ـ حاج آقا بفرمایید جرم بچه من چی بوده؟
حاج آقا انگشت سبابه اش را چندین بار تو سوراخ دماغش چرخاند و بعد یک ماده زردرنگ کدر از آن بیرون کشید و با کمک انگشت شست گِردش کرد و چسباندش زیر میز و با نگاهی خریدار به زن نگاه کرد و گفت:
ـ جرم ایشان تشویش اذهان عمومی است خواهر.
ـ حاج آقا معنی اینکه گفتید چی میشه؟
ـ تشویش اذهان عمومی دیگر.
ـ حاج آقا من سواد ندارم، توضیح بفرمایید که این چه جرمیه؟
ـ عرض شود... تشویش از مشوش می آید و اذهان هم جمع مکسر ذهن است دیگر خواهر.
ـ حاج آقا من اولی رو هنوز نفهمیدم شما دو سه تا چیز دیگه بش اضافه فرمودید، آخه از کجا بدونم این چیزا یعنی چی؟
حاج آقا با همان انگشت سبابه روی شاسی زنگ سفیدی که مدتها رنگ عن دماغ کهنه به خودش گرفته بود فشار داد، پاسداری بدقیافه و ریشو وارد شد، حاج آقا بدون اینکه به زن یا پاسدار نگاه کند گفت:
ـ برادر بی زحمت این خواهر را ببرید بیرون و بهشان بفهمانید تشویش اذهان عمومی یعنی چه.
معرفی یک وبلاگ
زمانی که برای نخستین بار وبلاگم راه افتاد کسی نبود تا معرفیم کند، بنابراین مدتها طول کشیدتا بسراغم آمدند هنوز یادم نرفته اولین کامنتی را که دیدم چقدر خوشحالم کرد و آنرا شاید ده بار خواندم. اینهم آن کامنت معروف:
به همین خاطر به نوعی با کسانی که در آغاز کارند احساس همبستگی می کنم و اگر خبردارم کنند و یا خود دریابم وبلاگشان را معرفی می کنم تا هم تشویقی شده باشد و هم خوانندگان این وبلاگ بازدیدی بفرمایند و با کامنتی همسایه تازه آمده را به کارش دلگرم کنند. "آواره" یکی از همین وبلاگ هاست که چند روزی است در بلاگفا کره کره اش را بالا کشیده است، نویسنده آن حمید ریاضی است و در دومین یاداشتش در توضیح اینکه چرا نام آواره را برای وبلاگش انتخاب کرده است می نویسد:
سالها پیش وقتی هنوز نوجوان بودم و اسیر امیال و خواسته های افراطی نوجوانی، در تقابل با خواسته های پدر و مادر آواره شدم. به جای کانون گرم خانواده و حمایتهای مادی و معنوی ایشان، مجبور به زندگی مجردی زودرس و اتکا به خود شدم. این اولین تجربه آواراگی بود.
دومین تجربه ناخواسته تحمیلی خیلی زشت و کریه بود. در یک شب آرام پائیزی در اطاق کوچکی که پنجره ای رو به خیابان داشت، در عالم خلسه بودم که صداهای غریبی توجه ام را جلب کرد. اول صدای حرکت و عبور دو موتور سیکلت که پیش از عبور موتورشان را خاموش کرده بودند به گوش رسید، بعد از آن صدای عبور چند ماشین با موتور خاموش را شنیدم، از جا پریدم و به کنار پنجره آمدم! خودشان بودند، باندهای سیاه، لاتهای پاچه ورمالیده ای که بعد از سالها جرم و جنایت و دزدی و انواع بزهکاری ها، حالا مسلمان شده بودند و کاسه داغ تر از آش!.
چهار سال آوارگی از شهر و دیار خودی، چهار سال از شهری به شهر دیگر رفتن پی آمد دومین آوارگی تحمیلی شد.
اما آوارگی به اینجا ختم نشد. بیکاری،و محرومیت اجتماعی و سیاسی و غیره باعث تحمیل سومین دوره آوارگی،یعنی آوارگی از یار و دیار شد. حالا من اینجا هزاران کیلومتر به دور از مرزهای ایران نشسته ام و میخواهم نامی با مسما برای وبلاگم پیدا کنم، چه نامی بهتر از آواره؟