دوستی گفت: «میدانی رمز و راز ماندن جمهوری اسلامی در چیست؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «هیچ فکر کردهای که این رژیم با این همه بحران اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... با این همه مخالف و با اینکه در سطح جهانی حتا یک دوست ندارد و با اینکه بطور مستمر و سیستماتیک به سرکوب ملت به ویژه زنان، دگراندیشان، عیرخودیها و غیرمسلمانان میپردازد... هنوز بعد از سیسال میماند و شاهی که یکدهم اینها نه بحران داشت و نه دشمنی در سطح جهان سرنگون میشود؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «شگفتانگیز نیست؟»
گفتم: «چرا!»
گفت: «شاه اگر نیممثقال زرنگی آخوندها را داشت حالا حالا مانده بود.»
گفتم: «نمیدانم!»
گفت: «برای اینکه خنگ هستی!»
گفتم: «شاید! ولی آیا خودت میتوانی علتش را بگویی؟»
گفت: «عرض کنم، رمز وراز ماندن این حکومت ایدیولوژیک و استالینیستی در ایجاد تفرقه است بین مردم ایران، ملت آن زمان، به درست و یا غلطش کار نداریم متحد شده بود که شاه باید برود و رفت. خب آخوندها هم این را میدانند و با ایجاد تفرقه مانع اتحاد ملت شدهاند و میشوند. این رژیم با ایجاد اختلاف بین اصلاحطلبان، اپوزیسیون خارج و داخل، روشنفکران، اهل اندیشه، اهل قلم، حتا بین آخوندها و خانوادهها توانسته است تا امروز بماند و میماند چون این را در مکتبی آموخته است.»
گفتم: «یعنی ما ملت این موضوع را تاکنون نفهمیدهایم؟»
گفت: «نه! اگر فهمیده بودید که حال و روزتان این نبود که هست!»
گفتم: «مگر میشود؟»
گفت: «بله! یک نمونه میدهم و بعد برو بهحال خنگیات گریه کن!»
گفتم: «بگو!»
گفت: همین وبلاگستان را در نظر بگیر، آن اوایل یک اتحاد ناننوشته در دفاع از زندانیان سیاسی، دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زنان و... وجود داشت اما امروز اینطور نیست و رژیم این سنگر را هم با همان سلاح تفرقه فتح کرد. چرا عباس معروفی که با آن همه شور از آزادی دفاع میکرد یکسالی است تنها شعر میگوید؟ چرا تاکنون حتا بعنوان یک صنف نتوانستهاید یک بیانیه مشترک در مورد همین بحران هستهای منتشر کنید؟ و خیلی مسایل دیگر که خودت بهتر میدانی! این نمونه را بگیر و برو تا آخر خط...»
لحظهای به فکر فرورفتم و گفتم: «رژیم چگونه این کار را میکند؟»
گفت: با ظرافت و زرنگی آخوندی! هرجا که دید عدهای به همدلی، همبستگی و توافقی نزدیک میشوند، عوامل و انصارشان را که انواع و اقسام آنها را در هر لباسی دارد به کار میاندازد و آنها هم چاه تفرقه را میکَننَد و خیلیها هم بدون اینکه سوءنیتی داشته باشند، ناخودآگاه در چاه میافتند و این حکایتی است که سیسال است تکرار میشود.
چند روزاست به حرفهای این دوستم فکر میکنم.