ما ایرونیها عادتهای عجیب و غریبی داریم. اگر یک بنده خدایی بخواهد این عادتها را تشریح و بازشکافی کند مثل خر میماند توش. یک نمونه عرض کنم اول، همین وبلاگستان یا وبلاگشهر یا وبلاگآباد خودمان را نگاه کنید، از زمانی که بوجود آمد و مرسوم شد (شانس آوردیم ایرونیها کاشف آن نبودند وگرنه پدر مردم جهان را صلواتی میکردند) و مورد استفاده بچه هشت ساله تا پیرمرد هشتادساله قرارگرفت، طبق همان عادتها آنقدر نوشتند که در وبلاگ باید اینطور نوشت و آنطورنبایدنوشت که خیلیها از ترسشان جرات نمیکنند آنچه به ذهنشان میرسد در این وادی مجازی قلمی کنند. خانمها و آقایان! انقدر سخت نگیرید شما اگر بروید توی همین بلاگر و بخواهید یک وبلاگ راهاندازی کنید به زبان شیرین انگلیسی وبلاگ را تعریف کردهاست نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم. خواهران ایرانی بلاگر یعنی پرشینبلاگ و بلاگفا و بلاگاسکای هم کم و زیاد همان تعریف را اما اینبار به زبان شیرین فارسی تکرار کردهاند. البته بنده مخالف این بحثهای فرهنگی و علمی و فنی نیستم خودم گاهی نیز از این وبلاگ سوءاستفادههایی هم کردهام که خلاف نفس و جوهر واقعی وبلاگ بوده است اما میخواهم بگویم تعادل هم بدچیزی نیست. ترس بیلی و من اینجاست که کمکم دارند هالهای از تقدس دور وبلاگ میکشند تا نشود بدون وضو چیزی نوشت. باورکنیدبلاگرهای غیرایرانی این همه مته به خشخاش نمیگذارند که ما. من وبلاگهای دانمارکی را که میخوانم گاهی به چنان مطالب پیشپا افتاده البته از «نگاه من» که برای نویسندهاش خیلی هم عزیز و پراهمیت است برمیخورم که اگر اساتید بلاگر ایرانی بینند طرف را زنده زنده کباب میکنند. خلاصه از ما گفتن از شما نشنیدن. بگذارید «احساس هوایی بخورد.»