وبلاگهاى گروهى نتوانستهاند جايگاه خود را در وبلاگستان پيدا کنند.

این هم پارسا صائبى در کنار وبلاگش
گقتگویم با پارسا هم به دراز کشید که این دیگر تقصیر من نیست، بقول خودش تریبونی گیرآورده است و میخواهد استفاده کند. از آنطرف اختلاف ساعت بین کانادا و دانمارک باعث کندی کار میشد چون زمانی که پارسا بیدار بود ما خواب بودیم، ما که بیدار میشدیم او میخوابید. فعلا این قسمت که آماده است بخوانید تا بعد.
از اینکه دعوتم را برای این گقتگو پذیرفتی بسیار ممنونم و اگر ازما نمیرنجی، بدون سانسور از خودت بگو؟
بسيار سپاسگزار هستم از شما دوست عزيز که من را به اين گفتگو دعوت کردى. اميدوارم زياد حوصله شما و خوانندگان عزيز را در آخر کار سر نبرم.
راستش سوال را جالب مطرح کردى و همينجا مىتوان وارد شد به يک بحث طولانى که اصلاً سانسور کردن خود آدم به چه معنى مىتواند باشد ولى فعلاً اجازه بده اين بحثها را حداقل در ابتداى کار باز نکنم و کمى از خودم بگويم.
نامم مستعار است و تقريباً چهار سال است که مىنويسم. با اينکه نام واقعى من را عده خيلى معدودى از دوستان که تعداد خيلى کمى از آنها هم وبلاگنويس هستند، مىدانند اما اين روزها هنوز ترجيح مىدهم با همين نام مستعار به کار نوشتن در وبلاگستان ادامه دهم. آدم مهمى نيستم چه با اسم واقعى چه با اسم مستعار که با دانستن نام واقعى من مشکلى حل شود. خودم هم به اين نام مستعار خو گرفتهام و از چند ماه پيش سعى خود را بر اين گذاشتهام که طورى بنويسم که انگار با نام واقعى خود دارم مىنويسم. انصافاً در اين يکى دوسال گذشته از خودم کم در وبلاگم ننوشتهام، خيلى بيشتر از اکثر وبلاگنويسهاى معروف و باسابقه که نام غيرمستعار دارند، در مورد خودم و زندگى خود نوشتهام و گمان کنم که اين نام مستعار فقط يک نام است و نه چيزى بيشتر. اين هم يک نکته ديگر که لازم بود ذکر کنم اما برسيم به سابقه و رزومه وبلاگى. از حدود چهار سال پيش در فانوس که وبلاگ شخصى خودم بود شروع به نوشتن کردم و دوستان عزيزى هم به آنجا پيوستند و به همت و تلاش آنها وبلاگ گروهى موفقى شد، دوسالى هست که در پارسانوشت مىنويسم. چون به سعدى علاقه دارم روز تولد پارسانوشت را به عمد روز اول ارديبهشت انتخاب کردهام و در همين روزها پارسانوشت دقيقاً دوسالش مىشود. کار عجيبوغريب يا خارقالعادهاى البته انجام نمىدهم. وبلاگنويسى معمولى هستم و فعلاً هم در حال نوشتن چيزهاى مختلف. وبلاگنويسى مثلاً فروتن هستم که تئاتر هم البته زياد بازى مىکنم و تئاتر بازى کردن را هم البته جزئى از کار وبلاگنويسى مىدانم، بعداً اگر فرصتى دست داد در اين مورد توضيحى خواهم داد. مثلاً گهگاهى خودم را لوس مىکنم و از وبلاگنويسى خداحافظى مىکنم که البته تعدادى از دوستان وبلاگستان که گاهى خواننده نوشتههايم هستند با اين رويه من آشنا هستند و ديگر حنايم رنگ ندارد. براى همين است که مدتى است که ديگر از وبلاگستان خداحافظى نکردهام و دلم تنگ شده براى اينکار! البته خوانندههاى مطالب من کم است و دوستان به عدد کم و به خرد خيلى زياد نمىدانم چرا به من لطف زياد دارند، ممنونشان هستم و کاش شايسته محبت دوستان کم تعدادم در پهنه وبلاگستان مىتوانستم باشم. اين البته يک پپسى بود که شما هم فهميديد براى خودم باز کردم. گهگاه هم رگ لرى تويسرکانى من که از يکى از اجدادم به ارث رسيده است، گل مىکند و بىخودى عصبانى مىشوم يا قهر مىکنم، البته زود هم پشيمان مىشوم. ناگفته نماند که من مخلص همه لرهاى عزيز و شيرين