My Danish Blog

« نوشته قبلی

  

صفحه اصلی

  

گفتگو با مجید زُهری

جمعه، ۲۸ مرداد، ۱۳۸۴

 

                                             مجید زهری

 
 
اين گفتگو چند ماه پيش آغازید -اوايل ماه می-، امّا سرنوشت‌اش این بود تا به‌امروز پايان نگيرد و به دست نشر نرسد. از همين رو، نياز به بازخوانی آن حس شد که چنين نيز صورت گرفت. پاره‌ای از گفته‌ها، به تبع روز اصلاح شد و بعضی پرسش‌ها نيز مرمت گرديد. آن‌چه در پيش روی شماست، حاصل تمام این پستی‌-بلندی‌هاست.
 

مجید عزیز از این‌که دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی بی‌نهایت سپاسگزارم.
سپاسگزارم که مهر ورزیده، من را دعوت کردی.
 

اگر موافقی کمی از خودت بگو؟
مجید زهری هستم. میلادم: در بعد از ظهری بهاری در خرداد ۱۳۵۰. اواسط ۱۳۷۹ به کانادا آمدم برای زندگی و هم‌چنان دارم برایش تلاش می‌کنم... طرز فکر و بيان، و کارنامه‌ام نیز در وبلاگم هست؛ در معرض دید و سنجش همگان.


برایم جالب است که تو بارها و بدون مِن‌مِن گفته‌ای «من با افتخار می‌گویم یک بلاگرم»، چه مدتی‌است که بلاگر شده‌ای و چطور شد؟
موضوع این است که بسیاری از افراد کسر‌ شأن‌شان می‌آید بگویند -یا حتا باور کنند- که وبلاگ‌نویسی کاری جدّی است، در صورتی که واقعاً چنین است. اگر فقط از لحاظ کمیت هم در نظر بگیریم، امروز نزدیک به هفتاد درصد تولید زبان فارسی در اینترنت، در ید وبلاگ‌شهر است و همین کافی است که وبنگاری را کاری جدی انگاریم. من اين موضوع را در مقاله‌ای تحليلی با عنوان "
وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترين نشردهندگان زبان فارسی" قبلاً بررسیده‌ام که خوشوقتانه بازتاب آن را در نوشته‌ها و گفته‌های ديگران امروز می‌بينیم.
از لحاظ تأثیرگذاری در حوزه‌ی فرهنگ و سیاست نیز که خود حدیث بهتر از من می‌دانید. جذب روز‌افزون اهل فکر به وبلاگ‌نویسی و در مقابل، سانسور فزاينده‌ی آن و دلایل فراوان ديگر، اهميت این پدیده را می‌رساند. من روزی را می‌بینم که اهل اندیشه و سیاست به این نتیجه‌ی اصولی برسند که لازم است هرکدام "یک دفتر کار اینترنتی" داشته باشند که آن، چیزی جز وبلاگ نتواند بود.
در مورد خودم، من شاید از همان زمانی که سنگ بنای وبلاگ فارسی توسط
وبلاگ سلمان گذاشته شد، با این پدیده آشنا شدم. جسته-گریخته نیز وبلاگ‌ها را می‌خواندم. از اوّل فروردین ۸۳ به وبلاگ‌شهر آمدم و عضو ثابت شدم. از همان روز نخست این پدیده برایم جذّاب بود، امّا به دلیل بعضی از معذوریت‌های اخلاقی –که بعضی از افراد هم‌چنان با آن دست به گریبان‌اند- و گرفتاری‌های کاری، کمی دیر به این شهر ملحق شدم. به هر رو، از وبلاگ لذت می‌برم و هر روز برایم جلوه‌ای زیباتر و جدّی‌تر می‌يابد.
 

می‌شود این «معذوریت‌های اخلاقی» را کمی‌ بیش‌تر بشکافی؟
همان‌گونه که می‌دانیم، هنوز بعضی از اهل قلم و سیاست ما، پدیده‌ی وبلاگ را آن‌گونه که لایق آن است جدی نگرفته‌اند. یعنی این عدّه‌ هنوز بر سر تعریف کلاسیک وبلاگ به عنوان "یک دفتر خاطرات"، گیر کرده‌اند و باورشان نمی‌شود که وبلاگ امروزین با این تعریف فرسنگ‌ها فاصله دارد. مثلاً یادم هست آقای داریوش آشوری، علناً وبلاگ‌نویسی را کسر شأن خود دانسته بود و شاید بسیاری نیز در دل او را تایید کرده بودند. امتناع و تن‌زدن اهل قدیم از پدیده‌های نو، موضوع جدیدی نیست که بخواهد ما را متعجب کند و در واقع جدال این‌دو، جدالی‌ست فراخ‌دامن به دارازای تاریخ. هرجا که پای نوآوری به میان آمده، از آن سمت "امتناع" سر و کله‌اش پيدا شده و ناگزير مدّتی طول کشيده تا آن‌ نوآوری پذيرفته شود. من هرچند این‌گونه نگاه را می‌فهمم و ریشه‌های تاریخی-فرهنگی آن را می‌شناسم، اما گمان دارم که به خاطر حرکت تاريخ و موقعیت ويژه‌ی جامعه‌ی ما، رشد این پدیده چنین نگاه سنتی‌یی را به‌زودی به عقب خواهد زد، همان‌گونه که امروز به حد قابل توجهی چنين کرده است. روی‌آوردن اهل قلم در این روزها و غنی‌شدن بیش از پیش وبلاگ‌شهر خود دلیلی بر این مدعاست. به همین خاطر، اهل قلم ما چه بخواهند و چه نه، در مقابل این پیشروی تکنولوژیکی تسلیم خواهند شد، زیرا خود را در معرض ازدست‌دادن مخاطب، از مد افتادن طرز بیان و فکر و کلاً عقب‌افتادن از روند پیشروی جامعه می‌بینند، پس چه بهتر که خود به آن تن دهند و ایجاب و دلایلش را بپذیرند.


راستی از وبلاگ سلمان نام بردی؟ من تاکنون نامی از آن نشنیده بودم؟
سلمان نخستین وبلاگ فارسی است که از هفتم سپتامبر ۲۰۰۱می‌نويسد.


من از طریق کتابخانه مجید زهری با وبلاگت آشنا شدم و ضمن تبریک به این کار سودمند، می‌پرسم چه انگیزه‌ای پشت آن خوابیده بود و چطور شد اصلا به این فکر افتادی؟
من اصولاً کار فرهنگی و آگاهی‌رسانی را ارجح بر فعالیت سیاسی می‌دانم و معتقدم این تنها جاده‌ای‌ست که مردم ما را به ساخت جامعه‌ای مدنی راهبر می‌شود. در کنارش، به دلیل علاقه‌ی وافری که شخصاً به مطالعه دارم، گمان کردم که ایجاد یک کتابخانه‌ی مجازی می‌تواند سودمند باشد که از عنایت دوستان برمی‌آید چنین نیز بوده است.


