میهن دوم

بازروز وبلاگستان، بلاگ ما هم باز شد. اولین پست من بعد ازاین همه مدت، فصل یکم رمانی است که در حال نوشتن آن هستم. البته فصل یکم را در فیسبوک منتشرکردم. این اولین رمان پلیسی من است. از جوانی خیلی علاقه داشتم داستانهای جنایی بنویسم ولی با رفتن به دنبال سیاست، این ذوق را در خودم کشتم. نام رمان «میهن دوم» و قهرمان داستان، یک ایرانی-دانمارکی به نام «فرشاد» است. منتظر کامنتهای شما روزشماری میکنم.

فصل یکم
اولین دوشنبه آفتابی سپتامبر بود. توی دفترم نشسته بودم و داشتم پرنده قتل زن یک زن جوانی را بررسی میکردم. تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. رئیسم یان بود.
گفت: «فرشاد، وقت داری؟»
گفتم: «آره»
گفت: «همین حالا بیا تو دفترم.»
یکی دوتا پوشه را که روی میزم بود بستم و توی کشو گذاشتم. پشت در اتاق یان، لحظه‌ای مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم و چند ضربه به در زدم. وقتی وارد اتاق شدم خنده و صورت بشاش یان، خیالم راحت کرد. معلوم بود که خبر خوبی دارد.
غیر از یان، لارس، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت که به طور خلاصه به آن «پیت» می گویند هم آنجا بود. لارس را چند بار دیده بودم. بلند قد، با چشمان آبی و سری کم مو که ظاهرا هر روز با تیغ تراشیده می شد. یان، پس از خوش و بش و اینکه آخر هفته خوش گذشت گفت: «از فردا به پیت منتقل می‌شوی.» با تعجب گفتم :«چرا؟»
در حالی که نوک دماغش را می خاراند، به لارس اشاره کرد و گفت: «همه اینها را رئیس جدیدت برات توضیح می‌ده.»
گفتم: «اجازه بده چند روزی فکر کنم.»
گفت: «فکر نداره، نمی خواهی به مهین ات خدمت بکنی و بعد خنده بلندی کرد گفت البته نمی دانم دانمارک میهن اول توست یا دوم؟»
من هم با خنده گفتم: «میهن دوم.»
«چند روز می خوای فکر کنی؟»
«دو روز»
«باشه»
خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم. تمام روز سرگرم خواندن یکی دوتا پرنده شدم. ساعت چهار، اسلحه ام را تحویل داد و اداره خارج شدم. آفتاب هنوز می تابید. سوار ماشینم شدم، تصمیم گرفتم یکراست به خانه بروم. دوشی گرفتم و بعد لباس پوشیدم و به باری که نزدیک خانه‌ام بود رفتم. بار«تکیلا» پاتوقم بود و تقریبا در هفته یکی، دو روز به آنجا سر میزدم. اکثر مشتریان تکیلا در همان محله زندگی می کردند و به همین خاطر همه همدیگر را می شناختند. یک آبجو سفارش دادم و روی میز کنار پنجره نشستم.
تازه چند روزی بود که بعنوان افسر شهربانی در شیراز استخدام شدم. با شروع کار، انقلاب هم شروع شد. من به یکی از گروههای چپ پیوستم. بدون آنکه استعفاء بدهم از شیراز به تهران آمدم و تمام وقت در بخش مخفی سازمان مشغول بودم. زمانی که رژیم به سرکوب و دستگیری نیروهای چپ پرداخت، من از طریق کردستان به ترکیه آمدم و بعد از یک ماه به پیشنهاد سازمان به دانمارک آمدم. به علت انتقادی که به سیاستهای سازمان داشتم، از سازمان بیرون زدم و بعد از مدتی بطور کلی با سیاست خداحافظی کردم. اولین برنامه ام یادگیری زبان دانمارکی و پیدا کردن شغل مورد علاقه ام یعنی کار در اداره پلیس، بعد از سه سال تابعیت دانمارکی را گرفتم و چند روز بعد به اداره پلیس کپنهاگ رفتم. مسؤول استخدام، مدارکم را زیر و رو گفت: «یک هفته دیگر مراجعه کن.» بعد از یک هفته به اداره پلیس رفتم. زیاد منتظر نماندم مسئول استخدام که نامش پیتر بود صدایم کرد.
گفت: «ما مدارک تو نگاه کردیم و مانعی برای استخدامت نیست ولی با اینکه دانشکده پلیس را در ایران گذرانده ای باید یک سال به طور فشرده دوره ببینی تا با کار ما بیشتر آشنا شوی.»
خیلی خوشحال شدم. پرسیدم کی باید شروع کنم؟
گفت: «از همین فردا!»
دوره یک ساله را با موفقیت گذراندم و به کار در پلیس کپنهاگ مشغول شدم. بعلت علاقه به شغلم، خیلی زود مورد احترام همکاران و بویژه رئیس ام شدم.
