امروز در دانمارک روز مادر است و ما هم بر اساس روز مادر اینجا به دالکهی عزیزم تبریک میگویم و برایش تندرستی آرزو دارم. میدانم که بشدت بیمار است. سالمندی و بیماری مچالهاش کرده است. چندی پیش تلفنی با هم گپی زدیم، حرفهایم را خوب نمیشنید. میگفت قبل از مرگش بدیدنش بروم و طبق معمول قربان صدقههای مادرانه را مرتب نثارم میکرد.
سال ۱۹۹۰ به دیدنم آمد. آنروزها سالم و قبراق بود. سه ماهی با هم بودیم. همان روز اول چمدانش را در فرودگاه گم کرد یا دزیدند بههرحال سوغاتیها دود شدند. تابستان بود. بیشتر وقتها توی تراس مینشست و همسایهها و بیرون را دید میزد. همسایه پایینی ما «سونیا» یک زن خوشگل و خوشاندام دانمارکی بود و روزهای آفتابی لختومادزاد زیر نگاه کنجکاو و شگفتزده دالکه حمام آفتاب میگرفت.
یکروز که هردو توی تراس نشسته بودیم و داشتیم اوضاع جهان را بررسی میکردیم، «سونیا» خانم هم سروکلهاش پیدا شد و اندام زیبا را به آفتاب سپرد. مادر نگاهی به او کرد و بعد به من گفت: « رولَه، میدونی چرا در ایران این همه کم بارون میباره؟»
گقتم: « نه! چرا؟»
گفت: « چون این دانمارکیهای بیحیا لخت میشند و خدا هم غضب میکنه و خب توی ایران نمیذاره بارون بیاد.»
گفتم: « آخه دالکه، لخت شدن اینها چه ربطی به خشکسالی در ایران داره؟»
گفت: «فرمایش میکنی، خیلی هم ربط داره!»
در حالیکه میخندیدم، سونیا را صدا زدم و گفتم: «سونیا دوستداری نظر مادر را در مورد لخت شدنت بدونی؟»
نگاهی از آن پایین به ما کرد و گفت: « البته که دوست دارم.»
گفتم: « مادر معتقده چون تو لخت میشی تو ایران بارون کم میباره!»
در حالیکه بلند بلند میخندید گفت به مادرت بگو برای ایران ممکنه خوب نباشه ولی واسه خودمون که خیلی خوبه تازه از این همه بارندگی خسته شدیم و بعد قیافه جدی بخودش گرفت و گفت: « طبق استدلال مادرت از او بخواه وقتی رفت ایران مثل من لخت بشه و حمام آفتاب بگیره تا شاید بارون دانمارک کمتر بشه و آفتابش بیشتر و در عوض در ایران بیشتر بارون بیاد.»
برای مادر این گفتگو را ترجمه کردم.
خندید و گفت: « ممکنه اینطور بشه ولی اونوقت من جهنم رو خریدهام! نه رولَه، نه بارون میخوام نه لخت میشم.»