پیش درآمد
همینکه مدتهاست خواننده وبلاگی هستی، دلت میخواهد یا از سر کنجکاوی یا نوعی حق و یا هر چه شما نامش را میگذارید نویسندهی پشت این و یا آن مطلب زیبایی را که میخوانی بشناسی، دلت میخواهد دریابی «او» کیست! من خود چنین حسی دارم، شما را نمیدانم. بیش از نود درصد وبلاگشهرما به مجلس رقص بالماسکه میماند، همه میرقصند اما با نقاب... رقص تمام میشود، همه از در بیرون میروند بیآنکه نقابی برداشته شود و تو مات میمانی که تنها رقصیدهای!
شاید شما با چنین نگاهی موافق نباشید، شاید عده ای بگویند" طرف مامور جمهوری اسلامی است و میخواهد کاری کند تا ما دستی دستی خودمان را لو بدهیم" و شاید بگویید " خود آن طرف آب در جزیره امنیت نشسته از ما چه انتظار ابلهانه ای دارد" نه... برای من چندان اهمیت ندارد... حتا اگر این فکرم را مسخره کنید و حتا اگر لبخندی بزنید و بگویید "ولش کن آدم ساده ایست."
به نظر من وبلاگ نویسی کاری است در حوزه فرهنگ و کسانی که جدی دل به نوشتن در این دنیای مجازی سپرده اند را کم و بیش تولید کنندگان فرهنگ میدانم. این همه بگفتم تا بگویم مدتهاست به این فکر بودم چگونه به نویسندگان وبلاگهایی که مرتب میخوانم نزدیکتر شوم و چاره را در آن یافتم، که به شکلی ترتیب گفتگو با آنها را بدهم پس نشستم و گفتم برای تنی چند از آنها ایمیلی بفرستم و موضوع را مطرح کنم و پیشنهاد گفتگوی آن لاین. بدون حق تقدمی! برای عبدالقادر بلوچ نوشتم، در حال نوشتن دومین ایمیل بودم که پاسخی از بلوچ دریافت کردم، او ضمن تایید! قول گفتگو را هم داده بود. از ادامه ایمیل به دیگران منصرف شدم، گفتم حال که این نقد است دریابم تا کم کم به سراغ دیگران بروم و قول و قرارمان را با بلوچ عزیز گذاشتیم و این هم حاصل گفتگوی سه ساعته بیلی و من با عبدالقادر بلوچ نویسنده وبلاگی به همین نام بصورت آن لاین و بدون دستکاری، بی کم و کاست. در آینده بسراغ دیگران هم خواهم رفت و شاید چه میدانم سنتی شد. بدون شک هر کار تازه ای ضعفهایی هم دارد، و این دیگر بستگی به تو خواننده گرام دارد تا با طرح نظرات، پیشنهادات و انتقادات مرا یاری دهی تا بیشتر بیاموزم.

عبدالقادر بلوچ
از اینکه دعوتم را برای گفتگو پذیرفتی و برایم وقت گذاشتی سپاسگزارم.
تمنا میکنم.
چه مدتی است وبلاگ مینویسی و چه شد به این فکر افتادی؟
باید دوسالی باشد. تصادفی بود. مثل تولدمان و احتمالن مرگ!
چرا تصادفی؟
دنبال مطلبی میگشتم. سر از وبلاگ "بامداد زندی" در آوردم. خوشم آمد. دنبالش را گرفتم و کمی بعد خودم وارد وبلاگشهر شدم.
راه اندازی وبلاگ و کارهای فنی و از این قبیل را خودت انجام دادی؟ به همین آدرس فعلی؟
تا حدودی! و این نخستین آدرس است. حالا یکی از بچههای خوب که ترجیح میدهد نامی از او نبرم وب مستر است و زحمت را او میکشد.
بهر حال من از طریق وبلاگت با طنز نوشتههایت آشنا شدم. پیش از این آیا فعالیتهای فرهنگی به جز این حوزه مجازی هم داشتهای؟
بله در خارج از کشورافتخار همکاری با هادی خرسندی را داشتم و ده سالی هم با "حسن زرهی" و "هادی ابراهیمی" در "شهروند"ونکوور و ترونتو همکار بودم و از مهربانی آنها بهره بردم. ستون "ایماءها و اشاره ها"، "حکایتهای عبدالقادرابن بلوچ"و "طنز بلوچ" و... مینوشتم. در حال حاضر در نشریه "فرهنگ" همکاری و ستون طنزی دارم. هفته ای یکبارهم مطلبی برای "اطلاعات دات نت" میفرستم.
با همین نام، عبدالقادر بلوچ مینویسی یا نامهای دیگر؟
نه! همین یک نام هم از سرمان اضافه است.
آیا عبدالقادر بلوچ نامی مستعار است؟
نه! خیلی هم حقیقی است. همه همین فکر را میکنند.