من جمله شما هم هستم! اما کلاً به قول همشهرىهاى عزيزم آدم گوشتتلخى هستم. مرز سى سالگى را چند سالى است پشت سر گذاشتهام اما هنوز با چهل سالگى هم فاصله زيادى دارم. متولد همدان هستم و آنجا را خيلى دوست دارم. حيف که در کودکى از آنجا به شهر بىدروپيکر تهران و حومه آمدم! اسد جان شما لطفاً حواست به تعداد پپسىهايى که من دارم براى خودم باز مىکنم باش و براى اينکه حوصله خوانندگان هم سر نرود، از اينهمه تعريف از خود دست بکشم و چند جمله را اضافه کنم که مهندس هستم و در همان رشته فنى و در راستاى تجربه کارى خودم در کانادا و در شهر ادمونتون آلبرتا مشغول به کار هستم. همسرى عزيز و مهربان دارم که واقعاً من را دارد تحمل مىکند. فرزندى هم فعلاً نداريم. اموراتم مىگذرد و از زندگى مهاجرتى خود با وجود سختىهاى زياد راضى هستم.
این را همه می دانیم! تو تا حالا صدبار خداحافظی کردهای و پانصدبار عذرخواهی چرا دیگر با فانوس همکاری نمیکنی؟
اسد جان چه سوال سختى دارى از من مىپرسى. به طور خلاصه مىتوانم بگويم که کار کردن در وبلاگهاى گروهى عموماً کار سختى است و ريزه کارىهايى دارد که کمتر به چشم دوستان خارج مجموعه مىآيد. اولين مشکل در کارهاى وبلاگدارى يا همان ديپلماسى در وبلاگستان است و بدليل مشکلات و تنگناهاى ذاتى يک وبلاگ گروهى کار کردن در آنجا آدم را خيلى راضى نمىکند. شرح اين قسمت خودش موضوع يک نوشته طولانى است و مجالى براى طرح آن در اين گفتگو شايد نباشد. از طرف ديگر توقعات از وبلاگهاى گروهى بالا است. درى به تختهاى بخورد همه انتظار اعلام موضع از يک وبلاگ گروهى دارند. کسى را اذيت کنند همه منتظر هستند آن وبلاگ گروهى واکنش نشان دهد. علاوه بر آن هميشه بايد به وبلاگ گروهى خوراک فرستاد تا بهروز بماند. آنهم خوراک خوب و با کيفيت و مشترى پسند. آدم در اين چنين وبلاگى خودش نيست. مجبور است رسمى باشد، مجبور است بزرگان را مخاطب قرار دهد و جو آدم را بيشتر از هر کجا در يک وبلاگ گروهى مىگيرد. لذت وبلاگنويسى آن هم خيلى کمتر است. (که عامل مهمى هم هست) آدم خودش را در يک وبلاگ گروهى هميشه پشت تريبون و درحال سخنرانى و در مقام پاسخگويى يا اعلام موضع مىبيند. در عين حال بايد ملاحظه ديگر نويسندگان را بکند و همپاى آنها رسمى و رسمىتر بشود. هر چيزى را نمىتواند بنويسد و کمکم علاوه بر اينکه سطح توقعات چه از درون و چه از بيرون آن مجموعه بالا مىرود، حوزه نوشتارى آدم محدود مىشود به چيزهاى مشخصى. ديگران و دوستان عزيز را نمىدانم اما من راستش با اين مسائل مشکل شخصى دارم. با اين وجود بعد از بازگشت از ايران مطلبى در نقد سروش نوشتم و در فانوس منتشر شد. از شما چه پنهان هرچه خواستم مطلب بعدى را بنويسم ديدم جوهر قلم من پاک خشک شده است. ديدم کلاس کار فانوس خيلى بالاتر از کلاس کار خودم شده است و فرستادن مداوم مطلب تحليلى و نقد به فانوس هم کار خيلى سختى شده است و هم کم لذتتر. راستش دوباره سعى کردم اما نشد. مطلبم نمىآمد. ديگر مثل قديم هم نمىتوانم آنطور بنويسم و تحليل کنم. بيرون آمدن از فانوس تنها منحصر به من نبود و قبل و بعد از من حدود ده تا دوازده نفر تا حالا از فانوس بيرون آمدهاند. در فانوس هيچ دعوا و درگيرى نيست. مشکل از اين قبيل چيزها است که دامان وبلاگهاى گروهى ديگر را هم کمابيش گرفته است. هر چند دوست نازنين، مهربان و فداکارى چون آليوس عزيز خيلى تلاش کردهاست آنجا را سرپا نگه دارد و بايد بهش دست مريزاد گفت. اما خوب با واقعيات هم نمىشود جنگيد.