و بعد خبرچین متولد می‌شود و با این‌که امروزه اکثر وبلاگ‌ها بخش مستقلی برای لینک‌دادن به مطالب دیگران دارند یا وبلاگ‌هایی که فقط لینک می‌دهند، تو چه هدفی از راه‌اندازی "خبرگزاری‌ وبلاگ‌شهر" داشتی؟ آیا ایده‌اش از خودت بود؟ چطور دوستان را به همکاری دعوت کردی؟ و...
"خبرچین" نیز در راستای اهداف توسعه‌گرايانه در وبلاگ‌شهر ایجاد شد. خبرچین هرچند به واقع حلقه‌ای از دوستان است، اما با معرفی وبلاگ‌ها و مطالب خواندنی، باعث بالارفتن مخاطب، آگاهی و ارتباطات در سطح وبلاگ‌شهر می‌شود. در خود این حلقه‌ی دوستانه نیز "کار جمعی دموکراتیک" و مسئولیت‌پذیری –به شکلی حرفه‌ای و جدّی- تمرین می‌شود که خود می‌دانی سخت در میان ما ایرانیان کم‌یاب است. تصورش را بکن جمع‌کردن تعدادی از افراد –با سن و سال و روحیات مختلف از کشورهای مختلف- در زیر یک سقف، و انجام کاری گروهی که "تعادل"، "آزادی عمل" و "کثرت‌گرایی" شروط اوليّه‌ی آن است، کار ساده‌ای نیست؛ هماهنگی و جلوگیری از تنش و تقویت انگیزه‌ی تعاون در بین بچه‌ها نیز به همین شکل. ضمناً نوآوری‌یی که در خبرچین شده این بوده که با ثبت اسم منتشرکننده‌ی لینک در زیر آن و آزادی عمل بچه‌ها برای درج نظر شخصی خود به صورت توضیح در زیر لینک، هر کس عملاً مسئول کاری است که دارد می‌کند. یعنی در واقع روندی ایجاد شده است که در آن "آزادی در عمل" خود به رشد و بالندگی آزادی کمک می‌کند و می‌انجامد. در همان اوایل کار، اکثر بچه‌ها از من می‌پرسیدند که آیا می‌شود به فلان مطلب لینک داد یا نه، و پاسخ من یک چیز بود: خود دانید! فقط توجه داشته باشید که با قرارگرفتن اسم‌تان در زیر آن لینک، این کار خودبه‌خود وارد کارنامه‌ی حرفه‌ای شما می‌شود و هیچ‌کس مثل خود انسان نمی‌تواند مراقب کارنامه‌ی خودش باشد. معتقدم اگر به انسان‌ها مسئوليت بدهی، در واقع جلوی وقوع خطا را گرفته‌ای. چنین بوده که در عین آزادی عمل کامل، تعادل نیز در کار ما حفظ شده است. جالب‌تر این‌که من اول کار به بچه‌ها گفتم می‌توانید به انتخاب خودتان با اسم واقعی یا مستعار در خبرچین فعالیت کنید، اما به جز دو-سه نفر، بقیه پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که با اسم اصلی خود کار کنند، زیرا سمت‌وسوی خبرچین –که در راستای فضای باز و دموکراتیک و مدنی بود- خود بالنده‌ی "هويت" اعضا بود و به آنان می‌باوراند که هويت خود را ارزش گذارند و آن را با افتخار اعلام کنند. کار جمعی خبرچین پیامش این بوده که بدون "هویت" نمی‌توان جامعه‌ای مدنی را شالوده ريخت و هموندان ما همه به این درک مشترک رسیده‌اند و صد البته همگی با آگاهی و انتخاب خود به چنین درکی رسیده‌اند. در کنارش، اعتقاد از ابتدا این بوده که با ایجاد فضایی آزاد، شفاف و احترام‌آمیز می‌توانیم دوستی‌ها را مستحکم‌تر کنیم که در عمل چنین نیز شده است. ضمناً اضافه کنم که خبرچین، محصول مشترک کار و تلاش همه‌ی اعضاست و نقش هیچ‌کس در آن پوشيده نيست. اين جمله‌ را نيز از قلم نياندازم که فعاليت "خبرچین" هميشگی نیست و مدّت‌زمان مشخصی دارد و هدف نهايی ما، ارائه و جاانداختن راه‌کارهای فرهنگی است که در بالا ذکر شد؛ هدف پایه‌گذاری نوعی نگرش بالنده و روش نو در سطح وبلاگ‌شهر بوده است.


شنیده‌ام یک برنامه هفتگی در رادیوی ایرانی تورنتو در باره‌ی وبلاگ‌ها داری درست ‌می‌گویم؟
تا به حال یازده برنامه‌ی راديویی ساخته و اجرا کرده‌ام که پایه‌ی آن مسئله‌ی وبلاگ و وبلاگ‌شهر بوده است. به تبع آن، در طول برنامه‌ها نیز گریزی زده‌ام به فرهنگ، تاريخ، اجتماع و سياست ایران.
به نظرم تولید برنامه‌های رادیویی در مورد وبلاگ‌ها، بتواند هرچه بیش‌تر وبلاگ‌شهر را به دایره‌ی توجه مردم بیاورد، چرا که هنوز که هنوز است، وبلاگ‌ها آن‌طوری که قابليت و استحقاق‌اش را دارند، مورد توجه عموم قرار نگرفته‌اند.


نمی‌دانم ابتکار این ستون کنار صفحه که حالا هرکه نامی برایش گذاشته است مثلا خود تو گذاشته‌ای "نگاه" و یا من گذاشته‌ام "حاشیه" و یا دیگری "روزنوشت" با کیست؟ به‌هرحال این ستون دارد بخشی از هویت یک وبلاگ می‌شود. تو فکر نمی‌کنی این کاری‌است اضافه؟
ایجاد این ستون ابتکار من نبوده، اما با بهره‌گیری صحیح از آن به‌تقریب در ترویج آن نقش داشته‌ام. واقعیت این است که وبلاگ نیز چون تمام پدیده‌ها دچار تحول می‌شود، به‌ويژه وقتی توجه کنیم که این پدیده نوپاست و هنوز در مرحله‌ی پس از پاگیری و در حال تکوین است. این پدیده با خود فرمی روایی به ارمغان آورده است که من از آن با عنوان "بيان وبلاگی" یاد می‌کنم. من معتقدم نویسنده کسی است که برای آن‌چه می‌خواهد بگوید فرم و زبان نوشتاری مناسب آن‌را به‌کار برد. در غرب برای هر نوشته (گزارش، مقاله، داستان، نقد تطبیقی، حتا گزارش به رئیس و ...) فرم و ساختار خاص به آن وجود دارد و به تبع آن، زبان نیز در خدمت بیان موضوع -در قالب نوشته- در می‌آید و تغییر می‌کند. باور غلطی که در فضای فرهنگی ما وجود دارد این است که مثلاً می‌گویند فلان کس به آن شیوه‌ی ثابت از نوشتن که می‌خواسته دست‌ یافته و بنابراین نویسنده شده است! مثلاً آقای مسعود بهنود، در وبلاگ، در مقالات و حتا در کتاب‌هایش دقیقاً با یک شیوه می‌نویسد و اتفاقاً این‌قدر هم مبهم و دوپهلو می‌نویسد که خواننده محتاج به تفسیر می‌شود! یعنی او مخصوصاً طوری می‌نویسد که "هر کس از ظن خودش یار او بشود" و هر کس به نوعی حرف خودش را در نوشته‌ی او ببیند. البته اشاره‌ی مشخص من شخص بهنود نيست، بل‌که او خود نمادی‌ست از "مبهم‌گویی" ريشه‌دار فرهنگی ما. این طرز بیان در دنیای مدرن امروز، شیوه‌ی واپسمانده و مردود شناخته می‌شود. امروز در همان کلاس‌های پایه در دبیرستان‌های غربی به دانش‌آموزان روش "مختصر و مفید"نویسیِ بدون حاشیه‌روی و ساختارهای نويسندگی را می‌آموزند و این لازمه‌ی دنیای پرشتاب و شفاف امروز است. روش نوشتاری امروز، شکست همه‌جانبه‌ی مبهم‌نویسی سنتی-استبدادی را به دنبال دارد و وبلاگ نیز چون دیگر نوآوری‌های تکنولوژیکی –و البته در حد بسيار شايسته‌ای- در این راه گام می‌زند. از این روست که من "نقش زبانی" وبلاگ را مهم‌ترین دست‌آورد این پديده می‌دانم.
آن‌چه بلاگرهای جدی -به‌طور جدّی- در پی آن‌اند، ایجاد نوعی سازگاری بین آموخته‌های خود (فرم نوشتاری معمول: روزنامه‌نگاری، ادبی و دبیری) با لازمه‌های خود وبلاگ است که به‌واقع وبلاگنویسی طلب می‌کند. اين "لازمه‌‌ها" که در وبلاگ تجلّی یافته، در واقع لازمه‌های زمانه‌ی پرشتاب و توسعه‌گرای ما نیز هست. مثلاً، نوشته‌‌های دراز در وبلاگ محکوم به خوانده‌نشدن‌اند، نوشته‌هایی با نثر پرتکلّف محکوم به خوانده‌نشدن هستند. با جاافتادن این پدیده در فرم عرضه‌کننده‌ی نوعی زبان در فرهنگ ما، مطالب دوپهلو و حاشیه‌نویسی‌ها نیز از سکّه خواهند افتاد. بگذار از خودم مثالی بزنم: من تا چند ماه اول، قریب‌به‌اتفاق نوشته‌هایم کوتاه‌تر از سیزده-چهارده خط بود، برای این‌که می‌دانستم وبلاگم کشش مطالب بلندتر را ندارد. امروز اگر بخواهیم به عنوان بلاگر مطلب بنویسیم (نه مقاله‌نویسی که بعضی به جای روزنامه در وبلاگ می‌نویسند) بایستی اختصار، صراحت و دوری از تکلّف نوشتاری را فراراه خود قرار دهیم. تلاش امثال من برای ایجاد این سازگاری، باعث شده که یک بخش کوچک نیز در وبلاگ ایجاد شود تا به نوشته‌های کوتاه‌تر، لحظه‌ای و کم‌تر اندیشیده‌شده اختصاص یابد و به قولی، نوشته‌های خود را به این شکل تفکیک کرده‌ام: متن اصلی بماند برای نوشته‌های [تقریباً] ساختارمند و ماندگارتر و بخش حاشیه، برای آن مطالبی که یک‌لحظه در ذهن‌ام می‌لغزد یا مطالب خواندنی ديگران که علاقمندم بازتاب‌شان دهم. این دو بخش در یک فضا، مکمّل یکدیگر می‌شوند و به کار وبلاگ‌نویسی عیار می‌بخشند. ضمناً هر بخش می‌تواند مخاطبین خاص به خود را داشته باشد، همان‌طور که من از بعضی از خوانندگانم شنیده‌ام بیش‌تر به خاطر همین بخش "نگاه" به وبلاگ من سر می‌زنند تا متن اصلی. در کل وبلاگ به مثابه پدیده‌ای در حال تکوین، در مسیر پیشروی متعلقاتی را به خود می‌افزاید که همین بخش حاشیه از آن‌جمله است.
 

