتم. نه تنها نپرسيدند که بيش‌تر بلاگرها هم به هنگام نقل‌قول دقيقا همين عبارت را می‌نويسند؛ حتا خود تو! اين يک شيطنت تبليغاتی بود برای تأثيرگذاری بيش‌تر. با اين حال اين را هم بگويم که با توجه به ويراستار بودنم، همواره دغدغه‌ی «پاکيزه‌نويسی» داشته‌ام و طبيعی‌ست که شاخک‌های ذهنم در برابر هر موضوع و بحث مربوطی حساس باشد. «زبان» ـ در وجه اديبانه‌اش و سپس در عرصه‌ی زبان‌شناسی ـ دغدغه‌ی من است و با آن زندگی می‌کنم. و قطعا اين دغدغه و پيشينه در پايه‌گذاري غلط ـ نامه بی‌تأثير نبوده، اما فقط به عنوان يک زيرساخت ناخواسته‌ی ذهنی و نه بيش‌تر. باز هم تکرار می‌کنم که فکر انتشار غلط ـ نامه از دل بحث ابتذال بيرون آمد. از فرصت استفاده کنم و اين را هم بگويم که من هنوز وارد بحث «نگارش» نشده‌ام و هميشه هم در اين بحث‌ها نقش ناظر را بازی کرده‌ام و صرفا به آن‌ها پوشش داده‌ام. براي اين کار هم دلايلی دارم که جای طرحش اين‌جا نيست. ولی اگر بتوانم در آينده وارد اين مبحث هم خواهم شد، البته به شکل کاملا پايه‌ای و در حد «عرف مقبول». چون به باور من در اين‌جور مسايل که حساب دو دو تا چهار تا نيست، نمی‌شود و نبايد «حداکثری» برخورد کرد وگرنه حاصل همان می‌شود که اصلاح‌طلبان در بخش سياست داخلی ايران به دست آوردند.
من البته خیلی سعی کردم نیم‌فاصله‌ها را رعایت کنم و حتا دستور تو را هم بکار بردم نشد (ویندوز من ایکس پی و وردم 2000 است).
«نيم‌فاصله» رعات کردن خيلی ساده است. کافی‌ست نرم‌افزار سبک Tray Layout را دانلود و نصب http://khabgard.com/traylayout-1.2.zip و بعد به جای Space از دو کليد Shift و Space (همزمان) استفاده کنی؛ همين! سخت بود؟
حالا که به این‌جا رسیدیم می‌خواهم در مورد تبدیل اصطلاحات و واژگان وبلاگی موضوعی را مطرح کنم. مثلا من علاقه دارم به جای وبلاگ‌نویس از واژه‌ی بلاگر استفاده کنم چرا که معتقدم وبلاگ‌نویس مفهوم رسایی نیست، وقتی می‌گوییم وبلاگ‌نویس یعنی کسی که در وبلاگ می‌نویسد اما بلاگر هم می‌نویسد، هم عکس می‌گذارد و هم به خبرها لینک می‌دهد خلاصه هم سردبیر است، هم عکاس، هم تبلیغ‌چی وبلاگش و هم آبدارچی، تازه خیلی وبلاگ‌ها هستند که تنها به خبرها لینک می‌دهند و نمی‌نویسند یا اینکه برخی وبلاگ را وب‌نوشت می‌گویند. من فکر می‌کنم گاهی ما در تبدیل واژه‌های کامپیوتری به فارسی تا مرز تعصب پیش می‌رویم، خب هم آن آفریقایی که در شاخ آفریقا زندگی می‌کند و پشت مانیتور نشسته‌است معنای بلاگر را می‌فهمد و هم منِ لُر. منظورم از این همه گفتن این بود، حالا که تو همت کرده‌ای و غلط ـ نامه نوشته‌ای چرا روی این مقوله کار نمی‌کنی تا دست‌کم بلاگرها به یک زبان مشترک در مورد برخی از واژه‌ها برسند. مثلا همین آپدیت و یا اصطلاحات دیگری که حالا به ذهنم نمی‌رسد؟
ای‌ آقا! ابتکار و ايده‌های نو بسيار دارم، ولی با کدام انرژی و زمان و پشتوانه بايد آن‌ها را عملی کنم؟ باور کن اگر خوابگرد می‌توانست فقط اجاره‌خانه‌ی مرا درآورد، با همين وبلاگ انقلاب می‌کردم. دوستان نزديکم می‌دانند که چه ايده‌هايی دارم برای طرح در وبلاگستان، ولی فرصت نمی‌کنم. در مورد همين غلط ـ نامه نزديک دو ماه است می‌خواهم بخش تازه‌ی آن را بنويسم، فرصت نمی‌کنم. اين را هم صادقانه و با شرمندگی بگويم که در دور جديد خوابگرد با خودم عهد کرده‌ام تا جايی وقت پای آن صرف کنم که به حداقل‌های زندگی‌ام آسيب نزند. مطمئن باش اگر روزی برسد که وضعيت متعادلی داشته باشم، از اين کارها در خوابگرد زياد خواهی ديد. از اين‌ها گذشته، در مورد پيشنهاد خوبت هم بايد بگويم که چنين موضوعاتی را نمی‌شود يک‌تنه پيش برد. گفتم که، قضيه‌ی دو دو تا چهار تا نيست. هم بحث زبان‌شناسی‌ست هم ادبيات و هم کمی‌سليقه‌مندی (سليقه‌مند يعنی‌چی؟!). نهايتا می‌شود طرح موضوع کرد و کار را به صورت گروهی پيش برد. ولی پيشنهادت را فراموش نمی‌کنم. در ضمن اين را هم بگويم که نفس بلاگرشدن براي بعضی‌ها بدجوری باعث سوء‌تفاهم شده و هر بلاگری به صرف اين که احساس فرديت و استقلال در نوشتن می‌کند، اشتباهی گمان می‌کند که در عرصه‌ی انديشه و تحليل هم نيازی به ديگران ندارد. مقاومت می‌کند. ناسزا می‌گويد. زيربار نمی‌رود. به قامت يک استاد دانشگاه جلوی رويت می‌ايستد و می‌زند توی دهنت. با اين اوضاع انتظار نداشته باش که يک‌تنه بشود درباره‌ی هر موضوعی تعيين تکليف کرد.
حرفت را قبول دارم که یک تنه نمی‌شود و کار گروهی می‌خواهد آنهم در یک بستر سالم و غیر جنجالی. اما در مورد اداره خوابگرد چرا آگهی قبول نمی‌کنی؟ شاید دست‌کم بتوانی بخشی از هزینه‌اش را تامین کنی این روزها هم بحث آگهی گرفتن و نگرفتنش جاری است حتما در جریان هستی؟
دست به دلم مگذار عزيز! کو آگهی که من قبول بکنم يا نکنم؟ آن اوايل سعی کردم با تبليغ کتاب و سايت و وبلاگ، بخشی از هزينه‌ی خوابگرد را فراهم کنم، ولی انرژی و زمانی که برای آگهی‌گرفتن هدر می‌دادم، بيش‌تر از درآمدی بود که به‌دست می‌آوردم؛ نشد. نمی‌دانم چرا ملت فکر می‌کنند هرکس که کار فرهنگی می‌کند موجودی‌ست که خدا زده توی سرش تا همين‌طوری هی خدمت بکند و ديگران هِی تشکر کنند. بعد دوباره او هِی خدمت کند و آن‌ها دوباره هِی تشکر کنند. برای همين بود که بی‌خيال شدم و حالا خودم دارم فقط برای کتاب‌هايی به انتخاب خودم و يا پيشنهاد دوستان تبليغ رايگان می‌کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم با توجه به اين که خيلی‌ها گمان می‌کنند من يک دائرة‌المعارف اينترنتی هستم، اگر قرار باشد برای هر پاسخ ايميل يا مشاوره‌ی اينترنتی فقط هزارتومان دريافت کنم، رقمش در همين يکی دوماه اخير می‌شود بالای سيصدهزار تومان! خنده‌دار است، نه؟ همين الان هم رسما اعلام می‌کنم اگر کسی يا جايی باشد که بخواهد به خوابگرد تبليغ «غيرسياسی» بدهد، با کمال اشتياق می‌پذيرم حتا اگر تبليغ کاندوم باشد!
گاهی تو از ابتذال در وبلاگشهر می‌گویی کاملا نمی‌دانم منظورت چیست؟ می‌شود مطلب را بیش‌تر بشکافی؟
گمان می‌کنم هنگام درگرفتن اين بحث وارد ماجرا نشدی. اگر بخواهم توضيح بدهم واقعا بسيار طولانی‌ست. عليرضا دوستدار پرونده‌ی اين ماجرا را تهيه کرد که در اين آدرس است: http://www.persianblogger.com/farsi/ebtezal.html
