My Danish Blog

« February 2005

  

صفحه اصلی

  

April 2005 »


گفتگو با ف. م. سخن (بخش سوم)

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴

بخش پایانی گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن. دوستانی که بخش نخست و دوم گفتگو را نخوانده اند، اینجا و اینجا را کلیک کنند.

این هم سومین عکسی که سخن برایم فرستاد.

من هردو یعنی "خوابگرد" و "سردبير خودم" را وبلاگ ميدانم. چرا که هردو در يک صفحه نوشته ميشوند، لينکستان دارند، به مطالب و نوشته های ديگران لينک ميدهند و مهمتر از همه بخش اظهار نظر. خب بلاگر آزاد است هر چه دلش ميخواهد بنويسد يکي از خودش و زندگي روزانه اش مي نويسد، ديگران ممکن است به ادبيات و هنر يا سياست و مسائل اجتماعي بپردازند يا اصلا يک وبلاگ کاملا تخصصي باشد و اين بستگي به بلاگر دارد تو انگار نظر دیگری داری؟

شما درست مي فرماييد. يکي دو ماه پيش من مطلبي نوشتم زير عنوان "وب لاگ، صفحه کاغذ الکترونيکي" - يا چيزي شبيه به اين - و در آن قيد کردم که وب لاگ يک صفحه ي الکترونيکي است که مي توان در آن هر چيزي نوشت. فرقش هم با صفحه ي کاغذ معمولي و کتاب و روزنامه در اين است که به محض فشار دادن يک کليد، متن را مي توان از شمال تا جنوب، و از شرق تا غرب کره ي زمين خواند. حالا مي گوييم متن، مي توان به جاي آن عکس يا صدا هم گذاشت؛ فرقي نمي کند. اما در مورد مطالب "وب لاگي" يا "وب لاگانه" ها، چيزي در ذهن دارم که اگر حوصله تان سر نمي رود، توضيح بدهم.

بفرماييد، خواهش میکنم.

به نظر من - که يک نظر شخصي است البته - مطلب وب لاگي مطلبي است که اگر آن را در جايي غير از وب لاگ منتشر کنيد، چيزي کم داشته باشد، و يا اصلا خارج از وب لاگ قابل انتشار نباشد.

مثال روشني که مي توانم بزنم، "وب نوشت" هاي آقاي ابطحي است که اخيرا به صورت کتاب بيرون آمده و بسيار خواندني و جالب است.

آقاي ابطحي اسم کتاب را "براي دلم" گذاشته که اسم با مسمايي هم هست و لباس طبع بر وب نوشته هايش پوشانده. من اين کتاب را که ورق مي زدم، مشخصه هايي در آن مي ديدم که در هيچ کتاب خاطرات ديگري نيست. مثلا فکر کردم اگر ايشان اين نوشته ها را به جاي وب لاگ مثلا در ستوني از روزنامه ی اطلاعات - مثل ستون "گل آقا" يا آقاي مهاجراني- منتشر مي کرد آيا شدني بود؟ پاسخم به اين سوال منفي است، به خاطر همان مشخصه هايي که در اين نوشته ها هست و آن ها را "وب لاگي" مي کند.

حال محدوده ي نوشته هاي آقاي ابطحي سياسي است يا لااقل خواننده بيشتر انتظار خواندن مطالب سياسي - يا به عبارت دقيق تر درون حکومتي - از ايشان دارد. اما در نوشته هاي کسي مثل حسين درخشان، ما با چيزهايي رو به رو مي شويم که کاملا غير منتظره است و از تمام ظرفيت هاي وسيله اي به نام وب لاگ استفاده مي کند. بعضي وقت ها از سياست مي نويسد، بعضي وقت ها از سفر مي نويسد، بعضي وقت ها از احساس دروني اش مي نويسد، بعضي وقت ها خوشحالي اش را با کلمات شاد و طنز منعکس مي کند، بعضي وقت ها فحش مي دهد و عصبانيت اش را آشکار مي کند، بعضي وقت ها تيتر جدي مي زند، بعضي وقت ها اصلا تيتر نمي زند. عکس و صدا و لينک و آگهي و هر چيزي که شما تصورش را بکنيد ايشان ترکيب مي کند و در اين "صفحه الکترونيکي" مي گذارد. خط و جهت ِ شکلي ِ خاصي ندارد هر چند به شدت مقيد به برخي قواعد و قوانين و چارچوب ها هست. مثلا شکسته نمي نويسد و يا به نظر گذارها اجازه تخطي از چارچوب هاي تعيين شده اش نمي دهد. اينها کار حسين درخشان را کاملا "وب لاگي" مي کند.

خلاصه اين که وب لاگ نوشتن با خاطره نوشتن يا مقاله نوشتن فرق دارد هر چند در وب لاگ مي توان خاطرات يا مقالات هم نوشت؛ ولي آن خاطرات نويسي نهايتا چيزي خواهد شد شبيه به خاطرات آقاي بني صدر - وقتي که رئيس جمهور بود-، در روزنامه ي "انقلاب اسلامي"، که هر روز خاطرات سياسي اش را ثبت و نشر مي کرد.

خب اين بستگي دارد به سليقه، دانش فني (کامپيوتر)، سن وسال، تحصیلات، نوع تربیت، محیط و خیلی چیزهای دیگر یک بلاگر، يعني در واقع همان فرديت. در عين حال بايد توجه کرد آقاي "ابطحي" با اينکه ميخواهد خودش باشد، خط قرمزهاي نظام را هم رعايت مي کند و آن آزادی که مثلا آقای "حسين درخشان" دارد ايشان ندارند؟

کاملا صحيح است. نمي توان و نبايد انتظار داشت که آقاي "ابطحي" يا آقاي "مزروعي" يا آقاي "معين" مثل آقاي درخشان بنويسند! در عالم وب لاگ ها، قرار است هر کس خودش باشد! و همين فرديت وب لاگ هاست که ما براي رشد فرهنگي و سياسي خودمان به شدت به آن نياز داريم. آقاي ابطحي، سياستمدار شجاعي است که از خط قرمزهايي به مراتب مهم تر از خط قرمزهاي نظام عبور کرده است که براي درک اهميت کار ايشان البته به زمان نياز داريم.

مثلا من تصميم دارم اين گفتگو ها را بعدها بصورت کتاب منتشر کنم و البته اين فکر و پيشنهاد آقاي عبدالقادر بلو چ بود تا اگر احیانا امروزيان و آيندگان خواستند در باره وبلاگ شهر تحقيقي کنند دست کم چيز مکتوبي داشته باشند حالا اگر روزي اين گفتگو ها کتاب شد، تکلیفش چه ميشود ؟

خب اين گفت و گو ها مي توانست در جاي ديگری غير از وب لاگ هم درج شود. اگر کشور آزادي داشتيم شايد مي شد آن را در مجله يا روزنامه اي هم منتشر کرد و بعد مجموعه اش را به صورت کتاب در آورد. حال که چنين امکاني نيست، از وسيله ای به نام وب لاگ براي انتشار اين مصاحبه استفاده مي شود تا بعد ها به صورت کتاب در آيد. شايد در کشورهاي غربي، ناشناخته بودن پديده ي وب لاگ در ميان مردم عادی، دقيقا به خاطر کارکرد آزاد مطبوعات و تنوع و کثرت آن هاست که نياز به چيزي به نام وب لاگ - به عنوان رسانه ي جاي گزين - از ميان مي برد و از بُرد و اهميت آن مي کاهد.

