My Danish Blog

« نوشته قبلی

  

صفحه اصلی

  

نوشته بعدی »


گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان (۲)

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵

نقد تمرين و تجربه و تکنيک و سابقه می‌خواهد!

بخش دوم گفتگویم با مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان امروز آماده شد که می‌خوانید. این گفتگو بخش سومی هم دارد و بعد تمام خواهد شد. دوستانی که قسمت نخست مصاحبه را نخوانده‌اند اینجا را کلیک کنند.

مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان
مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان

حالا می‌خواهم موضوع مهم‌تری را مطرح کنم و آن فضای نابالغ نقد و نقدپذیری در وبلاگستان است چرا نقدها بسرعت به سمت بیزاری میل می‌کنند؟

وبلاگ ايرانی از جامعه ايرانی و تجربه‌هايش و محدوديت‌هايش جدا نيست. يک دليل آن اين است که نقد معاصر در ميان ما هميشه با فحشکاری همراه بوه است و تخريب شخصيت. اين قصه بشدت در اطراف نويسندگان ديده می‌شود. سينما هم از آن کم ندارد. سياست هم که الی ماشاء الله دارد! طبيعی است که نقد هتاکانه و طعنه‌آميز به دعوا ختم شود تا اين‌که حل‌المسائل باشد. شکسته شدن اقتدارهای گوناگون و مرجعيت‌های فکری و اجتماعی هم به اين آشوب کمک می‌کند.

دليل ديگرش که از دلايل بنيادی وضع مذکور هم هست اين است که نقد پايه فلسفی و تئوريک می‌خواهد. اين پايه‌ها در ايران ضعيف است. نه اين‌که نيست، هست، اما گسترش ندارد نهادينه نشده و به پرنسيپ تبديل نشده است. ضمنا نقد تمرين و تجربه و تکنيک و سابقه می‌خواهد. نوعی انباشت تجربه و دانش در اين زمينه لازم است که به دليل جوان بودن تفکر فلسفی- انتقادی و تکنيک‌های گفتگو در ايران معاصر نحيف و لاغر است. نهال است نه نهاد. نويسنده و ناقد جوان اگر بخواهد به بزرگترهای زنده يا تاريخ نزديک خود نگاه کند الگوی خوبی در نقد نمی‌بيند. طبيعی است که بايد مجاهدت فراوان کند تا به نقد مناسب برسد ولی در اغلب موارد همان راه‌های رفته طی می‌شود. نتيجه روشن است: کندی حرکت به سمت نقد و انبوهی بيزاری.

وبلاگ از سويی با اين سابقه روبرو است و از سويی با اين ادعا و آرزو که ميدان‌گاهی برای مشق اسب چموش و رام نشده دموکراسی ايرانی باشد يا حلقه‌های بحثی برای نقد و يافتن پرنسيپ‌های آن باشد و مستقر ساختن و جا انداختن آنها. اين مدرن‌ترين رسانه ما کارخانه مفهوم سازی ما شده است اما بدون نظارت نقد محصول مناسب توليد نخواهد کرد. اما از جامعه‌ای که با همه مشکلات فکری خود سالها زير سرکوب ايدئولوژی و کنفورميسم آن بوده است انتظار زيادی هم نمی‌توان داشت. اولين واکنش‌های آن وقتی محلی برای بيان آزاد پيدا کند هميشه با فرياد همراه است. خوشبختانه دوره انفجار ناسزا و هتاکی و دهن دريدگی وبلاگی پشت سر گذاشته شد بسرعت و حالا وبلاگستان – که اساسا نهاد بی‌نظمی است - آرام تر است.

بی نظمی وبلاگی حالا می‌تواند به سمت قاعده‌شکنی فکری برود. در خلاف آمد عادت‌ها حرکت کند. که اصل نقد هم هست. نقد در يکی از معانی‌اش شکستن عادت‌های فکری و بديهی-گرفته-شده است. خرد جمعی وبلاگ‌نويسان کوشش‌های پي‌گير کرده است و می‌کند و نتايجی هم دارد. می‌توان ديد که چگونه وبلاگ‌ها در مجموع سر به راه تر شده‌اند و کامنت‌گذاران مودب‌تر و گرايش‌ها تخصصی تر و حرف‌ها مستندتر و صداها متکثرتر.

اما اين وضع بی‌ثبات است. نهادی کردن اين آرامش- در-نقادی يک مساله جمعی است. کافی است هسته‌های خوش‌فکر و مصمم به نقد سالم و مدنی شکل گرفته باشند و رشد کنند و اقبال يابند. مثل مغناطيسی ديگران را به گرد خود جمع خواهند آورد. ولی اين کار بدون آسيب شناسی مداوم نقد وبلاگی ممکن نيست. در واقع اين يک ديالکتيک تمام عيار است. راه حل خطی برايش وجود ندارد. هر چه هست حجم است. اما من به وبلاگ ايرانی اميدوارم چون پشت هر وبلاگ آدمی صاحب انديشه نشسته است که اکنون بآسانی می‌تواند با من و تو گفتگو کند. بهانه‌ای برای انزوا و آزردگی نيست. کسی نيست دست رد به سينه ما بزند. اين مقدمه نقد است: مجلس گفتگو. حلقه های گفتگو.

