آقا این چندروز چنان جریان پاپ مشغولم کرده بود که در خواب هم دست از سرم برنمیدارد. دیشب خوابی دیدم که تا صبح توی رختخواب میلرزیدم و باورکنید تمام موهای بدنم سیخ شده بود و شُرشُر، عرق میریختم با اینکه بیاد آوردنش عذاب آور است، تصمیم گرفتم برایتان تعریفش کنم. از الان هم بگویم که نخیر شام سنگین نخورده بودم. بله... خواب دیدم نشسته بودم توی اتاقم، پشت این مانیتور لعنتی! اندکی از ساعت دوازده شب گذشته بود که متوجه شدم پنجره اتاق بشدت میلرزد. چیزی شبیه زلزله... ناگهان در با صدای مهیبی باز شد، چنانکه بند دلم را پاره کرد. چشمتان روز بد نبیند دیدم موجودی مثل سوپرمن پرید وسط اتاق. نفسم بند آمد. نگاهش کردم. مردی بود بلند قامت با بینی عقابی و صورتی پر پشم و ریش با عبا و عمامهای سیاه، در دست راستش شمشیر عربی و در دست چپش کتابی، که چون موقع خوابیدن عینک نمیزنم نتوانستم عنوان کتاب را بخوانم. کمی که دقیق شدم دیدم شبیه سیدهای لُر خودمان است که اتفاقا مادرم هم از همان طایفه و تبار است و دیالکت با مزهای دارند که بچهها لر میدانند من چه میگویم.
خلاصه همانطور که از ترس میلرزیدم فریاد کشید: «ملعون حالا از پاپی حمایت میکنی؟»
با من و من و لکنت زبان گفتم:« به قربان جدت کدام پاپی؟»
شمشیر را دور سرش چرخاند و گفت: « ملعون کافر پاپیهای «بالاگریوه» را میگویم. خودت را حالا به خریت میزنی!»
تازه دوزاریم افتاد که منظورش طایفه پاپی است که بخشی از آنها در منطقهای بنام «بالاگریوه» Bala gerivah لرستان زندگی میکنند و این سیدها زیاد دلخوشی از آنها ندارند.کمی خیالم راحت شد و گفتم: « حاجآقا این حرفها چیه میزنی ما مادر خودمان از سادات است و از قوم و خویشهای شما!»
گفت: « خب، پس بگو مرگ بر پاپی»
گفتم: «مرگ بر پاپی!»
گفت: «حالا بگو مرگ بر پاپ!»
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: « حاج آقا، پاپ چه ربطی به پاپی دارد؟»
گفت: « آن ملعون هم از طایفه پاپی است رفته پادشاه واتیکون شده! پاپ که پاپ است، «ی» را برداشته است، خر بیشعور!» و بعد با یکدست گردنم را گرفت و شمشیرش را زیر گلویم گذاشت و گفت صدبار میگویی مرگ بر پاپ، صدبار هم میگویی مرگ بر پاپی، اگر هم تقلب بکنی به ولای علی با این شمشیر دو شقات میکنم.
مثل جوجهای در چنگ عقاب بودم و از ترس جان فریاد زدم: «مرگ بر پاپ... مرگ بر پاپ... مرگ برپاپ... مرگ بر.................»