آیا فکر میکنی این به دلیل ضعف ما در کارجمعی است یا اصولا برمیگردد به ماهیت وبلاگهای گروهی و نوع مدیریت آن؟
اصل قصه اين است که به خاطر اختلاف زاويهاى که بين روحيه کار در وبلاگ گروهى با روحيه فردگرايانه وبلاگنويسى شخصى وجود دارد، وبلاگهاى گروهى نتوانستهاند جايگاه خود را در وبلاگستان پيدا کنند. البته نقش ضعف ما در کار گروهى هم کم نبوده است. يادم هست روزهايى را که به دوستان التماس و خواهش و تمنا مىکرديم مطلب بفرستند، بعضىها کار را جدى نمىگرفتند يا ديدگاه خودشان را داشتند ما هم که جدى مى گرفتيم در اشتباه بوديم. البته آنها هم درگير مشکلات زندگى بودند و فرستادن مطلب تازه و فانوسپسند کار راحتى نبود. از طرف ديگر حدود و محدوده کار واقع گرايانه نبود. کار هم جدى بود هم نبود! به صورت جمعى نوشته بوديم همه «احساس رسالت» مىکنيم اما کار را در حد يک کار ذوقى مىديديم. در عمل هم طبق معمول همه گروههاى جمعى ديگر، رفاقتى و هياتى کارها را پيش مىبرديم. خلاصه مشکلات کمبود تجربه کار جمعى هم بود اما اصل اشکال همانطور که گفتم در جاى ديگرى است. وبلاگ گروهى مىتواند وبلاگ ناميده شود اما در اصل با وبلاگ تفاوتهايى دارد. بله واقعاً با تعريف وبلاگ مشکلات زيادى داريم و به گمان من اين مشکلات هيچگاه حل نخواهد شد و اگر امکانش پيش بيايد خواهم گفت چرا. تنوع خيلى زيادى هم در گونههاى وبلاگى داريم. در حاشيه اين را هم بگويم که منظورم از گونه، نمونههاى متنوع ولى نزديک به هم از وبلاگها است که شايد بشود به آنها به نوعى تکاملى هم نگاه کرد. با اينهمه وبلاگ گروهى يک گونهاى بيشتر متفاوت از ديگر گونهها است. يعنى عنصر مهم لاگ در وبلاگهاى گروهى غايب است. نويسندگان وبلاگهاى گروهى از نوشتن روند اتفاقات معمولى و گزارش کوتاه وقايع زندگى خود در وبلاگ گروهى ابا دارند. ممکن است کسانى بگويند که باکى نيست، مىرويم و وبلاگى گروهى مىزنيم و چنين مىکنيم يعنى عنصر لاگ را هم به تحليلها و نقدها و نوشتههاى واکنشى به حوادث روز، اضافه مىکنيم. بحث اين است که چرا تاکنون چنين نشده و چنين وبلاگى گروهى به وجود نيامده است. گمان کنم اينکار نشدنى باشد. بحث را طولانى نکنم.
