اين گفتگو چند ماه پيش آغازید -اوايل ماه می-، امّا سرنوشتاش این بود تا بهامروز پايان نگيرد و به دست نشر نرسد. از همين رو، نياز به بازخوانی آن حس شد که چنين نيز صورت گرفت. پارهای از گفتهها، به تبع روز اصلاح شد و بعضی پرسشها نيز مرمت گرديد. آنچه در پيش روی شماست، حاصل تمام این پستی-بلندیهاست.
مجید عزیز از اینکه دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی بینهایت سپاسگزارم.
سپاسگزارم که مهر ورزیده، من را دعوت کردی.
اگر موافقی کمی از خودت بگو؟
مجید زهری هستم. میلادم: در بعد از ظهری بهاری در خرداد ۱۳۵۰. اواسط ۱۳۷۹ به کانادا آمدم برای زندگی و همچنان دارم برایش تلاش میکنم... طرز فکر و بيان، و کارنامهام نیز در وبلاگم هست؛ در معرض دید و سنجش همگان.
برایم جالب است که تو بارها و بدون مِنمِن گفتهای «من با افتخار میگویم یک بلاگرم»، چه مدتیاست که بلاگر شدهای و چطور شد؟ موضوع این است که بسیاری از افراد کسر شأنشان میآید بگویند -یا حتا باور کنند- که وبلاگنویسی کاری جدّی است، در صورتی که واقعاً چنین است. اگر فقط از لحاظ کمیت هم در نظر بگیریم، امروز نزدیک به هفتاد درصد تولید زبان فارسی در اینترنت، در ید وبلاگشهر است و همین کافی است که وبنگاری را کاری جدی انگاریم. من اين موضوع را در مقالهای تحليلی با عنوان "
وبلاگها، بزرگترين نشردهندگان زبان فارسی" قبلاً بررسیدهام که خوشوقتانه بازتاب آن را در نوشتهها و گفتههای ديگران امروز میبينیم.
از لحاظ تأثیرگذاری در حوزهی فرهنگ و سیاست نیز که خود حدیث بهتر از من میدانید. جذب روزافزون اهل فکر به وبلاگنویسی و در مقابل، سانسور فزايندهی آن و دلایل فراوان ديگر، اهميت این پدیده را میرساند. من روزی را میبینم که اهل اندیشه و سیاست به این نتیجهی اصولی برسند که لازم است هرکدام "یک دفتر کار اینترنتی" داشته باشند که آن، چیزی جز وبلاگ نتواند بود.
در مورد خودم، من شاید از همان زمانی که سنگ بنای وبلاگ فارسی توسط وبلاگ سلمان گذاشته شد، با این پدیده آشنا شدم. جسته-گریخته نیز وبلاگها را میخواندم. از اوّل فروردین ۸۳ به وبلاگشهر آمدم و عضو ثابت شدم. از همان روز نخست این پدیده برایم جذّاب بود، امّا به دلیل بعضی از معذوریتهای اخلاقی –که بعضی از افراد همچنان با آن دست به گریباناند- و گرفتاریهای کاری، کمی دیر به این شهر ملحق شدم. به هر رو، از وبلاگ لذت میبرم و هر روز برایم جلوهای زیباتر و جدّیتر میيابد.
