ایرانیان جوانی که در جمهوری اسلامی رشد کردهاند، زمانی که امکانش را مییابند و از جهنم ایران بیرون میزنند و از طریق پناهندگی، یا مهاجرت به غرب میآیند همینکه با فرهنگ، دموکراسی، نظم موجود، وجدان کاری و جامعه هارمونیک جدید روبرو میشوند بسیاری از ارزشهای فرهنگی و تربیتی خود را زیر سؤال میبرند، کاری که نیکان در سری یادداشتهایش «آیا از ایرانی بودن خود شادمانم؟» به آن دست زده است که میتواند برای کسانی که در زمینه مهاجرت تحقیق میکنند منبع با ارزشی باشد. برخی از این افراد با انتخاب دین جدید (مسیحیت یا زرتشت)، تغییر نام، سعی در حل این تضاد دارند که معمولا بعد از گذشت سالها و جا افتادن در جامعه میزبان از کار خود پشیمان و گاه دچار افسردگی و ناهنجاریهای روحی میشوند. و برخی مانند نیکان، هشیارانه آنهم در یک رسانه عمومی به طرح پرسشهایی که مدتهاست ذهن او را بخود مشغول کرده است میپردازد. او در این یادداشتها بیشتر با خودش کلنجار میرود و حرف میزند تا با خوانندگان وبلاگش! البته و همیشه پرسشهای اولیه بسیار سطحی است اما هرچه شناخت فرد از جامعه جدید بیشتر و عمیقتر میشود پرسشها هم عمیقتر و پیجیدهتر خواهدشد. کسانی که با مهاجرین بویژه پناهندگان کار میکنند این حالت را «بحران هویت» مینامند. این بحران در مهاجرین و پناهندگانی که اوایل حکومت آخوندها ایران را ترک گفتند کمتر دیده میشد. چرا که اولا دوران استبداد آخوندی را کاملا تجربه نکرده بودند، دوم اینکه دوران کودکی، نوجوانی و جوانی آنها در رژیم سابق گذشته و در واقع شخصیتشان شکل گرفته بود. نیکان بعنوان یک جوان تحصیلکرده و هنرمند (کاریکاتوریست) در این کندوکاو درونی و برای حل تضادهایی که با آن روبروست پرسشهای قابل تعمقی را مطرح میکند که میتواند پرسش اکثر جوانان ایرانی باشد که در جمهوری اسلامی بزرگ شدهاند. پرسشهای او که درعینحال نقد فرهنگ و تربیت ایرانی است از دوبخش تشکیل میشود: ۱) نقد فرهنگ ایرانی. ۲) نقد تربیت ایرانی که برمیگردد به تربیت شرقی (کشورهای مسلمان و استبدادی) که فاقد جنبههای دموکراتیک است، چیزی که در غرب بطور جدی روی آن کار شده و به تربیت دموکراتیک موسوم است که بعدا به آن خواهیم رسید. نیکان در این پروسه دگردیسی و پوست انداختن مینویسد:
«من یک شهروند عادی بودهام که کمی نیمه خالی لیوان را هم نگاه کرده است. نکات منفی و مثبت فراوانی را میتوان در باره ایران و ایرانی برشمرد، ولی ترجیح میدهم منفیها را بزرگ کنم. چرا؟ شاید بهتر دیده شوند. همین!»
اما او از برشمردن نکات مثبت فرهنگ ایرانی خودداری میکند، چرا؟ آیا به این دلیل نیست که نیکان نکات مثبتی را در این فرهنگ نمیببیند؟ یا اینکه تکلیف خودش را هنوز با آن روشن نکرده است و نمیداند کجای جهان ایستاده است؟ میگوید:
«حس میکنم وطن من جایی است که به آن تعلق خاطر داشته باشم. شاید روزی "جهانوطن" شوم، شاید روزی ملیت خودم را شخصا انتخاب کنم»
پس برای رسیدن به آرامش و کسب هویت جدید راه درازی در پیش دارد. نیکان در این یاداشتهای بینظم که ناشی از آشوب درونی است گاهی دلش برای ایران تنگ میشود یادش میافتد ۳۱ سال در ایران زندگی کرده است، ترقی کرده، ارتباط داشته است. از ایرانی بودنش شادمان بوده است و حتا گاه وجدانش به او تلنگر میزند و احساس گناه میکند، چرا تن به این مهاجرت داده است.
« وقتی بتوانی از نظر اقتصادی روی پای خودت بایستی، چرا مهاجرت کنی و خدمت بیگانگان؟ وقتی آسایش داشته باشی و احترام، چرا رنج دوری بکشی و خرحمالی و هزار درد وبلای دیگر؟»
بعد به خودش دلداری میدهد، او در جامعه جدید بعنوان یک انسان مورد احترام است. در تابستان شلوارک می پوشد کاری که در کشورش ممنوع است. با خیال راحت در مهمانیها کراوات میزند. به کتابفروشی میرود و هر کتابی را که دلش بخواهد بدون استرس بر میدارد و به آن نگاه میکند. به سینما میرود و میداند وزارت ارشادی برای تایید و یا رد فیلم در کار نیست. روزنامهای که میخواند میداند فردا توقیف نخواهد شد. به عقاید و اعتقادات مذهبیاش احترام میگذارند مجبور نیست در اجرای فرایض دینیاش تظاهر کند و از همه مهم تر حق انتخاب دارد.
زمانی که دست به مقایسه میزند و آنچه که بود را با آنچه که هست میسنجد ناگهان ترس بسراغش میآید و شتابزده میپرسد:
«آیا من خارجی شدهام؟ آیا خودباختهام؟ آیا مظاهر غرب مرا فریفته؟»
ترس او طبیعی است چون خیال میکند دارد از ایرانی بودنش فاصله می گیرد؟
این گفتار ادامه دارد...
آیا از ایرانی بودن خود شادمانم؟ ۲،۱، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