تو خونه چی صدات میزنند؟
قادر!
خب قادرجان حالا کمی از خودت بگو، یک معرفی کوتاه و اینکه چطور دل به نوشتن دادی؟
من متولد۱۳۳۴ هستم و در شهرستان "خاش" به دنیا آمدم. از مدرسه عالی مدیریت وابسته به دانشگاه کرمان، لیسانس امور اداری و بازرگانی گرفتم و دیپلم شبکه ارتباطات کامپیوتراز سیدیآی کالج ونکوور دارم. نوشتن رو با مشق نوشتن برای همکلاسیها شروع کردم و با نوشتن انشا در مقابل دریافت پول و بعدها داستانهای پولی پلیسی عشقی که قهرمان این داستانها همکلاسیهای پولدار و دوست دخترشان بود ادامه دادم. نوشتن مطلب برای برنامه رادیو جوانان کرمان و پاسخ به نامههای شنودگان برنامه "بلو چی" رادیو زاهدان که البته نویسنده نامهها هم خودم بودم! از بقیه فعالیتهایم بوده.
بدون تعارف طنز نوشتههایت را دوست دارم. بیشتر سیاسی مینویسی و کمتر به زندگی میپردازی ، مثلا زندگی در خارج از کشور، رفتار اجتماعی ایرانیها در کانادا، مشکلات روزمره و... چرا این همه سیاسی نویسی؟
زمان در حال گذر است و باید به آن پرداخت. من در داستانهایم به آن مسایل پرداختهام، روزانه نویسی به نظر من با موضوعات روز سر وکار دارد و هر مسئلهای که در آنروز مهم است. فعلا این روزها مسئله مردم سیاست است. روزها و ماجراهای سیاسی روز، زود میروند اما اثراتشان تا دیرگاه میماند برای همین باید بدون فوت وقت به آنها پرداخت و ثبتشان کرد.
از داستانها و کتابهایت گفتی تا کنون چیزی به چاپ رساندهای؟ کجا؟ ایران؟ کانادا؟
یک مجموعه داستان داشتم که بنا بود جزو انتشارات دانشگاه بلوچستان منتشر شود که در انقلاب فرهنگی دانشگاهها تصفیه شد، آنموقع سرپرست خوابگاههای دانشجویی دانشگاه بلو چستان بودم، انقلاب فرهنگی خودم را که تصفیه کرد هیچ! کتابم را هم پس ندادند و در نتیجه تصفیه شد. در خارج تا حالا دو مجموعه داستان چاپ کردهام که هر دو طنز هستند یکی به نام "فرمایش و غیره" و دیگری "یک وجب از تاریکی" که در هر دو به زندگی در مهاجرت پرداختهام و در حال حاضر هم دارم روی گزیدهای از طنزها و مجموعه داستانی به نام «فریادها» کار میکنم. «شترهایی که در افق پرواز میکنند» داستان بلندی است که در آن سعی دارم به افغانستان و مهاجرانش بپردازم.
نام آن مجموعه داستانی که شامل تصفیه انقلاب فرهنگی شد چه بود؟
«داستانهای من» کارهایی بود که مثلا در «کاریکاتور» آنزمان چاپ شده بود یا داستانهایی که در دوران دانشجویی اینجا و آنجا نوشته بودم و مورد استقبال قرار گرفته بود.
تو بیشتر کوتاه مینویسی و من این شیوه را دوست دارم و حوصله خواندن مطالب دراز را ندارم مگر خیلی مفید باشدو یا شاید بخاطر تنبلی من است اما نشستهام و حساب کردهام اگر هر وبلاگ نویسی 27 سطر بنویسد و تو در روز بیست تا از این وبلاگها را بخوانی مثل این میماند هر روز یک کتاب ۵۴۰ صفحهای را خوانده باشی، آیا کوتاه نویسی تو آگاهانه است و اصلا نظرت در مورد درازگویی در دنیای وبلاگها چیست؟
من کلا کوتاه مینویسم حتا در داستانها هم بشدت این اصل را رعایت میکنم ، ما در عصری زندگی میکنیم که مردم از طرفی وقت ندارند و از طرفی با تنوع اطلاعات مواجهاند، خواننده امروز از نویسنده با سواد تر است احتیاج به توضیح فراوان ندارد. اشاره کنی میفهمد. اگر کسی حرفی برای گفتن دارد باید راهی برای کوتاه گفتنش هم بیابد.
باتو موافقم اما انگار گفتگوی یک لر با یک بلوچ دارد به درازا میکشد، فکر میکنی کسی حوصله خواندنش را دارد؟
گفتگو را مردم از روی کنجکاوی میخوانند، بویژه گفتگوی یک لر با یک بلوچ را.
