یادداشت‌های اسد علیمحمدی                                   My Danish Blog 

گفتگو با پارسا صائبى نویسنده‌ی وبلاگ پارسانوشت (۲)

Monday, May 1, 2006

 

ما وبلاگ‌نويسان براى کل کائنات تعيين تکليف مى‌کنيم اما متاسفانه در کارهاى صنفى خودمان مانده‌ايم.


این هم پارسا صائبى در کنار وبلاگش


بحش پایانی گفتگویم با پارسا امروز آماده شد. بعد از این گفتگو، زنگ تفریح خواهم داشت تا در فرصتی دیگر پای صحبت عزیزی بنشینم. برای خواندن بخش نخست این گفتگو اینجا را کلیک کنید.


می‌بینم گاهی پیشنهادات جالبی می‌دهی اگرچه پی‌گیری نمی‌کنی که لازمه هر ایده خوبی است، مثل جشن تولد وبلاگ ها! راستی سرنوشتش به کجا کشید؟ حالا که این را گفتم دلم می‌خواهد نطرت را هم بطورکلی در مورد جشنواره‌های وبلاگی، مسابقات و انتخاب وبلاگ‌ها بدانم؟ بخاطر دارم تو به مسابقات وبلاگ برگزیده دویچه‌وله هم انتقاداتی داشتی؟

از بعضى از پيشنهادها مانند جشن تولد وبلاگ‌هاى فارسى، تعدادى از دوستان استقبال کردند. اين فقط يک نظر بود. به طور کلى معتقد هستم که صاحبان ايده‌ها اجازه بدهند که ايده‌هايشان توسط ديگران پخته‌تر و کارآمدتر شود تا هم مشارکت بالاتر باشد و هم سوظن‌ها کمتر. پارسال در مورد جشن تولد وبلاگ‌هاى فارسى پيگيرى‌هاى جسته و گريخته‌اى هم کردم اما فرصتى براى سازماندهى نبود و سوتفاهمات و درگيرى‌هاى حاشيه‌اى زياد هم پيش آمد که به کل موضوع لوث شد. اصل حرف ما اين بود که روز تولد اولين نوشته وبلاگى فارسى در وبلاگ سلمان عزيز به عنوان روزى سمبوليک براى همه ما وبلاگ‌نويسان گرامى داشته شود. همين! دوستانى درآمدند که نه شماها مى‌خواهيد زيرآب حسين درخشان را بزنيد و او را تضعيف کنيد. گفتيم خيلى خوب بفرماييد اين شما اين هم حسين‌درخشان عزيز و اين هم روزى که ايشان دفترچه راهنماى معروف خود را منتشر کرد و باعث گسترش وبلاگهاى فارسى شد. من پيشنهادى مطرح کرده بودم و حتى روز انتشار آن دفترچه راهنما را هم به حسين تبريک گفتم. کارى که تقريباً هيچ کس در وبلاگستان غير از ف.م.سخن عزيز نکرد. تا آنجا که لازم بود پيگيرى هم کردم اما دوستان با اين موضع نفى هرچيز ممکن معلوم نيست که بالاخره آيا مى‌خواهند يک جشن صنفى بين خود و با مديريت خودشان برگزار کنند يا نه قرار است روز جشنى اصلاً در کار نباشد يا اگر هم باشد دستورى و از طرف مراکز قدرت بيرون وبلاگستان باشد. ديگر خود وبلاگ‌نويسان عزيز مى‌دانند. اما در مورد دويچه‌وله که ديگر قضيه خيلى رسوايى بود به طوريکه چند روز بعد صداى خود حسين درخشان هم درآمد و از اين بابت بايد ازش ممنون بود. ماجرا اين بود که دوستان دويچه‌وله‌اى که ظاهراً خيلى خطى و سياسى به وبلاگ‌ها نگاه مى‌کنند از حسين درخشان نام تعدادى وبلاگ برگزيده را خواسته بودند، او چند نام را آورده بود و اصولاً ايشان از وبلاگ‌هاى دوستان اصلاح‌طلب روزنامه‌نگار يا بروبچه‌هاى سمپات با آنها خوشش مى‌آيد البته اسامى ديگرى مانند خُسن‌آقا هم در ميان آنها بود. دويچه‌وله‌اى ها هم نامردى نکرده بودند و دقيقاً‌ هشت نفر اول ليست حسين درخشان را به عنوان کانديدا اعلام کرده بودند! من حرفم از اول اين بود که اين هشت وبلاگ، وبلاگ‌هاى خوبى هستند اما وبلاگ‌هاى خوبترى هم هستند که بيرون ليست کانديداها هستند، چرا وبلاگى مانند نقطه‌ته‌خط ناصر خالديان ديده نشد، چرا سيبستان جامى ديده نشد؟ مثالهاى خيلى زيادى در نوشته خود آوردم به طوريکه بعضى از دوستان کانديدا هم خودشان منصف بودند و قبول کردند اين انتخاب ناعادلانه بوده است. بحث ما حقيقت‌‌جويى بود اما دوباره بعضى از دوستان گمان کردند که ما براى خودمان داريم بازارگرمى مى‌کنيم يا شده ايم آلت‌دست اين و آن يا حرف‌هاى نامربوطى که اخيراً در لفافه به خودم هم ايميل مى‌زنند که بيا در اردوى ما. نه قربان من در اردوى کسى نيستم که حالا بخواهم بيايم در اردوى شما. من از وبلاگستان گله‌مند هستم که وقتى معلوم شد که چه حرکت زشتى اتفاق افتاده، به روى خود نياوردند و اين حرکت را تقبيح نکردند. اينکارها نشان از رودربايستى و مصلحت‌انديشى مى‌دهد. من در همه حال به اندازه کوپن خودم حرف خودم را مى‌زنم حال مى‌خواهد به اصلاح‌طلب بربخورد يا توده‌اى‌ يا سلطنت‌طلب به حال من فرقى نمى‌کند. راستى پاسخ يکى از سوالات را ندادم. در مورد جشنواره‌هاى وبلاگى اين تکثر جشنواره‌ها خوب است به شرط اينکه از بيرون براى وبلاگستان تعيين تکليف نکنند و کسانى در پى ماهيگيرى حزبى و سياسى نباشند. پيشنهاد من که هر کس ده وبلاگ برتر را خودش انتخاب کند اين پيشنهادى است که هميشه شدنى است و مزايا و معايب خودش را هم دارد اما خيلى کارهاى ديگر مى‌شود کرد به شرط اينکه اراده همکارى باشد. مهدى جامى نظرات خوبى در اين مورد داشت. چون واقعاً وبلاگستان بى‌مرکز است و بايد هم باشد. تکثر و تعدد جشنواره‌ها مشکل را حل مى‌کند. حالا سخت هم نبايد گرفت که چرا اين مجله اينترنتى انتخاب کند و آن يکى انتخاب نکند. اما واقعاً جاى خالى جمع‌هايى در داخل خود وبلاگستان که متولى برگزارى جشنواره‌هايى براى انتخاب وبلاگ هاى خوب و برتر در حوزه هاى مختلف باشد، هست. ما وبلاگ‌نويسان براى کل کائنات تعيين تکليف مى‌کنيم اما متاسفانه در کارهاى صنفى خودمان مانده‌ايم و دو وبلاگ از جمع خودمان نمى‌توانيم انتخاب کنيم و بايد از بيرون سازماندهى بشود و برايمان انتخاب کنند. مى‌شود به ايده‌اى شبيه به راى‌گيرى براى انتخاب برترين‌ها بين خود وبلاگ‌نويسان فکر کرد. پيشنهاد مشخص من اين است که شورايى پنج نفره يا بيشتر از وبلاگ‌نويسان خوشنام مانند خود مهدى جامى يا شما متولى اينکار بشوند و نامى مشخص هم براى جشنواره خود انتخاب کنند که به معنى اين نباشد که قرار است بهترين وبلاگهاى سال به طور عام انتخاب شوند. بعد آرا را در هر حوزه جمع کنند، يعنى هر وبلاگ‌نويسى که وبلاگش فعال است مى‌تواند در اين راى‌گيرى شرکت کرده و مثلاً بهترين وبلاگ سياسى-اجتماعى يا بهترين وبلاگ ادبى و غيره را به اين شورا ايميل بزنند. اين شورا هم در نهايت کانديداهاى هر حوزه (مثلاً ده وبلاگ را) انتخاب و به معرض راى گيرى عمومى در سراسر وبلاگستان بگذارد و همه بيايند و وبلاگ‌هاى برتر هر حوزه را مشخص کنند. چيز عجيب و غريبى نيست. به شرط اينکه اعضاى شورا با هم همکارى خوبى داشته باشند. جمع ديگرى احساس کرد بهتر مى‌تواند عمل کند آنها هم جشنواره ديگرى براى خودشان بزنند. چه اشکالى دارد؟



در برخی از یادداشت‌هایت از تخصص‌گرایی وبلاگ‌ها حرف زده‌ای منظورت از تخصص گرایی چیست؟

تخصصى شدن وبلاگ‌ها به اين معنى است که وبلاگ‌هايى که در مورد موضوعات خاصى بيشتر مى‌نويسند و در آن زمينه‌ها تخصصى هم دارند همفکران و همکاران خود را پيدا کنند و بين خود بحث‌هايى راه بيندازند و به تبادل نظر بپردازند. اما طبيعتاً تخصصى شدن را بايد در چارچوب محدوديت هاى خود وبلاگ و زبان وبلاگى ديد. از تخصصى شدن وبلاگ‌ها، مجله‌اى تخصصى در آن موضوع علمى مورد توافق بيرون نمى‌آيد. تنها محفلى است براى تبادل‌نظر و بحث‌هاى وبلاگى و نه بحث‌هاى صددرصد آکادميک. البته اين بحث‌ها مى‌تواند خيلى جدى و علمى هم باشند اما اينکه از دل آن يک مقاله علمى در بيايد من شک دارم. اصولاً بعضى از ما گمان داريم که بحث بايد يک نتيجه مشخصى داشته باشد. در صورتى که بحث براى آگاهى از نظرات ديگران صورت مى‌گيرد و خيلى وقت‌ها به نتيجه‌اى هم نمى‌رسد. ديگر اينکه ديگران هم از اين بحث استفاده مى‌کنند و اگر کسى وارد شد و سوالى پرسيد، قاعدتاً جوابى هم به او مى‌دهند. اما در عين حال ماهيت کار وبلاگ طورى است که وبلاگ‌نويس بايد در مورد چيز‌هاى ديگر هم بنويسد و اظهارنظر کند. به همين جهت به نظر مى رسد که وبلاگ تخصصى صددرصد هم نمى‌تواند تخصصى باشد چون در عمل صاحب آن دچار فقر انگيزه و درگيرى‌هاى مختلف براى پاسخ دادن به سوالات تخصصى و لذت نبردن از کار وبلاگ‌نويسى مى‌شود.


