My Danish Blog

« نوشته قبلی

  

صفحه اصلی

  

نوشته بعدی »


یک خاطره

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳

سالهای دور بعنوان سپاه دانش در دهی بسیار زیبا در منطقه گوران و قلخانی بخش "گهواره" از توابع شهرستان کوهستانی "کرند" دوران سربازیم را می گذارندم. دبستان کاه گلی کوچکی بود با دو اتاق، یکی کلاس و دیگری محل زندگیم. سگی هم داشتم به اسم "برنو" و زاغچه ای به نام "پرویز"، هرجا که بودم این دو هم بودند. یک روز عصر در ایوان مدرسه نشسته بودم و داشتم با برنو و پرویز بازی می کردم که دیدم مردی با عمامه سبز و عبایی خاکستری و پیراهنی بلند و سفید و اسبی نحیف و استخوانی به مدرسه نزدیک می شود. درویش دوره گردی بود. بلند شدم و به استقبالش رفتم. سلامی کردم و احوالپرسی کوتاهی. پرسید: آقای مدیر می توانم اسبم را اینجا ببندم و گشتی در آبادی بزنم؟ گفتم: بله. اسب را به درختی که وسط حیات بی دیوار دبستان بود بست، خورجینش را بدوش انداخت و مولا مولا کنان در محاصره سگهای ده از آنجا دور شد. ساعتی بعد سر و کله اش پیدا شد. بی رمق و خسته. آمد کنارم نشست، سیگاری پیچید. یکی هم برای من. گفت: این زاغچه را خودتان تربیت کرده اید؟ گفتم: وقتی پیدایش کردم، آنجا! و به قلمستانی که سمت چپ مدرسه بود اشاره کردم، یک تیکه گوشت بود. با اینکه حالا می تواند پرواز کند مانده است دیگر. گفت: شما که زاغ را به این خوبی تربیت کرده ای حتم دارم معلم خوبی هم هستی. گفتم: نمیدانم. در حالیکه ته سیگارش را زیر پا له می کرد پرسید: آقای مدیر می توانم امشب را مهمان شما باشم؟ من که از تنهایی خسته شده بودم، در جوابش گفتم: چرا که نه. رفتیم تو و من مشغول تدارک شام شدم. سفره را انداختم، درویش نگاهی به اطراف انداخت و گفت: آقای مدیر عرق در بساطتان پیدا نمی شود گفتم: چرا دارم، نیاوردم چون فکر می کردم ممکن است اهل می نباشید. گفت: نه آقا هستیم. نه تنها در آن روستایی که من بودم، کلادر منطقه گوران و قلخانی اکثر مردم علی الهی هستند و رسم و رسوم ویژه خودشان را دارند، از جمله بیشترشان عرق خورند و در خانه بساط عرق کشی دارند و معمولا هر از گاهی شاگردانم برایم یکی دو بطر می آوردند و همیشه زیر تختم پر از بطریهای عرق کشمش بود. درویش هم که منطقه را مثل کف دست می شناخت. القصه عرق آمد و بسلامتی همدیگر یک شیشه خالی کردیم. بعد از صرف شام و عرق خوری درویش گفت: جناب مدیر اگر اجازه بفرمایید بنده بساط دیگری هم برقرار کنم. گفتم: خود دانی! درویش دست برد و از خورجینش یک عدد نگاری و چراغ شیره کشی بیرون آورد. اولین باری بود که در زندگیم نگاری و شیره و ابزار شیره کشی را می دیدم. درویش دست بکار شد، دراز کشید و با مهارت شگفت انگیزی شروع کرد به کشیدن و تعارفی به من که ما هم دودی گرفتیم. حالا درویش و من، نشئه و بی خیال، هر دو خوش حرف، صحبتمان گل انداخت. از او پرسیدم چطور درویش شدی؟ در حالیکه خودش را می خاراند دوتا چای ریخت و گفت داستان دراز بی اهمیتی است، گفتم: دوست دارم بشنوم. گفت: به چشم. و بعد از یک سکوت طولانی چنین گفت: در همدان بدنیا آمدم. پدرم معمم بود و اهل منبر و پیشنماز مسجد محله، مادرم هفت شکم زایید و آز آن همه بچه تنها من زنده ماندم و طبیعتأ عزیز. شش ساله بودم که مادرم را از دست دادم، بعد از آن پدرم هر کجا که می رفت مرا هم با خودش می برد، این بود که کم کم رمز وراز آخوندی و آشنایی به مسائل مذهبی را از پدر می آموختم. پدرم یکسال بعد ازدواج کرد و همسرش زن بسیار بد جنسی بود که بینهایت آزارم می داد. دودی گرفت و ادامه داد: دوازده سیزده ساله بودم که پدرم نیز به رحمت ایزدی پیوست. سال بعدش زن بابام ازدواج کرد و مرا از خانه بیرون کردند. از آن به بعد برای سیر کردن شکم دست به هر کاری زدم، شاگرد حلیم پزی، شاگرد قهوه چی، شاگر شوفری و هزار شغل دیگر، همینطوری که برای یک لقمه نام می دویدم، نفهمیدم چطور بزرگ شدم. خوابیدن در گوشه و کنار خیابان، قهوه خانه و مسافرخانه ها و... باعث شد که با همه جور آدمی آشنا شوم، یکروز که به خودم آمدم دیدم معتادم. اول تریاک و بعد شیره، دیگر خرجم از دخلم بیشتر شده بود و مستأصل و بیچاره، تا اینکه شبی در قهوه خانه ای درویشی را دیدم، مثل خودم معتاد، از او پرسیدم امورات زندگیش چگونه می گذرد، گفت اسبی دارد و دهگردی می کند و چنین و چنان یک نوع گدایی محترمانه. از آنجا بفکرم رسید چرا من درویش نشوم، آموخته های پدرم هم برای این کار کافی بود. خلاصه پول و پله ای بهم زدم و اسبی و لباسی و کشکولی خریدم و راه افتادم از همدان، به کرمانشاه که رسیدم دیگر ماندگار شدم و تقریبأ بیست سالی است که ده به ده می گردم و خدا را شکر که زندگیم می چرخد، هم شکم سیر می شود و هم پول دود و دم می رسد، زن و بچه هم که ندارم تا نگران و دلواپسشان باشم، آهی کشید و گفت: بله! اینهم سرگذشت ما. خیلی دلم برایش سوخت. انگار فهمید گفت: اقای مدیر بی خیال، فکرش را نکنید زندگی همین است و برای اینکه فضای افسرده آن شب را به شادی بدل کند تا نیمه های شب، آنقدر خاطره های بامزه و جوک تعریف کرد که از خنده روده بر شده بودم. موقع خواب شد. چراغ را خاموش کردم و خوابیدیم. در کیفیت خواب و بیداری بودم که درویش گفت: آقای مدیر خوابیده ای؟ گفتم: نه هنوز.

