وبلاگستان بشدت خصلت اکتشافی دارد.

مهدی جامی نویسندهی وبلاگ سیبستان
بخش سوم و در واقع آخرین قسمت گفتگویم با مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیستان را آماده کردم برای امروز. برای خواندن بخشهای ۱ و ۲ این مصاحبه روی اعداد کلیک کنید.
عدهای در همین وبلاگستان امروز منکر تاثیرگذاری وبلاگها در جامعه ایران هستند ( بویژه این فکر بعد از نتایج انتخابات ریاست جمهوری طرفدارانی پیداکرد) و برعکس برخی در مورد نقش آن غلو میکنند. نظر تو چیست؟ آیا وبلاگها واقعا نقشی در حوزه سیاست، فرهنگ و... دارند؟ یا میتوانند داشته باشند؟
تا امروز که داشتهاند! اما بايد ببينيم از چه تاثيری با چه شدت و گسترهای حرف میزنيم. وبلاگ در يک کلام در بين مخاطبان خود تاثير دارد. اما مشکل در تعريف حوزه مخاطبان است. اگر اين حوزه را به بزرگی جامعه ايرانی تعريف کنيم حتما سرخورده خواهيم شد. مساله را طوری ديگر ببينيم: آيا وبلاگستان به کنار، روزنامهها چقدر در ايران نفوذ و تاثير دارند؟ ناشران چقدر؟ نويسندگان بزرگ ما چقدر؟ متفکران و نظريهپردازان ما چقدر؟ احزاب ما چقدر؟
اگر تاثير همه اينها محدود است و برای محدوديت هر کدام دلايلی ساختاری وجود دارد چرا فکر میکنيم مشابه آن دلايل در مورد وبلاگستان وجود ندارد؟ چرا وبلاگ را بدون محدوده تعريف میکنيم؟ به نظر من مقداری از مفاهيم مربوط به وبلاگ بد جا افتاده است و بدون نقد مانده است. ما خوب است در باره خود وبلاگ و دامنه تاثيرات آن هم بحث و تجديدنظر کنيم. وبلاگ با ناکامیهايی روبرو بوده است مثل همان بحث انتخابات. درست. اما به نظرم اين فقط میگويد که ما بايد در دايره تعريفات خود تصحيحاتی وارد کنيم نه بيشتر.
اگر از ديد نقشگرايانه نگاه کنيم بسياری وبلاگها تنها حلقههای گفتگوی خانگی و دوستانهاند. راهی برای همدلیاند. از چنين نقشی نمیتوان تاثير اجتماعی طلب کرد. گروهی ديگر ازوبلاگها بسيجگرانه عمل میکنند. اما بسيجگری به ميزان باز بودن عرصه اجتماعی برای عمل بستگی دارد. اين محدوده وبلاگ است. ديدهايد که در بحث خليج فارس وبلاگستان تاثيرگذار بود چون اولا حوزه حوزه درون-اينترنتی بود و بعد هم لابیهای فشار در اروپا و بخصوص آمريکا بودند. يعنی عمل اجتماعی بر اساس نقطه حرکت وبلاگی امکان داشت. اما انتخابات مساله پيچيدهای است. به اين معنا که عنصر سازنده رای فقط تبليغ و بسيج نيست. وبلاگستان چرا بايد انتظار میداشت انتخابات را هدايت کند و ببرد؟ تمام ستادهای معين و هاشمی و کروبی و ديگران از رای سازی باز ماندند چرا وبلاگستان را انگشتنما میکنيم؟ تمام روزنامههای اصلاح طلب نتوانستند رای سازی کنند. تمام فعاليتهای اجتماعی و سخنرانیها نتوانستند. خب وبلاگستان هم يکی از آنهاست. گره مساله را بايد جای ديگری جستجو کرد.