به عنوان خواننده وبلاگت دریافته‌ام که آدم بسیار حساسی هستی و در عین حال بدون ملاحطه کاری و شجاعانه اگر به نوشته ناعادلانه‌ای برخورده‌ای انتقادت را مطرح کرده‌ای و می‌دانم از برخی شیوه هایی که بلاگرها در کوبیدن یکدیگر بکار می‌برند ناراضی هستی! راستی چرا برخی بلاگرها با افشارگری‌ها، توهین به افراد و دخالت در زندگی خصوصی افراد فضای وبلاگستان را آلوده کرده اند، فکر می‌کنی باید چکار کرد؟ دلم می‌خواهد در این مورد نطرت را بدون سانسور بگویی؟

اسد جان ممنون هستم. کاش اينطور که تو مى‌گويى باشد و تنها حقيقت‌جويى و حق‌گويى انگيزه اين کارهاى من باشد. آدم حساس سوژه هم برايش هى برسد. آنوقت است که خودش دردسرساز مى‌شود! مى‌گويى بدون سانسور بگو چه کار کنيم. من خيلى صريح مى‌گويم حوزه خصوصى هر کس مال خود اوست. حتى اگر کسى عکسى در کنار دوست دختر خود در اينترنت مى‌گذارد به معنى اين نيست که پس برويم و نام آن دختر را پيدا کنيم يا در روابط بين آنها کنجکاوى کنيم. اگر کسى مشروبات الکلى مى‌نوشد به ما مربوط نيست و نبايد به او فشار وارد کنيم، اگر هم نمى‌نوشد باز به ما مربوط نيست و آنرا چون چماقى برسرش نبايد بکوبيم. اگر کسى روابط آزاد با ديگران دارد به ما ربطى ندارد. اصلاً اخلاق به کنار اين فرد هم مثل ما بلاگر است. او هم همان سلاحى را دارد که ما داريم. اگر او هم برايمان دروغ و راست را به هم ببافد به خانواده‌مان بى‌حرمتى کند چه؟ اين منکرات‌بازى‌ها کار ما نيست آخر. صريحاً بگويم دوست دارم خودم هم که از اين اشتباهات کردم فرد بى‌طرفى جلويم حسابى دربيايد و بگويد تو خودت هم حواست باشد. من هم اشتباه مى‌کنم. ما بايد همديگر را تصحيح کنيم. متاسفانه در درگيرى‌ها و سوتفاهمات وبلاگى، دوستان کنار مى‌نشينند و دخالتى نمى‌کنند. از آن بدتر ندرتاً ديده‌ام دوستانى را که از دعوا به وجد مى‌آيند خصوصاً اگر بين کسانى باشد که زياد با آنها قرابت فکرى نداشته باشند. قبح اينکارها دست کمى از قبح کار دعوا کنندگان يا افشاگران ندارد. درخواست مى‌کنم که کسانى که حرمت‌ها را بيشتر نگه مى‌دارند و معمولاً در درگيرى‌ها جانب سمتى را نمى گيرند در اينگونه موارد ايميلى بزنند به دو طرف و پادرميانى کنند. ما احتياج به اين پادرميانى‌ها داريم. متاسفانه کار خيلى سختى است اما کاش مى‌شد يک شوراى دوره‌اى براى حکميت داشتيم در اين صورت دست کم در اين‌موارد از گسترش دعواهاى وبلاگى که خيلى سريع هم مى‌تواند به دعواى دسته‌جمعى تبديل شود، جلوگيرى کرد. موضوع سوتفاهم برانگيز‌ هميشه وجود دارد و زمينه براى بگومگوى وبلاگى که سريع به جنجال و قال بزرگى تبديل شود هست. دوستانى گمان نکنند که آنها معصوم و مبرا از خطا هستند. تا اين وبلاگ هست هميشه زمينه براى سوتفاهم، عصبانى شدن، آزار دادن، عجله کردن و دلخورى فراهم کردن هست. کينه و دلخورى و قهر وبلاگى براى دو کلمه بالا و پايين که بعد از يکى دوسال همه آن هم دود مى‌شود و به هوا مى‌رود، نبايد باشد و نبايد بماند. حتى قهر براى عقيده و انديشه هم مسخره است به نظر من. اصلاً يکى رنگ سبز را آبى مى‌بيند، چکارش داريم؟ شايد ما هستيم که اشتباه مى‌کنيم و آن آبى باشد و ما عوضى سبز مى‌بينيمش! افسوس، ديده‌ام که کسانى در همين وبلاگستان دوست بوده‌اند، بعد با هم قهر کرده‌اند و مدت‌ها است که ديگر اسم همديگر را هم نمى‌آورند. کاش اين چيزها نبود.


خب این شورای حکمیت هم خودش پیشنهادی است. راستی تو که کوچکترین تحولات و تحرکات وبلاگستان را زیر نظر داری! می‌خواستم موضوع دیگری را مطرح کنم و آن هم صف آرایی‌ها بین بلاگرها در وبلاگستان است؟ آیا اصلا و عملا چنین چیزی وجود دارد؟ اگر پاسخت مثبت است تا چه حد این صف آرایی ها پایدارند؟ و چقدر باید آنها را جدی گرفت؟

گاهى بعضى از وبلاگ‌نويس‌ها چه به‌خاطر هم عقيده بودن و چه به‌خاطر مسائل حاشيه‌اى مانند دوستى ورزيدن، ارتباطات بيرون از وبلاگستان و غيرذالک ممکن است از هم حمايت‌هايى هم بکنند يا اگر بحثى پيش بيايد گاهى لزوماً جانب حق و حقيقت را نگيرند، سکوت کنند يا مقدارى قضيه را متفاوت ببينند. اين چيزها اگر مدتى ادامه پيدا کند، گاهى ما وبلاگ‌نويسان را به فکر فرو مى برد که نکند صف‌آرايى‌هايى دارد تشکيل مى‌شود؟ خصوصاً وقتى که بحث تبديل به يک بحث چند نفر با چند نفر شود و قضيه ادامه پيدا کرده کار به جاهاى باريک هم بکشد اين گمان بيشتر تقويت مى‌گردد. مثلاً حول موضوع اصلاح‌طلبى، دخالت در زندگى خصوصى آدمها، فمينيسم، مستعارنويسى، حمايت از گنجى، توقعات زياد خارج‌نشينيان، بحث‌هاى صنفى غيرحاد مانند لزوم داشتن بخش نظرات، حقوق همجنسگرايان، افشاگرى‌هاى مالى، سياست‌هاى نادرست بوش، ميزان اثرگذار بودن وبلاگ‌ها، عاشورا، تخصص‌گرايى وبلاگ‌ها، بحث ابتذال، هتاکى‌هاى وبلاگى و ده‌ها موضوع متنوع ديگر همه اينها کمابيش صف‌آرايى‌هايى شاهد بوده‌ايم. نکته اينجا است که اين قشون‌کشى‌ها همگانى نبوده تنها در زمان حاد خود بخش خيلى کوچکى از وبلاگ‌هاى فعال را شامل شده است. مثلاً شايد در گسترده‌ترين صف‌آرايى‌ها حدود سى تا چهل وبلاگ چيزى نوشته و وارد بحث شده‌اند. بنابراين نمى‌شود اينها را صف‌آرايى واقعى محسوب کرد. نکته ديگر اينکه اين حمايت‌ها و مرزبندى‌ها خوشبختانه معمولاً شکننده هستند و با آمدن سوژه‌هاى جديد خيلى سريع جاى خود را به الگوى ديگرى مى‌دهد. البته منکر اين نمى‌شود شد که گه‌گاه بعضى‌ها در وبلاگستان با يکديگر متحد استراتژيک مى‌شوند و هواى همديگر را دارند و وراى دوستى‌هاى معمول بين وبلاگ‌نويسان به همديگر در بحث‌ها کمک مى‌کنند. يا زمينه‌اى پيش بيايد کسانى تبليغاتى به راه مى‌‌اندازند و براى حرف‌هاى خود مشترى جمع مى‌کنند يا گه‌گاه خودى و غيرخودى بازى راه مى‌اندازند. اين خودى و غير خودى وجود دارد، چون مقدارى از آن طبيعى است و همه جا هم هست، بخشى از آن هم طبيعى نيست اما با بحث تقابل فرق دارد. مدل‌سازى دو يا چند قطبى و مرزبندى بين وبلاگ‌نويسان با در نظر گرفتن رويارويى بين آنها مثلاً تقابل «مذهبى‌ها/سکولار‌ها» يا تقابل «مستعار‌نويسان/غير‌مستعارنويسان»، «خارج‌نشين‌ها/داخل‌نشين‌ها» يا (چيزى که متاسفانه اخيراً باب شده) «پول‌گرفته‌ها/پول‌نگرفته‌ها» واقعى نيست. تقسيم‌بندى‌ها هم زياد دقيق نيست چه رسد به رويارويى بين آن بخش‌هاى مختلف. به طور کلى چنين تقابلى را تاکنون حس نکرده‌ام. شايد دوستان نظر ديگرى داشته باشند