اگر پرونده را مرور کنی، همه‌چيز دستت می‌آيد. فقط اين را اضافه کنم که اين بحث، «جنجالی‌ترين و مؤثرترين» بحث‌ «فرهنگی» وبلاگستان بود که نتايج بسيار خوبی هم داشت؛ نتايجی که به مرور زمان به دست آمد. مصرانه پيشنهاد می‌کنم اگر کسی از اين بحث آگاه نيست، حتما آن را مرور کند.
من البته تا حدودی در جریان آن بحث‌ها بودم، اما می‌خواستم حالا که مدتها از آن بحث‌ها که گاهی هم از حوزه منطق گفتگو خارج می‌شد گذشته است، نگاه تو را به پدیده وبلاگ نویسی، ضعف‌ها، نکات مثبت و منفی‌اش و همین چیزی که ابتذال می‌گویی بدانم؟
پاسخ اين پرسش تو برای من يعنی يک نوشتار بسيار طولانی. ولی آن‌چه که به بحث «ابتذال» مربوط می‌شود را می‌توانم اين‌طور ارزيابی کنم که به‌رغم مقاومت و انکار سفت و سختی که به هنگام طرح بحث در بين بلاگرها ديده شد، به‌مرور با آرام شدن دريا و فرونشستن کفِ آن، بحث‌ها تخصصی‌تر شد و ادامه پيدا کرد تا اين که اکنون به وضوح می‌بينم هم در عرصه‌ی «انديشه» و هم در عرصه‌ی «زبان»، بلاگرها ـ يا بهتر بگويم بلاگرهای شناخته‌شده‌تر و تأثيرگذارتر ـ دست و پای‌شان کم و بيش می‌لرزد. نفس اين لرزيدن ـ چه خواسته باشد و چه ناخواسته ـ بسيار ارزشمند است. از طرف ديگر می‌بينم که بلاگرهای ماندگار دارند وبلاگ‌های‌شان را تخصصی‌تر می‌کنند و اين يعنی کاسته‌شدن از نقاط ضعف و منفی فضای عمومی وبلاگستان. و باز از سوی ديگر می‌بينم که بلاگر بودن به يک «هويت» مستقل تبديل شده و «ارزش» اجتماعی و فرهنگی پيدا کرده، و در چنين بستری که اشتياق فراوانی هم برای جوان‌ترها ايجاد می‌کند، بلاگر ناخودآگاه متوجه اين ماجرا هست که اين «هويت» و «ارزش» صرفا به «وبلاگ‌داری» نيست، بلکه لوازم و اسبابی دارد که برای کسب آن هويت و ارزش نيازمند رعايت نسبی آن‌هاست. اين فرايند هم کمک کرده تا فضای وبلاگستان از ابتذال فاصله‌ی بيش‌تری بگيرد. يک عامل ديگر را هم بايد اضافه کنم و آن آشتی نسبی شخصيت‌های «فرهنگی» آشنا و «صاحب‌ انديشه و قلم» با وبلاگستان است. هرچه اين حضور پررنگ‌تر شود، غنای اين شهر، هم در کارکرد رسانه‌ای و هم در عرصه‌ی انديشه‌ورزی بيش‌تر می‌شود. اگر اتفاق عجيبی رخ ندهد و اين مسير به همين‌گونه طی شود، اوضاع از اين هم بهتر خواهد شد.
پس با این حساب به آینده این پدیده به‌هرحال جوان خوشبین‌ای؟
خوشبين‌ام. يا بهتر است بگويم دوست دارم خوشبين باشم.
من آن اوایلی که کار را شروع کردم، علاقه داشتم در مورد وبلاگ‌های ایرانی تحقیقی کنم. در طول چندماه نزدیک به سه هزار وبلاگ را دیدم، البته وسط راه پشیمان شدم که بحث دیگری است، اما دیدم اغلب جوانان برای نوشتن از نثر محاوره ای استفاده می‌کنند که خب من نمی‌پسندم زیرا معتقدم موسیقی واژه را از آن می‌گیرد و یا شاید بخاطر اینکه از نسل دیگری هستم، می‌خواهم علت این گرایش را بدانم؟ آیا ارتباطی دارد به ادبیات بعد از انقلاب، بویژه در حوزه داستان‌نویسی؟ یا نوعی پدیده جوانی است، یا سلیقه و یا سهل انگاری؟ اولا میخواهم نظرت را در مورد چنین شیوه نوشتاری بدانم و دوم اینکه چرا چنین است؟
شخصا مخالف اين شيوه‌ی نگارش نيستم. حتا وقتی در ادامه‌ی بحث ابتذال موضوع شيوه‌ی نگارش پيش کشيده شد، در پاسخ به دوست عزيزم خورشيدخانوم، پاره‌ای از نوشته‌ام را به همين شيوه نوشتم و گفتم که می‌شود اين‌طور هم نوشت، ولی محاوره‌ای نوشتن هم به‌خدا چارچوبی دارد و درست نيست که با آن سرسری برخورد کنيم. که البته اکنون بلاگرهايی مثل خورشيدخانوم و زيتون به همين شيوه می‌نويسند و خيلی هم شيرين و روان و قاعده‌مند چنين می‌کنند. حالا از موافق يا مخالف بودن من و نيز از استثناها که بگذريم، مايل‌ام درباره‌ی اصل موضوع کمی وراجی کنم. تمايل بلاگرها به اين شيوه بر اساس «سليقه» نيست، چون پشت سليقه يک‌جور «آگاهی» هم نشسته. می‌شود گفت يک‌جور «سهل‌انگاری»‌ست که به خصلت جوان‌های امروزی برمی‌گردد. در واقع شمار بيش‌ترشان براي محاوره‌ای نوشتن تصميم نمی‌گيرند و صرفا به‌خاطر راحتی بيش‌تری که ناخودآگاه احساس می‌کنند، چنين می‌کنند. به معنای ديگر از اساس دغدغه‌ی زبان ندارند و نمی‌دانند که زبان يک سرمايه‌ی ملی‌ست؛ همان‌طور که دغدغه‌ی خيلی چيزهای ديگر را هم ندارند و اصلا نمی‌دانند «ملی» يعنی چه! بخش فرهيخته‌تر آن‌ها که شايد گاهی وقت‌ها فکر هم می‌کنند، اين باور نادرست را دارند که نقطه‌ی مقابل محاوره زبان رسمی مقاله‌نويسی‌ست و از شيوه زيبا و پرظرفيتی به نام «شکسته‌نويسی» غافل‌اند. اين دسته همان‌هايی‌اند که وقتی ناچار باشند يک نامه‌ی رسمی بنويسند و يا مقاله‌ای تنطيم کنند، نوشته‌شان پر می‌شود از «می‌باشد» و «می‌نمايد» و «در اين راستا» و... مثالی می‌زنم برای خوانندگان اين گفت‌وگو:
شيوه‌ی محاوره‌ی قاعده‌مند: «چند روزه که به انتخابات فکر می‌کنم. هنوز نمی‌دونم به کی‌بايد رای بدم. اصلا رای بدم يا ندم. ولی با اين اوضاع قاطی پاتی بايد حواس‌مون باشه که يه وخ کلاه سرمون نره.»
شيوه‌ی مقاله‌نويسی از نوع آماتوری: « چندين روز می‌باشد که بحث انتخابات ذهن من را به خودش مشغول داشته است. هنوز به اين باور نرسيده‌ام که رای‌ام را برای چه کسی به صندوق بريزم. مهم‌تر از آن اين که هنوز بر من روشن نيست که آيا بايد رای داد يا نه. اما بديهی می‌باشد که با وضعيت پيچيده‌ی امروز، مراقب باشيم که خطا نکنيم و اقدامی نکنيم که بعدها از آن پشيمان بشويم.»
شيوه‌ی شکسته‌نويسی: «اين چند روز ذهنم بدجوری درگير انتخابات است. به کی رای بدهم؟ اصلا شرکت بکنم يا نه؟ با اين آشفته‌بازار خر تو خر فکر می‌کنم بايد حواس‌مان باشد کلاه سرمان نرود.»
می‌خواستم شيوه‌ی محاوره‌ی شلخته را هم بنويسم، ولی باور کن نتوانستم!
به هرحال من فکر می‌کنم شکسته‌نويسی بهترين شکل شيوه‌ی نگارش در وبلاگ است که هر بلاگری به‌مرور می‌تواند شخصيت زبانی خودش را در اين شيوه پيدا کند، البته اگر متوجه باشد. منظورم اين است که اين شيوه آن‌قدر قابليت دارد که بتواند بی‌نهايت لحن و آهنگ و ريتم به خودش بگيرد، و در عين‌حال که محاوره‌ای نيست، دريافت آن در ذهن خواننده، شکل محاوره‌ای داشته باشد. همين الان با کمی دقت در برخی وبلاگ‌های شناخته‌شده‌تر می‌توانيد رنگ و بوهای مختلفِ شکسته‌نويسی را ببينيد. وقتی شما شکسته‌نويسی کنيد، بدون اين که به شلختگی و بی‌قيدی گرفتار شويد، می‌توانيد هر آن چه واژه‌ی تازه‌ساخت هست را هم درون نوشته‌تان بگنجانيد. می‌توانيد حتا واژه‌سازی کنيد بدون اين که به خواننده احساس بدی دست بدهد. حرف در اين باره زياد دارم که گمان کنم برای اين‌جا بس باشد. فقط با اين توضيحات متوجه شدم که بايد حرف اولم را اين‌طور اصلاح کنم که با محاوره‌ای نوشتن مخالف نيستم، ولی موافق هم نيستم!