سخن جان با اينکه دلم ميخواهد در اين مورد بيشتر حرف بزنيم مي ترسم اين گفتگو بخش چهارمي را هم پيدا کند اين است که با اجازه ميروم سراغ پرسش بعدي.

بله. نگذاريم کار به بخش چهارم بکشد! خوانندگان قطعا تا اينجايش هم کسل شده اند. نبايد از فضاي وب لاگ سوء استفاده کنيم!

در بخش نخست گفتگويمان اشاره کردي که فضاي اينتر نت و وبلاگها امکان جديدي را بوجود آورده اند که البته دشواريهاي خاص ورود به آن هم کم نيست مي تواني اين دشواريها را نام ببري؟

ببين. تا اين جا، صحبت هاي ما همه اش جنبه ي انتزاعي و تجريدي داشته و به دليل فشردگي بحث، وارد مصداق ها هم نشده ايم. از تمثيل هم سعي مي کنم کمتر استفاده کنم چون اين مثال زدن ها هر چند از يک طرف کار را راحت مي کند، اما از طرف ديگر به قول زنده ياد طبري باعث سوءتعبير و اشکال مي شود. اما در اينجا چاره ای جز مثال زدن نداريم.

اگر با کمي اغماض وب لاگ را به باغ تشبيه کنيم مي توانيم بگوييم که هر کسي که کمي سواد کامپيوتر و اينترنت داشته باشد مي تواند به راحتي يک باغ با گل ها و گياه هاي رنگارنگ درست کند و در عرض يکي دو ساعت آن را در معرض ديد "جهانيان" قرار دهد. اما مشکل بزرگ اينجاست که بتواني کس يا کساني را به داخل اين باغ بياوري تا گل هاي قشنگي را که کاشته اي به آنها نشان دهي. گل هايي که خودت فکر مي کني خيلي قشنگ است و خيلي براي کاشتن شان زحمت کشيده اي. ولی نشان دادن شان به اين و آن کار راحتي نيست. بعضي وقت ها هم، گل به آن قشنگي و خوش بويي که باغبان فکر مي کند نيست! در بعضی باغ ها هم باغبان تعمدا جز گیاه های خطرناک و گوشتخوار چیزی نمی کارد و در این گونه باغ ها جز بوی تعفن چیزی به مشام نمي رسد! اين نکته را هم فراموش نکنيم که يک موش مخرب هست به نام مرتضوي که به بهانه ی از بین بردن گیاهان گوشتخوار و بوی تعفن، مي خواهد ريشه ي تمام گل ها و گياه ها را بزند و گاه به خود باغبان هم حمله ور مي شود!

سخن، قالب وبلاگت را خودت درست کرده اي؟

قالب وب لاگم را با زحمت و کپي کردن از اين جا و آن جا و کمک گرفتن از اين و آن، "خودم" درست کرده ام! يک نوع کُلاژ ِ زشت و ابتدايي که صداي خيلي ها را در آورده است!

چرا به وبلاگهاي ديگران لينک نميدهي؟

اگر منظورت آن گوشه ي سمت راست است، اين کار را در آينده خواهم کرد، هر چند به خاطر کم حافظگي ممکن است برخي از قلم بيفتد و باعث حرف و حديث شود! اما هر مطلب خواندني که ببينم، بلافاصله، در همان صفحه ي اصلي به آن لينک مي دهم.

منظورم داشتن لينکستان بود؟

لينکستان حرفه اي برايم مشکل است، چون فعلا نمي توانم به قالب دست بزنم، ولي به صورت انفرادي حتما لينک را در صفحه ي اصلي مي گذارم.

چند ساعت در روز پشت مانيتور مي نشيني هم براي وبگردي و هم نوشتن؟

بستگي به اين دارد که کجا باشم. در سفر و حضر وضع فرق مي کند. براي وب گردي به طور عادي يکي دو ساعت، البته براي خواندن مطالب خوب هر چقدر وقت لازم باشد مي گذارم. بعضي وقت ها هم پرينت مي گيرم و هر جا باشم مطلب را مي خوانم. براي نوشتن هم، اگر در جايي ثابت نباشم، در نوت بوکم مي نويسم و از هر جا که دم دستم باشد، پست مي کنم. مدت هاست که قلم و کاغذ را کنار گذاشته ام هر چند بوي جوهر و کاغذ را خيلي دوست دارم. نوشتن با ماشين تحرير دستي را هم خيلي دوست دارم.

سخن خيلي دلم ميخواست وارد مسائل روز ايران هم بشویم اما چون هدف بيشتر وبلاگ و وبلاگ نويسي است از آن ميگذریم. بيلي هم سوالي دارد.

بيلي جان بفرماييد.

بيلي: جناب آقاي ف. م. سخن جان سلام، خوشحالم که در مصاحبه با بابام اشاره به ژن حيواني کردي. معلوم ميشه ما با آدما یه چيزاي مشترکي هم داريم. خب شما سگ داريد؟

بله دارم! يک سگ دارم که خيلي خيلي دوستش دارم. با او مفهوم زندگي را فهميده ام.

بيلي: پس بايد يه بخش چهارمي هم به من اختصاص بدی، عبدالقادرخان فقط يه خرگوش ماده داشت که تو حوزه من نیست ولی از شما خیلی سوال دارم. اول بگو دختره یا پسره؟

پسر است.

بیلی: چه بد شد با اينحال چون سگ داري می تونیم با هم دوست بشیم چه نژاديه؟

نژادش يادم نيست!!!؟ اما سگ من يک سگ خيلي خيلي خاص است!

بیلی: مثل من کوچيکه يا بزرگه؟

کوچيکه و چند صفحه بيشتر نيست!!! لابد تعجب کردي اين ديگه چه جور سگيه؟ نه بيلي؟

بیلی: آره خیلی هم تعجب کردم که این دیگه چه جور سگيه اسمش چیه؟

اسمش پات "سگ ولگرد"ه. البته ولگرد ِ ولگرد هم نيست، و حيوونکي صاحبش رو گم کرده.

صاحب اصلي اش رو خيلي دوست دارم. صاحب اصلي اين سگ، آقاي صادق هدايت، متمدن ترين و انسان ترين نويسنده اي است که من تا به حال شناختم. او معتقد بود از ملتي که لذيذ ترين غذاشون دل و جگر حيواناته، و بزرگ ترين تفريح شون، آتش زدن موش و دم گربه و زدن هم نوع هاي تو با سنگه، نمي شه انتظار زيادي براي متمدن شدن داشت.

ايشون اين قدر تو اين دنيا چيزهاي زشت و عذاب آور ديد، اين قدر از آزار ديدن هم نوع هاي خودش و هم نوع هاي تو رنج برد که عاقبت خودش رو کشت. نمي تونست اين همه زشتي رو ببينه واسه همين به زندگي خودش پايان داد. آره بيلي جون. به بابا اسد بگو داستان "پات" رو برات بخونه و زندگي صادق هدايت رو برات تعريف کنه تا ببيني اين نويسنده ی بزرگ کي بود و چه کرد.