یعنی بعبارتی از این مجالس یا حلقه‌های گفتگو بايد «اخلاق وبلاگی» را بیرون کشید که شامل خیلی چیزها از جمله فرهنگ نقد و کامنت و مدارا و تکثرگرایی و احترام به عقاید یگدیگر و... اينهاست. نمی دانم درست فهمیده‌ام؟

کاملا. يعنی هيچ معيار آماده و بيرونی و تجربه شده نداريم يا نيست يا مورد توافق نيست يا کم و زياد دارد. معيارها بايد از درون بحث‌ها بيرون آيد. وقتی از درون بحث‌ها بيرون آمد می‌شود مطابق با آن چيزی که لوسين گلدمن «حداکثر خودآگاهی ممکن» می‌نامد. چيزی که من خيلی بدان علاقه‌مندم و به آن باور دارم. من بی‌گمان‌ام که نسل دوره فعلی با ابزارهای جديد رسانه‌ای دچار تحول مهمی در ميزان آن حداکثر خودآگاهی شده است. يعنی سقف آن خودآگاهی ممکن بالاتر رفته است. پس نوعی تعادل جديد برای تطابق با وضع جديد لازم دارد. بشرطی که بحث‌ها متوجه به اين معيارسازی هم باشند. هر کس وارد حلقه نقد می‌شود با شيوه ورود خود در واقع دارد پيشنهادی می‌کند. اين پيشنهادها مهم‌اند. اگر آگاهانه به کار گرفته شوند و تحليل و استخراج شوند بسيار کارگشا خواهند بود.

خب به نظر تو چگونه می‌توان از جو نفرت پراکنی و این همه مرزکشی‌های حاد و بیگانه سازی کناره گرفت؟

اين را تاريخ ادب و حکمت و عرفان و فلسفه و اخلاق قرن‌هاست مطالعه و توصيه می‌کند. در دوره‌هايی هم موفق بوده است. من به سنت عرفانی ايران که يک سنت نخبگانی است بسيار احترام می‌گذارم و آن را راهگشا می‌بينم. شکل مردمی آن يعنی آيينذهای جوانمردی و عياری و پهلوانی و لوطی‌گری را هم هنوز زنده می‌بينم. منظورم اين نيست که آن سنت‌ها مستقيما راه‌گشايند. نه. طبيعتا بايد بازسازی و پالوده‌سازی و متناسب سازی شوند. اما در گوهر خود بسيار درخشان‌اند. ايران سرمايه اخلاقی بزرگی دارد که از قضا بسيار عرفی است.

اما اگر به زبان آشناتر امروز حرف بزنيم بايد بگويم منطق سياه و سفيد ديدن را بايد کنار گذاشت. اين همان کاری است که عرفای ما کرده‌اند. جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاده‌اند. بين مسلمان و يهودی و گبر و ترسا فرق در حقوق و رفتار اجتماعی و حتی بن-مايه دينی و معنوی نگذاشته‌اند. ما در دل فرهنگ خودمان رواداری پرسابقه‌ای داريم. البته قصدم تفاخر مدعيانه نيست يا ناديده گرفتن وضع رقت بار دعواهای پوچ امروز و ديروزمان، بلکه می‌خواهم بگويم بالاخره از داخل همين فرهنگ بايد راه حل خود را برای زندگی سالم در دنيای متکثر کنونی پيدا کنيم. با اين ديد نگاه کنيم خيلی زمينه‌های زنده داريم که بايد برجسته شود و به کار گرفته شود.

ولی می‌دانم که اخلاق يک مساله اجتماعی است. تحولاتی هم بايد همزمان در صحنه اجتماعی پيدا شود تا اين رويکرد به نتيجه‌ای برسد. در وضع کنونی که با سرکوفته شدن بسياری از حقوق و گرايش‌های طبيعی و عام آدم‌ها در حوزه سياسی خودمان روبرو هستيم کار برای هر نوع پيشنهاد روشنفکرانه بسيار دشوار می‌شود. تنازع سختی وجود دارد که انعکاسش را در خشونت زبانی و بی‌اعتمادی مفرط و دافعه شديد و قطبی شده و ميل به سرکوب متقابل می‌بينيم. اما من به ارزش کلام روشن ايمان دارم.

