
رضا شکراللهی نویسندهی وبلاگ خوابگرد
این بخش پایانی گفتگویم با رضا شکراللهی است، قراربود در باره ادبیات بعد از انقلاب و موسیقی ایرانی هم گپی بزنیم، دیدیم این گفتگوها «وبلاگی» باشد بهتر است و آن گفتگو را گذاشتیم در فرصتی دیگر. باز هم از همهی کسانی که از طریق ایمیل و یا در همین بخش نظرخواهی مرا بکاری که شروع کردهام دلگرم میکنند سپاسگزارم. از دوستانی که به این گفتگوها لینک میدهند خواهش میکنم تراکبک را فراموش نکنید.
یکی از مشکلات فرهنگی ما این است: «وقتی شما مقولهای را به بحث میگذاری دیگران موضوع را شخصی میکنند». الان که برخی دارند در مورد مستعارنویسی حرف میزنند متاسفانه بلاگرهای مستعارنویس موضوع را به خودشان گرفتهاند و کاملا شخصیاش کردهاند. این موضعگیریها باعث میشود آدم در لاک احتیاط و خودسانسوری فرو رود به نظر تو چاره کار چیست؟ چگونه باید این بحثها را پیش برد با توجه به جوان بودن پدپده وبلاگ؟
بايد شکيبايی به خرج داد. مگر نبود آن بحث ابتذال که خيلیها شخصیاش کردند، ولی با حوصله و تأمل به چنان نتايج درخشانی رسيد؟ فقط بايد سعهصدر داشت و شکيبايی کرد. بعضی وقتها هم شخصی کردن بحث ناشی از همان عادت بدیست که قبلا هم گفتهام. خيلیها هنوز عادت نکردهاند متن را با دقتی که نوشته شده بخوانند، و سخن را با دقتی که گفته شده، بشنوند. به دنبال سهم خويش میگردند از ميان متن، و همين که آن را پيدا کنند از اصل ماجرا غافل میشوند. به جرأت میگويم که قبلا بيش از ۹۰درصد برداشتهای نادرست از نوشتههای من به خاطر اين بود که گمان میکردم خواننده هم همان ميزان انرژی، زمان و دقتی را صرف خواندن میکند که من صرف نوشتن کردهام. به مرور فهميدم که اين دوستان همواره پشت در دستشويی مطالعه میکنند! بعد شروع کردم به مبسوطتر نوشتن و استفاده از عنصر «تکرار» و «تأکيد». تازگیها هم که دستبهدامان گيومه شدهام. اين شيوه مؤثر افتاد، ولی هنوز هستند کسانی که ترجيح میدهند از پشت در دستشويی تکان نخورند و با عجله و شتاب بخوانند و حرفشان را بزنند و بروند. اين دوستان هنوز به ارزش «واژه» و «کلمه» آگاه نشدهاند. زمان میبرد تا دريابند که دنيا دارد روی کلمات و واژهها میچرخد.
از اينها گذشته، اگر متوجه باشيم که وبلاگستان فارسی آينهی تمامقدیست که جامعهی واقعی پيرامون را نمايش میدهد، آشکارا میبينيم که الگوی بيمارگونهی بحثکردن در فضای سياسی و اجتماعی کشور، در وبلاگستان هم اجرا میشود؛ منظورم همان «جستجوی سهم خويش» است. اتفاقا همانطور که در دنيای واقعی، درستترين بحثها در فضاهای آکادميک و يا تخصصی پیگيری میشود، در وبلاگستان هم همينطور است. جاي نگرانی هم نيست. هر بحث مناقشهبرانگيزی، حاشيههای شخصی ناگزيری هم دارد که با گذشت زمان، همچون کفِ دريا فرو مینشيند. بايد حوصله کرد.
دربارهی اصل موضوع هم باز میگويم که حساب بلاگرهايی که نگران امنيت اخلاقی، اجتماعی و يا سياسی خود هستند و چارهای جز مستعارنويسی ندارند، جداست. به تعبيری مستعارنويسی برآيند حاکميت گفتمان سرکوب در جامعه است که در وبلاگستان هم بازتاب پيدا کرده، ولی پرسش من اين است که آيا واقعا همهی بلاگرهای با نام مستعار چنين نگرانیای دارند و آيا گزينش نام مستعار از طرفشان آگاهانه بوده؟ جز اين است که همانطور که روی برچسب زنگ در به جای نام فاميل خود، شمارهی واحد را مینويسيم بدون آن که به آن فکر کنيم، برای وبلاگ هم بدون انديشهی قبلی، از نام مستعار استفاده میکنيم؟ نهايتش اين که از چيزی موهوم میترسيم؟ باور کن اين يک عادت فرهنگیست، نه چيز ديگر. آنها هم که میگويند «انظر الی ما قال، لاتنظر الی من قال»، فکر نمیکنند که اصلا «من قال»ی وجود ندارد که من بخواهم به «ماقال»ش توجه کنم يا نکنم!
و بالأخره اين که اختصاصا در بحث «مستعارنويسی»، هر سوءتفاهم و برداشت شخصی هم که پيش بيايد، باز به نظر من اشکالی ندارد. چون فکر میکنم نفس طرح بحث ـ سوای برخی که آگاهانه چنيناند ـ اين فايده را دارد که خيلیها را به فکر کردن دربارهی آن وامیدارد. و چه چيزی بهتر از اين، که کسی را به فکر کردن دربارهی کاری تشويق کنی که مدتهاست بیفکر آن را انجام میدهد؟! حتا اگر نوشتن با نام مستعار باشد.
خب در بخش نخست گفتگو در مورد شیوه نگارش توضیحاتی دادی و نامی هم از شیوه «شلخته نویسی» بردی. با توجه به اینکه اکثر خوانندگان این وبلاگ را جوانان تشکیل میدهند میخواستم این مطلب را بیشتر بشکافی شاید بهنوعی جوانانی که دستِکم نوشتن برایشان جدیاست نسبت به این موضوع کنجکاو شوند و اگر مثال هم بیاوری ممنون میشوم؟
من «شلختگی» را برابر «قاعدهمندی» میگذارم. من زبان و نگارش کسی را که همواره و منظم آشفته و غلط مینويسد، ترجيح میدهم به زبان و نگارشی که سرگردان است؛ هرلحظه به شيوهای. مثال خيلی ابتدايی فقط در «نگارش» اين که: «می شه» يعنی «می» جدا و استفاده از «فاصله» به جای «نيمفاصله» اگر هميشه همينطور باشد، بسيار ترجيح دارد به اين که در يک وبلاگ و در يک سطر حتا، همان کلمه سه جور ديده شود: «میشه، می شه و میشه». وقتی میگويم با محاورهای نوشتن هيچ مشکلی ندارم به شرط آن که قاعدهمند باشد، منظورم همين است. البته نه فقط در حوزهی آيين نگارش در وب. در «زبان» هم همينطور است. من اين استدلال را که "وبلاگ جايگاه رهاشدگی حتا در عرصهی زبان است" اصلا نمیپذيرم و آن را بيشتر يک توجيه روانشناختی ارزيابی میکنم. بيان اين استدلال و پافشاری بر آن يک مکانيسم دفاعی (از منظر دانش روانشناسی)ست که برخی بلاگرها ناخودآگاه آن را بروز میدهند. در حالی که يک بلاگر برای بيان نظر و حرفش در وبلاگش دارد از «ابزار زبان» بهره میگيرد. و کاملا بديهیست که وقتی انتقال نظر برای بلاگر مهم است ـ که هست ـ «ابزار بهتر» به دقت و سرعت اين فرايند میافزايد. زبان مثل يک اتومبيل است. قطعا زانتيا خيلی «سريعتر» و «ايمنتر» ما را به مقصد میرساند تا «پيکان». تأمين هزينهی خريد ماشين مدل بالاتر، همان همت و تأملیست که بلاگرها بايد به خرج بدهند، که نمیدهند و میگويند "میخواهيم رها باشيم"! والله اگر «رهاشدگی» را هم يک مقصد بدانيم که با «نوشتن» در وبلاگ به دست میآيد، باز هم نيازمند «ابزار» است. و باز هم هر چه ابزار بهتری در اختيار داشته باشيم، بهتر و زودتر به مقصد میرسيم.
