My Danish Blog

« نوشته قبلی

  

صفحه اصلی

  

نوشته بعدی »


گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسنده‌ی وبلاگ میداف

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴


حمید کجوری

حمیدجان از اینکه دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی بی‌نهایت سپاسگزارم.

اسدجان سپاسگزارم، محبت کرده از من برای این مصاحبه دعوت کردی.

اگر حوصله‌اش را داری برایمان از خودت بگو؟

عبد‌الحمید کجوری هستم، در دوم بهمن ۱۳۲۳ حدود۳ – ۴ ماه قبل از پایان جنگ دوم جهانی در خاک پاک بوشهر بدنیا آمدم.تحصیلاتم فوق لیسانس علوم دریایی و کاپیتانی کشتی‌های اقیانوس‌پیما از دانشکده دریایی آلمان. تاریخ تولدم دقیق است به این دلیل می گویم دقیق است چون درآن زمان که من متولد شدم، مردم برای فرار از خدمت سربازی تاریخ تولد پسران‌شان را چند سال بالاوپایین می‌کردند. و اما پدرم به دو دلیل تاریخ تولد هر پنج پسرش را درست نوشت چون نخست معتقد بود خدمت نظام برای دفاع از وطن و دفاع از ناموس است دو دیگر می‌گفت: این‌که جوان‌ها وقتی به سن بلوغ می‌رسند کله‌شان بوی قرمه سبزی می‌دهد و اینجا است که ارتش با دیسپلین‌اش از کله شق‌ها آدم می‌سازد.

دریانوردی که بیشتر زندگی‌اش را دردریا و اقیانوس‌ها گذرانده‌است چطوریکباره سر از اینجا در‌می‌آورد؟ اصلا چگونه با دنیای وبلاگ‌ها آشنا شدی؟

مدت‌ها بود که خانواده‌ام اصرار داشتند پس از چهل و اندی سال دریانوردی ساحل نشین بشوم، بویژه با این‌که من شاهد تولد فرزندانم بودم ولی دوران شیرین کودکی آنها را تجربه نکردم و هربارکه پس از چند ماه سفر به دور دنیا برای یکی ـ دو ماه مرخصی به خانه برمی‌گشتم بچه‌هایم را می‌دیدم که خب بزرگتر شده‌اند و عجبا که گاه از من مو مشگی می‌ترسیدند و به من نزدیک نمی‌شدند، چرا تمام کسانی که می‌دیدند از مادر و مادربزرگ تا خاله و دایی بلوند و چشم آبی بودند و به غیر از خودشان نمی‌خواستند چشم مشگی وموی سیا ه دیگری را بینند. بگذریم... اینک که همسرم اصرار به ماندنم در ساحل داشت، دیدم فرصتی است که دستکم دوران کودکی و رشد نوه‌هایم را ببینم. اواخر سال گذشته (۲۰۰۴) بودکه دریا را تقریبا کنار گذاشتم. به این دلیل می‌گویم تقریبا، چون گاهی به نمایندگی ازطرف شرکت‌های کشتیرانی بر ساختن کشتی‌هایی که سفارش داده‌اند نظارت می‌کنم. خب حال وقت و فرصتی داشتم و سفرم در دریای اینترنت که واقعا هیچ تجربه ای ازش نداشتم آغاز شد. تنها چیزی که بلد بودم رفتن به سایت گویا بود که آن هم آدرس‌اش را یکی از دوستان ایرانی‌ام به من داده بود. از آن طریق به سایت‌ها و از آنجا به لینکدونی وبلاگ‌ها برخوردم و این دنیا را کشف کردم و با علاقه آنها را مطالعه می‌کردم ‌بعضی ‌وقت‌ها مطلبی را که می‌خواندم و به دلم می‌نشست نظری هم می‌دادم.بعدها سعی کردم وبلاگی طبق دستورالعملی که حسین درخشان نوشته بود بسازم تا اینکه با بلاگ اسپات آشنا شدم و دیدم ساختن‌اش خیلی ساده‌تر از دستورالعمل حسین است. در بلاگ اسپات مطالب متنوعی می‌نوشتم که چون ناشناس بودم خواننده‌ای جز خودم نداشتم. تا این‌که روزی درحین‌ وبگردی تصادفا وارد وبلاگ " بیلی و من"شدم که مطلبی در باره خودش و تولدش نوشته بود که از صداقت‌اش خوشم آمد وبه آرشیوش سرزدم و شدم مشتری دایم وبلاگش در همان زمان بود که مصاحبه‌ها را هم شروع کرده بود که با علاقه دنبال می‌کردم و کامنت‌هایی در باره مصاحبه‌‌هایش می‌نوشتم و سؤال‌هایی می‌کردم که با تعجب می‌دیدم بر خلاف دیگران که به بهانه کمبود وقت فرصت پاسخ دادن نداشتند او با وجود کمی وقت بوسیله ایمیل یا در وبلاگ من مفید و مختصر پاسخ می‌داد که کمتر کسی جز یکی دو نفر آن‌هم به ندرت این کار را می‌کردند تا اینکه یک مطلب نسبتا مفصل انتقادی در باره یکی از مصاحبه‌هایش نوشتم و بدون اینکه به او اطلاع بدهم خودش به وبلاگم سرزده بود و به آن نوشته هم در وبلاگش و هم در خبرچین لینک داده بود که به اصطلاح یک شبه وبلاگ من منفجر شد از خواننده و از کامنت‌هایی که برایم می‌نوشتند و من به آن نظرها بسیار بها می‌دادم و پاسخ می‌گفتم و از آنها یاد می‌گرفتم. بعدها هم به تشویق همین دوست در بلاگفا وبلاگ میداف را راه‌اندازی کردم.

برای من که همیشه در خشکی قدم زده‌ام خواندن خاطرات یک دریانورد نه تنها جالب و جذاب که تجربه‌ی یک دنیای جدید است بویژه که تو این خاطرات را با قلمی شیرین همراه با طنز و شوخ طبعی خاصی بیان می‌کنی که آدم اصلا خسته نمی‌شود چطور شد به فکر نوشتن خاطراتت افتادی؟

در مرحله نخست تشویق دوستان و خب دیدم این حقیقتی است که این خاطرات نه مهم! که یگانه هستند، منظورم از یگانه جنبه خاص بودن آن است و نه نمره گذاری که امری است نسبی. چون بقول مجید زُهری ما همه نوع وبلاگی داریم، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ، طنز،بجز در یانوردی. من در نوشتن خاطراتم تنها توجه به یک مطلب خاص نمی‌کنم بلکه آن چه را به‌ذهنم می‌رسد یا به‌خاطر می‌آورم می‌نویسم. در باره زندگی خودم، ازایام کودکی شروع کرده‌ام تا آمدن به آلمان، تحصیلات، ازدواج وخاطراتی که در دریاها، اقیانوس‌ها و در قاره‌های مختلف دنیا داشته‌ام. بدیهی است بعضی‌ها به این بخش و برخی دیگر به آن قسمت‌اش علاقه دارند. این را نیز اضافه کنم غیر ممکن است بتوانم همه خاطراتم را بنویسم بویژه که من مطالب تحقیقاتی زیادی نیز در رابطه با دریا و دریانوردی در ذهن دارم که دوست دارم برای استفاده هموطنانم به رشته تحریر درآورم و افسوس می‌خورم که مطلب درباره وقایع تاریخی دریایی به زبان فارسی در اینترنت تقریبا هیچ نداریم چون هرجا در جستجوی مطلبی در ارتباط با دریا و دریانوردی در اینترنت می‌گردم اکثرا به وبلاگ خودم رجوع داده می شود. همان‌طور که وقتی خواستم شرح واقعه تاریخی جنگ دریایی «لپانت» را بنویسم جز یک صفحه نوشته مختصر هیچ منبع دیگری به فارسی در اینترنت نیافتم و اگر دانش‌آموز یا دانشجویی دنبال مطلبی در باره این واقعه مهم تاریخی که در سیاست دولت عثمانی نسبت به وطن خودمان نه تنها بی تأثیر نبود که رل بسیار مهمی هم بازی کرد می‌گشت چیزی نمی‌یافت. وقایع تاریخی دریایی بسیار دیگری نیز وجود دارند، از جمله کشف قاره‌ها، جنگ ترافالگار، و دیگر جنگ‌های دریایی که بین کشورهای اروپایی و در جنگ داخلی آمریکا رخ داد و در سیاست و زندگی مستعمره‌ها و در خود آن کشورها تأثیر مستقیم داشتند. جالب است همه این تحولات تاریخی، کشف قاره‌ها، استعمار کشورها، آشنایی با فرهنگ‌های مختلف از طریق آب و دریا صورت گرفته است و همان‌طور آغاز زندگی و حیات. من دنیایی مطلب برای نوشتن دارم، اما بارها گفته‌ام آن چه می‌دانیم یک قطره است و آنچه نمی‌دانیم یک اقیانوس.

این خاطرات دستکم در وبلاگ‌شهر هم جدید و هم یگانه است. تصمیم نداری بعدها آن را بصورت کتاب منتشر کنی؟

از تو چه پنهان من، مشکل فارسی نوشتن و ویراستاری مطالبم را دارم. خب ۴۳ سال پیش در سن ۱۸ سالگی آمدم آلمان در این مدت دوبار یکبار سه سال‌ونیم یعنی از ۱۹۶۶ تا اواسط ۱۹۶۹ ودومین بار هم از ۱۹۷۵ تا اواسط ۱۹۷۹ حدود چهار سال در ایران بودم و اینک 27 سال است که از وطن دورم در این مدت نه در دریا و نه در ساحل هیچ تماسی با زبان مادری‌ام نداشته‌ام هر چند معتقدم کسی که ۱۸ سال به زبان مادری خوانده و نوشته و صحبت کرده است نمی‌تواند آنرا فراموش کند و من هم فراموش نکرده‌ام و نخواهم کرد . بیش از آن ملی هستم که زبان مادری‌ام را فراموش نکنم ولی به هرحال هر چیز که صیقل‌اش ندهی لعاب می‌گیرد. زبان فارسی من هم به مرور زمان ترک برداشته است هرچند از زمان شروع به وبلاگ‌نویسی و تجربه نوشتن و خواندن در این مدت پنج ماه کمک کرده و خب فارسی‌ام کمی بهتر شده است ولی خودم می‌دانم که هنوز کم می‌آورم. باورکن خجالت می‌کشم بگویم بارها برای جستجوی واژه‌ای که به هیچ عنوان فارسی‌اش به ذهنم نمی‌رسید به فرهنگ واژگان آلمانی-‌فارسی یا انگلیسی‌ـ‌فارسی ‌رجوع کرده‌ام. گاهی هم پس از انتشار یاداشتی، متوجه می‌شوم که بعضی از مطالب را فراموش کرده‌ام بنویسم و باید به آن اضافه کنم . درد دیگرم، با ‌آن‌که به تایپ حروف لاتین سال‌ها است عادت دارم و تقریبا تند تایپ می‌کنم ولی فارسی را به کندی و یک انگشتی. با توجه به این مشکلات که بر شمردم فعلا در فکر انتشار نیستم، حالا ببینم در آینده چه پیش می‌آيد اما اجازه بده همین‌جا اضافه کنم علاقه قلبی من نوشتن مطالب تحقیقی و تاریخی دریایی است که ذهنم مملو از اطلاعات و دانسته‌هایی است که در ارتباط با شغلم خوانده و آموخته‌‌ام. آن چه را که خوانده‌ام با پوست و گوشت احساس کرده‌ام همان‌طور که در باره جنگ دریایی " لپانت" چنین احساسی داشتم و با شناختی که از خود دارم می‌دانم اگر به نوشتن مطالب تحقیقی و تاریخی - دریایی بپردازم عنان قلم از کفم رها خواهد شد و خود بخود می‌آید آنچه در ذهن و در دل دارم.

می‌دانم که تو بسیار فروتنی به باورمن تو از خیلی‌ها که تمام عمرشان را در ایران گذرانده‌اند بهتر می‌نویسی با آن حافظه قوی و ذهن خلاق و داستان‌سرا پس این موضوع نباید مانع نوشتن آنچه خودت تاریخی و تحقیقی می‌نامی شود. همین حالا پرسشی به ذهنم رسید، بهرحال تو در هرکشوری زندگی می‌کردی که حساب و کتابی در کارشان باشد حتما از دانسته‌های تو برای آموزش استفاده می‌کردند آیا تاکنون حکومت ایران از تو برای تدریس در دانشگاه دعوت کرده‌است؟

ممنون از اظهار لطف شما و اما متأسفانه نه! این آرزوی من است تا بتوانم آنچه را در این چهل‌واندی سال فرا گرفته و تجربه کرده‌ام به جوانان وطنم انتقال بدهم ولی با وجودی‌که هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نداشته و اصلا شغلم اجازه نمی‌داده است با این وجود هیچ پیشنهاد و دعوتی از من تاکنون نشده‌است. تو بهتر می‌دانی جمهوری اسلامی بیشتر پای‌بند و استاد فرار دادن مغزها است تا جذب. با وجودی که بخش بزرگی از هزینه‌ی ۹ سال تحصیل دوره کاپیتانی من را دولت آلمان پرداخت کرده بود ( بخش دیگرش را همسرم که کار می‌کرد و خودم که ضمن تحصیل در ایام تعطیلات تابستان و زمستان هم ‌کار می‌کردم) با این‌حال برای خدمت به میهن و هموطنانم به ایران برگشتم ولی در همان آغاز به‌قدرت رسیدگان جدید چنان فضا را به من تنگ کردند که عطایش را به لقایش بخشیدم و دوباره به آلمان برگشتم. با این‌ همه رنجیدگی بازهم آماده‌‌ی خدمت به میهن هستم و دلم می‌خواهد آنچه را که می‌دانم در اختیار حوانان کشورم بگذارم.

دلم می‌خواهد مرتب از سفر و دریا بپرسم ولی خب حالا تو یک بلاگری باید پهلو بگیریم و در ساحل قدم بزنیم تو از آن دریا به دریای وبلاگ‌ها آمده‌ای اینجا را چگونه می‌بینی؟

خجسته پدیده‌ای‌ست. زمانی که دست به مقایسه می‌زنم و امکانات نسل خودم را با امروز می‌سنجم و می‌بینم با چه چیزهای دست بگریبان بودیم. به خودم می‌گویم ایکاش امروز به دنیا آمده بودم و یا اینترنت و وبلاگ زودتر از این‌ها پدید آمده بود. در میان امواج این دریا احساس آزادی بیشتری می‌کنم می‌توانم حرفم را صاف و پوست کنده و بدون سانسور بزنم می‌توانم ارزان و براحتی به منابع آشکار و پنهانی دسترسی پیدا کنم که در ایام جوانی خوابش را هم نمی‌دیدم، دوستانی را پیدا کنم بهتر از آب روان، با آنها تبادل افکار و اندیشه داشته باشم، از دانستنی‌ وتجربه‌های دیگران بیاموزم.

حالا که از نسل‌ها گفتی می‌خواهم بپرسم در مقایسه با نسل خودت جوانان امروز را چگونه می‌بینی بویژه که حالا تو از طریق وبلاگ به آنها بیشتر نزدیک شده‌ای؟