میشود این «معذوریتهای اخلاقی» را کمی بیشتر بشکافی؟
همانگونه که میدانیم، هنوز بعضی از اهل قلم و سیاست ما، پدیدهی وبلاگ را آنگونه که لایق آن است جدی نگرفتهاند. یعنی این عدّه هنوز بر سر تعریف کلاسیک وبلاگ به عنوان "یک دفتر خاطرات"، گیر کردهاند و باورشان نمیشود که وبلاگ امروزین با این تعریف فرسنگها فاصله دارد. مثلاً یادم هست آقای داریوش آشوری، علناً وبلاگنویسی را کسر شأن خود دانسته بود و شاید بسیاری نیز در دل او را تایید کرده بودند. امتناع و تنزدن اهل قدیم از پدیدههای نو، موضوع جدیدی نیست که بخواهد ما را متعجب کند و در واقع جدال ایندو، جدالیست فراخدامن به دارازای تاریخ. هرجا که پای نوآوری به میان آمده، از آن سمت "امتناع" سر و کلهاش پيدا شده و ناگزير مدّتی طول کشيده تا آن نوآوری پذيرفته شود. من هرچند اینگونه نگاه را میفهمم و ریشههای تاریخی-فرهنگی آن را میشناسم، اما گمان دارم که به خاطر حرکت تاريخ و موقعیت ويژهی جامعهی ما، رشد این پدیده چنین نگاه سنتییی را بهزودی به عقب خواهد زد، همانگونه که امروز به حد قابل توجهی چنين کرده است. رویآوردن اهل قلم در این روزها و غنیشدن بیش از پیش وبلاگشهر خود دلیلی بر این مدعاست. به همین خاطر، اهل قلم ما چه بخواهند و چه نه، در مقابل این پیشروی تکنولوژیکی تسلیم خواهند شد، زیرا خود را در معرض ازدستدادن مخاطب، از مد افتادن طرز بیان و فکر و کلاً عقبافتادن از روند پیشروی جامعه میبینند، پس چه بهتر که خود به آن تن دهند و ایجاب و دلایلش را بپذیرند.
راستی از وبلاگ سلمان نام بردی؟ من تاکنون نامی از آن نشنیده بودم؟
سلمان نخستین وبلاگ فارسی است که از هفتم سپتامبر ۲۰۰۱مینويسد.
من از طریق کتابخانه مجید زهری با وبلاگت آشنا شدم و ضمن تبریک به این کار سودمند، میپرسم چه انگیزهای پشت آن خوابیده بود و چطور شد اصلا به این فکر افتادی؟
من اصولاً کار فرهنگی و آگاهیرسانی را ارجح بر فعالیت سیاسی میدانم و معتقدم این تنها جادهایست که مردم ما را به ساخت جامعهای مدنی راهبر میشود. در کنارش، به دلیل علاقهی وافری که شخصاً به مطالعه دارم، گمان کردم که ایجاد یک کتابخانهی مجازی میتواند سودمند باشد که از عنایت دوستان برمیآید چنین نیز بوده است.
و بعد خبرچین متولد میشود و با اینکه امروزه اکثر وبلاگها بخش مستقلی برای لینکدادن به مطالب دیگران دارند یا وبلاگهایی که فقط لینک میدهند، تو چه هدفی از راهاندازی "خبرگزاری وبلاگشهر" داشتی؟ آیا ایدهاش از خودت بود؟ چطور دوستان را به همکاری دعوت کردی؟ و...