اگر گفتگویم با ف. م. سخن را خوانده باشی ایشان موضوعی را بعنوان «مطالب وبلاگی» که خب تضادش می شود «مطالب غیر وبلاگی» مطرح کردند میخواستم نظرت را در این باره بپرسم؟ آیا اصولا تو با چنین تقسیم بندی‌هایی موافقی؟
کاملا موافق‌ام، ولی به‌طور عام‌تر. يعنی صفت «وبلاگی» يا «غيروبلاگی» را من به «مطالب» وبلاگ اطلاق نمی‌کنم بلکه «کليت» يک وبلاگ را اين‌گونه ارزيابی می‌کنم. البته فکر نکن می‌توانم به سادگی موضوع را تبيين کنم. بايد حواس‌مان باشد که وبلاگ هنوز يک پديده‌ی نوظهور به حساب می‌آيد و مباحث تئوريک آن هم بيش‌تر در حد پژوهش و کنکاش است، دست‌ِ‌کم در ايران. هنوز نمی‌شود دسته‌بندی روشنی به دست داد، ولی با قاطعيت می‌شود گفت که اين دسته‌بندی وجود دارد. با اين حال اصولی که تا کنون روی آن‌ها يک توافق نسبی به دست آمده، اصول مهم و راهگشايی‌اند. نخست اين که وبلاگ «کارکرد رسانه‌ای» دارد. همين کافی‌ست برای اين که بتوانيم وبلاگ‌ها را به نسبت فعال بودن اين عنصر در آن ارزيابی کنيم. از طرف ديگر، وبلاگ يک ويژگی منحصربه‌فرد دارد که از ذات فنی‌اش برمی‌خيزد و می‌شود به آن گفت « شبکه‌ی پيوندها» يا همان لينک‌ها که برآيندش «ارجاع متن‌ها»ست. من شخصا وبلاگی را که در آن نشانی از لينک و ارجاع نبينم، يک نمره‌ی منفی به آن می‌دهم. عنصر سوم، همان «زبان» است که بخشی از اين بحث را در پاسخ پرسش قبلی طرح کردم. اين‌ها که می‌گويم بحث‌های فرمی‌اند و شخصا عامل محتوا را در اين دسته‌بندی مؤثر نمی‌دانم. شايد در آينده اين بحث روشن‌تر شود، ولی تا همين‌جا گمان می‌کنم بشود از نفس حضور اين دسته‌بندی حرف زد. در مورد خوابگرد هم که غيبتش شده بود، من همين‌طور نگاه می‌کنم. خوابگرد وبلاگی‌ست با نوشته‌هايی بسيار گونه‌گون. کاملا روشن است که اگر بخواهيم در مورد مثلا يک نقد ادبی در خوابگرد حرف بزنيم، می‌توانيم درباره‌ی وبلاگی‌بودن يا نبودنش انديشه کنيم. ولی روح کلی خوابگرد همراه با ساز و کار پيوندهای آن، اين نوع نگاه را تغيير می‌دهد.
امکان دارد در مورد «کارکرد رسانه‌ای وبلاگ» بیشتر توضیح بدهی؟
اين موضوع بسيار تخصصی‌ست، ولی من سعی می‌کنم ساده بگويم. پيش‌تر بارها گفته‌ام که وبلاگ، يک روزنامه‌ی کوچک است. وقتی پای مخاطب به ميان می‌آيد، مفهوم رسانه مصداق پيدا می‌کند. وقتی تلفن که واسطه‌ی يک ارتباط دونفره بيش‌تر نيست بر اساس تعاريف دانش ارتباطات يک رسانه محسوب می‌شود، وبلاگ که ديگر جای خود دارد. وقتی اين را هم در نظر بگيريم که بلاگر ارتباط تعاملی و دوسويه‌ی تنگانگی با مخاطب خود دارد که قابل قياس با ديگر رسانه‌ها نيست، کاملا طبيعی‌ست که برای وبلاگ يک هويت رسانه‌ای مستقل تعريف کنيم. حالا اين که بلاگرها تا چه اندازه به اين ماجرا آگاه‌اند و تا چه حد از کارکردهای رسانه‌ای آن بهره می‌گيرند، بحث جدايی‌ست. در واقع بلاگر چه بداند و چه نداند دارد کار رسانه‌ای می‌کند، فقط شدت و ضعف و گستره‌اش فرق می‌کند. هنگام توجه به همين شدت و ضعف و ميزان تأثيرگذاری‌ست که می‌گويم هرچه کارکرد رسانه‌ای يک وبلاگ بيش‌تر باشد، به ذات مفهومی آن نزديک‌تر می‌شود. همان‌طور که می‌بينی، من اصلا وارد بحث محتوايی نمی‌شوم، چون آن چه می‌گويم اساسا ربطی به محتوا ندارد. نمی‌خواهم ناآشنايان با اين بحث را بترسانم. در واقع آن‌چه می‌گويم يک بحث نظری‌ست و لزومی هم ندارد که هر بلاگری به آن آگاه باشد. مهم اين است که هر بلاگری فقط بداند که با يک رسانه‌ی شخصی طرف است و نه صرفا يک دفتر يادداشت به آن معنا که برخی وبلاگ‌نويسان می‌گويند و بر آن اصرار بيهوده هم می‌ورزند.
از آقای ابطحی که بگذریم اخیرا برخی از دولت‌مردان جمهوری اسلامی «بلاگر» شده‌اند آیا فکر می‌کنی این‌ها متوجه بُرد تبلیغاتی این پدیده شده‌اند و کاری‌است موقتی یا واقعا می‌خواهند بنویسند؟ چرا؟ آنقدر وبلاگ در ایران محبوب شده است؟
من جای آن‌ها نيستم که بدانم موقتی‌ست يا واقعا مي‌خواهند بنويسند. تعريف من هم از محبوبيت اين نيست. اما حالا که اين را پرسيدی بگذار چيزی بگويم. از تأثير حضور ايشان در وبلاگستان که انکارکردنی‌ هم نيست اگر بگذريم، از توصيه‌ی هميشگی و تلاش پيوسته‌ام برای تعامل با ايشان هم اگر بگذريم، و بالاخره از برخی استثناها هم که بگذريم، برای من شخصا حضور شخصيت‌های سياسی و به‌خصوص منصب‌دار در وبلاگستان هيچ اهميتی ندارد. وقتی منِ بلاگر نوعی برای راه‌انداختن وبلاگ و اداره‌اش جان می‌کنم و ايشان خدم و حشم جمع می‌کنند و منشی استخدام می‌کنند برای وبلاگ‌نويس شدن در حالی که نمی‌دانند لينک را با ط دسته‌دار می‌نويسند يا با ث سه‌نقطه، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی من برای ورود به سايت خودم بايد از فيلتر بگذرم و اين دولت‌مردان (عجب عنوان پرابهتی!) عرضه‌ی يک اقدام کوچک را در اين‌باره ندارند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی دوست نويسنده‌ام به من تلفن می‌کند و گريه می‌کند به‌خاطر سانسور کامل داستانی از کتاب تازه‌اش و ايشان شب‌ها با متوليان سانسور قليان می‌کشند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی برای مسابقه‌ی بهرام صادقی هزار به‌به و چه‌چه می‌کنند ولی حاضر نمی‌شوند يک ريال حتا از خرج‌های چندصدهزار تومانی رفت‌و‌آمدهای شبانه‌شان را برای حمايت از آن بپردازند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی يک بلاگر نمی‌تواند وثيقه‌ی آزادی‌اش را فراهم کند و ايشان مبلغ‌های آن‌چنانی به ديزاينر وبلاگ‌شان می‌دهند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی که دوستان من يکی يکی و به اجبار ترکِ وطن می‌کنند و ايشان آخر هفته‌های خود را در ويلاهای کلاردشت‌شان می‌گذرانند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی براي هر نوشته‌ی انتقادی هزار جور امر و نهی در قالب نصيحت به من می‌کنند و برايم تکليف تعيين می‌کنند و خودشان از پس داشتن يک روزنامه برنمی‌آيند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نويس شوند! وقتی... حالم دارد به هم می‌خورد. کاش اين سوال را نمی‌پرسيدی عزيز.

