از دیروز تا حالا بیلی، پایش را توی یک کفش کرده که باید «دکتر» صدایش بزنیم. همینکه میگویم بیلی، ادای صمد را در میآورد و میگوید: «دکتر بیلی»! بحث کردن و کلنجار با او هم هیچ فایدهای ندارد نه زیر بار میرود و نه از خر شیطان پیاده میشود. من مشکلی ندارم توی خانه به او دکتر بیلی بگویم اما بیرون توی کوچه و خیابان که نمیتوانم هی داد بزنم دکتر بیلی از اینطرف، دکتر بیلی مواظب آن سگه باش گاز میگیره و... باری دیشب حسابی دعوایمان شد. وقت شام، یک بشقاب چلو مرغ (خوراک مورد علاقهاش) برای خودم کشیدم یک ترانه با حال هم گذاشتم و مشغول خوردن شدم. هر چه نگاه کرد، دم تکان داد محل نگذاشتم. گفتم: «دکتر بیلی برو واسهی خودت شام درست کن»! آخر شب که داشت از گرسنگی هلاک میشد پرید روی زانوم و گفت: «باشه، قبول! تو خونه دکتر صدام بزن، بیرون که میریم بیلی! قبوله؟»
با شناختی که از خلق و خویاش دارم ناچارا قبول کردم. در حالیکه از ته دل از این پیروزی خوشحال شده بودم، شامش را کشیدم و گفتم: «دکتر بیلی بفرما شام».