من وبلاگ بدون خواننده را به گورستان تشبیه می‌کنم و اگر بلاگری هم بگوید که برای دیگران نمی‌نویسد اگر قبول کنیم که طرف دروغ نمی‌گوید احتمالا یک جایش اشکال فنی دارد چون کسی که برای خودش می‌نویسد می‌تواند در ورد و یا دفترچه‌ای بنویسید و مطالبش را پنهان کند. بنابراین احتیاجی به وبلاگ ندارد. در عین حال ما بلاگرها برای جلب خواننده مثل همه اصناف با هم در رقابتیم. خوشتختانه و تا آنجا که من دیده‌ام این رقابت‌ها بسیار سالم بوده است تا به امروز. خب برای فهمیدن تعداد خوانندگان و اینکه از کدام کشور و چگونه می آیند و... از شمارنده استفاده می‌شود چرا تو نسبت به شمارنده این همه حساس هستی؟

در اينکه وبلاگ بايد خواننده داشته باشد و خوانندگان وبلاگ هم مهم هستند بنده هم هيچ شکى ندارم. من نوعى هم که رضايت درون را شرط و انگيزه اصلى وبلاگ‌نويسى مى‌دانم، خيلى حواسم هست که نوشته‌هاى خود را تنها به چيزهايى که خودم خيلى دوست دارم اما به درد عده خيلى کمى مى‌خورد محدود نکنم، مى‌توانستم از صبح تا شام در مورد تخصص کارى خودم بنويسم، مى توانستم همه‌اش در مورد شهر ادمونتون بنويسم و حوصله همه را سر ببرم. حال اينکه به هر حال خوانندگان و سليقه‌هاى آنها هم مهم هستند ضمن اينکه بخشى از رضايت درون هم از دل راضى کردن خوانندگان برمى‌آيد. مشکلات اصلى با شمارنده چيز ديگرى است که ربطى به اين موضوع ندارد، اين را تا يادم نرفته بگويم که خودم قبول دارم، در جذب مخاطب و موفقيت وبلاگى از نظر تعداد خواننده در زمره ناموفق‌ها بوده‌ام. در اين شکى نيست. اين دلايل زياد دارد که بهش نمى‌پردازم. مى‌خواهم اينجا بگويم که مخالفت من با شمارنده به خاطر ناموفق بودنم در جذب خواننده و براى پاک کردن صورت مساله نيست. دلايلى دارم که به اجمال آنها را بر مى‌شمارم. اولاً شمارنده آدم را بشدت به زدن حرف‌هاى جنجال برانگيز و مشترى جلب کن ترغيب مى‌کند، من نوعى مجبورم يک چشمم به شمارنده باشد، هر روز کشف جديدى بکنم، هر روز عليه زبان فارسى شورش بکنم، چوبى در هر لانه‌اى بکنم، با آدمها و وبلاگ‌نويسان ديگر مرتب ور بروم، بنده همينطورى نخورده مست هستم و کم سربسر بلاگرهای ديگر نگذاشته‌ام اگر شمارنده هم داشته باشم، وضعم به کل از کنترل خودم خارج مى‌شود. ديگر اينکه شمارنده آدم را به نوشتن زياد و سرسرى و خواندن کم ترغيب مى‌کند که هيچ خوب نيست. سومى که خيلى هم مهم است اين است که شمارنده باعث کبر و غرور يا از سمت ديگر نااميدى آدم‌ها مى‌شود. همينقدر بدانيد که آدم در وبلاگ‌نويسى خيلى زود در مقام مقايسه خود و ديگرى با نگاه کردن به عدد و رقم شمارنده‌ها برمى‌آيد. ما وبلاگ‌نويسان را اينطورى هوا برمى‌دارد و پديده «جوزدگى وبلاگى» تقصير شمارنده هم هست. از اين بدتر، گاهى عقايد را با واحد اندازه‌گيرى تعداد خواننده سبک سنگين مى‌کنيم اين ديگر خيلى خطا است. من با هفتاد تا صد تا خواننده وبلاگى دوست ندارم به يک وبلاگ‌نويس تازه کار فرهيخته، اهل انديشه و با‌منطقى به خاطر بيست تا سى خواننده به ديده تحقير نگاه کنم يا عقيده او را خفيف بشمارم يا گمان کنم که او دنبال بازار گرمى و جمع کردن مشترى است. به طور کلى اين عقيده شخصى راجع به شمارنده برداشتى است بر اساس آنچه که در وبلاگستان ديده‌ام، ممکن است اين نظر اشتباه يا غلوآميز هم باشد. ضمن اينکه منکر بعضى ويژگى‌هاى خوب شمارنده هم نمى‌شود شد. راهى که خودم به آن فکر مى‌کنم، گذاشتن شمارنده به عنوان يک پروب اندازه‌گيرى تعداد و آمار مختلف خوانندگان به صورت هر چند ماه يکبار براى مدت يکى دو روز و برداشتن آن است. چيزى هم پارسال در اين مورد در فانوس نوشته بودم البته.


یکی از ویژگی‌های وبلاگ بخش کامنت است که امکان نقد و نظر و دیالوگ با بلاگر را برای خواننده فراهم می‌کند . متاسفانه عده‌ای هرزه نگار که تو بدرستی آنها را تروریست مجازی م‌ نامی با سوءاستفاده از این امکان معضلی شده‌اند برای وبلاگستان، البته امروز امکان بازبینی قبل از انتشار کامنت وجود دارد و تا اندازه‌ای جلوی مانور هرزه نویسان را گرفته است. اگر موافقی می‌خواهم نطرت را در این مورد و اصولا کامنت و فرهنگ آن بدانم؟

راجع به کامنت اخيراً چيزى نوشته بودم، ضمن اينکه آنچه را که ناصر خالديان عزيز نوشته بود نيز به طور کامل قبول دارم. کامنت ابزارى چندان کارآمد نيست و آن هم ضررهايش دست‌کم براى من بيش از منفعت‌هايش بوده است. من اين را قبول ندارم که وبلاگ ارزشش به کامنت‌دونى است و نمى‌شود گفت که يک وبلاگ چون بخش نظرات ندارد، پس وبلاگ نيست. بايد ديد که هر کس وبلاگ را چگونه تعريف مى‌کند و چه نيازها، اهداف و توقعاتى يا بقول انگليسى‌‌زبانها کرايتريايى از وبلاگ براى خود مشخص مى‌کند. ديگر اينکه بخش نظرات نشاندهنده دموکرات بودن يا نبودن نويسنده نيست. چون روش‌هايى سالمتر براى انتقال نظرات/انتقادات يا پيشنهادها هم هست. اگر ناف وبلاگ را با عجله و سو‌تفاهم بريده‌اند، کامنت‌نويسى ده پرده از آن بدتر است. همين کامنت‌ها هستند که دوستى‌ها را به دشمنى تبديل مى‌کنند، احساس غرورى کاذب به آدمها مى‌دهند، آنها را عصبانى مى‌کنند. آدمها با همين کامنت‌ها روحشان آزرده مى‌شود و صدمه مى‌بينند، يا گاهى تشويق مى‌شوند به زخم زدن به ديگران. اين بدين معنى نيست که مشکلات وبلاگستان همه تقصير کامنت و شمارنده هستند. سوتفاهمات وبلاگى هميشه هستند و خواهند بود. چه بهتر است که به تنور جوزدگى وبلاگى نفت عجله، شور و هيجان نپاشيم و بر اين آتش ندميم. بايد تروريست‌هاى مجازى را هم جدى گرفت و به خاطر گرفتن ژست دموکرات‌منشانه دست به سر و گوش آنها نکشيد. من از همه وبلاگ‌نويسان عزيز که اين گفتگو را دنبال مى کنند تقاضا دارم عرصه را بر تروريست هاى مجازى تنگ کنند و تريبون مجانى براى کوبيدن ديگران در اختيار آنها قرار ندهند و خودشان را ناخواسته شريک جرم عمل غيراخلاقى آنان نکنند.


در گفتگوی اخیرم با مهدی جامی از او در باره تاثیرگذاری وبلاگ ها در جامعه ایران پرسیدم که پاسخی مفصل داد. نظر تو چیست؟