بهتازگی در جشنواره همدان بعنوان داور شرکت کردی، میدانیم که پشت این جشنوارهها دستگاههای دولتی خوابیدهاند اما من متوجه این تضاد نمیشوم، از یک طرف جشنواره برگزار میکنند و از طرفی دیگر بلاگرها را دستگیر میکنند، علت این رفتار ضد و نقیض چیست؟
اين سؤالت دو تا ايراد دارد. يکی اين که فرض شده اين جشنوارهی خاص را دستگاههای دولتی برگزار کردهاند. در حالی که چنين نبود. جمعی از دانشجويان دانشگاه بوعلی سينا ماهها میدوند و سماجت میکنند تا بالأخره میتوانند «حمايت» وزارت علوم را برای «برگزاری» آن به دست بياورند. پس هيچ دستگاه دولتیای برگزارکنندهی اين جشنواره نبود. سوای اين، متأسفانه من معذورم از طرح برخی نکات دربارهی فشارهايی که وارد کردند تا برگزار نشود. در واقع بهتر است اينطور بگوييم که پشت اين جشنوارهی خاص دستگاههای دولتی نخوابيده بودند، بلکه کاملا هشيار ايستاده بودند ببينند کسی دست از پا خطا نکند!
و اما ايراد دوم که يک ايراد کلیست مربوط میشود به نوع نگرش ما نسبت به حاکميت. درست است که حاکميت در ايران را از بيرون حاکميت و با فاصله اگر نگاه کنی، يک اندام بيشتر ندارد؛ ولی داوری کردن آن با اين نگاه، شبيه داوری عوام است. حتا اگر هيچ انعطاف روشنفکرانه و آزاديخواهانه هم برای هيچبخشی از نظام قائل نباشيم، میتوانيم فرض کنيم که بخشی از اين بدنه، با بخش ديگر آن سر ناسازگاری دارد. جنگ و جدال ميان اين بخشها میتواند اين فايده را داشته باشد که روی لجبازی و اثبات قدرت خود به رقيب هم که شده، برخی رفتارهای مدنی خاص را از خود نشان بدهند. نمونهی اين اتفاق را میشود در اقدام ستايشانگيز ابطحی (با حمايت خاتمی) از وبلاگنويسان زندانی ديد که دستِکم برای ما نتايج درخشانی داشت. موضوع اين است که به هر کدام از اين دو نگاه که گرايش داشته باشيم، متوجه باشيم که آن بخش از حاکميت که بلاگرها را دستگير میکند، نه تنها موافق برگزاری جشنواره نيست، که نمیخواهد سر به تن هيچکدام ما باشد.
چه کسانی هیات داوران را انتخاب میکنند؟ و بطور کلی نظرت در باره این جشنوارهها چیست؟
داوران جشنوارهی همدان را خود دبيران جشنواره که دو دانشجوی وبلاگنويس هم هستند، انتخاب کردند؛ بی هيچ دخالت و تحميلی. دربارهي جشنوارههای اينچنينی هم يک نکتهي جالب وجود دارد و آن اين که چگونه میشود برای ساختار و تشکيلاتی که در يک محيط کاملا مجازی رخ میدهد و وجودش مجازیست و مناسبات خاص خود را هم دارد، مابهازايی بيرونی از آن به نمايش گذاشت؟ اين موضوعیست که من هميشه دربارهی آن فکر کردهام و میکنم، و يواش يواش دارم به نتايجی هم میرسم. ولی سوای اين بحث نظری، با توجه به وضعيت خاص وبلاگنويسی در ايران، میشود برای اين جشنوارهها اعتباری اجتماعی و فرهنگی ـ فارغ از ذاتيات آن ـ در نظر گرفت؛ مشروط به اين که جشنواره در فضايی کاملا شفاف و آزاد برگزار شود. جشنوارهی همدان اين دو ويژگی را تا حد قابل قبولی داشت.
چندی پیش ناصر خالدیان نویسندهی وبلاگ «نقطه ته خط» پیشنهاد کرده بود تا بلاگرها بطور مستقل خودشان وبلاگهای برتر! را انتخاب کنند نظر تو در مورد این پیشنهاد و پیشنهادهای مشابه چیست؟
به دليل اين که اين روزها از دو سوی مختلف در همين مورد طرفِ مشورت قرار گرفتهام که قصد دارند مسابقه را راه بيندازند، نمیتوانم نظرم را اينجا بيان کنم. فقط اين را میگويم که بهترين شيوه برای اين کار، شيوهایست که در آن هم حضور و نقش پررنگ بلاگرها ديده شده باشد و هم بهرهگيری از دانش و آگاهی کسانی که میتوانند به رفع کردن کاستیهای فرمی و محتوايی وبلاگستان کمک کنند. به عبارت ديگر، بهترين شيوه، شيوهایست که در آن بلاگرها نقش اصلی را ايفا کنند، ولی ايفای اين نقش نه در گسترهای بیمرز که در محدودهای تعريفشده اتفاق بيفتد. و برای تعريف اين محدوده میتوان از دانش، تجربه و توانايی گروهی مشخص و در عينحال متنوع از بلاگرها استفاده کرد.
نمیدانم تاکنون در جلسههای پالتاکی بلاگرها شرکت کردهای؟ نظرت در مورد چنین جلساتی چیست؟
متأسفانه به رغم ميلم، بهخاطر گرفتاری نتوانستم حتا در يکی از اين جلسهها که مرا هم احضار کرده بودند، شرکت کنم. اميدوارم اين فرصت را به دست بياورم. ايجاد هر فضايی برای گفتوگو ارزشمند است و کسانی که گمان میکنند، اين کارها در خود چرخيدن است، به نظر من اشتباه میکنند. برآيند اين جلسهها را بايد در مدت زمانی طولانی به انتظار نشست.
با توجه به رشد کمی و کیفی وبلاگها آیا زمان آن نرسیده تا بلاگرها هم انجمن صنفی خود را تشکیل دهند، چیزی مانند کانون نویسندگان، انجمن روزنامهنگاران و... اصلا تو با چنین تشکلی موافقی؟ اگر پاسخات آری است پیشنهادی هم داری؟
موافق بودن و يا نبودن من دردی را دوا نمیکند، چون تا همين الان هم اين تشکلها به شکلهای ديگری که توضيح خواهم داد، پديد آمدهاند. فکر میکنی قرارهای وبلاگی يعنی چی؟ اگر در برابر تشکيل انجمن و کانون و مواردی از اين دست هم تا کنون مقاومت شده بهخاطر اين است که بيشتر بلاگرها خوب میدانند اولا نمیتوان هويت صنفی براي بلاگر قائل بود ـ دستِکم تا الآن ـ و دوم اين که هر گونه تشکل به معنای واقعی کلمهی تشکل، همخوانی نسبی هم حتا با تعاريفی که از فضای وبلاگستان به وجود آمده، ندارد. وبلاگستان مجموعهای بیسر است، اندامش قابل شناسايی نيست، فرمانپذير نيست، هنجارهای خود را خود میسازد و ترميم میکند، دربرگيرندهی انبوهی کلونی و گروه و دسته است که دايما درهم میروند و از هم بيرون میآيند، ساز و کار ارتباطی آن در فضايی کاملا برابر رخ میدهد، و خلاصه هر ويژگی ديگری که برای اين فضا بشماريم، مابهازای عينیاش در فضای واقعی به سختی پيدا میشود، چه برسد به درنظر گرفتن مجموعهای گسترده از اين ويژگیها. با اين حساب من فکر میکنم ـ دستِکم در زمان فعلی و با مشخصههايی که اين فضا دارد ـ راهاندازی هرگونه انجمن و تشکلی به خودی خود محکوم به فنا و خوشبينانهاش محکوم به بیخاصيتیست.