اوایل با امضای س.ع. دشمن شناس بیشتر طنز مینوشتی کاری که به نظر من هم ذوقش را داری و هم استعدادش، برخی از طنز نوشتههایت واقعا عالی است آیا بهتر نیست به جای این همه پراکنده نویسی روی این کار تمرکز کنی؟
اسد جان هر چه سوال سخت سخت را از من مىپرسىها! ما همهاش منتظر تعريف وبلاگ، وبلاگستان، بحث شيرين مستعارنويسى، هرزهنويسان و اين چيزها هستيم که برويم بالاى منبر و چيزهايى را که آماده کردهايم خطابت کنيم، حالا به ما که رسيد شايعه شد؟! به روى چشم. عرض شود که شما لطف دارى. شخصيت دشمنشناس در اصل زاده همان استرسهاى فانوسنويسى بود، در کنار مطالب جدى فانوس لازم بود چيزهايى هم به طنز نوشته شود. خلاصه بار خورد و رفتيم. يکهو ديديم که طنزنويسى چه کار سختى است. بعضى از نوشتههايم بد از آب در نمىآمدند اما تعداد زيادى از آنها يخ و بىمزه بودند. راستش را بخواهى خودم از کار طنزنويسى بدم نمىآيد ولى از طنزنويسى سياسى زده شدهام، هرچند طنزنوشتههاى سياسى وبلاگستان را هنوز به دقت میخوانم. ما که دستمان از جامعه ايرانى کوتاه است اما به نظر من طنزنويسان ما خودشان را به دردسر رفتن به داخل جامعه نمىاندازند. حاکميت ما به حد کافى کارهاى خندهدار انجام مىدهد و مردم خودشان جوک و طنزشان را مىسازند. طنز را بايد به ميان مردم برد و از خود آنها با زبان طنز انتقاد کرد. با نام دشمنشناس هم اگر بخواهم طنز اجتماعى بنويسم کار زيادى نمىتوانم انجام دهم جز اينکه داخل جامعه ايرانى باشم. البته چيزهايى مىتوانم در مورد ايرانيان خارج کشور بنويسم ولى اينکار وقت مىخواهد و آدم اينکار که من زياد اهلش نيستم. يک چيزى را خوب فهميدهام که با زور زدن شايد بشود تحليلى درآورد اما نمىشود طنز نوشت.
من با حرفهایت در مورد وبلاگ گروهی تا حدودی موافقم و فکر میکنم چنین وبلاگهایی که به مطالب متنوع میپردازند موفق نخواهند شد مگر اینکه در یک حوزه مشخص کار کنند مثلا کامپیوتر؛ عکاسی، ورزش و... و اما حالا که فکر میکنی سوالات سخت را از تو میپرسم و برای اینکه باز قهر نکنی و دستمان را وسط مصاحبه توی حنا نگذاری مجبورم یک سوال پش پا افتاده با تو درمیان بگذارم تو چه تعریفی از وبلاگ داری و نگاهت به این پدیده جوان چگونه است؟
چرا قهر کنم اسد جان؟ من تازه تريبونى گيرم آمده و در خدمت شما «لرى کينگ وبلاگستان» به قول آشپزباشى عزيز هستم! عرض شود که موضوع تعريف وبلاگ واقعاً موضوعى بحثانگيز و کارى سخت است. تعريفى که من براى خودم دارم اين است که وبلاگ يک رسانه شخصى است که براى رضايت درون در درجه اول و جذب بيشتر مخاطبانى که آنها هم عموماً وبلاگنويس هستند، ساخته مىشود. اما حتى اين تعريف هم نياز به ضمائمى براى توضيح دارد. براى تبيين مفهوم وبلاگ، دوستان تشبيهاتى مانند «پنجره»، «پل»، «کافه» داشتهاند يا تشبيهاتى مانند «بطرى پيام» که از جزاير تنهايى و متروک خود به اقيانوس اطلاعات مىسپاريم يا حتى اخيراً تعبيرى نوستالژيک و مذهبى که دوست عزيز نيما قديمى درست کرده است مثل «چاههاى کوفه». اين تشبيهات همه بخشى از مفهوم و تعريف وبلاگ را از زاويه خاص خود نشان مىدهند. من هم با اجازه چيزى به اين