بعد از انقلابی که تو زرد از آب در آمد، بخش بزرگی از روشنفکران ایرانی مجبور شدند تا از خود بپرسند: « چرا چنین شد؟» و این البته شامل احزاب سیاسی چپ و راست هم میشد. در این گیرودار فکری، عدهای به این نتیجه رسیدند که علت شکست حرکتهای اجتماعی ایرانیان برمیگردد به فرهنگ و تا فرهنگ رشد نکند هر حرکتی به استبداد ختم میشود و خلاصه عیب از خود ماست. چنین اندیشهای به این نتیجه رسیده است که اگر آب هم در دست داریم زمین بگذاریم و نخست به کار فرهنگی بپردازیم و بعدها شاید بتوانیم جامعه ایدهآل و دموکرات آینده را بسازیم. این تفکر در بین نسل من و هم نسلهای بعدی طرفداران بسیاری دارد که متاسفانه همین نگاه باعث انفعال آنها در جنبش دموکراسیخواهی شده است. من مخالف کار فرهنگی نیستم اما چرا ما ایرانیان همیشه یا صد باید باشیم یا صفر؟ آیا مشکل اساسی در نامتعادلی روح و روان ایرانی نیست که نمیتواند بطور هارمونیک قدمهایش را بردارد؟
آیا نمیتوان توامان هم کار فرهنگی کرد و هم رعایت حقوق ملت را که از طرف رژیم به طرز قرون وسطایی و وحشیانه زیر پا میگذارد درخواست نمود؟
به تاریخ جنبش زنان، کارگری، دانشجویی و... اروپا نگاهی بیاندازید. مبارزه برای تحقق خواستههای سیاسی و اجتماعی در کنار کار فرهنگی پیش رفته است. روشنفکران غرب در ضمن نقد بیرحمانهی سنتهای غلط اجتماعی، نقد مذهب و قدرت، همراه مردم گام برداشتهاند و هنوز هم.
طرفداران دکترین «کارفرهنگی» به دگم دیگری دچار شدهاند، همان دگمی که فکر میکرد اگر شاه برود ایران بهشت میشود، همان دگمی که از خاتمی امروز مصدق میسازد و فردا خائن!
مطلق کردن کار فرهنگی و یا مبارزه بار دیگر ما را به ترکستان میبرد.