بيلي: از بابام میپرسم، اگه این کتابو داشت ازش میخوام شبها اونو برام بخونه و از صاحبش برام حرف بزنه. ممنونم سخن.

خواهش مي کنم بيلي جون.

سخن جان انگار بايد کم کم از هم خداحافظي کنيم، تازه به تو عادت کرده بودم. اما کاريش نمي شود کرد "گويي مرا براي وداع آفريده اند" به خاطر وقتي که به من دادي و این همه صبورانه تحملم کردي بينهايت سپاسگزارم.

من هم از تو به خاطر زحمتي که براي اين گفت و گو ها مي کشي تشکر مي کنم و اميدوارم در اين کار موفق باشي.

جمعه نوزدهم فروردین با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ "پیام ایرانیان" گفتگو خواهم داشت، اگر دوستان پرسشی دارند می توانند در بخش نظر خواهی بنویسند یا با assada@gmail.com تماس بگیرند.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۲۲:۲۷ :::

LINK  |  Comment 8

گفتگو با ف. م. سخن (بخش دوم)

چهارشنبه، ۱۰ فروردین، ۱۳۸۴

بخش دوم گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن امروز آماده شد. دوستانی که بخش نخست این مصاحبه را نخوانده اند اینجا را کلیک کنند.

امیدوارم در بخش سوم خود جناب سخن را ببینیم.

پرسش آخرم در بخش نخست گفتگو این بود که وبلاگ نويسان ايرانی توجه جهانيان را به خودشان جلب کرده اند، تو به اين پديده چگونه نگاه ميکني و آينده اين موج را چه مي بيني؟

البته بر روی کلمه ي "جهانيان" بايد کمي مکث کنيم. شايد باور نکني اگر بگويم تا به امروز در اروپا، از تمام کساني که سر و کاري هم با کامپيوتر و اينترنت داشته اند وقتي پرسيده ام "نظرتان راجع به وب لاگ چيست"، جواب همگي شان اين بوده که "وب لاگ چي هست؟"!

ولي اگر شما از اين اشخاص، - حتي آدم هاي بي سواد - سوال کني که "نظرتان راجع به روزنامه خواندن چيست؟" مطمئنا با شرح و بسط نظرشان را خواهند گفت. خب وقتي در يک کشور پيشرفته و متمدن غربي، آگاهي از اين پديده، به اين اندازه کم باشد، در کشور ما اين آگاهي مسلما کمتر هم خواهد بود.

مي خواهم به اين نتيجه برسم که هر چند اين پديده مهم و ارزشمند است، ولي نبايد در ارزش و تاثير آن مبالغه کرد. اين را بخصوص به کساني مي گويم که اين پديده بعد از مدتي براي شان تبديل به همه چيز مي شود و گمان مي کنند که "جهانيان" هم به اين پديده مانند آن ها نگاه مي کنند.

البته منهم به اين بي اطلاعي غربيها از "وبلاگ" برخورد کرده ام، ولي بعد از بمباران گوگل، دفاع از زندانيان سياسي و بويژه وبلاگ نويسان، "امروز" شدن لوگوي خيلي از وبلاگها به نوعي وبلاگ نويسان ايراني را سر زبانها انداخت؟

بله؛ کاملا صحيح است. منتها اين مسئله سر زبان کساني افتاد که روزنامه ها و مجلات جدي را مطالعه مي کنند و اينها را شما مي دانيد که در اقليت هستند. نکاتي که عرض مي کنم فقط به خاطر اين است که با وب لاگ در چارچوب واقعي خودش برخورد کنيم؛ در غير اين صورت ممکن است بعدها دچار سرخوردگي شويم.

بله با تو موافقم. حالا مي توانم اينطور پرسشم را مطرح کنم که نظر تو در مورد پديده وبلاگ نويسي ايرانيها چيست، اصولا چرا جوانها به آن این همه روي آوردند و آينده اين موج را چگونه مي بيني؟

البته اميدوارم گمان نکني اينها که گفتم مته به خشخاش گذاشتن و موي سفيد از ماست کشيدن است؛ اين ها بخشي از پاسخ به همان سوال بالاي توست، يعني ما وقتي مي خواهيم راجع به پديده اي صحبت کنيم، ابتدا چارچوبي از آن ترسيم مي کنيم بعد متناسب با هدفي که داريم به ذکر جزئيات مي پردازيم. اما در مورد وب لاگ نويسي جوانان ايراني صحبت بسيار است، و جا دارد که به آن بيشتر بپردازيم. در اصل پرداختن به اين موضوع، بيان بُرِشي از شرايط فکري و فرهنگي جوانان ما در شرايط ايران امروز است.

من شخصا، وب لاگ را يک رسانه ي مدرن مي دانم که به شدت در قلب جامعه ي سنتي ايران - که جوانان تحصيل کرده ي ما عامل تپش آن هستند - جا باز کرده است. بديهي است که اين رسانه ي مدرن نمي تواند به راحتي جذب بافت سنتي جامعه شود، ولي به دليل ضرورت هاي اجتماعي، و آغاز تغييرات کيفي در فرهنگ کشور ما، خواه ناخواه جاي خود را باز مي کند و به پيش مي رود. نکته اي که جاي شگفتي است، سرعت نفوذ اين پديده در ميان قشر جوان و تحصيل کرده ي جامعه است که علت دقيقي براي آن نمي توان مشخص کرد. اگر اين بحث خسته کننده نمي شود، مي توانم به برخي جزئيات هم اشاره کنم.

بله خواهش ميکنم، و به نظرم موضوع بسيار مهمي است.

سابق بر اين، وقتي "نو"ی ِ فرهنگي، مي خواست به جنگ "کهنه"ی فرهنگي برود، چيزي توليد مي کرد به نام شعر نو؛ يا در عرصه ی داستان، از "امير ارسلان نامدار" فاصله مي گرفت و مي شد داستان کوتاهی مثل "سه قطره خون". "حسين کرد شبستري" را به "دون ژوان کرج" تبديل کردن و "زندگي نادرشاه" را با "تخت ابونصر" جايگزين کردن البته کار آساني نبود. از آن مشکل تر نويسنده ي "بوف کور" شدن بود.

در تمام اين احوال، شاعر و نويسنده مي خواست خودش باشد؛ مي خواست خودش را عرضه کند، اما جامعه سنتي ايران درست بر عکس اين را مي خواست. جامعه سنتي مي خواست تا شاعر و نويسنده به هنجارهای جا افتاده اش کاري نداشته باشند. اصلا ابراز ِ "خود"، گناه بود، - و هنوز هم گناه هست-. به عنوان معترضه عرض کنم، همين که آقاي ابطحي، به عنوان يک روحاني، - که علي القاعده بايد حافظ فرهنگ سنتي جامعه باشد - در "وب نوشت" اش مي گويد، بگذاريد در اين جا "خودم باشم"، يک انقلاب است، اما اين انقلاب چون با تفنگ و مسلسل و خون و خون ريزي همراه نيست، به چشم خيلي ها نمي آيد. از بحث خارج نشوم... پس تنها وسيله اي که در گذشته مي شد با آن ابراز "نو شدن" فرهنگي کرد، شعر و داستان بود، آن هم بر صفحات محدود کتاب و مجله. البته عرصه ي سياست و نقد سياسي را در اين جا ذکر نمي کنم چون بحث خيلي گسترده مي شود.

