راستش نمیدانم در ایران بزرگ و شهرهای مختلف، یلدا را چگونه برگزار میکنند. البته میدانم در این شب دراز دامن، همه، خوردنیهای مشترک داریم از آجیل گرفته تا میوههای تابستانی که برای این شب نگهداری میشوند و خانوادهها، غرق در نوستالژی تابستان به جان میوهها میافتند. در خرمآباد لرستان، شهر من، این سنت آجیل و میوهخوری شب یلدا نیز بخشی از فرهنگ مشترک است اما کودکان لر در این شب سنتی را داشتند که در جایی از ایران ندیدهام یا اگر هست من نمیدانم.
شب یلدا که میشد بچههای هر محل در گروههای سه یا چهار نفره یا بیشتریک قوطی حلبی روغن نباتی گیر میآوردند و آن را سوراخ کرده، نخ محکم یا طناب چند متری به آن میبستند و میرفتند روی پشتبام، معماری خرمآباد دستکم در محلههای قدیمی طوری است که اکثر بامها به هم وصلاند و بعد به اولین خانه که میرسیدند از آن بالا قوطی حلبی را به داخل حیاط نزدیک در، یا پنجره آویزان میکردند و شعری بدین مضمون میخواندند: « امشو اول قهاره / خیر د حونهت بواره / نون و پنیر و شیره / کیخا حونه نمیره» که معنی آن این است: « امشب شب یلداه / خیر در خانهات بباره / نان و پنیر و شیره / بزرگ خانه نمیره». معمولا کسی وارد حیاط میشد و آجیل و میوه در قوطی کذایی میریخت. گاهی هم علاوه بر تنقلات پول هم به این گنج باد آورده اضافه میشد و شادی ما کودکان را دو چندان میکرد. و اما اگر قوطی در حیاطی سرازیر میشد و بعد از شعر خوانیهای مکرر خالی برمیگشت یا بچهی شیطانی توی آن میشاشید یا تف میکرد، هزلهگویی آغاز میشد و معمولا بچهها شعری را با چنین مضمونی میخواندند که از ترجمهاش معذورم: « امشو اول قهاره / خیر د خونهت نواره / نون و پنیر و کشمش / کیخا وری بنی دش» که باعث میشد برزگان خانه با پیژامه در حالیکه خشم و غضب چهره مهربانشان را زشت کرده بود با تهدید و فحاشی تا چندین بام برای دستگیری این کودکان با ذوق میدویدند. من تا یازدهسالگی هیچ شب یلدایی را از دست ندادم و کلی کاسبی کردم و بغلها شادی و خاطره با خودم به خانه بردم. امروز نمیدانم بچههای لر، این سنت بسیار زیبا و یگانه را دارند یا پشت گوش انداختهاند.
شبیلدایتان خوش باد!