این گفتگو ادامه دارد...


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۰:۲۷ :::

LINK  |  Comment 74

گفتگو با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ "امشاسپندان"

جمعه، ۲ اردیبهشت، ۱۳۸۴

فرناز سیفی نویسنده وبلاگ امشاسپندان

گفتگویم با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ "امشاسپندان" به خوبی و خوشی انجام گرفت، دریافتم او دختری است حساس، جدی، فعال و منظم. بعد از گفتگویم با پرستو و هم فرناز، ساعت‌ها در خودم و با خودم درگیر این شدم که چگونه دولتمردان جمهوری اسلامی با این همه جوان پرشور و با استعداد، ساده و صمیمی و با فرهنگ، و از همه مهم‌تر سرمایه‌های مینهم جز با درشتی و زبان خشونت و تحکم سخن نگفته‌اند. تاسف خوردم و ریشخندی به آن تفکری که یک وبلاگ‌نویس حساس و شوریده‌ی بیست ساله را بخاطر چند انتقاد به مسلخ می‌برد و در شگفت که اینان خود را نمایندگان خداوندگار می‌دانند و موعظه‌های اخلاقی‌شان گوش فلک را کر کرده است. این نیز بگذرد. و اما... و اما صدای آقابیلی درآمد، می‌گفت: این همه خانم‌ها به ما اعتراض کردند که چرا تنها با مردها گفتگو می‌کنیم اما همینکه مصاحبه با پرستو خانم منتشر شد هیچکدام از این خانم‌های معترض وبلاگ‌نویس به آن لینک ندادند، جالب است نه؟! و شگفت که به گفتگوهای‌مان با مردان لینک داده بودند!!!

از اينکه دعوتم را برای اين گفتگو پذیرفتی سپاسگزارم.

خواهش می‌کنم. ممنونم که شما از من هم برای نشستن روی اين صندلی داغ محبوب وبلاگـشهر دعوت کرديد.

میشود کمی از خودت بگويی؟

من "فرناز سيفی" هستم، ۲۲ ساله، مترجمی زبان و جامعه‌شناسی خوانده‌ام. معلم، مترجم، فعال امور زنان، از اعضای مرکز فرهنگی زنان، گاه‌گاه روزنامه‌نگار، تازگی‌ها کتابداری هم اضافه شده است (آب حوض هم می‌کشيم!)

گفتی مترجم! چه زبانی و آيا تا کنون چيزی ترجمه کردهای؟

انگليسی و بله! بيشتر هم مقاله‌هايی درباره مسايل زنان که دغدغه اصلی و هميشگی من است. در واقع از میان انواع و اقسام شغل‌هایم، از تدریس و ترجمه کسب درآمد می‌کنم.

خودت را هم فعال امور زنان میدانی، میشود در مورد این فعالیتها توضیح بیشتری بدهی؟

بله من از اعضای مرکز فرهنگی زنان هستم که تشکلی است غير دولتی و کاملا مستقل که از سال ۷۸در پی یک ضرورت شکل گرفته است. ضرورتی برای انجام کارهای جمعی، چرا که فکر می‌کنیم کار جمعی زنان را قدرتمندتر می‌سازد و راهی مناسب برای دست‌یافتن به خواسته‌های‌مان است. در مرکز فرهنگی زنان، کوشیده‌ایم به جای عضوگیری گسترده و بورکراسی‌گونه، به صورت پروژه‌ای عمل کنیم. ما در مرکز ۵ گروه کار داریم: گروه کتابخانه، وب‌سایت، سمینارها، حقوقی و بهداشت. از بین اقدامات و برنامه‌هایی که در این چند سال انجام داده شده است می‌توان به برگزاری مراسم ۸ مارس در شهر کتاب، خانه هنرمندان ایران و پارک لاله، سمینار زنان افغان در غربت، میتینگ برای اعلام همبستگی با زنان فلسطین، کارگاه دو روزه خشونت خانگی، برگزاری نمایشگاه عکس با موضوع هفتاد سال زن و مدرسه، جمع‌آوری امضا برای الحاق به کنوانسیون رفع همه‌گونه تبعیض از زنان، تجمع اعتراضی علیه صدا و سیما اشاره کنم. اما مهم‌ترین اقدام مرکز فرهنگی زنان، ایجاد اولین کتابخانه تخصصی و غیر دولتی مطالعات زنان است. ایجاد چنین کتابخانه‌یی آرزوی دیرینه همه ما بود و بالاخره ۸ مارس امسال این کتابخانه افتتاح شد.

هزينه مرکز فرهنگی زنان از چه طريقی تامين میشود؟

اعضا هزينه‌ها را تقبل کرده‌اند و البته برای اجاره محل کتابخانه دست ياری به سوی علاقه‌مندان مسائل زنان دراز کرديم و آن‌ها هم کمک‌های بسياری به ما کردند. البته حتا برای اجاره جا هم زير بار کمک مالی یک سازمان غير دولتی هلندی که می‌خواست به ما کمک کند نرفتيم و از هيچ گروهی تا کنون پول نگرفته‌ایم.

آيا "مرکزفرهنگی زنان" سایت و یا نشریه هم دارد؟

بله! سایتی داریم به نام "تريبون فمينيستی ايران" که اگر تعريف از خودمان نباشد از فعال‌ترين سايت‌های مربوط به زنان است. نشریه‌ای هم داشتیم به نام "نامه زن" که درواقع خبرنامه مرکز فرهنگی زنان بود. این نشریه توقیف شد!

بهطور کلی وضعیت فعالیتهای زنان ایرانی در حوزههای گوناگون چگونه است؟ به غیر از این مرکز فرهنگی که نام بردید، سازمانهای دیگری هم وجود دارد که برای احقاق حقوق زنان فعال باشد؟

ببینید! آمار اشتغال زنان ایرانی همچنان روی رقم کذایی ۱۳ درصد است و تبعیض‌های جنسیتی در محیط کار بیداد می‌کند. زن‌ها معمولا دستمزدهای کمتری دریافت می‌کنند. تعداد مدیران زن در رده‌های بالا هنوز بسیار اندک است. اما به نظرم اتفاق فرخنده‌ای که افتاده است این است که زن ایرانی دیگر به اندازه سابق منفعل نیست. تعداد دختران تحصیل‌کرده افزایش واقعا چشمگیری داشته است؛ زنان خانه‌دار به‌تدریج دارند وارد فعالیت‌های سازمان‌های غیر دولتی و تشکل‌های زنانه می‌شوند. در حقیقت، من نوعی جوشش در لایه‌های درونی اجتماع می‌بینم که خوب بسیار هم نیک است. فضای ایجاد شده پس از ۲ خرداد ۷۶ هم به ایجاد چنین فضایی کمک بسیار کرد. بحث جامعه مدنی باب شد، تشکل‌ها و سازمان‌های غیر دولتی زنانه بسیاری ایجاد شد؛ طیف وسیعی که از سازمان‌های خیریه تا فمینیستی را شامل می‌شد. به تدریج این سازمان‌ها به‌صورت شبکه عمل کردند، نمونه‌اش را در زلزله بم شاهد بودیم که بی‌اغراق موفق‌ترین گروهی که شبکه‌ای عمل کرد، سازمان‌های غیر دولتی زنان بود. از میان دیگر سازمان‌های غیر دولتی زنانه که در راه احقاق حقوق زن فعالیت می‌کنند می‌توانم به "کانون هستیا اندیش"، "گروه زنان هماوا" و "مرکز کارورزی‌های زنان" اشاره کنم.

چند سال است که وبلاگ مینويسی و چطور شد به اين فکر افتادی؟ راستی چرا نام امشاسپندان را انتخاب کردی؟

يک سال و چهار ماه هست که وبلاگ می‌نويسم. وبلاگ را دير کشف کردم. شايد هنوز ۲سال هم نشده باشد. اما خيلی زود مشتری دايم اين فضا شدم و کم‌کم به اين فکر افتادم که از اين ابزار استفاده کنم. برای اشخاصی که دغدغه دارند، ابزار مهم‌ترين چيز است و وبلاگ اين فرصت را در اختيار من قرار می‌داد. نام امشاسپندان را به این دلیل انتخاب کردم که عاشق دنیای اساطیر هستم. معتقدم ریشه بسیاری از باورها و اندیشه‌های امروز را باید در اساطیر جست. امشاسپندان هفت فرشته مقرب و جاودان مقدس در اساطیر ایرانی هستند. وبلاگ‌نویسی را از پرشین بلاگ شروع کردم و الان پنج ماهی است که دات‌کام و بورژوا و صاحب‌خانه شده‌ام.

چنین پيداست که وبلاگ برای تو يک رسانهی جدی است. آيا نمیتوانستی اين دغدغهها را در نشريات موجود در ايران بنويسی؟

ببينيد! در نشريات ايران هميشه خطوط قرمز بسياری وجود دارد و برای باقی‌ماندن در اين وانفسا بايد مهارت يک بندباز حرفه‌ای را داشت. وبلاگ رسانه‌ای است که تو تنها با يک سانسور مواجه هستی و آن هم خودسانسوری است. نوشته‌ات را ديگران چندباره کوتاه و پس و پيش نمی‌کنند تا در نهايت چيزی بماند که ديگر حتی نمی‌شود گفت نوشته توست! و البته بسياری از مواردی که دغدغه‌های من است هنوز در باور عمومی "تابو" است و مسلما مجال مطرح‌شدن در نشريات را هم ندارند. پس برای بازگوکردن دغدغه‌هايت ناگزير بايد محلی ديگر بيابی يا اينکه سخن‌ات را لابلای لفافه و سياست سه‌نقطه‌نويسی و زبان استعاره مطرح کنی که خوب، من راه اول را ترجيح می‌دهم. بماند که اصولا صريح و رک هستم و استعاره‌گويی و سه‌نقطه‌نويسی را چندان بلد نيستم!

تو در در وبلاگت بيشتر به مسایل زنان میپردازی و در وبلاگشهر بهعنوان يک فمينيست شناخته شدهای. آيا بهخاطر اينکه خودت زن هستی يا بهخاطر فشارهای مضاعفی که زن ايرانی مجبور به تحمل آن است و یا...؟

مسئله مهمی ميان زنان هست و آن هم دردها و حرف‌های مشترک است. فرقی نمی‌کند که در چه خانواده‌ای متولد شده باشی. "زن‌بودن" در جامعه مردسالار به هر حال تو را هم هدف قرار می‌دهد. در چنين جامعه‌ای برای اثبات خود و توانايی‌هايت، بايد چندين برابر مردان جان بکنی، کلهمعلق بزنی، بحث کنی تا تو و توانایی‌هايت را باور کنند. هميشه ابژه جنسی هستی و تا وقتی که گوشبهفرمانِ مرد باشی و قوانين و عرف مردسالار را بپذیری، "زن خوب و مقبول" هستی. من فمينيست‌ام و ناگريزم که فمينيست باشم، چرا که مردسالاری جامعه مرا در چنبره خود گرفته است و زنان قربانيان اين ساختارند. همان‌طور که گفتم دردهای مشترک بين ما زنان هست که من نيز تک‌تک اين دردهای زنانه را لمس و تجربه کرده‌ام. فمينيست‌ام، چرا که فمينيسم حرکت و ديدگاهی است برای ساختن جامعه‌ای به‌دور از تبعيض‌های جنسيتی، جامعه‌ای که نهايت آمال و آرزوهای من است.

