این پستم را به «ت.گ» بخاطر مهربانیهای بیدریغش تقدیم میکنم.
میدانم و میدانی که مدتهاست «بیلی و من» خاک میخورد و اخلاقا به خوانندگان این وبلاگ یک توضیح بدهکاریم. علت کمکاری ما چند دلیل دارد که شرح خواهم داد. قضاوت و بخشش و دیگر داستانها را به شما وامیگزارم.
۱) نخستین و عمدهترین این بیخیالی و کمکاری برمیگردد به شرایط و موقعیت شغلیام که امانم را بریده است. هر روز پنج صبح بیدار میشوم. دوش و صبحانهام نیمساعتی است و بعد با بیلی میزنم بیرون تا ساعت شش. همینکه برمیگردیم خانه من راه میافتم. ساعت هفت سرکارم و توی دفترم پشت مانیتور لعنتی نشستهام تا سه بعدازظهر و بقول دوست شاعرم «غلامحسین نصیریپور» که سی سال است از او بیخبرم: «به دخمه اعداد میروم». کار که تمام میشود و تا میرسم بهخانه باید بیلی را که نُه ساعت تنها بوده است به گردش دلخواهش ببرم. بعد... خرید و نظافت و تدارک شام و خانهداری که خودت بهتر میدانی. ساعت هفت شب، شام را خوردهایم. هشت شب آخرین قدم زدنم با بیلی است که تا نُه شب طول میکشد. ساعت ده میخوابیم و باز روز از نو و تکرار...
۲) حتما تو هم در زندگی به چیزهایی علاقهمندی. منهم. بهرحال روزی میرسد که باید از بین معبودها یکی را انتخاب کنی یا دستکم برای یکیشان وقت بیشتری بگذاری آنهم با این همه بیوقتی... من «سهتار» را انتخاب کردم اگرچه «بیلی و من» را به همان اندازه دوست دارم. مجبور به انتخاب بودم. انتخاب دشواری بود. چیزی شبیه زایمان...
۳) وبلاگستان دیگر برایم جذاب نیست. نمیدانم چرا؟ دنبال بهانه هم نمیگردم. نمیخواهم گناه کمکاریام را بهگردن همسایه بیاندارم... نه... یک بلاگر جدی که وبلاگ و کارش را دوست دارد دستکم باید روزانه چند ساعتی وقت بگذارد... برای وبگردی، خواندن کامنتها، نوشتن کامنت و کلی کار وبلاگی که تو بهتر میدانی. آنچه گفتم نه خداحافظی است و نه پایین کشیدن کرهکره این وبلاگ، پوزشیاست از تو، خوانندهی بیلی و من و اجازتی که هرازگاه اگر حوصله و دماغ و وقتش بود اینجا بنویسم اگر چیزکی به ذهنم تلنگر زد. دنیا را چه دیدهای...