در مورد تاثيرگذارى وبلاگ‌ها همه مى‌دانيم که اين روزها فضاى خيلى واقع‌بينانه‌ترى حاکم شده است در وبلاگستان، اما لازم مي‌دانم که در اين مورد توضيحى بدهم و حداقل نظر خود را باز‌تر کنم که سوتفاهم ها کمتر شود. در وبلاگ خود نوشته‌ام که وبلاگ‌ها بر جايى اثر ندارند جز بر خودمان. آمار و حساب و کتاب به همراه رفتار وبلاگ‌ها همه دارند نشان مى‌دهند که وبلاگستان تغييرات زياد کرده است. دوستان شاهد از سانسور و فيلتر مى‌آورند و مى‌گويند همين نشان مى‌دهد که وبلاگ‌ها خيلى تاثير دارند. اين به نظر من دليل متقنى نيست. خيلى قضيه را سياسى مى‌بينيم با اين‌‌طور دليل آوردن‌ها آن‌هم بدون درنظر گرفتن اينکه اصولاً حکومت با همه چيز کار دارد و از يک مساله کوچک هم نمى‌گذرد. يک جمع محدود تقريباً دو سه هزار نفره با مخاطبى حدوداً ده هزار نفره (دست بالا) چه کار قرار است بکند که ما خبر نداريم؟ آرى زمانى بود که براى خليج فارس سرو دست مى‌شکستيم. اينروزها ديديد که دوستى فراخوانى در مورد جنگ احتمالى زد، اصلاً کسى به ايشان توجهى نکرد. چنان وضعى شده که دوستان موج‌ساز بارها در فراخوان‌هاى اخيرى که زده‌اند، ناکام شده‌اند. اگر اين تغييرات را نبينيم و به قول جامى عزيز دنبال بسيج‌گرى باشيم به نظر من بيشتر اشتباه کرده‌ايم. دوستان وبلاگ را با کتاب مقايسه مى‌کنند. اين مقايسه درست نيست. ضمن اينکه مشکلى را هم حل نمى‌کند. خود فرهنگ کتاب‌خوانى ما که از قبل در بحران بوده است. چه چيزى را مى‌خواهيم حل کنيم با اين مقايسه؟‌ البته منکر اثرات موقتى و اتفاقى نمى‌شود شد، همين جنجالى که اخيراً الپر به پا کرد خبرش در همه جا پيچيد. به خوب و بد بودن آن کارى ندارم اما به هر حال اين جرقه‌ها و اتفاقات را به حساب تاثيرگذارى روى جامعه يا دنياى سياست و رسانه‌ها ننويسيم. (در همين ماجراى الپر هم ديديم که وبلاگستان خسته‌تر و کرخ‌تر شده است و ديگر ناى واکنش نشان دادن آنچنانى به چنين اتفاقاتى را ندارد.) ضمن اينکه منکر اثرات خيلى خوبى که وبلاگ‌نويسى بر روى افراد و به طور کلى جامعه وبلاگستان و حواشى آن گذاشته است، نمى‌شود شد. اين اثرات هستند و در وبلاگستان اکو مى‌شوند. يک نوشته هم روى خود وبلاگنويس تاثير مى‌گذارد و هم بازتاب نوشته خودش را به طور خفيف در اينجا و آنجا پراکنده مى‌بيند (و باز روى خودش اثر مثبت دارد). حرف اين است که وبلاگ را در چارچوب خودش ببينيم و انتظارات عجيب و غريب از آن نداشته باشيم. محلى براى گپ مجازى است، مخصوصاً مى‌گويم مجازى و باز تاکيد مى‌کنم نوشته‌هاى وبلاگى سوتفاهم برانگيز هستند. در يک گپ واقعى بين چند دوست، صدا، چهره و حرکات دست دارند در ثمر بخشى آن گپ کمک مى‌کنند. سوتفاهم در ديدار رودررو خيلى کمتر است. در همه جا هم هست. شرکت‌ها براى همين مديران و کارشناسان فنى‌شان را براى نشست‌ها و جلسات به اينور و آنور کره زمين مى‌فرستند. مى‌دانيم که گاهى در کارهاى فنى که مثل علوم انسانى و وبلاگ نويسى هم نيستند و خيلى دقيق‌ترند يک جلسه يکساعته کار صدها ايميل و فکس را انجام مى‌دهد و يک کنفرانس از راه دور خيلى مفيدتر و بهينه‌تر از يک بحث مکتوب فنى بين چهار نفر است. براى همين هم هست که حتى انتظارات را از بحث‌هاى وبلاگى از نوع روشنفکرى آن نبايد خيلى بالا برد. از اين محفل‌هاى مجازى که در بين وبلاگ‌نويسان تشکيل مى‌شود، انتظار صدور قطعنامه و تعيين تکليف موضوع نمى‌شود داشت. گاهى دستاوردهايى هم وجود داشته است اما انتظارات را بالا نبريم. البته باز طبيعتاً هرکس به وبلاگستان بر مبناى عقايد خودش نگاه مى‌کند. يادمان باشد که اصولاً بحث‌هاى صنفى وبلاگستانى هميشه با عدم قطعيت همراه هستند. به خاطر اينکه کل قضيه از ابتدا در چارچوب درستى تعريف نشده است و هرکس هم خود حق تعريف و تاليف دارد و اين تنوع و گوناگونى نظرات صنفى هم در خود وبلاگ‌ها تکثير مى‌شوند و هم سوتفاهمات و بدفهمى ها را بيشتر مى‌کنند و هم زبان وبلاگى بحث‌هاى حاشيه‌اى زيادى ايجاد مى‌کنند. بر همين اساس معتقد هستم که هيچگاه توافقى بر سر تعريف وبلاگ و تعيين مشخصات آن پيش نخواهد آمد. مرجع علمى و صاحب کرسى هم در وبلاگستان نداريم و نخواهيم داشت.


حوصله داری کمی هم از سود و زیان و یا بقول آموزگار عربی مان فواید و آفات وبلاگ نویسی بگویی؟

اسد جان، تقريباً فکر کنم که لابلاى پاسخ‌هايم به پرسش‌هاى قبلى تو نظراتم‌ را در اين مورد گفته باشم. گمان کنم خوانندگان عزيز وبلاگ تو هم خسته شده باشند از وراجى‌هاى نوشتارى من. همينقدر بگويم که وبلاگ براى من خوب بوده است چون خودم را خيلى بهتر شناخته‌ام، با کارى جانکاه مثل مهاجرت بهتر کنار آمده‌ام، دوستان خوبى هم پيدا کرده‌ام. وبلاگ‌نويسى اگر از حد خودش بدر نرود و آدم بتواند اعتيادش را کنترل کند و حواسش باشد که چکار دارد مى‌کند، سرگرمى خوب و مفيدى است. از حد که بگذرد و کار به زيادنويسى بکشد يک آفت است. اگر کار به ور رفتن با ديگران و فضولى و حسادت و بخل بکشد که ديگر سمى مهلک است. بخيل نباشيم و حواسمان باشد به کار خودمان. در درجه اول به خودم مى‌گويم. دقت نکنيم خودمان هم دردسرساز هستيم و بدتر از هر تروريست مجازى مى توانيم مخرب باشيم. کار با ابزار وبلاگ خيلى دقت مى‌خواهد و اين وسيله به راحتى مى‌تواند به ديگران و خودمان صدمه بزند.


بعنوان آخرین پرسش که اتفاقا اولین بار است از بلاگری می‌پرسم اگر یادمانی ماندنی از این چهارسال وبلاگ‌نویسی‌ات داری برایمان بگو؟

خاطره يا يادمان به قول شما که زياد بوده، يکى‌اش که شايد براى شما جالب باشد، همان جلسه اول پلتاک وبلاگ‌نويسان بود که واقعاً جلسه شيرين و جالبى بود.يک چيزى در مورد خودم يادم آمد از آن جلسه. قرار بود نيم ساعت قبل از شروع رسمى جلسه وارد اتاق گفتگو بشويم و نرم‌افزار خودمان را تست کنيم، ما کمى دير رسيديم و مدير جلسه عليرضا تمدن عزيز که واقعاً مدير خوب برنامه‌هاى فرهنگى-ورزشى(!) وبلاگشهر بود و جايش خيلى خالى است، داشت توضيح مى‌داد که چطور مايک يعنى ميکروفون را در اختيار بگيرند، قرار بود که همه در نوبت باشند تا هر کس يکبار چيزى بگويد و ميکروفن خود را تست کند. ما هم توى صف تست بوديم و داشتيم براى خودمان سوت مى‌زديم که تست کنيم و برويم بنشينيم سرجايمان و ببينيم دنيا دست کيست که يکهو عليرضا شروع کرد دستور جلسه را خواندن، من واقعاً مطلبى آماده نداشتم که اصلاً چه بايد بگويم و تا آخرين لحظه هم براى شرکت و عدم شرکت در جلسه مردد بودم، يکهو چند نفرى هم که جلوتر از من بودند، کنار کشيدند. من هم درست حسابى کار با اين نرم افزار پلتاک را بلد نبودم که انصراف بدهم. تمدن هم نامردى نکرد و بعد از خواندن رسمى دستور گفت که خوب حالا پارسا که نوبت گرفته است بحث را شروع کند و جلسه وارد دستور مى‌شود. من در يک لحظه ماندم، اگر مى‌گفتم که فقط آمده بودم ميکروفن خودم را تست کنم خيلى قضيه بدتر مى‌شد و به قول معروف سه‌کارى بود. در عين حال در آن شرايط غافلگير کننده هر چه فکر کردم چيزى به ذهنم نرسيد که اصلاً در مورد دستور چه چيزى بايد بگويم. موضوع دستور اصلاً خود نفس جمع شدن در پلتاک بود. خلاصه تصميم گرفتم که خودم را بزنم به آن راه و عرض‌ادبى بکنم و بگويم که شنونده صحبت‌ها و بحث‌ها خواهم بود. يکجور قضيه کميکى شد، اينطورى به نظر آمد که يکى از مدتها پيش وقت گرفته به عنوان سخنران اول صحبت کند عليرضا تمدن خيلى هم رسمى دستور جلسه را خواند، فضا هم فضاى سنگينى بود و تجربه‌اى اول براى همه ما. بعد من آمدم و گفتم که حرفى ندارم و شنونده هستم! حاشيه‌هاى جلسه جالب بود. چت کردن‌هاى حاشيه‌اى و گپ و احوالپرسى‌ها بامزه بود. همانجا بود که شما آمدى و با لهجه شيرين لرى گفتى آقا جان اون بيلى نيست و بيلى هستش! از آنجا بود که همه فهميديم بيلى نقشى خيلى مهم در وبلاگستان بازى خواهد کرد و همه بايد حواسمان باشد که اسمش را درست تلفظ کنيم. يادش بخير.
از ايام فانوس‌نويسى هم خاطره‌ هاى تلخ و شيرين زياد هست، يک خاطره‌اى که دارم اين بود که مدتى شوراى سردبيرى مان متشکل از چهار پنج نفر بود و هر کس مستقلاً مى‌توانست مطلب منتشر کند. يک علاقه‌اى ايجاد شده بود و بعضى‌ها دوست داشتند با دو نام مستعار بنويسند. همينطور پى‌در‌پى اسم مستعار به نويسندگان اضافه مى‌شد. وضع طورى شده بود که ديگر خودمان هم نمى‌فهميديم که اين بابا کيست؟ به قول معروف از عروسان است يا از دامادان؟ نفر جديد است؟ از قبلى‌ها است؟ بنا بر اين بود که زياد هم کنجکاوى نکنيم، يک مشکلى پيش آمده بود و خيلى من خودم نمى‌خواستم بپرسم مثلاً‌ اين نفر جديد کى است؟ کسى او را مى‌شناسد؟ معرفش کى بوده؟ خلاصه بلبشويى بود که نگو. گاهى پيش مى‌آمد که فکر مى‌کردم فلان نويسنده جديد قلابى است و مثلاً همان رحيم مخکوک خودمان است. يکبار به به رحيم متلکى انداختم ديدم خيلى هم از دست من ناراحت شد و دوباره دلخورى پيش آمد که بابا اين آدم من نيستم. واقعاً يک نفر جديد است! من هم کلى معذرت‌خواهى کردم اما تا مدتى هر چه مى‌خواندم مى‌ديدم که ايندو نفر چقدر شبيه به هم فکر مى‌کنند و مى‌نويسند. ديگر جرات نکردم چيزى از رحيم بپرسم. اما بعد از مدتى واقعاً فهميدم که حق با او بود. متاسفانه رحيم هم بعدها به دلايلى ديگر نوشتن را کنار گذاشت.


