نمیدانم بازهم از جنجال اخیر بنویسم یا نه؟ شاید هم احتیاجی نباشد که امروز حکایت کاریکاتورها و بقول انگلیسیها کارتونها نقل هر محفلی است. بگذارید با خاطرهای شروع کنم: سالهای دور کودکیام، پیرزنی مهربان همسایه ما بود. شبهای تابستان ما بچهها، توی حیاط دورش مینشستیم و او برایمان قصه میگفت. عادت داشت قصه را با «بی» که در زبان لری به معنی بود است شروع کند و معمولا همیشه چند بی را پشتسرهم بکار میبرد مثلا میگفت: بی...بی..بی... و یه پادشاهی که دو تا وزیر داشت. یکشب همین که داشت میگفت بی... بادی از او خارج شد که صدایش شبیه همان «بی» معروف خودش بود. حالا بیچاره برای اینکه رد گم کند و به نوعی جریان صدای بیموقع را ماست مالی، مثل صفحه گرامافون که سوزنش گیر کرده باشد یکریز و یکنفس میگفت بی...بی...بی...بی... ما شیطانهای کوچک که سریع متوجه دسته گل او شده بودیم و داشتیم با فشار به خودمان جلوی انفجار خنده را میگرفتیم سرهامان را پایین انداختیم و منتظر ماندیم، کی! «بی» گفتنش تمام میشود که یکی از بچهها که از همه ما برزگتر بود گفت: « حاجی خودمان صدای بی را شنیدیم بقیهی داستان را بگو»
نمیدانم چرا یکهو یاد این خاطره افتادم و چه ربطی به وقایع اخیر دارد...
حوادث اخیر چنان مشغولم کرده است که یادم رفت دیروز تولد بیلی را اینجا اعلام کنم. بله! بیلی دیروز ۳ سالش شد به حساب سگی و ۲۶ سال به حساب آدمی. برایش کادو یک دایناسور سبز رنگ خریدم که همان دیشب ترتیب گوشهای حضرت دایناسور را داد و از بیخ کندشان.