البته اين فروتن شدن وبلاگستان بد هم نيست. چرا که میتواند به اين ختم شود که در باره نحوه تاثيرگذاری خود بهتر بينديشد و بیگدار بهآب نزند. چنانکه اين بازانديشی پس از انتخابات برای کل اردوی اصلاح طلب هم پيش آمده و ضروری شده است. اما وبلاگستان در حال حاضر بهترين مسير را میتواند در تشکيل هستههای بحث و نقد بپيمايد. مدتی سياست روز را رها کند و به بازسازی فکری بپردازد. از اين هستههای فکری و انتقادی که به صورت طبيعی هم شکل میگيرد بايد استقبال کرد. اين نوعی همگرايی است که بیگمان نتايج خود را خواهد داشت.
وبلاگستان بشدت خصلت اکتشافی دارد. هر روز طرح تازهای در آن پيدا میشود. پتانسيل بسيار زيادی برای خلاقيت دارد. چون نيروی فکری جمع کثيری وارد آن میشود. خب همه اينها يعنی سرمايه برای وبلاگستان. انباشت اين سرمايه ترديد نبايد کرد که تاثيرگذار خواهد بود. اين جريان دايمی گفتگو و چالش و درگيری فکری و نقد و کشمکش در کار فردی ما تاثيرات خود را آشکار میکند. بی ترديد نقد موثر است. و در وبلاگستان همه ما در جريان نقد هستيم. اين نقد حتی اگر درونی هم فرض شود ارزش دارد اما چون ما خارج از وبلاگستان هم دست به کار داريم اين تاثيرات در حوزه کاریمان نيز بازتاب خواهد يافت. در يک مدل ايدهآل میتوان روزی را ديد که وبلاگستان با جامعه هماهنگ شده باشد. يا در واقع جامعه فاصله بزرگی از وبلاگستان نداشته باشد. فراموش نکنيم جامعه بيرون از ما نيست. ما هم عضو جامعهايم.
با آنچه گفتی کاملا موافقم، تازه چرا راه دور میرویم مگر تیراژکتاب در کشور هفتاد میلیونی ما بیشتراز دوتا پنج هزارجلد است؟ درحالی که برخی وبلاگها بیشترازاین تعداد خواننده دارند از آن گذشته اگر وبلاگها تاثیری ندارند چرا دولت برای فیلترینگ آنها عزمش را جزم کرده است و اخیرا هم وزیر ارشاد به فکر قانون گذاری برای وبلاگ افتاده است؟ راستی نظر تو در مورد تنظیم چنین قوانینی از طرف دولت چیست؟ با توجه به این که بهرحال موضوع به همه ما مربوط میشود.
وبلاگ چون پديده جديدی است قانون هنوز در بارهاش سرگردان است. در کشورهای غربی هم هنوز روشن نيست که در باره حقوق وبلاگی چه بايد کرد و کدام قوانين رسانهای را اعمال کرد. قانون برای وبلاگ البته لازم است و نظامهای قانونی و قضايی هم بزودی وبلاگ را تحت پوشش قوانين مناسب قرار خواهند داد. اما بايد ديد اين قانون چه محدودهای را روشن میکند و کدام مسائل را پوشش میدهد. مساله کپیرايت مساله مهمی است چه در حوزه عکس و چه در حوزه مطلب. مباحث مربوط به افترا و انتشار اخبار دروغ و اهانت به اشخاص حقيقی هم حوزه قانونی لازم دارند. يعنی شما بايد از حق شکايت در مقابل رسانه همه جا برخوردار باشيد. وبلاگ هم از آن مستثنا نيست و بايد تن به نظم قانونی بدهد و حدود حقوق افراد و موسسات را رعايت کند. فراتر از اين کليات بايد روی جزئيات قانون پيشنهادی بحث کرد.
اما فيلترينگ داستان ديگری دارد. میدانی که فيلترکردن سايتهای معينی در اينجا هم وجود دارد و مثلا بشدت با سايتهای پورنوگرافی کودکان مبارزه میشود. اما در ايران فيلترينگ بيشتر در رقابت با جريان آزاد اطلاعات انجام میشود و نمونه بستن مطبوعات است در عالم وبستان. همانطور که گفتی خود اين رقابت نهادهای دولتی با وبلاگها يا نگرانی آنها نشانه اهميت وبلاگهاست. من در عينحال که قانون داشتن را مهم میبينم شفافيت و منطقی بودن قانون را هم مهم میدانم. يعنی قانون بايد طوری نوشته و اجرا شود که عرف اجتماعی با آن موافق باشد و منطق آن را بپذيرد.