بیلی: آقای پارساخان اگه عصبانی نمی‌شی و گازم نمی گیری تند، سریع بگو سگ داری یا نه؟ خیلی گرفتارم این روزها!

بيلى جان، من درست است که اسمم پارسا است و بعضى وقت‌ها پارس مى‌کنم، اما مطمئن باش که گاز نمى‌گيرم! نه من متاسفانه سگ ندارم عزيزم. اميدوارم اسد جان سعى کند از اينترنت بيشتر جدا شود و اين روزها در اين هواى خوب بهارى بيشتر ببردت گردش. اگر مشکلى هست به ماها خبر بده رفتار اسد را نقد مى‌کنيم. آخر ما وبلاگ‌نويس‌ها به همه کار همديگر کار داريم!


پارسا جان ممنونم.
اسدجان در پايان من ازت خيلى سپاسگزار هستم و اميدوارم که در کارهايت موفق‌تر از پيش باشى. از خوانندگان اين مصاحبه‌ها هم تشکر مى‌کنم بابت حوصله‌شان. نيز از همه دوستانى که لطف داشتند، نظرشان را نوشتند يا لينک دادند، ممنون هستم.


گفتگوهای پیشین:

گفتگو با پارسا صائبى نویسنده‌ی وبلاگ پارسانوشت بخش: ۱ و ۲

گفتگو با مهدی جامی نویسنده‌ی وبلاگ سیبستان بخش: ۱ و ۲ و۳

گفتگو با استاد مجید درخشانی

گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسنده‌ی وبلاگ «میداف»

گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با حسین جاوید نویسنده‌ی وبلاگ «کتابلاگ»

گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»

گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده‌ی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳

گفتگو با فرناز سیفی نویسنده‌ی وبلاگ «امشاسپندان»

گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»

گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»

گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»

گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳

گفتگو با عبدالقادر بلوچ




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 06:21 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 9 | Comment 17




یک لینک و کلی جنجال

Saturday, May 6, 2006

 

من که در سالهای جوانی بقول معروف خانه پدری را ترک گفتم، در کشوری زندگی می‌کنم که به یکی از دموکراتیک‌ترین کشورهای جهان معروف است. دموکراسی در اینجا تنها به آزادی مطبوعات و احزاب خلاصه نمی‌شود بلکه به فرهنگ مسلط یک ملت تبدیل شده است. بطور نمونه حزب التحریر یک سازمان اسلامی، فناتیک و ضد آزادی است، که هدفش را هم بدون تعارف برانداری سیستم حکومتی دانمارک اعلام کرده است تا انشاء‌الله بتواند بجای آن حکومت اسلامی خلیفه‌گری را برقرار کند. و در مقابل هم حزب فاشیست هست که آنهم هدفش برقراری حکومتی از نوع هیتلری‌اش و قلع و قمع خارجی‌ها، یهودیان، چپ‌ها و... است. هردو این حزب آزادانه فعالیت می‌کنند و بیش از نود درصد مردم مخالف ممنوع کردن آنها هستند. من هم با ممنوع کردن این احزاب مخالفم چرا که باور ندارم یک شهروند دموکرات و طرفدار حقوق بشر برود و عضو چنین حزبی بشود.

حالا چه نتیجه‌ای می‌خواهم از این مقدمه بگیرم، الان عرض می‌کنم. تاکنون سعی کرده‌ایم انتخاب کسانی که برای همکاری و دادن لینک در بلاگ‌نیوز ثبت‌نام می‌کنند از میان بلاگرها باشند تا وقتی‌که لینکی می‌دهند خواننده بتواند با کلیک روی نام کاربر وبلاگش را هم بییند. این امکانی است که در هیچکدام از لینکده‌ها نیست. علت این کار هم دو چیز است:

۱) تبلیغ برای وبلاگ لینک‌دهنده.

۲) وبلاگ معرف و شناسنامه لینک‌دهنده است.

گاهی شده همکاری به مطلبی با کیفیت و جالب لینک داده است که من کنجکاو شده‌ام تا ببینم این چه کسی‌است و یکراست رفته‌ام سراغ وبلاگش و برای همیشه خواننده و مشتری‌اش شده‌ام. مورد عکس آنهم بوده است.

در بین این ۳۳۶ عزیزی که نودونه درصدشان بلاگراند و تا به امروز با ما همکاری می‌کنند و هرروز هم چند متقاضی داریم، کلکسیونی است از اندیشه‌های متفاوت و متضاد که نه تنها ایرادی ندارد بلکه باعث تنوع و رنگی شدن بلاگ نیوز هم می‌شود. طبیعی است که در بین همکاران افراد مذهبی و حتا طرفدار سرسخت جمهوری اسلامی هم وجود داشته باشد که تا زمانی‌که اساسنامه و مقررات بلاگ‌نیوز را رعایت می‌کنند من با حذف آنها مخالفم. همچنان‌که در بین همکاران ما افراد لائیک، مخالف جمهوری اسلامی، کمونیست، اصلاح‌طلبان دولتی، حزبی و غیر حزبی، ادیب، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، استاد دانشگاه و... هم وجود دارد. و همه این دوستان در برابر قانون که همان اساسنامه بلاگ‌نیوز است مساوی‌اند. این گوناگونی اندیشه و جهان‌بینی آدم‌ها در هر جامعه‌ای کاملا طبیعی است و در بلاگ نیوز هم بازتاب پیدا می‌کند که خب می‌تواند بستر مناسبی باشد برای تمرین کارجمعی دموکراتیک، چیزی که از مشکلات و ضعف‌های تاریخی و همیشگی ما ایرانیان به دلیل استبداد سه‌هزارساله و تربیت ایرانی «همه چیز مال خودم و گور پدر دیگران» بوده است. باید بگویم بلاگ‌نیوز همچنان دوران آزمایشی خود را می‌گذارند و مسلما با تجربه‌ای که در این مدت کسب کرده‌ایم تغییراتی در اساسنامه داده خواهد شد. قرار هم گذاشته‌ایم صفحه‌ای وبلاگ مانند، ویژه همکاران راه بیندازیم که بتوانیم حرف‌ها و انتقادات و هرچه است را آنجا بزنیم و با هم کلنجار برویم. خود من حرف‌های زیادی برای گفتن دارم که دلم نمی‌خواهد اینجا مطرح کنم. امیدوارم مسوول‌فنی بلاگ‌نیور حالا که سروسامان هم گرفته است هرچه زودتر آستین‌اش را بالا بزند و این کار خیر را به سرانجام برساند. نمی‌خواهم با درازگویی حوصله‌ شما را بسر برم اما سعی می‌کنم این‌ روزها ‌چند پستی را به بلاگ‌نیوز اختصاص بدهم تا چه پیش آید.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:38 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 1 | Comment 49




سپاس

Tuesday, May 9, 2006

 


باسپاس از همه دوستانی که در مورد یک لینک و کلی جنجال نظردادند. آدم نمی‌تواند خوشحالی‌اش را از اینکه می‌بیند همکاران ما چنین به سرنوشت بلاگ‌نیوز علاقه‌مندند پنهان کند.

بیشتر نظرات، دفاع از تحمل و مدارا و تنوع لینک و انتقاد سازنده و انعکاس اندیشه‌های متفاوت بود. بخشی از دوستان هم به حذف لینک‌هایی که اندیشه‌های خرافی را تبلیغ می‌کند و یا به نوعی مدافع جمهوری اسلامی است اعتقاد دارند. مهمترین دلیلی هم که این دوستان می‌آورند این است که باید به شعور خوانندگان بلاگ‌نیوز احترام گذاشت! که خب کسی منکر آن نیست اما اگر همه‌ی لینک‌ها در مخالفت با رژیم باشد آیا به شعور خوانندگان احترام گذاشته‌ایم؟ من البته خشم این عزیزان را درک می‌کنم. همه می‌دانیم «اینان» حتا بلاگ‌نیوز را که تلاش دارد ضمن حفظ بی‌طرفی به خبرهای فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، ورزشی و مطالب وبلاگ‌ها لینک بدهدنتوانستند چندماه تحمل کنند. جالب است که در بخش‌های خارجی بلاگ‌نیوز لینک به مطالبی که در مورد ایران است در اولویت قرار دارد و امکانی است که خود «خاک برسرشان» می‌توانند با خواندن این مطالب نگاه جهان را به جمهوری اسلامی بدانند. البته تمام رژیم‌های استبدادی چون ریگی به کفش دارند از گردش آزاد اطلاعات در هراسند و افراد موسوم به اصلاح‌طلب هم در چنین مواقعی ترجیح می‌دهند سکوت کنند و اگر هم اعتراضی بکنند مواقعی است که فیلترینگ گریبان سایت‌های خودشان را گرفته باشد.