با همهی اين حرفها میشود گرايش به راهاندازی چنين چيزی را در ميان بلاگرها ديد، منتها نمیدانند چگونه. میشود نااميد نبود. من به اين موضوع خيلی فکر کردهام و اتفاقا زياد دربارهاش بحثهای شفاهی کردهام. راه حلی که پيدا کردم و در اينجا برای نخستين بار علنی و رسمی طرحش میکنم، استفاده از نمونهایست که بيشترين شباهت را به ويژگیهای اين فضا داشته باشد. تکرار میکنم که «بيشترين» نه «عينا». چون عينا چنين امکانی وجود ندارد. تنها نمونهای که مشخصا بدون سر است، ساختاری شبکهمانند دارد، گروهها و کلونیهای گوناگون را پوشش میدهد، ساز و کار ارتباطی آن تقريبا در فضايی برابر شکل میگيرد، هويت صنفی برای اعضای آن نمیتوان قائل شد، و ورود و خروج در آن نه مسئوليتزاست و نه رافع مسئوليت، نمونهی تجربهشدهی «باشگاه» است. اميدوارم اين کلمه برخی مصداقهای دولتی آن را به ذهن نياورد، چون اساسا باشگاه تعريفی دقيق و مشخص دارد که بخشهايی از آن را نام بردم. میشود با مسامحه گفت «باشگاه» همان شکل تکامليافته و متمرکزتر قرارهاي وبلاگی و کافهنشينیهای وبلاگیست. نکتهی مهم اين است که چنين باشگاهی به فرض راهافتادن به هيچ وجه نبايد در ساختار تأسيس خود و يا امکانات مکانی و تجهيزاتی خود به هيچ مرکز، نهاد و سازمانی بيرون از امکانات گروهی بلاگرها متکی باشد. اين را برای اين میگويم که اساسا هرگونه اتکا به بيرون از اين فضا، در فرهنگ اجتماعی و سياسی ايران زمينهایست براي وابستگی باشگاه و يا دخالت بخشی از حاکميت در آن. راهاندازی آن هم شبيه راهافتادن بازی فوتبال است. کافیست ضربهی اول را يک نفر يا چند نفر بزنند تا بازی شروع شود. اگر هدف باشگاه باشد، باقی امور به شکلی مدنی و برابر پيش میرود. اگر اشکالی ندارد، جزييات بيشتر اين پيشنهاد را اينجا نگويم، چون حوصله سر میبرد؛ ضمن اين که فکر کنم پاسخ پرسشات را صريح و کامل دادم.
آیا طرح قالب و کارهای فنیاش را خودت انجام دادهای؟
خدا بيامرزد دامون مقصودی را که الآن در ترکيه است و دستم به او نمیرسد. طرح قالب خوابگرد محصول مشترک من و اوست، که البته او يک ديزاينر حرفهایست و من يک يوزر فضولِ سمج. امور فنی را هم او به کمک نويد خادم (نويسندهی برنامهی ASP-Rider) انجام داد و الان در اختيار خودم است. حتما میدانی که من از MT استفاده نمیکنم و به قول نويد خادم، اسپسوارم.
معمولا من مطالب وبلاگها را آنلاین میخوانم، اما با وبلاگهایی که در زمینه رنگی تیره مثل مشگی و قهوهای کدر با خط سفید یا رنگی مینویسند مشکل دارم نه مشکل شخصی! چشمم بشدت آزار میبیند. اوایل فکر میکردم علتش سنوسال است تا اینکه از برخی دوستان جوانم پرسیدم، دیدم اینها هم همین مشکل را دارند، آیا این نوعی کم لطفی به خواننده نیست؟ به سایتهای پرخواننده و کاملا حرفهای چون بیبیسی هم که نگاه کنی زمینه متن سفید است. به نظر تو یک قالب خوب چه مشخصههایی باید داشته باشد تا خواننده راضی بیاید و راضی برگردد؟
اين سؤالت کاملا تخصصیست، هرچند برخي ديزاينرها هم سليقهای آن را جواب میدهند! ولی تا جايی که شعور من میرسد و سليقهام همراهی میکند، فکر میکنم استفاده از زمينههای تيره خصوصا مشکی، فقط به آزار خواننده میانجامد. من هم با چنين وبلاگهايی شديدا مشکل دارم و جسارتا هم بگويم که حتا در همين جشنوارهی همدان، در ارزيابی اوليهام، به وبلاگی که زمينهی تيره داشت و يا رنگ فونت آن مناسب نبود، امتياز منفی میدادم؛ مگر اين که عنصر اصلي در وبلاگش، نه متن که عکس و تصوير بود. من هيچ توصيهای نمیکنم، فقط مواردی را میگويم که خودم سعی میکنم رعايت کنم، با اين مقدمه که در دسترس بودن امکانات مختلف، دليل بر لزوم استفاده از همهی آنها نيست! به قول مادر يکی از دوستانم که سر سفره به پسر پرخورش میگفت: هيچ کس نگفته هرچي تو سفره هست رو بايد بخوری. میشه مقداریش هم بمونه، فکر نکن گناه میشه!
ـ رنگ تيره برای زمينهها استفاده نمیکنم.
ـ رنگ فونت را با مشورت حرفهایها انتخاب میکنم.
ـ از تغيير نوع فونت در پستهايم به شدت پرهيز میکنم، به جز مواردی که نقلقول مهمی را جداگانه بياورم.
ـ از تغيير اندازهی فونت هم در پستهايم به شدت میپرهيزم، مگر در حد صفحهآرايی.