در این مدّت‌زمان کوتاه که از عمر وبلاگ‌ها می‌گذرد، هم در ایران چند جشنواره برای انتخاب وبلاگ‌های برتر تشکیل شده و هم برخی از دوستان پیشنهاد چنین مسابقاتی را داده‌اند که خود بلاگرها بانی آن باشند. می‌خواستم نظر تو را هم در این مورد بپرسم؟
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "
بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما. همین مصاحبه‌های تو با وبلاگ‌شهری‌ها نیز در همین راستا گام برمی‌دارد و بیش از آن‌که به خود تو مربوط باشد، به جامعه‌ی وبنگار ایرانی سود می‌رساند.
 

تو در مقاله‌ای زیر عنوان "وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟" یک بررسی تئوریک از این مقوله کرده‌ای. اول این‌که می‌خواهم نظرت را اینجا هم بگویی شاید کسانی که آن یادداشت‌ها را نخوانده‌اند در جریان قرار بگیرند. دوم این‌که فکر‌ می‌کنی چنین ‌بحث‌های تئوریک می‌تواند کارساز باشد و خواننده را فراری نمی‌دهد؟ به‌هر حال خیلی‌ها به وبلاگ به‌عنوان "دفترچه خاطرات شخصی" نگاه می‌کنند و اعتقاد دارند وبلاگ یک حریم خصوصی است و با توجه به این‌همه تنوع و رنگارنگی این بحث‌ها ما را به کجا خواهد کشاند؟
من دیدگاه‌هایم را درباره‌ی مستعارنویسی و البته فراتر از آن "مستعارزیستی"، مختصراً در مقاله‌ای [یک | دو] بیان کرده‌ام که در دسترس همگان است. ضمناً امیدوارم که این مقاله –و دیگر مقالاتم از این دست- جرقه‌ای در ذهن خواننده بزند و باعث خودانگيخته‌گی وی شود نه این‌که او را فراری بدهد! اگر این‌جا بخواهم چکیده‌اش را بگویم این می‌شود که نوشتن با اسم واقعی یا مستعار یک حق است و بسته به شرایط و انتخاب خود نویسنده، ولی بایستی ریشه‌یابی کرد که چرا در جامعه‌ی ما مستعارنویسی چنین فراگیر و باب است. پرسش کليدی این‌جاست که آیا ما باید رويکرد فراگیر به مستعارنويسی را یک کيفيت بدانيم (مثلاً مبارزه) يا ضعف؟
با درنظرگرفتن دلایل تاریخی-فرهنگی-اجتماعی مستعارنویسی، اعتقاد شخص من این است که بهتر است وبلاگ‌شهری‌ها تلاش کنند که در صورت لزوم بر حجم نویسندگان با اسم واقعی بیافزایند و از تعداد مستعارنویسان کم کنند که البته خواهی-‌نخواهی وبلاگ‌شهر به همین سمت هم می‌رود. این موضوع کمک می‌کند که مسئولیت‌پذیری –که از اصول بنیادی جامعه‌ی مدنی است- رواج یابد و متعاقب آن، "فردیت" و "هويت" افراد بیش از پیش اهمیت پیدا کند. بدون داشتن هویت مشخص و ایستادن بر این هویت و پذیرش آن‌چه می‌کنیم، ساختن جامعه‌ای مدنی محال است. در همین وبلاگ‌شهر که ویترینی از جامعه‌ی فعال و واقعی ما ایرانیان است، بایستی توجه داشت که ما فقط در آن نمی‌نویسیم، بل‌که شهروندان این شهر هستیم و در آن داریم ساعاتی را با همسایگان خود زندگی می‌کنیم. برای زندگی در هر جامعه‌ای، ما نخست ملزم به پایه‌ریزی قواعدی هستیم. توجه شود که "قاعده" با "قانون" فرق دارد و فرقش هم این است که قاعده ضمانت اجرایی ندارد و دستگاهی نیست که ما را موظف به اجرای آن کند. از آن‌سو، بدون رعایت این قواعد زندگی جمعی با مشکلاتی جدّی روبه‌رو می‌شود.
در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر، مثلاً همین که ما بدانیم ناسزاگویی در کامنت‌ها کار بدی است و این خُلق را رواج دهیم که به محض دیدن ناسزا دوستان آن‌را پاک کنند، این مسئله بر سلامت روانی این فضا و امنیت پیام‌گذاران خواهد افزود. امنیت پیام‌گذاران نیز مساوی است با جلوگیری از خودسانسوری، رشد ارتباطات و آزادی ابراز عقیده و بیان. می‌خواهم بگویم تفکر جمعی ما لازم است بداند که هرچه در پیام‌گیر نوشته می‌شود اسمش "پیام" نیست و می‌تواند "اسپم" باشد، همان‌طور که هرچه به ایمیل ما می‌رسد نامه نیست. این خودش یک قاعده است و هيچ جامعه‌ای، بدون قواعد پذیرفته‌شده از سوی اعضای آن، امکان حیات نمی‌یابد.
یادم هست بین دو یا سه سال پیش که من وبلاگ می‌خواندم، چند تا از این وبلاگ‌های به‌اصطلاح سياسی چنان فضای مه‌آلود و خفقانی به‌وجود آورده بودند و چنان مخالفان خود را "سنگسار اینترنتی" می‌کردند که بسیاری از این شهر فراری شدند و شماری نیز لابد اصلاً جرأت نکردند وبلاگ بزنند! با شفاف‌شدن وبلاگ‌شهر از طریق همین بحث‌های تئوریک (مثلا درباره‌ی مستعارنویسی) یا حرکت‌های سازنده‌ای چون
جلسات پلتاکی وبنگاران، مصاحبه‌های "بیلی و من" با وبلاگ‌شهری‌ها و معرفی بلاگرها، امثال رادیو-بلاگ بلوچ، همبستگی‌های وبلاگی مثل کاری که برای اکبر گنجی انجام شد یا ایجاد کارهای جمعی مثل "خبرچین" و بسیاری تلاش‌های دیگر، افرادی که نقاب زده‌اند و حیات‌شان بستگی به بهم‌ریختگی و خفقانی‌بودن این فضا دارد خودبه‌خود به حاشیه رانده می‌شوند یا که مجبور می‌شوند خود به خیل حامیان ایجاد فضای باز و سالم وبلاگ‌شهر بپیوندند. یعنی اگر ما بتوانیم قواعدی سازنده را عمومی کنیم و جا بياندازيم، دیگر کسی نمی‌تواند با زیر پا گذاشتن آن‌ها به سرکوب مخالفانش بپردازد. در همین زندگی روزمره، کسی را به خاطر دروغ‌گفتن حبس نمی‌کنند، اما وجدان انسانی همه‌ی ما به آدم دروغ‌گو نمره‌ی منفی می‌دهد و این "قاعده‌"ای است عمومی که در تمام فرهنگ‌ها و ملیت‌ها به شکلی یکسان پذیرفته شده است. یا مثلاً وقتی ما وبلاگ یا مطلبی را در اینترنت نقد می‌کنیم، متعاقباً به آن لینک می‌دهیم تا خوانند‌گان‌مان بدانند داریم از چه صحبت می‌کنیم. حالا اگر لینک هم ندهیم کسی ما را توبیخ نمی‌کند، ولی این خودبه‌خود به شکل یک "قاعده" و اخلاق عمومی در وبلاگ‌شهر درآمده است و چقدر هم لازم است. در وبلاگ‌شهر ما، هنوز راجع‌به بسیاری از مسائلی که همه‌مان در تمام لحظه‌ها با آن‌ها درگیر هستیم، بحث چندانی نشده است. یکی از آن‌ها همین مسئله‌ی "اسپم‌های وبلاگی" است که سخن‌اش رفت و من مدّت‌هاست که در این‌باره اندیشیده‌ام و یادداشت‌های کوتاهی نیز نگاشته‌ام و البته چندی‌ست که تصمیم دارم یک مقاله‌ی پدیدارشناسانه -در جمع‌بندی از آن‌چه تاکنون اندیشیده و نوشته‌ام- در این‌باره بنویسم و بحثی راه بیاندازم که این، همدلی و هم‌آوایی همه‌ی دوستان را می‌طلبد.
مورد دیگر مثلاً این است که چندی‌ست مُد شده کسی می‌رود یک ایمیل جعلی برای خودش درست می‌کند و بعد، از طریق آن شروع می‌کند به "افشاگری" بر علیه مخالفانش! یعنی خیلی ساده طرف برای مخالفانش پرونده می‌سازد و با اسم جعلی برای دوستان آن فرد می‌فرستد تا او را ترور شخصیت کند. حالا اگر ما به صورتی جامع و علنی این موضوع را باز کنیم و پیرامون آن به بحثی گروهی دامن بزنیم و زوایای‌اش را بررسی کنیم، این توافق جمعی را ایجاد خواهیم کرد که کسی به چنین رفتارهایی بها ندهد و فقط آن‌ها را به چشم "معضل اخلاقی" نگاه کند نه افشاگری.
وضعيتی برای خود من پيش آمده که بد نیست بگویم‌اش: فردی با برداشتن عکس‌های من، در اورکات یک اکانت جعلی ساخته و این عکس‌ها را در کنار عکس‌های پورنوگرافيک قرار داده و برای تمام دوستان اورکات من و هر کس که دستش می‌رسیده، با همان اکانت دعوت‌نامه فرستاده است! از آن‌روز، بیش‌تر دوستانم این موضوع را به من خبر دادند و عکس‌العمل‌شان ابراز انزجار بود و بس. در واقع عملاً این رفتار خلاف اخلاق به بن‌بست خورد، برای این‌که این دوستان چهره‌ی من را از قبل می‌شناختند و گول آن هويت ساخته‌گی در آن اکانت اورکات را نخوردند و به آن اهمیتی ندادند. در واقع "قابل شناسایی بودن" و مستعارنبودن من باعث شد که کسی فريب نخورد. همین فرد یکی‌-دو وبلاگ هم درست کرده با مطالب خلاف اخلاق و عکس من را در آن گذاشته که با این ‌کار، فقط باعث مضحکه‌شدن خودش می‌شود. حال چرا من دارم این‌ها را می‌گویم: من باور دارم که این مسائل شخصی نیست و باید برای عموم مطرح شود تا وجدان جامعه را بیدار و مسلح کند. در غیر این صورت و بدون آگاهی از ماوقع، نمی‌شود جلوی اعمال خلاف را گرفت. دلیل موفقیت دموکراسی‌ها در جهان نیز دقیقاً به‌ این خاطر است که از طریق رسانه‌ها و آموزش، مردم را با معضلات اجتماعی آشنا می‌کنند و الا اگر معضلات در خفا بمانند و مردم آن‌ها را نشناسند، عملاً فضایی پدید می‌آید که این معضلات خود را تکثیر و بازتولید کنند.
دقت کنیم که در این معادله دو سمت وجود دارد: یک سمت مزاحمان هستند و یک سمت هم خود ما. من اعتقادی به متنبه‌کردن این مزاحمان ندارم، امّا از آن سو، فکر می‌کنم سمت دیگر قضیه، یعنی مردم را می‌توان به ابزار "آگاهی" مجهز کرد. می‌خواهم بگویم درد مشترک برای بررسی در این وبلاگ‌شهر فراوان است و باید مشکلات جمعی‌مان را از سکوت به‌در آوریم و جلوی چشم همگان روی میز تشریح بگذاریم و اجزایش را وارسیم و این، همت عالی همه‌ی ما را می‌طلبد. لازم است با پی‌گیری و بدون مجامله، این موضوعات را وارد دایره‌ی بحث و تبادل نظر کرد و باعث شد که وبلاگ‌شهری‌ها بتوانند از مقولات اساسی شهر خود به "درکی جمعی" برسند و از حق خود دفاع کنند و به این طریق، از آسیب‌پذیری‌شان کم شود.
 

شاید عده‌ای از این پرسش من در مورد مستعارنویسی خسته شده باشند، اما ضمن تایید گفته‌های تو می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم و آن این است: در همین جامعه‌ای که من زندگی می‌کنم وبلاگ به‌عنوان یک رسانه‌ی شخصی پذیرفته شده است و اگر من در وبلاگم به فردی اهانت کنم یا تهمتی بزنم می‌تواند از من شکایت کند و خب البته مرا دست‌بسته به زندان نمی‌برند، ولی اگر محکوم شوم حتماً باید جریمه‌ام را پرداخت کنم. ولی در حوزه‌ی وبلاگ‌های ایرانی اگر تو از این حرف‌ها بزنی به ریشت می‌خندند و این همان چیزی‌است که وبلاگ‌شهر کم دارد: مسئولیت‌پذیری در مقابل نوشته‌ها، آیا اینطور نیست؟
همین‌طور است، با توضیح این نکته که مقایسه‌ی جامعه‌ای مدنی و مدرن مثل دانمارک با جامعه‌ی در حال گذار ایران از لحاظ متدیک و تاریخی خطا است. ایران ما شرایط خودش را دارد و مردم دارند تازه برای حقوق پایه مبارزه می‌کنند. وبلاگ‌شهر نیز جزئی از بدنه‌ی این جامعه است و آن‌چه در آن بازتاب می‌یابد خود برآيند و فرآیندی است از فرهنگ و جامعه‌ی ما ایرانیان. به همین خاطر، ما می‌توانیم تجربیات مثبت دیگران را به‌همراه نتایج تجربی خود فراراه ساختن جامعه‌مان قرار دهیم. اتفاقاً همين آگاهی‌رسانی که عرض شد و کلاً مسیری که جبراً وبلاگ‌نویسی می‌پيمايد، همه نظر به همان سوی توسعه‌یافته‌گی جهان مدرن دارد.
امروز که صحبت ما ویژه‌ی فضای وبلاگ‌شهر است، می‌توانیم از همین مسائل به واقع پیش‌پا‌افتاده در جهان غرب، مثل مبارزه با "ترور شخصیت" شروع کنیم که هنوز برای ما درست جا نیافتاده و پدیدارشناسی و معناشناسی نشده است. ما با درانداختن طرحی نو و رواج قواعدی همه‌گیر، این باور را بایستی عمومی کنیم که تخریب شخصیت نکوهيده است حتا برای مخالفان ما. بسیاری از این مشکلات برآمده از فرهنگ "مستعارزیستی" و توده‌گرای ما ایرانیان است که در آن فردیت جایی ندارد و در این باره در وبلاگم پُر گفته‌ام. در کل، تلاش برای پررنگ‌کردن فردیت افراد بسیاری از این‌گونه مشکلات و معضلات فرهنگی-اجتماعی را حل خواهد کرد.
 
این گفتگو ادامه دارد...
 

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۵:۳۳ :::

LINK  | TrackBack 27  |  Comment 44
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
کتابلاگ - Majid Zohari - خبرچين - ميداف - گزیده وبلاگستان پارسی - اکسير - اکسير - رنگين کلام - پيام ايرانيـان - گویا نیوز - Gooya News - بر ما چه گذشت - Tila Cactus - آواره - امشاسپندان - فرهنگ گفتگو - دخو - خانه دوست - پابرهنه برخط - خوابگرد - حسن درویش‌پور - در جدال با خاموشی - شبکه تار عنکبوتی رنگین به روایت ساسان .م.ک. عاصی - نقطه ته خط - فانوس - سرزمین آفتاب - رنگین کمان -

پيام‌هاى زير را براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: Sahand

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۱۴

Mulla Asad: you are receiving these gifts for your deleting my innocent comment. You mother fucker, was there any insult in my previous comments? All I said was this: Mr. Zohari supports the extinct Pahlavi regime. “ We teach people how to treat us.”