من واقعا جوانان وطنم را تحسین می‌کنم، هر چند دورم و بین آنها نیستم، ولی از طریق وبلاگ و رسانه‌ها با دغدغه‌های‌شان آشنا هستم، تحسین‌شان می‌کنم که می‌بینم با وجود مشکلاتی که درایران پیش پایشان گذاشته می‌شود با حداکثر استفاده از امکانات موجود مثلا در همین فضای اینترنت که خب نسل من فاقد آن بود، با وجود فیلترینگ، کارشکنی‌ها و غیره... تا آنجا که در امکان‌شان هست ره به بیرون ازحصار و چارچوب موجود می زنند، شکفته می شوند. در دانشگاه‌ها، مؤسسات آموزی، در عرصه کار و در صحنه سیاسی مملکت فعالانه حضور دارند.این جوانان آتش زیر خاکسترند و جمهوری اسلامی در اشتباه محض است اگر جوانان امروز ایران را دست کم بگیرد و از وجودشان در ساختار فعلی و آینده مملکت استفاده نکند و آنها را راضی نگه ندارد وبه بهانه‌های واهی آزار و اذیت شان کند همین جوانان امروز ایران هستند که سرنوشت وطن و وضع موجود را تغییر خواهند داد و آینده ساز ایران فردایند و ما پیرمردها دنبال رو آنان خواهیم بود. بسیاری از این جوانان چه از ایران و چه از خارج کشور در کامنت‌هایی که در وبلاگ من می‌گذارند رشد فکری خودرا نشان می‌دهند و مرا سرشار از غرور می‌کنند بویژه در تحلیل‌های منطقی در نشان دادن وسعت فکری‌شان. بگذارید خیلی کوتاه به این مطلب اشاره کنم، زمانی که جوان بودم و مایل به ادامه تحصیل بجای اینکه تشویق بشوم از هر طرف سنگ جلوی پایم می‌انداختند جریان این موضوع را تا حدی در خاطراتم نوشته‌ام و تصمیم دارم در آینده برای جوانان عزیز مفصل‌تر بنویسم که چرا و به چه دلیل نمی‌گذاشتند جوانان با استعداد پر و بال بگیرند. مشکلاتی که برای من ایجاد کردند برایم عقده شده بود. به همین دلیل وقتی که در سال ۱۹۷۵ به ایران بازگشتم و مسئول آزمون، انتخاب و آموزش در رشته فرماندهی وکشتیرانی برای اعزام به خارج از کشور شدم، شخصا به همه بنادر ایران پرواز می‌کردم و دربدربدنبال جوانان با استعداد و کم‌بضاعت می‌گشتم و آنها را گروه گروه برای تحصیل در رشته فرماندهی و راهنمایی به انگلستان، برای کشتی سازی به ژاپن و کره جنوبی، برای مدیر ماشینی به آلمان و... می‌فرستادم و چه جوانان لایقی و چه احساس غروری به من دست می‌داد وقتی آنها را بدرقه می‌کردم و چه افتخاری بود استقبال از آنها پس از بازگشت‌شان با دست پر، همه آنها پس از بازگشت به وطن در پست‌های مهم و مؤثر کاپیتانی و مدیر ماشینی شناورها، راهنمایی کشتی‌های تانکروباری و تعدادی ازآنها بعدها در پست رییس امور دریایی و کشتیرانی در بنادر مختلف جنوب و شمال بکار گمارده شدند و با ایده‌ها و قدرت خلاقیت ایرانی منشأ تغییرات مثبت و مدرنی در امور دریایی بنادر شدند. بنابراین امروز هم تمام امیدم به همین جوانان لایق و فرهیخته‌ی وطنم است که در یک فضای دموکراتیک ایران عزیز را بسازند که می‌دانم از جوانان هیچ کشوری کم ندارند.

با این که مدت کوتاهی از بلاگر شدن‌ات می‌گذرد دلم می‌خواهد بعنوان ریش سفید وبلاگ‌شهر بپرسم این پدیده را چگونه می‌بینی؟

در این شکی نیست که وبلاگ‌ها تأثیر بسزایی در حوزه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بویژه در حوزه آزادی بیان دارند و در آینده بیش از این خواهند داشت که من آن را به فال نیک می‌گیرم. وبلاگ‌ها بنا به ماهیت ویژه‌ای که دارند سریع‌تر از هر رسانه‌ای با عث پخش و گسترش افکار و اندیشه‌های نو می‌شوند و کاربرد و اثرگذاری آن به نظر من در بعضی ابعاد حتا در مقایسه با رسانه‌های دیگر نظیر روزنامه و رادیو وتلویزیون هم فراتر می‌رود که این رسانه‌ها بنا بدلایلی که می‌دانی محافظه‌کار عمل می‌کنند و گاه دچار خودسانسوری می‌شوند.

حمیدجان من از تمام کسانی که با آنها گفتگو داشته‌ام در مورد مستعار‌نویسی در وبلاگ‌شهر پرسیده‌ام ، می‌خواهم نظر تو را هم بدانم؟

من خوشحال می‌شوم از‌این‌که بینیم بلاگرهایی با نام حقیقی‌شان می نویسند ولی تعصبی به این موضوع ندارم که حتما و باید از اسم حقیقی استفاده کنند . محتوای نوشته های بامداد، ف.م.سخن، آشپزباشی و پارسا صایبی برای من مهم‌اند، حالا هر اسم حقیقی که دارند مبارک خودشان باد و چیزی از ارزش نوشته‌های‌شان کم نمی‌کند وبا بکاربردن اسم حقیقی هم چیزی بر کیفیت نوشته‌های آنها افزوده نمی‌شود. این یک از مشکلات وبلاگ‌شهر است که تأکید داریم هرچیزی را که خودمان درست می‌دانیم مستقیم یا غیر مستقیم به دیگران هم تحمیل کنیم . این هم‌میهنان لابد دلیلی دارند که از نوشتن نام حقیقی پرهیز می‌کنند. یکی می‌گوید من با اسم مستعار آزادتر می‌نویسم دیگری می‌گوید از فیلتر شدن وبلاگم می‌ترسم و سومی از شلاق خوردن و زندان رفتن واهمه دارد ما خارج نشینان که چنین دغدغه‌هایی را نداریم نمی‌بایست مته به خشخاش بگذاریم.

عده‌ای از بلاگرها بخش نظرخواهی وبلاگشان را به دلیل‌هرزه‌نویسان بسته‌اند نمی‌دانم صابونشان به تن تو هم خورده یا نه؟نظر تو چیست و باید چکار کرد؟

به نظر‌من یکی ازویژه‌گی‌های جالب وبلا‌گ‌ها همان بخش نظر‌خواهی است. این سخن عالمانه از عبدالقادر بلوچ است که می‌گوید: «خواننده امروز از نویسنده با سواد تر است.» پس بخش نظرخواهی است که می‌تواند به من کمک کند تا از دیدگاه خوانندگان نوشته هایم آگاه شوم و هم نظرات را بدانم و هم احیانا پی به‌ضعف خود ببرم. خوانندگان وبلاگ من و کسانی که نظر می‌دهند اکثرا از طیف جوان هستند و من که به تازه‌گی ساحل‌نشین و بلاگر شده‌ام صمیمانه می‌گویم از کامنت‌های سرشار از ایده، راهنمایی‌ها و... لذت می‌برم و می‌آموزم. همان‌طور که خوانندگان وبلاگم با خواندن مطالبم به افکار من پی می‌برند و از من تصویری در ذهن خود می‌سازند همان‌طور من نیز با خواندن نظرها به آنها نزدیک می‌شوم و با طرز فکرشان آشنا می‌شوم و از راهنمایی‌ها کمک فکری می‌گیرم برای نوشته‌های آتی‌ام . من متاسفم از این که برخی دوستان بخش نظرخواهی وبلاگشان را مسدود کرده‌اند. ما گندم را برای سدجوع و زنده ماندن می‌کاریم. بی‌شک گاهی آفت به جان محصول می‌افتد ولی به خاطر آفت، قید کاشتن گندم را نمی‌زنیم یا درختان میوه را از بیخ و بن نمی‌بریم. البته آزار دهنده است یورش هرزه‌نویسان! ولی اگر میکروب، باکتری، باسیل یا ویروس وجود نداشت شاید شغل پزشکی بوجود نمی‌آمد. متأسفانه یکی از پی‌آمدهای منفی اینترنت و وبلاگ‌نویسی همین آفت‌ها است که تا وبلاگ و این‌فضا هست این‌ها هم هستند که این عمل زشت‌ را در پشت نقاب و در تاریکی، انجام می‌دهند که حتما ریشه در تربیت خانوادگی و عدم تربیت صحیح اجتماعی شان دارد. هم اینک امکانات محدود فنی(نرم افزاری) برای جلوگیری از انتشار مطالب ناپسند وجود دارد مثلا کنترل نظرهای رسیده قبل از انتشار. من مطمئنم افراد بصیر در امور کامپیوتر، راهی، چاره‌ای در آینده خواهند یافت که بتوان مؤثرتر با این پدیده مبارزه کرد تا آن زمان می‌بایست در مرحله اول چنین نوشته‌هایی را برای احترام به شخصیت خوانندگان و نظردهندگان بی‌چون و چرا حذف کرد، در مرحله دوم سعی در راهنمایی آن افراد نمود، که ممکن است در نطر اول آب در هاون کوبیدن تعبیر شود ولی مطمئنم بسیاری از آنها، جوان هستند و تحول‌پذیر و این بهتر است از بی عملی.

از زمان ورود به دنیای وبلاگ‌ها فضای فرهنگی آن‌را چگونه دیده‌ای؟

من از همان اوایل ورود به وبلاگ‌شهر متوجه دسته‌بندی و جبهه‌گیری‌های شدم که سخت باعث تأسف وتأثرم شد. در این ۶۰ سال زندگیم بار‌ها شاهد دسته‌بندی‌ها و جبهه‌گیری‌ها در محیط کار، مدرسه، دانشگاه و جامعه و... بوده‌ام، جالب است که این ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی بیشتر بین آدم‌های تحصیل‌کرده و باصطلاح روشنفکر عمل می‌کند تا آدم‌های عادی. با این‌که خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم این جمله را اینجا نگویم:" آدم حالش از این رفتارها به‌هم می‌خورد". در خارج از کشور نیز با تأسف فراوان چنین می‌بینم . کمتر در میان جوانان که بیشتر در میان تحصیل کردگان و فرهیخته‌گان. خب این ناهنجاری‌ها را من در فرهنگ و تربیت ایرانی‌مان می‌بینم. شاید واقعا از آزادی بیان در وبلاگ‌ها شوکه شده‌ایم و به جای تقویت فرهنگ مدارا و دموکرات منشی به تخریب این و آن می‌پردازیم. شاید گذشت زمان درستش کند! البته قبول دارم که وضع اجتماعی از ۶۰ سال پیش بهتر شده است ولی آیا وقت آن نرسیده است که فرهنگ را هم در چهار چوب خانواده و تربیت خانوادگی، که منشأ همه این ناهنجاری‌هاست تغییر اساسی دهیم؟ ما از هرزه نویسان سخن گفتیم، آن را محکوم می‌کنیم اما پرسش من این‌است: «وقتی فرهیخته‌گان ما توان تحمل یکدیگر را ندارند چه انتظار از هرزه نویسان داریم.»

حمید بیلی هم مرتب این پا و آن پا می‌کند. انگار چندتا پرسش دارد؟

بفرما بیلی جان.

بیلی: ناخدا جان سلام، من وبلاگت رو می‌خونم، اون داستان دزدان دریایی خیلی هیجان‌انگیز بود، می‌خوام بدونم شما تو کشتی هم سگ داشتید؟

درود بر بیلی عزیز، نخست تعریف‌ات کنم و بگویم که تو بعد از «لسی» و «بنجی» و یکی دو تا سگ دیگر به همت بابات معروف‌ترین سگ اینترنت شده‌ای و در بسیاری از وبلاگ‌های فارسی زبان عوعو کرده‌ای ‌و می‌کنی. دستکم خیالم از جانب تو راحت است که کامنت‌های بدبدبرایم نمی‌نویسی زیرا شخصیت تو بالا تر و والاتر از این حرف‌ها است.

بیلی: مرسی جناب کاپیتان شرمنده می‌کنی‌ها!؟

و اماپاسخ به پرسش‌ات، هم نه هم آری . نه، به این دلیل که در کشتی های بزرگ اقیانوس پیما، همه جور وسایل آسایش را فقط برای آدم‌ها ساخته‌اند و نه برای حیوانات. مشکل اول اینکه همه جای عرشه یا پوشیده از کالا است، یا انباشته از وسایل تکنیکی که جایی برای " گاسی" رفتن برای شما سگ‌ها باقی نمی‌گذارد. یا چنان خیس آب و لغزنده است که ممکن است یکبار قدم زدن روی آن تبدیل به بار آخرین شود. حالا ممکن است بگویی خُب طناب و قلاده که هست، آری ولی کو وقت و در کدام فرصت، زیرا در کشتی وقت کمی هم که برای خواب انسان‌ها در نظر گرفته شده است نمی شود برای کار دیگری منظور داشت وگرنه بی‌خوابی‌های ممتدممکن است به خطر افتادن جان باباها را در پی داشته باشد، مثلا عدم دقت ونبود تمرکز فکر هنگام کار بروی عرشه یا در موتور خانه. درضمن فرض کن بابایی با تو در حال قدم زدن است، روی عرشه‌ای که از پوشش کالا دیگر نمی شود عرشه‌اش نامید ناگهان آژیر خطر به صدا در می‌آید و خبر از حریق در موتورخانه کشتی یا در انبار یا در یکی از کانتینرهای روی عرشه یا در محل سکونت پرسنل می‌دهند. خب بیلی جان در دریا که نمی‌شودبه آتش نشانی تلفن زد یا اگر کسی دچار شکسته‌گی استخوان شد منتظر آمبولانس ماند. وظیفه هر کس برای هر واقعه منتظرهوغیر منتظره در " Emergency Plan "تعیین و مشخص شده است. بابایت نمی تواند بگوید من اول باید سگم را نجات بدهم، چون در دنیای آدم‌ها انسان‌ها بر حیوانات مقدم‌اند شاید به نظر تو غیر عادلانه باشد ولی متاسفانه فعلا همین است! و در کشتی جایی برای حیوانات منظور نشده است و آخرین دلیل بر ممنوعیت حیوانات روی کشتی این است که دریا فقط در فیلم‌ها و بر پرده سینما چنین شفاف، زیبا وآرام است، در اکثر مواقع طوفانی است ونا آرام، تا تابش خورشید هست که با عث بخار شدن آب بی‌پایان اقیانوس‌ها می شود و در نتیجه در اثر بخار شدن آب و صعود آنها به آسمان ابر تولید می شود، اختلاف در فشار هوا به وجود می‌آورد، باد به وجود می‌آید، جبهه‌های هوای سرد و گرم به هم بر خورد می‌کنند، هر چه بخار بیشتر ابر بیشتر، باد بیشتر، حرکت زمین به دور خودش نیز مزید بر علت می شود و غول هایی نظیر «اندرو» و «میچ» و «کاترینا» و «ریتا»، کوچکتر یا بزرگتر به عرصه ظهور می‌رسند وچنان پدری از کشتی و کشتی‌بان در می‌آورندکه مسلمان نشنود کافر نبیند. پس جایی برای حیوانات روی کشتی نیست. ولی بعضی از شناورهایی که به آنها«بارج» یا «دوبه» می‌گویند و فقط در رودخانه‌ها و در سواحل کشورها برای حمل کالا اجازه تردد دارند و به‌بعضی ازآنها «یدک کش» می‌گویند بطور موقت اجازه حمل سگ داده شده است. زیرا دریای آنها که رودخانه و یا آبهای ساحلی است حرکت و طوفانی ندارد و در صورت اتفاقی ناگوار می‌شود سریع در بندر پهلو گرفت.

بیلی: خیلی چیزا یادگرفتم ها... راستی این خانم کاترینا و خانم ریتا با شوهرشون دعواشون شده بود که افتادند به جون آمریکایی‌های ننه مرده؟ آیا تا حالا به تو هم تو دریا حمله کرده‌اند؟