من بعنوان خواننده «سیبستان» دریافته‌ام که وبلاگ برای تو جدی است و حتا در «مانیفست ایرانی وبلاگ» هم که بعد ازآن حرف‌های داریوش آشوری در مورد وبلاگ نوشته‌ای، می‌نویسی «من وبلاگ را جدی می‌گیرم» و مسایل جالبی را مطرح می‌کنی. بدون تعارف باید بگویم حضور آدم‌هایی مثل تو غنیمتی است برای وبلاگستان و اما پرسشم این است که چرا اهالی اندیشه و فرهنگ از این پدیده استفاده نمی‌کنند. بهرحال این چندمیلیون کاربر ایرانی اینترنت که خب جماعتی تحصیل کرده هم هستند می‌توانند مخاطبین خوبی باشند من فکر نمی‌کنم همین آقای آشوری برای اهالی خشت آباد علیا بنویسد پس چرا این همه وسواس دارند به این پدیده‌ای که دارد جهانی می‌شود؟

خب باز بايد ديد کدام اهالی منظور نظر توست! حتما منظورت اين نيست که در وبلاگستان اهالی انديشه و فرهنگ نيستند. چون می‌دانی که هستند. به سيبستان لطف داری که می‌گويی غنيمت است اما فکر می‌کنم خيلی‌های ديگر هم هستند که غنيمت‌اند.

بله دقیقا.

گروه‌های مختلف در وبلاگستان هستند که وبلاگ برايشان جدی است حتی اگر بگويند چندان هم جدی نيست رفتارشان با وبلاگ می‌گويد هست. من خودم شخصا اجتماعی‌نويسان را غنيمت می‌دانم يعنی کسانی که قدرت تحليل مسائل اجتماعی را دارند بر اساس و در سطح دانش آکادميک. به نظرم اين مهمترين حادثه است در وبلاگستان که می‌توانيم مسائل اجتماعی را تجزيه تحليل کنيم.

من از زمان انتشار روزنامه جمهوريت متوجه شدم که چقدر جای انعکاس و تحليل مسائل اجتماعی خالی است. همان موقع هم در يادداشتی اين را نوشتم. دريغ بسيار که آن روزنامه تعطيل شد. اين‌ها همه خسارت‌هايی است که به رشد انديشه در ايران به طور عام و انديشه اجتماعی به طور خاص وارد می‌شود. اگر فعالان سياسی ما به جای بيانيه‌های بی‌پايان صادر کردن که تقريبا کسی نمی‌خواند هر کدام گوشه‌ای از مسائل اجتماعی را می‌گرفتند و کار می‌کردند و انعکاس می‌دادند به نفع همه ما بود و بخشی از خسارات را جبران می‌کرد. ما تقريبا همه چيز را فراموش می‌کنيم مگر سياست روز. سياست روز تنها بخشی از کل منظومه مسائل اجتماعی است. در اين زمينه زيادی و تکراری کار می‌شود در حالی که اين‌همه موضوع بکر و اساسی دور و بر ما هست در شناخت جامعه‌مان.

حال اگر بخواهم به حاق سوال جواب دهم بايد بگويم وبلاگستان بسيار ترساننده است! بخصوص برای کسانی که اعتبار و جايگاهی برای خود در دانشگاهی و رسانه‌ای و حلقه و محفلی دارند. اولا مسائل فنی وبلاگ آدمی را می‌طلبد که کمی تا قسمتی سر از اين کار درآرد. اما فرض کنيم آمديم وبلاگ‌های خوب و آماده‌ای هم ساختيم و به رايگان در اختيار آن اهل فرهنگ و انديشه که می‌گويی گذاشتيم. خواهند نوشت؟ نه! چرا؟ می‌توان در باره‌اش رساله نوشت. اما کوتاه اين‌که ترس‌های ديگر هم کم نيستند. ترس از زبان وبلاگ ترس مهمی است.

زبان وبلاگ نه زبان مقاله است نه زبان محاوره است نه زبان دانشگاه است نه زبان بازار. نوشتن برای وبلاگ مثل نوشتن برای هر رسانه ديگر آيين خاص خود را دارد. هيچ وقت برای فيلم نوشته‌ای؟ بايد درازی جملاتت از شات معينی که گفتار روی آن سوار می‌شود بيشتر نباشد. يا در راديو مثلا می‌گويند مطلب را طوری بايد بنويسی که شنونده با يکبار شنيدن بفهمد. چون راديو در خط زمان حرف می‌زند و قابل برگشت هم نيست. مثل روزنامه نيست که اگر جمله را نفهميدی برگردی دوباره و چندباره بخوانی. نوشتن برای وبلاگ ذهنيت خاص خود را هم می‌طلبد. رابطه زبان و ذهن را به ياد بياوريم. در واقع زبان وبلاگی تمرين تازه‌ای در نوشتن است.