تاکنون جشنوارههای وبلاگی متعددی در ایران برگزار شده است که برخی از این جشنوارهها هم موضوعات مذهبی داشته است و به نوعی هدایت شده. از آن طرف برخی بلاگرها معتقدند که چنین جشنوارههایی را باید خود اهالی وبلاگستان برگزار کنند. بطور کلی تو در این باره چه فکر میکنی؟ اصلا با چنین مسابقات و جشنوارهها موافقی؟
وبلاگستان عرصهای است که نيروهای مختلف اجتماعی در آن حضور دارند و بر آن تاثير میگذارند. نمیتوان کسی يا گروهی را منع کرد از برگزاری جشنواره يا کار او را ناپسند تلقی کرد. انتخاب برترينها از اين زاويه يا زاويه ديگر هميشه وجود دارد. همين روزها مجله اينترنتی هفت سنگ تازهترين نمونه از اين انتخابها را انجام داد. روزنامه گاردين هم از اين کارها میکند و بهترين وبلاگها را معرفی میکند. من نمیتوانم مخالف اين روندها باشم. اما میتوانم بگويم نياز روشنی وجود دارد برای تکثر و تعدد اين نوع انتخابها و جشنوارهها. چيزی که مثلا در عرصه سينما و کتاب کمابيش اتفاق افتاده است و نياز به آن شناخته شده است.
من اتفاقا در مورد کاری که هفت سنگ کرد حرف دارم. یکی اینکه این انتخاب بوی رفیق بازی میداد کاری که متاسفانه قبل از انقلاب هم رایج بود و حق خیلیها همیشه ضایع میشد. دویم این کار، تبلیغی بود برای خود هفت سنگ که تعداد خوانندگانش از وبلاگ تو هم بسیار کمتراست و دست آخر محدود کردن وبلاگها به هفتتا و مجبور کردن افراد به انتخاب. دوستی به شوخی میگفت نمیدانم چرا هر برتری که در این وبلاگستان انتخاب میشود از جماعت اصلاح طلبان است؟ من البته با تو موافقم که نمیشود کسی را برای چنين کارهای منع کرد ولی اگر قرار هم هست سالانه وبلاگهایی انتخاب شوند بهتر نیست با صلاحدید خود بلاگرها باشد یا کمیتهای از بین خودشان انتخاب کنند تا قواعدی در این راستا تنظیم کنند که مورد قبول دستکم اکثر بلاگرها باشد؟
خب واقعبينانه که نگاه کنيم اين حرفها را در باره کدام انتخاب نمیشود زد؟! هر انتخابی میتواند بوی رفيق بازی بدهد و تبليغ برای انتخاب کننده باشد و انتخاب را محدود کند و الخ. پس راه درستاش اين است که برويم سراغ معيارها و به نوعی معيار عمومی برسيم که تا حد ممکن ابژکتيو و ملموس باشد و حداکثر توافق را ميان وبلاگنويسان نمايندگی کند. البته هيچ وقت نمیشود با بهترين معيارها هم همه را راضی کرد. مساله فقط وبلاگها نيستند شما نتيجه ساير انتخابات فرهنگی را نگاه کنيد از جشنواره فيلم ما تا اسکار و از جوايز انتخاب کتاب سال و رمان در ايران تا جايزههای مختلف کتاب در همين بريتانيا. ولی مهم است که ما معيار داشته باشيم. آنگاه میشود در چارچوب همان معيار ديد که به نتايج قابل دفاعی رسيدهايم يا نه.
ضمنا من نفهميدم مگر تبليغ بد است؟ هر ايده خوبی اسباب تبليغ میشود مثل همين مصاحبههای خودت با وبلاگ نويسان. جهان جهان ايدههاست و قاعدتا هر کس ايده خوبی دارد بايد بتواند با عرضه آن به شهرت و نفوذ در خور و متناسب نيز برسد. يعنی اين مشروع است. امور مشروع را نبايد نامشروع جلوه داد.