برخورد وبلاگ‌نويسها با تو و نوشتههايت تاکنون چگونه بوده است؟

بی‌تعارف افتضاح! در اين يک‌سال و چندماه، ده برابر همه عمر فحش و متلک و تهمت شنيده‌ام! روزی حداقل هفت-هشت ايميل که سرشار از ناسزا است دريافت می‌کنم و ناچار به بستن کامنت شده‌ام. مسئله جالب اينجاست که انگار با شخص نويسنده مشکل دارند و کاری به آنچه در متن نوشته‌ای ندارند! من حتا اگر همين امروز مطلبی در ضديت با فمينيسم بنويسم، باز هم باران ناسزاها و تهمت‌ها به‌سویم سرازیر خواهد شد، چرا که مشکل "فردی" است که پشت مانيتور نشسته و اين مطالب را می‌نويسد، نه مطالب. اما خوب، روی دیگر سکه دوستان بسيار نازنين همفکری است که یافته‌ام؛ ارتباطات خوبی در حیطه علایق و دغدغه‌هایم برقرار کرده‌ام و تجربه‌هایی است که از این شهر مجازی کسب کرده‌ام. به هر حال اگر دغدغه‌ای جدّی داری باید ثابت‌قدم هم باشی.

من بهطور کلی با بستن کامنتها مخالفم و معتقدم بستن اين بخش نظرخواهی مشکل فرهنگی کامنت نوشتن را حل نمیکند. ببينيد در دانمارک گروهی هست بهنام "راک"، اينها در کلوپهای موتورسواری متشکلاند و در اکثر خلافهایی که در جامعه صورت میگیرد دست دارند، مثل قاچاق مواد مخدر، دزدی، باجگيری حتا قتل، ولی تو از هر دانمارکی بپرسی مخالف بستن کلوپهای آنهاست و البته دولت هم بخودش چنین اجازهای نمیدهد حتا گروهای حزباللهی مسلمان که به شکلی جامعه را به خشونت دعوت میکنند آزادانه فعال هستند. منظورم اين است که بستن کامنت چيزی را حل نمیکند اینطور نیست؟

بله! البته بحث ناسزا هم هست. شخصا دوست ندارم وبلاگم جايی باشد برای بيرون ريختن عقده‌ها و عصبانيت‌های ديگران! مجيد زهری عزيز در مطلبی به درستی اشاره کرده بودند که کامنت‌گير برخی از وبلاگ‌ها مثل توالت عمومی است! زمانی که تصميم به بستن کامنت گرفتم ته دل از اين کار راضی نبودم، چرا که نشان از اين دارد که ديگر نمی‌خواهی بشنوی و می‌خواهی متکلم‌الوحده باشی! اما اتفاق ناخوشايندی که افتاده بود اين بود که مشتری‌های پر و پا قرص نظرخواهی‌های وبلاگ‌های زنانه موفق به عصبانی‌کردن من شده بودند و داشتم درگير جواب‌دادن به خزعبلات آنها می‌شدم. کار بيهوده و عبثی که تنها انرژی تو را می‌گيرد و اعصابت را فرسوده می‌کند. بنابراين نظرخواهی را بستم و اتفاقا آنچه انتظار داشتم رخ داد؛ بحث و گفت‌وگوی سازنده. البته از طريق ايميل يا ياهو مسنجر. اين اواخر برای چند مطلب فمينيستی کامنت را دوباره باز کردم و باز ناچار به پاک‌کردن تعدادی از نظرات که نه، خزعبلات شدم.

بههرحال اميدوارم آندسته از کسانی که با نوشتن کامنتهای آنچنانی باعث رنجش تو و ديگران میشوند با خواندن اين گفتگو در کارشان تجديد نظر کنند؟

من هم اميدوارم حالا که نظرخواهی شما هست و با من گفت‌وگو می‌کنيد، اينجا را مورد عنايت قرار ندهند!

برگرديم به فمينيست موضوع مورد علاقه تو! نمیدانم تا چه حدی جنبش زنان در اروپا را پيگيری میکنی؟ اتفاقا من با چند بانوی فرهيخته دانمارکی که از فعالان جنبش زنان در دهه ۶۰ بودهاند در ارتباطم از آن فمینیستهای دو آتشه! جالب است که امروزه آنها خود را فمينيست نمیدانند البته بايد توجه کرد که زنان اروپا به خيلی از خواستههایشان رسيدهاند. يکروز يکی از آنها میگفت من آنقدر متعصب بودم که حتا وقتی ماشينم پنچر میشد از دوست پسرم نمیخواستم به من کمک کند، اما امروز سر شوهرم داد میزنم "مرتيکه بيا چرخ ماشين را عوض کن ناسلامتی مردی گفتهاند"، متوجه موضوع هستی؟

فمينيسم اساسا برای احقاق حقوق زنان شکل گرفته است و هنگامی که حقوق برابر انسانی شکل گيرد طبيعی است که ضرورت آن چندان حس نمی‌شود. اما الان فمينيست‌های موج سوم اروپايی روی مسایلی که در لايه‌های زيرين جای می‌گيرند کار می‌کنند، مثل "ژوليا کريستوا" که درباره مردانگی زبان کار می‌کند يا خانم "لوئيز فون فلوتو " که اخيرا ايران بودند و چند باری هم مهمان ما بودند، از دغدغههای فمينيست‌های موج سوم صحبت می‌کردند. خود ايشان درباره زبان مردانه ترجمه به تحقيق و پژوهش مشغولند. مسایلی را مطرح می‌کردند که برای بسياری از ما تازگی داشت و البته بديهی است! ما که هنوز درگير حق طلاق و رفتن به استاديوم و حق سفر هستيم، مسلم است که برای کار روی مفاهيمی اينچنين راه بسيار داريم. من اينجا زندگی می‌کنم و با بسياری از مسایل جوامع غرب آشنا نيستم. اما فکر نمی‌کنم که جامعه غرب نيز از فمينيسم بی‌نياز شده باشد چرا که هنوز برای مثال خشونت عليه زنان در اين جوامع به چشم می‌خورد، زنان رنگين‌پوست با تبعيض روبرو هستند و هنوز هم زن آپارتايد جنسی است. اما درباره مثالی که از خانم فمينيست پيشين زديد: اين بحثی است که اتفاقا بين فمينيست‌ها بسيار به چشم می‌خورد. خود من تا یکی-دو سال پیش همین‌گونه بودم. برای هیچ‌کاری از هیچ مردی کمک نمی‌خواستم و اصرار عجیبی داشتم که همه‌ کار را بهتنهایی انجام دهم. یکروز یکی از دوستان مذکـّر که انگار حسابی از دست این یکدندگی من کلافه شده بود، دست مرا محکم کشید و سرم داد زد و گفت: چرا فکر می‌کنی کمک خواستن از دیگران کسر شان هست؟ چرا فکر می‌کنی یک‌تنه می‌توانی همه امور دنیا را انجام بدهی؟ میگی از افراط بیزاری اما کار خودت نمونه بارز افراط هست! صرف نظر از قسمت دادزدن که خشونت علیه زنان بود، حرف کاملا درستی می‌زد. بعد از آن بود که دیدم واقعا هیچ آدمی نیست که تمام کارها را بلد باشد و کمک خواستن و یاری رساندن اصلا هم بد نیست. ببينيد! برای مثال من کارم تا ساعت ۱۱ شب طول کشيده است. حالا که می‌خواهم به خانه برگردم، همکار من که مرد است پيشنهاد می‌دهد مرا برساند. خوب منطق حکم می‌کند که اين دعوت دوستانه را بپذيرم، چرا که اينجا ساعت ۱۱ شب منتظر تاکسی ايستادن تنها يک معنا می‌دهد: "تو فاحشه‌ای"، و بعد هم معلوم است چه چيزی در انتظارت است! بله! ما انسان‌هايی برابر هستيم اما در جامعه‌ای نابرابر زندگی می‌کنيم.