اما امروز، وسيله اي براي اين ابراز "نو" شدن و نوگرايي در اختيار ما قرار گرفته به نام اينترنت و وب لاگ فارسي. بايد اين را در همين جا مشخص کنيم، و به شدت هم بر آن تاکيد کنيم، که اين اينترنت و وب لاگ، فقط ابزار است؛ وسيله است؛ چیزی است مثل صفحات سفید کتاب و مجله؛ هدف نيست؛ محتوا نيست. محتوا را ما داخل آن مي ريزيم، براي دست يافتن به هدفي مشخص.

اين يک طرف قضيه است. طرف ديگري هم هست که شايد بيشتر به بحث جامعه شناسي مربوط شود، و آن اين که وب لاگ، به لحاظ ماهيتي که دارد، به يک خصلت سرکوفته ي بشري اجازه ابراز وجود مي دهد و آن آنارشي است. البته به قول استاد عزت الله فولادوند، معادل قرار دادن هرج و مرج طلبي در برابر آنارشيسم اشتباه است و آن چه در بطن اين کلمه نهفته است، "بي حکمراني" يا "بي فرماني" است. طرفدار آنارشي کسي است که مخالف با حکومت و فرمانروايي است. چون وب لاگ شهر يک اجتماع مجازي است، لذا مي توانيم اين تعريف را بر اين اجتماع تسري بدهيم و بگوييم اين جا، جايي است که حکومتي بر آن حاکم نيست و حکمراني بر آن حکم نمي راند و همه ما در آن آزاد هستيم که هر چه مي خواهيم بگوييم و بکنيم. اين يک خصلت ذاتي بشر است؛ خصلتي که با ژن حيواني ما پيوند خورده و مختص باکونین و پرودون نيست.

ببين. به شدت نگران هستم که اين بحث براي خوانندگان خسته کننده بشود. اگر به من باشد، مي خواهم ساعت ها در اين باره حرف بزنم، ولي گمان مي کنم به همين اندازه بس باشد.

خوب منهم در اين مورد حرفهايي دارم که می ترسم به پلميک تبديل شود و از کيفيت مصاحبه خارج شوم لذا سوال بعدي را مطرح ميکنم. من نيز وبلاگ را مثل تو يک رسانه مدرن ميدانم. در چند مقاله به زبان دانمارکي که در باره وبلاگ بود همين تعريف از وبلاگ شده بود. اما انگار ما ايرانيها عادت داريم همه چيز را پيچيده کنيم مثلا همين اصطلاح "دنياي مجازي" که مرتب در مورد وبلاگها بکار برده مي شود تا چه حد مي تواند درست باشد؟ نظر تو چيست؟

اين موضوع را اگر اشتباه نکنم در وب لاگ "سايه آبي" هم به بحث گذاشته اند. شما نيز در اين باره مسائلي را مطرح کرده اي. در گوشه و کنار هم به آن اشاره مي شود. يک مثال خوبي که يک نفر از خواننده هاي "سايه آبي" زده، فروشگاه مجازي است، که هر چند لفظ مجازي به آن اطلاق مي شود، ولي فعل و انفعال واقعي در آن صورت مي گيرد! اينها به تعريف کلمات بر مي گردد و برداشت ما از اين تعاريف. تعريف هم تا آنجايي مهم است که در عمل، اثرگذار باشد، در غير اين صورت گمراه کننده و موجب اتلاف وقت است که بايد از آن پرهيز کرد.

سخن، هم نسلان ما به وبلاگ نوعي نگاه با "وسواس" دارند، حتا آنها که حرفي براي گفتن دارند علاقه اي به وارد شدن به اين دنيا را ندارند چرا؟ ايام عيد با دوست فرهيخته اي که در لندن است تلفني گپ ميزديم . حرف وبلاگ پيش آمد و من تشويقش ميکردم که وبلاگی درست کند. دلايلي مياورد که پايه هاي منطقي نداشت اخر دست بخنده گفت راستش من "مدرن سنتی هستم"؟

اين مسئله چندان عجيب نيست. نمي توان انتظار داشت که مردم - حتي مردم فرهنگي و اهل قلم - از هر وسيله و رسانه اي بخواهند يا بتوانند استفاده کنند. روحيه و خواست باطني شخص هم مطرح است. من خودم دقيقا به همين لحاظ هرگز نتوانسته ام مطالب "وب لاگي" به معناي واقعي کلمه بنويسم. اگر چه قلم در دستم به راحتي مي گردد و هيچ محدوديتي از نظر "فرآيند نوشتن" و "ثبت انديشه" در خودم نمي بينم. منتها آن کلمات و جملات وب لاگي اصلا از ذهن شخصي به نام ف.م.سخن بيرون نمي آيد و هر قدر هم تلاش کند، قطعا به نتيجه اي نمي رسد. بنابراين نبايد از دوست تان توقع داشته باشيد که از اين وسيله مثل شما استفاده کند.

من نميدانم منظورت از مطالب "وبلاگي" چيست؟ اگر توضيح بيشتري بدهي ممنون ميشوم ولي وبلاگهايي هست که من با اشتياق ميخوانم مثل"خوابگرد" هم وبلاگ است و هم مطالبش خواندني.

خوابگرد بيشتر شبيه به يک مجله ي ادبي تک نفره است تا يک وب لاگ. مطالب وب لاگي را مي شود مثلا در وب لاگ حسين درخشان جست و جو کرد... پایان بخش دوم. این گفتگو ادامه دارد...


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۰:۰۱ :::

LINK  |  Comment 16

گفتگو با ف. م. سخن (بخش نخست)

شنبه، ۶ فروردین، ۱۳۸۴

پیش در آمد

گفتگو با ف.م.سخن که وبلاگی هم به همین نام دارد، دومین گفتگوی من است از سری مصاحبه هایم با اهالی وبلاگشهر، بدون شک خیلیها با مقالات و بویژه طنز نوشته های سخن که بیشتر در گویا نیوز منتشر میشود آشنا هستند، اما من بعنوان یک وبلاگ نویس با او به گفتگو نشستم. قرار و ساعت مصاحبه را با هم از قبل گذاشته بودیم ولی بدلیلی این گفتگو زودتر انجام گرفت و هیچکدام آمادگی نداشتیم. سخن به من گفت"لطفش در همین است که بداهه باشد" که شد. به خاطر طولانی شدن مصاحبه و پرهیز از خسته کردن خوانندگان این گفتگو در چند بخش منتشر میشود. پرسشها به رنگ آبی است و پاسخ ف.م.سخن به رنگ مشگی.

بخش نخست گفتگوی اختصاصی بیلی و من با ف.م.سخن

عکس را سخن برایم فرستاد و آخرین کتابی که میخواند

سخن عزیز از اين‌که با اين گفتگو موافقت کردی و برایش وقت گذاشتی ممنونم.