اما چرا اهل فرهنگ ما علاقه‌مند به اين نوع نوشتن نيستند؟ به نظر من کليد اصلی ماجرا در اينجاست که زبان فرهنگی ما بسيار رسمی است. وبلاگ اصلا جای رسميت به آن معنا نيست. وبلاگ زبان زنده و شوخ و شنگی دارد. گذر از فرهنگ رسمی به فرهنگ گفتگويی گذار بزرگی است. اصلا آسان نيست. نوعی تحول شخصيت می‌طلبد. فاصله گرفتن از رابطه آمرانه و شاگرد- استادی می‌خواهد – چيزی که اين‌همه روابط فرهنگی ما بر آن استوار است. گاه گفتگو از زندگی خود را می‌طلبد. چيزی که بسياری از ما از آن گريزانيم. تحمل نقد و گاهی هتک می‌خواهد. دست کم نقدهای تند و تيز که از طرف کسانی هم نوشته می‌شود که آدم آنها را نمی‌شناسد. بعد هم ترس از کامنت! ترس از کامنت هم فقط زبان کامنت‌ها نيست. هزار تا مساله ديگر هم دارد. چرا کسی نخواند چرا کسی نظر نداد چرا وقتی نظر دادند بد گفتند و ... خلاصه دنيايی است که آدم‌های رسمی‌تر ما، قديمی‌تر ما، جديدهای تابع قديمی‌هامان آن را نمی‌شناسند و با آن مانوس نيستند. گروهی ديگر هم هستند که خب رسانه به اندازه کافی دارند. فکر می‌کنند برای چه وبلاگ بنويسم؟ وبلاگ به هر حال رسانه بی رسانه‌ها ست!

اما در مورد شخص آشوری بايد بگويم او نمی‌نويسد چون روز-به-روز نوشتن يا برای-روز-نوشتن مانع کارها و تحقيقاتی می‌شود که در دست دارد. سرعت او با سرعت وبلاگ تنظيم نمی‌شود. آرامش‌اش را به هم می‌زند. کسی مانند او البته چه وبلاگ بنويسد يا ننويسد هميشه خواهد نوشت. معدودی مثل او را بايد استثنا کرد. کسانی‌که در مرز فرهنگ رسمی و گفتگويی ايستاده‌اند و با گفتگوئيان مهربان‌اند. اتفاقا نثر او به وبلاگ نويس چيزهای بسيار می‌آموزد. چون بسيار زنده است. من از او بسيار آموخته ام.

سخن از زبان شد موافقی در مورد آنچه که امروز به« زبان وبلاگی» و یا ادبیات وبلاگی مشهوراست بیشترصحبت کنیم؟ من این موضوع را که به نظرم خیلی هم مهم است با رضا شکراللهی و مجید زهری هم مطرح کردم. سید خوابگرد، بقول تو، از«شلخته نویسی» در وبلاگستان کفری است و اعتقاد دارد نسل جوان بلاگر «از اساس دغدغه‌های زبان ندارند و نمی‌دانند که زبان یک سرمایه ملی است». اما مجید نگاه مثبت‌تری به مقوله زبان دارد و «زبان وبلاگی را گامی به سوی دموکراتیک و مدرن کردن زبان» می‌داند. من هم اشاره می‌کنم به زبان محاوره‌ای که اکثر بلاگرها جوان از آن استفاده می‌کنند و خیال می کنند با چنین شیوه‌ای می‌توانند با خواننده صمیمی‌تر باشند حال آنکه صمیمیت در عمق است و نه در سطح. من به چند تن از دوستان هم گفته‌ام این نوع نوشتار را نوشتن فارسی با لهجه «تهرونی» می‌دانم. مثل این می‌ماند که من در وبلاگم به لری بنویسم که اتفاقا به فارسی هم نزدیک است. مثلا صادق چوبک نویسنده‌ای است که از زبان محاوره‌ای خیلی استفاده کرده اما بجا و در دیالوگ‌هایی که قهرمانان داستان با هم دارند که بی‌اندازه زیباست و شیرین. تو باور می‌کنی من گاهی در خواندن این گونه نوشتارهای محاوره‌ای دچار مشکل می‌شوم که البته می‌گذارمش به حساب بی سوادی خودم! تو در این مورد چی فکر می‌کنی؟

چند مساله اينجا به هم در آميخته می‌شود. در يک کلام بايد بگويم مقوله زبان وبلاگی نمی‌تواند به تنهايی مطرح شود و معيار قرار گيرد. وبلاگ دوره‌های مختلف از سر می‌گذراند. در يک دوره اوليه شايد اصلا مساله زبان مساله اصلی وبلاگ‌نويس نبوده است. مساله ارتباط و فوری بودن و سرعت آن بوده است. يعنی زبان در حد زبان ابزاری مطرح بوده است نه زبان چونان صناعت نوشتار. برای همين هم در اولين موج وبلاگ نويسی زبان شکسته و محاوره غالب بود. هنوز هم برای گروه‌های زيادی در وبلاگستان چنين است. آنچه تفاوت کرده است برآمدن گروه‌های حساس به‌زبان و نوشتار است. يعنی در موج اول وبلاگ‌ها ما با گروهی خاص از وبلاگ نويسان روبرو بوده‌ايم که زبانشان مدل خود را دارد. زبانی کاملا «خيابانی» است. زبان راحت به اصطلاح. زبانی که معادل ذهنيتی خود را هم دارد. سخت‌گير نيست. واکنشی است. تلگرافی است. پر از غث و سمين است. به املا بی‌توجه است و حتی به غلط تايپی. متن را دوباره نمی‌خواند. بشدت غيرفرمال است و با هر گونه رسميتی تا آستانه ستيز مخالف است. در عين‌حال خودمونی است. پر از تيکه و طنز است. خودنمايی‌اش گاه توی ذوق می‌زند. و از اين شمار. البته اين را هم گفته باشم که اين زبان خيابانی و دلانه و خودمونی که اشاره می‌کنيم قشربندی اجتماعی خاصی دارد. وبلاگ تا کنون عمدتا – و نه کاملا- ابزار رسانه‌ای طبقه متوسط به بالا بوده است در شهرهای ايران. زبانش و گرايش‌های زبانی‌اش نيز همان را منعکس کرده است.