"خبرچین" نیز در راستای اهداف توسعهگرايانه در وبلاگشهر ایجاد شد. خبرچین هرچند به واقع حلقهای از دوستان است، اما با معرفی وبلاگها و مطالب خواندنی، باعث بالارفتن مخاطب، آگاهی و ارتباطات در سطح وبلاگشهر میشود. در خود این حلقهی دوستانه نیز "کار جمعی دموکراتیک" و مسئولیتپذیری –به شکلی حرفهای و جدّی- تمرین میشود که خود میدانی سخت در میان ما ایرانیان کمیاب است. تصورش را بکن جمعکردن تعدادی از افراد –با سن و سال و روحیات مختلف از کشورهای مختلف- در زیر یک سقف، و انجام کاری گروهی که "تعادل"، "آزادی عمل" و "کثرتگرایی" شروط اوليّهی آن است، کار سادهای نیست؛ هماهنگی و جلوگیری از تنش و تقویت انگیزهی تعاون در بین بچهها نیز به همین شکل. ضمناً نوآورییی که در خبرچین شده این بوده که با ثبت اسم منتشرکنندهی لینک در زیر آن و آزادی عمل بچهها برای درج نظر شخصی خود به صورت توضیح در زیر لینک، هر کس عملاً مسئول کاری است که دارد میکند. یعنی در واقع روندی ایجاد شده است که در آن "آزادی در عمل" خود به رشد و بالندگی آزادی کمک میکند و میانجامد. در همان اوایل کار، اکثر بچهها از من میپرسیدند که آیا میشود به فلان مطلب لینک داد یا نه، و پاسخ من یک چیز بود: خود دانید! فقط توجه داشته باشید که با قرارگرفتن اسمتان در زیر آن لینک، این کار خودبهخود وارد کارنامهی حرفهای شما میشود و هیچکس مثل خود انسان نمیتواند مراقب کارنامهی خودش باشد. معتقدم اگر به انسانها مسئوليت بدهی، در واقع جلوی وقوع خطا را گرفتهای. چنین بوده که در عین آزادی عمل کامل، تعادل نیز در کار ما حفظ شده است. جالبتر اینکه من اول کار به بچهها گفتم میتوانید به انتخاب خودتان با اسم واقعی یا مستعار در خبرچین فعالیت کنید، اما به جز دو-سه نفر، بقیه پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که با اسم اصلی خود کار کنند، زیرا سمتوسوی خبرچین –که در راستای فضای باز و دموکراتیک و مدنی بود- خود بالندهی "هويت" اعضا بود و به آنان میباوراند که هويت خود را ارزش گذارند و آن را با افتخار اعلام کنند. کار جمعی خبرچین پیامش این بوده که بدون "هویت" نمیتوان جامعهای مدنی را شالوده ريخت و هموندان ما همه به این درک مشترک رسیدهاند و صد البته همگی با آگاهی و انتخاب خود به چنین درکی رسیدهاند. در کنارش، اعتقاد از ابتدا این بوده که با ایجاد فضایی آزاد، شفاف و احترامآمیز میتوانیم دوستیها را مستحکمتر کنیم که در عمل چنین نیز شده است. ضمناً اضافه کنم که خبرچین، محصول مشترک کار و تلاش همهی اعضاست و نقش هیچکس در آن پوشيده نيست. اين جمله را نيز از قلم نياندازم که فعاليت "خبرچین" هميشگی نیست و مدّتزمان مشخصی دارد و هدف نهايی ما، ارائه و جاانداختن راهکارهای فرهنگی است که در بالا ذکر شد؛ هدف پایهگذاری نوعی نگرش بالنده و روش نو در سطح وبلاگشهر بوده است.
شنیدهام یک برنامه هفتگی در رادیوی ایرانی تورنتو در بارهی وبلاگها داری درست میگویم؟
تا به حال یازده برنامهی راديویی ساخته و اجرا کردهام که پایهی آن مسئلهی وبلاگ و وبلاگشهر بوده است. به تبع آن، در طول برنامهها نیز گریزی زدهام به فرهنگ، تاريخ، اجتماع و سياست ایران.
به نظرم تولید برنامههای رادیویی در مورد وبلاگها، بتواند هرچه بیشتر وبلاگشهر را به دایرهی توجه مردم بیاورد، چرا که هنوز که هنوز است، وبلاگها آنطوری که قابليت و استحقاقاش را دارند، مورد توجه عموم قرار نگرفتهاند.