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: Sahand

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۱۳

Mr. Majid Zohari: I have found a very high pay job for you and your miserable days with Canadian welfare system is going to come to an end. Please contact any sex toy manufacture and tell them that you look exactly like a cock. They may use your face as a template for making vibrators (dildo). Also please choose Mr. Asad Ali Mohammadi as your marketing director. His expertise from back in Tehran’s SHAHRE-NOO is a big asset. Good luck with your new fortune. Asad khan; also you do look like a dick also but please don’t try to take the market from Mr. Zohari. No one would buy an old looking vibrator.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: اردلان

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۴۷

هوی کچل خان قرمساق تو هم می خواهی مثه حسین درخشان پدرخوانده و صاحب اسم و رسم بشی؟ مال این حرفا نیستی. البته مال که هستی ، مرتیکه کچل دبنگ هیـپـی پایینی

 E-mail:  ar_piami@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: امين

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۴۱

دوستان اینجا دعوا راه نندازین. من این مجید را خوب می شناسم. تو تهرون که بود تو محل بهش مجید کسخل می گفتن . مجید جون منو یادت هست؟؟ اونشب که با بابات دعوات شد و بابات تو رو از خونه انداخت تو کوچه، اومدی در خونه ما؟؟؟؟ ای... کسخل

 E-mail:  m_m@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: مجید زهری

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۵:۴۴

آقای یاسر کراچیان بهتر است در کاری که صلاحيت‌اش را ندارند دخالت نکند و بچسبند به همان فيزيک و مشق‌های مدرسه‌شان. من پیش‌تر هم باری که ایشان به فروکردن دماغ نامبارک‌اشان در کارهای نامربوط آغازیدند عدم علاقه‌ام را به گفتگو با ایشان و دیگر هم‌پالکی‌هایشان نشان‌داده و اکنون هم مشغول‌شدن همه‌جوره با دوست درخشان‌اشان و همسرشان (=ویزای کانادای پسر حاجی‌آقا) را به‌اشان پیش‌نهاد می‌نمایم.
قضیه‌ی مار و پونه را بچه‌ها هم انتظار است بدانند جان شما...

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: ياسر کراچيان

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۴:۵۰

اينم نقدی بر این مصاحبه سوپر ادبی که خالی از لطف نيست
http://vahid.blogspot.com/2005/08/blog-post_22.html

امیدوارم به این نقد در خبرچین هم لینک بدین.

 E-mail:  vahid@gmail.com

 URL:  http://vahid.blogspot.com


 نويسنده: منتقد

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۵۷

اينم نقدی بر این مصاحبه سوپر ادبی که خالی از لطف نيست
http://vahid.blogspot.com/2005/08/blog-post_22.html

امیدوارم به این نقد در خبرچین هم لینک بدین.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: بيگانه

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۳۴

مصاحبه را خواندم و به لطف آقاي علي‌محمدي با يک بلاگر ديگر هم آشنا شدم ولي چهره‌اي که در پيام‌ها ديده مي‌شود خيلي متفاوت از ادعاهاي متن است. آقاي زهري گويا هيچ علاقه‌اي به منتقد و مخالف ندارند و فقط صداي تحسين را مي‌شنوند. به‌خصوص در مورد نويسنده اي با عنوان (سلام) که برخلاف گفته آقاي زهري هيچ توهين يا فحاشي در کلامش نيست. اگر هم پيام فحش‌آلودي بوده اکنون که ايشان اعلام کرده جعلي است جاي يک معذرت‌خواهي يا تصحيح از سوي ايشان داشت. شايد هم البته به‌دليل توهين‌هاي مکرري که متاسفانه به ايشان شده اعصابشان به‌هم ريخته بوده و متوجه پيام تصحيح نشده‌اند!‌ به‌هر رو اجر مصاحبه‌کننده با جدم :)

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: شهلا

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۳۵

سپاس اسد خان جان.

 E-mail:  shahlajoon2003@yahoo.de

 URL:  http://21mehr.com


 نويسنده: مجید زهری

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۴۶

اهری عزیز داشت شما را یادم می‌رفت:)
دلیل این‌که به قول شما من آدمی ریلکس و دموکرات در برخوردهایم هستم این است که من دقیقاً ماهیت این "بازجوهای اینترنتی" را می‌شناسم، به همین خاطر، گزافه‌گویی‌شان به جای این‌که مرا پریشان کند، باعث خنده‌ام می‌شود. اصولاً بازجو جماعت -و از جمله از نوع اینترنتی‌اش- موجودی‌ست سرکوب‌شده و ترسو که فقط در اتاق‌های دربسته و پشت نقاب و نام مستعار گردن‌کلفتی می‌کند، و الا در جمع مردم که بیاید، سرش را می‌اندازد پایین و می‌شود بچه‌ی سربه‌راه! درست به همین خاطر است که همیشه‌ این افراد بی‌نام و نشان هستند و هرزنگار.
دلیل دیگر این است که این‌ها به خاطر سرکوب مداوم و بی‌مهری اجتماع، تحمل محبت کسی را ندارند. این‌که این فرد با وجود تمام محبت‌هایی که از من دیده شروع کرده‌ است به بازجویی و نفرت‌پراکنی، دقیقاً دلیل‌اش همین است. هدف این‌ها حل مسائل نیست بل‌که بغرنج‌تر کردن آن‌هاست. اگر عقل درست و حسابی داشت، سعی می‌کرد دیگران را برای خودش نگه دارد و دوست پیدا کند، نه آن‌کس را که روزی از او حمایت کرده فراری بدهد!
به هر حال، راه برای جبران و پوزش‌خواستن همیشه هست و می‌شود مشکلات را ترمیم و برطرف کرد.

از توجه همه‌ی دوستان ممنونم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: مجید زهری

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۸

عمو اروند عزیز!
از محبت پدرانه‌ی شما سپاسگزاری می‌کنم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: مجید زهری

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۶

ساسان عزیز!
بحث در مورد مختصر و مفیدنویسی بسیار لازم است و برای این کار، لازم‌تر این است که حدود و خطوط بحث را مشخص کرد. آن‌چه مورد نظر من است، فرم در نوشتن است. وقتی نوشتن متاثر از نوعی فرم‌گرایی باشد، دست و بال نویسنده نیز از درازگویی‌های بیهوده بسته می‌شود. دیگر نکته این‌که تنها انسان‌هایی منظم و چارچوب‌دار می‌اندیشند که ذهنیتی منظم داشته باشند. به عبارتی، درازگویی و پریشان‌گویی تبلوری از ذهن توسعه‌نیافته و پریشان است. این تئوری نو‌تاریخی‌گری (New Historicism) است که در آثار فوکو و عباس میلانی می‌شود توضیح‌اش را خواند. در این تئوری، ذهن و زبان آمیختگی کامل دارند و شانه به شانه‌ی هم حرکت می‌کنند.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: مجید زهری

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۴

نسرین عزیز!
به‌کارگیری افعالی چون "بررسیدن" را می‌شود در آثار تحلیلی دکتر عباس میلانی چون "تجددّ و تجددستیزی" و نیز "صیاد سایه‌ها" دید. استفاده از "آغازید" را در کار خیلی از نویسندگان و ژورنالیست‌ها می‌شود نمونه آورد. به نظر من کلاً از لحاظ ادا و ضرب‌آهنگِ زبانی زیبا هستند و شخصاً فکر می‌کنم از لحاظ دستوری نیز نقصی نداشته باشند.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: سپینود

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۸:۵۲

ممنون از شما آقای علی‌محمدی. ما که بلاگ رولینگ‌مان فیلتر شده... آرام آرام نیامده محو می‌شویم. یاد دورانی افتادم که روزنامه‌های اصلاح‌طلب و متفکر با چه تیراژهایی و با چه عناوینی درمی‌آمدند و یک‌باره مثل شمعی که فوت‌اش کنند، ناپدید شدند. خدا آن روز را نیاورد که وبلاگ‌ها خاموش شوند.
موفق باشید و منتظر قسمت بعدی این مصاحبه می‌مانم.