خب به نظرم اين هيچ بد نيست! اين زبان ابزاری هميشه بوده است و هميشه هم خواهد بود. حالا با وبلاگ دارد خودنمايی می‌کند و خود را به رخ بسياری که فرهنگ را رسمی می‌خواهند می‌کشد و داد آنها را در می‌آورد. طرف مقابل هم هر تلاشی لازم ببيند خواهد کرد تا اين سيل را مهار کند. اما نتيجه‌اش يقينا اين خواهد بود که زبان همه ما متاثر از اين تلاش‌ها مردمی‌تر و دموکراتيک‌تر شود و آن آيين‌نامه‌ها هم ملايم‌تر و با جهان‌بينی تازه‌تری نوشته شود. البته اين درست است که زبان دموکراتيک‌تر می‌شود اما به دليل آن قشربندی خاص اجتماعی تماما دموکراتيک هم نخواهد بود و اگر تحول خاصی روی ندهد با وضع فعلی تنها زبان اقشار معينی را منعکس می‌کند. ولی به‌هرحال وسيع‌تر و زنده‌تر از زبان رسمی و روزنامه و خبر است.

از طرف ديگر، آن زبان خيابانی هم بدون تغيير قابل توجه -به سمت تماس با ديگر گروه‌های اجتماعی- ادامه خواهد يافت. الا اين‌که در حوزه معينی تداول خواهد داشت. زبان اصولا مساله‌ای اجتماعی است. نمی‌توان هر زبانی را هر جايی به کار برد. می‌دانم که کسانی مانند حسين درخشان خلاف اين می‌انديشند. او علاقه مند است که همان زبان غيررسمی و خيابانی همه جا به کار رود. مثلا تفاوت سبکی را در يادداشتی که از او اخيرا در روز چاپ شد با صورت اصلی آن که در وبلاگ‌اش آمد ببينيد. اگر دست او باشد زبان روزنامه را هم مثل وبلاگ خودش می‌کند. اين البته ايده‌ای اکستريم است اما نتيجه‌اش در کنار تلاش‌های همسو با آن، ملايم‌تر کردن پوسته سخت زبان رسمی خواهد بود.

اين هم که می‌گويم بد نيست توجه دارم به اينکه وبلاگ عرصه زبان عامه است - اگر نسبت بگيريم. زبان کاربردهای مختلف دارد و نبايد تمام آن کاربردها را به يک جنبه که می‌شناسيم يا برتر می‌دانيم يا رسميت دارد يا پذيرفته است تقليل دهيم. يعنی درست اين است که انواع زبان را به رسميت بشناسيم. حتی زبان-پريشی‌های ما هم اهميت دارند. اين گروه‌های عام و توده‌ای هرگز با فرهنگ نيمه اشرافی و آمرانه استادان و روشنفکران و نويسندگان و روزنامه‌نگاران همسو نخواهند شد. اصلا وبلاگ اولا جای تمرين خود بودن است تا تمرين آيين‌نگارش. بايد به اين نوشته‌ها از اين زاويه نگريست نه از چشم ويراستارانه و غلطگيرانه. اين‌ها دفترهای خاطرات خصوصی جوانترهای ماست که پيش چشم ما گشوده شده. اصلا اهميتی ندارد که چقدر غلط املايی دارد يا بد نوشته شده. برای شما که می‌خوانيد ديگرشناسی‌اش اهميت دارد. برای آن جوانی هم که می‌نويسد خودشناسی‌اش مهم است. يا به قول نويسنده‌ای که شادی ضابط از او نقل کرده خود-درمانی‌اش.

از زبان قفس نسازيم. نوشتن درمان است. اين جريان نوشتن را عزيز بداريم. زبان و هر چيز ديگر برای آدم است. اول اوست که مهم است. اگر کسی با همين زبان که دارد می‌نويسد صميمانه می‌نويسد بگذار بنويسد. عمق و سطح آن صميميت يکی است. آموزش زبانی بتدريج پيدا خواهد شد و هر کسی به سهم خود از آن بهره خواهد برد بعضی هم هرگز به آن اعتنا نخواهند کرد. من البته حرفم در باره کسانی است که بی اعتنايی‌شان هم از روی اين است که نياز ندارند. کاربرد زبان برايشان همان است که می‌نويسند توقعی و ادعايی ندارند. اين‌ها نمی‌خواهند ادای صميميت درآورند همان‌اند که می‌نمايند. اين مهم است و معياری کليدی است. اما البته اگر کسی صاحب ادعا شد و خواست با جماعت بزرگتری حرف بزند و از ميان همسالان خود به در آيد و خطاب عام پيدا کند بايد حتما نوشتار را بشناسد. مخاطب بسيار تعيين کننده است.