نمیدانم ابتکار این ستون کنار صفحه که حالا هرکه نامی برایش گذاشته است مثلا خود تو گذاشتهای "نگاه" و یا من گذاشتهام "حاشیه" و یا دیگری "روزنوشت" با کیست؟ بههرحال این ستون دارد بخشی از هویت یک وبلاگ میشود. تو فکر نمیکنی این کاریاست اضافه؟
ایجاد این ستون ابتکار من نبوده، اما با بهرهگیری صحیح از آن بهتقریب در ترویج آن نقش داشتهام. واقعیت این است که وبلاگ نیز چون تمام پدیدهها دچار تحول میشود، بهويژه وقتی توجه کنیم که این پدیده نوپاست و هنوز در مرحلهی پس از پاگیری و در حال تکوین است. این پدیده با خود فرمی روایی به ارمغان آورده است که من از آن با عنوان "بيان وبلاگی" یاد میکنم. من معتقدم نویسنده کسی است که برای آنچه میخواهد بگوید فرم و زبان نوشتاری مناسب آنرا بهکار برد. در غرب برای هر نوشته (گزارش، مقاله، داستان، نقد تطبیقی، حتا گزارش به رئیس و ...) فرم و ساختار خاص به آن وجود دارد و به تبع آن، زبان نیز در خدمت بیان موضوع -در قالب نوشته- در میآید و تغییر میکند. باور غلطی که در فضای فرهنگی ما وجود دارد این است که مثلاً میگویند فلان کس به آن شیوهی ثابت از نوشتن که میخواسته دست یافته و بنابراین نویسنده شده است! مثلاً آقای مسعود بهنود، در وبلاگ، در مقالات و حتا در کتابهایش دقیقاً با یک شیوه مینویسد و اتفاقاً اینقدر هم مبهم و دوپهلو مینویسد که خواننده محتاج به تفسیر میشود! یعنی او مخصوصاً طوری مینویسد که "هر کس از ظن خودش یار او بشود" و هر کس به نوعی حرف خودش را در نوشتهی او ببیند. البته اشارهی مشخص من شخص بهنود نيست، بلکه او خود نمادیست از "مبهمگویی" ريشهدار فرهنگی ما. این طرز بیان در دنیای مدرن امروز، شیوهی واپسمانده و مردود شناخته میشود. امروز در همان کلاسهای پایه در دبیرستانهای غربی به دانشآموزان روش "مختصر و مفید"نویسیِ بدون حاشیهروی و ساختارهای نويسندگی را میآموزند و این لازمهی دنیای پرشتاب و شفاف امروز است. روش نوشتاری امروز، شکست همهجانبهی مبهمنویسی سنتی-استبدادی را به دنبال دارد و وبلاگ نیز چون دیگر نوآوریهای تکنولوژیکی –و البته در حد بسيار شايستهای- در این راه گام میزند. از این روست که من "نقش زبانی" وبلاگ را مهمترین دستآورد این پديده میدانم.
آنچه بلاگرهای جدی -بهطور جدّی- در پی آناند، ایجاد نوعی سازگاری بین آموختههای خود (فرم نوشتاری معمول: روزنامهنگاری، ادبی و دبیری) با لازمههای خود وبلاگ است که بهواقع وبلاگنویسی طلب میکند. اين "لازمهها" که در وبلاگ تجلّی یافته، در واقع لازمههای زمانهی پرشتاب و توسعهگرای ما نیز هست. مثلاً، نوشتههای دراز در وبلاگ محکوم به خواندهنشدناند، نوشتههایی با نثر پرتکلّف محکوم به خواندهنشدن هستند. با جاافتادن این پدیده در فرم عرضهکنندهی نوعی زبان در فرهنگ ما، مطالب دوپهلو و حاشیهنویسیها نیز از سکّه خواهند افتاد. بگذار از خودم مثالی بزنم: من تا چند ماه اول، قریببهاتفاق نوشتههایم کوتاهتر از سیزده-چهارده خط بود، برای اینکه میدانستم وبلاگم کشش مطالب بلندتر را ندارد. امروز اگر بخواهیم به عنوان بلاگر مطلب بنویسیم (نه مقالهنویسی که بعضی به جای روزنامه در وبلاگ مینویسند) بایستی اختصار، صراحت و دوری از تکلّف نوشتاری را فراراه خود قرار دهیم. تلاش امثال من برای ایجاد این سازگاری، باعث شده که یک بخش کوچک نیز در وبلاگ ایجاد شود تا به نوشتههای کوتاهتر، لحظهای و کمتر اندیشیدهشده اختصاص یابد و به قولی، نوشتههای خود را به این شکل تفکیک کردهام: متن اصلی بماند برای نوشتههای [تقریباً] ساختارمند و ماندگارتر و بخش حاشیه، برای آن مطالبی که یکلحظه در ذهنام میلغزد یا مطالب خواندنی ديگران که علاقمندم بازتابشان دهم. این دو بخش در یک فضا، مکمّل یکدیگر میشوند و به کار وبلاگنویسی عیار میبخشند. ضمناً هر بخش میتواند مخاطبین خاص به خود را داشته باشد، همانطور که من از بعضی از خوانندگانم شنیدهام بیشتر به خاطر همین بخش "نگاه" به وبلاگ من سر میزنند تا متن اصلی. در کل وبلاگ به مثابه پدیدهای در حال تکوین، در مسیر پیشروی متعلقاتی را به خود میافزاید که همین بخش حاشیه از آنجمله است.