منظور من اين نيست که همه مشکلات زنان اروپا حل شده است. بهویژه زنان مهاجر، آنهايی که از کشورهای جهان سوم آمدهاند و اينجا کار و زندگی میکنند واقعا مسئله دارند، اما نسل جديد زنان اروپا کمتر به طرف فمينیسم گرايش دارند. آنها قدرت را نشانه گرفتهاند و امروز در احزاب سياسی بسیار فعال هستند. همين چند روز پيش برای اولينبار در تاريخ، از حزب "سوسیال دموکرات" دانمارک که بزرگترين حزب این کشور است، خانمی سی و چند ساله به رهبری حزب انتخاب شد و در اولين روز کارش چند تن از کادرهای قدیمی مرد را در رهبری برکنار کرد و تقریبا تمام پُستهای حساس حزبی و پارلمانی را به خانمها داد.

طبيعی است در اروپا نسل جوان گرايش کم‌تری به فمينيسم دارند، چرا که بسياری از حقوق انسانی آن‌ها محقق شده است و ديدگاهی انسان‌مدار حکم‌فرماست. فرصت‌های شغلی و پيشرفت برابر دارند و مثل ما نيستند که سال‌ها در محيط کار روی پله اول می‌ايستيم و مردانی را می‌بينيم که از گرد راه نرسيده معاون و مدير داخلی می‌شوند، بی‌آنکه حتا نيمی از تجربه و توانايی‌های تو را داشته باشند. سنگ بنای ايجاد فمينيسم، مردسالاری است و وقتی در جامعه‌ای مردسالاری تدريجا جای خود را به انسان‌مداری داده است، لزوم و گرايش به اين ديدگاه کمتر خواهد شد.

برگرديم به دنيای وبلاگ: تو با نام واقعیات مینويسی، نظرت در مورد مستعارنويسی وبلاگنويسان چيست؟

بسياری از وبلاگ‌ها هستند که روزنگاری هستند و با نام مستعار هم نوشته می‌شوند. من کاملا این موضوع را درک می‌کنم که چنین شخصی مایل نباشد نام حقیقی‌اش را فاش سازد، اما وبلاگ‌هايی داريم که به مسائلی همچون آزادی بيان و ديگر مسائل سياسی می‌پردازند. شخصا بر اين اعتقادم که اگر می‌خواهی سخنت را جدی بگيرند و از وبلاگ به عنوان ابزاری در راه اهدافت استفاده کنی، بايد آماده هزينه‌ها هم باشی. نمی‌توانم شخصی را که دغدغه‌های بزرگی دارد اما پشت نامی جعلی پنهان شده است چندان جدی بگيرم. يک جنبه ديگر قضيه هم بدبينی ما ايرانی‌هاست که البته بنا به شرايط‌مان بدبينی بهجايی هم هست. اينکه نمی‌دانم پشت اين ديدگاه‌ها و حرف‌ها چه کسی است مرا سَـردَرگـُم می‌کند. معتقدم بايد پذيرای عواقب بيان ديدگاه‌ها و نظرياتت باشی.

علت رویآوردن اين همه جوان ايرانی به نوشتن در اين فضا را چه میدانی؟

محدوديت. وقتی مجالی برای صحبت نداری، وقتی در جامعه "جوان" را چندان جدی نمی‌گيرند و وقتی عرف و سنت و رسوم جامعه ناچارت می‌کند که تظاهر کنی و خود واقعيت را پنهان، مسلم است که از وبلاگ استقبال بسياری می‌شود.

نظرت در باره بحثهای انتخاباتی و موضعگيری برخی از وبلاگنويسان چيست؟

لازمه وبلاگ پويابودن آن هم هست و بسياری از وبلاگ‌ها منعکسکننده دغدغه‌ها و مسائل و اخبار روز هستند که کار بسيار خوبی هم هست. مسلم است که در اين برهه بسيار خاص از تاريخ ايران (شخصا فکر می‌کنم اين مهم‌ترين انتخابات تاريخ ما است)، وبلاگ‌نويسان هم موضع‌گيری می‌کنند. اتفاق فرخنده‌ای است که از اين فضا برای بيان ديدگاه‌های انتخاباتی‌مان استفاده کنيم و بتوانيم تاثيرگذار، لااقل برای خوانندگان‌مان، باشم.

حاضری در وبلاگت آگهی بپذیری؟

اصلا! دوست ندارم از وبلاگ کسب در آمد کنم.

نظرت در مورد پيشنهاد ناصر خالديان نویسندهی "نقطه ته خط" برای انتخاب بهترين وبلاگها و اصولا جشنوارههای وبلاگی چيست؟

با هرگونه جشنواره‌ای مخالفم. با رقابتی‌کردن اين فضا و ارزش‌گذاری‌های بهترين وبلاگ شخصی، سياسی، زنانه و از اين قبيل کاملا مخالفم. دلم می‌خواهد خانه‌های شخصی‌مان در اين فضای مجازی، راهی برای تعامل و ارتباطات باشد نه جايی برای جلوزدن از يکديگر و انتخاب بهترين و بدترين!

به‌قول مجيد زهری: «وبلاگ بیلينک به مرغ بیپر می‌ماند»! چرا به وبلاگهای ديگران لينک نمیدهی؟ من هم این کار را "غیروبلاگی" میدانم، دلیل خاصی دارد؟

تازه که خواننده وبلاگ‌ها شده بودم می‌ديديم چه بحث‌های بيهوده‌ای سر اينکه من به تو لينک دادم تو ندادی يا چرا لينک من را حذف کردی راه می‌افتاد. هيچ دلم نمی‌خواهد وارد همچين ماجراهايی شوم. نه از کسی خواسته‌ام به من لينک بدهند، يا نظر بگذارند و نه ناراحت شده‌ام از اينکه کسی لینک مرا برداشته است. حرف آقای زهری بجا و درست است، شايد خودخواهی باشد اما دوست ندارم هيچ انرژی صرف بحث لينک کنم. دلم می‌خواهد کسی تو رودربايستی اينکه من به او لينک داده‌ام قرار نگیرد و مرا در ليست خود اضافه کند.

و البته همين‌جا از تمام وبلاگ‌نويس‌های عزيزی که نوشته‌های مرا می‌خوانند و به آن‌ها لينک می‌دهند تشکر می‌کنم. يکی از لذت‌بخش‌ترين لحظه‌های وب‌نگاری زمانی است که می‌بينی ويزيتور از وبلاگی به سراغ تو آمده است که تو اصلا آن وبلاگ را نديده يا نخوانده‌ای. در هر حال همه دوستان ببخشيد که من کمی خودخواهم و برای بحث لينک وقت نمی‌گذارم.

بيلی: سلام فرناز خانم، شما دومين خانمی هستی که بابام باش گپ ميزنه اولی که سگ نداشت تو چی؟

نه بيلی جان من هم سگ ندارم. تازه دروغ چرا از سگ هم می‌ترسم! هنوز هم حتا اگر يک سگ کوچولو مثل تو دنبالم کنه از ترس رنگم مثل گچ سفيد ميشه!

