یکی از ویژهگیهای تعلیم و تربیت در شرق، بویژه در کشورهای مسلمان آن است که به کودکان از همان دوران نوزادی میآموزند که باید به بزرگترها احترام بگذارند. پدر و مادرها و بعدا سازمانهای آموزشی در تربیت مستقیم و غیرمستقیم کودک، از او میخواهند که به بزرگان از همسایه گرفته تا بقال محل و معلم و پاسبان و شاه و وزیر نه تنها احترام بگذارند بلکه به حرف آنها گوش کنند و اطاعت از آنها را واجب بدانند. در مقابل به کودک نمیآموزند که بزرگان هم وظیفه دارند متقابلا به او احترام بگذارند و به حرف و نظرش گوش دهند. چنین است که کودکان، بردگان صدها اتوریته میشوند و اکثریت آنها تا پیری و مرگ اسیر این تربیت تحمیلی باقی میمانند. فردی فاقد شخصیت مستقل، اعتماد بنفس و استقلال در نگاه و نظر! یکی دیگر از آسیبهای اجتماعی وحشتناک چنین شیوه تربیتی فراهم کردن بستر مناسب برای رشد دیکتاتورهاست. نگاهی به حکومتهای استبدادی کشورهای مسلمان این حقیقت تلخ را به ما نشان میدهد. بکار بردن صفتهای غلوآمیز در پس و پیش نام رهبران این کشورها از قبیل رهبر معظم، نماینده خداوند، نور الهی، سایه خدا، پیشوا و... امری عادی و در چنین جوامعی سنت شده است. جالب است که این صفتها علاوه بر رهبران، حتا در مورد اهل فرهنگ و اندیشه هم توسط علاقهمندان این شخصیتها بکار برده میشود.
این مقدمه را چیدم تا به موضوعی اشاره کنم که اینروزها ورد زبان شده و آنهم پاسخ عبدالکریم سروش به محمود دولتآبادی است.
من در نقد زبانی که سروش در کوبیدن محمود دولتآبادی بکار برده بود مطلب کوتاهی نوشتم، البته نه من که خیلیها واکنش نشان دادند. در این راستا فردی در ایمیلی که برایم فرستاده بود نوشته است که تو در قد و قواره سروش نیستی و اجازه نداری در باره این اندیشمند فیلسوف چرت و پرت بنویسی و خب کلی توهین که چندان برایم اهمیت ندارد.
در پاسخ او نوشتم: «من سالهاست از بند اتوریتهها از هر نوعش خود را رهانیدهام. من اتوریته خدا را هم به رسمیت نمیشناسم چه رسد به سروش که آدمیزادهای است. در عینحال قرار نیست هر که خواست در مورد سروش بنویسد و یا بگوید حتما باید مثنوی معنوی را از حفظ بخواند. من بعنوان یک شهروند معمولی و یک بلاگر از زبان توهینآمیز و پرمدعای او انتقاد کردهام و این را برای خودم یک حق بی چون و چرا میدانم. من که در مورد «بحر سریع مُسَدَس اَخرَبِ مقبوض مخذوف» در شعر مولانا با او سخن نگفتهام».
باری اتوریتهها کاری کردهاند که اکثریت عظیمی از مردم ما بویژه جوانان از ترس آنها و دیگران نه بگویند و نه بنویسند و گاه اگر هم میخواهند بحث و نقدی کنند آنقدر دچار تعارف و فروتنی میشوند که حقیقت در سایه قرار میگیرد. مثلا فرهاد حیرانی نویسنده وبلاگ تقویم تبعید در نقد پاسخ سروش، که اتفاقا مطلب بسیار متین و درستی است دچار همان فروتنی و تعارف میشود که شهد نقداش را زهر میکند. او بعد از آنهمه اشاره درست به موضوع یکباره میگوید: « ... نمیخواهم وارد بحث این دو عزیز شوم، که هر دو از جایگاهی بس بلند برخوردارند و پرنده نحیفی چون من، یارای همنوازی با سیمرغ و عقاب ندارد.»
فرهاد عزیز نه تو «پرنده نحیف» هستی و نه سروش و دولتآبادی «سیمرغ و عقاب» بلکه محمود دولتآبادی نویسندهی صاحب سبکی است مثل صدها نویسنده دیگر که خوانندگان بسیاری دارد و عبدالکریم سروش استاد دانشگاه است و اوایل حکومت جمهوری اسلامی بعنوان یکی از اعضای شورای انقلاب فرهنگی تلاش در اسلامی کردن دانشگاههای ایران را داشت و تو هم فرهاد حیرانی، نویسنده وبلاگ تقویم تبعید هستی به همین سادگی!