در این مدّتزمان کوتاه که از عمر وبلاگها میگذرد، هم در ایران چند جشنواره برای انتخاب وبلاگهای برتر تشکیل شده و هم برخی از دوستان پیشنهاد چنین مسابقاتی را دادهاند که خود بلاگرها بانی آن باشند. میخواستم نظر تو را هم در این مورد بپرسم؟
همانگونه که در یادداشتهایی چند، باورم را خاطرنشان کردهام، ماهیت فردگرایانهی وبلاگها –و نیز تعداد کثیر آنها- باعث میشود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگنویسی نمیتواند آنطور که باید و شاید همهجانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش میآید "تقسیمبندی" و "الگوسازی" برای وبلاگشهر است که با انتخاب وبلاگهای برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانهی وبلاگشهر نیست. اصولاً زيبایی جامعهی وبلاگها در چندرنگی، بیمرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی میتواند مشوّق تعدادی از وبلاگنویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیشتری از وبلاگنویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقهی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگهای منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریاناش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگشهر افتاد. کاری که بچههای منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیعنژاد –وبلاگنویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیشتر بر سر زبانها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعهی وبلاگشهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین میگویم و اتفاقاً همين همدلیها و همکاریهاست که به "عقل جمعی" در جامعهی ما شکل میدهد. ما در وهلهی اول، باید به توسعهی وبلاگشهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همهجانبهی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقیست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعهی فرهنگی و زبانی ما. همین مصاحبههای تو با وبلاگشهریها نیز در همین راستا گام برمیدارد و بیش از آنکه به خود تو مربوط باشد، به جامعهی وبنگار ایرانی سود میرساند.
تو در مقالهای زیر عنوان "وبلاگنویسی با اسم مستعار یا واقعی؟" یک بررسی تئوریک از این مقوله کردهای. اول اینکه میخواهم نظرت را اینجا هم بگویی شاید کسانی که آن یادداشتها را نخواندهاند در جریان قرار بگیرند. دوم اینکه فکر میکنی چنین بحثهای تئوریک میتواند کارساز باشد و خواننده را فراری نمیدهد؟ بههر حال خیلیها به وبلاگ بهعنوان "دفترچه خاطرات شخصی" نگاه میکنند و اعتقاد دارند وبلاگ یک حریم خصوصی است و با توجه به اینهمه تنوع و رنگارنگی این بحثها ما را به کجا خواهد کشاند؟ من دیدگاههایم را دربارهی مستعارنویسی و البته فراتر از آن "مستعارزیستی"، مختصراً در مقالهای [یک | دو] بیان کردهام که در دسترس همگان است. ضمناً امیدوارم که این مقاله –و دیگر مقالاتم از این دست- جرقهای در ذهن خواننده بزند و باعث خودانگيختهگی وی شود نه اینکه او را فراری بدهد! اگر اینجا بخواهم چکیدهاش را بگویم این میشود که نوشتن با اسم واقعی یا مستعار یک حق است و بسته به شرایط و انتخاب خود نویسنده، ولی بایستی ریشهیابی کرد که چرا در جامعهی ما مستعارنویسی چنین فراگیر و باب است. پرسش کليدی اینجاست که آیا ما باید رويکرد فراگیر به مستعارنويسی را یک کيفيت بدانيم (مثلاً مبارزه) يا ضعف؟
