گزارشی از امضای يک نامهی سياسی
"سخن عزيز سلام. راستش به جان آمده ايم. نامهای نوشتهايم که گفتيم در وب لاگ بگذاريم. نظرت چيست؟ آن را بخوان و اگر فکر میکنی بايد چيزی به آن اضافه يا حذف شود بفرما و اگر موافقی امضا بفرما تا بتوانيم در وب لاگ امضای بيشتری جمع کنيم". اين متن ایميلی بود که از اسد ِ "بيلی و من" چند روز پيش دريافت کردم، همراه با نامهای که انتشار آن سر و صدای زيادی در وبلاگستان به پا کرد.
به ایميلها نمیتوانستم بلافاصله جواب دهم. کار کمی طول کشيد. اسد ایميل دوم را فرستاد: "سخن جان سلام. متن نامه را برای امضا ضميمه کردم البته اگر موافق هستيد. اين دومين ايميل من است. اسامی کسانی هم که تاکنون امضا کرده اند نوشته شده" .
متن نامه را طبق معمول سه چهار بار با دقت خواندم. در همان اولين جملات ياد نامهی "ما نويسنده ايم" افتادم؛ نامهای که يکی دو هفته بعد از انتشارش، چند نفر از امضا کنندگان را به پای قلم و کاغذ کشاند تا از کردهی خود اظهار پشيمانی کنند، و چند نفر را هم روانهی دنياهای ديگر کرد تا عبرت سايرين شوند و نسل نامه نويسان را در ام القرای اسلام بر اندازند.
معلوم بود کسی که متن اوليه را نوشته واقعا جانش به لب رسيده، خسته است و بغض گلويش را به شدت گرفته. وسط متن سياسي با تمام وجود آتش می شود، غليان میکند، میجوشد، میخروشد، و در انتها کمی آرام میگيرد.
آنچه میگويد را قبول دارم و قبول ندارم. حرف دل من هست و نيست. اگر در دوردست ها اين منظره را مي بينم در نزديکیها اما چيزی نمیبينم. زبانش را، احساسش را، روحش را که لابه لای کلمات موج می زند دوست دارم. بعضی جاها تند میرود، بعضی جاها از خط خارج میشود، به بعضی چيزها بي مورد اشاره می کند، به بعضی چيزها اصلا اشاره نمیکند. اما...
اما مگر من نامه را نوشتهام که در متن ِ آن دنبال عبارات خودم میگردم؟ اگر قرار بود من اين نامه را بنويسم، اگر قرار بود من مختصات فکریام را در اين نامه پياده کنم، مسلما متن ِ آن چيز ديگری از آب در میآمد. اگر بخواهم اين نامه را به طور اساسی به شکلی که درست میپندارم در آورم همه چيز جور ديگر خواهد شد. پس چنين کاری نمیکنم. نه میتوانم، نه میخواهم، و نه درست میدانم. هر کس مختصات فکری خودش را دارد. نقطههای مختلفی هست که زير و روی سه محور، در اشکال مختلف قرار گرفته و غير ممکن است دو نفر را با مختصات فکری برابر پيدا کنی که اين نقاط درست روی هم منطبق شوند. اين همان نکتهای است که مانع کار جمعی ما ايرانيان میشود چون همه دنبال انطباق مطلقاند. محال است يک متن را حتی دو نفر همفکر مثل هم قبول داشته باشند. حتما نقطه يا نقاطی هست که بر آنها اشتراک نظری نيست.
ولی اين متن يا متنهای ديگر را اصلا برای چه امضا می کنيم؟ براي مبارزه؟ براي انقلاب؟ براي سرنگون کردن حکومت؟ نه! به قول نويسندهی نامه: آهای، خانم، آقا، برادر، خواهر، مسلمان، غير مسلمان، قصد ما از نوشتن، سرنگون کردن نيست! انقلاب کردن نيست! قصد ما بيدار کردن است؛ آگاه کردن است؛ البته اگر بتوانيم. اگر قدرت آن را داشته باشيم که خواننده را راضی به خواندن و فهميدن نوشتههایمان کنيم. غرض از نوشتن اين گونه نامهها نيز که نکتهای بيدار کردنی و آگاه کردنی ندارد فقط يک چيز است: کنار هم باشيم و طعم کار مشترک و با هم بودن و با هم عمل کردن و روی نقاط اشتراک تکيه کردن را بچشيم.
من اگر "امروز" میشوم نه به خاطر قبول داشتن "امروز" است که برای حضور در جمع و با جمع کار کردن است. من اگر عنوان وب لاگم را به گنجی تغيير میدهم نه به خاطر کپی گنجی شدن که برای انجام يک کار مشترک در جهت رسيدن به يک هدف انسانی است. من اگر يک روز در وب لاگم چيزی نمینويسم برای انجام يک اعتراض گروهی است.
دوستان ارجمندي که با انواع و اقسام کلمات، نويسندگان و امضا کنندگان اين نامه را بمباران کرديد؛ نامه را کذايی و مزخرف خوانديد؛ نويسندگان "خارج نشين" را مورد تمسخر قرار داديد؛ گناه ِ ممنوعيت و محدوديت ِ وب لاگها در فردايی ديگر را به پای آنها نوشتيد؛ برای شما نبايد آن قدر مشکل باشد که تشخيص دهيد عقل نويسندگان و امضا کنندگان اين نامه - که بعضي از نظر سنی و بعضی از نظر دورهی کار سياسی و اجتماعی جاي پدر و مادر يا پدر بزرگ و مادر بزرگ شما هستند - آن قدر میرسد که بدانند قرار نيست با اين نامه و تندی و عِتاب، حکومتی سرنگون شود. عقلشان آن قدر میرسد که بدانند نامهای را که به امضای صد يا دويست نفر رسيده در روز روشن به جای نامهی "تمام بلاگرها" به خلقالله جا نزنند و قالب نکنند. قصد ديگران را نمیدانم ولی من اگر در اين نامه يا نامهها و تلاشهای وب لاگي ديگر حاضر هستم، فقط و فقط به خاطر با جمع بودن و با جمع عمل کردن است حتی اگر با بسياري از فروع آن حرکت موافق نباشم.
باری. نامهی اسد را خواندم و "در همان چارچوب اصلی" اشکالاتي را که به نظرم رسيد گوش زد کردم. ولی بعد چيزی به ذهنم خطور کرد که به عليمحمدی نوشتم: " اسد جان سلام. ببخشيد از تاخير چون تازه ایميلها را باز کردم.... متن نامه را خواندم. يکی دو جمله به نظرم آمد که بايد کم و زياد شود ولی بعد فکر کردم اصولا امضای من با نام مستعار و با در نظر گرفتن اينکه متن دعوت به مبارزه است چقدر میتواند موثر و صحيح باشد. راستش با اسم مستعار فکر میکنم اجازه ندارم کسی را دعوت به مبارزه کنم هر چند میداني که با همين اسم مستعار است که میتوانم در ايران آزاد - و زنده - بمانم و کاری که از دستم بر میآيد انجام دهم. راحت ترين کار گذاشتن يک امضا ست ولی از آن مهمتر احساس مسئوليتی است که حتی با نام مستعار به آن شديدا پايبندم."
واقعا امضای من براي چه؟ براي امضا بايد تو را بشناسند والا چه اثری میتواند داشته باشد؟ اسد دليلی آورد که میتوانست افراد بيشتری را زير چتر اين نامه جمع کند. در اين پراکندگی و تشتت آنها را يکی کند. اگر از دو سه هزار کليکی که در روز بر اين نام مستعار میشود، ده بيست کليک کننده بخواهند کاری مشترک با ديگر دوستان مجازی شان انجام دهند چه اشکال دارد؟ آنها که قرار نيست به خاطر امضای من ِ مستعار به "خيابان ها بريزند" و جلوی توپ و تانک و مسلسل بروند که اگر چنين باشد "جسم" من بايد در صف اول باشد والا خيانت، بلکه جنايت است.
نامه را امضا کردم و خوشحالم که اين کار را کردم. خودم را در کنار دوستانی قرار دادم که بسياری از افکار و انديشههایشان را قبول ندارم. آنها هم همين طور. و اين کار، کاری است لازم که بايد بکنيم. نه برای تغيير حکومت يا افکار مردم، بلکه برای تغيير خودمان. براي بالا بردن قدرت تحمل و دگرپذيریمان.