بله این دو توفان، بویژه کاترینا خسارت فراوان مالی وجانی ببار آوردند. نخست خیلی مختصر بگویم که برای بوجود آمدن چنین طوفانی شرایطی لازم است: ۱- محل بوجود آمدن آنها بالاتر از ۵ درجه عرض جغرافیائی است ۲ – حرارت آب دریا از ۲۷ درجه به بالا است. ۳ - همانطور که در بالا نیز گفتم لازمه دیگرش بخار آب در اثر تابش خورشید است. این توفان‌ها بر اثر مکیدن بخار آب، تفاوت فشار هوا و حرکت زمین به دور خود، نیرو و قدرت می‌گیرند و مست لایعقل می‌شوند و بلانسبت شما تبدیل می‌شوند به سگ هار و می افتند به جان آدم‌ها آن‌هم به پرو پاچه‌ی آمریکایی‌های سگ دوست. من نیز چندین بار با کشتی با این توفان‌های هار برخورد داشته‌ام ولی همیشه امکان فرار و مانور بوده است که نگذارم باتمام نیرو و قدرتشان با ما برخورد کنند و پاچه‌مان رابگیرند و جر بدهند. زیرا کشتی‌ها بی‌وقفه از طریق ماهواره با ایستگاه‌های هواشناسی در تماس هستند و هرحرکت جوی را دنبال و تعقیب می‌کنند. با توجه به این‌که مسیر و سرعت این زنگیان مست معلوم است من با کشتی‌ام در اکثر مواقع امکان فرار و گریز داشته‌ام . ولی سه بار یکی در جنوب جزیره ماداگاسکار دومی در ساحل فیلیپین و سومی در هنگ‌کنگ فرصت فرار نبود و توفان با دندان‌های تیزش به ما رسید و نه تنها خشتک‌مان را جر داد که پدرمان را هم درآورد ولی هیچ‌کدام قدرت تخریبی کاترینا را نداشتند مشاهده عینی من این بود که هوا چنان اشباع از بخار آب و باران بود که قطرات آب در اثر شدت باد بصورت پودر به شیشه وپنجره می‌خوردند با صدای مهیب و وحشتناک و غّرش طوفان و آسمان تیره و تاریک که روز را به شب مبدل کرده بود و هیچ چیز وهیچ جا دیده نمی شد، تاریکی مطلق وغریو باد وحرکت‌های بی امان کشتی به چپ و راست . ولی در مجموع جز استرس شدید، بی خوابی و کوفتگی بدن خسارت قابل ملاحظه‌ای به کشتی وکالا وارد نکردند.

بیلی: خیلی جالب بود من غلط کنم سوار کشتی بشم. می‌خوام بعنوان آخرین سؤالم به‌پرسم تو دریاها سگ هم وجود داره؟

آره من سگ‌های آبی را در قاره‌ها ودر کشورهای مختلف دیده‌ام حتا در دریای مازندران. این سگ‌ها می‌توانند کارهایی بکنند که تو نمی‌توانی مثلا تا عمق۲۰۰ متری دریا غّواصی کنند، به مدت ۳۰ دقیقه و بدون نفس تازه کردن زیر آب بمانند. هر چند در ساحل عاجز از حرکت‌اند ولی در آب خیلی استادند وبا سرعت شنا می‌کنند. من تخصصی‌در ماهی‌و ماهیگیری ندارم که بخشی کاملا جدا است ولی گویا سگ ماهی هایی هم وجوددارند که در جنوب ایران به مجموعه ماهی‌هایی می‌گویند که یکی از مشخصات آنهاداشتن " خار " زیاد است مثل ماهی گواف، خارو و صبور. و هم‌چنین نوعی سگ ماهی جود دارد که بدنش ماهی است ولی قیافه و صورتش سگی، با دندان‌های تیز که فقط وقتی آدم‌ها به او دست بزنند یا اذیت ش کنند بدون عو عو و واق واق به آدم جمله می‌کند. راضی شدی بیلی؟

بیلی: عالی بود کلی به اطلاعات سگیم اضافه شد. مرسی ناخدا.

خدارا شکر بیلی جان.

حمیدجان هم بیلی و هم من بخاطر این همه حوصله و دقتت در پاسخ به پرسش‌های بی‌ربط ما سپاسگزاریم، امیدوارم در فرصتی دیگر گفتگویی داشته باشیم و با هم سفری را در دریا آغاز کنیم.

من هم سپاسگزارم که به من فرصت دادی با هم وطنانم گپی بزنم.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۰۸:۰۷ :::

LINK  |  Comment 58
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
بلاگ‌نیوز - آی آدم‌ها - Valentine - حسن درويش پور - اکسـير - پارسیک - پيام ايرانيـان - سعيد حاتمی - گیلیران - مجید زهری - ميداف - گويا نیوز - ف.م.سخن - مستور - Giliran -

پيام‌هاى زير را براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: مهدی اچ ای

جمعه، ۲۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۳۷

دو تا پيشنهاد بدم؟ اولی گذاشتن حاشيه واسه عکس ها.. دومی تغيير رنگِ سوال ها (از آبی به يه رنگ ديگه) آخه آبی رنگ لينک هم هست؛ يه کم قاطی ميشه، خصوصاً که کلی رنگ ديگه هم هست.. البته فقط پيشنهاد بود، همين جوری. و ممنون واسه مصاحبه ها. جالب بود / خصوصا واسه من که برای اولين بار با اين بلاگر آشنا شدم و برای اولين بار بلاگ شون رُ خوندم.. مرسی :)

 E-mail:  mehdi@mehdi-he.com

 URL:  http://www.mehdi-he.com


 نويسنده: دختر همسايه

چهارشنبه، ۲۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۰۳

آقای کجوری .....مرسی !واقعا ممنون که وقت گذاشتيد.....برای اين پرسيدم چون همسر يکی از دريا نوردان همکارم بود......و من وقتی اولین بارکه برام گفت که شوهرش دریا نورده همين سوال رو از اون خانم ( به شوخی) پرسيدم....قيافه اش يه دفعه عوض شد و به فکر فرو رفت .... و من
پشیمون از سوالم شدم ....اما هميشه برام جالب بود که اونها بهترين زندگی رو داشتند با توجه به دوریشون از هم....هميشه اين خانم خودش رو آماده و حاضر این میکرد که از شوهرش در این مدت کم بهترین مراقبت و پذیرایی رو با عشق فراوون بکنه.....بعدها هم این خانم يکی از دوستان خوبم شد.....به نظر من خیلی خوبه که آدم در عین اینکه از بقیه دوره و زندگیش مثل بقیه ordinary نیست ....باز بتونه به بهترین نحو از زندگیش لذت ببره....
شاد باشيد....و دوباره مرسی از وقتی که گذاشتيد

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.dokhtarehamsaye.blogsky.com


 نويسنده: رنگين کلام

چهارشنبه، ۲۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۰۷

وانچه از دل برايد لاجرم ...