 E-mail:  3pnood@gmail.com

 URL:  http://3pnood.com


 نويسنده: عمو اروند

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۱۵

مصاحبه‌ی جامع و آموزنده‌ئی است و من در آن جهت‌گیری و جانب‌داری‌ئی از شخص به خصوصی نمی‌بینم. البته هیچ عقیده‌ئی را نباید در جا قبول کرد. نظرات ارائه شده از جانب هر انسانی تا مورد انتقاد دیگر صاحب‌نظران واقع نشود، آب‌دیده نمی‌شود. من اطلاعی از سن و سال زهری نداشتم و حدس‌ام براین بود که این صحبت‌های پخته و پرمعنا، باید متعلق به کسی باشد که سن و سالی از او گذشته باشد نه این‌که فردی متولد ۱۳۵۰. راستی داشتن چنین جوانانی نباید موجب مباهات جامعه‌ی وبلاگی ما باشد. اسد جان دست‌مریزاد!

 E-mail:  arvand92@yahoo.se

 URL:  http://weblog.zendehrood.com/dalyleaftab


 نويسنده: سلام

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۳۸

باشه اقای علی محمدی به هر حال اين وبلاگ برای شماست و حق هم داريد که پيام من را پاک کنيد و من هم نمی خواهم وبلاگ شما را جائی برای اينگونه بحثها بگذارم ولی حداقل ان است که بگذاريد تا مجيد زهری در باره اين دو سوال من پاسخ بدهد و يا انها را رد کند که البته من سوالاتم را قبلا مطرح کرده ام و دو باره مطرح می کنم اما اقای علی محمدی حداقل اگر می خواهيد جناب مجيد خان زهری اين دموکرات دوستدار انتقاد را بشناسيد چاره ای نداريد جز اينکه شما را به يکی که دست بر قضا از دوستان شما نيز می باشد ارجاع بدهم و در ضمن من می خواهم بدانم که ايا اين چيزی که شما در اين وبلاگ قرار داده ايد يک مصاحبه بی پرده و رک است و يا متنی است که توسط خود مجيد زهری تنظيم شده است؟ دوست عزيز ايا شما اسم اين را می گذاری مصاحبه! در ثانی مگر اينجور چيزها نبايد دو طرفه باشد و کسی که خود را دوستدار نقد می داند به نقدها پاسخ بدهد؟ و در اخر سر اينکه اين رسم لعنت بر پدر و مادر بقيه فرستادن هم حتما چيزی است که جنابعالی که سالهاست با فرهنگ اروپائی خو گرفته ايد می خواهيد در وبلاگشهر رواج بدهيد نه؟ فکر می کنم همان دستپخت اولتان کافی باشد.دوست عزيز وبلاگ را با جاهای ديگر اشتباه نگير؟به هر حال من بدون هيچ گونه مظلوم نمائی و احساس ترحمی برای پدر و مادر شما و خود شما ارزوی سلامتی و طول عمر می کنم و اميدوارم که هيچ پدر و مادری مورد لعنت نه شما و نه هيچ کس ديگر قرار نگيرند.

و اما اقای زهری شما بايد پاسخگوی سوالات من باشيد و ان اينکه؟
شما گفته ايد که قبلا وبلاگ نداشته ايد و بعد به فرافکنی روی اورده ايد خوب من حاضر هستم با صد و يک دليل مشخص ثابت نمايم که شما نه تنها قبلا وبلاگ نويس فعال بوده ايد که شايد از فعال ترین و بهترین های انها هم بوديد و برای اين حرف خودم هم يکی دو دليل می اورم اما شما نميز متقابلا بايد ثابت نمائيد که اين تهمتهای شما درست بوده است؟ايا حاضر هستيد؟

دوم انکه شما هنوز جواب من را نداده ايد که ان نقشه ای که برای بايکوت کامل خبری اقای پويا ارجمند کشيده بوديد و ان را به اجرا دراورديد به چه علت بود البته من دو علت از علتهای ان را می دانم و اگر بخواهيد انها را خواهم گفت اما خود شما بايد پاسخ بدهيد و اگر حرف من را نادرست و دروغ بخوانيد من هيچ نمی گويم.

اقای زهری شما چرا جواب اقای علی قديمی را به خاطر اين نوشته اشان نداديد در حالی که هر کسی اين را می نوشت و کاملا مواضع شما در مورد اينگونه افکار مشخص است او را بايکوت می کرديد و من می خواهم بدانم که سکوت شما در مورد اين نوشته چه می تواند باشد.
ali-gh.com/archives/001395.php

به هر حال من منتشر جوابهای مجيد زهری هستم البته اگر اقای علی محمدی انها را پاک نکنند.اما اگر پاک کردند به هر حال من ديگر هيچ پيامی در اين وبلاگ نخواهم گذاشت و هر پيامی که به جای من گذاشته شود را به کل تکذيب می کنم.
پايدار باشيد

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: کرم دندون

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۰۶

خيلی خوشحال شدم که منو قابل دونستيد ... من لينک دادم ...
گفتگو تونم عالی بود

 E-mail:  amin65@gmaIL.com

 URL:  http://amini.blogfa.com


 نويسنده: آونگ خاطره های ما

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۴۴

سلامی دوباره. ممنونم ازاين که به من سر می زنيد . لطف و راهنمايي هايتان را هيچگاه فراموش نمی کنم .

 E-mail:  raavi12@gmail.com

 URL:  http://www.aavang.blogfa.com


 نويسنده: ساسان . م . ک . عاصی

دوشنبه، ۳۱ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۵۳

اسد گرامی
خسته نباشيد و مثل هميشه سپاسگزار زحمات شما هستم. باز، آموختم و اين از لطف شما و آقای زهری بود.
راستش بسيار خرسند شدم وقتی تعريف آقای زهری از بلاگر بودن و دفاع ایشان را از هويت فردی را خواندم.(حتی احساس غرور کردم که شهروند وبلاگ‌شهر هستم).
درباره مسئله تغيير زبان و زبان مختص هر روايت هم با ايشان کاملا موافقم. اما با مختصر و مفيد نويسي، آن هم در همه زمینه‌ها کمی مخالفم. البته اشاره مستقیم من به ادبیات است (و حتی گاه در مقاله نویسی). مختصر و مفید نویسی، به زعم من، اگر قرار باشد هنر نوشتن را زیر سوال ببرد و ظرافت‌های نوشتن را بگیرد، شاید آسیب‌های جبران ناپذیری به زبان و روایت و ادبیات وارد بیاورد که سال‌ها دوباره‌کاری نیاز داشته باشد برای بازگشت به نقطه آغاز. درباره وبلاگ نویسی،‌به تجربه دریافته‌ام که متون بلند، خواننده‌های کمتری هم دارند، اما باز با این‌حال احساس می‌کنم می‌شود متونی با جذابیت بیشتر نوشت و خواننده را به دنبال متن کشاند، به جای آنکه متن را دچار آسیب کرد. باز تاکید می‌کنم که این نظر من عمدتن مربوط به ادبیات است. به عنوان یک مثال می‌توان به «داستان بی پایان» اثر«میشائل انده» اشاره کرد، که علیرغم طولانی بودنش، نه تنها خواننده را میخکوب می‌کند، بلکه مرزهای مخاطب را هم در هم می‌شکند و کوچک و بزرگ را مسحور می‌کند.
از تجربیات شما و آقای زهری گرامی فروان سود بردم.
پیروز و سربلند باشید.

