
اینروزها مردم دانمارک خوشحال، شاد و شنگول به استقبال کریسمس و سال نو میروند که از نظر ما هیچ اشکالی ندارد و ما هم خودمان را در این شادی شریک میدانیم و از تعطیلاتش لذت وافر میبریم، بویژه دو دوست عزیز و همشهریهای خوب و مهربانم عطا و محسن امسال کریسمس را با ما هستند. عطا از راهی دور میآید و محسن با اینکه بغل گوشمان زندگی میکند کمتر سعادت دیدارش را داریم. پس گلهای نیست جز آنکه آقابیلی عزیز که نه تنها از این روزها متنفر است، افسرده و پریشانحال هم میشود. فکر نکنید بیلی از شادی انسانها بدش میآید که عاشق شادی است. و اما صدای مهیب ترقه و فشفشهها اعصابش را خط خطی میکند و این حکایت هر سال است. از او خواستم چیزی بنویسد، گفت اصلأ حال و دماغش را ندارم و اشارهای داشت فیلسوفانه به کار و کردار بشر دوپا که چگونه یکسال پیرشدن، یکسال به مرگ نزدیکتر شدن را با انفجارجشن میگیرد و این رقص مرگ هرساله تکرار میشود.
این دوماه، دسامبر و ژانویه بیلی حال و روز درست حسابی ندارد، میل به خوردن نیست، بیشتر دوست دارد خودش را جایی پنهان کند، با اکراه و گاهی به زور ما به گردش روزانهاش میرود کاری که عاشق آن است، در موقع هواخوری کافی است صدای آزاردهنده ترقه را بشنود، محال است از جایش تکان بخورد باید بغلش کرد و برگشت خانه، از همینرو کارهای آنچنانیش نیمه تمام میماند و دایم تحت فشار است. بیشتر میخوابد و کمتر بازی میکند و علت این تغییر خُلق و خو همین انفجارهای پیدرپی بمبهای کوچک مخصوص کریسمس است. و این تنها سگها نیستند که اینروزها حال و روز خوبی ندارند بلکه گربه، اسب، پرندگان و کلا همه حیوانات تا پایان این شادیها در رنجاند. برای کاهش دادن استرس بیلی باید پردهها را کشید، پنجرهها را بست، تلویزیون را مرتب روشن کرد آنهم با صدای بلند. سرش را هم به بازیهای مورد علاقهاش گرم کرد، شبها هم که میآید روی تخت و سرش را میکند زیر لحاف و تا صبح بهمن میچسبد. گردشهای روزانهاش را هم زمانی تنظیم میکنم که کمتر ترقه بازی است. این پریشان حالی بیلی هم روی من اثر میگذارد و این داستانی است که هر ساله تکرار میشود. آنهایی که سگ دارند میدانند چه میگویم. گاه که میبینم گوشهای غمگین کز کرده است، دلم میگیرد و هربار به چشمان درشت زیبایش نگاه میکنم احساس میکنم دارد از من میپرسد «جشن تولد مسیح» کی تمام میشود؟

MARRY CHRISTMAS