دوستی که در یکی از ولایت اسکاندیناوی زندگی میکند، بعد از مدتها به زیارت میهن رفته بود. چند روزی است که بازگشته است. برایش نوشتم: « خوش گذشت» در پاسخم ایمیلی کوتاه فرستاده است که تکانم داد و بهفکر فرو بردم. با اجازهاش آن را اینجا منتشر میکنم تا شما هم بخوانید.
... ممنون از توجه شما. سفر همیشه غنا بخشنده است. از یک سو غنای عاطفی و از سوی دیگر اندیشههای گوناگون برآمده از سطح جامعه و لایه های زیرین آن. باید امیدوار بود. صد البته من هستم. بیشتر مردم گذشته از آن چه در بالاها میگذرد، به کار خویش مشغولند. جامعهی ایران جامعهی تضادهای عمیق بوده است و هست. فقر و ثروت یکی از پرجلوهترین عنصرهای این تضاد است. اما با وجود این، هرکس به فراخور توانایی ذهنی و راهجوییهای فردی خویش، برای گذران زندگی به هرشیوهای میاندیشد اگرچه با عمق باورهایش در تضاد قرار گیرد.
عقب ماندگی ما تنها در زمینهی سیاسی و یا فرهنگی نیست. منظورم از سیاسی در مفهوم زنده باد و مرده باد تعبیر نشود بلکه آن شعوری که باز عمدتا گره به همان زمینههای فرهنگی میخورد. این عقب ماندگی را در زمینههای کار، انضباط، باور، اعتماد، شاید بتوان در یک چیز خلاصه کرد: «بزن و در رو». برای دگرگونی در این زمینهها نمیدانم که عمر نوح لازم باشد اما بسیار عُمر و جان و جوانی، بسیار آرزو و زندگی باید به پایان آید تا روزی آرام آرام ما نیز جامعهای داشته باشیم مانند دانمارک، مانند سوئد و مانند بسیاری از کشورهایی که ارزش یک انسان نه در گرو باورهای سیاسی و مذهبی او بلکه در گرو انسان بودن اوست به عنوان یک شهروند برابر حقوق با هر مقام و شخصیتی که دارد یا ندارد.
...