با درنظرگرفتن دلایل تاریخی-فرهنگی-اجتماعی مستعارنویسی، اعتقاد شخص من این است که بهتر است وبلاگشهریها تلاش کنند که در صورت لزوم بر حجم نویسندگان با اسم واقعی بیافزایند و از تعداد مستعارنویسان کم کنند که البته خواهی-نخواهی وبلاگشهر به همین سمت هم میرود. این موضوع کمک میکند که مسئولیتپذیری –که از اصول بنیادی جامعهی مدنی است- رواج یابد و متعاقب آن، "فردیت" و "هويت" افراد بیش از پیش اهمیت پیدا کند. بدون داشتن هویت مشخص و ایستادن بر این هویت و پذیرش آنچه میکنیم، ساختن جامعهای مدنی محال است. در همین وبلاگشهر که ویترینی از جامعهی فعال و واقعی ما ایرانیان است، بایستی توجه داشت که ما فقط در آن نمینویسیم، بلکه شهروندان این شهر هستیم و در آن داریم ساعاتی را با همسایگان خود زندگی میکنیم. برای زندگی در هر جامعهای، ما نخست ملزم به پایهریزی قواعدی هستیم. توجه شود که "قاعده" با "قانون" فرق دارد و فرقش هم این است که قاعده ضمانت اجرایی ندارد و دستگاهی نیست که ما را موظف به اجرای آن کند. از آنسو، بدون رعایت این قواعد زندگی جمعی با مشکلاتی جدّی روبهرو میشود.
در حوزهی وبلاگشهر، مثلاً همین که ما بدانیم ناسزاگویی در کامنتها کار بدی است و این خُلق را رواج دهیم که به محض دیدن ناسزا دوستان آنرا پاک کنند، این مسئله بر سلامت روانی این فضا و امنیت پیامگذاران خواهد افزود. امنیت پیامگذاران نیز مساوی است با جلوگیری از خودسانسوری، رشد ارتباطات و آزادی ابراز عقیده و بیان. میخواهم بگویم تفکر جمعی ما لازم است بداند که هرچه در پیامگیر نوشته میشود اسمش "پیام" نیست و میتواند "اسپم" باشد، همانطور که هرچه به ایمیل ما میرسد نامه نیست. این خودش یک قاعده است و هيچ جامعهای، بدون قواعد پذیرفتهشده از سوی اعضای آن، امکان حیات نمییابد.
یادم هست بین دو یا سه سال پیش که من وبلاگ میخواندم، چند تا از این وبلاگهای بهاصطلاح سياسی چنان فضای مهآلود و خفقانی بهوجود آورده بودند و چنان مخالفان خود را "سنگسار اینترنتی" میکردند که بسیاری از این شهر فراری شدند و شماری نیز لابد اصلاً جرأت نکردند وبلاگ بزنند! با شفافشدن وبلاگشهر از طریق همین بحثهای تئوریک (مثلا دربارهی مستعارنویسی) یا حرکتهای سازندهای چون جلسات پلتاکی وبنگاران، مصاحبههای "بیلی و من" با وبلاگشهریها و معرفی بلاگرها، امثال رادیو-بلاگ بلوچ، همبستگیهای وبلاگی مثل کاری که برای اکبر گنجی انجام شد یا ایجاد کارهای جمعی مثل "خبرچین" و بسیاری تلاشهای دیگر، افرادی که نقاب زدهاند و حیاتشان بستگی به بهمریختگی و خفقانیبودن این فضا دارد خودبهخود به حاشیه رانده میشوند یا که مجبور میشوند خود به خیل حامیان ایجاد فضای باز و سالم وبلاگشهر بپیوندند. یعنی اگر ما بتوانیم قواعدی سازنده را عمومی کنیم و جا بياندازيم، دیگر کسی نمیتواند