همین حالا بیلی و من از زیارت پاییز میآییم.
هرگز تا به امروز چنین اکتبری را تجربه نکرده بودیم.
آسمان آبی بیلک
آفتاب بیدریغ
گرمایی دلچسب.
راه که میافتیم، خود را به جادهای میسپاریم که انتهایش جنگلیاست آشنا.
«نمایشگاه تابلوهای شگفتِ پاییزی!»
سر راه چند زاغچه میان چمن سبزِکم رنگ،
بالها را به آفتاب سپردهاند و انگار در یک مجادلهی فلسفی از بینهایت زندگی سخن میگویند!
عابرینی، عجول، بیحوصله از کنار ما رد میشوند بیآنکه نیمنگاهی به زاغچهها بیاندازند و یا چند سار شوریده که ازطرب هوای امروز بهار را بیاد آوردهاند و یکریز میخوانند!
چند دختر جوان،
بلند بلند با موبایل از لباسهایی که تازه خریدهاند با دیگری که ما نمیبینیم، تندوتند و بیوقفه حرف میزنند و گاه چنان برای گفتن جملههای پیدرپی شتاب دارندکه نفسشان بند میآید و در تازه کردن دم و دمادم بیآنکه نیازی باشد خِستی بیدلیل به خود تحمیل میکنند.
به جنگل رسیدهایم، همه جا تابلوهای پاییزی، در زاویهی نامنظم جنگل در یک هارمونی شگفتانگیز کنار هم آویزان شدهاند، حماقت است در این نمایشگاه بینظیر به بلاگنیوز اندیشید یا به دلخوری دیروز با دوستی و پرسشهای تو خالی که زندگی را برای ما جهنمی کرده است.
میدانچهای سبز هردوی ما را بهخود میکشد، دایرهواری است در محاصره درختان که میشود آفتاب گرفت، خودمان را ولو میکنیم روی چمن
و تن بهآفتاب میسپاریم و گوش به نجواهای جنگلی، بیلی را نمیدانم اما در این اکنونی که دیگر تکرار نخواهد شد هیچ پرسشی ندارم...