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://rangink.blogspot.com


 نويسنده: فانوسک

چهارشنبه، ۲۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۵۵

مرسی از گفت و گو

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://fanusak.blogfa.com/


 نويسنده: حميد کجوري

سه شنبه، ۲۶ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۵۹


پاسخ به دختر همسايه عزيز:
شما سؤال خوب و بجايی را مطرح کرده ايد چون چه بخواهيم چه نخواهيم اين سؤال و اين مشکل در دريا وجود دارد و يا زنده گی دريانوردان عجين است، هر چند اينجا و انجا آب وتاب هم به آن داده شده است.
پاسخ آری است... ولی باید بلا فاصله افزود: کمی به حقيقت نزديک و نه تمام حقيقت. مسأله به اين صورت کليشه ای نيست که دريانوردان بلافاصله پس از پهلو گرفتن کشتی افسار گسيخته به ساحل بريزند و دين و ايمان ازدست بدهند، هر چند استثنا هم وجود دارد. اجازه بدهيد خيلی مختصربگويم: کار در کشتی تقريبا ۲۴ ساعته است(برای جلوگيری از طول کلام فعلن وارد جزئيات نمی شوم) از يکطرف طوفان ها و جست و خیز های دايم کشتی ، به چپ به راست، بالا و پايين که غذاخوردن، دوش گرفتن، عادي راه رفتن و حتا خوابيدن را غير ممکن می سازند و ازطرف ديگر دوری از خانواده، غُرو لند مافوق، عدم هماهنگی و هم زبانی و هم فرهنگی با ديگر سرنشينان کشتی و استرس بی وقفه، دست به دست هم می دهند واز دريا نوردان يک بمب ساعتي می سازند (بسياری از آنها طبق قرادادی که داوطلبانه باشرکت کشتيرانی بسته اند بيش از ۱۰ ماه يا ۱۲ ماه و بیشتر، بدون مرخصی در کشتی می مانند، چون پس از باز گشت به منزل بايد به علت وجود متقاضی زباد، حدود ششماه تا يکسال بيکار درانتظارکشتی بعدی بمانند). اگرپس از مدتی اقامت و کار متوالی اجازه و امکان رفتن به ساحل به اين افراد، که اکثرن هم جوان هستند، داده نشود منفجر می شوند. دريا نوردان درهر بندری ده ها بار پهلو گرفته اند و تقريبا همه کوچه پس کوچه هاي آن بندر را می شناسند، پس درانتهای راه در يکی از بارها و ديسکوتيک ها و نايت کلاب های بی شمار لنگر می اندازند ، آنچه استرس در بدن و کمبود محبت در دل انباشته دارند با رقص و پايکوبی و ( amore ) تخليه می کنند. پول کلان در جيب و دست و دلبازی خاص در يا نوردی در ذات و تشنگی و بی آبی هفته های گذشته مزيد بر علت ، باعث می شوند که در يا نوردان همه جا با آغوش بازپذيرفته شوند و چه بسا دل در گرو زيبا رويی نيز بنهند. آنها که مجردند بی تکلف اند، آزادند و رها از قید وبند، آنها که متأهلند به دو دسته تقسيم می شوند. نخست کسانی که با عشق وعلاقه ازدواج کرده اند و شانس يارشان بوده و فرشته ای بنام همسر نصيب شان شده است. اينها هيچ فرصتی را برای نوشتن نامه يا تماس تلفنی يا فکس، با کسی که نه تنها همسر، بل که رفيق، دوست، مونس، محرم راز و همه کاره شان هست از دست نمی دهند. و البته که به ساحل هم می روند و درکشتی نمی نشینند تا در ماتم تنهایی دق بکنند ولی درچهره هر زن زيبا يی، که تعدادشان هم کم نيست، عکس رُخ يار خويش را می بينند. آري دوري از هم براي هردو طرف مشکل است ولي خُب، هر دو با آکاهي به اين امر ، يعني جدايي موقت پيوند زناشويي بسته اند و بگويم که هيچ چيز بهتر و شيرين تر و لذت بخش تراز ديدار تازه نيست. و اين عشق هرگز کهنه و فرسوده نمي شود. دسته دوم کسانی هستند که فاقد يک زنده گی هارمونی در خانواده اند و کمبود عشق و محبت را در جاي ديگر جستجو مي کنند ! عشق و محبتي که هر انساني، هر موجود زنده اي، کوچک و بزرگ، دانا و نادان ، فقير و ثروتمند به آن نياز منداست که سرشته در طبيعت او است و آرام بخش روح و جان.
هر گز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق....
گروه سومي هم وجود دارند که تعريف آن ها را مي گذاريم براي بعد ها
امیدوارم این پاسخ که کمی هم دراز شد قانع کننده باشد.

 E-mail:  sclsaf@gmail.com

 URL:  http://midaf.blogfa.com


 نويسنده: دختر همسايه

سه شنبه، ۲۶ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۲۷

...خوشحالم که امروز با آقای کجوری آشنا شدم...زندگی بسيار پر باری داشتند.......ومرسی که زحمت ميکشي و واقعا !عجب آدمهايی رو معرفی ميکنی...خسته نباشي...
يه سوال از آقای کجوری داشتم...:
درسته که ميگن دريا نوردان در هر بندری يه زن هم دارند؟ :-)

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.dokhtarehamsaye.blogsky.com


 نويسنده: رهگذر

یکشنبه، ۲۴ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۳۵

سلام
گفتگوی جالبی بود و استفاده کرديم.
مرسی از شما

 E-mail:  rahgozar_shabestan@yahoo.com

 URL:  http://shabestan.blogsky.com


 نويسنده: نرگس

یکشنبه، ۲۴ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۲۹

http://www.jamejamdaily.com/shownews2.asp?n=106346&t=fun

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.sharabenoor.blogspot.com/


 نويسنده: آبنوس

یکشنبه، ۲۴ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۱۵

خوشحال هستم كه از طريق شما با ناخداي عزيز آشنا شدم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://abnuss.blogspot.com


 نويسنده: من

شنبه، ۲۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۰۷

آقاي من! نمي دونم چطور به اين نتيجه رسيديد كه من اينقدر قاتل و بي رحمم! من از بچگي عاشق حيوونا بودم و اگه اقتضاي سنم نبود الان چند تا جوجه ي رنگي گوشه ي حياط براي خودم داشتم پس لطفا طوري صحبت نكنيد كه خودم هم فكر كنم زماني قاتل حيوانات بوده ام! شعار نماينده ي شعر و شعور هر آدميه و من شما رو تحسين كردم و تعجبم فقط و فقط از روي تحسين بود نه چيز ديگه اي! من چيزي رو نكوهش نكردم.. اينكه تو همچين دنياي كثيفي يه نفر اينقدر به يه موجود زنده دلبسته باشه فقط عجيبه! و قابل تحسين.. نمي دونم شما چطوري دچار اين سوءتفاهم شدين؟ شايد تقصير من بوده كه منظورمو صريح بيان نكردم.. اما هنوز هم ميگم از چنين رفتار لطيفي.. اون هم تو اين دور و زمونه هنوز و هنوز متعجبم.. اگه اين تعجبم رو به حساب چيز ديگه اي نذارين! راستي من با موجودات زنده سر و كار دارم.. نه با حيوانات.. با گياهان.. گلها.. و درختها.. پس فكر نكنيد آدمي كه سر و كارش با گل و گياهه اينقدر بي رحم باشه!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://pardismadhouse.blogsky.com


 نويسنده: کاميرا

شنبه، ۲۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۵۶

سلام. مصاحبه طولانی بود. سر فرصت همش رو می خونم. اصلا من به ناخدا ها ارادت خاصی دارم! خوشحال ميشم به بندرعباس سيتی سر بزنيد و يکی از اون نظرات کارشناسانه خودتون رو بگيد. در مورد يه مسئله اجتماعی نوشتم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.bandarabbascity.com


 نويسنده: خبر

شنبه، ۲۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۲۲

قابل توجه وبالا نویسان عزیز
درمورد خودتان چنانچه مطلبی دارید ارسل فرمائید

 E-mail:  gooya_news@yahoo.com

 URL:  http://blognews.myblog.ir/


 نويسنده: سارا

شنبه، ۲۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۱۷

اسد خان عزيز سلام. مصاحبه هايی که ‌می کنيد حرف نداره ها. می‌دونستيد؟ (: آقا راستی چند وقت پيش تر ها لطف کرديد و کامنت گذاشتيد در باره‌ي بلاگ رولينگ. بايد عرض کنم تا سه هفته‌ی ديگر هم که تهران هستم دسترسی به بلاگ رولينگ ندارم. راستش حال و حوصله‌ی دور زدن فيلترينگ رو ندارم. شما هم هر از گاهی پینگ نکرده سرکی به ما بزنيد. مزين می‌فرمائيد. (:

 E-mail:  sara.bazoobandi@gmail.com

 URL:  http://www.noosha.malakut.org


 نويسنده: سياورشن

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۵۳

سلام عمو اسد ! اين گفتگو متفاوترين بود ...شايد هم ناخدا مرد ديگری است ...بايد بخوانمش ...

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://siavarshan.blogsky.com/


 نويسنده: ح-معروف

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۱۷

مصاحبه بسيار جالبي بود با يك همشهري قديمي كه برادران فرهيخته اي هم دارد و ايشان را از نزديك ملاقات نكرده ام.‌ مي دانم كه بايستي خاطرات جالبي از محله‌شان(جلالي) داشته باشند و چه خوب‌است كمي از خاطراتشان از بوشهر‌بنويسند. منزل پدري ايشان دقيقاً ‌روبروي دريا و در يك چشم انداز فوق العاده زيبا واقع شده است.‌در خوصوص دوستي كه از معناي ميداف پرسيده بودند هم‌بايد بگويم كه ميداف يعني پارو‌،در عربي به آن‌مِجداف مي گويند.

 E-mail:  marouf@noavar.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: من

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۲۲

روزگار عجیبیه! عصر آهن و تکه پاره شدن بی گناهها زیر دندونهای طمع یه عده.. به فراموشی سپردن انسانیت.. دفن احساسات انسانی.. اون وقت اینچنین عشق ورزیدن به یک سگ!!! خیلی باورش برام سخته.. خیلی زیاد!

 E-mail:  cavegirl_65@yahoo.com

 URL:  http://pardismadhouse.blogsky.com


 نويسنده: هم اتاقی

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۳۴

خيلی جالب هست کارتون.. پايدار باشين

 E-mail:  hamotaghi_1384@yahoo.com

 URL:  http://www.hamotaghi.blogfa.com


 نويسنده: dar_rahgozaare_bad

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۴۹

حيفم اومد که به خاطر حظی که از اين گفتگوی دلچسب بردم از شما و همينطور از جناب کجوری تشکر نکنم ...
در پناه خدا باشيد

 E-mail:  dar_rahgozaare_bad@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: ليلی

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۲۶

ْ ْدوستانی را بيدا می كنم بهتر از آب روانْ عحب آدم حالبی ...........