بيلی: سگ که ترس نداره با اين حساب از موش و سوسک هم میترسی؟

به کسی نگیا! ولی آره از موش و سوسک هم می‌ترسم! چه فمينيست ترسويی! نه؟

بيلی: خب حالا اگه يه روز از سگ نترسيدی و خواستی سگدار بشی دوست داری سگت فمينيست باشه؟

معلومه که دوست دارم! يک جنبش فمينيستی حسابی هم بين سگ‌ها راه می‌اندازم. من هم قول می‌دهم تو وبلاگم به سايتشون لينک بدم!

بيلی: این فمینیست ممینیست مشکل آدماست نه ما! و اما من نقدا آدرس دو تا سايتو ميدم بذار تو وبلاگت يکی "انجمن جهانی دفاع از حيواناته" يکی هم سايت رفقای همجنس خودمه؟

فمينيستی هست بيلی جان يا نه؟

بيلی: اتفاقا طرفداران حمايت از حيوانات بيشترشون فمينيستن جز تو که از سگ و سوسک و موش میترسی؟

من هم طرفدار حقوق حيواناتم و با اينکه ازشون می‌ترسم ولی خيلی دوستشون دارم.

بيلی: مرسی ديگه سوالی ندارم. اين لينکها هم خدمت شما:

http://www.wspa-international.org

http://www.sitecenter.dk/www.chihuahua.dk

دستت درد نکنه بيلی جان.

خب فرناز جان باز هم ممنون بهخاطر اينکه وقتت را با من به هدر دادی؛ حرفهای بيلی را هم جدی نگير.

بيلی جان کلی هم نازه. بابا! زودتر واسش یک سگ خانوم ناز و بلا گیر بیارید اسد جان. شما هم خسته نباشد و ممنون که برای این مصاحبه‌ها وقت می‌گذارید. سی-چهل سال دیگر می‌توانیم پرینت این مصاحبه‌ها را به نوه نتیجه‌هامان نشان بدهیم و بگوییم ما هم زمانی واسه خودمان کسی بودیم!

اطلاعیه: بعضی از دوستان از طریق ایمیل پرسیده بودند این "بیلی" کیست؟ جهت اطلاع این دوستان باید عرض کنم ایشان سگ بنده هستند و رفیق گرمابه و گلستان و همکارم در این وبلاگ، عکس ایشان را هم گذاشتم تا تمام شک و تردیدها از بین برود.

هفته‌ی آينده بيلی و من با خوابگرد گفت‌وشنيدی خواهد داشت. برای غنابخشيدن به اين

گفت‌وگو، چنان‌چه دوستان پرسشی دارند که می‌خواهند با مصاحبه‌شونده مطرح شود، می‌توانند از طريق ايميل زير مرا در جريان بگذارند.

assada@gmail.com


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۸:۴۱ :::

LINK  |  Comment 105

گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ "زن نوشت"

جمعه، ۲۶ فروردین، ۱۳۸۴

پرستو سردوکوهکی نویسنده وبلاگ زن نوشت

گفتگویم با پرستو خانم دوکوهکی نویسنده وبلاگ "ز‌ن‌نوشت" کمی عجولانه شد به دو دلیل. یکی اینکه ایشان با نیم ساعت تاخیر سر قرار آمد که البته موجه بود، انگار در خیابان "یاهو" نرسیده به چهاراه "گوگل" در ترافیک اینترنت گیر کرده بود. دوم قرار مصاحبه دیگری را هم با یک بنده خدایی گذاشته بود –اين بار در کسوت مصاحبه‌کننده- که می بایست تا هوا تاریک نشده به آن هم برسد بنابراین از خیر خیلی از پرسشها گذشتیم با این حال هر گفتگویی حال و هوای خودش را دارد و این یکی هم. جالب اینکه فکر می کردم پرستو همسن و سال خودم است بعد که فهمیدم تنها بیست و چهار سال دارد شگفت زده شدم، پر انرژی، سرشار از شور جوانی و عاشق کارش.

از اينکه اين فرصت را در اختيارم گذاشتي تا با تو به گفتگو بنشينم بسیار سپاسگزارم.

من بايد تشکر کنم از اينکه با من گفت و گو مي کنيد و وقتتان را براي گپ با من گذاشتيد.

مي شود خواهش کنم کمی از حودت بگویی؟

خيلي کوتاه مي شود: پرستو دوکوهکي، روزنامه نگار، اما اگر کمی بلندتر بخواهم بگویم، مي شود: پرستو دوکوهکي، ۲۴ ساله، روزنامه نگاری که سه سال است، وبلاگ مي نویسد. خبرنگاری خوانده است و پايان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی‌اش درباره‌ی «روزنامه‌نگاری سايبر» بوده. از تابستان ۱۳۷۷ در مطبوعات کار می‌کند و حوزه‌ی مورد علاقه‌اش، جامعه و به ويژه مسائل زنان است.

در کدام روزنامه ها کار مي‌کني؟

الان در گروه اجتماعي روزنامه «اقبال» کار مي کنم و همزمان (و مستمر در طول ۷ سال اخير) با ماهنامه «زنان» همکاري دارم. قبل از اقبال هم در روزنامه‌های «همبستگی»، «ياس نو» و «وقايع اتفاقيه» کار می‌کردم که جز همبستگی، دو تای ديگر توقيف شده‌اند.

پرستو به نسبت خبرنگاران مرد آیا شماها با محدويتهاي بيشتري مواجه هستيد؟

حتما همين طوره.. از چند جهت مي شود اين محدوديتها را بررسي کرد. به لحاظ مديريتي که محدوديت بسيار پيچيده اي وجود دارد چيزي که اسمش را گذاشته ايم "سقف شيشه اي". براي زنان روزنامه نگار در سيستم مديريت روزنامه تا دبيري بخش فقط جاي رشد وجود دارد جز چند نشريه که مربوط به زنان است و مدير مسئول و سردبير زن هستند و البته ماهنامه هستند، هيچ روزنامه اي در ايران سردبير زن ندارد اين موضوع البته در اينترنت وجود ندارد. سايتهايي هستند که سردبير زن دارند و البته سياسي نيستند...

ببخشید حرفت را قطع میکنم، بهر حال اهالی روزنامه اهل فرهنگ اند آیا این محدودیتی که نام بردی از طرف همکاران مرد اعمال می شود یا بدلیل فشارهایی خارج از آن حوزه؟

بله مدیریت که کاملن مربوط به همین اهالی فرهنگ می شود.

خواهش میکنم ادامه بدهید.

از نظر کار هم محدوديتهايي وجود دارد. مثلا اينکه خيلي از جاها زنان براي تهيه خبر فرستاده نمي شوند و عملا جلوي پيشرفتشان گرفته مي شود. تشخيص اينکه چه کسي براي تهيه چه گزارشي کجا برود معمولا به عهده مردان سردبير است يا بهتر است بگويم سردبيران مرد، توجيه هم اين است که فلان گزارش در شرايط سختي تهيه مي شود که زنان قادر نيستند... يا بدتر اينکه مي گويند اين کار پاداش دارد و چون مردان سرپرست خانواده هستند، بگذاريد آنها به اين ماموريت بروند.

اين توجيه براي دبيري سرويس هم به کار مي رود در شرايط مساوي ميان يک زن و يک مرد، قطعا پست دبير سرويسي به مرد واگذار مي شود چون مي گويند حقوق بيشتر است و مرد نيازش</