گفت: چیزی می گویم ولی بین خودمان بماند.

گفتم: حتمأ!

گفت:" می دانی! من نان حماقت و ساده گی این دهاتی ها را می خورم."

گفتم: چطور؟

گفت:" اینها فکر می کنند، یعنی اعتقاد دارند از هر هفت درویشی که به ده می آید یکی شان ممکن است حضرت علی باشد و از ترس اینکه مولا را نرنجانند به هر پفیوزی مثل من کمک می کنند."

فردایش از درویش خداحافظی کردم و هرگز او را ندیدم، امروز که سی و سه سال از آن دیدار می گذرد، هنوز به آخرین جمله ی گزنده اش که در خواب و بیداری گفت، فکر می کنم و هربار از خودم می پرسم

آیا ملت ایران احمق و ساده و دهاتی بود که فریب آخوندها را خورد؟

آیا نخبگان، گروههای سیاسی، روشنفکران و اهل قلم ایران، احمق و ساده و دهاتی بودند؟

آیا من احمق و ساده و دهاتی بودم؟


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: ۱۵:۴۱ :::

LINK  |  Comment 29
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
سروین - 1 -

پيام‌هاى زير را براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: H.sabet

سه شنبه، ۶ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۲۶

مطلب جالبي را نوشتي چت زنانه مخصوص آن آقاين است كه شما ها آنهار ميشناسيد كه فكر ذكرشان فقط سكس است نه آقايان معمولي كه شب تا صبح كار ميكنند تا اموراتشان بگذرد آنها كجا وقت دارند به اين چيزها فكركنندبنا براين ساير چيزها ئي را كه هم اشاره كرديد مال همان آقايان است نه افراد معمولي

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: زيتا

یکشنبه، ۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۴۳

سلام.آقا ما را ياد شرمندگي هاي خودمان انداختيد.ما يه 2 ماهي طول كشيد و 2 زاري مان افتاد.باز خوبه#بعضي ها 16 سال گذشته و هنوز 2 زاري شان نيفتاده.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://ertebatbamihan.persianblog.com


 نويسنده: samira

یکشنبه، ۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۴۱

سلام.... والا چه عرض كنم... دهاتي و احمق و ساده بودن هم يه مرضه ديگه.. حل بشو هم نيست گويا.. مرض ما كه حل نشده هنوز!

 E-mail:  samiralit@yahoo.com

 URL:  http://samira5.persianblog.com


 نويسنده: جواد از وبلاگ ایران طنین

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۱۴

با مطرح كردن مسائل ديني و و در قالب همين درويشان جيب ملت ساده را خال مي كنن
نمي دونم چرا امشب دلم مي خواد فقط برات نظر بنويسم . بسه ديگه وگر نه تا صبح بايد بنويسم . من كه رفتم بخوابم.به ما هم سر بزن. منتظرم.

 E-mail:  info@irantanin.tk

 URL:  http://www.irantanin.persianblog.com


 نويسنده: جواد از وبلاگ ایران طنین

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۱۲

اما اسد خان متاسفانه بعضي از اين سياست مداران در لباس بره باطن گرگ را دارند و با اين كلك از سادگي روستائيان سو استفاده مي كنن و آنان را تيكه پاره مي كنند . فقط وعده و وعيد تحويلشان مي دهند. اينان آماده اند تا اين مملكت را نابود كند.و ثروت آن را به تاراج ببرنند.

 E-mail:  info@irantanin.tk

 URL:  http://www.irantanin.persianblog.com


 نويسنده: جواد از وبلاگ ایران طنین

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۱۰

سلام به عمو اسد خودم. اين يكي خاطره خيلي با حال بود ياد دهات خودمون افتادم.اسد خان شما هم عجب رفيق رفقايي داشتيد. خلاصه اين ملت ما هميشه با چشم بسته به حقايق نگاه ميكن تا مبادا روياي شيرينشان پوچ باشه. در اين مورد با شما هم عقيده ام.در ضمن شما اشعار زيبايي هم سروديد نكنه با حافظ بچه محل بوديد!!!!!!!!!!!!! اما خوشم اومد ديگه اين مرتضوي از روي شرم نمي تونه سرش رو با لا بگيره.موفق باشي به بيلي سلام برسون و بگو سگهاي ايران به ياد ش هستند. اما كسي نيست تا از حقوق پايمال شده سگ هاي ايراني دفاع كنه . ؟؟؟؟؟؟

 E-mail:  info@irantanin.tk

 URL:  http://www.irantanin.persianblog.com


 نويسنده: سفر شب

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۱۶

در اين مملكت همه نون از حماقت ملت ميخورن!