استدعا می‌کنم.

نميدانم اصلا دوست داري کمي از خودت بگويي، يک معرفي کوتاه؟

دلم مي خواهد اين کار را بکنم، ولي متاسفانه نمي توانم. علت آن هم گرفتاري هايي است که اين معرفي مي تواند به وجود بياورد. نمونه ي آرش سيگارچي را در پيش رو داريم . يک اشتباه و جا به جا شدن مصاحبه در راديو فردا باعث شد تا ايشان گرفتار شود. شما هم اگر دوست داري که من همچنان بنويسم، بايد کمي تحمل کني تا بعد از بهتر شدن اوضاع کشور - يعني زماني که آدم را به خاطر نوشتن به زندان نيندازند - خودم را معرفي کنم.

جناب سخن مي توانم بپرسم متولد چه سالي هستي؟

اگر نيمه خالي ليوان را نگاه کنيم بايد بگويم دارم به پنجاه سالگي نزديک مي شوم. اگر به نيمه پر نگاه کنيم بايد بگويم در دهه ي چهل زندگي هستم.

با نوشته هاي شما از طريق گويا آشنا شدم و بعدها فهميدم وبلاگ هم داري چطور شد به فکر راه اندازي وبلاگ افتادي؟

من در ابتدا فقط خواننده ي وب سايت ها و وب لاگ ها بودم و اصلا قصد نداشتم وارد اين عرصه شوم. بيشتر دوست داشتم تا بيننده ي بازي باشم تا بازيگر ولي بعد از اهداي جايزه ي صلح نوبل به سرکار خانم عبادي بسيار هيجان زده شدم و احساس کردم خون تازه اي در رگ هاي من جريان پيدا کرده است؛ از حالت بي اعتنايي خارج شدم و با جرقه اي که آقاي داريوش سجادي زد و امکاني که آقاي فرشاد بيان برايم به وجود آورد وارد ميدان شدم. بعد از نوشتن چند مقاله وب لاگ هم به راه افتاد.

چه مدتي ميشود که وبلاگ می نویسی؟

يک سال و خرده اي است.

از نوشته هايت بويژه طنزنوشته هایت ميشود فهميد که سالهاست مي نويسي، اگر ممکن است در اينباره بيشتر بگويي؟

بهتر است بگويي که سال هاست مي خوانم. سي سالي مي شود که شبانه روز مي خوانم. از خواندن مهم تر به هر گوشه اي که در زندگي بتواني تصور کني سرک کشيده ام. سال ها نوشتن مهم نيست؛ با نوشتن کسي نويسنده نمي شود. با لمس زندگي است که يکي از ارکان نويسندگي - بخصوص از نوع طنزش - فراهم مي شود. براي آگاهي ات آن چه که تا کنون از من به عنوان کتاب منتشر شده، مطلقا با طنز و سياست کاري ندارد و جنبه ي تخصصي دارد.

چطور شد که به طنز روي آوردي؟

روي آوردن به چيزي، توصيفي است که کمي مکانيکي است. يک چيزي بايد در جوهره ي شخص باشد تا کارش موفقيت آميز باشد. طنز هم، نمي گويم در ذات من است و يا جوهر وجود من است، ولي يک جزء مهم از زندگي مرا تشکيل مي دهد. من همه چيزهايي را که به عنوان طنز مي نويسم ابتدا به صورت تصوير مي بينم. مثال برايت مي زنم: همين طنز آخر که لباس رزم پوشيدن رهبر است، با خواندن خبر، ابتدا رهبر، جلوي چشمم با کلاه خود و نيزه و لباس جنگي ظاهر شد! بعد او را بر فراز قلعه ديدم که دوربين انداخته و به دوردست نگاه مي کند و دنبال دشمن مي گردد. اينها را مثل اين که در بيداري ببينم همين طوري زنده و واقعي بود. بعد شعر فردوسي به ذهنم آمد و بعد اين نوشته خلق شد. کل آن هم در عرض يکي دو ساعت نوشته شد.

منظورم از روي آوردن اين نبود که پرسشي مکانيکي کرده باشم ، چون ديدم گفتي کتابهايي که تاکنون منتشر کرده اي به طنز و سياست کاري ندارد.

خب از اين زاويه باز هم نمي توانم اسمش را "روي آوردن" بگذارم. روي آوردن يعني اين که يک شب تصميم بگيري که از فردا طنز بنويسي. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي که درتوصيف قرآن مي گويند که متن قرآن حالت حلقوی رو به

بالا دارد و خطي نيست، انسان هم پر از پيچيدگي هاست و بيچاره کسي که از هزار بعدي که درونش هست فقط به يک بعد مي چسبد و تا آخر عمر در زندان آن خود را اسير مي کند.

حرفت را قبول دارم نوشتن بويژه طنز کاري يکشبه نيست، هم جوهره آن بايد باشد هم ذوقش.

بله همين طور است.

کمی از طنز بعد از انقلاب بگو؟

طنز بعد از انقلاب در حقيقت با "گل آقا" شروع مي شود. البته ماهنامه طنز و کاريکاتور آقاي عليزاده و کتاب ها و نوشته هاي ديگران هم هست که اثر گذار است ولي نقطه ي عطف در کارهاي مرحوم صابري است. بررسي اين مسئله نياز به وقت دارد که فکر مي کنم در اينجا ضيق است و بايد کوتاه بگوييم و کوتاه بنويسيم.

البته ميتوان اين مصاحبه را در دو بخش يا حتا سه بخش منتشر کرد، خوب کمتر چنین فرصتی پیش می آید؟

بسيار خب. ولي فکر خواننده را هم بايد بکنيم. بعد از آن چيزهايي که شما و عبدالقادر در تمجيد از ايجاز گفتيد من ديگر رويم نمي شود روده درازي کنم!

ما واقعا طنر نويس کم داريم آدمهايي که حالا به ذهنم ميرسد، ايرج پزشکزاد، هادي خرسندي، جواد مجابي و عمران صلاحي. البته ابراهیم نبوي را جزو طنز نویسان بعد از انقلاب ميدانم راستی علت چيست؟

در حقيقت ما طنز پرداز خيلي زياد داريم و بر عکس آن، طنز نويس خيلي کم داريم. علت هم مشخص است: يکي ترس از قلم، که حتي در اهل علم هم وجود دارد، و ديگري نبود امکان انتشار. شما وقتي کاري را مي نويسي مي خواهي جايي منتشر شود و خواننده داشته باشد. اگر اين امکان را نداشته باشي بعد از يک مدت نوشتن، از کار ِ دل سر

مي خوري و مي روي دنبال کار گِل. اگر ايرج پزشکزاد، دائي جان ناپلئونش امکان چاپ نمي يافت خب طبعا طنزنويسي هم امروز به نام ايرج پزشکزاد وجود نداشت. امثال آقاي خرسندي و عمران صلاحي و ابراهيم نبوي هم که با شعر و مطلب طنز به ميدان آمدند به خاطر همين امکان انتشار و مطرح شدن توانستند کارشان را رشد بدهند و به جايگاهي برسند که امروز رسيده اند. خوشبختانه فضاي اينترنت و وبلاگ ها، امکان جديدي به وجود آورده - که البته دشواري هاي خاص ورود به آن هم کم نيست - ولي خب بهتر از کشوي ميز است.