 E-mail:  sasanassi@yahoo.com

 URL:  http://pandopan.persianblog.com


 نويسنده: نسرین

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۴۱

حالا بگذریم که کامنت های من هم پر از غلط غلوطه!!لطفن این دفعه رو از غلطهای املائی و ...چشم پوشی کنین.قول می دم از این به بعد شاگرد خوبی باشم :)

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://meinexile.blogspot.com


 نويسنده: نسرین

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۳۹

راستی آقای زهری،تا اونجایی که در بلاگ خودتون خوندم و میدونم این مصاحبه را خودتون ویرایش کردید،می خواستم بدونم استفاده از فعلهایی مثل {آغازید} و یا {بررسیده ام} تا چه اندازه درسته و آیا جزء فارسی اصیل هستن؟...چون واقعیتش رو بخواهی من تا حالا نه جایی شنیدم و نه خوندم که از این افعال استفاده بشه.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://meinexile.blogspot.com


 نويسنده: نسرین

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۳۳

اسد گرامی و مجید عزیز خسته نباشید.همین اول یک سوال بپرسم ولی بهم نخندین!...خواستم بپرسم این مصاحبه ها از طریق تلفن انجام میشه و یا چت،اصلن سوالها رو به قول معروف به صورت لایو می پرسی یا اینکه ایمیل می کنی و از طریق ایمیل پاسخ ها رو دریافت می کنی؟...به هر حال ممنون که با این کارت باعث آشنایی بیشتر ما با نویسنده های خوبی چون مجید زهری می شید...راستی هاله و زیتون و بقیه بلاگرهای دیگه هم یادت نره...البته با عکس :)

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://meinexile.blogspot.com


 نويسنده: اهری

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۳۷

ريلکس ترين و دمکرات ترين وبلاگنويسی که تا بحال بخاطرم هست غير از اين مجيد زهری نبوده

 E-mail:  bagheman@yahoo.com

 URL:  http://bagheman.com


 نويسنده: مجید زهری

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۱۶

از تمام دوستان عزیزی که ناسزاگویی شخصی با اسم مستعار "سلام" ممکن است ناراحت‌شان کرده باشد به نوبه‌ی خودم پوزش می‌خواهم. به هر حال انگار این عادت شده که باید جور این‌جور افراد را هم بکشیم!
متاسفانه ثابت شده که دست ما نمک ندارد و دست هر کس را که گرفته‌ایم، توی روی‌مان تف کرده است. این فرد هم اول وبلاگ "نگاه" را راه انداخت و تنها کسی که ایشان را معرفی کرد وبلاگ خبرچین و من بودیم. بعد در خبرچین به مطلبی از ایشان لینک دادیم مثلاً در نقد اسلام که نگویند یکطرفه به قاضی می‌رویم که همین مطلب کلی برای‌مان دردسر‌آفرین شد. آخر سر هم وبلاگش را یکجا پاک کرد و ما را با این دردسرها تنها گذاشت! بعدش وبلاگ "م. نوشت" را راه انداخت و شروع کرد به همین گزافه‌گویی‌ها. آن‌را هم بعد از مدتی پاک کرد! فعلاً به تقلید از خبرچین جایی درست کرده به اسم "پیوندکده" که اتفاقاً تنها کسانی که آن‌را معرفی کردند همین بچه‌های خوب خبرچین بودند. اما انگار که دست ما نمک ندارد!
یک روز ایشان می‌آید از من -از طریق لینک، ایمیل و کامنت- تعریف‌های آن‌چنانی می‌کند، حالا هم که شده‌ است اسپم و بی‌اسم دُرافشانی می‌کند! به هر حال، زندگی در این وبلاگ‌شهر نیز حکایتی است برای خودش و از این‌جور آدم‌ها هم در آن پیدا می‌شود که باید تحمل‌شان کرد.

و اما آقای "سلام": حالا ناسپاس هستی به کنار، اما آخر مگر با ناسزاگویی به کسی جایزه می‌دهند که شده است کار جنابعالی؟ بیا با اسم خودت نظرت را بگو و نقد کن. لازم هم نیست بعدش وبلاگت را پاک کنی که ردّی ازت باقی نماند. با ما مهربان نیستی، لااقل با خودت و فرهنگ و مردم‌ات مهربان باش. حالا اصلاً حساب کن آدمی مثل مجيد زهری گذاشت و رفت و در وبلاگش را تخته کرد یا اصلاً خبرچین نبود؛ آخر مگر چیزی توی جیب‌ات می‌رود؟
آدم از این همه وقتی که این‌ها برای کینه‌توزی و انتقام‌گیری‌های بی‌معنی و کور صرف می‌کنند غم‌اش می‌گیرد! برادر جان مگر راه مهربانی را بسته‌اند که چسبیده‌ای به انتقام؟ این‌همه کار سازنده روی زمین مانده آمده‌ای آدم کوچکی مثل مجید زهری را از روی زمین برداری؟
بگذریم...

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: فرهنگ

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۲۹

اسد جان، دست شما درد نکنه و خسته نباشی. تا این‌جا که بنده خواندم سوالات خیلی خوبی مطرح شده است.
در مورد مستعار‌ زیستی مجید عزیز نکته‌‌ای رو مطرح کردند که خیلی قابل تامل است: "بدون داشتن هویت مشخص و ایستادن بر این هویت و پذیرش آن‌چه می‌کنیم، ساختن جامعه‌ای مدنی محال است."
منتظر بقیه‌ی مصاحبه هستم. (درضمن لینک دادم و ترک‌بک هم گذاشتم، اما ظاهرا ثبت نشده!)

 E-mail:  farhang78@GMail.com

 URL:  http://farhang78.blogspot.com


 نويسنده: کورش

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۳۵

ممون اسد عزیز برای لینک. منم در اولین فرصت این کار رو انجام میدم. برای گفت‌وگوهای خوبت ممنون.
شاد و امیدوار باشی

 E-mail:  Kureshanbari@gmail.com

 URL:  http://chawshar.blogspot.com/


 نويسنده: سحر

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۰۶

سلام من آپ شدم در مورد مصاحبت هم ديسی شدم ميخونم

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://rain3.persianblog.com


 نويسنده: ناظر

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۵:۱۳

در مورد ایراداتی که به خبر چین وارد شده منم موافقم..گاهی اسمهایی که به بعضی بلاگها لینک میدادن انقدر تکراری و یکی بود که کاملا معلوم بود یک سایت رو کس خاصی میخواد مطرح کنه .و البته که لینک دهندگان اونقدر منتشر نبودن که اشراف کاملی بر وبلاگها داشته باشن که مطالعه کاملی کنند و حتا دیده میشد به یک مطلب یک بلاگ با هر آپدیت لینک داده میشود و خوب این جزا ینکه فکر بشه که میخوان کس خاصی مطرح بشه برداشت دیگری نمیشد کرد.نه فقط شما بلکه کسان دیگری بودن.نوشته هایی که میرفتی سر میزدی و میدیدی که ای بابا اینکه حرف خاصی نزده.چون در هر صورت هر مطلب یک وبلاگ خوندنی نیست.اونموقع که بحبوبه ی رفتن خانمها به ورزش
گاه بود من تجربه خودمو در محیطهای ورزشی خانمها و آقایون نوشتم شرکت در بازیهای والیبال و بسکتبال تیم ملی بعنوان تماشاچی خانم و اینکه بعنوان یه ورزشکار چه مشکلاتی که برامون پیش نمی اومد.یه دید کاملا تجربی و امتحان شده با دیدی از زاویه دیگر که میتونست به مسیله حضور خانمها در ورزشگاه از جنبه ی دیگری هم قضاوت بشه.این نمونه مال من بود ولی اگه شما یه وبگرد حرفه ای باشین که از تعداد لینک دهندگان خبر چین اینکار باید بر می اومد به خیلی از نوشته های خوندنی و قابل تامل بلاگستان برخواهید خورد نه اینکه در هر روزی به وبلاگهای تکراری در خبر چین بربخورید.در هر صورت خبر چین نمود خوبی از یه کار فرهنگی بوده و منهم استفاده بردم و جز وبلاگهای روزانمه که سر میزنم ولی ایراداتش هم تو ذوق میزده.
اسم وبلاگمو نمیذارم چون یکبار با نقدم در بلاگشون با برخورد تند جناب زهری روبرو شدم و علاقه ای به شنیدن توهین ندارم.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: آونگ خاطره های ما

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۴:۳۵

با سلام و تشکر . خسته نباشین جناب علیمحمدی .من تازه کار که استفاده بردم از اين مصاحبه . هر چند که در بعضی موارد اختلاف نظر داريم اما آموزنده بود . شاد باشيد .

 E-mail:  raavi12@gmail.com

 URL:  http://www.aavang.blogfa.com


 نويسنده: محسن مومنی

یکشنبه، ۳۰ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۰۲

سلام
آقای زهری تقريبا ديگه توی قلب وبلاگ جا گرفته .
و از جايگاه خيلی مهمی توی وبلاگ برخورداره . که البته شايسته شم هست .
به هر تقدیر به وبلاگ شما لینک داده شد . امیدوارم راضی باشید
خدا نگهدار

 E-mail:  mohsenmomeni@yahoo.com

 URL:  http://www.momeni.blogfa.com


 نويسنده: هم زنجیر

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۰۸

سلام. دستت درد نکنه. خيلی زحمت ميکشی. مطالبت واقعا توپه.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://hamzanjir.persianblog.com


 نويسنده: مجید زهری

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۰۸

به نوبه‌ی خودم، از تمام کسانی که اين گفت‌وگو را پی‌گيری می‌کنند تشکر می‌کنم. مهم توافق يا اختلاف نيست؛ مهم اين است که عزيزان با اين دقت مسائل وبلاگ‌ها را دنبال می‌کنند و همين پی‌گيری‌هاست که پنجره‌های نو برای گفت‌وگو را به روی همه‌ی ما می‌گشايد. از اسد عزيز نيز برای تلاش و صبوری‌اش سپاسگزارم.