 E-mail:  arsohrabi@gmail.com

 URL:  http://www.sefreshab.blogfa.com


 نويسنده: نی لبک

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۳۰

وبلاگ جدید هم مبارک!راستی بیلی خوبه؟

 E-mail:  neylabak2001@yahoo.com

 URL:  http://neylabak1.blogspot.com


 نويسنده: 

جمعه، ۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۳۷

سلام/چلا آپ ديت نمي توني؟

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: مسواک

جمعه، ۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۳۳

عمو جان ما مخلصيم!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://shayanamin.persianblog.com


 نويسنده: nergal

جمعه، ۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۴۰

خاطره جالبي بود .
به ياد مجموعه معصوم هاي هوشنگ گلشيري افتادم .
موفق باشيد .

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://nergal.blogfa.com/


 نويسنده: رنگین کمان عشق

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۱۹

آقا شوما چه توقعي از اين جماعت دهاتي ساده پولدار داريدااا. اما از خاطره زيبايتان جا دارد بگويم كه شانس آورديد كه اين وبلاگ در بعد از كسب اقامتتان راه افتاده وگرنه شوما هم الانه درويش مي بوديد و ...(چشمك) البته ما شنيده ايم هنرمندا اهل دود و دم هستند پس مراقب باشيد واستون حرف در نيارندشااا(حالا كه سند هم دارند) ولي اما ميان خودمان باشداا. شما از بچه گي اهل حيوان بوديد و حيوان آدم مي كرديداا.. چقدر خوبه. اما باز هم شنيديم كه اونا كه با حيوونها اينقدر خوب ارتباط برقرار مي كنند كم كمكي در ارتباط با انسانها مشكل داره. مثلا وقتي به حيوون مي گي حيوون برو. حيوون بشين ديگه برنمي گرده بگه حيوون خودتي و جدرآبادته! مگه نه!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://ranginkamaneeshgh.persianblog.com


 نويسنده: رنگین کمان عشق

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۳۴

آقا اول از آخر شروع مي كنيم. اولا ديگر نگوئيد دهاتي بفرمائيد جناب دهاتيان. دهاتي زماني بودند كه زميناشون متري 5 تومن بود حالا كه شدي متري 500 هزارتومان ويا يك ميليون تومن ديكه يك كشاورز كم درامد نيست. بعدشم آخه اسدالله خان كشاورز و دهاتي را چه به سياست و كشورداري. گفتي كرمانشاه يادش بخير. زمان دانشجويي هم اتاقي هاي كرمانشاهي داشتم كه در مورد نماينده مجلس كرمانشاه جناب آقاي مستر تتري كه 5 كلاس سوات بيشتر نداشت چطوري رفت مجلس و دو دوره هم نماينده شد. يك كاميون گاليش پلاستيكي از كفش ملي خريد برد تو همين دهاتها بين مردم پخش كرد و گفت براتون ال مي كنم بل مي كنم. خلاصه نزديك بود رئيس جمهور هم بشه.

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://ranginkamaneeshgh.persianblog.com


 نويسنده: donkishot

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۱۸

اين همه رديف كردي كه آخرش اينو بگي . مهم اين نيست كه چرا ما گذاشتيم آحوند به ما حكومت كنه من فكر مي كنم كه اصلا چرا بايد يكي حكومت كنه ؟ حالا مي خواد آحوند باشه مي خواد محمد رضا باشه مي خواد هر خر ديگه باشه !!!

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://alimaadan.blogsky.com


 نويسنده: sarvin

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۱۸

‘عمو اسد جواب چیستانها را برایت بنویسم تسبیح و نعل اسب و موزه . پونه اخری را فهمیدحالا نمیدونم چطوری بهش جایزه بدم اخه اون کانادا رفته

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: one blogger | یک بلاگر

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۴۵

سلام.
قبول دارم كه حماقت و ترس مردم باعث بسياري از سواستفاده ها ست. اما قضيه ما و آخوندها و حكومت از حد اين داستان پيچيده تره.

