مدرن سنتی

چند ماه پیش دوستی یکی از متفکرین مقیم پاریس را برای سخنرانی در کپنهاگ دعوت کرده بود. ما هم رفتیم. قبل از شروع سخنرانی تعدادی از شرکت کنندگان دور سخنران را گرفته بودم و مرتب استاد، استاد، می‌گفتند و از ایشان سئوالاتی می‌پرسیدند. اتفاقا استاد خیلی شبیه من بود با این تفاوت که  موهای پرپشت من، هنوز نریخته ولی  دریغ از یک تار  مو در کله طاس استاد. باری استاد  پشت میزی که در  سالن بود بین دوست من و یکنفر که در یمین و یسار او بودند نشست. موضوع سخنرانی عصر روشنگری در اروپا بود. بعد از آنکه دوستم معرفی کوتاهی از ایشان کرد، استاد، چند ورق کاغذ را از جیب بغلش که با دقت تا شده بود درآورد و روی میز گذاشت. استاد سلامی به حضار کرد و شروع  به خواندن  متن سخنرانی کرد. انگار انشاء می‌خواند البته گاهی هم سرش را بالا می‌گرفت و برخی واژه‌های قلمبه سلمبه را توضیح می‌داد. از شما چه پنهان من گاهی چرت می‌زدم وقتی هم چند بار  به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم  که در پروسه چرت زدن تنها نیستم. سخنرانی استاد دو ساعتی طول کشید. دوستم اعلام کرد ۱۵ دقیقه استراحت می‌کنیم و بعد اگر دوستان پرسشی دارد مطرح کنند. استراحت که تمام شد تقربیا نیمی از حضار جیم شده بودند. قیافه افراد باقی مانده هم خیلی دیدنی بود، گیج و خسته!  دوستم نگاهی به حضار زوار دررفته کرد و پرسید خانم‌ها و آقایان اگر سئوالی  از استاد دارند مطرح بفرمایند که هیچکس مطرح نفرمود. دوستم  ناامید چندبار سئوال قبلی را تکرار کرد. اما انگار خاک مرده روی حضار پاشیده بودند حتی صدای نفس‌های جماعت هم شنیده نمی‌شد. دوستم ناچار ختم جلسه را اعلام نمود. قبل از آن که بروم رفتم نزدیک میز استاد تا از او و دوستم تشکر کنم. دوست گفت: فلانی کجا می‌ری، امشب استاد خانه ما تشریف دارند تو هم بیا دورهم گپی بزنیم. قبول کردم و همراه استاد و دوستم تاکسی گرفتیم و راه افتادیم. همسر دوستم شام مفصلی تهیه دیده بود. خورش قرمه سبزی با یک مرغ درسته سرخ شده، کوکوی سبزی، کباب دیگی و پیاز و ترشی و زیتون و چه  و چه!  واقعا خانم سنگ تمام گذاشته بود. شام صرف شد. بزور همگی از پشت میز غذاخوری جدا شدیم و خودمان را روی مبل انداختیم. با نوشیدن یک لیوان چای فکر کردم که سبک‌تر شدم. از استاد پرسیدم: آیا بنظر شما مردم ایران با وجود این رژیم به آزادی دست پیدا می‌کنند؟ استاد در حالیکه دندانهایش را خلال می‌کرد، روی مبل کمی جابجا شد.

 – نه، نه!

– چرا استاد؟

– دوست عزیز، آزادی و دموکراسی، فرهنگ خودشه می‌خواد، متوجه هستی جناب، فرهنگ آقا فرهنگ، مردم ایران هنوز فرهنگ دموکراسی رو ندارن.

درست استاد اما شما که در پاریس تشریف دارید مردم ایران چطوری از اندیشه و افکار شما آگاهی پیدا کنن. لابد فیسبوکی، وبلاگی ، سایتی چیزی دارید؟

نه آقا این چیزا مال آدمهای بیکاره، من وقت و حوصله این کارا رو ندارم.

– خب استاد امروز تکنولوژی به ما این امکان رو داده و  شما با  استفاده  از این تکنولوژی می‌توانید جوونهای  این مملکت آگاه کنید؟

بحث با استاد بی‌نتیجه بود. از نگاه استاد مرغ یک  تنها پا داشت. دوستم که از این گفتگوی بی حاصل خسته شده بود، گفت: استاد من جای شما در آن اتاق انداخته‌ام و با انگشت‌اش به یکی از اتاق‌ها اشاره کرد. بعد نگاهی به من کرد و گفت تو هم همینجا روی مبل خواب و بعد سری تکان داد و  با شرمندگی گفت: من خیلی خسته‌ام با اجازه! شب بخیر و رفت. استاد و من تنها ماندیم.  هر دو مدتی سکوت کرده بودیم. ناگهان استاد سرش را نزدیک  صورت من آورد و گفت: راستش من اصلا بلد نیستم فیسبوک یا سایتی درست کنم شما چیزی بلدید؟ گفتم: استاد من خوره این چیزام اگه دوست دارید همین الان دست بکارشم. گفت چرا که نه اگه لطف کنید. بلند شدم و لپ تابم را از کیفم درآوردم و شروع  کردم به ساخت پاخت، از استاد پرسیدم فیسبوک و وبلاگ  کافیه دیگه؟ گفت: آره ولی وبلاگ مال جوونای بیکاره سایت یه سایت برام درست کن. گفتم چشم. یکی دو ساعت که گذشت فیسبوک و سایت استاد کارش تمام شد. با موبایلم چندتا عکس هم از استاد گرفتم و گذاشتم در سربرگ فیسبوک و سایت ایشان. حالا می‌بایست شیوه کار  را به استاد یاد ‌می‌دادم این مهم تا صبح طول کشید. خسته و کوفته حالیکه چشمانم باز نمی‌شد گفتم: استاد من دیگه مغزم کار نمی‌کنه و مثل سنگ روی مبل ولو شدم. نمی‌دانم چند ساعت خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم استاد همچنان بیدار نشسته و مثل پسربچه‌هایی که مامان براش اسباب بازی مورد علاقه‌اش را خریده باشد غرق فیسبوک و سایت‌اش شده بود.

 

image_pdfimage_print

پاسخ دهید