پاسخت به این پرسش من با رعایت کامل دیپلماسی وبلاگی بود. می‌خواهم نظرت را در مورد مستعارنویسی بپرسم این موضوع را تقریبا با تمام دوستان دیگر هم مطرح کرده بودم؟

من به اين ديپلماسی که می‌گويی معتقدم! يعنی ما چون بمثابه يک جامعه يا مدينه وبلاگی رفتار می‌کنيم بايد سياست حسن همجواری و تدبير مدنی هم داشته باشيم. اصلا همين آداب است که برای جامعه واقعی هم می‌تواند به کار آيد. ولی اگر منظورت اين است که به دليل ديپلماسی حرفم را نزدم اينطور نيست. من حرفم همين است. دنيا را کنفورميستی نمی‌خواهم. هيچ تلاشی را هم در آن جهت موفق نمی‌بينم. اگر راه حلی داريم بايد برای همين جهان تنوع و تضاد باشد. نه با فرض‌های مبتنی بر حذف اين تنوع و تضاد به‌نفع يک وحدت اجباری. نبايد خودمان را طوری تعريف کنيم که جای همه را بگيرد. ما سهم خود را داريم از يک مجموعه بزرگ. ما بدون اين مجموعه هم موجوديتی نداريم. پس مجموعه بودن يعنی خود ما.

مستعار نويسی بحثی هويتی است طبيعتا. يعنی من خود را به دست‌کم دو شخصيت تبديل می‌کنم. يکی که نام حقيقی دارد و نشان قابل جستجو و ديدار، يکی هم شخصيت سايه من که هميشه در سايه است مگر من آفتابی‌اش کنم - ولی به هر حال کارکردش سايه‌ای بودن است. اين البته چيز تازه ای نيست ولی به قول «دوستدار سقراط» شدت‌اش زياد شده است يا به قول سبک شناسان بسامدش بالا رفته است.

من در اين مستعارنويسی چيزی از يک تحول در جريان را می‌بينم. چيزی و چيزهايی که ما حس می‌کنيم ولی جرات بيان آن را به زبان خودمان نداريم. می‌گذاريم شخصيت سايه‌ای‌مان بگويدش. هزينه‌اش برای يک شخصيت حقيقی بسيار بالاست ولی خب از زبان شخصيت سايه خرجی ندارد ضمن آنکه می‌تواند طرحش تابوهايی را بشکند. تابوهايی که گاه صرفا فردی است يعنی گفتن‌اش از من با نام حقيقی‌ام بر نمی‌آيد ولی می‌خواهم بگويم.

گاهی نيز تابوهای اجتماعی است. پس يک جنبه ديگر ماجرا اجتماعی است. بالا رفتن بسامد مستعارنويسی به ميزان اطلاعات انباشت شده پنهان در جامعه اشاره دارد که خب چون پری‌رو تاب مستوری ندارد، وقتی دانستی بايد بگويی وگرنه خفه‌ات می‌کند.

اما من نمی‌توانم به کسی توصيه کنم که مستعارنويسی نکند. من خودم نيز بارها تصميم گرفته‌ام وارد مستعارنويسی شوم! من فقط می‌توانم اين گرايش را تحليل کنم. آينده‌اش به نظر من به سوی آفتابی شدن آن شخصيت‌های سايه خواهد رفت. چون افق جامعه ما در حال باز شدن است. اين يکی از نشانه‌های سلامت ماست که ديگر کسی ناگزير نباشد با نام مستعار حرفش را بزند. و سلامت روانی خود ما هم در همين است که تا می‌توانيم با نام حقيقی‌مان حرفمان را بزنيم. برای همين است که من شخصا می‌کوشم بر وسوسه مستعارنويسی غلبه کنم و راه گفتن حرف‌های مگو را پيدا کنم.

البته نبايد انتظار داشت که همه شخصيت‌های سايه نهايتا آفتابی شوند. يک گروه از آنها حرفشان ذاتا حرفی است که بايد نقاب بزنند و بگويند! يعنی می‌خواهند ناسزا بگويند. خب اين بخش جدا از بحثی است که می‌کنيم. اما يک مشکل اساسی است برای خودش. اين نوعی بزهکاری زبانی است. خشونت زبانی است. ترور شخصيت است. برای همين هم طرف هرگز خود را آفتابی نخواهد کرد. چون جنس کار او پنهانکاری است.

