خبر را در روز روزنامهی اینترنتی میخوانم: در پنجاه و هفتمین روز از اعتصاب غذای اکبر گنجی و در حالی که به گفته پزشگان بيمارستان ميلاد به علت لخته شدن خون در دست ها و کم کاری مغز استخوان و غلظت خون و افت فشار خون شمارش معکوس برای مرگ او فرا رسيده بود، به درخواست معصومه شفيعی همسر وی و هزاران نامه از اطراف جهان که به بيمارستان محل بستری بودن وی رسيد، پزشگان بيمارستان با اتصال سرم غذائی به اين روزنامه نگار در بند وی را از مرگ نجات دادند...
با اینکه خوشحالم اما نمیدانم چرا باز دلشوره دارم... باز نگرانم و نمیتوانم خشمم را از رژیمی پنهان کنم که ما بلاگرها را مجبور کرده است بجای سخن گفتن از عشق، زیبایی و امید... مرتب بنویسیم: فلان اهل قلم، فلان اهل اندیشه، فلان وکیل، فلان نویسنده، فلان بلاگر، فلان دانشجو و... دستگیرشد، شکنجه شد، در بیدادگاههای قرون وسطایی محاکمه شد، ترور شد، از لباس شخصیها کتک خورد و... حالا نوبت به شهرها رسیده است از کردستان شروع کردهاند حالا دارند شهرهای ایرانزمین را بخاک و خون میکشند! نه اینان تشنه خونند، مشتی فاسد قدرتطلب که خود را نمایندگان خدا میدانند و به نیابت امام زمان دارند شرایط را برای ظهور آن حضرت فراهم میکنند. سالهای پیش بانوی سالخوردهای که مکه هم رفته بود و نماز و عبادتهای شبانهاش هرگز ترک نمیشد به من گفت: « تا اینان بر سرکارند هرگز نماز نخواهم خواند.»