 E-mail:  leylahaghani@hotmail.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: مععف

جمعه، ۲۲ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۰۲

من خودم دريانورد و ناخدا بوده ام. به اين سرور گرامي ام به خاطر سالهاي دراز دريانوردي تبريك ميگويم. حيف شد كه در هفت دريا همديگر را ملاقات نكرديم.
مععف

 E-mail:  shayan.iranian@gmail.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: کلنگی

پنجشنبه، ۲۱ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۸:۳۳

راستی به جناب دریانورد بفرمائید، اگه در قرن بیست و یکم هنوز در کشتی ها جائی برای حیوانات در نظر نگرفته اند، پس چطور در عهد بوق، حضرت نوح این همه حیوونکی ریز و درشت رو به مدت شش ماه اینور و اونور کشید؟
پس علم کشتی سازی از لحاظ مدافعین حیوانات، پسرفت کرده است!
خدانگهدارتون.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.billangi.com


 نويسنده: داریوش کبیر

پنجشنبه، ۲۱ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۶

خوب اين حرکت جالبی بود با چنين شخصيتی آشنا بشيم.مصاحبه خوبی بود

 E-mail:  dariushbeladi@yahoo.com

 URL:  http://dariushkabir.com


 نويسنده: گندم

چهارشنبه، ۲۰ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۴۹

اقای اسد علی محمدی سلام.
برای اولين باره که ميام اينجا و ۱ تيرو ۲نشون شد چون وبلاگ کاپيتان رو هم خوندم.
لذت بردم

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.clubs.blogfa.com


 نويسنده: saleh

چهارشنبه، ۲۰ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۲۰

فوق الاده بود من هم چند باری خاطرات گاپیتان رو خوندم و مزه شیرین کلماتشون رو چشیدم ... به این گفتگو لینک دادم

 E-mail:  saleh.ara@gmail.com

 URL:  http://weblog.salehoffline.com


 نويسنده: زیتا

چهارشنبه، ۲۰ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۴۴

سلام.يکی از بهترين متن هايی بود که خوندم.ايشان بسيار خوش صحبت هستند.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://ertebatbamihan.persianblog.com


 نويسنده: Saeid

چهارشنبه، ۲۰ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۵۲

سلام. به به از این کاپتان. لینک دادم و برمیگردم سرفرصت بخوانم. خسته نباشی اسد جان.

 E-mail:  s.yarmohammadi@gmail.com

 URL:  http://blog.giliran.org/


 نويسنده: پانته‌آ

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۲۲

ممنون، هم از اسد عزيز و هم از حميد خان. جالب بود! :)

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.ghorbatestan1.blogspot.com/


 نويسنده: گوشزد

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۲۴

با سپاس از اسد عزيز و ناخدای محبوب و خوش منش وبلاگستان

 E-mail:  gooshzad@gmail.com

 URL:  http://gooshzad.persianblog.com


 نويسنده: آبچينوس

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۲

چه جالب! ماداگاسكار! فيليپين!... آدم به ياد سفرنامه ماژلان و تنگه اميد نيك و اينجور چيزا ميوفته. بچه كه بودم، وقتي توي كتاب هكلبري فين ميخوندم كه آرزوي بچه ها يي مثل هك و تام ساير و دوستاشون اين بود كه يه زماني دريا نورد بشن ، برام مبهم بود كه اين چه جور شغلي ميتونه باشه و جذابيت هاش چياس. به هر حال اين مصاحبه خيلي خوندني و جالب بود. مرسي. خوشحالم از آشنايي با ايشون.

 E-mail:  abchinus@gmail.com

 URL:  http://abchinus.blogspot.com


 نويسنده:  ثابت

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۱۵

مصا حبه بسيار جالبی بود که اينبار حوصله کردم همه
را يکجا بخوانم معمولا مصاحبه های شما راهمیشه دو قسمت ميکردم و.میخواندم بنظرم اين مصاحبه يک جاذبیت خاصی داشت ومثل همیشه خواندنی وقابل تحسین

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: آونگ خاطره های ما

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۲۷

سلام جناب عليمحمدی . ممنونم به خاطر عکسهای قشنگی که از بيلی برام فرستادين . ازشون در وبلاگم استفاده کردم . شاد باشيد . راوی

 E-mail:  raavi12@gmail.com

 URL:  http://www.aavang.blogfa.com/


 نويسنده: کورش اسلام زاده

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۲۶

ممنون آقای عليمحمدی. راستش تا بحال نه با وبلاگ شما و نه با وبلاگ کاپيتان کجوری آشنا نبوده ام و از طريق لينک سعيد حاتمی گذارم به اينجا افتاد. اين مصاحبه خيلی به دلم نشست و شايد به نوعی ديدم رو نسبت به وبلاگستان تغيير داد و حالا خوشبين ترم. وجود افرادی متعادل, با تجربه و با دانش مثل کاپيتان کجوري در وبلگستان یک موهبت با ارزشه. باز هم ممنون.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://weblogcrawler.blogspot.com


 نويسنده: ويولت

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۱۵

تا حالا سعادت خوندن وبلاگ ايشون را نداشتم.ممنون از شما و بيلی که اين فرصت رو فراهم کرديد.

 E-mail:  violet_with_ms2@yahoo.com

 URL:  http://violet.special.ir


 نويسنده: kourosh

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۲۳

Kheili kheili galeb bod, besyar ali bod.omidvaram hamisheh sar boland bashid

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://iran-freedom.blogspot.com


 نويسنده: محسن مؤمنی

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۵۲

سلام بر اسد عزيز و ناخدا ميداف و بيلی .
مصاحبه ای جالب و زيباست.
خوبی اين مصاحبه ها اين است که دست مصاحبه شونده در گفتن مطالب بازتر است . به همين دليل می تواند جلوه هايی از شخصيت بلاگرها که به هر دليل نمی توانند آنرا در وبلاگ خود نشان دهند را اينجا نشان دهند .
اميدوارم ادامه داشته باشد.

 E-mail:  mohsenmomeni@yahoo.com

 URL:  http://mohsenmomeni.blogspot.com


 نويسنده: پارسا

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۴۵

ناخداى دريادل وبلاگستان با قلم صريح و پاک‌شان همواره به سلامت باشند.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://parsanevesht.blogspot.com


 نويسنده: علی

سه شنبه، ۱۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۱۵

با سلام خدمت شما.مصاحبه های شما جالب است.با وبلاگر های وزين بيشتر مصاحبه کنيد. متشکرم

 E-mail:  ali_@724000yahoo.com

 URL:  http://ghanbary85 persian blog


 نويسنده: پدرام

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۱۰

ممنونم ای بزرگ مرد تاريخ.....ناخدا کجوری

 E-mail:  pedram_5000@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: پانته آ

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۱۳

واقعا برای من جالب بود که ايشون با اين سن و سال تصميم گرفته اند وبلاگ بنويسند.

 E-mail:  golkhooneh2004@yahoo.com

 URL:  http://golkhooneh.blogspot.com


 نويسنده: مسعود برجيان

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۰۴

عجب صورت نمكين و هيبت دوست‌داشتني‌يي!
عكس حميد را به مادر نشان دادم و گفتم ايشان يكي از دوستان من هستند. از نام و نشان ايشان پرسيد و بار ديگر متعجب شد كه با وجود كامپيوتر چقدر دنيا كوچك شده. مصاحبه را خواندم. دركل از آن لذت بردم. صداقت و صميمت و البته طنز پنهاني در لابلاي كلمات آن موج مي‌زند.

حميد و اسد عزيز
پويا و پايا باشيد.

 E-mail:  borjian@gmail.com

 URL:  http://borjian.net


 نويسنده: اميد

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۰۵

مصاحبه جالبی بود....و همون طور هم که خودتون اشاره کرديد اطلاعاتمون خيلی رفت بالا!!! ممنون.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.omid66.blogfa.com


 نويسنده: زمزمه های ذهن من

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۷

سلام. اینجا همه نه تنها با شما بلکه با بیلی هم دوست جون جونین. خب من از آشنایی با شما خوشوقتم و امیدوارم موفق باشید

 E-mail:  zemzemeh_ha@yahoo.com

 URL:  http://www.zemzemeh-ha.blogspot.com


 نويسنده: لاله

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۴۹

جالب بود/خيلی خوشحالم که می بينم همچين کسانی هم بلاگر هستند و خوشحال تر که شما از بودنشون آگاهمون می کنيد.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.roselaleh.net


 نويسنده: مهتاب

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۳۱

از جمله مصاحبه‌ های منحصر به فرد بود. یه بار دیگه هم باید بخونمش...

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://moonlightlady.blogsky.com


 نويسنده: سفر شب

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۱۵

آقا این ميداف چيه؟

 E-mail:  arsohrabi@gmail.com

 URL:  http://sefreshab.blogfa.com


 نويسنده: روزبه

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۵۰

اسد عزیز خسته نباشی ..مثل دیگر گفت و شنود های این وب سایت ، بی نظیر بود و در خور تامل

 E-mail:  rouzbeh220@gmail.com

 URL:  http://ROOZBEH.NET/GOFTARENIK


 نويسنده: آونگ خاطره‌های ما

دوشنبه، ۱۸ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۱۷

سلام جناب عليمحمدی و جناب کجوری. گفتگوی جالب و جذابی بود . وقتی مصاحبه را ديدم گفتم سر فرصت همه اش را می خوانم اما وقتی شروع کردم نتوانستم نيمه کاره بگذارم . جناب کجوری از آشنايی با شما خوشوقتم . از اين به بعد وبلاگتان را خواهم خواند . تا حالا نمی شناختم حقيقتش . و اما اين جناب عليمحمدی در دست گيری وبلاگ نويسان تازه کار واقعا خيلی خوب برخورد می کنند . من هم يادم نمی رود اولين کامنت را ار ايشان داشتم اولين لينک را در خبر چين ايشان از نوشته های من گذاشتند . و... و... کلا مشوق خوبی برای همه بوده اند . من هميشه از ايشان ممنونم . راستی جناب عليمحمدی ، ما يک کاری کرديم فکر کنم درد سر براتون درست شد ها !! يک بار گفتيم لپ بيلی رو بکشيد از قول من حالا می بينم هاله هم هوس کرده :)) يکی نيست به هاله بگه هاله جون تو رستم به اون رستمی داری!! برو لپ اونو بکش :)) يادتون باشه ....اول آن کس که خريدار شدش من بودم :)) . بازم لپشو بکشيد ها اما آروم . اون ظريفه مثل رستم که نيست :)). شاد باشيد و پيروز

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.aavang.blogfa.com/


 نويسنده: گيسو

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۵۵

آقا اسد ممنون از مصاحبه. خيلی به جا بود.به نظر من کاپپيتان درباره فارس حرف زدن و نوشتن شکسته نفسی می کنند. ايشون در وبلاگشون خيلی روان و زيبا می نويسند و من اينو بدون اغراق ميگم

 E-mail:  gisoo1972@gmail.com

 URL:  http://www.goleaftabgardun.blogspot.com


 نويسنده: آشيل

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۲۰

ناو خدا از نمای نزدیک .

 E-mail:  achillesir@gmail.com

 URL:  http://achilles.blogfa.com


 نويسنده: پويان

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۵۵

لينک دادم!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://pouyanian.com


 نويسنده: نسرین

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۴

اسد عزیز خسته نباشید برای این مصاحبه ی خواندنی و جذاب و ممنون که ما رو با یک دریا دل ایرانی آشنا کردی.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://meinexile.blogspot.com


 نويسنده: 4 سو

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۳

پاکستان زلزله سختی اومده.فکر ميکنم وبلاگستان وظيفه داره به نحوی اطلاع رسانی کنه که اگر خدايی نکرده واقعه مشابهی در ايران پيش اومد کمی از عمق فاجعه کم کنه! بعد از وقوع خيلی ديره بياين کمک کنيم تا دير نشده. ممنونم و نگران.

 E-mail:  to4su@yahoo.com

 URL:  http://www.4su.blogspot.com


 نويسنده: ولنتاین

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۰۱

اسد جان خيلی چسبيد. مثل يه بستنی خنک وسط تابستون انگار زندگی فارغ از مرزها آدمو می سازه چقدر هم قشنگ می سازه! حمید جان روحت که صیقل خورده اساسی. زبون دیگه مهم نیست.من لينک دادم با اجازه. راستی اين بيلی چه گلوله نمکی شده!

 E-mail:  valentinein2005@gmail.com

 URL:  http://valentine-2005.blogspot.com


 نويسنده: نرگس

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۳۸

سلام آقای علیمحمدی، به من یه بار گفتند که سن شما چقدره وگرنه من از روی وبلاگتون متوجه نشده بودم. نگفتین که پدرتون خودشون نظامی بودند که چنین عقیده جالبی داشتند؟چون منم با سربازی خیلی موافقم چون دوران طرحم مثل دوران سربازی برام مفید بود!منم یکی از نزدیکانم مثل شما بودند و البته ۶ ماه در خشکی و ۶ ماه در دریا و خانم‌شون خونه نشین‌شون کردند! ولی حرفه‌ی آسونی برای متاهلین نیست. آقای کجوری ما هم که در ایرانیم هنوز مشکل ویراستاری داریم و هر چقدر هم که از غلط نامه جناب خوابگرد سعی‌مونو می‌کنیم ولی بازم ایراد زیاده، ما از هرزه نویسان سخن گفتیم، آن را محکوم می‌کنیم اما پرسش من این‌است: «وقتی فرهیخته‌گان ما توان تحمل یکدیگر را ندارند چه انتظار از هرزه نویسان داریم.» خیلی به جا گفتین خیلی. براتون آرزوی موفقیت دارم.ما جوون‌ها به تجربه ی بزرگترا همیشه نیاز داریم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.sharabenoor.blogspot.com/


 نويسنده: هاله

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۴۵

می‌گم سهمیه‌ی بیلی این‌بار چه‌قدر پر و پیمون بود اسد جان. از طرف من یه کوچولو لپ‌ ظریف‌‌اش رو بکش. دیگه گوشی دست‌مون آمده که بیلی جان یک هاپوی مینیاتور است و نبایستی مثل رستم ما باهاش کشتی گرفت.

 E-mail:  haleh@mithras.org

 URL:  http://mithras.org


 نويسنده: هاله

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۴۲

اسدجان بسیار مصاحبه‌ی گیرا و خواندنی‌ای بود. چه قدر آقای کجوری کاریزما دارند. جدا" مجذوب شدم.

 E-mail:  haleh@mithras.org

 URL:  http://mithras.org


 نويسنده: سیاه

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۴۵

سلام، این مصاحبه خیلی جالب بود بنده واقعا دیدم حیفه که مثل دفعه های پیش بگم "جالب" خداییش دست مریزاد داشت این یکی، از اسد عزیز خیلی ممنونم از دور هم دست آقای کجوری عزیز را میبوسم، و به نظرم روزگار قدرت نالایقان در ایران به سر آمده، کم کم مجال برای شایستگان بیشتر میشود، ...یک نصیجتی هم برای بیلی نازنین دارم که از چند روز ماندن در ولایات خارجه آموخته ام، آنهم اینست که اینقدر نژاد پرست نباید بود و خوبیت نداره که همش دنبال پر و پاچه سگهای مردمه

 E-mail:  linux_jvm@yahoo.com

 URL:  http://meslemarg.blogspot.com


 نويسنده: یاشار یاغیش

یکشنبه، ۱۷ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۲۴

سلام اسد جان من تحليلهايی بر مصاحبه های قبلی جنابعالی قلم انداز کرده بودم که مترصد فرصتی بودم تا منتشرشان کنم فکر می کنم اين مصاحبه می تواند فتح البابی شود برای اين نقد و تحليل اميدوارم که فردا بتوانم بخش اول را منتشر کنم باز هم از دقت نظرتان ممنونم که ژنجره ای ديگر گون گشوده ايد بر دنيای وبلاگها

 E-mail:  yaghish@gmail.com