تشبيهات اضافه مىکنم: «صحنه تئاتر». وبلاگ رسانه است و تنها يک دفترچه نوشتارى نيست، نه فقط به خاطر اينکه مىشود در آن، تصوير يا فيلم يا راديوبلاگ (پادکست) هم گذاشت، بلکه در درجه اول به خاطر اينکه در وبلاگ با استفاده از زبان وبلاگى نه تنها مىنويسيم، بلکه نمايش هم بازى مىکنيم. وبلاگ را من غير از تعابير دوستان يک صحنه تئاتر فردى هم مىبينم که هر آن آدم خودش در حال بازى کردن نقشى در آن است براى رضايت خود و اصولاً دوست داشتن کار بازيگرى. اين ويژگى مهم وبلاگ است. به دليل توانايىهاى زبان وبلاگى شخصيتهايى از درون ما هر بار بيشتر متبلور مىشود. البته کم نيستند وبلاگنويسهاى درونگرايى که خودشان را به سختى کنترل مىکنند تا تنها يکى دو نقش بازى کنند و در همان چارچوب با توجه به تعريفى که از وبلاگ براى خود دارند به فعاليت بپردازند. مثلاً آنها بيشتر به جنبههاى ديگر وبلاگ مانند محلى براى گپ و بحثهاى مختلف مىنگرند. اما جنبههاى هنرى وبلاگ هم مهم هستند. ما در هنگام وبلاگنويسى در وبلاگ خودمان بازى مىکنيم و تحت تاثير بازى خودمان هم قرار مىگيريم. مثلاً وقتى داريم براى کسى جوابيه تند مىنويسيم معمولاً در آخر نوشته تندتر مىرويم، چون در هنگام نوشتن و رسيدن به آخر کار، چند بار نوشته خود را مىخوانيم و در ذهن خود آن نقش را اجرا مىکنيم و بعد از خود تاثير مىپذيريم و تندتر مىشويم! ما در وبلاگنويسى دنبال تصويرسازى هستيم و در وبلاگخوانى دنبال ساختن تصويرى که خودمان دوست داريم. حال ما با خواندن هر نوشته در وبلاگهاى مختلف عوض مىشود. اين پديده در خواندن روزنامه به آدم دست نمىدهد. در حاليکه در وبلاگخوانى، شوقى آدم را مىگيرد براى نوشتن، تصويرى گرفتهايم از آنچه که خواندهايم و مىخواهيم ما هم يک نقشى در آن بازى کنيم يا به کل بازى را عوض کنيم. شايد نظرى اين باشد که اصولاً زندگى همينطور است و ما مرتب با شخصيتهاى درون خودمان در حال نقش بازى کردن هستيم اما بايد قبول داشت که وبلاگ اين رفتار را خيلى برجسته و تقويت مىکند. لحظهاى متهم هستيم و در حال دفاع، زمانى نقش قاضى را بازى مىکنيم، زمانى خودمان را آدمى خونسرد نشان مى دهيم، زمانى عصبى و خيلى بيش از آنچه که عصبى هستيم خودمان را عصبىتر در وبلاگ مىنمايانيم. گاهى ژست روشنفکرى و فيلسوفانه و عبوس مىگيريم، زمانى شکلک در مىآوريم، زمانى در نقش يک آبزرور علمى دانشمندانه به يک پديده نگاه مىکنيم. اين رفتارها تنها به توانايىهاى قلمى با به اصطلاح چند قلم وبلاگى داشتن برنمىگردد به نظر من اين نقشها را عملاً داريم بازى مىکنيم و لذت هم مىبريم. اينها به معنى اين نيست که پس وبلاگنويسى مذموم است. ويژگى کار وبلاگ است و اتفاقاً ويژگى جالبى هم هست. البته شايد بخش اعظم سوتفاهمها و دعواهاى وبلاگى به خاطر همين ويژگى هنرى وبلاگ در عين وجود محدوديتهاى زبان است. مثلاً يکى داشته نقش شيخ حسن جورى سربداران را در وبلاگ خود بازى مىکرده، ديگرى گمان مىکرده او دارد نقش عباس آقا سوپر گوشتى فيلم اجارهنشينها را بازى مىکند. به هر حال زبان وبلاگى در عين توانا و منعطف بودن بشدت سوتفاهم زا است. گفتنى زياد است در اين مورد.
ويژگى مهم ديگر وبلاگ را در شباهت کار آن با برنامهسازى تلويزيونى و سرگرمسازى مخاطب بايد ديد که کار سختى هم هست زيرا مخاطب وبلاگ، خود برنامهساز شبکه تلويزيون خود است و مرتب دنبال سوژه و ايدههاى جديد مىگردد و حواسش هست که کدام برنامه خوب و کدام بزن دررو است. بايد او را راضى نگه داشت. خود آدم هم که بايد به رضايت درون برسد. چارچوبهايى را هم بايد رعايت کند که حالا اين خودش بحثى جدا است. براى همين است که وبلاگنويسى اگر جدى به آن نگاه شود، کار خيلى سخت و وقتگيرى است. شايد براى همين است که وبلاگنويسى آدم دچار قبض و بسط مىشود و اين عشق و نفرتهاى موسمى هر فرد نسبت به وبلاگ و اين تغيير احوالات همچنان ادامه خواهد داشت. من خيلى حرف زدم. بگذار بقيه چيزها را اگر فرصتى دست داد در لابلاى سوالات مرتبط بعدى مطرح کنم
اینطور که میفرمایی یعنی همه ما هنرپیشهایم و داریم تیاتر در میآوریم؟ ببین پارساجان تا آن حدی که میگویی وبلاگ یک رسانه شخصی است با تو موافقم اما در مورد بخش سینمایی وبلاگ، نمیدانم راستش به آن تاکنون فکرنکردهام! من خیلی ساده وبلاگ را پیشگام روزنامههای مدرن الکترونیکی میدانم با تو جه به جدید بودن این پدیده و اصولا خود کامپیوتر و اینترنت. خب از این موضوع بگذریم دیدم چند بار سخن از «زبان وبلاگی» زدی می شود این موضوع را بیشتر توضیح بدهی؟ منظورت از زبان وبلاگی چیست؟ واگر سعی کنی تعریفت را هم از این شیوه نوشتاری بدهی ممنون میشوم؟
بگذار از زبان وبلاگى بيشتر بگويم، بعد شايد برگرديم و دوباره به قضيه تئاتر نگاه کنيم. زبان وبلاگنويسى يا وبلاگى چند ويژگى دارد. اول اينکه عجول است. نه وبلاگنويس و نه وبلاگخوان هيچکدام وقت ندارند و هردو مىخواهند به صد جاى ديگر هم سر بزنند. اين عجله، کوتاه و موجز نويسى و در کنار آن سرسرىنويسى ويژگى کار وبلاگى است. بعد هم که همه مىدانيم اين نوشتهها معمولاً در آرشيوها دفن مىشوند پس عملاً توان و وقتى براى اينکه يک شاهکار از وبلاگنويسى در بيايد وجود ندارد، البته ديدهايم که بعضى از وبلاگنويسان باذوق واقعاً گاهى شاهکار هم درمىآورند! دوم اينکه زبان وبلاگى بىدقت هم هست. اصلاً يک پست طولانى وبلاگ خوانده نمىشود، مطالب علمى و سنگين اگر درشان مزه و نمک وبلاگنويسى نباشد، درست خوانده نمىشوند. مخاطب وبلاگ آمده چيزى بخواند و تفريحى کند و ببيند دنيا دست کيست و اگر هم شد چيزى ياد بگيرد. خيلى وقتها ديدهايم که مطالب خيلى آکادميک و سنگين با ادبار و بىتوجهى مخاطبين مواجه شده، انتظار دقت در حد دقت آکادميک در وبلاگنويسى انتظار بجايى نيست. سوم اينکه کاملاً تابع شرايط روحى نويسنده است. خوشحال بودن يا افسرده بودن، شاد بودن يا عصبانى بودن نويسنده حتى گاهى در يک مطلب بىربط با زندگى شخصى نويسنده نيز خود را نشان مىدهد. البته اين تصوير، لزوماً همان تصويرى نيست که نويسنده مطلب در آن لحظه از خود لابلاى مطلب خلق کرده است. غلو و اغراق هم گاهى وارد کار مىشود، يعنى خواننده گمان مى کند که الان نويسنده نشسته است و دارد هر چه آچار و پيچگوشتى است به صفحه مانيتور پرتاب مىکند، سيلى به صورت خود مىزند، نوتبوک را دارد به زمين مىکوبد در صورتى که در عمل خود نويسنده آنقدرها هم عصبانى نيست! اين همان هنر نويسنده است که لابلاى کلماتى موجز که مىنويسد با زبان وبلاگى نقشى بازى مىکند. باز برمىگرديم به اين موضوع. ويژگى ديگر زبان وبلاگى نزديکى خيلى زياد به محاوره نويسى و ديالوگهاى کوتاه و موجز نمايشنامهاى است. اين ويژگى خاص زبان وبلاگى، به خاطر خصلتهاى خود وبلاگ هم هست. يعنى مىشود در داستاننويسى و کتاب درآوردن هم اين طور نوشت اما نتايج کار لزوماً يکى نيست. به چند دليل اول اينکه، مطلب وبلاگى داغ داغ منتشر مىشود. البته کسانى هستند که مطلبشان را پيش از انتشار چندبار بالا و پايين مىکنند ولى هنوز جوهر زنده بودن و حيات در مطلبشان به چشم مىخورد. دوم اينکه ارتباط نويسنده و خواننده نزديک است چه از نظر دوطرفه بودن و چه از نظر نزديکى فکرى. مخاطبين خودشان اينکاره هستند و مىدانند نويسنده چه مىخواهد بگويد و برنامهاش چيست. نويسنده دنبال تصويرسازى است، خواننده هم خودش همکار است و تصويرى هم او سريع و بصورت آنلاين مىسازد. اين نکته را هم بگويم که زبان وبلاگى زبان خوددرگيرى هم هست. کلاً وبلاگنويسان با خودشان هم درگير هستند. حتى اگر مغرور باشند، باز در نهان با خودشان در جدال هستند. چيزى مىنويسند و خوشحال هستند، فردا از نوشتن آن مطلب که به فرض هجو کسى هم نيست، پشيمان هستند. از اين جهت وبلاگنويسى را به بازى گلف هم مىشود تشبيه کرد که آدم هميشه با خود در جدال است. به همين خاطر است که وبلاگنويسى پويا و زنده است و واقعاً ويژگيهاى عجيب و غريبى دارد که سالها بايد بگذرد و به تدريج اين ويژگىها توسط اهل فن خيلى علمىتر و بهتر شناخته شوند.
اما برگرديم به بحث تئاتر، مثل اينکه منظور من بد فهميده شده است. منظور من اين نيست که وبلاگنويسان دارند نقش بازى مىکنند چون مثلاً اداى کسى را در مىآورند. حرف اين بود که وبلاگنويسان در کنار کار نوشتن و طرح يک ايده يا نقد يک نظر يا بيان يک احساس به دليل خصوصيات زبان وبلاگى، چنان شخصيتى از وجودشان با نوشتهشان پيونده خورده است گويى که خود همراه نوشتهشان دارند قطعهاى کوتاه را بازى مىکنند. اين موضوع هميشگى و قابل تعميم به همه نيست. گفتم وبلاگنويسان عبوس و درونگرايى هم هستند که گهگاه جز مطالب جدى و روزنامهاى چيزى نمىنويسند. آنها اساساً وارد حوزه زبان وبلاگى نشدهاند هر چند که به هر حال وبلاگ دارند و بهتر است وارد اين بحث نشويم که دوباره وبلاگ را تعريف کنيم. اميدوارم توانسته باشم منظور خودم را برسانم. بحث از درستى يا نادرستى منطق يک نوشته، موضوعى است و بحث از اينکه جنبه اى از شخصيت فرد نويسنده در آن نوشته تجلى پيدا کرده موضوع به کل جداى ديگرى است. اين تجلى در جاهاى ديگر هم کمابيش ممکن است باشد، مثلاً در يک رمان يا يک ديوان شعر، اما نمود آن در يک وبلاگ به دلايلى که در مورد زبان وبلاگى گفته شد، بيشتر است. حال اينکه اين تجلى خوب است يا بد، بحث ديگرى هم هست. من معتقدم خوب است چون شخصاً وبلاگ را با نگاهى به رضايت درون تعريف کردم.
گفتگوهای پیشین:
گفتگو با مهدی جامی نویسندهی وبلاگ سیبستان بخش: ۱ و ۲ و۳
گفتگو با استاد مجید درخشانی
گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسندهی وبلاگ «میداف»
گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳
گفتگو با حسین جاوید نویسندهی وبلاگ «کتابلاگ»
گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»
گفتگو با صنم دولتشاهی نویسندهی وبلاگ «خورشید خانوم»
گفتگو با رضا شکراللهی نويسندهی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳
گفتگو با فرناز سیفی نویسندهی وبلاگ «امشاسپندان»
گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»
گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»
گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»
گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳
گفتگو با عبدالقادر بلوچ