ـ سعی میکنم صفحهام را هميشه سبک نگه دارم. (عکسهای بزرگ نمیگذارم، بيشتر از متن استفاده میکنم تا تصوير، موسيقی، فلش و موارد مشابه را روی صفحهی اصلی به هيچ وجه نمیگذارم، به صفحهام اکليل نمیزنم و گوشواره آويزانش نمیکنم!)
ـ و بالأخره هر کاری با صفحهام میکنم، حواسم هست طوری نباشد که خواننده جنازهی امواتم را در گور بلرزاند!
وبلاگ چقدر وقت تو را در زندگی میگیرد؟ چند ساعت در روز، ببخشید در شب، پشت مانیتور مینشینی؟
متغير است. قبلا خيلی درگير خوابگرد بودم. حالا عامدانه کمتر وقت میگذارم. نشستن من پای مانيتور هم فقط برای خوابگرد نيست. بيشتر کارهايم را پای اين قوطی انجام میدهم. ولی برای خوابگرد، بهطور متوسط بين يک تا يک ساعت و نيم از هر شب که آخرش هميشه میخورد به بعد از ساعت دو و سه نيمهشب. تازگیها دارم خواب کم میآورم. پارسا صبح خيلی زود بيدارم میکند و همين که مطمئن شد بيدار شدهام و ديگر خوابم نمیبرد، خودش دوباره میخوابد تا لنگ ظهر!
و حرف آخر؟
بسيار ممنونام از تو که هم به من فرصت حرف زدن دادی و هم حوصله کردی برای وراجیهای من. من دست هر کسی را که من را و خوابگرد را منطقی و منصفانه نقد کند، میبوسم. آنها هم که از انتقادها و يا از لحن و زبان من دل خوشی ندارند و دايما دست پيش میآورند که حق حرف زدن ندارم و به حال خودشان بگذارمشان، چشم! اگر بتوانم حتما چنين خواهم کرد، ولی حيف که نمیتوانم. پس پيشاپيش از پيشگاه همهشان صميمانه پوزش میخواهم.
منهم از تو ممنونام بهخاطر اینکه این مدت تحملم کردی. اما رضاجان منی که عادت داشتم ساعت یازده شب بخوابم در این مدت «خوابگرد» شدم و دیرتر از سه یا چهار صبح نخوابیدم چون ساعت سه صبح تازه «سرِشب» توست. و اما بیلی هم که دستی در همهی گفتگوها داشتهاست میگوید " این گفتگوها برای من اصلا فایدهای ندارد چون تا حالا هیچکدام از بلاگرها سگ نداشتهاند و وقتی آنها سگ ندارند من چه سوالی دارم بکنم، خب آقا رضا هم که ندارد من که نمی توانم از او بپرسم برای سگها هم غلط ـ نامه نوشتهای؟ بنابراین و از این به بعد من در مصاحبهها شرکت نمیکنم مگر بلاگر سگدار باشد". فکر می کنم حق با بیلیست.
واقعا پوزش میخواهم که برنامهی خواب تو را هم به هم زدم. اين گفتوگو برای من خيلی ارزشمند بود. حالا ديگر حرفهای زيادی را هرچند تکه و پاره زدهام که در جايی ثبت است. اين به من کمک میکند تا بيشتر از گذشته حواسم به حرفهايم باشد و هرجا هم دريافتم اشتباه کردهام، صريحا پوزش بخواهم و نظر تازهام را طرح کنم. از اين هم که به اين بهانه توانستم با صداها و انديشههاي متفاوتی در بخش «نظرهای» وبلاگت آشنا شوم، خوشحالم. دست همهی کسانی را هم که اين گفتوگو را خواندند، به احترام میبوسم.
به اين بيلیجانت هم بگو که در خانههای ما هيچ سگی گيرت نمیآيد؛ اگر واقعا طالبی، بايد از خير وبلاگ و مصاحبهی اينترنتی بگذری، راه بيفتی بيايی ايران. در خانههای ما اگر سگ نيست، در خيابان و کنج برخی ساختمانها تا دلت بخواهد سگ هست. فقط حواست باشد اگر آمدی و در فرودگاه گير افتادی، بلافاصله کاغذی بردار و بنويس: "من از سگ بودن خودم پشيمانام." بعد هم بده همهجا منتشرش کنند تا در امان باشی! میفهمی که؟