سالهای دور بعنوان سپاه دانش در دهی بسیار زیبا در منطقه گوران و قلخانی بخش "گهواره" از توابع شهرستان کوهستانی "کرند" دوران سربازیم را می گذارندم. دبستان کاه گلی کوچکی بود با دو اتاق، یکی کلاس و دیگری محل زندگیم. سگی هم داشتم به اسم "برنو" و زاغچه ای به نام "پرویز"، هرجا که بودم این دو هم بودند. یک روز عصر در ایوان مدرسه نشسته بودم و داشتم با برنو و پرویز بازی می کردم که دیدم مردی با عمامه سبز و عبایی خاکستری و پیراهنی بلند و سفید و اسبی نحیف و استخوانی به مدرسه نزدیک می شود. درویش دوره گردی بود. بلند شدم و به استقبالش رفتم. سلامی کردم و احوالپرسی کوتاهی. پرسید: آقای مدیر می توانم اسبم را اینجا ببندم و گشتی در آبادی بزنم؟ گفتم: بله. اسب را به درختی که وسط حیات بی دیوار دبستان بود بست، خورجینش را بدوش انداخت و مولا مولا کنان در محاصره سگهای ده از آنجا دور شد. ساعتی بعد سر و کله اش پیدا شد. بی رمق و خسته. آمد کنارم نشست، سیگاری پیچید. یکی هم برای من. گفت: این زاغچه را خودتان تربیت کرده اید؟ گفتم: وقتی پیدایش کردم، آنجا! و به قلمستانی که سمت چپ مدرسه بود اشاره کردم، یک تیکه گوشت بود. با اینکه حالا می تواند پرواز کند مانده است دیگر. گفت: شما که زاغ را به این خوبی تربیت کرده ای حتم دارم معلم خوبی هم هستی. گفتم: نمیدانم. در حالیکه ته سیگارش را زیر پا له می کرد پرسید: آقای مدیر می توانم امشب را مهمان شما باشم؟ من که از تنهایی خسته شده بودم، در جوابش گفتم: چرا که نه. رفتیم تو و من مشغول تدارک شام شدم. سفره را انداختم، درویش نگاهی به اطراف انداخت و گفت: آقای مدیر عرق در بساطتان پیدا نمی شود گفتم: چرا دارم، نیاوردم چون فکر می کردم ممکن است اهل می نباشید. گفت: نه آقا هستیم. نه تنها در آن روستایی که من بودم، کلادر منطقه گوران و قلخانی اکثر مردم علی الهی هستند و رسم و رسوم ویژه خودشان را دارند، از جمله بیشترشان عرق خورند و در خانه بساط عرق کشی دارند و معمولا هر از گاهی شاگردانم برایم یکی دو بطر می آوردند و همیشه زیر تختم پر از بطریهای عرق کشمش بود. درویش هم که منطقه را مثل کف دست می شناخت. القصه عرق آمد و بسلامتی همدیگر یک شیشه خالی کردیم. بعد از صرف شام و عرق خوری درویش گفت: جناب مدیر اگر اجازه بفرمایید بنده بساط دیگری هم برقرار کنم. گفتم: خود دانی! درویش دست برد و از خورجینش یک عدد نگاری و چراغ شیره کشی بیرون آورد. اولین باری بود که در زندگیم نگاری و شیره و ابزار شیره کشی را می دیدم. درویش دست بکار شد، دراز کشید و با مهارت شگفت انگیزی شروع کرد به کشیدن و تعارفی به من که ما هم دودی گرفتیم. حالا درویش و من، نشئه و بی خیال، هر دو خوش حرف، صحبتمان گل انداخت. از او پرسیدم چطور درویش شدی؟ در حالیکه خودش را می خاراند دوتا چای ریخت و گفت داستان دراز بی اهمیتی است، گفتم: دوست دارم بشنوم. گفت: به چشم. و بعد از یک سکوت طولانی چنین گفت: در همدان بدنیا آمدم. پدرم معمم بود و اهل منبر و پیشنماز مسجد محله، مادرم هفت شکم زایید و آز آن همه بچه تنها من زنده ماندم و طبیعتأ عزیز. شش ساله بودم که مادرم را از دست دادم، بعد از آن پدرم هر کجا که می رفت مرا هم با خودش می برد، این بود که کم کم رمز وراز آخوندی و آشنایی به مسائل مذهبی را از پدر می آموختم. پدرم یکسال بعد ازدواج کرد و همسرش زن بسیار بد جنسی بود که بینهایت آزارم می داد. دودی گرفت و ادامه داد: دوازده سیزده ساله بودم که پدرم نیز به رحمت ایزدی پیوست. سال بعدش زن بابام ازدواج کرد و مرا از خانه بیرون کردند. از آن به بعد برای سیر کردن شکم دست به هر کاری زدم، شاگرد حلیم پزی، شاگرد قهوه چی، شاگر شوفری و هزار شغل دیگر، همینطوری که برای یک لقمه نام می دویدم، نفهمیدم چطور بزرگ شدم. خوابیدن در گوشه و کنار خیابان، قهوه خانه و مسافرخانه ها و... باعث شد که با همه جور آدمی آشنا شوم، یکروز که به خودم آمدم دیدم معتادم. اول تریاک و بعد شیره، دیگر خرجم از دخلم بیشتر شده بود و مستأصل و بیچاره، تا اینکه شبی در قهوه خانه ای درویشی را دیدم، مثل خودم معتاد، از او پرسیدم امورات زندگیش چگونه می گذرد، گفت اسبی دارد و دهگردی می کند و چنین و چنان یک نوع گدایی محترمانه. از آنجا بفکرم رسید چرا من درویش نشوم، آموخته های پدرم هم برای این کار کافی بود. خلاصه پول و پله ای بهم زدم و اسبی و لباسی و کشکولی خریدم و راه افتادم از همدان، به کرمانشاه که رسیدم دیگر ماندگار شدم و تقریبأ بیست سالی است که ده به ده می گردم و خدا را شکر که زندگیم می چرخد، هم شکم سیر می شود و هم پول دود و دم می رسد، زن و بچه هم که ندارم تا نگران و دلواپسشان باشم، آهی کشید و گفت: بله! اینهم سرگذشت ما. خیلی دلم برایش سوخت. انگار فهمید گفت: اقای مدیر بی خیال، فکرش را نکنید زندگی همین است و برای اینکه فضای افسرده آن شب را به شادی بدل کند تا نیمه های شب، آنقدر خاطره های بامزه و جوک تعریف کرد که از خنده روده بر شده بودم. موقع خواب شد. چراغ را خاموش کردم و خوابیدیم. در کیفیت خواب و بیداری بودم که درویش گفت: آقای مدیر خوابیده ای؟ گفتم: نه هنوز.
گفت: چیزی می گویم ولی بین خودمان بماند.
گفتم: حتمأ!
گفت:" می دانی! من نان حماقت و ساده گی این دهاتی ها را می خورم."
گفتم: چطور؟
گفت:" اینها فکر می کنند، یعنی اعتقاد دارند از هر هفت درویشی که به ده می آید یکی شان ممکن است حضرت علی باشد و از ترس اینکه مولا را نرنجانند به هر پفیوزی مثل من کمک می کنند."
فردایش از درویش خداحافظی کردم و هرگز او را ندیدم، امروز که سی و سه سال از آن دیدار می گذرد، هنوز به آخرین جمله ی گزنده اش که در خواب و بیداری گفت، فکر می کنم و هربار از خودم می پرسم
آیا ملت ایران احمق و ساده و دهاتی بود که فریب آخوندها را خورد؟
آیا نخبگان، گروههای سیاسی، روشنفکران و اهل قلم ایران، احمق و ساده و دهاتی بودند؟
آیا من احمق و ساده و دهاتی بودم؟