اما در مساله کميته وبلاگها من اصولا با چنين کاری موافق نيستم. تعدد مراکز انتخاب و روشها را بايد مغتنم بدانيم و حفظ کنيم. با اينهمه تا به امروز پيشنهادی عملی هم در چارچوبی که تو میگويی مطرح نشده تا ببينيم چقدر عملی است. من گرچه نظرا مخالفام اما عملا اگر طرح خوبی باشد ممکن است به آن رای دهم. تا امروز نبوده است و يکی دو تلاشی هم که شده جواب نداده و نمیتوانسته بدهد چون روش اتخاذی گذشته-نگر و قديمی بوده است و تقليدی و نه خلاق و هماهنگ با مشخصههای اين رسانه جديد.
در باره انتخابهای هفت سنگ هم من فقط يک کاستی عمده میبينم بر اساس همان چيزی که اعلام شده بود. يعنی قرار بود اگر شما نخواستی به هيچکدام از هفت گزينه رای بدهی گزينه خودت را معرفی کنی. من فهرست اين گزينههای رای دهندگان را نديدم در نتايج نهايی.
آنچه من گفتم تنها یک پیشنهاد بود، مثلا بخاطر دارم پارسا گفته بود هر بلاگری ده وبلاگ را انتخاب کند یا خودت امسال فهرستی از وبلاگها را در یادداشتی با عنوان «همه وبلاگ های من» منتشر کردهای. خب! میشود از مجموعه این کارها و بحثها و پیشنهادات به نتیجهای رسید. حرف من این است، اگر قرار است کاری معتبر هم در این حوزه شود خود بلاگرها پیشقدم شوند؟
من با روشهای فردی مخالفتی ندارم مثل آنچه پارسا پيشنهاد کرده است. مشکل از جايی شروع میشود که بخواهيم نوعی سازماندهی کنيم. مثلا در پاسخ به دعوت من برای سال-نماهای وبلاگی شماری از دوستان از جمله خودت جواب مثبت دادند و هيچ کس هم به آنها فشاری نياورده بود و کاملا آزادانه اين کار را کردند. اما اين سازماندهی نيست. من هم بشدت مايلم خصلت آزادانه پيشنهادها را حفظ کنم. اما هر نوع کاری برای انتخابات نياز به نوعی پيشقدم شدن و انتظاری برای پاسخ گرفتن عمومی دارد. من در وضع فعلی چنين افقی نمیبينم.
شايد راه درست تر در ميان مدت همان ابتکارات فردی باشد از سوی وبلاگ نويسانی که با خوانندگان خود رابطه فعال دارند. اما اين هم پيشاپيش محدوديتهای خود را دارد. يعنی به همان خوانندگان محدود میشود. بنابراين راه حلی برای «همه» وبلاگستان وجود ندارد. يعنی برمیگرديم به همان ايده تنوع انتخابات و نظرسنجیها. به همين دليل، نيازی نيست که به هفت سنگیها بپريم که چرا اين کرديد و آن نکرديد. راهش اين است که يک گروه ديگر که فکر میکنند نفوذی در وبلاگستان دارند در تابستان يک جشنواره تابستانه وبلاگی–رسانهای راه بيندازند و انتخابهای تازهای را برای رای دهی پيشنهاد کنند. يا در پاييز اين کار را بکنند فرضا. به هر حال راه زياد است و تنوع آرا هم بسيار. انتظار نمیشود داشت يک جشنواره يا نظرسنجی نظر همه را تامين کند. اما هيچ کس هم نبايد در وضعيتی قرار بگيرد که فکر کند منزوی شده است. اين حق همه است که ديده شوند.
نهايتا آنچه میتوان گفت اين است که به هر حال وبلاگستان دير يا زود متوجه خواهد شد که گروهبندیهای خاص خود را دارد و هر يک از آنها به سمت تشخص و تمايز بيشتر خود خواهند رفت و آن را در امثال همين نوع جشنوارهها و نظرسنجیها به رخ خواهند کشيد.
منظورت از گروهبندیهای خاص همان ایجاد نوعی مرکزیت در وبلاگستان است؟ آیا عملا چنین مرکزیتهایی وجود دارند یا در حال تشکیل هستند؟
نه من از مرکزيت حرف نزدم و هنوز هم زود است برای اين حرفها و اصلا شايد هيچوقت هم پيدا نشود. گفتم ما مدام پيشدانستههای خودمان را که از تجربيات ديگری در کارهای گروهی متفاوتی گرفتهايم در باره وبلاگ محک میزنيم و مثل لباس خارج از قواره اغلب يا کوتاه میآيد يا گشاد مینمايد. من اصلا دنبال مرکزيت نيستم ولی فکر میکنم به طور طبيعی گروهبندیهايی وجود دارد. يا جناح بندیهايی به اصطلاح. اما اين هم از روی حدس است و غريزه تا کار پژوهشی و آماری و تحليل محتوا. آنچه فقط میتوانم بگويم اين است که ما بايد مدام عبور از مرزهای اين جناح بندیهايی را که حس کنيم دارد شکل میگيرد تجربه کنيم و اجازه ندهيم خيلی زود وبلاگستان به مناطق مينگذاری شده تبديل شود. دست کم اينجا دموکرات باشيم. خرجی ندارد که!
قالب وبلاگت زیباست اما به نظر من آن رنگ خاکستری زمینه با نام وبلاگ در هماهنگی نیست، نامی شاد و رنگی افسرده، خودت قالب وبلاگ را ساختهای؟ عدهای هم بر این اعتقادند که مطالب مهدی جامی طولانی است، گاهی مطالب سیبستانک از سیبستان هم طولانیتراست آن هم با فونتی ریز و رمینه خاکستری سیر که چشم را میآزارد. اغلب لینکهایی هم که میدهی خوانده نمیشود مگر روی آنها کلیک کنی، نمیدانم خودت توجه کردهای؟
رنگ خاکستری منطبق با منطق خاکستری من است. اين را قبلا هم نوشتهام در سيبستان. نوعی تاکيد بر آن زيستن-در-عرصه خاکستریهاست. زندگی با رنگهاست. نشان دادن زندگی فکری با رنگهاست. به افسرده بودنش فکر نکردهام. مطلب بايد زنده و شاداب باشد وگرنه میتوان در رنگهای شاد از نااميدی نوشت. چيزی که من از آن بيزارم. ولی بدم نمیآيد دورههای رنگی ديگری را هم تجربه کنم. بهش فکر خواهم کرد.
قالب وبلاگ را دستان هنرمند «حسين ستاره» ساخته با لوگويی از «دانيال کشانی» دوست بسيار عزيز ناديده من. همو که لوگوی شمع گنجی را هم ساخت. مطالب طولانیتر از ديگر وبلاگهاست درست ولی به اندازه حرفهای من است و منطقی که برای پروردن مطلب لازم دارم. مقايسه کارساز نيست. بايد ديد برای گفتن حرفی میتوانسته ام کوتاهتر بگويم و نگفتهام؟ اگر اين طور باشد پرگويی کردهام. حروف ريز را هم بايد فکری برايش کرد. لينکها را هم توجه کردهام حق با توست و حالا بيشتر رنگی میکنم که ديده شود.
نمیدانم چرا احساس میکنم تو و ف.م.سخن، وبلاگستان را زیر نظر دارید و از کوچکترین اتفاق آن با خبرید. چندساعت در روز وبگردی می کنی؟ و می خوانی؟ و پشت مانیتور مینشینی؟
گفتی و گفتهام که در کار وبلاگها جدیام. اين يعنی برايش وقت میگذارم. برای من ميزانالحراره فکری ماست. از آن بسيار چيزها میتوان دانست و آموخت. من زياد تلويزيون نگاه نمیکنم پس وقت دارم که بخوانم و در وبستان بچرخم. اين وقت فراغت من است که بسته به حجم تازههای وب کم و زياد میشود. اما وقتی مینويسم برايم در حکم کار است. کاری که خودم برای خودم تعيين کردهام. برای من هيچ کاری لذت بخش تر از نوشتن چالشگرانه نيست. حاشيه زدن بر انديشههای ديگران را بسيار دوست میدارم. گفتگويی درونی است که آشکار میکنی.