 E-mail:  hadi.pi@gmail.com

 URL:  http://1blogger.com


 نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۳۶

چه کومهء با حالی بود منم در خیال به آنجا رفتم
ولی در نهایت و آخرش که پرسیدی آیا مردم ایران احمق و ساده و دهاتی بودند .... باید بگم اسد جان احمق نمیتونم بگم ولی یه جورایی ساده بودند آره زیاد از حد هم بودند و دهاتی ها هم در به ثبت رسیدن جمهوری اسلامی نقش اساسی داشتند چون این جمهوری یه جورایی نام اسلام را یدک می کشید و حرف درویش یادم میوفته .......
آیا تو هم اونجوری بودی باید بگم خود دانی عزیزم ..........
ولی آقای مدیر بسیار زیبا و ساده نوشته بودی .
راستی برای آگاهی"من به روزم"

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.21mehr.com


 نويسنده: شهاب

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۰۵

براي همينه كه مي گن حقيقت تلخه !

 E-mail:  shahab_bah@yahoo.com

 URL:  http://pesaremamooli.persianblog.com


 نويسنده: لاله

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۰۰

سلام/ملسی بهم سل زدین/فکل نمی کلدم اینقدل زود بلین/هیچی فقط می خواست خیالم تخت بشه شما وبلاگ منو می خونین./لاله کوچولو

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: بارانی

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۶

واقعا زیبا بود . سلام

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: اهری

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۵

سلام . شما قبلن صادق هدایت نبودین ؟

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://1ahari.persianblog.com


 نويسنده: آرمین گیله مرد

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۲۸

سلام ... ای ای ای ... زاغ؟؟ داد بیداد ..یادم رفت ...

 E-mail:  a.gilemard@gmail.com

 URL:  http://gilehmard.blogspot.com


 نويسنده: لاله

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۲۹

حتما برين ها

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.persianblog.com


 نويسنده: لاله

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۲۹

اين هم آدرسم

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  http://www.roselaleh.persianblog.com


 نويسنده: 

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۲۸

چه عرض كنم؟/يه خواهش دارم/يه سر بزنيد به وبلاگم/توي كامنتهاي نوشته آخر يك كامنت هست با اسم اس اس اس و با عنوان براي تو بخونيدش و جوابش را هم بديد/مرسي

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: بانوی باران

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۱۹

كاملا موافقم...........ميدوني همين چند ماه ژيش امام جمعه شهر مارا با يك خانم گرفتند طرف زن داشت و 5 6 ت هم بچه حالا امروز ديدم با سلام و صلوات مسوول يك قسمت ديگه كردند صدايي هم از اين مردم در نيومد تازه خودش مرشد جوونها و استاد دانشگاه مي دونست...................

 E-mail:  ladyof_rain@yahoo.com

 URL:  http://pouyehm.parsiblog.com


 نويسنده: meisam

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۰۶

خوبيه اينترنت با سرعت پايين اينه كه ادم تمام داستان را ميتواند ان لاين بخواند....ولي خودمانيم ها همه نان ناداني ديگران را ميخورند.حتي يك پزشك اگر همه ملت از رموز سلامتي اگاه باشند كه ديگر كسي پيش انها نمي ايد.مهم اين است كه از ناداني مردم سو’ استفاده نشود كه نميشود!!

 E-mail:  khamol@yahoo.com

 URL:  http://khamol.persianblog.com/


 نويسنده: H.sabet

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۰۳

بسيار خاطره خوبي تعريف كردي

 E-mail:  وارد نشده است

 URL:  وارد نشده است


 نويسنده: man

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۰۲

ماكه با همين نان بزرگ شديم!تازه اول هم شدم

 E-mail:  yaraghany@yahoo.com

 URL:  http://yaraghan.persianblog.com/




Copyright © 2005, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.