این گفتگو ادامه دارد... خواهشمنداست پیام‌ها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۸:۲۲ :::

LINK  |  Comment 20
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
بلاگ نيوز - رنگین‌کلام - تراوشات یک ذهن - پابرهنه برخط - گويا نيوز - ميداف - سيبستان - سفير عدالت - لینکدونی|در جستجوی کلمات - کوچه - خوابگرد - عمو اروند - کتيبه‌ی زخم -

پيام‌هاى زير را براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: شجر

یکشنبه، ۲۷ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۰۶:۴۵

با سلام خدمت يار ارجمندم
به توصيه جنابعالی قالب وبلاگم را عوض کردم
اگر مايل بوديد دوباره از آن بازديد نماييد و باز هم بنده حقير را راهنمايی کنيد
پايدار و سر زنده باشيد شجر

 E-mail:  shajar_1319@yahoo.com

 URL:  http://www.shajar.blogfa.com


 نويسنده: سوسکی

شنبه، ۲۶ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۰۱

عمو اسد بی‌انصاف! :)
من که همين هفتهء پيش به بخش انگليسي لينک دادم که!! ولی هر چقدر هم بهم بگی تنبل بازم من ارادتمندتم!! :)
يه بغل گنده! :)
--سوسکی

 E-mail:  reachsooski@yahoo.ca

 URL:  http://sooski.persianblog.com


 نويسنده: ابراهيم خدايی

شنبه، ۲۶ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۵۳

خداقوت.. آقای عليمحمدی اگر صبر ميکرديد صفحه کاملا لود ميشد می ديدی که زمينه سفيد است نميدانم شايد منظورتان حاشيه وبلاگ است که به رنگ تيره است به هر حال من هم چون شما معتقدم هيچ چيز به زمينه سفيد و فونت سياه نميشود..

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.lorblog.blogfa.om


 نويسنده: شجر

شنبه، ۲۶ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۰۱

با سلام
متن جالبی بود فقط صريح نويسی با صحيح نويسی متفاوت است ای ارجمند
اگر امکان دارد وبلاگ تازه تاسيس من راهم لينک کنيد

پايدار باشيد با تشکر شجر

 E-mail:  shajar_1319@yahoo.com

 URL:  http://www.shajar.blogfa.com


 نويسنده: ولنتاین

شنبه، ۲۶ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۵۶

"نوشتن درمان است"! تعبیر فوق العاده ای بود. از تحلیل نویسنده سیبستان خیلی لذت بردم. مرسی اسد جان!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://valentine-2005.blogspot.com/


 نويسنده: وبلاگوار

جمعه، ۲۵ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۴:۰۲

بابا این سیبستان عجب قشنگ وبلاگستان رو تحلیل می‌کنه، ما رو باش که هی تو مقالات سیریل فیوه و لویک لومور دنبال وبلاگشناسی هستیم ...
اسد جان گزارشگره که مصاحبه شونده رو دنبال خودش می‌کشه، پس دست مریزاد و بقول فرانسوی‌ها ادامه به خیر!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://weblogvar.persianblog.com/


 نويسنده: امير حسين

جمعه، ۲۵ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۴۳

جناب اسد اللهی پيشنهاد می کنم با نقد رفتارهای اجتماعی و به چالش کشيدن تابوهای غلط سعی در از بين بردن خرافها و بالا بردن سطح اطلاعات عمومی مردم دوش به دوش ديگران در جهت اصلاح جامعه ايرانی حرکت کنيم

 E-mail:  iranbloger@gmail.com

 URL:  http://webgasht.net


 نويسنده: بيژن

جمعه، ۲۵ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۴۸

چه مر باسواد و باشخصيتی است اين آقای جامی .
من خواننده وبلاگ ايشان شده ام و خوشبختانه هميشه آموزنده است.
با تشکر از شما.

 E-mail:  kardabi@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: نی لبک

پنجشنبه، ۲۴ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۰۹:۳۵

سلام اسد عزيز
خسته نباشی
خوشحالم که مصاحبه با آقای جامی را اينجا می بينم.

آقای جامی عزيز و اسد گرامی
از توجه دوستانمان به چهره آقای جامی تعجب نکنید.من فکر میکنم این تعجب ها بجا است چرا که مشاهده چهره آقای جامی پازل وجودی ایشون رو تا حدی تکمیل میکنه؛ ضمن اینکه چهره و تیپ آقای جامی خارج از کلیشه های نوشتاری ایشان هست.
برای خود من قيافه ها از آن جهت مهم هستند که ميزان هماهنگی روحيات و خلقيات نويسنده و نوشته هایش را می توانم در چهره آنان پيدا کنم.چهره هم به تبع جسمانيت ،به رده های پایین تر شناخت سوق داده شده و در واقع به انزوا رانده شده اما از نظر من بسیارمهم است چهره ،و از جان و روان انسان جدا نیست.
نهایتا اینکه،آقای جامی در نظر من تیپ خوشایند و چهره دلنشینی منطبق بر خلقیاتی که من از لابلای برخورد کلامی ایشان با موضوعات و همچنین خوانندگان ایشان سراغ دارم دارند.
به اصل مساله یعنی خود مصاحبه برخواهم گشت.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://neylabak1.blogspot.com


 نويسنده: saleh

چهارشنبه، ۲۳ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۱۰

هر چه دنبال لینک دنبالک و یا لینک به خود مطلب گشتم برای لینک دادن پیدا نکردم
مطالب خوبی مطرح شده بود و واقعا استفاده کردم خصوصا راجع به زبان پارسی

 E-mail:  saleh.ara@gmail.com

 URL:  http://weblog.salehoffline.com


 نويسنده: آرمین گیله مرد

چهارشنبه، ۲۳ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۲۳

سلام .... بدون فحشکاری و تخريب شخصيت نه میشود نقد کرد و نه به نقدی جواب داد و دلیلش هم خودبزرگبینی هست و غرور هست. خیال میکنیم هیچکس حق و شأن حرف زدن روی حرفمان ندارد و محل نمیگذاریم هیچ بلکه قهر هم میکنیم .....

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://gilehmard.blogspot.com


 نويسنده: هادی

چهارشنبه، ۲۳ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۳۳

اسد جان، ممنون. فکر نمی کردم جناب مهدی جامی بچه محل ما باشد! مصاحبه پرباری بود.

 E-mail:  hadi.pi@gmail.com

 URL:  http://1blogger.org


 نويسنده: بيلی و من

چهارشنبه، ۲۳ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۱۹

رک گوی گرامی قرار است اینجا در مورد گفتگو نوشت نه تشبیه کردن این وبلاگ به زن روز. گذاشتن عکس اگر خیلی بازاری است؟ چرا رک گو جان وبلاگ خودتان پر از عکس است؟ حالا که متوجه شدم شما هم مثل من خواننده و از علاقه‌مندان مجله وزین زن روز بوده‌اید ایمیلی برایت ارسال می‌کنم چون چندتا توضیح به شما بدهکارم.

 E-mail:  assada@gmail.com

 URL:  http://www.mebily.com


 نويسنده: ميثم

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۲۲:۱۲

اقا من بارها ميخواستم بپرسم از اين اقای جامی که کجايی هستند .احه فکر ميکردم بايد همشهری باشيم ولی نشد بپرسم.شما هم که اينهمه مصاحبه کردی نپرسيدی.هرچند چه اهميت دارد الان که هيچکس مال هيچ جا نيست

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.khamol.persianblog.com/


 نويسنده: رک‌گو

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۴۳

آدم‌های "اهل فرهنگ" ما از انتقاد می‌ترسند. آدم‌های "اهل فرهنگ" ما از "عوام" بودن می‌ترسند و بهمين خاطر در موقع استفاده از رسانه‌های "عوامانه" برای خود "حلقه‌های ملکوتی" می‌سازند و "عوام" را به آن راه نمی‌دهند.

 E-mail:  rokgoo@gmail.com

 URL:  http://rokgoo.blogspot.com


 نويسنده: رک‌گو

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۳۳

اسد جان، اين عکسهای ژستيک تمام‌رخ و سه‌چهارم رخ ايده خودت بود يا آقای جامی؟ مجله زن‌روز يادش به‌خير :-) . شاد باشی.

 E-mail:  rokgoo@gmail.com

 URL:  http://rokgoo.blogspot.com


 نويسنده: پویا

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۷:۱۳

اسد گرامی سلام. چون آقای جامی موضوع مستعارنویسی را با هویت جعلی یکی دانسته‌اند مایل بودم لینک مطلبی را که حدود یک سال پیش در وبلاگم نوشتم در اینجا بگذارم،‌ بخصوص که قسمت نظرخواهی وبلاگ آقای جامی طوری است که آخرین بار که خواستم مطلبی بگذارم،‌ سه بار فرستادم و آخر معلوم نشد که چرا در قسمت نظرها نیامد و بدون واکنشی. که باید بگویم این اولین تجربه‌ی من در منتشرنشدن نظر وبلاگی بوده است.
لینک مطلب هویت و مستعارنویسی:
http://www.pouyashome.com/weblog/archives/000229.html
شاد باشی
پویا

 E-mail:  pouya2004@gmail.com

 URL:  http://www.pouyashome.com/weblog/


 نويسنده: مسعود

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۳۹

من هم با آقای جامی موافقم که وبلاگ را جدی در نظر میگیرند.

 E-mail:  masoudinbox@yahoo.com

 URL:  http://www.masoudbeigi.persianblog.com


 نويسنده: آشیل

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۰۵

آقای مهدی جامی چگونه بر نقد هتاکانه و " طعنه آميز " خرده می گيرند ، اما در نگاهی که به وبلاگ هایی که در لیست وبلاگ خود در روزهای پایانی سال 1384داشته اند، نگاه نویسنده وبلاگی را به سیاست، نگاهی از نوع راننده تاکسی قلمداد می کنند !؟!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://achilles.blogfa.com


 نويسنده: رنگین کلام

سه شنبه، ۲۲ فروردین، ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۰۲

«جریان نوشتن را عزیز بداریم».
هر دو خسته نباشید.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://rangink.blogspot.com




Copyright © 2005, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.