دوستان چراغ بلاگ‌نیوز به همت همکاری بی‌دریغ شما تا امروز روشن نگاه داشته شده است و امیدوارم روشن بماند، بیایید با دیدن یک یا دو لینک که با اعتقادات ما همخوانی ندارد از کوره در نرویم و بجای فحاشی، اتهام زدن و عصبیت‌ها یا به نقد روشن و شفاف آن بپردازیم یا تحمل و سکوت کنیم تا کسی نتواند این میان مظلوم‌نمایی کند. باز هم خواهم نوشت.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:16 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 14




بلاگ نیوز فیلتر شد

Thursday, May 11, 2006

 

نامه‌ی عوام‌فریبانه و ریاکارانه‌ی احمدی‌نژاد به جرج بوش را خواندم. در اینجا قصدم پرداختن به محتوای آن نامه نیست بلکه می‌خواهم اشاره‌ای کنم به بی‌اخلاقی و بی‌حیایی او، بچه پرُرویی که اخیرا ادای مسلمانان صدر اسلام را هم در می‌‌آورد و مثلا دارد برای آخرین پادشاه ساسانی نامه می‌نویسد که ما امربه‌معروف را بجا آوردیم حال خود دانی!

احمدی‌نژاد در نامه‌اش به نقض حقوق بشر توسط جرج بوش اشاره می‌کند و آنوقت دولت فخیمه اسلامی، که ایشان ریاست‌اش را بعهده دارند بدون هیچ دلیل محکمه‌پسند هر سایت و وبلاگی را که هوس می‌کنند به تیغ فیتلرینگ می‌سپارند. از جمله فیلتر شده‌های اخیر بلاگ‌نیوز است که چبزی از عمر کوتاهش نمی‌گذرد. بدون هیچ شرحی، توضیحی، دلیلی دستکم برای گردانندگان بلاگ‌نیوز که به کدامین جرم فیلترش کرده‌اند؟ انگار که ایران ملک پدری‌شان است و ما رعیت! و هر خودسری که دلشان می‌خواهند می‌کنند و مرتب نفس‌کش می‌طلبند و اصلاح‌طلبان هم که بند نافشان به نظام بسته است مرتب سخن از اصلاح یک رژیم قرون وسطایی ایدیولوژیک، آن‌هم از نوع مذهبی‌اش می‌زنند و ملت را به بازی گرفته‌اند و جنبش دانشجویی و مردمی را آچمز کرده‌اند.

از فیلتر شدن بلاگ نیوز همانقدر که متاسفم، خوشحالم. متاسفم که خوانندگان این وبلاگ به زحمت می‌افتند و باید از راههای دیگری آن‌را باز کنند. خوشحالم که می‌بینم اینان از یک لینکده با خوانندگان محدودش می‌ترسند، خوابشان آشفته می‌شود و این همه بودجه و نیروی انسانی و انرژی صرف بستن آن می‌کنند. آری می‌ترسند با وجود داشتن صدها سایت‌ و خبرگزاری‌‌های دولتی چون ایسنا، ایرنا، ایلنا، فارس، مهر و... که خبرهایشان یکسره در تایید عملکرد و تبلیغ جمهوری اسلامی است و از کلی بودجه دولتی استفاده می‌کنند باز هم از ما می‌ترسند. اینان حتا از وبلاگی با ۱۰۰ خواننده هم می‌ترسند. بی‌جهت نیست که می‌گویند دیکتاتورها از ترس شب‌ها یک جا نمی‌خوابند.

دوستان بلاگر، موضوع تنها فیلتر کردن بلاگ‌نیوز نیست بلکه جمهوری اسلامی عزمش را جزم کرده است تا هر سایت و وبلاگی را که در اصطلاح خودشان «فاضلاب» می‌گویند مسدود کنند. من تاکنون و تا جایی که توانسته‌ام در هر موردی که شاهد نقض حقوق دیگران بوده‌ام اعتراض کرده‌ام. همین چندی پیش لوگوی وبلاگ گروهی فانوس را به مدت دو هفته بعنوان اعتراض به فیلتر شدنش در وبلاگم گذاشتم. اتفاقی بود که خیلی از بلاگرها به سادگی از آن گذشتند و ما شاهدیم در مورد بلاگ‌نیوز هم دوستان سکوت و بی‌تفاوتی را اختیار کرده‌اند. این شتری است که در آینده نزدیک در خانه خیلی‌ها می‌خوابد. و از همه جالب‌تر اینان موفق شده‌اند وبلاگستان را به گورستان تبدیل کنند از ما گفتن بود. همین.

لوگوی اعتراضی بلاگ نیوز


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:34 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 17




بیعاری!

Saturday, May 13, 2006

 

تصمیم داشتم در چند پست در مورد بلاگ‌نیوز بنویسم دیدم فیلترش کردند، گفتم بدنیست خودمان را به بیعاری بزنیم مدتی تا ببینیم چه پیش می‌‌آید. با خودم گفتم در باره نامه الهی ـ الهامی رییس‌جمهور به جرج بوش بنویسم، دیدم نوشته‌اند.

گفتم بد نیست یادی کنم از نماینده محبوبم عشرت خانم شایق. و سخنان گهربار اخیر ایشان در مورد کت‌وشلوار آقایان را در یک تحلیل باز هم الهی ـ سیاسی بیشتر بشکافم که دیدم این بلاگرهای ناقلا پیشدستی کرده‌اند و در مورد آن هم نوشته‌اند.

گفتم در باره فرمایشات آیت‌الله احمد جنتی در مراسم عبادی ـ سیاسی نماز جمعه همین دیروز که فرموده‌اند: « نامه احمدی‌نژاد الهام خداوند است» و یا « خداوند به شهدا، حزب‌الهی‌ها، بچه بسیجی‌ها، روحانیت و متدینان این جامعه عنایت دارند.»

خودمانیم انگار از دیدگاه و نظرگاه خداوند باری‌تعالی بقیه مسلمانان جهان پشم‌اند و کشک و تنها این آدم‌هایی که آقای جنتی نام برده‌اند مورد عنایت خداوندگاراند. عجب! که الله هم اهل تبعیض تشریف دارند و کم‌کم دارند نژاد پرست هم می‌شوند. بله تصمیم گرفتم در این مورد بنویسم که بیلی پرید روی زانوم و گفت: « فلانی این حرف‌های آقای جنتی تکراری است در موردش ننویسی سنگین‌تری، لینک بده مردم خودشان می‌خوانند و احتیاج به تفسیر ندارد مثل فرمایشات ملاحسنی ارومیه نه کانادا

دیدم حق با اوست. پرسیدم خب بیلی جان به نظر تو چی بنویسم؟

گفت: « ای بابا این همه موضوع، از هوای آفتابی امروز بگو، از روزمرگی‌های خودم و خودت، از چت کردن موبایلت، اصلا چهار تا لینک بده یه مطالب دیگران و خودت را یکی دو روز راحت کن، یا مثل آشپزباشی خودمان تو هم یک چیزی لری ـ فارسی ـ دانمارکی قاطی کن و بنویس، هر کی هم که نفهمید مشکل خودشه و یا چه می‌دونم در باره انتخابات شاخ آفریقا و...»

گفتم: «بیلی‌جان اصلا می‌دانی امروز چیزی نمی‌نویسیم بلندشو بزنیم بیرون!»



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 10:06 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 3




روز مادر

Sunday, May 14, 2006

 

امروز در دانمارک روز مادر است و ما هم بر اساس روز مادر اینجا به دالکه‌ی عزیزم تبریک می‌گویم و برایش تندرستی آرزو دارم. می‌دانم که بشدت بیمار است. سالمندی و بیماری مچاله‌اش کرده است. چندی پیش تلفنی با هم گپی زدیم، حرف‌هایم را خوب نمی‌شنید. می‌گفت قبل از مرگش بدیدنش بروم و طبق معمول قربان صدقه‌های مادرانه را مرتب نثارم می‌کرد.

سال ۱۹۹۰ به دیدنم آمد. آنروزها سالم و قبراق بود. سه ماهی با هم بودیم. همان روز اول چمدانش را در فرودگاه گم کرد یا دزیدند به‌هر‌حال سوغاتی‌ها دود شدند. تابستان بود. بیشتر وقت‌ها توی تراس می‌نشست و همسایه‌ها و بیرون را دید می‌زد. همسایه پایینی ما «سونیا» یک زن خوشگل و خوش‌اندام دانمارکی بود و روزهای آفتابی لخت‌و‌مادزاد زیر نگاه کنجکاو و شگفت‌زده دالکه حمام آفتاب می‌گرفت.

یکروز که هردو توی تراس نشسته بودیم و داشتیم اوضاع جهان را بررسی می‌کردیم، «سونیا» خانم هم سروکله‌اش پیدا شد و اندام زیبا را به آفتاب سپرد. مادر نگاهی به او کرد و بعد به من گفت: « رولَه، می‌دونی چرا در ایران این همه کم بارون می‌باره؟»

گقتم: « نه! چرا؟»

گفت: « چون این دانمارکی‌های بی‌حیا لخت می‌شند و خدا هم غضب می‌کنه و خب توی ایران نمی‌ذاره بارون بیاد.»

گفتم: « آخه دالکه، لخت شدن اینها چه ربطی به خشکسالی در ایران داره؟»

گفت: «فرمایش می‌کنی، خیلی هم ربط داره!»