در حالیکه آبجو را مزه مزه میکردم به پیشنهاد یان فکر میکردم. آبجو که تمام شد، پیاده به طرف خانه راه افتادم. در بین راه تصمیم گرفتم پشنهاد یان را قبول کنم. روز بعد همینکه به اداره رسیدم به یان زنگ زدم و پرسیدم : «چند لحظه وقت داری؟»
گفت: «البته، همین حالا بیا تو اتاقم.»
وقتی وارد اتاق یان، شدم داشت با تلفن حرف میزند با دستش اشاره کرد که بنشینم. مکالمه اش که تمام شد گفت: «خب چه خبر؟» گفتم: «پیشنهاد انتقال را قبول می‌کنم.» دستهایش را هم مالید و گفت : «عالی!» «همین الان خبر می‌دم.» خداحافظی کردم و به دفترم برگشتم. احساس می کردم، زمان به کندی میگذرد. به یان زنگ زدم و گفتم: «اگر مسئله ای نیست من می‌خوام به خونه؟» گفت: «نه اتفاقا کار خوبی میکنی اصلا احتیاج نیست دیگه بیای اینجا اونا بات تماس میگیرند.»
گفتم : «خب من میرم تا با همکارم خداحافظی کنم.»
گفت: «نه احتیاج نیست، من از طرف تو این کارو میکنم.»
دو روز بعد صندوق پست ام را طبق معمول چک کردم دو تا نامه داشتم، یکی از اداره برق بود. نامه دوم را که باز کردم، فهمیدم که باید از طرف پیت باشد.
«سلام فرشاد، شنبه ساعت هشت شب در بار روباه، خیابان وستر منتظرت هستم. به امید دیدار توماس»
تازه ساعت ده روز جمعه بود و تا شنبه خیلی وقت داشتم. هوا کمی سرد شده بود و نم نم باران می بارید. تصمیم گرفتم خانه را تمیز و مرتب کنم. هم وقت را می کشتم و هم کار مثبتی کرده بود.
ساعت یکربع به هشت در خیابان وستر بودم. خیلی زود بار روباه را پیدا کردم. به ساعتم نگاه کردم، دقیقا ساعت هشت بود. یک لحظه فکر کردم ما هیچوقت همدیگر را ندیده ایم، حدس زدم احتمالا عکسم را در اداره پلیس هست به او نشان داده امد. داخل بار شدم. دود سیگار، ابرهای پراکنده‌ای را در فضای تاریک و روشن بار تشکیل داده بود. پشت پیشخوان ال مانند بار، دو دختر زیبا با پیراهنهای سفید و پاپیون سیاه از مشتریان پذیرایی میکردند. ناگهان چشمم به مردی افتاد که در گوشه چپ بار به من دست تکان می‌داد. حدس زد باید توماس باشد. بطرفش رفتم و طور نشان دادم که دوستان قدیمی هستیم. به هم دست دادیم و نشستیم.
«توماس»
«فرشاد»
«چی میخوری؟»
«توبورگ»
توماس بلند شد و به طرف پیشخوان بار رفت. زن و مردی نیمه مست، توی سن دایره‌ای کوچکی میرقصند. صدای موزیکی که از بلندگو پخش می‌شد، گوش آزار بود. بلاخره توماس با دو آبجو و دو لیوان آمد. هر دو با هم لیوانها پر کردیم.
«سلامتی»
«سلامتی»
توماس سرش را نزدیک آورد و گفت: «من پنج سال است که در پیت کار میکنم، در بخش ضد جاسوسی و از پارسال به بخش ترور منتقل شدم.» جرعه‌ای از آبجوش را نوشید و ادامه داد: «تا جایی که من می‌دانم تو هم در بخش ترور باید کار کنی.» خنده‌ای کرد و گفت: «از امروز همکاریم.» گفتم: «اطلاعات بیشتری می خواهم. خودکارش را درآورد و روی کاغذ کوچکی آدرسی نوشت و بدستم داد. آدرس را سریع به حافظه سپرم و کاغذ را پاره کردم.
«روز دوشنبه به اون جا میری، یکی از مراکز مخفی پیته، باید یه دوره فشرده ببینی.»
«چه مدت؟»
«مدتش بستگی به هوش خودت داره، البته من میدونم تو خیلی باهوشی.»
«مرسی»
آبجوی من تمام شده بود. توماس گفت: “من میرم آبجو بگیرم.” و جایش بلند شد. قد کوتاهی داشت با بدنی ورزیده، هر دو گوشش شکسته بود. بعدها فهمیدم کشتی‌گیر بوده و مدتی هم عضو تیم ملی دانمارک! آن شب تا دیر وقت با هم بودیم و از هر دری سخن گفتیم. دانستم که ازدواج کرده و یک دختر و پسر دارد. یکبار در مسابقات جهانی کشتی شرکت کرده و در اولین شب، توسط حریف ایرانی اش ضربه فنی و از مسابقه حذف می‌شود. خاطره تلخی که هرگز فراموش نکرده با این حال معتقد بود که ایرانیان، در کشتی استاد بی نظیری هستند.َ