تو بهتر ميداني که طنز در ادبيات گذشته مابیسابقه نیست حتا مولانا و حافظ و سعدي به هزل و بذله گويي نظر مثبتي داشته اند اما چرا این همه کم، آيا مردم خريدار اين کالا نيستند يا...؟

طنز در ادبيات گذشته محدوده ي بسته اي داشته و بيشتر براي جلب توجه مخاطب به کار مي رفته است. مردم عادي - همين امروز هم - حوصله ي حرف هاي جدي ندارند و فوري خميازه مي کشند اما همين که حرفت را با مسائل روز و طنز ترکيب مي کني، شنونده حواسش شش دانگ جمع مي شود. اين تکنيکي است که روحانيت از آن بر بالاي منبر استفاده مي کند و نتيجه خوبي هم مي گيرد. طنز ِ گذشته هم همين طور است. شما داستان کنيزک و خر مولانا را که مي خواني، کتاب را به خاطر تمثيلي که به کار مي برد زمين نمي گذاري ولي او قصدش نشان دادن صحنه هاي به قول وزارت ارشاد مستهجن نيست بلکه مي خواهد نتيجه اي از آن بگيرد که مي گيرد و خواننده را هم به آن نتيجه مي رساند. ولي طنز امروز از نوع ديگري است که بيشتر هم به مسائل اجتماعي و سياسي روز آلوده است و اثر ماندگار کمتر خلق مي شود. اثري که خلعت بقا بپوشد کمتر به چشم مي خورد و اين جاي تاسف دارد.

از عبدالقادر بلوچ نظرش را در مورد هادي خرسندي و کارهايش پرسيده بودم، اینجا هم همان پرسش را تکرار میکنم؟

نظر عبدالقادر کاملا صائب است. آقاي خرسندي (نمي گويم استاد، چون بدشان مي آيد) يک نقطه ي عطف در تاريخ طنز ايران به شمار مي آيد و قله اي است در ميان قله هاي ادب منظوم.

چندي پيش پاسخي داده بودي به ابراهيم نبوي، ضمن اينکه ميخواهم نظرت را در مورد کارهاي نبوي بدانم آيا بهتر نبود تو سکوت ميکردي؟

بيشتر نوشته هاي طنز آقاي نبوي را دوست دارم و ايشان را جريان ساز مي دانم. جريان سازي در بستر ادب فارسي خيلي مهم است و بايد بعدها به آن پرداخته شود. ببين. فکر، زبان را مي سازد و زبان فکر را. طرفدارهاي متالنگيستيک معتقد هستند که زبان بر تفکر تاثير مي گذارد و زبان ِ کامل، تفکر ِ کامل به وجود مي آورد. در عرصه ادب هم کلمه فقط وسيله ي انتقال پيام و احساس نيست بلکه فکر هم مي تواند با آن ساخته شود. کاري که امثال آقاي نبوي انجام مي دهند نه به خاطر واکنش لحظه اي خواننده، که به خاطر ايجاد فکر نو و زاويه ديد نو ست که ارزش دارد. اين به نظر من کاري است مهم، که ايران را از قرون وسطاي فعلي به دوران روشنگري و عصر طلايي خواهد رساند.

در مورد جواب دادن هم، آري کار بي هوده اي بود و بهتر بود چيزي نمي نوشتم چون اصلا ارزش بحث و مجادله نداشت. کارهاي مهم تري هست که مي توان وقت عزيز را صرف آن کرد.

سخن تعريف تو از طنز چيست؟

تعريف خاصي ندارم. تعريف کردن به درد کتاب هاي دانشگاه مي خورد و کتاب هاي دانشگاه هم به درد نمره گرفتن و مدرک گرفتن. مدرک را هم در واقعيت بايد گذاشت در کوزه و آبش را خورد! تعريف هنر توسط تولستوي، هنرمند نمي آفريند. تعريف شعر توسط خواجه نصير طوسي شاعر نمي آفريند. دانستن تعداد ابيات غزل به شاعر شدن کسي کمک نمي کند. بيان تعريف طنز توسط ف.م.سخن کسي را طنز نويس نمي کند.

ولي يک چيز مي توانم بگويم و آن اينکه آن چه ما زندگي مي ناميم از اول تا آخرش طنز و کمدي است و من جدا به اين ايمان دارم.

به اين خاطر پرسيدم چون جوانهايي هستند در همين وبلاگشهر که به طنز علاقه دارند و شايد دوست دارند که بدانند طنز خوب چه مشخصه اي دارد؟

بله من هم دقيقا به همين خاطر اين جواب را دادم که جوان هاي عزيز ما بدانند که دنبال مشخصه نباشند و هر چه را که به دلشان مي نشيند با علاقه بخوانند و هر چه را که فکر مي کنند بايد بنويسند با علاقه بنويسند که

اين از هر توصيه و رهنمود و پند و اندرزي مفيد تر است. يک نکته در مورد خوب و بد: من هم فيلم گنج قارون فردين را با علاقه تماشا مي کنم و هم عصر جديد چارلي چاپلين را! من اين را جدي مي گويم و شوخي هم نمي کنم...از مهدي مشکي و شلوارک داغ همان قدر بهره ي طنز مي گيرم که از ديکتاتور بزرگ چارلي. چرا؟ چون اين عين زندگي است. بدون حذف و تعديل. من اگر دکتر هستم نمي توانم بگويم فقط مريض هاي خوشگل و با کلاس را معالجه مي کنم. من بايد با هر نوع بدني و با هر نوع مرضي سر و کار داشته باشم. اين چيزهاست که به نظر من از هر درس دانشگاهي مهم تر است.

پديده وبلاگ نويسي در ايران توجه جهانیان را به خودش جلب کرده، تو به اين پديده چگونه نگاه ميکني و آينده اين موج را چه مي بيني؟

دست روي نقطه ي حساسي گذاشتي که کمي بايد روي آن صحبت بکنيم. من فکر مي کنم بهتر است که اين موضوع را به جلسات بعد موکول کنيم... پایان بخش نخست، این گفتگو ادامه دارد...


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۶:۳۶ :::

LINK  |  Comment 19

گفتگو با عبدالقادر بلوچ

چهارشنبه، ۳ فروردین، ۱۳۸۴

پیش درآمد

همین‌که مدت‌هاست خواننده وبلاگی هستی، دلت می‌خواهد یا از سر کنجکاوی یا نوعی حق و یا هر چه شما نامش را می‌گذارید نویسنده‌ی پشت این و یا آن مطلب زیبایی را که می‌خوانی بشناسی، دلت می‌خواهد دریابی «او» کیست! من خود چنین حسی دارم، شما را نمی‌دانم. بیش از نود درصد وبلاگشهرما به مجلس رقص بالماسکه می‌ماند، همه می‌رقصند اما با نقاب... رقص تمام می‌شود، همه از در بیرون می‌روند بی‌آنکه نقابی برداشته شود و تو مات می‌مانی که تنها رقصیده‌ای!

شاید شما با چنین نگاهی موافق نباشید، شاید عده ای بگویند" طرف مامور جمهوری اسلامی است و میخواهد کاری کند تا ما دستی دستی خودمان را لو بدهیم" و شاید بگویید " خود آن طرف آب در جزیره امنیت نشسته از ما چه انتظار ابلهانه ای دارد" نه... برای من چندان اهمیت ندارد... حتا اگر این فکرم را مسخره کنید و حتا اگر لبخندی بزنید و بگویید "ولش کن آدم ساده ایست."

به نظر من وبلاگ نویسی کاری است در حوزه فرهنگ و کسانی که جدی دل به نوشتن در این دنیای مجازی سپرده اند را کم و بیش تولید کنندگان فرهنگ میدانم. این همه بگفتم تا بگویم مدتهاست به این فکر بودم چگونه به نویسندگان وبلاگهایی که مرتب میخوانم نزدیکتر شوم و چاره را در آن یافتم، که به شکلی ترتیب گفتگو با آنها را بدهم پس نشستم و گفتم برای تنی چند از آنها ایمیلی بفرستم و موضوع را مطرح کنم و پیشنهاد گفتگوی آن لاین. بدون حق تقدمی! برای عبدالقادر بلوچ نوشتم، در حال نوشتن دومین ایمیل بودم که پاسخی از بلوچ دریافت کردم، او ضمن تایید! قول گفتگو را هم داده بود. از ادامه ایمیل به دیگران منصرف شدم، گفتم حال که این نقد است دریابم تا کم کم به سراغ دیگران بروم و قول و قرارمان را با بلوچ عزیز گذاشتیم و این هم حاصل گفتگوی سه ساعته بیلی و من با عبدالقادر بلوچ نویسنده وبلاگی به همین نام بصورت آن لاین و بدون دستکاری، بی کم و کاست. در آینده بسراغ دیگران هم خواهم رفت و شاید چه میدانم سنتی شد. بدون شک هر کار تازه ای ضعفهایی هم دارد، و این دیگر بستگی به تو خواننده گرام دارد تا با طرح نظرات، پیشنهادات و انتقادات مرا یاری دهی تا بیشتر بیاموزم.

عبدالقادر بلوچ

از اینکه دعوتم را برای گفتگو پذیرفتی و برایم وقت گذاشتی سپاسگزارم.

تمنا میکنم.

چه مدتی است وبلاگ می‌نویسی و چه شد به این فکر افتادی؟

باید دوسالی باشد. تصادفی بود. مثل تولدمان و احتمالن مرگ!

چرا تصادفی؟

دنبال مطلبی می‌گشتم. سر از وبلاگ "بامداد زندی" در آوردم. خوشم آمد. دنبالش را گرفتم و کمی بعد خودم وارد وبلاگشهر شدم.

راه اندازی وبلاگ و کارهای فنی و از این قبیل را خودت انجام دادی؟ به همین آدرس فعلی؟

تا حدودی! و این نخستین آدرس است. حالا یکی از بچه‌های خوب که ترجیح می‌دهد نامی از او نبرم وب مستر است و زحمت را او می‌کشد.

بهر حال من از طریق وبلاگت با طنز نوشته‌هایت آشنا شدم. پیش از این آیا فعالیت‌های فرهنگی به جز این حوزه مجازی هم داشته‌ای؟

بله در خارج از کشورافتخار همکاری با هادی خرسندی را داشتم و ده سالی هم با "حسن زرهی" و "هادی ابراهیمی" در "شهروند"ونکوور و ترونتو همکار بودم و از مهربانی آنها بهره بردم. ستون "ایماءها و اشاره ها"، "حکایتهای عبدالقادرابن بلوچ"و "طنز بلوچ" و... مینوشتم. در حال حاضر در نشریه "فرهنگ" همکاری و ستون طنزی دارم. هفته ای یکبارهم مطلبی برای "اطلاعات دات نت" میفرستم.

با همین نام، عبدالقادر بلوچ می‌نویسی یا نام‌های دیگر؟

نه! همین یک نام هم از سرمان اضافه است.

آیا عبدالقادر بلوچ نامی مستعار است؟

نه! خیلی هم حقیقی است. همه همین فکر را می‌کنند.

تو خونه چی صدات می‌زنند؟

قادر!

خب قادرجان حالا کمی از خودت بگو، یک معرفی کوتاه و اینکه چطور دل به نوشتن دادی؟

من متولد۱۳۳۴ هستم و در شهرستان "خاش" به دنیا آمدم. از مدرسه عالی مدیریت وابسته به دانشگاه کرمان، لیسانس امور اداری و بازرگانی گرفتم و دیپلم شبکه ارتباطات کامپیوتراز سی‌دی‌آی کالج ونکوور دارم. نوشتن رو با مشق نوشتن برای همکلاسی‌ها شروع کردم و با نوشتن انشا در مقابل دریافت پول و بعدها داستان‌های پولی پلیسی عشقی که قهرمان این داستان‌ها همکلاسی‌های پولدار و دوست دخترشان بود ادامه دادم. نوشتن مطلب برای برنامه رادیو جوانان کرمان و پاسخ به نامه‌های شنودگان برنامه "بلو چی" رادیو زاهدان که البته نویسنده نامه‌ها هم خودم بودم! از بقیه فعالیت‌هایم بوده.

بدون تعارف طنز نوشته‌هایت را دوست دارم. بیشتر سیاسی می‌نویسی و کمتر به زندگی می‌پردازی ، مثلا زندگی در خارج از کشور، رفتار اجتماعی ایرانی‌ها در کانادا، مشکلات روزمره و... چرا این همه سیاسی نویسی؟

زمان در حال گذر است و باید به آن پرداخت. من در داستان‌هایم به آن مسایل پرداخته‌ام، روزانه نویسی به نظر من با موضوعات روز سر وکار دارد و هر مسئله‌ای که در آنروز مهم است. فعلا این روزها مسئله مردم سیاست است. روزها و ماجراهای سیاسی روز، زود می‌روند اما اثرات‌شان تا دیرگاه می‌ماند برای همین باید بدون فوت وقت به آنها پرداخت و ثبت‌شان کرد.

از داستان‌ها و کتاب‌هایت گفتی تا کنون چیزی به چاپ رسانده‌ای؟ کجا؟ ایران؟ کانادا؟

یک مجموعه داستان داشتم که بنا بود جزو انتشارات دانشگاه بلوچستان منتشر شود که در انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها تصفیه شد، آن‌موقع سرپرست خوابگاه‌های دانشجویی دانشگاه بلو چستان بودم، انقلاب فرهنگی خودم را که تصفیه کرد هیچ! کتابم را هم پس ندادند و در نتیجه تصفیه شد. در خارج تا حالا دو مجموعه داستان چاپ کرده‌ام که هر دو طنز هستند یکی به نام "فرمایش و غیره" و دیگری "یک وجب از تاریکی" که در هر دو به زندگی در مهاجرت پرداخته‌ام و در حال حاضر هم دارم روی گزیده‌ای از طنزها و مجموعه داستانی به نام «فریادها» کار می‌کنم. «شترهایی که در افق پرواز می‌کنند» داستان بلندی است که در آن سعی دارم به افغانستان و مهاجرانش بپردازم.

نام آن مجموعه داستانی که شامل تصفیه انقلاب فرهنگی شد چه بود؟

«داستان‌های من» کارهایی بود که مثلا در «کاریکاتور» آنزمان چاپ شده بود یا داستان‌هایی که در دوران دانشجویی اینجا و آنجا نوشته بودم و مورد استقبال قرار گرفته بود.

تو بیشتر کوتاه می‌نویسی و من این شیوه را دوست دارم و حوصله خواندن مطالب دراز را ندارم مگر خیلی مفید باشدو یا شاید بخاطر تنبلی من است اما نشسته‌ام و حساب کرده‌ام اگر هر وبلاگ نویسی 27 سطر بنویسد و تو در روز بیست تا از این وبلاگ‌ها را بخوانی مثل این می‌ماند هر روز یک کتاب ۵۴۰ صفحه‌ای را خوانده باشی، آیا کوتاه نویسی تو آگاهانه است و اصلا نظرت در مورد درازگویی در دنیای وبلاگ‌ها چیست؟

من کلا کوتاه می‌نویسم حتا در داستان‌ها هم بشدت این اصل را رعایت می‌کنم ، ما در عصری زندگی می‌کنیم که مردم از طرفی وقت ندارند و از طرفی با تنوع اطلاعات مواجه‌اند، خواننده امروز از نویسنده با سواد تر است احتیاج به توضیح فراوان ندارد. اشاره کنی می‌فهمد. اگر کسی حرفی برای گفتن دارد باید راهی برای کوتاه گفتنش هم بیابد.

باتو موافقم اما انگار گفتگوی یک لر با یک بلوچ دارد به درازا می‌کشد، فکر می‌کنی کسی حوصله خواندنش را دارد؟

گفتگو را مردم از روی کنجکاوی می‌خوانند، بویژه گفتگوی یک لر با یک بلوچ را.

گفتی که با هادی خرسندی همکاری داشته‌ای، من خرسندی را یکی از بهترین طنزنویسان صدساله اخیر می‌دانم، بویژه برخی از اشعارش واقعا شاهکار است، تو که بیشتر به او نزدیک بوده‌ای می‌خواهم نظرت را در موردش بدانم یک چیز جالب هم بگویم من از طریق وبلاگ خرسندی ترا یافتم.

بگذار حرفم را اصلاح کنم من سال‌هاست از هادی می‌آموزم. کمترین مطلب را من به «صغرآقا» داده‌ام و بیشترین دستمزد را هادی به‌من پرداخته، مطالبی که من برای هادی می‌فرستادم وقتی چاپ‌شان می‌کرد من هم با ولع می‌خواندم‌شان! چون لعاب طنزش را زیاد کرده بود. متاسفانه هادی ازآن کسانی است که تعریف‌های درست و حسابی از او بعد مرگش شروع خواهد شد. از لحاظ افتادگی و معرفت باید با هادی خرسندی همنشین و همسفربشوی تا بدانی که چه انسان نازنینی است. هادی بزرگترین هنرش طنز نیست، بی باند و بی مافیا زیستن است. هیچ حلقه‌ای را به گوشش نکرده و جزو هیچ دسته‌ای هم نیست از دیو و دد ملوله و انسانش آرزوست. هادی تنهاخور نیست و کوچکترین استعدادی در کسی ببیند بی دریغ تشویق می‌کند. من هم بلوچم و هم ایرانی از لحاظ غرور می‌شود به توان دو اما با افتخار می‌گم هادی استاد من بوده و من خوشحالم که شاگردیش را کرده‌ام.

و اما برویم سراغ ابراهیم نبوی، راستش من نوشته های او را وقتی که در ایران بود بیشتر می پسندیدم تا این چیزهایی که امروز مینویسد، تو چی فکر میکنی؟

ابراهیم نبوی بدون شک استاد مسلم طنز است. چنان کارهای قوی داستانی دارد که انسان در خلوت خود هم به احترامش بلند میشود. من کارهای نبوی را تا سرحد ممکن میخوانم. به نظر من نبوی در حال حاظر یک دوران بحران را میگذراند. بعضی از نوشته هایش را باید ندیده گرفت. داستان های ماندنی فراوانی که از او یک ستاره بسازد نوشته.

من امروز دو تا ابراهیم نبوی می‌بینم یکی آنکه در ایران بود و یکی که در خارج است نمی‌دانم تو هم متوجه چنین تفاوتی شده‌ای؟

بله ما همه این بالاو پایین شدنها را داریم اما کسی که زیر ذره بین افکار عمومی باشد همین میشود. شهرت بدیش این است که مردم ترا آن قهرمانی که میخواهند میسازند. و تو آنی هستی که هستی.

من از نبوی انتظار قهرمان شدن ندارم دلم می‌خواهد نویسنده بماند و همچنان طنز بنویسد او بشدت پرخاشگر و عصبی است فکر می‌کنی چرا؟

من فکر می کنم به خاطر این که او داخل یک پرانتز کار می کند. پرانتزی که با ایدئولوژی باز می شود و با تقسیم بندی خودی و غیر خودی بسته می شود. پرانتزی که او را در بحران می برد. در داستانها یا نوشته هایی که حضور این پرانتز کم رنگ است او اوج می گیرد و کسی نمی تواند تحسینش نکند. اما در نوشته هایی که این پرانتز حضوری پر رنگتر می یابد او چنان سقوط می کند که آدم رویش را آنطرف می کند که نبیند. اگر خودش را از این پرانتز نرهاند مشقهای تمیزی را که نوشته خودش خط خواهد زد.

برگردیم به وبلاگشهر، بچه‌هایی هستند که علاقه دارند طنز بنویسند، نظر تو در مورد کارهای‌شان چیست؟

اکثر بچه‌هایی که وبلاگ می‌نویسند به طنز نظری دارند و همین نوشته آنها را شیرین می‌کند البته خیلی‌ها هم طنز را با جوک و فکاهی اشتباه می‌گیرند.

مشخصه‌های یک طنز خوب در وبلاگ چیست؟

کوتاه بودن. ساده بودن و زیبایی ساختار.

خوب حالا چطور شد بفکر راه اندازی رادیو بیفتی؟

باز هم تصادفی. همانطور که تو به فکر مصاحبه با وبلاگشهری‌ها افتادی!

فکر نمی‌کنی اینکار وقت گیر ترا از کار اصلی‌ات باز می‌دارد؟

چرا تاثیر می‌گذارد شاید ادامه ندادم، در وبلاگشهر هیچ چیز همیشگی نیست.

بهرحال کارت جالب و در عین حال خیلی حرفه‌ای‌ست، چرا از دیگران برای همکاری دعوت نمی‌کنی تا بشود این رادیو را به کاری دستجمعی تبدیل کرد؟

من مدیر خوبی نیستم اما کارگر خوبی هستم. راه اندازی کارهای جمعی مدیریت می‌خواهد.

از این کارت که کارستان است ما که لذت می‌بریم.

سپاسگزارم از همه کسانی که تشویقم کردند.

<