در حالی‌که می‌خندیدم، سونیا را صدا زدم و گفتم: «سونیا دوست‌داری نظر مادر را در مورد لخت شدنت بدونی؟»

نگاهی از آن پایین به ما کرد و گفت: « البته که دوست دارم.»

گفتم: « مادر معتقده چون تو لخت می‌شی تو ایران بارون کم می‌باره!»

در حالی‌که بلند بلند می‌خندید گفت به مادرت بگو برای ایران ممکنه خوب نباشه ولی واسه خودمون که خیلی خوبه تازه از این همه بارندگی خسته شدیم و بعد قیافه جدی بخودش گرفت و گفت: « طبق استدلال مادرت از او بخواه وقتی رفت ایران مثل من لخت بشه و حمام آفتاب بگیره تا شاید بارون دانمارک کمتر بشه و آفتابش بیشتر و در عوض در ایران بیشتر بارون بیاد.»

برای مادر این گفتگو را ترجمه کردم.

خندید و گفت: « ممکنه این‌طور بشه ولی اونوقت من جهنم رو خریده‌ام! نه رولَه، نه بارون می‌خوام نه لخت می‌شم.»



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:04 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 11




هنر لینک دادن

Monday, May 15, 2006

 

اگر بخواهیم بلاگ‌نیوز مورد اعتماد خوانندگانش قرار بگیرد و بتوان روز به روز بر تعداد مراجعه کنندگان آن افزود، این مهم بدون احترام به خواننده امکان‌پذیر نیست. احترام به خواننده یعنی بالا بردن کیفیت لینک‌ها.

زمانی که در وبگردی‌مان به نوشته جالبی برمی‌خوریم و با خواندن آن غرق لذت می‌شویم یا چیزی می‌آموزیم با دادن لینک به آن مطلب دیگران را در این لذت سهیم می‌سازیم. برای نمونه از بلاگرهایی که همواره از لینک‌هایی که در وبلاگش می‌گذارد لذت برده‌ام آشپزباشی است. از همه مهم‌تر شرحی که در مورد لینک به سبک و سیاق خودش می‌دهد، خواننده را برای خواندن تحریک و کنجکاو می‌کند. با این‌که ایشان از همکاران خوب ما در بلاگ‌نیوز است اما متاسفانه آنجا کمتر لینک می‌دهد و خوانندگان را از لذتی دایمی محروم می‌کند.

گرچه اکثر همکاران ما به این مهم توجه دارند اما متاسفانه هستند دوستانی که یا سهل‌انگاری می‌کنند یا بلاگ‌نیوز را با وبلاگ شخصی‌ خودشان اشتباه می‌گیرند یا اصلا برایشان کیفیت چندان اهمیتی ندارد.

دوستانی می‌آیند و گه‌گاهی یا به وبلاگ خودشان لینک می‌دهند یا به دوستانشان! البته من هیچ مشکلی ندارم که همکاری به وبلاگ دوستانش لینک بدهد اما قبل از لینک دادن کلاه خودش را قاضی کند که «آیا اصلا این مطلب فلان دوست ارزشش را دارد تا خوانندگان بلاگ‌نیوز برای آن وقت بگذارند یا نه؟» تازه ممکن است همن لینک دوست، به علت پایین بودن کیفیت آن توسط ویراستاران و یا من حذف شود و این خیلی بد می‌شودکه شما به اطلاع بلاگر هم رسانده‌اید که به مطلبش در بلاگ‌نیوز لینک داده‌اید.

البته تمام همکاران بلاگ‌نیوز می‌توانند ماهی یکبار به وبلاگ خودشان لینک بدهند و این حق بی‌چون و چرای آنهاست و نباید تعارف کنند اما ضوابطی هم وجود دارد که برخی دوستان به آن توجه نمی‌کنند. مثلا کسانی می‌توانند از این حق استفاده کنند که دستکم در ماه به ۱۰ مطلب لینک داده باشند. همکاری که ماهی یکبار لینک می‌دهد و آن هم به وبلاگ خودش بی‌انصافی است و بی‌احترامی به جمع و حقوق دیگران! تازه بارها شاهد بوده‌ام همکاری مطلبی را با ذکر منبع از مثلا سایت اخبار روز یا دیگران در وبلاگش گذاشته و بعد به خودش لینک داده است. خوب عزیز چرا به اصل مطلب در همان سایت لینک نمی‌دهی؟ زمانی به وبلاگت لینک بده که خودت مطلبی نوشته باشی! و یا شده همکاری به یکی از کامنت‌هایی که خواننده‌ای برایش نوشته لینک می‌دهد، خب وقتی خوانندگان مطلب تو را نخوانده‌اند این کامنت چه سودی به‌حالشان دارد؟

با این‌که معتقدم باید به سلیقه‌های متفاوت خوانندگان بلاگ‌نیوز توجه داشت و لینک‌ها هر چه متنوع‌تر باشند طیف بیشتری را جلب می‌کنیم اما این‌کار نباید به هر قیمتی باشد. من حتا فکر می‌کنم باید به قالب سایت و وبلاگی هم که به آن لینک می‌دهیم توجه کرد. مثلا خود من به وبلاگهایی که هر چند هم مطلبشان جالب باشد ولی پر از شنگول و منگول‌ و باران و برف و سکريپت‌های حال‌گیراست، لینک نمی‌دهم چرا ممکن است برای خواننده آزار دهنده باشد همان‌طور که برای خودم هست.

خلاصه اگر نتوانیم خوانندگان بلاگ‌نیوز را راضی نگهداریم این وبلاگ‌گروهی هم آینده‌ای نخواهد داشت و این برمی‌گردد به همه ما، یادمان باشد بلاگ‌نیوز متعلق به وبلاگستان است.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:26 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 18




ایران وطن من نیست!

Friday, May 26, 2006

 

ایران، وطن من نیست. ایران وطن آیت‌الله‌هاست با عمامه‌های دورنگ.

وطن سربازان گمنام امام‌زمان، آقازاده‌ها، بسیجی، پاسداران.

ایران، وطن آیت‌الله جنتی است.

ایران، وطن آقای خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی است.

نه! ایران وطن من نیست. ایران وطن گردان‌های استشهادی، لباس شخصی‌ها، آقای سعید مرتضوی است.

زادگاه من لرستان است. سالهاست از آنجا رانده شده‌ام، چرا باید ایران وطنم باشد؟ ایران وطن حماس، حزب‌الله لبنان، ایران وطن القاعده است.

من لُرم و همین برایم باقی مانده‌است که آنهم کم‌کم خاطره‌ای می‌شود، با این‌حال به لر بودنم افتخار می‌کنم.

چرا باید به ایرانی بودنم افتخار کنم؟ وقتی ایران وطن من نیست. ایران وطن حسین شریعتمداری، آقای شاهرودی، مشگینی، کروبی، خاتمی، احمدی‌نژاد، ایران وطن انصار حزب‌الله است. ایران وطن سرداران ریشو، بازجوها، شکنجه‌گران، آقای اژه‌ای، وطن فلاحیان است.

ایران وطن من نیست، وطن کردها، ترکها و بلوچ‌ها هم نیست ایران حتا وطن مانا نیستانی هم نیست.

ایران وطن خودی‌هاست. غیرخودی‌ها سالهاست که وطنی ندارند.


لینک:

ایران وطن کیست؟ مطلبی است از نویسنده وبلاگ میزبان گمانه‌ها در ارتباط با این نوشته من.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:49 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 41




اعدام باید گردد

Saturday, May 27, 2006

 

به‌جز تعداد اندکی که حال و هوای نوشته کوتاهم «ایران وطن من نیست!» را دریافته بودند اکثر کامنت‌ها و ایمیل‌هایی که دریافت کردم بوی خین می‌داد. احساسات ایرانیان ناسیونالیست و وطن‌پرست چنان برانگیخته شده بود که خودم به درک پای سگم را هم به میان کشیدند. بدون تردید اگر دستشان به بیلی و من می‌رسید هردومان را جزغاله می‌کردند از این نظر خوشحالم که در دانمارک زندگی می‌کنم وگرنه الان معلوم نبود چه ‌سرنوشت فجیعی در انتظارم بود. علاوه بر تهمت تجزیه‌طلب، اعدام باید گردد و کلی توهین از ما می‌خواهند بعنوان آدمی که در خارج زندگی‌ می‌کنیم نه بگوییم! نه بنویسیم! و برای همیشه ساکت شویم وگرنه ساکت‌مان خواهند کرد. نمی‌دانم چرا یاد این شعار معروف ما این قلم‌ها را می‌شکنیم افتادم.


خانم‌ها و آقایان وطن‌پرست و ایران دوست! با این شلوغ‌کاری‌ها نمی‌توانید وحدت ایران را حفظ کنید. باید یکبار هم شده چشمانتان را به روی واقعیت‌ها بگشایید. ما احتیاج به گفتگو داریم در مورد خیلی از موضوعات. اما نباید گفتگو تنها در مورد مسایلی باشد که شما دوست دارید. باید حقایق تلخ را هم بشنوید.