گفتی که با هادی خرسندی همکاری داشتهای، من خرسندی را یکی از بهترین طنزنویسان صدساله اخیر میدانم، بویژه برخی از اشعارش واقعا شاهکار است، تو که بیشتر به او نزدیک بودهای میخواهم نظرت را در موردش بدانم یک چیز جالب هم بگویم من از طریق وبلاگ خرسندی ترا یافتم.
بگذار حرفم را اصلاح کنم من سالهاست از هادی میآموزم. کمترین مطلب را من به «صغرآقا» دادهام و بیشترین دستمزد را هادی بهمن پرداخته، مطالبی که من برای هادی میفرستادم وقتی چاپشان میکرد من هم با ولع میخواندمشان! چون لعاب طنزش را زیاد کرده بود. متاسفانه هادی ازآن کسانی است که تعریفهای درست و حسابی از او بعد مرگش شروع خواهد شد. از لحاظ افتادگی و معرفت باید با هادی خرسندی همنشین و همسفربشوی تا بدانی که چه انسان نازنینی است. هادی بزرگترین هنرش طنز نیست، بی باند و بی مافیا زیستن است. هیچ حلقهای را به گوشش نکرده و جزو هیچ دستهای هم نیست از دیو و دد ملوله و انسانش آرزوست. هادی تنهاخور نیست و کوچکترین استعدادی در کسی ببیند بی دریغ تشویق میکند. من هم بلوچم و هم ایرانی از لحاظ غرور میشود به توان دو اما با افتخار میگم هادی استاد من بوده و من خوشحالم که شاگردیش را کردهام.
و اما برویم سراغ ابراهیم نبوی، راستش من نوشته های او را وقتی که در ایران بود بیشتر می پسندیدم تا این چیزهایی که امروز مینویسد، تو چی فکر میکنی؟
ابراهیم نبوی بدون شک استاد مسلم طنز است. چنان کارهای قوی داستانی دارد که انسان در خلوت خود هم به احترامش بلند میشود. من کارهای نبوی را تا سرحد ممکن میخوانم. به نظر من نبوی در حال حاظر یک دوران بحران را میگذراند. بعضی از نوشته هایش را باید ندیده گرفت. داستان های ماندنی فراوانی که از او یک ستاره بسازد نوشته.
من امروز دو تا ابراهیم نبوی میبینم یکی آنکه در ایران بود و یکی که در خارج است نمیدانم تو هم متوجه چنین تفاوتی شدهای؟
بله ما همه این بالاو پایین شدنها را داریم اما کسی که زیر ذره بین افکار عمومی باشد همین میشود. شهرت بدیش این است که مردم ترا آن قهرمانی که میخواهند میسازند. و تو آنی هستی که هستی.
من از نبوی انتظار قهرمان شدن ندارم دلم میخواهد نویسنده بماند و همچنان طنز بنویسد او بشدت پرخاشگر و عصبی است فکر میکنی چرا؟
من فکر می کنم به خاطر این که او داخل یک پرانتز کار می کند. پرانتزی که با ایدئولوژی باز می شود و با تقسیم بندی خودی و غیر خودی بسته می شود. پرانتزی که او را در بحران می برد. در داستانها یا نوشته هایی که حضور این پرانتز کم رنگ است او اوج می گیرد و کسی نمی تواند تحسینش نکند. اما در نوشته هایی که این پرانتز حضوری پر رنگتر می یابد او چنان سقوط می کند که آدم رویش را آنطرف می کند که نبیند. اگر خودش را از این پرانتز نرهاند مشقهای تمیزی را که نوشته خودش خط خواهد زد.
برگردیم به وبلاگشهر، بچههایی هستند که علاقه دارند طنز بنویسند، نظر تو در مورد کارهایشان چیست؟
اکثر بچههایی که وبلاگ مینویسند به طنز نظری دارند و همین نوشته آنها را شیرین میکند البته خیلیها هم طنز را با جوک و فکاهی اشتباه میگیرند.
مشخصههای یک طنز خوب در وبلاگ چیست؟
کوتاه بودن. ساده بودن و زیبایی ساختار.
خوب حالا چطور شد بفکر راه اندازی رادیو بیفتی؟
باز هم تصادفی. همانطور که تو به فکر مصاحبه با وبلاگشهریها افتادی!
فکر نمیکنی اینکار وقت گیر ترا از کار اصلیات باز میدارد؟
چرا تاثیر میگذارد شاید ادامه ندادم، در وبلاگشهر هیچ چیز همیشگی نیست.
بهرحال کارت جالب و در عین حال خیلی حرفهایست، چرا از دیگران برای همکاری دعوت نمیکنی تا بشود این رادیو را به کاری دستجمعی تبدیل کرد؟
من مدیر خوبی نیستم اما کارگر خوبی هستم. راه اندازی کارهای جمعی مدیریت میخواهد.
از این کارت که کارستان است ما که لذت میبریم.
سپاسگزارم از همه کسانی که تشویقم کردند.
<