سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۲)

image_pdfimage_print

وبلاگ: خوابگرد

به وبلاگ خوابگرد نگاه می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که از کجا شروع کنم. یادم می‌افتد در سال ۱۳۸۴ با رضا شکرالهی، نویسنده وبلاگ rezaخوابگرد به گفتگو نشستم. آنروز پیش‌درآمدی بر آغاز گفتگو نوشتم که حال و هوای روزی را که برای اولین بار وارد وبلاگ خوابگرد شدم  بیان می‌‌کند. نوشته بودم: «از میدان بیست و چهار اسفند راه می‌افتم، از آن پیاده‌رو که کتاب‌فروشی‌هایش به‌‌دنبال هم صف کشیده‌اند عبور می‌کنم،  بی‌شتاب! بارها و بارها از آنجا گذشته‌ام. گاه می‌ایستم و به ویترین‌های‌ پر از کتاب نگاه می‌کنم و راه می‌افتم تا به انتشاراتی محبوبم  برسم. آن‌جا چون همیشه درنگ خواهم کرد. از پشت شیشه‌ی تمیز و براق ویترین به کتاب‌ها نگاه  می‌اندازم، شاید چیز تازه‌ای منتشر شده باشد. به ‌درون سرکی می‌کشم.  شاملو نشسته است آنجا و دورش و برش را چند نفری گرفته‌اند، نام نیمایوشیج برده می‌شود، انگار دارد از نیما می‌گوید. می‌روم تو! می‌ترسم اگر سلام کنم رشته کلام را پاره کرده باشم، پس خاموش دل به گفت‌وگو می‌سپارم. زمان به تندی از برابرم می‌گذرد. آیدا، که وارد می‌شود، همه‌ی سرها به سمت او برمی‌گردد. شاملو باید برود خانه. از آن‌جا باید سری هم به «کافه فیروز» زد. وارد که می‌شوی، بوی قهوه و شیرینی و دود سیگار در فضا پیچیده است. خیلی‌ها نشسته‌اند، چندتا چندتا دور میزها، خیلی‌ها که امروز دیگر در بین ما نیستند. فرهادِ خواننده با آن پوستین معروفش وارد می‌شود. بی‌حوصله با نگاه محزونش دوری میِ‌زند و بی‌آنکه چیزی بگوید، غیب می‌شود. همین‌که وارد «خوابگرد» می‌شوم، احساس می‌کنم همان‌جا هستم،  بیست و چهار اسفند، شاهرضا، همان پیاده‌رو، کتاب‌فروشی‌ها، ویترین‌های تمیز پر کتاب، انتشاراتی محبوبم، کافه فیروز و… نوستالژی… گاهی ساعت‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های «خوابگرد» پرسه زده‌ام، انگار که دنبال چیزی می‌گردم که سال‌هاست گم کرده‌ام. همه‌چیز در خوابگرد زیباست، از نثر فاخر رضا، گرفته تا قالبش،  همه‌جا نوعی هارمونی و هماهنگی به‌چشم می‌خورد و همان لحظه در می‌یابی که وبلاگ برای نویسنده‌‌اش جدی ‌است، مثل زندگی! گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده وبلاگ خوابگرد».  

رضا شکراللهی، یکی از قدیمی‌ترین بلاگرهای ایرانی است که از سال ۱۳۸۱ تاکنون می‌نویسد. اگرچه وبلاگ او را، از جمله وبلاگهای می‌دانند که تنها در حوزه ادبیات فعال است اما به باور من، او پست‌های متنوعی از نوع دیگر هم دارد. رضا، وبلاگ دیگری در دل خوابگرد با نام پنجره‌ی پشتی دارد که محمدحسن شهسواری در آن می‌نویسد. لنیکده وبلاگ، پر از لینک‌های جالب است که کار خوانندگان خوابگرد را برای یافتن مطالب خواندنی آسان می‌کند. در این لینک‌ها، سلیقه رضا، ستودنی است. یکی از گزینه‌های خوابگرد، جایزه‌ی بهرام صادقی است که فرصت بی‌نظیری می‌دهد به نویسندگان جوان، که در حوزه داستان کوتاه قلم می‌زنند. این جایزه به هیچ نهاد دولتی و غیردولتی وابسته نیست. دبیر جایزه‌ی بهرام صادقی، رضا شکراللهی است.  رضا، به درست نویسی فارسی بسیار حساس است. و معتقد است که زبان فارسی، زبان ملی ماست و چه بلاگر باشی و چه ژورنالیست و یا نویسنده،  باید از غلط نوشتن خوداری کنی. سالها پیش هم غلط‌نامه‌ای  نوشت که موجب بحث‌های زیادی در وبلاگستان شد. عده‌ای معتقد بودند بلاگر آزاد است هر طوری که دلش می‌خواهد بنویسد و البته تعداد دیگری از جمله خودم با نظر رضا موافق بودیم. اگر بخواهم در مورد خوابگرد  بیشتر بنویسم داستان دراز دامن خواهد شد. پس قصه را کوتاه می کنم و تنها به این اشاره دارم که رضا، سنتور را در هنرستان اصفهان آموخت و مدتها نواختن سنتور را ادامه می‌دهد تا سال ۱۳۷۵ که بقول خودش: «احساسم عوض شد و سه‌تاردستم گرفتم».  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید