غرق خواندن کتاب تازهای بودم که دیروز از کتابخانه محل امانت گرفته بودم که بیلی با قیافهای شبیه کاشفها وارد اتاق شد.
گفتم: ها! چیه بیلی؟
در حالیکه دمش را عین بادبزن تکان میداد گفت: هیچی! میخواسم بگم این رییس جمهور شما انگار یه چیزایش میشه.
بیحوصله نگاهش کردم و گفتم: خب چکار کنم!
گفت: راستش انگار یه آدم دلسوز دوروبرش نیست که دستش رو بگیره ببره پیش یه روانپزشکی، روانشناسی چیزی...
پریدم وسط حرفش و گفتم: زودباش بزن بهچاک حوصله بحث سیاسی اونم با تو رو ندارم. چشمانش را به اندازه یک عدس گرد و کوچک کرد و آهسته راه افتاد. از اتاق که بیرون میرفت طوری که منهم بشنوم گفت: با اینکه چشم دیدن گربهها رو ندارم ولی خدائیش اگه یه گربه میشد رییس جمهور ایران بهتر از این باباهه بود، دستکم فقط «میو میو» میکرد همین!