از زمانی‌که خلق‌های مختلف ایران خواهان به رسمیت شناختن حقوق سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خود شده‌اند جز سرکوب پاسخی نگرفته‌اند. آنها را تحقیر کرده‌اند، تجزیه‌طلب خوانده‌اند، به بیگانگان وصلشان کرده‌اند و... درآمد نفت را دولت‌ها به‌جای تقسیم عادلانه بین این مناطق بشدت عقب‌نگه‌داشته شده صرف خرید اسلحه و فربه کردن سازمان‌های امنیتی و نیروهای مسلح کرده‌اند تا اگر روزی خلقی گفت اجازه بدهید کودکان ما زبان مادری‌شان را در مدارس بیاموزند زبانشان را قطع کنند. احزاب سیاسی ایران، روشنفکران، آزادیخواهان و حتا اهل فرهنگ در طول تاریخ همیشه با شرط و شروط از حقوق خلق‌های ایران دفاع کرده‌اند. به برنامه احزاب نگاه کنید، در بخشی که سخن از حقوق خلق‌های ایران به میان می‌آید در چند بند اول می‌نویسند و نوشته‌اند و خواهند نوشت: ما مخالف تجزیه ‌طلبی هستیم، ما حقوق خلق‌ها را تنها درچارچوب تمامیت ارضی ایران به رسمیت می‌شناسیم، ما اجازه نمی‌دهیم یک وجب از خاک ایران تجزیه شود و بعد انگار به بچه یتیم می‌بخشند می‌گویند خب می‌توانید در کنار زبان فارسی، زبان خود را هم بیاموزید. روشنفکران، آزادیخواهان و اهل فرهنگ هم همیشه و در کمال شرمندگی حقوق خلقی‌شان در حد همین برنامه احزاب سیاسی بوده است. حال می‌پرسم: اگر فردا در یک ایران دموکراتیک نوددرصد مردم آذربایجان در یک انتخاب دموکراتیک و جهان‌پسند رای به جدایی از ایران دادند واکنش شما چه خواهد بود؟ می‌پذیرید؟ آنجا را به خاک و خون می‌کشید؟ راستی هرگز چنین پرسشی از خود کرده‌اید؟ آیا احزاب سیاسی ایران تاکنون در این مورد بحثی کرده‌اند؟ نه دوستان این موضوع تابوست، حتا جرات فکرکردن به آن را در تنهایی هم ندارید.


خانم‌ها و آقایان ایرانی‌الاصل! آیا می‌دانید در دوران پهلوی رابطه ایران و عراق همیشه متشنج، و حالتی شبیه نه جنگ و نه صلح بود؟ و آیا می‌دانید این چریک‌های سلحشور کُرد بودند که شبانه‌روز از مرزهای ایران با تفنگ‌های برنو و ام‌یک پاسداری می‌کردند تا دیگران آسوده بخوابند؟ آیا می‌دانید حقوقی که به این دلاوران پرداخت می‌شد یک‌سوم حقوق یک گروهبان سوم ارتش بود؟ اگر بخواهم خدمات همه خلق‌ها به سرزمین ایران را نام ببرم مثنوی هفتادمن خواهد شد که همه در تاریخ تحریف نشده ثبت است. آنوقت ترک‌ها خرند، لرها نفهمند، کردها قاتل و وحشی‌اند، بلوچ‌ها قاچاق‌فروشند، تجزیه‌طلبند، نوکر بیگانه‌اند و...


خانم‌ها و آقایان ناسیونالیست! شما که این همه عرق ملی دارید و از نوشته من رنجیده خاطر شده‌اید چگونه است که تعصب ملی شما فقط در مورد غیرفارس‌ها گل می‌کند؟ چرا نسبت به زبان فارسی که یک مقوله ملی است و پلی که تمام کسانی را که در جغرافیای ایران زندگی می‌کنند به هم وصل می‌کند این همه بی‌تفاوت هستید و خونتان به جوش نمی‌‌آید؟ چگونه است وقتی می‌نویسند خلیج عربی زمین و زمان را به هم می‌ریزید اما در همین وبلاگستان زمانی که بلاگری در وبلاگش می‌نویسد: « باسه اینه که دیر شد آخه با شوورجون برده بودنمون قاقالی خورن» آیا چنین جمله‌ای به سخره گرفتن زبان ملی ایرانیان نیست؟ مگر همه ما بدون استثنا، لر، ترک، فارس، کرد خواندن و نوشتن را در مدرسه نیاموخته‌ایم؟ مگر به ما یاد نداده‌‌اند که «باسه» را باید نوشت «برای» در غیر این‌صورت غلط است؟ مگر یاد نگرفته‌ایم که نباید نوشت «نون» بلکه نوشت «نان» پس چگونه است که این را تجزیه‌طلبی فرهنگی نمی‌دانید؟ وبلاگستان پر است از چنین نوشتارهایی دوستان وطن‌پرست. بلاگرهای «تهرونی» همانطوری که با «باباجون و مامان جونشون» حرف می‌زنند همان شیوه را بعنوان زبان فارسی بکار می‌برند تا جایی‌که نویسندگان یکی از بزرگترین سایت‌های خبری دنیا یعنی بی‌بی‌سی هم بدون کوچکترین مسوولیتی فارسی را با «لهجه تهرونی» که بیشتر به زبان قصاب‌هایی که در کشتارگاه جنوب شهر کار می‌کنند می‌ماند تا فارسی می‌نویسد! و شما که این همه ایران ایران می‌کنید و بخاطر چهار خط نوشته من که روح آن را هم نفهمیده‌اید دست به ترور شخصیت می‌زنید صدایتان در نمی‌‌‌آید. دم خروس را باورکنیم یا قسم حضرت عباس را؟ باورکنید بلاگرهای غیرفارس و تجزیه‌طلب نه تنها چنین تجاوزی به زبان فارسی نکرده‌اند بلکه از آن پاسداری هم می‌کنند و باورکنید که خیلی‌ از آنها فارسی را به زیبایی تمام می‌نویسند بروید وبلاگ‌هایشان را بخوانید. یک نمونه‌اش همین ناصرخالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط» که زبان مادری‌اش کردی است، فارسی نوشتن‌اش را ببینید. و از این دست وبلاگ‌ها فراوانند که در آینده همین‌جا معرفی خواهم کرد.


خانم‌ها و آقایان! نوادگان کورش و داریوش! به جای اعدام باید گردد، توهین، اجازه بدهید باهم به گفتگو بنشینیم. شما که حاضرید در راه ایران بزرگ شهید بشوید چرا شجاعتش را ندارید با نام و نشان خودتان کامنت بگذارید. می‌بینید که من بانام واقعی خودم می‌نویسم، عکس‌ام را هم آن بالا می‌بینید. شما یا می‌ترسید یا خجالت می‌کشید وگرنه چه دلیلی دارد که ردی از خود باقی نمی‌گذارید. اولین شرط یک گفتگوی عادلانه، برابری است و اینکه باید طرف گفتگو را شناخت. آیا به نظر شما این عادلانه است من بدون نقاب سخن بگویم و شما چهره‌تان را مخفی کنید؟



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 09:21 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 18




گنه کرد در بلخ...

Monday, May 29, 2006

 

آنچه در آذربایجان اتفاق افتاد می‌توانستیم در هر نقطه‌ای از ایران هم شاهدش باشیم که این همه عوارض حکومت‌های استبدادی است که حرمت ملت را رعایت نمی‌کنند و حقوق انسانی شهرندان را مدام زیر پا می‌گذارند. در چنین حکومت‌هایی است که هرازگاه مردم بهانه‌ای برای ابراز خشم فروخورده خود می‌یابند و به خیابان‌ها می‌ریزند. پاسخ رژیم هم به اعتراضات ملت همواره چوب و چماق است و نه پذیرش حماقت‌های حاکمان و درک ریشه و علت نارضایتی‌ها.

در این بلاهت محض این «مانا نیستانی» است که دارد قربانی می‌شود و رژیم برای نجات خودش از این بحران بعید نیست فردا «مانا» را وادار به شرکت در همان شوهای معروف تلویزیونی کند که همه می‌دانیم و او را زیر شکنجه در مقابل ملت به اعتراف گناه‌های ناکرده بکشاند و بگوید این کاریکاتور را بدستور ماموران سیا که مدتهاست وی با آنها همکاری می‌کند و برای بر هم زدن ثبات ام‌القرای اسلام کشیده است.

تنها راه خروج شما از این بن‌بست و بحران پاسخ به مطالبات به حق ملت است و اگر نمی‌توانید قدرت را به نمایندگان واقعی ملت بسپارید.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 09:24 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 40






Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.
 
 


آگهی


 

دوستان






لوگو



 


 


 
 
آرشیو


آخرين نوشته‌ها:
گنه کرد در بلخ...
اعدام باید گردد
ایران وطن من نیست!
هنر لینک دادن
روز مادر
بیعاری!
بلاگ نیوز فیلتر شد
سپاس
یک لینک و کلی جنجال
گفتگو با پارسا صائبى نویسنده‌ی وبلاگ پارسانوشت (۲)
...
ادامه عناوين را در اينجا ببينيد


آرشيو ماهانه:
April 2010 (4)
March 2010 (1)
November 2009 (2)
September 2009 (1)
August 2009 (3)
July 2009 (8)
June 2009 (9)
May 2009 (6)
April 2009 (2)
March 2009 (8)
February 2009 (3)
January 2009 (3)
November 2008 (3)
September 2008 (2)
August 2008 (2)
July 2008 (7)
June 2008 (1)
May 2008 (2)
April 2008 (6)
March 2008 (5)
February 2008 (4)
January 2008 (2)
December 2007 (2)
November 2007 (7)
October 2007 (3)
September 2007 (1)
August 2007 (1)
July 2007 (4)
May 2007 (1)
March 2007 (1)
January 2007 (7)
December 2006 (6)
November 2006 (1)
October 2006 (3)
September 2006 (8)
August 2006 (9)
July 2006 (3)
June 2006 (3)
May 2006 (10)
April 2006 (5)
March 2006 (9)
February 2006 (13)
January 2006 (15)
December 2005 (9)
November 2005 (10)
October 2005 (3)
September 2005 (4)
August 2005 (11)
July 2005 (7)
June 2005 (16)
May 2005 (4)
April 2005 (5)
March 2005 (19)
February 2005 (14)
January 2005 (15)

 
جستجو


کلمه مورد نظر را در کادر زير نوشته و روی دکمه جستجو کليک کنيد:

 
فید

Atom Index
RSS 2.0
RSD
 
کپی رایت


<تمام حقوق اين وبلاگ براساس پروانه‌ی Creative Common متعلق به اسدالله عليمحمدی است.