
مجید زُهری
بخش دوم گفتگو با مجید زهری. برای خواندن بخش نخست لطفا اینجا را کلیک کنید.
میخواستم قبل از پرسشم در مورد زبان، موضوعی را اینجا مطرح کنم و آن اینکه بعضیها وبلاگ را با جُنگ ادبی اشتباه گرفتهاند و سعی دارند برای محتوای وبلاگ چارچوبی بتراشند. گرچه وبلاگ میتواند جنگ ادبی هم باشد، ولی اصولا خاصیت وبلاگ در خصلت گریز از مرکز، تلوّن و استقلال آن است. میشود در مورد فرم و عناصر مشترک وبلاگ بحث و گفتگو کرد، اما به نظر من محتوا را باید بعهده بلاگر گذاشت و خوانندگانش و خب این شاید همان فرهنگ ایرانی است که میخواهد وبلاگ را هم به حوزه تقدس بکشاند. مثلاً وبلاگهایی را دیدهام که بلاگر در آن تجربيات جنسیاش را مینویسد. میتوان این وبلاگ را خواند و یا خیر، اما اینکه بگوییم این وبلاگها مزخرف هستند در واقع منکر پلورالیسم فرهنگی شدهایم در دنیای وبلاگها. نظر تو در این مورد چیست؟
اجازه بده قبل از پرداختن به اصل پرسش تذکر بدهم اينطور که تو پرسشات را طرح کردهای، ممکن است به خوانندهای که سابقهی آشنايی ما را نداند این طور القا کند که داری حرف توی دهن من میگذاری و به جای من، خودت به این پرسش جواب میدهی! البته شانسی با آنچه گفتهای موافقم و در واقع کار منرا ساده کردهای...
اینکه میگویی: «بعضیها وبلاگ را با جُنگ ادبی اشتباه گرفتهاند»، يعنی واضحتر بگويم واژهای را که بهکار میبری چندان جامع نمیدانم، چون ممکن است این "بعضیها" وبلاگ را با خیلی چيزهای ديگر هم اشتباه بگيرند و باز همين تصورات یا توقعات را که مطرح کردهای از آن داشته باشند. مشکل در واقع نفس عمل و ذهنيات این افراد است که میخواهند از هر سکّو و فرصتی برای آموزش اخلاق به مردم استفاده کنند! امر به معروف و نهی از منکر و نشاندن خود در جايگاه "معلم اخلاق" ديگران تنها يک آموزهی مذهبی نيست، بلکه سنتیست کاملاً رايج در جوامع توسعه نيافته. در اين جوامع، از آنجایی که فرديت افراد و مرزهای آن آنطور که شايسته است تعریف نشده و جا نیافتاده و کلاً مرز حریم خصوصی و عمومی مغشوش است، افراد مانعی برای ورود (بخوان تجاوز) به حريم خصوصی ديگری نمیبينند و اين عمل را نکوهيده و خطا نمیدانند. نه تنها اين عمل را نکوهيده نمیدانند، بلکه از جهاتی خيلی هم کار مفيد و ضروریییی میدانند و توجیهشان هم این است که بايد با "ابتذال" و "انحراف" جامعه مبارزه کرد. حالا چه کسی این صلاحيت را به ایشان داده بماند! همین بحثهایی که راه میافتد برای خطدادن به وبلاگها و خطکشی در وبلاگشهر که گاه با تحقیر ضعف زبانی بلاگر یا کمبود دانش او و از ايندست "بهانهها" شروع میشود، همه نشأتگرفته از همين تفکر سنتی و رایج در جامعهی ماست که در اساس در پی بند و بستزدن به وبلاگ و وبلاگنويسی است.
این واکنش را بايستی در ساختار اخلاقگرای سنتی یا در واقع جزمگرایی جست که تاب پلورالیسم فرهنگی (کثرتگرایی) را ندارد. این یک واکنش کاملاً طبيعیست، اما موضوع این است که این ذهنيت سنتگرا، در مقابل موج پیشرو، بیمرز و غیر قابل کنترل وبلاگ فقط تا حد مشخصی میتواند تاب بیاورد و بالاخره مجبور به عقبنشینی و وانهادن خواهد شد.
از زاويهی تعریفی، وبلاگ را به هیچعنوان نمیشود ماهیتشناسی کرد و یک وبلاگ مثلاً سکسی همانقدر وبلاگ است که یک وبلاگ ژورنالیستی یا سیاسی. اینکه وبلاگی را به خاطر نوشتههایش وبلاگ ندادند، باز میگردد به تفکر حذفی و بنیادگرای سنتی که در ذهن انسان سنتی لانه کرده است.
در این مدت کوتاه عمر وبلاگها شاهد درگیری و جبههبندیهایی در حوزهی وبلاگشهر بودهایم. به من بگو بنیاد این مسائل را در چه میبینی و این مسائل، وبلاگشهر را به کجا میکشد؟
وقتی مردمی که تا آن زمان نه امکان گفتوگوی آزادانه داشتهاند و نه گفتوگو با هم را تمرین کردهاند و راه و رسماش را درست بلدند، یکدفعه فضایی باز را جلوی خودشان ببینند و فرصتی فراهم شود که "آنچه دل تنگشان میخواهد بگويند" ، خب شوکه میشوند ديگر و این "شوک" با خودش تنشهایی را میآورد و از درون خود جدالها و اختلافاتی را میزاید. يعنی کمبودهای طرف یکدفعه عود میکند و زخم روانِ سرکوبشدهاش سر باز میکند. این هم واکنشی طبيعی است که برای ترميم آن بهترین کمک گذشت زمان میتواند باشد. چرا حالا "زمان" را مهمترین عامل دانستهام و نه تحمل و آیندهنگری و از این قبیل را؟ دلیلش واضح است: ماهیت غیر قابل کنترل وبلاگ و فشاری که به جدارههای ذهن سنتی مردم وارد میکند، اجباراً به آنها تحملکردن و همزيستی را میآموزد؛ لازمهی این کار هم گذشت زمان است. استفاده از فضای باز دو لازمه دارد: یکی خود فضای باز و یکی آگاهی از چگونگی استفاده از آن. الان دارند دومی را در اینترنت تمرین میکنند و این زد و خوردها هم از تبعاتاش است.
اصولاً در جامعهای مثل ایران، ارگانها و سازمانهای سیاسی به علت سرکوب مداوم نتوانستهاند نقش واقعیشان را که در جوامع دموکرات و پیشرفته ایفا کنند و در واقع بار سازمانها به دوش مطبوعات بوده است و اینطور که شاهدیم همین کار را وبلاگهای ایرانی هم دارند انجام میدهند. به نظر تو آیا این مسئله برای هویت این پدیده خطرساز نیست؟
تو با این پرسش خودت در همان دامی افتادی که در پرسش نخست به دیگران هشدار داده بودی! من میگویم راهانداختن بحث "ماهیت" برای وبلاگ و کلاً ماهیتشناسی آن، از پایه خطاست. پدیدارشناسی وبلاگ به ما میگوید که وبلاگ میتواند "هر ماهیتی" داشته باشد و این فقط بسته به سلیقهی فردی بلاگر است.
و اما در پاسخ به بنمایهی پرسش تو باید گفت که نقش و کارکرد وبلاگ در هر جامعهای به نحوی تابع ساز و کار سیاسی-فرهنگی-اجتماعی همان جامعه است. به همین خاطر مثلاً کارکرد وبلاگهایی که توسط آمریکاییها به زبان انگلیسی نوشته میشوند، با وبلاگهای فارسی فرق دارد؛ حتا وبلاگهای انگلیسی که توسط ایرانیان نوشته میشوند با وبلاگهایی که توسط آمريکاییها نوشته میشوند از لحاظ محتوايی فرق دارند. میشود ريشهیابی کرد و دلایل اینکه چرا وبلاگ فارسی مثلاً به فلان راه رفته را باز شناخت و حتا مورد قضاوت قرار داد، اما این واقعیت را نباید فراموش کرد که وبلاگ کارکرد خود را از بستر فرهنگی-اجتماعی-سیاسی جامعهی خود بهوام میگیرد و در واقع زبانِ سرزمين و فرهنگ خود است. به همین خاطر مسئوليتی که وبلاگ فارسی امروز به دوش خود گرفته را باید نوعی ناگزیری دانست.
من بیشتر دیدهام که تو از وبلاگ به عنوان "پدیده" یاد میکنی نه "رسانه". دلیلش چیست؟
برای اینکه نقش رسانهای وبلاگ تنها یک بخش از قابلیتهای آن است نه همهاش. اگر نقش وبلاگ به رسانه خلاصه میشد، دیگر نمیتوانست به شکل یک مجموعه یا جامعه در بیاید و دیگر چیزی به نام وبلاگشهر معنا نمییافت. وبلاگشهر موقعی پدید میآید که اعضا (بلاگرها) علاوه بر وبلاگنویسی، در این محیط زندگی نیز بکنند و اینجاست که پای نقش اجتماعی و انسانی وبلاگ نیز به میان میآید و مثل یک موجود، زنده میشود و نفس میکشد.
همانطور که خودت میگویی، تو تا به حال سیر تحول وبلاگها را دنبال کردهای. این سیر را چگونه میتوانی توضیح بدهی؟
پدیدهی وبلاگ فارسی اصولاً بهدست کسانی پاگرفت که از کار کامپیوتری سر در میآورند. یعنی به واقع این پدیده به دست کسانی بازسازی و ترجمه شد (از زبان انگلیسی به زبان فارسی) که بیش از آنکه عنصر نویسندگی و دانش در حوزهی انسانی در آنها پررنگ باشد، دانش کامپیوتری و انگيزه تولید و خلق داشتند. این البته دانش آنان را در دیگر حوزهها -و از جمله نویسندگی- زیر پرسش نمیبرد و فقط من میخواهم عنصر اصلی را نشان بدهم. همینها بودند که شروع اولیه را کلید زدند و باعث پاگرفتن وبلاگ فارسی شدند. سپس با جذب دیگران به وبلاگشهر که همهجور آدمی از اهل ادب و انديشه گرفته تا سياست در میانشان بود، این حوزه جدّی گرفته شد و وزن پیدا کرد. این طبیعی است که پدیدهای که آمیختگی کامل با دانش فنی دارد به وسیله صاحبان یا اهل آن فن بهوجود بیاید. در تمام طول تاریخ غالباً پديدهها ابتدا بهوسیلهی افراد فنی و خلاق ایجاد میشوند و سپس توسط اهل فکر در سیر تحول افتاده و رشد کرده و جا میافتند. آن کسی هم که اول روزنامه درست کرده لابد به حد کافی از فن چاپ بهره داشته و الا امکان این کار را نمیداشت.
با نگاهی هرچند گذرا میشود دریافت که وبلاگشهر امروز، وبلاگشهر سال ۱۳۸۱ نیست؛ نه هدف از وبلاگنویسی همان است، نه تولید امروز با تولید آنروز قابل مقايسه است و نه نگاه اجتماعی-سیاسی به این پدیده از سوی دولت و مردم با آن روز یکسان است. البته این به این معنا نیست که ما امتیاز بیجهت به وضع کنونی بدهیم، اما شکی هم نیست که اوضاعش بهتر از سابق است.
متاسفانه ما شاهدیم بقول تو بلاگرهای فنی و خلاق یا همان بلاگرهای قدیمی بجای استقبال از رشد کمی و کیفی وبلاگها در این سالها نشان دادهاند که کمتر از این موضوع خوشحالند، نمیدانم چرا؟ به نظر تو این چنین نیست؟
البته نمیشود این نظر را به همه تعمیم داد، اما اگر هم حق با تو باشد، این موضوع بر میگردد به اینکه این افراد جایگاه اولیه خودشان را –با ورود چهرههای جدید به این وادی- در خطر میبینند. همیشه و همهجا، نو در مقابل کهنه قرار گرفته است؛ قدیم در مقابل جدید صفآرایی کرده است و در مقابل نوآوری با برخوردی امتناعی موضع گرفته است.
چنانکه اول هم گفتم میخواستم با تو در بارهی "نقش زبان در حوزه وبلاگ فارسی" گفتگو کنم. ضمناً بگو تاثیر عمدهی وبلاگها را بیشتر در چه زمينههایی میدانی؟
گذشته از تاثیر بهسزای وبلاگها در حوزهی آزادی بیان و اخیراً سیاست که تا به حال بسیاری بر این واقعیات انگشت گذاشتهاند، موضوعی که تا بهحال کمتر مورد توجه اهل نظر قرار گرفته تاثیر مثبت وبلاگ در حوزهی زبان است. به عبارتی، من بر خلاف چند تنی که با ایجاد بحثهای به ظاهر مدرن (که در باطن شدیداً سنتی و ضد تحول است) نقش زبانی وبلاگها را زیر پرسش میبرند و حتا بعضاً پا را فراتر گذاشته، وبلاگ را آسیبزننده به زبان ما ارزیابی میکنند، نقش زبانی وبلاگها را چه در فرم و چه در محتوا بسیار لازم و مفید میدانم. در واقع بایستی دانست که رابطهی "فرم" و "محتوا" اینقدر تنگاتنگ است و ایندو چنان در هم آمیختهاند که نمیشود یکی را بدون دیگری در نظر گرفت. من در نوشتهای مطرح کردهام که وبلاگها از لحاظ کمیت (تعداد) و تولیدی که در سطح اینترنت دارند، باعث شدهاند که زبان فارسی مورد توجه جهانی قرار گیرد که عملاً تا چند سال پیش زبان ما را در حوزهی تکنولوژی نادیده میگرفت. این دستآورد بزرگی است که نمیشود نادیدهاش انگاشت. در کنارش، شکل روایی، صراحت و گزیدهگویی در وبلاگها که به ادبیات "وبلاگی" شهرت یافته است، باعث شده که فرهنگ حاشیهروی، لفاظی و درازگویی سنتی ما به پس رانده شود. آنچه فرهنگ استبدادی و تقیهی مذهبی در تمام این سالها به زبان ما تحمیل کرده و باعث شده که به جای رفتن سر اصل قضیه اینقدر حاشیه برویم و انشا بنويسیم که اصلاً پیام نوشته در هیاهوی واژگان گم شود، با فرم بیپرده و مختصرگویی وبلاگی چارهای جز تندادن به تحوّل ندارد. در کنارش، نبود صافی و انتشار مستقیم مطالب مختلف توسط بلاگرها باعث میشود که جو تکصدایی در فرهنگ ما شکسته و متکثر شود. این گامیست به سوی دموکراتیک و مدرنکردن زبان. بنابراین، وبلاگ در اینجا خود مولّد بالندگی در زبان نوشتاری ما و بانی پديداری گونهای خاص و بیتکلف از زبان بوده است. وقتی سخن از "زبان" به میان میآید، نباید آنرا به "دستور زبان" خلاصه کرد؛ موضوع فرای این حرفهاست و عوامل و مسائل دیگری را نیز دربرمی گیرد.
"زبان" و "فکر" درست شانهبهشانهی هم گام میزنند؛ زبان و فکر، دو مقولهی مجزا نيستند و در واقع باهماند. پس میشود نتيجه گرفت که زبان پرتکلف و حاشيهرو و بینظم، حکايتگر ذهنی آشفته، سرکوبشده و پريشان است. از آنسو، زبانی صریح، موجز و منظم، ذهنی بیپروا، پالوده و منظم را تداعی میکند که گويندهی آن انسانیست با اعتماد به نفس. این لابلای سطرخوانیها خودش حکایتگر چیست؛ اجبار شرایط است که نویسنده را حاشیهنویس میکند و نمی گذارد حرفش را صاف و پوست کنده بزند؛ این فرد در واقع، انسانیست پر از اضطراب و ترس و نگرانی. حالا اگر یکدفعه این آدم را بياوری در فضای باز قرار بدهی و جواز کامل حرف زدن بگیرد، ممکن است شورش کند، فرياد بکشد، پرخاش کند. اینهم اشارهای دیگر به پرسش تو که میخواستی بدانی چرا ما شاهد درگیری و جبههبندی و از این مسائل در وبلاگشهر هستیم.
اما تو میدانی که زبان یک مقوله ملی و در عینحال حساسی است. آیا ما نباید نگرانیهای اهل اندیشه و بویژه متخصصین زبان را جدیتر بگیریم و به آن توجه کنیم؟
من دارم به موضوع از زاویهی "تئوری زبان" نگاه میکنم نه "دستور زبان". من ارتباط تنگاتنگ "زبان" و "فکر" و بنیانها و بستر فرهنگی آن را مورد توجه قرار میدهم، نه تکمیل و بالندگی ساختاری آن را. البته ایندو کاملاً از هم تفکیکپذیر نیستند، اما مقولهی مورد گفتوگوی ما به هر حال جداست و چیز دیگریست که عرض شد.
در فضای تنگ پرسشوپاسخهای این گفتوگو، مجال بررسی دقیق این زاويهی دید نیست، اما به فرازهایی از آنچه در اینباره اندیشیدهام میشود اشاره کرد: همین من و تو، وقتی به زبان انگلیسی یا دانمارکی صحبت میکنیم، خیلی راحت و در حضور ديگران از "آلت تناسلی" با نام اصلی خودش اسم میبریم، اما وقتی فارسی حرف میزنیم میگوییم "آلت تناسلی". این دقیقاً فرق بستر فرهنگی ایندو زبان و حد و حدودی است که برای کاربران خود تعیین میکند. یعنی وقتی انسان در حوزهی فرهنگی زبان قرار میگیرد، طبق خطوط آن زبان -و حدی که به ما آزادی و اجازهی مانور میدهد- حرف میزند. این حالا حکایت ماست که دوزبانهایم؛ حالا حساب کن خود افرادی که در هر یک از این زبانها رشد یافتهاند، طبعاً با مرزهایی از آزادی که این زبان برای آنها تعیین کرده آموخته شدهاند و وسعت فکرشان نیز در دایرهی همان زبان است و این درست نقش زبان در فکر و ارتباط تنگاتنگ این دو است. همین اختلاف را میشود درون یک زبان واحد نیز مشاهده کرد. مثلاً نوع گفتار و طرز بهکارگیری زبان در روابط يک خانوادهی روستایی در کوهدشت لرستان، با طرز گفتار در روابط خانوادگی یک لر به نام اسدالله علیمحمدی که در کپنهاگ زندگی میکند فرق دارد، در صورتی که زبان و حتا لهجه همان است. یعنی بار معنایی بسیاری از واژگان در یک زبان واحد برای افراد متفاوت در موقعیتهای متفاوت، دگرگونه و متفاوت است. اینجاست که به عینه میبینیم: زبان فقط وسیلهی بیان فکر نیست و فقط در "دستور زبان" خلاصه نمیشود، بلکه آیینهی تمامنمای "طرز فکر"، "سطح دانش"، "پایههای فرهنگی" و "نگرش انسان به جهان" است و به موقعيت، آگاهی عمومی و ساختار فکری او –و دیگر عواملی از این دست- بستگی تام دارد؛ میبینیم که زبان، با فکر شانهبهشانه حرکت میکند، با آن درآمیخته است و رابطهی متقابل دارد و حتا فکر را میسازد. حالا حساب کن که زبان را رشد بدهی و از پیچیدگیها،حاشیهرویها و تکلف بیمورد آن بکاهی. چه میشود؟ روی فکر اثر میگذارد و فکر هم در همان راستا تغییر میکند و نظم میگیرد و پالوده میشود. الان وبلاگ دارد در حوزهی زبان فارسی همین نقش را -تا حدود زیادی- ایفا میکند. این جوهر آن تئوری است که من دارم رویش کار میکنم و در این باره با دکتر عباس میلانی هم صحبت کردهام و مقالهای نیز در همین رابطه نوشتهام به نام "وبلاگها و نقش زبان" که منتشر خواهد شد.
با توجه به توضیحاتی که در مورد ارتباط تنگاتنگ "زبان" و "فکر" دادی، بیشتر توضیح بده که چه ارتباطی بین وبلاگنویسی و تغییر محتوایی زبان فارسی میبینی؟
وبلاگ در حوزهی زبان فارسی نقش بهغایت متفاوتی از وبلاگهای مثلاً انگلیسی یا فرانسوی دارد. وبلاگ یکی از عوامل مهم ارتقای فرهنگی و فکری ماست که همچنان نقش آن ناپیدا و ناشناخته مانده و به کارکرد و اساس آن آنطور که بایسته است نگریسته نمیشود. بگذارید موضوع را اینطور باز کنم: بر اساس توضیحات بالا میدانیم که قابلیت "زبان"، فقط به بیان فکر خلاصه نمیشود بلکه خود همپا و شانهبهشانهی انديشه قرار میگیرد. يعنی طرز بیان خود آیینهی تمامنمای طرز فکر است. از آنسو وبلاگ، به دلیل ایجاز، صراحت، لحظهایبودن و حضورنداشتن سردبیر و صافی، طرز جدیدی از بیان را ارائه میکند که زبان ما را از تکلّف آزاد میکند. حال، با توجه به دانستن درآمیختگی زبان و فکر و توامانبودن ایندو، فکر نیز در پروسهی نوسازی و تحوّل قرار میگیرد. اين است بزرگترین خاصیت وبلاگنویسی در حوزهی زبان فارسی. این درست همان رنسانسی است که صنعت چاپ در اروپا باعث شد. ایران ما هماکنون در مراحل رنسانس فرهنگی قرار دارد و وبلاگ خودش ابزاریست که دارد به این رنساس کمک میکند.
این گفتگو ادامه دارد... خواهشمند است پیامها فقط مربوط به اصل گفتگو باشد.