با زیر پا گذاشتن آنها به سرکوب مخالفانش بپردازد. در همین زندگی روزمره، کسی را به خاطر دروغگفتن حبس نمیکنند، اما وجدان انسانی همهی ما به آدم دروغگو نمرهی منفی میدهد و این "قاعده"ای است عمومی که در تمام فرهنگها و ملیتها به شکلی یکسان پذیرفته شده است. یا مثلاً وقتی ما وبلاگ یا مطلبی را در اینترنت نقد میکنیم، متعاقباً به آن لینک میدهیم تا خوانندگانمان بدانند داریم از چه صحبت میکنیم. حالا اگر لینک هم ندهیم کسی ما را توبیخ نمیکند، ولی این خودبهخود به شکل یک "قاعده" و اخلاق عمومی در وبلاگشهر درآمده است و چقدر هم لازم است. در وبلاگشهر ما، هنوز راجعبه بسیاری از مسائلی که همهمان در تمام لحظهها با آنها درگیر هستیم، بحث چندانی نشده است. یکی از آنها همین مسئلهی "اسپمهای وبلاگی" است که سخناش رفت و من مدّتهاست که در اینباره اندیشیدهام و یادداشتهای کوتاهی نیز نگاشتهام و البته چندیست که تصمیم دارم یک مقالهی پدیدارشناسانه -در جمعبندی از آنچه تاکنون اندیشیده و نوشتهام- در اینباره بنویسم و بحثی راه بیاندازم که این، همدلی و همآوایی همهی دوستان را میطلبد.
مورد دیگر مثلاً این است که چندیست مُد شده کسی میرود یک ایمیل جعلی برای خودش درست میکند و بعد، از طریق آن شروع میکند به "افشاگری" بر علیه مخالفانش! یعنی خیلی ساده طرف برای مخالفانش پرونده میسازد و با اسم جعلی برای دوستان آن فرد میفرستد تا او را ترور شخصیت کند. حالا اگر ما به صورتی جامع و علنی این موضوع را باز کنیم و پیرامون آن به بحثی گروهی دامن بزنیم و زوایایاش را بررسی کنیم، این توافق جمعی را ایجاد خواهیم کرد که کسی به چنین رفتارهایی بها ندهد و فقط آنها را به چشم "معضل اخلاقی" نگاه کند نه افشاگری.
وضعيتی برای خود من پيش آمده که بد نیست بگویماش: فردی با برداشتن عکسهای من، در اورکات یک اکانت جعلی ساخته و این عکسها را در کنار عکسهای پورنوگرافيک قرار داده و برای تمام دوستان اورکات من و هر کس که دستش میرسیده، با همان اکانت دعوتنامه فرستاده است! از آنروز، بیشتر دوستانم این موضوع را به من خبر دادند و عکسالعملشان ابراز انزجار بود و بس. در واقع عملاً این رفتار خلاف اخلاق به بنبست خورد، برای اینکه این دوستان چهرهی من را از قبل میشناختند و گول آن هويت ساختهگی در آن اکانت اورکات را نخوردند و به آن اهمیتی ندادند. در واقع "قابل شناسایی بودن" و مستعارنبودن من باعث شد که کسی فريب نخورد. همین فرد یکی-دو وبلاگ هم درست کرده با مطالب خلاف اخلاق و عکس من را در آن گذاشته که با این کار، فقط باعث مضحکهشدن خودش میشود. حال چرا من دارم اینها را میگویم: من باور دارم که این مسائل شخصی نیست و باید برای عموم مطرح شود تا وجدان جامعه را بیدار و مسلح کند. در غیر این صورت و بدون آگاهی از ماوقع، نمیشود جلوی اعمال خلاف را گرفت. دلیل موفقیت دموکراسیها در جهان نیز دقیقاً به این خاطر است که از طریق رسانهها و آموزش، مردم را با معضلات اجتماعی آشنا میکنند و الا اگر معضلات در خفا بمانند و مردم آنها را نشناسند، عملاً فضایی پدید میآید که این معضلات خود را تکثیر و بازتولید کنند.