من بايد جلوتر اين را میپرسيدم ولی خب در اين آخر کار میپرسم که کار عکاسی و مستندسازی را از کی آغاز کردهای و چقدر حرفهای هستی؟
عکاسی را از شانزده هفده سالگی آغاز کردم وقتی که ديگر هنرهای مورد علاقهام مثل تئاتر و موسيقی را ناچار ترک کردم چون کار جمعی میطلبيد. عکاسی هنری بود فردی. من در باره زيباشناسی عکس زياد کار کردهام اما هميشه آماتور ماندهام يعنی هيچوقت از راه عکس نان نخوردهام. شايد به اين دليل که وقت و حوصله يادگيری کار چاپ را نداشتم. هميشه پشت دوربين بودهام تا در تاريکخانه يا لابراتوار. به غرب هم که آمدم فهميدم بهتر است دور حرفهای شدن در اين زمينه را خط بکشم چون رقابت خيلی بالاست و با روحيه من هم خيلی جنبههای بازار عکس سازگار نيست. از عکاسی به مستندسازی کشيده شدم. اينجا هم ايدههای من مثل دانش آموزی که درس هندسهاش را خيلی دوست دارد خريدار ندارد! استقبال نه چندان گرم از فيلم ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک هم مرا با واقعيتهای خشن دنيای حرفهایها روبرو کرد. و اينکه رسانههای غربی تا چه حد دنيای محدودی دارند. مثالی بزنم: چند ماه پيش از ۱۱ سپتامبر من پيشنهاد دادم که برويم فيلمی از حدود ۱۰ هزار پناهجوی افغان که در مرز با تاجيکستان در جزاير رودخانه پنج و سرما و نم زمستانه گرفتار بودند بسازيم. يک تراژدی انسانی واقعی بود. گفتند افغانستان اولويت ندارد! وقتی ۱۱ سپتامبر پيش آمد يکباره افغانستان مهم شد. به هر حال چون اين بخش از کار من با وبلاگ زياد مربوط نيست بهتر است به همين اکتفا کنم. ولی سينما هنوز وسوسه من است و آن را ادامه میدهم.
بیلی هم میپرسد اگر آقای جامی سگ ندارد من هم سوالی ندارم؟
من ندارم ولی دخترم داشت که حالا رسيده به برادرش. سگ کوچکی است و بسيار دوست داشتنی. خوراکی دادن به او را دوست دارم. او هم میداند که من هميشه چيزی در جيبام يا کيفم دارم بهش بدهم مرا دوست دارد!
مهدی عزیز، ازاین همه صبوری، حوصله و وقتی که برای این گفتگو گذاشتی بازهم سپاسگزارم
فرصت بسيار ارزشمندی بود که در اختيار من گذاشتی. از تو ممنونم و از حوصله دوستانی که اين گفتگوی دراز را میخوانند. قول می دهم تا مدتها مصاحبه نکنم!
خواهشمنداست پیامها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.
گفتگوهای پیشین:
گفتگو با استاد مجید درخشانی
گفتگو با ناخدا حمید کجوری نویسندهی وبلاگ «میداف»
گفتگو با مجید زُهری، بخش: ۱و۲و۳
گفتگو با حسین جاوید نویسندهی وبلاگ «کتابلاگ»
گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو»
گفتگو با صنم دولتشاهی نویسندهی وبلاگ «خورشید خانوم»
گفتگو با رضا شکراللهی نويسندهی وبلاگ «خوابگرد» بخش: ۱و۲و۳
گفتگو با فرناز سیفی نویسندهی وبلاگ «امشاسپندان»
گفتگو با پرستو دوکوهکی نویسنده ی وبلاگ «زن نوشت»
گفتگو با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ «پیام ایرانیان»
گفتگو با ناصر خالدیان نویسنده وبلاگ «نقطه ته خط»
گفتگو با ف.م.سخن: بخش ۱ و ۲ و ۳
گفتگو با عبدالقادر بلوچ