از جهت ديگر نيز خوشحالم. اين نامه صداهای مخالف و موافق و منتقد را هم بلند کرد. بلند ترين اعتراض – که گاه با الفاظ توهين آميز همراه بود – از سوی دوستانی بود که به هواداری از جريان اصلاح طلبی داخل حکومت مشهورند. دوستان در ارتباط با نامه و نويسندگان آن بيشتر با لحنی سخن گفتند که وقتی در جايگاه مديريت قرار داشتند نسبت به زير دستان به کار میبردند. و کاش دست از اين شيوهی ناپسند ِ ارباب - رعيتی بردارند تا جوانان به جای دفع، جذب آنان شوند.
طبق معمول مسئله خارج نشين و داخل نشين و برتری داخل نشين بر خارج نشين مطرح شد. از خطری که به خاطر اين نامه برای وب لاگ و وب لاگ نويسان ممکن است پيش بيايد سخن رانده شد. هيچ نگاه نکردند ببينند خود به طور انفرادي چه ها که نمینويسند که يک نوشته از آن ده ها نوشته در دست يک مرجع تقليد متعصب کافی است باعث شود تا حکم به تحريم وب لاگ و ارتداد وب لاگنويس داده شود. صدالبته اگر فردا مانعی بر سر راه ِ وب لاگ نويسی به وجود آيد نويسندگان اين نامه متهم رديف اول خواهند بود، نه نويسندگان ِ آن نوشتهها. درست مثل زماني که گنجي لباس زندان نمیپوشيد و مسئولان اوين انتقام اين مقاومت را از زندانيان عادی و سياسی گرفتند و همه گنجی را مقصر میدانستند و نه آن مسئولان محترم را.
با خشم و عصبانيت گفته شد که اين نامه به تمام وب لاگ نويسان نسبت داده شده. کسی هم نپرسيد اگر کسي قصد چنين کلاه برداری داشته، ديگر چرا امضای صد، صد و پنجاه نفر (از ده ها هزار وب لاگ نويس ايرانی) را آن پايين رديف کرده؟ کسی هم نپرسيد اگر واقعا با خواندن اين عنوان، تمام ِ وب لاگ نويسان به ذهن متبادر میشوند در مورد نامهايی مانند "کانون نويسندگان ايران" چه بايد گفت؟ لابد کانون نويسندگان ايران چون شامل تمام نويسندگان ايرانی نمیشود بايد نامش به "کانون برخی از نويسندگان ايران" تغيير يابد! اين را هم که بنويسی باز میگويند لحن متن به گونه ای است که "برخی" را شامل نمیشود و "تمام" را شامل میشود! يعنی تصحيح هم کافی نيست بلکه بايد همه چيز از بيخ و بن حذف شود!
به ياد روزی افتادم که پيشنهاد کرديم يک روز در وب لاگ هایمان چيزی ننويسيم. گفتيم تا اينجا هميشه بر سر نوشتن اختلاف بوده و يکی گفته چنين است و ديگری گفته چنان است، اگر اصلا چيزی ننويسيم لابد اختلافی به وجود نخواهد آمد و تعداد بيشتری دور هم جمع خواهند شد. با کمال تعجب ديديم که عدهای به اين امر شديدا اعتراض کردند که آقا! وظيفهی وب لاگنويس نوشتن است، نه ننوشتن! و استدلالها کردند و صغراها چيدند و کبراها چيدند برای اين که همپای حرکتی که يک روز را به سکوت وب لاگی دعوت میکرد نشوند. جالب اين که در همان روز، که دوستان موافق ننوشتند و دليل ننوشتن شان را اعلام کردند، همان عزيزان معترض و مخالف هيچ مطلبی در وب لاگشان ننوشتند، ولی حاضر نشدند با جمع نيز همراهی کنند! وقتی بتوان بر سکوت هم اعتراض کرد، از نامهای ده خطی قطعا میتوان ده ها ايراد گرفت که البته حق هر کس است و گلايهای هم نيست.
سخن کوتاه، از اسد و ديگر دوستانی که در خارج و داخل به فکر ايران و سرنوشت کشورشان هستند و سعی میکنند تا جايی که در توانايیشان هست برای ايران و ايرانی کاری انجام دهند، تشکر و قدردان میکنم. اميدوارم در اين حرکت و حرکتهای بعدی هم چنان پر توان و استوار گام بردارند.
بعدالتحرير: از فرهاد رجبعلي هم که با نام خودش می نويسد و صريح و بیپرده هم مینويسد، به خاطر موضع معتدل و تلاشی که برای حفظ حرمت همکاران اهل قلمش انجام می دهد در همين جا تشکر میکنم.
|