دقت کنیم که در این معادله دو سمت وجود دارد: یک سمت مزاحمان هستند و یک سمت هم خود ما. من اعتقادی به متنبهکردن این مزاحمان ندارم، امّا از آن سو، فکر میکنم سمت دیگر قضیه، یعنی مردم را میتوان به ابزار "آگاهی" مجهز کرد. میخواهم بگویم درد مشترک برای بررسی در این وبلاگشهر فراوان است و باید مشکلات جمعیمان را از سکوت بهدر آوریم و جلوی چشم همگان روی میز تشریح بگذاریم و اجزایش را وارسیم و این، همت عالی همهی ما را میطلبد. لازم است با پیگیری و بدون مجامله، این موضوعات را وارد دایرهی بحث و تبادل نظر کرد و باعث شد که وبلاگشهریها بتوانند از مقولات اساسی شهر خود به "درکی جمعی" برسند و از حق خود دفاع کنند و به این طریق، از آسیبپذیریشان کم شود.
شاید عدهای از این پرسش من در مورد مستعارنویسی خسته شده باشند، اما ضمن تایید گفتههای تو میخواهم به نکتهای اشاره کنم و آن این است: در همین جامعهای که من زندگی میکنم وبلاگ بهعنوان یک رسانهی شخصی پذیرفته شده است و اگر من در وبلاگم به فردی اهانت کنم یا تهمتی بزنم میتواند از من شکایت کند و خب البته مرا دستبسته به زندان نمیبرند، ولی اگر محکوم شوم حتماً باید جریمهام را پرداخت کنم. ولی در حوزهی وبلاگهای ایرانی اگر تو از این حرفها بزنی به ریشت میخندند و این همان چیزیاست که وبلاگشهر کم دارد: مسئولیتپذیری در مقابل نوشتهها، آیا اینطور نیست؟
همینطور است، با توضیح این نکته که مقایسهی جامعهای مدنی و مدرن مثل دانمارک با جامعهی در حال گذار ایران از لحاظ متدیک و تاریخی خطا است. ایران ما شرایط خودش را دارد و مردم دارند تازه برای حقوق پایه مبارزه میکنند. وبلاگشهر نیز جزئی از بدنهی این جامعه است و آنچه در آن بازتاب مییابد خود برآيند و فرآیندی است از فرهنگ و جامعهی ما ایرانیان. به همین خاطر، ما میتوانیم تجربیات مثبت دیگران را بههمراه نتایج تجربی خود فراراه ساختن جامعهمان قرار دهیم. اتفاقاً همين آگاهیرسانی که عرض شد و کلاً مسیری که جبراً وبلاگنویسی میپيمايد، همه نظر به همان سوی توسعهیافتهگی جهان مدرن دارد.
امروز که صحبت ما ویژهی فضای وبلاگشهر است، میتوانیم از همین مسائل به واقع پیشپاافتاده در جهان غرب، مثل مبارزه با "ترور شخصیت" شروع کنیم که هنوز برای ما درست جا نیافتاده و پدیدارشناسی و معناشناسی نشده است. ما با درانداختن طرحی نو و رواج قواعدی همهگیر، این باور را بایستی عمومی کنیم که تخریب شخصیت نکوهيده است حتا برای مخالفان ما. بسیاری از این مشکلات برآمده از فرهنگ "مستعارزیستی" و تودهگرای ما ایرانیان است که در آن فردیت جایی ندارد و در این باره در وبلاگم پُر گفتهام. در کل، تلاش برای پررنگکردن فردیت افراد بسیاری از اینگونه مشکلات و معضلات فرهنگی-اجتماعی را حل خواهد کرد.
این گفتگو ادامه دارد... خواهشمند است پیام ها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.