 E-mail:  majidzohari@yahoo.com

 URL:  http://majidzohari.blogspot.com


 نويسنده: مهران خواجوی

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۸:۳۰

اول این که اسد جان متشکر از تلاشت.

دوم آن که در مورد خبرچین کاملا مخالفم. بر خلاف قدیمترها که خبرگزاریهای واقعی وبلاگی وجود داشتند (مثل وبلاگ عمومی) روش کار خبرچین بسیار بسته است. به نظر میاید در خبرچین علاوه بر انتخاب گزینشی نویسندگان، افراد خاصی جزو نورچشمی ها هستند و البته برخی هم در لیست سیاه (نوشته یا نانوشته) قراردارند. وبلاگها و افرادی هر چه بنویسند لینک میخورند و عده ای هر چه بنویسند نادیده گرفته میشوند. گه گداری هم کمی چاشنی (گاهی بی خاصیت و گاه قابل توجه) در حدی که شوری آش دهن را نزند لابلای این ها افزوده میشوند. بر خلاف صبحانه و وبلاگ عمومی هم در باز نیست (ولو بطور دوره ای) که بگویند شما بهتر میشناسی بیا و معرفی کن!
بی رو دروایسی به نظر میآید هدف اصلی پدید اوردن خبرچین ایجاد فیدبک مثبت روی نوشته های اقای زهری است که البته هر کدام از آنها هم خود حاوی لینکهای مکرر به نوشته های قبلی ایشان و یا مثلا آقای میرفطروس است. (صراحت من را می بخشید که آقای زهری؟)

سوم هم در مورد نظرات آقای زهری در مورد لزوم فیلتر شدن کامنتها و یا نوشتن با اسم مستعار و ... جدا از نظر شخصی من، همیشه لحن ایشان جوری است که گویا قضیه اثبات شده و تمام شده و رفته پی کارش. هر کس هم که قانع نشده نادان است و یا مغرض! ایشان البته حق دارند نظر خودشان را داشته باشند، همچنانکه حق دارند آنرا تبلیغ کنند ولی عدم همراهی دیگران با نقطه نظرات ایشان هم دلیل بر بلاهت یا خباثتشان نیست. چون اینجا جای بحث و جدل نیست اشاره وار گفتم ولی افراد بیطرف میتوانند بسادگی نشانه های چنین برخوردهایی را در وبلاگ و کامنتهای آقای زهری بیابند.

 E-mail:  mehran1976@yahoo.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: اميد

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۵۰

سلام فکر کنم با اين آقا در برنامه فصلی ديگر در صدای آمريکا هم مصاحبه شده بود

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.omid66.blogfa.com


 نويسنده: IRanian idiot

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۴۹

اين مطلب رو توي وبلاگم نوشتم با عنوان:
Smells Like Teen Spirit


توي اين فكرم
اگر روزي Rocker هاي هم سن و سال من
به اين زندگي خسته كننده(1), سگي و كثيفشون(2) پي ببرن و
سيگارهاشونو توي سطل آشغال بياندازند
و به جاي Anathema گوش كردن و غم باد گرفتن
به تكذيب شدنهاي(3) پياپي حقوقشون پي ببرند
و تفكرات آنارشيستي رو
جايگزين «چه گوارا» و پز روشنفكريشون كنند
و «با مشتهايي گره كرده همراه با دوستاشون»(4) داد بكشند:
«ما اينجاييم! باور, قبول و سرگرممون كنين!(5)»
و به جاي نسل محافظه كاري(6) كه الان حدود 30-38 سال سن داره
با روحيه اي شورشي و عصبي و مغزي گيج و زبون نفهم(7)
حق خودش رو مبني بر شغل, اينترنت آزاد و...
درخواست كنه و از شر فرهنگ دوگانه اي(8) كه توسط تلويزيون و ماهواره به خوردش داده ميشه راحت بشه,
بالاخره به آرامشي نسبي مي رسه؟

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://idiot.blogfa.com


 نويسنده: سيما

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۲۲

در مورد خبرچين کاملا مخالفم. خبرچین و هفتان هر دو اینطورند. اقای زهری فقط اجازه ميدهند که کسانی که با ايشان هستند و يار و طرفدار ايشان مقالاتشان را لينک بدهند. وگرنه ان را پاک ميکنند. مرگ خوب است ولی برای همسايه.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: رنگين کلام

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۰

سنجيده و پر مغز / استفاده کردم/ هر دو خسته نباشيد.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://rangink.blogspot.com


 نويسنده: نرگس

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۱۸

۱/ منم با ستيغ موافقم:) ۲/ اينکه الان آدم ديگه روش نميشه بگه وبلاگ داره برا اينکه خيليا مبتذلش کردن.مثلا همين بلاگ اسکای رو يه سر بزنين يا دختره داره قربون کامی جونش ميره يا کامی جون قربون پپر جون!!يا پرشين بلاگ...بازم صد رحمت به بلاگ اسپات..../بلاگهايی مثل خير چين هم مفيدن برای وجود وبلاگستان که مشخص بشه چه استفاده های ابزاری خوبی ميشه کرد.ولی اينکه ازبلاگ مثل دفتر خاطراتمون استفاده کنيم هم دليل بديش نيست.بالاخره هر کسی نوعی ازش لذت ميبره./چقدر برام جالب بود که خبرچين يه سايته موقته و هدفش چيز ديگريست/جدا اين عنوان حاشيه يا روز نوشت مال کيه؟بعضياشون از نوشته های خود وبلاگ جالبترن.//اين مسييله هم که فرهنگ سازيو به سياسی نويسی ترجيح ميدن جالبه.من با خوندن وبلاگهای سياسی مدام احساس تنش دارم //وقتی يه مطلب آموزشی از تغذيه مينويسم خيلی احساس خوبی دارم.//در مورد مستعار نويسی هم اينجوری آدم احساس امنيت ميکنه چون اگر تو بلاگستان مشکلی ژيش نياد تو دنيای واقعی حتما مشکل زا ميشه.شايد برا شما که در خارجين خيلی اين مسيله قابل درک نباشه که کس زيادی نميشناسنتون ولی برا ما خيلی فرق داره.متاسفانه خيليا پشت نقابها خودشونو قايم کردن و در اولين فرصتی که بشه ضربشو ميزنن...................خيلی ممنون از مصاحبتون.نکات خوبی داشت .تا قسمت بعديش.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.sharabenoor.blogspot.com/


 نويسنده: امير

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۲۳

عالی بود. منتظر ادامه اش خواهیم ماند!

 E-mail:  amir78@gmail.com

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: سپینود

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۱۹

خوش‌حالم که آقای زهری را بیش‌تر شناختم(ایشان که گویا آشناییَتی با ما ندارند!). پس از شما هم ممنونم.

 E-mail:  3pnood@gmail.com

 URL:  http://3pnood.com


 نويسنده: سياه مثل مرگ

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۱۰

جالب

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://meslemarg.blogspot.com


 نويسنده: Saeid

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۱۸

سلام. خسته نباشید. با تشکر از هردو دوست عزیز.
لینک شد:
http://www.bloggestaan.com/blog/

 E-mail:  saeid.yarmohammadi@gmail.com

 URL:  http://www.giliran.org/weblog/


 نويسنده: ياشار یاغیش

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۰۴

سلام اسد جان از کارهايی که برای اين شهر شيشه ای می کنی و ما را در اين فضا به غنای فرهنگی می رسانی بسيار سپاسگزارم هم از تو هم از مجيد نازنين

 E-mail:  yaghish@gmail.com

 URL:  http://surmeh.com


 نويسنده: ستيغ

شنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۵۶

خدا رو شکر اون امضا کردن ها به پايان رسيد.. دلمان پکيد...

 E-mail:  seteegh@yahoo.com

 URL:  http://www.3tgh.blogspot.com


شما می‌توانيد پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد: