My Danish Blog

« نوشته قبلی

  

صفحه اصلی

  

نوشته بعدی »


یک پرسش

Tuesday, February 21, 2006

تشکل‌گربزی یکی از عادات دیرینه ایرانیان است. اهل تحقیق علتش را در استبداد سه هزارساله می‌دانند و عده‌ای هم در فرهنگ درویشی و عرفان ایرانی می‌بیند و برخی هم عملکرد نادرست و گاه خیانت‌بار احزاب را دخیل می‌دانند و ممکن است هرسه نظر در این معضل تاثیر داشته باشد، اما هرچه هست فرهنگ تحزب و تشکل در بین ایرانیان چه در داخل کشور و چه در خارج بشدت ضعیف و هنوز بدوی است. البته من قصد ندارم اینجا، علل و ریشه‌های این رفتار اجتماعی را بررسم، که کار من نیست بلکه می‌خواهم با کمک شما دستکم پاسخ این پرسش را‌ پیدا کنیم که چرا ما ایرانیان از عضویت در احزاب شانه خالی می‌کنیم و بعبارتی از تحزب گریزانیم؟ آیا فلسفه وجودی احزاب بخاطر این نیست که اگر فرد یا افرادی آرمان و هدف مشترکی دارند برای تحقق آن هدف در آنجا متشکل شوند؟ همه ما این ضرب‌المثل معروف را شنیده‌ایم که: «یک دست بی‌صداست» ولی چرا نمی‌توانیم یک دست را به هزاران و صدها هزار و میلیون‌ها دست تبدیل کنیم؟

این موضوع را من بخاطر شرایط حساس امروز میهن‌مان در اینجا به بحث می‌گذارم و از دوستان خواهش می‌کنم با شرکت فعال در این گفتگو کمک کنند تا شاید بتوانیم پاسخی بیابیم.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:12 :::

LINK  | Comment 67
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:

پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: سعيد حاتمی

Tuesday, March 7, 2006 ساعت 10:19

xyz عزیز ديگه داشتم از حضورتون نااميد می‌شدم.
والا اين جنگ روانی (!!!!) رو ابتدا سهند اينجا کرد، ولی خوب ديوار ما گويا کوتاه تره! البته اطلاعات علمی و تاريخی شما اونقدر زياده که حيفه خودتون رو اينقدر دست کم بگيريد!
از قديم گفتند سکوت علامت رضاست! همه جا هم فرموديد که کار گروهی ارتباطی به رابطه افراد و هدفمند و عقلانی بودنش نداره. پس تأييد فرموديد که يک گله گوسفند درحال کار گروهی هستند. البته من اين رو به حساب توهين به شعور اون زنانی که در يک کار گروهی و با همکاری ميليونی و غيرگسترده و پراکنده و هماهنگ به حجاب اجباری اعتراض کردند، نمی‌گذارم!!!
دوست عزيز، تغيير حکومت چه يک شبه باشه، چه صد ساله، وقتی مردم عوض نشوند، چه فايده داره؟ در ضمن آيا دو سال برای اين تغيرات مدت کمی است که در عراق می‌بينيم؟ هر چند ساده انگاری است که بگوييم يک يا دو سال ديگر هم مردم عراق عوض خواهند شد. اگر هم منظور شما اين بود که اين راه صد ساله است، که بايد خدمتتان عرض کنم هيچ حکومتی صد سال يکجور حکومت نکرده. همين حکومت فعلی را با ده و بيست و بيست و پنج سال پيش مقايسه کنيد. يا مثلاً حکومت آمريکا که به خيال شما هديه دهنده دموکراسی به ديگر کشورهاست (حتی به آلمانی که از لحاظ تئوری و عملی به همراه فرانسه پايه‌های دموکراسی را ايجاد کردند) در اين صد سال اخير حکومت يکسانی داشته؟
در مورد دموکراسی و آلمان و آمريکا، خوب شد اين فرانسه را گفتم تا شما با حرف من مخالفت کنيد. اونوقت می فرماييد چرا حرفی رو دوباره تکرار می‌کنم! آلمان بعد از فرانسه و سال‌ها قبل از آمريکا دموکراسی داشت. اين رو در کتاب تاريخ دبستان هم می‌تونستيد بخونيد. درضمن انتخابات آزاد يکی از ابزار دموکراسی است که هيتلر بعد از سالها که از عمر دموکراسی در آلمان می‌گذشت با سواستفاده از همين ابزار دموکراسی و انتخابات آزاد به حکومت رسيد. البته اگر کمی در اين زمينه اطلاعات داشتيد می‌ديديد همان زمان احزاب چپ و راست که قبلاً قدرت را در آلمان در اختيار داشتند در اين انتخابات شکست خوردند. شايد منظور شما کمک آمريکا و انگليس و شوروی برای رهايی آلمان از ديکتاتوری هيتلر بود که منظور خود را با تحريف تاريخ، کاملاً اشتباه بيان کرديد.
معمولاً تکرار برای تفهيم مخاطب است، ولی وقتی شما نوشته‌های من را نمی‌خوانید (يا با ناراحتی می‌خوانید) احساس می‌کنم اگر آنها را دوباره تکرار کنم، شايد اينبار با آرامش و بدون مشغله‌های فکری بخوانيد، وگرنه قصد توهين به فهم و درک شما را ندارم.
موفق و شاد باشيد

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: xyz

Monday, March 6, 2006 ساعت 04:57

سعيد جان
متاسفانه وارد شدن به اين وبلاگ برای من بعضی وقتها مشکل است.
من قبلا جواب بسياری از حرفهايت را داده ام ولی نميدانم چرا دوباره مطرحشان ميکنی!
از جمله اينکه گفتم که يک شبه نميتوان به چيز خاصی رسيد با تغيير حکومت ولی نميدانم که تو چرا آنرا اينقدر تکرار ميکنی که من عامل همه چيز را تغيير يک شبه حکومت ميدانم؟!
در ضمن تو چرا من را با کنايه و متلک با واژه هايی مثل انديشمند و دانشمند صدا ميکنی؟ مگر از من چنين ادعاهايی ديده ای؟ آيا ميخواهی جنگ روانی راه بياندازی؟
ضمنا من در مورد آلمان با تو صحبت کردم نه فرانسه. اينکه هيتلر با رای مردم انتخاب شد خيلی فرق دارد با ايتکه هيتلر در يک سيستم دموکراتيک انتخاب شد. جمهوری اسلامی هم در يک انتخابات آزاد برنده شد ولی آيا ميتوان گفت که در يک سيستم دموکراتيک رای آورده؟
عزيز من
جواب بسياری از حرفهايت را قبلا داده ام، چرا دوباره تکرارشان ميکنی؟!


 نويسنده: سعید حاتمی

Saturday, March 4, 2006 ساعت 09:41

سهند عزيز،
متأسفانه اکثريت غريب به اتفاق ايرانيان (حتی افراد تحصيلکرده) در خواندن متون انگليسی تنبل هستند. ما اينجا بحث می‌کنيم تا نه تنها خودمون چيزی ياد بگيريم، بلکه ديگران هم استفاده کنند. به همين دليل ضروری هست که ما به زبان اکثريت گفتگو کنيم. کامپيوتر من هم زبان فارسی نداره، ولی در اين صفحه می‌شه به راحتی فارسی نوشت.
همين مشکل رو هم خود من با کلمات انگليسی داشتم و معنی بهتر از ساده لوح برای تقليل‌گرا پيدا نکردم. در هر صورت تا اونجا که ياد گرفتم، تو بحث نبايد شخصيت طرف مقابل رو کاوش کنيم، اگر شما بر اين باوريد، دلايلتون رو بگيد تا ديگران قضاوت کنند. اين مسئله به پوست کلفتی ربطی نداره و فکر می‌کنم يکی از اصول بحثه.
اگر خاطرتون باشه خود شما فرموديد جملات من در مورد جنگ احتياج به تفسير نداشت، ولی خود شما علامت تعجب‌هايی که بعد از کلمه مقدس اومده رو نشانه ترديد من برای درستی دفاع تفسير می‌کنيد. اگر نوشته‌های منو دنبال کرديد از ابتدا گفتم حمايت مردم از جنگ جنبه همکاری گروهی نداره و يک حرکت احساسی بوده. بر فرض هم که کار گروهی بوده باشه، وقتی با شکست مواجه شده نمی‌شه گفت اشکال از افراد بوده (تو کار گروهی فرد معنی نداره) پس می‌مونه اشکال از رابطه افراد (که معنی کار گروهيه) آيا اين مسئله اينقدر پيچيده است که من هر بار بايد توضيح بدم؟
اينجا بحث سر علت‌هاست. آيا جايی در نوشته‌های من ديديد که با علت‌های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و سياسی مخالفت کنم؟ فقط من اعتقاد دارم تمام اين مشکلات به تک‌تک ما مربوط می‌شه ولی xyz می‌گفت به حکومت. حالا يکی از مشخصه‌های فردی انسان‌ها ژن اون‌هاست و همونطور که حتماً خودتون مطالعه کرديد و می‌دونيد خيلی از رفتارهای ما ژنتيکيه. با اين تفاصيل متوجه اصرار شما بر عدم ارتباط ژن با اين موضوع نمی‌شم. البته اگر اطلاعات شما بر مبنای عدم رابطه ژن با رفتار هست، بحث ديگری است. لازم به ذکر هست که وقتی می‌گم يکی از دلايل، به معنی اين نيست که فقط و فقط همين دليل وجود داره.
وقتی شما کسی رو دوست انديشمند خطاب می‌کنيد، اينو القا می‌کنه که شما اون رو از نزديک می‌شناسيد؛ چون با دو جمله از يک شخص کاملاً ناشناس خوندن، نمی‌شه به انديشمنديش پی برد.
از اينکه بحث خوبی با شما داشتم، خوشحالم و ازتون تشکر می‌کنم.

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: Sahand

Friday, March 3, 2006 ساعت 11:39

aghaye Saeid Hatami: First, I do apologize for not writing in Farsi. Writing in Farsi is not available in the computer that I am using. Second: Thanks God vast majority of Iranian having access to Internet can read my broken English. Your situation living in Europe is better than ours, besides the language of the host nations, you guys can read and understand English as well but we know nothing about German, French etc. Third: To best of my knowledge I have not called you naïve, I said you are reductionist, meaning that you take a component out of a system and wanted to analyze it by itself. ----Man ne ghoftam ke shoma sade-lohh hastid, goftan ke shoma teghlilgarid, bakhshi az system ra vardashte v joda gone tahlil mikonid----- dar morede jang bayad begam ke, alamat haye taajob baad az jomleye ‘ hasht sal deefa-e moghaddas”!!!! ghasde shoma ra ashekar mikone. taze shekaste jang, che rabti be adame hamkari dare? I am very well aware of our problems but trying to connect it with our genes is wrong. Genes are a natural structure resistant to change and almost permanent but our culture, attitude and behavior is super structure and fluid and can be changed and that was my objection. By the way, there is nothing wrong to be called friend of XYZ but I do not know him and last but not the least. I never accused you of sophistry (maghlate go-ei). These misunderstandings happens all the time and we need to have sort of thick skin while dealing with others and over the Internet that have no idea of each others.


 نويسنده: سعید حاتمی

Friday, March 3, 2006 ساعت 08:13

سهند عزيز و ارجمند و محقق،
اميدوارم دوستان ديگه راحت‌تر از من بتونند مطلب شما رو بخونند. در هرحال با اينکه خيلی از موضوع پرت شديد، برای اينکه بيشتر از اين بخاطر دوستی با xyz دچار سوتفاهم نشيد، مواردی رو ذکر می‌کنم.
البته اگر بعداً منو متهم به تحريف حرفتون نمی‌کنيد، عنوان کرديد تفاوت فيزيولوژیکی چيز جديدی نيست و وجود داره. خدا پدرتون رو بيامرزه که کار منو راحت کرديد تا ديگه براتون مقاله‌ای نفرستم. ماشالا تحقيقات خوبی در اين زمينه داشتيد، اميدوارم دوست انديشمند شما که اعتقاد داره ما هيچ تفاوتی با ديگران نداريم و مشکل ما در انجام کار گروهی فقط حکومته، از منابع شما استفاده کنه. من تمام حرف‌های شما رو (نه از روی ساده لوحی) قبول دارم و کاملاً درسته. البته حتماً تو کتاب‌های ديگه که راجع به نژادها و تاريخ خونديد، نوشته که نژاد ايرانی هند و اروپايی است نه آريايی. هرچند اگر هم با قوم ديگری هم نژاد بوديم، طبق فرمايش شما طی هفت هزار سال با توجه به تمام شرايطی که خودتون ذکر کرديد، اکنون تفاوت‌های بسياری با هم داريم.
اينکه من به مطلب ويکی پديا لينک دادم دليلش اين بود که اصل مقاله پوليه و فکر کردم دوستان به اون دسترسی ندارند. در هرحال اون فقط نمونه‌ای از علت‌های تفاوت کنونی ما با ديگران بود و بحث در اينجا در مورد علت‌های تفاوت بود. دوست انديشمند شما اعتقاد داشت تنها علت حکومته، که من توضيح دادم که فقط اون نيست که خود شما هم به اين نکته اشاره کرديد.
دوست عزيز تمام گفته‌های خودم در مورد جنگ رو دوباره اينجا می‌آرم، لطفاً به فارسی بگيد دقيقاً کجاش با تفسير شما همخوانی داره؟ البته اميدوارم در جريان بحث بوده باشيد که صحبت از همکاری بوده و من از همون ابتدا اعلام کردم کمک به جنگ همکاری و کار گروهی محسوب نمی‌شه.
۱- «آيا هشت سال دفاع مقدس (!!!) که جز مرگ و بدبختی برای ايران چيز ديگه‌ای نداشت هم نتيجه اين بقول شما کار گروهی نبود؟ احتمالاً منظور شما افتخار شهادت و همنشين شدن با انبيا بوده!؟»
۲- «با وجود حمايت مردم جنگ هشت سال طول کشيد (دقت کنيد بدون پيروزی)»
حالا چطور اين دو جمله که برای نشان دادن عدم کار گروهی درست در زمان جنگ گفته شده بدون تفسير (!!!!) می‌شه مخالفت با دفاع مردم از کشورشون!؟ خدا داند.
در مورد سؤال آخر؛ چون اصلاً ربطی به موضوع بحث نداره، جوابی نمی‌دم؛ ولی مطمئنم با شناختی که از دانش و معلومات شما دارم، پاسخ شما به واقعيت نزديکه.
ولی دوست عزيز، شما و دوست انديشمندتون بجای اينکه در مورد مطلب مطرح شده گفتگو کنيد و نوشته‌های منو بخونيد، سعی در يافتن مغلطه‌ها و تحريف‌ها و کم دانشی و ساده لوحی من داريد. فکر نمی‌کنيد با اينکار تأثير خيلی کمی بر خواننده‌های ديگه داريد؟ شما که در مورد تفاوت فيزيولوژيکی انسان‌ها با من هم عقيده هستيد و تمام حرف‌های منو تائيد کرديد؛ چطور منو ساده لوح ديديد؟ وقتی شما خودتون با توجه به تمام توضيحات و اشارات من در مورد عدم همکاری درست و اصولی مردم در زمان جنگ، حرف‌های منو تحريف می‌کنيد و دوست انديشمند شما حرفی که خودش زده قبول نداره، منو به مغلطه کاری متهم می‌کنيد؟ وقتی دوست شما می‌گه: «شما اصلا ميدانيد که آلمان با زور آمريکا دموکرات شد؟» ‌که نهايت بی‌اطلاعی يک نفره. يعنی اين دوست شما نمی‌دونه فرانسه و آلمان سالها قبل از آمريکا دموکرات بودند؟ اونوقت من اصلاً نمی‌دونم؟ جل الخالق!!!
از آقای علیمحمدی ممنونم که اين فرصت رو برای ادامه بحث به ما داده و اميدوارم انديشمند ما xyz هم از اين فرصت استفاده کرده و اظهار نظری کنند.

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: سعید حاتمی

Friday, March 3, 2006 ساعت 06:34

Lieber Sahand, ich habe verstanden was du sagen will, aber denk mal nach, wir diskutieren persish und unsere Leser sind Perser! Wenn du willst, können wir auch auf türkisch diskutieren, da viele Iraner uns verstehen können.
Lieber Sahand, ich war sehr froh dass du nicht geschimpft hast, aber ich weiss dass dir schwer ist ;) viel spass

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: Sahand

Friday, March 3, 2006 ساعت 02:04

Mr. Saeid HatamI; also the host had ended the party but we still can have some fun in balcony. First: one does not need to be an expertise in hermeneutic to understand what you had said about the “ 8 years hole defense.” Just re read what you have said. Second: next time if you want to humiliate we Iranian, please come up with some decent ammunition. With an unrelated article posted by wikipedia that anyone can modify trying to humiliate we Iranian? Com on, you must be intelligent than this, and what are you really trying to say? We Iranian are genetically inferior to the Germans? Bravo to your intelligence. First: There is nothing new under the roof, even moron knows that intelligent nations have a higher quality of life than the others and in economic it is called “ knowledge based” economy, The real question that is very volatile and controversy is whether different races have different intelligence, This is highly controversial issue and from both sides they are very decent and knowledgeable people arguing against each other and also this topic is sort of taboo to talk about but in future the supporters of genetically superior argument is going to rise and there is a reason for that. The world is moving toward a very dangerous, camouflaged version of ultra Fascism and these kinds of idea would have more supporters. The situation is going to be so bad that people would call Hitler a humanist; you do not have to believe me, just wait. Lets assume that there are certain races that genetically superior to others, based on you and other Persians intellectuals we Iranian are Aryans, so you need to answer my question. If we are Aryan so why we are not as intelligent as the Germans? Dear Saeid: you see you are contradicting yourself and hanging yourself with your own rope. If you say, we are not Aryan so we are inferior, I would say so what, what do you are expecting us to do? Sit home and smoke opium because we are not as intelligent than the Germans?

Mr. Hatami: I read the article in Wikipedia and there are already two others arguing against this article, one is over 50 pages. I would more than happy to discuss this matter but please next time has some decent references.

Please allow me to give you some of the best books that I have read on this matter and I would appreciate if you send the scientific articles that you have promised to XYZ. One of the most ardent advocate on genetically superior race is well known University of California in Berkley’s (UC-Berkeley) psychologist Arthur Jenson and I have read his controversial conversation with Frank Miele in the book “ Intelligence, Race, and Genetics” The others are Richard Herrnstein--- a Harvard psychologist--- and Charles Murray--- political scientist currently at the American Enterprise Institute--- These two authored 800 pages of book titled “ The Bell Curve, Intelligence and Class Structure in American Life.” Also there is British psychologist H. J. Eysenck and his book “ The IQ Argument.” In the opposite side there are too many but couple books became famous. Yale psychologist Robert Sternberg--- a wonderful thinker with a poetic style that authored dozens best seller books—with his book “ Our Labeled Children.” also by Robert Sternberg “ beyond IQ, a triarchic theory of human intelligence”, Dr. John Bruer's book “ The Myth of The First Three Years.” And the best known is the book” Not In Our Genes.’ Written by three people from three different fields, Richard Lewontin--- a Harvard evolutionary geneticist.---, Steven Rose --- a British neurobiologist and finally Leon Kamin—a Princeton psychologist--. And there are also others that takes middle ground, books such as “ Behavioral Genetics, The Clash of Culture and Biology” written by Ronald Carson and Mark Rothstein. There is no doubt in my mind that there must be tens of others that I am not aware of it. These people cannot agree with each other because of first; we do not know the nature of the intelligence and second: we do not know the effect of the culture in intelligence. There is absolutely no long-term research in the matter. Besides these I want to ask you a simple question, lets suppose we Iranian are not as intelligent as the Germans. What you are expecting us to do? Plus, as you may already know even in German society people are differ in their intelligence, what the not too intelligent ones should to do? Being prostitute in the streets? Mr. Hatami: also I have a doubt that you have any higher education, even if you have one, I can guarantee that you have no idea about what a human is. I can bet my life on this., if you had, you would not insult us with an article from wikipedia that even did not want to explaint it.


Mr. Hatami: I wished I were simple-minded reductionist as you are. You have taken small pieces of the total knowledge and wants to apply to everything. Let me quote just from the last book that intelligence by itself is not a predicate of success. It is called Marshmallow test. It says.” Psychologist Walter Mischel had experimenter tell individual four- years –olds in preschool:” If you wait until after I run an errand (which took about 15 minutes), you can have two marshmallows, but if you can’t wait, you can have one and only one marshmallow now.” A third of the children grabbed the marshmallow right away, the others waited. When the tested children were evaluated as they were graduating from high school, those who had waited turned out to be substantially superior as students than those who did not. At age four, the ability to delay gratification was twice as powerful a predicator of future SAT (Scholastic Aptitude Test) scores than was IQ.

Mr. Hatami: can you answer to the following questions? We all know that the roots of modern science, philosophy etc were in Greece, why they felt behind? Why Italy that was ahead of other nations in industrialization felt behind? Why Islamic nations that their Islamic scientists books that once were being taught at European universities felt behind? I might have an answer for the last one but I am sure no one has the answer to the all. The things are very complicated than you reductionists think.

Mr.Hatami: I would appreciate if you sent your scientific information to my e-mail at snassimi@yahoo.com.


 نويسنده: Sahand

Thursday, March 2, 2006 ساعت 12:06

aghaye Saeed Hatami: ingar nefrate shoma az regime-cheshatono shadidan baste, age mardom az khakeshon defaa ne mikardand, vazemon behtar az in mishood?


 نويسنده: سعيد حاتمی

Thursday, March 2, 2006 ساعت 09:36

دوست عزيز و دانشمند و عالم و محترم xyz،
عزيز جان فکر می‌کنم شما با عصبانيت زياد نوشته منو خونديد (چون شما حتماً مغلطه کار نيستيد). در هر حال اين بحث ما از حالت طبیعی خارج شده و فکر می‌کنم بهتره به قضاوت ديگران گذاشته بشه.
در مورد سؤالی که مطرح کرديد، من هم با شما کاملاً هم عقيده هستم. شرايط اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سياسی نقش تعيين کننده داره. ولی در اين مسئله با شما مخالفم که صرفاً با تغيير حکومت همه اينها تغيير می‌کنه. خودتون می‌گيد شرايط اجتماعی! چطور با تغيير حکومت (بگيريم ده هزار نفر حاکمند) می‌شه اجتماع (هفتاد ميليون) رو عوض کرد؟ در ضمن اين ده هزار نفر قرار نيست که از کره مريخ بياند!
فرموديد آمريکا آلمان رو به زور دموکرات کرد!!! اين ادعا رو آمريکا هم نداره! شما از کدوم مرجع تاريخی اينو بدست آورديد؟ احتمالاً فراموش کرديد هيتلر در يک سيستم دموکرات و با انتخاب مردم به حکومت رسيد؟ اگر اطلاعی نداريد، بايد بدونيد که آمريکا فقط به آلمان بعد از جنگ برای بازسازی خرابی‌هايی که خودش ببار آورده بود، کمک مالی کرد. بهتر نيست با اطلاعات بيشتری گفتگو کنيم؟
نمی‌دونم شما چطور اينهمه راه دور رفتيد، عراق خودمون رو ببينيد. اونجا هم آمريکا به زور داره مردم رو دموکرات می‌کنه! اخبار رو هم حتماً می‌دونيد. حتماً هم تعداد کشته شده‌های روزانه در عمليات‌های تروريستی رو هم می‌دونيد. حتماً هم می‌دونيد که در سيستم دموکرات و انتخابات آزاد چه کسانی رأی آوردند و چه کسانی دارند اونجا حکومت می‌کنند. در اين دو سال هم مردم همونی هستند که بودند. پس نظريه شما به کل اشتباهه.
حتماً خاطرتون هست که کتاب زيست‌شناسی اول دبيرستان اطلاعات کاملی در مورد ژن داشت. با کمی مطالعه هم می‌تونيد اطلاعات خوبی در مورد ژن پيدا کنيد. بهتون پيشنهاد می‌کنم تحقيقات علمی که در اين زمينه و مقايسه بين مردم کشورهای مختلف شده رو بخونيد. برای نمونه اين لينک رو حتماً مشاهده کنيد و ببينيد ايرانی با آلمانی چقدر از لحاظ ذهنی و هوشی فاصله دارند. البته اگر نگيد اين کار استکباره!
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_IQ
اگر مايل هستيد اطلاعات بيشتری در اين زمينه داشته باشيد، لطفاً آدرس ايميل صحيح خودتون رو بگذاريد تا مقالات علمی و تحقيقی در اين موارد رو براتون بفرستم.
نمی‌دونم شما و دوست دانشمند و اديبتون Sahand يادداشت‌های من رو چطور می‌خونيد و از کجای اون برداشت کرديد که من گفتم «چرا مردم از کشورشون دفاع کردند!!!» شما فرموديد اين نمونه همکاری بود، من گفتم بر فرض که همکاری باشه، اگر مردم قادر و توانا به انجام کار گروهی بودند، دليلی نداشت در جنگ پيروز نشيم و هشت سال جنگ طول بکشه (توجه کنيد که جمعيت ايران و همينطور ارتش و سپاه، بيش از دو برابر عراق بود). شما که خوب می‌تونيد مغلطه کاری منو پيدا کنيد، چرا خودتون مدام دچار اين مشکل می‌شيد؟
من در همينجا از تمام زنان ايرانی بخاطر ناديده گرفتن اعتراضات هماهنگ (همراه با همکاری) و پراکنده و غيرگسترده‌شون عذر می‌خوام. ببخشيد که هنوز نمی‌فهمم چطور اين اعتراضات هماهنگ و پراکنده و غيرگسترده رو به کار گروهی ربط می‌ديد، حتماً قصد خير داريد!!!
هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم شعار «مرگ بر شاه» چطور مربوط به بعد از سال شصت می‌شه! البته شايد اشتباه لپی کرديد و منظورتان سياه کردن شعارهای ضد حکومت بعد از سال شصت بود، نه پاک کردن ديوارها؟
ببخشيد!!! «علی» حکومت بود يا «معاويه» حکومت؟ غير از اينه که اين دو شخص هستند نه حکومت؟ يعنی مردم ايران اينقدر ناآگاه هستند که نمی‌دونستند خاتمی هم جزيی از حکومته؟ يا حتماً مثل شما تو خونه نشستند و تبليغ اون رو که نوشته بود: «سلام بر سه سيد فاطمی، خمينی، خامنه ای، خاتمی» تو تمام کوچه و برزن‌ها نديدند! گفتم چرا راه دور می‌رويد و از ۲۲ ميليون مايه ميگزاريد، قدم رنجه کنيد و همين بلاگستان را ببينيد چند نفر با رأی به خاتمی به حکومت «نه» گفتند! وقتی داريد در مورد جامعه نظری می‌ديديد لطفاً اول مردم جامعه رو بشناسيد بعد.
دوست عزيز من کلاً آدم بامزه‌ای هستم و خوشحال می‌شم ديگران رو شاد کنم. البته اميدوارم شما هم واقعاً شاد شده باشيد.
هميشه فکر می‌کردم دستيار آشپز هم آشپزه (نه بقال!!!). ولی گويا مثال من خيلی پيچيده بود. مجبورم بخاطر روی گل انورتان مثال ديگری بزنم. ببينيد عزيز جان، يک گله گوسفند يک کار هماهنگ انجام می‌دند (می‌چرند و بدنبال سردسته حرکت می‌کنند) و هدف همشون يکيه (سلاخی و بعد توسط من و احياناً شما خورده می‌شند) از بحث با شما و مثال‌هاتون نتيجه گرفتم يک گله گوسفند در حال انجام کار گروهی دقيق و بدون اشکال هستند؛ چون دليل نداره کار گروهی با فکر باشه و باز هم معنی نداره تمام اعضای گروه با هم در ارتباط باشند. لطفاً اگر اشتباه فهميدم توضيح دهيد.

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: آرش

Thursday, March 2, 2006 ساعت 02:12

دوستان عزیز سعيد و xyz هر دوی شما به ايرانی آباد و آزاد فکرمی کنيد و ما مسلما از نظريات شما استفاده می کنيم. اگر تمزکز بيشتری روی موضوع اصلی گذاشته بشود اين بحث ضروری در زمان کمتر و به نتايج بهتر خواهد زسيد. ممنون از هر دوی شما هموطن گرامی همراه!

 URL:  http://www.doust114.persianblog.com


 نويسنده: xyz

Thursday, March 2, 2006 ساعت 01:17

آقا سعيد گل
اگر خودت اعتراف ميکنی که اهل مغلطه و فراموشکار هستی يس چه اصراری داری که ديگه با من بحث کنی؟
شما در روز روشن حرفهای من را تحريف ميکنيد. نميدانم کجای متن من صحبت از نه گفتن به ناطق نوری بود! من کل حاکميت را گفتم به يک شخص را. اگر شما معتقديد که مردم با رای به خاتمی به نظام رای دادند يس چرا به سوگلی محبوب رهبر که اينقدر برايش هم تبليغ کرد رای ندادند؟
کجا من صحبت از اين کردم که کسی با خودش همکاری کند يا نکند؟ شما از دو آشيز مثال زديد و من هم گفتم مثالتان اشتباه است چرا که رابطه آشيز و دستيارانش رابطه دو آشيز نيست.
در مورد شعارهای روی ديوار هم منظورم روزها و ماههای اول بعد از انقلاب بود نه آن شعارهايی که از زمان شروع جدی اختلافات بين جناحها و جنگ و ترور نوشته ميشدند.
در مورد مساله حجاب هم شما از من زمان شروعش را خواستيد و من هم به آن اشاره کردم. حالا اينکه آن موقع گسترده نبود و يراکنده بود بحث ديگری است. اينکه شما ميگوييد به هر حال ۲۸ سال است که حجاب حکمفرماست نهايت بی احترامی به مبارزات زنان عليرغم تهديدها و بگير و ببندها و کتک خوردنهاست. چراکه ادعای من اين بود که ملاها نتوانستند حجاب مورد علاقه اشان را تحميل کنند و هر روز بيشتر عقب نشينی کردند تا اينکه وضعيت حجاب بصورت آبکی الان در آمده.
نظرتان در مورد جنگ خيلی با مزه بود! من قبلا هم گفتم که فلسفه جنگ يک فريب بزرگ بود ولی حالا که جنگ راه افتاده مردم بايد چکار کنند؟ شما معتقديد که حتی از کمک به جبهه ها هم سر باز بزنند؟ حتی متخاصم ترين دشمنان جمهوری اسلامی هم (غير از مجاهدين) برای تظاهر هم که شده دم از کمکهای مردمی و همدلی با جبهه رفته ها ميزدند (حتی مجاهدين هم آن اوايل نيرو به جبهه اعزام کردند).
شما اول شک ميکنيد که من در دوم خرداد ايران بودم يا نه و وقتی که اعلام ميکنم ايران بودم بهانه بعديتان ميشود اينکه حتما در کوی و برزن ديگری غير از جنوب شهر بودم. و حتما اگر الان بگم که خودم اهل همان کوی و برزن هستم دهات دور افتاده را به رخم ميکشيد!
گيرم که ايرانی قابليت کار گروهی را ندارد، قانون گريز است، بی ادب است، يرخاشگر است و هزار تا بدی ديگر هم دارد ولی شما هنوز به اين مطلب من جواب نداديد که علت اين موارد چيست؟ من که دليلم را گفتم که همه چيز بر ميگردد به شرايط اجتماعی و اقتصادی و سياسی که حاکمان بوجود مياورند و اگر چنين شرايطی برای مردم آلمان ييش بيايد آنها حتی يک قدم هم جلوتر رفته و همديگر را زنده زنده ميخورند. ولی در مملکتی که سيستم درستی داشته باشد هرگز چنين اتفاقاتی نميافتد. ولی شما طوری صحبت ميکنيد که انگار ما به صرف اينکه ژن ايرانی داريم به هيچ صراطی مستقيم نيستيم!
شما اصلا ميدانيد که آلمان با زور آمريکا دموکرات شد؟


 نويسنده: Sahand

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 11:59

man hamishe inja fohsh midadam , ke allate khodesho dare. Vali emrooz be ehterame doste endishmand man XYZ bejaye fohsh mikham ye tahsini bekonam. XYZ aziz, man ba shoma movafegham ve in roushanfekrane Irani bayd risheye masayel ra peyda konand ve ne sathi negari hamon Alman age bargh ghat beshe ve dorbin haye maghaze ha kar na kone onvaghet mi binim ke chand dard- shon doozdi mikonand. man kor korane na az Irani ha deefa ve ne beheshon eteraz mikonam. har chizi elatti dare


 نويسنده: سعید حاتمی

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 09:28

xyz عزيز، من در مثال‌های شما کار گروهی و همکاری نمی‌بينم. آيا اينکه بر اثر تبليغات و برانگيخته شدن احساسات، بعضی‌ها (نه اکثريت) يک رفتار واحد از خودشون نشون بدند، کار گروهی محسوب می‌شه!؟ برفرض که اون‌ها کار گروهی بودند، وقتی کاری نتيجه منفی می‌ده يعنی کار بخوبی انجام نشده و همين مثال‌های شما (با توجه به نتيجه‌شون) بهترين نشانه از ناتوانی ما برای کار گروهی است.
از اونجا که از کشور آلمان نام برديد و من چند سالی هست که در اين کشور زندگی و تحصيل و کار می‌کنم، بايد بگم خود من مشکلات زيادی تو کار گروهی دارم و ترجيحاً همه کارها رو تکی انجام می‌دم. همونطور که قبلاً هم گفتم اکثريت خاورميانه‌ای‌هايی که می‌شناسم و سال‌هاست در اين کشور زندگی می‌کنند همين مشکل رو دارند، با اينکه جايگاه آکادميکی و شغلی بالايی هم دارند. پس اين نشون می ده تغيير محيط تأثيری در تغيير اين رفتار نداره. احترام به تفکر ديگران و رعايت حقوق اونها هم جزو رفتارهای سخت تغييرپذير ماست. در مقابل رعايت قانون و شايد بهتر بگيم ترس از عاقبت عدم رعايت قانون، به محيط بستگی داره و سريع عوض می‌شه.
البته دليل اين خودمحوری و تشکل‌گريزی، استبدادگری حاکمان هست يا استبدادپذيری مردمان، مثل قضيه اول به وجود اومدن مرغ يا تخم‌مرغ می‌مونه و نمی‌شه به همين راحتی فتوا صادر کرد.

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: سعيد حاتمی

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 08:56

دوست عزيز و محترم xyz، گويا برداشت شما از همکاری ربطی به «هم» و «کار» نداره!!!! چطور يک نفر با خودش می‌تونه همکاری کنه؟ در ضمن در مثال من (آشپزی) من دستيار شما، در اين حالت اگر آش شور بشه، نقش همکاری ما چی می‌شه؟
خوشبختانه من آدم مغلطه‌کاری هستم، ولی بهتر نبود نوشته منو دور از عصبانيت بخونيد؟ من اول از شما پرسيدم چطور مثال‌های شما همکاری گروهی است و به قول خودتون روحيه همکاری درونشون هست؟ توضيح هم دادم که هر حرکتی (هرچند عمومی) همکاری نيست. برای اينکه اين مسئله رو درک کنيد مثال آشپز رو زدم. (البته فراموش کردم خودم رو دستيار شما بدونم!) اگر درک اين مسئله برای شما اينقدر سخته، بايد توضيح بدم که در هر همکاری رابطه اعضاء گروه با هم تعريف می‌شه (مثل آشپز و دستيار). ولی در مثال‌های شما هيچکدام از اعضاء با هم رابطه‌ای ندارند و فقط هدفشون مشترک بوده (پختن آش نذری). اميدوارم اين توضيحم مغلطه نباشه!!!
بعد توضيح دادم که اگر هم فرض شما درست باشه و به اينها بگيم کار گروهی، وقتی با رأی دادن ۲۲ ميليون نفر برخلاف ادعای شما، پايه‌های حکومت استوارتر شد يا با وجود حمايت مردم جنگ هشت سال طول کشيد (دقت کنيد بدون پيروزی)، يا با وجود حرکت هماهنگ زنان (!!!!!!) بيست هفت سال حجاب اجباری داشتيم و خواهيم داشت و يا ...، پس يک جای اين کار گروهی ما (توضيح ضروری برای شما: فرض اينجاست که اين کارها همکاری بوده) می‌لنگه. لنگيدن اين کار گروهی هم يعنی اينکه اشتباهی در اين همکاری بوده و چون مثال‌های شما تنها حرکت‌های هماهنگ جامعه در اين چند سال اخير بوده؛ يعنی توانايی کار گروهی (بازم توضيح بدم که فرض بر اينه که اينها کار گروهی بوده؟) نداريم!
در مورد کم حافظگی من، والا مشکلات من زياده! توقعی هم ندارم کسی مسؤوليت مشکلات منو برعهده بگيره. ولی اينو مطمئنم از اطرافيانم کسی در اين حرکت هماهنگ شرکت نکرده و تا سالها بر روی در و ديوار محلات تهران شعارهای قبل انقلاب رو می‌ديدم. درمورد مخالفت زنان با حجاب هم خوشبختانه حافظه‌ام برای اون روزها خوب ياری می‌کنه. اتفاقاً همون برنامه مورد نظر شما در تلويزيون دقيقاً خاطرم هست و بغير از مخالفت‌های پراکنده و سطحی، حرکتی صورت نگرفت.
لطفاً محل اين مخالفت عظيم و تاريخش رو بگيد شايد غير از شما کسان ديگری هم ديده باشند!
راستی تا يادم نرفته، خود شما اعتراف کرديد که مردم به ناطق‌نوری «نه» گفتند. در ضمن مردم فقط مردم کوچه و برزن شما نيستند. تهران با جنوب شهرش هفت ميليون جمعيت داره. البته گويا با اين توصيفات شما انتخابات اخير (شکست رفسنجانی؛ نفر دوم حکومت) با همکاری تک‌تک مردم «نه» بزرگتری به حکومت بود!؟ (اينو واقعاً مغلطه کردم) در ضمن تو همين بلاگستان تا دلتون بخواد کسانی هستند که به خاتمی بخاطر خود خاتمی رأی دادند. پس اون ۲۲ ميليون همچين هم هماهنگ نبودند.
دوست عزيز، بحث ما سر توانايی يا عدم توانايی ما ايرانی‌ها در کار گروهی است (بدون مغلطه) اينکه با اما و اگر در آينده چه خواهيم شد بحث ديگری است. شما مثال آورديد که ما توانايی کار گروهی داريم، من هم خودم و اطرافيان و آشنايانم رو مثال زدم که توانايی اين کار رو نداريم. حالا اينکه شرکت در انتخابات يا حمايت از جنگ يا کمک‌های انسان دوستانه نشانه توانايی ما برای کار گروهی است يا نه، برعهده ديگران.

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: xyz

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 07:42

جناب حاتمی
من کلا از روحيه همکاری صحبت کردم که ميتواند احساسی يا عقلانی يا ترکيبی از هر دو باشد. مثلا بازی فوتبال ايران در مقابل استراليا و آمريکا ترکيبی از هر دو بود. اصلا چرا شما ادعا ميکنيد که اگر يک کار دسته جمعی برخاسته از احساس بود يا چاشنی احساس داشت کار گروهی حساب نميشود؟
چه کسی ار فلسفه جنگ دفاع کرد که شما دست به مغلطه ميزنيد؟ حرف من در مورد کمکهای مردمی به جبهه ها بود نه مساله شهادت و فيض بردن از ۷۲ حوری! حالا چون جنگ يک فريب بزرگ از دو طرف بود مردم بايد دست روی دست ميگذاشتند و از کمک به جبهه ها هم طفره ميرفتند؟ يا بايد منتظر ميشدند که به زنانمان تجاوز شود و مردممان کشته ميشدند؟ شما به نظر من علت و معلول را اشتباه گرفته ايد.
اگر حافظه اتان ياريتان نميکند که ماجرای روز ياکسازی را بخاطر آوريد مشکل من نيست چون چنين چيزی واقعا اتفاق افتاده. در ضمن مگر بايد رابطه کاری بين افرادی که با هم کار ميکنند وجود داشته باشد؟
محض اطلاع حضرتعالی حرکت هماهنگ ولی خود جوش زنان در مقابل حجاب اجباری از همان روز اول ييشنهاد حجاب شروع شد که بعضيها از آن به اولين نافرمانی مدنی در تاريخ جمهوری اسلامی ياد ميکنند که در همان شب، اعتراض زنان يکی از برنامه های داغ تلويزيون بود.
مغلطه ديگرتان در مورد مساله دو آشيز است. اصلا چه کسی گفته که هر کاری بايد بصورت گروهی انجام شود؟ مثلا آيا دو نفر با هم ميتوانند در مسابقات کشتی بر عليه دو نفر ديگر همزمان کشتی بگيرند؟ من لااقل مثالی زدم که در آن کار بصورت گروهی انجام ميگيرد (ناسا) ولی شما مثالی زديد که اصلا وجود خارجی ندارد. البته يکی از آن دو ميتواند سر آشيز باشد و ديگری دستيار ولی منظور شما اين نبود.
تعجب ميکنم که شما چه راحت ميگوييد مردم به نظام در دوم خرداد رای دادند! من خودم هم آن موقع ايران بودم و در هر کوی و برزنی اين به يک ضرب المثل تبديل شده بود که کسی از حب علی رای نداد و بلکه از بغض معاويه رای داد. در ضمن شما ادعا کرديد که مردم به نظام و خاتمی رای دادند نه من، حالا چرا من بايد از دست آورد خاتمی دفاع کنم؟ تمام حرف من مربوط به يک روز تاريخی بود نه ۸ سال ترکمونهای خاتمی بعد از آن.
من که در کامنت قبلی گفتم که با تغيير سيستم يک شبه معجزه ای نميشود و زمان لازم دارد. در ضمن شخصيت ايرانيها تحت چه شرايطی شکل گرفته که تغيير آن کار ميبرد؟ غير از اينست که در اثر شرايط اجتماعی و اقتصادی و سياسی شکل گرفته است؟ يس بر ميگرديم به حرف من که سيستم بايد اصلاح شود تا رفتار مردم هم اصلاح شود.
در خاتمه محض اطلاع جنابعالی عرض کنم که فرقی نميکند که چه کسی از چه سيستمی وارد سيستم آلمان برای کار شده. شرايط قانونی و کاری در آلمان طوری است که کسی هنگام کار قادر به کارشکنی در محيط کار گروهی نيست حتی اگر خودش بخواهد چون در غير اینصورت بايد با محيط کار وداع کند. يعنی اين سيستم قانون آلمان است که همه را به اطاعت و همکاری اجباری وادار کرده نه ژن آلمانی! (چيزی که در سيستم ايران متاسفانه وجود ندارد). آن چيزی که من در کامنت قبلی گفتم مربوط به وفق دادن شخص با محيط بود.


 نويسنده: آرش

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 07:13

افراد دارای علايق و منافع گوناگونی می باشند و اين در پيوستن آن ها به احزاب و گروه ها تاثير دارد. بعضی ها علاقه به احزاب سياسی ندارند ولی در يک انجمن حرفه اي ممکن است ليدر شوند. ما از عضویت و فعالیت در احزاب، گروه ها و انجمن ها در وهله اول خودمان استفاده می کنیم. بشر موجودی اجتماعی است و در اين جور مکان هاست که دوستی ها شکل می گيرد. از ديگران ياد می گيريم. در حرفه و بيزنس خود افراد ديگر را می شناسيم و خلاصه بستری است برای رشد و خوشجالی بيشتر در زندگی. حالا طبيعی است اختلافاتی هم پيش می آید. آين سازمان ها و انجمن ها کلاس هايی برای آموزش به افراد در مورد چگونگی حل اختلافات برگزار می کنند. همه ی اين ها روش کار شده و دانش آن موجود است! در کل اين يک پروسه دو طرفه است می سازيم و ساخته می شويم و از زندگی بيشتر لذت می بريم. از همه هم نبايد توقع داشت به احزاب بپيوندند. در کشورهای مدرن هم درصد کمی از شهروندان عضو رسمی احزاب هستند! در نهايت و مراحل جلوتر تعداد گزينه ها (تنوع احزاب) هم خيلی زياد نيست. چون در درازمدت وقتی به مرحله تبديل آرمان به واقعيت می رسيم، بسياری از تصميم گيری ها را علم و کارشناسان آن رشته می گيرند. به گمان من بايد مثبت انديشيد و جلو رفت. متاسفانه اين ملا ها بلايی بدتر از حمله مغول ها سر اين مردم و اين کشور آورده اند و بسياری از اين بحث ها و نا امیدی ها بخاطر تلخکامی های جاری است.

 URL:  http://www.doust114.persianblog.com


 نويسنده: سعید حاتمی

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 04:49

دوست عزيز xyz، باز هم سؤال می‌کنم آيا احساساتی شدن عمومی کار گروهی است؟ کاش اول کار گروهی تعريف خودتون رو مشخص می‌کرديد، بعد از مثال‌هاتون دفاع! لطفاً برای من تعريف کنيد اون اشخاصی که در زلزله بم کمک کردند چه رابطه کاری با هم داشتند؟ آيا همين به قول شما ملاخور شدن نشون نمی‌ده اين باز به قول شما همکاری از پايه و اساس غلط بوده؟ آيا هشت سال دفاع مقدس (!!!) که جز مرگ و بدبختی برای ايران چيز ديگه‌ای نداشت هم نتيجه اين بقول شما کار گروهی نبود؟ احتمالاً منظور شما افتخار شهادت و همنشين شدن با انبيا بوده!؟ از پاک کردن شعارها هم چيزی در خاطرم نيست، ولی باز نمی‌فهمم دو نفر که دارند ديوار رو پاک می‌کنند چه نوع رابطه کاری می‌تونند باهم داشته باشند؟
نمی‌دونم چند سال هست که ايران تشريف نداشتيد، ولی خوشبختانه خرداد ۷۶ ايران بودم و برعکس عقيده شما ديدم که مردم به حکومت «آری» گفتند و کسی رو انتخاب کردند که در تبليغاتش نوشته بود: «سلام بر سه سيد فاطمی، خمينی، خامنه ای، خاتمی». حالا بگيريم ۲۲ ميليون رأی از ۴۶ ميليون واجد شرايط رأی دادن اکثريت هستند، آيا حاضريد از هشت سال رياست جمهوری خاتمی (نتيجه انتخابات) کامل دفاع کنيد؟ کاری که خود خاتمی و طرفدارانش هم نمی‌کنند. اون قسمت صدا هم منو ياد صداسيما و بيانيه‌هاش انداخت! همينطور حرکت هماهنگ در مبارزه با حجاب اجباری!!! می‌شه بگيد اين حرکت هماهنگ دقيقاً کی رخ داده؟ لطفاً اگر مثالی می‌زنيد مستند باشه.
در مورد بند ۴ يادداشت شما مثالی خدمتتان عرض می‌کنم، اميدوارم روشن‌بخش باشد! فرض می‌کنيم من و شما دو آشپز ماهر هستيم. با همکاری هم آشی می‌پزيم. اگر اين آش شور شد، آيا باز هم من و شما همکاری مفيد و خوبی انجام داديم؟ البته تمام مثال‌های شما مثل اين بود که من در خانه خودم آش درست کردم و شما هم در خانه خودتان و چون هر جفت ما روز اربعين آش نذری پختيم پس اين همکاری است!!!
بند پنج فرمايش شما با پاراگراف آخر تناقض داره. خود شما معترف هستيد کسيکه شخصيتش شکل گرفته به سختی می‌تونه تغيير رفتار بده، اونوقت می‌فرماييد تو يک محيط استبداد زده، فقط با تغيير حکومت می‌شه همه چيز رو عوض کرد؟ اگر اينطور بود من مهاجر بايد همون دو روز (دو شبه) اول درست می‌شدم. اتفاقاً به چشم می‌بينم همون فرزندانی که اينجا متولد شدند مشکلات بيشتری دارند و دچار دوگانگی‌اند. تنها کسانی تونستند تقريباً تغيير کنند که به کل از ايران و ايرانی بريدند. حالا چطور با تغيير حکومت در ايران، می‌شود ايرانی از ايرانی ببرد تا بتوانند کار گروهی کنند!

 URL:  http://weblog.1saeed.com


 نويسنده: آرمین گیله مرد

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 04:31

سلام ..اسد جان گفتی: اين دليل عمده را من چنین می‌بینم که ما یک ملت (ناسیون) به معنای واقعی و تعریفی که از آن می‌شود نیستیم. اما یه یک ملت نگاه کن: ایالات متحده!!! دلیل پیشرفتش یکی همین هست که ملت به معنی فلانش نیست، یعنی کافی نیست فقط خون قومی داشتی باشی و یک شکل باشی، بلکه پیشرفتشان در تفاوت و در عمل اتحادشان هست و هرچه این اتحاد را با قبول تفاوتها بیشتر به پیش بردند، موفقتر شدند!!!! البته تا وقتی که سعی میکردند فقط سفید پروتستان باشند (قومی) نزدیک بود خود را نابود کنند و امروزه هم در ایران همین مشکل را داریم که سعی میکند از مختلفین یک شکل بسازد. یعنی وقتی حرف از "ما" بشود یعنی فقط فارس، فقط مسلمان شیعه، فقط فلان و فقط بسار و ....، تا وقتی که تفاوتهایمان را قبول نکنیم و بردباری به پیش نگیریم، هیچ فایده ندارد. ملتهای یک قومی هم بالاخره مجبرو شدند (انگلیس، فرانسه و هلند و ...) و یا مجبور خواهند شد (المان) طرز فکر اتحاد خونی را بکنار بگذارند!!!! اینکه ما چندین اقوام مختلف هستیم بهترین فرصت هست و دلیل این نقض نمیباشد، بلکه رفتار و کردار و عملکرد و طرز فکرمان مشکلات را ایجات میکند!!!

 URL:  http://gilehmard.blogspot.com


 نويسنده: Anonymous

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 03:45

فکر ميکنم مهمترين علت اين قضيه ترس از هزينه سياسی است که مردم با عضويت در احزاب بايد بپردازند


 نويسنده: xyz

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 03:09

جناب حاتمی
۱. اگر مثالهای من را کار گروهی نميدانيد يس بايد اول کار گروهی را تعريف کنيد.
۲. در مثالهای من تنها موردی که نتيجه منفی داشت انقلاب ۵۷ بود (که آنهم بخاطر عدم آگاهيشان ار نتيجه کار بود). نه گفتن مردم به حاکميت در دوم خرداد و رساندن صدايشان به تمام دنيا به نظر شما واقعا نتيجه منفی داشت؟ کمک همگانی به زلزله زدگان بم چطور؟ (حالا اينکه اين کمکها ملاخور شدند بحث ديگری است)
کمک به جبهه های جنگ چی؟ ياک کردن شعارها از روی ديوارها چطور؟
مثالهای متعدد ديگری هم دارم. مثلا حرکت هماهنگ خانمها در مبارزه با حجاب اجباری که هرگز ملاها نتوانستند حجاب مورد نظرشان را تحميل کنند.
البته من هرگز ادعا نکردم که ايرانيها در تمام عرصه ها کار گروهی را بخوبی انجام ميدهند بلکه منظورم اين بود که يتانسيل اين کار را دارند و در مقاطعی که فرصت تاريخی نصيبشان شده خودشان را نشان داده اند.
۳. آيا به نظر شما در مثالهای فوق فقط درصدی از مردم (و نه اکثريت) مشارکت کردند؟ مثلا ۲۲ ميليون نفر برای نه گفتن به حاکميت عدد کوچکی است؟
۴. صحبت ما صرفا بر سر کار گروهی و هماهنگ عمل کردن است نه بر سر نتيجه عمل. کارهای گروهی که در سازمانی مثل ناسا با نهايت سرمايه گذاری و تخصص انجام شده هميشه نتيجه مثبت نداشته ولی از اعتبار کار گروهی کم نکرده و در نهايت ميتوان گفت که روش آنها غلط بوده. همين مساله در مورد انقلاب ايران هم صادق است.
۵. خوشحالم که در کشور متمدنی مثل آلمان زندگی ميکنيد و از نزديک همه چيز را مشاهده کرده ايد. يس بايد از نزديک ديده باشيد که ايرانيها در اينجا چند دسته هستند. بعضی ها در اينجا بزرگ شده اند، بعضی ها در سنين نوجوانی و ابتدای جوانی به اينجا آمده اند، بعضی ها بعد از انجام تحصيلات دانشگاهی و حتی سابقه کار در ايران و.... و اينها از لحاظ سازگازی با محيط و وفق دادن خودشان با نظم اينجا با هم متفاوت هستند. يعنی بستگی دارد که ساختار فکری و شخصيتی اين افراد تا چه مرحله و درصدی در ايران شکل گرفته باشد تا به همان نسبت بتواند از محيط دوم تاثيريذير باشد. مثلا بچه هايی که اينجا بدنيا ميايند علیرغم اينکه ژن ايرانی دارند ولی ديگر تقريبا کاملا با خوی و خلق آلمانی رفتار ميکنند.
بنابراين بر خلاف ادعای شما که فرموديد به اين آسانی نميشود فتوی صادر کرد من معتقدم که مساله بسيار ساده تر از اين حرفهاست و با اصلاح يا تغيير سيستم حکومتی همه چيز حل خواهد شد. البه اين به اين مفهوم نيست که اين کار يک شبه ميسر خواهد شد.


 نويسنده: xyz

Wednesday, March 1, 2006 ساعت 01:16

به نظر من هر ملتی با توجه به شرايط سياسی، اقتصادی و کلا محيطی واکنش نشان ميدهد. من با نظر دوستانی که معتقدند ايرانيها توان انجام کار گروهی را ندارند مخالفم چرا که اگر چنين بود انقلاب ايران هم به ثمر نميرسيد. توجه داشته باشيد که در انقلاب ايران مذهبی، لائيک، با حجاب، بی حجاب، کرد، آذری، فارس، توده ای، ناسيوناليست، فقير، دارا و همه و همه از هر طيفی بطور نسبتا هماهنگ همکاری کردند(درست يا غلط بودنش منظور من نيست). مشابه اين کار گروهی در زمان جنگ و کمک به جبهه ها، در دوم خرداد و نه گفتن يکيارچه به حاکميت، در زمان زلزله بم و در بسيازی موارد ديگر قابل مشاهده است.
اگر در کشوری مثل آلمان مردم هنگام سوار شدن به اتوبوس تو سر و کله هم نميزنند فقط به علت اينه که اولا اتوبوس به اندازه کافی هست، دوما جا به اندازه کافی در اتوبوس هست، سوما سر ساعت مياد و سر ساعت به مقصد ميرسونه و چهارما مملکتشان سرزمين قانون است و کسی اجازه و توان تخلف را ندارد (البته بطور نسبی). و تازه من معتقدم که اگر شرايط اجتماعی که ايرانيها دارند برای شهروندان آنجا ييش بيايد همديگر را زنده زنده ميخورند.
قانون گريزی و تشکل گريزی ايرانيها و اينکه هر کس ميخواهد گليم خودش را از آب بيرون بکشد و حرف اول و آخر را بزند فقط ريشه در اوضاع اقتصادی و اجتماعی و عدم قانون و امثال اينها دارد. طبيعتا در هر مملکتی که شهروند آن مطمئن باشد حقش ضايع نميشود به ديگران و آراء و افکار و حقوقشان احترام ميگذارد.
دو سال اول انقلاب را در نظر بگيريد که همه با هم همکاری ميکردند. يک روز حکم ياکسازی شعارها از روی ديوارها داده شد و تقريبا اکثر مردم در آن شرکت کردند.
اينکه ما تشکل گريز هستيم گزاره نادرستی ميباشد چون ما اصلا تا حالا در شرايط آزاد بسر نبرده ايم که بخواهيم حزب تشکيل دهيم.
اينکه دليل عدم همکاری و قانون گريزی ما ايرانيها استبداد تاريخی يا تعدد قوميتها يا عرفان يا .... ميباشد به نظر من از اساس باطل است. مگر آلمانيهايی که در سفارت آلمان در تهران کار ميکنند همانگونه با ارباب رجوع برخورد ميکنند که آلمانيهای توی خود آلمان برخورد ميکنند؟
سيستم حکومتی که اصلاح شود مردم هم اصلاح ميشوند و حتی تشکل مدار هم ميشوند. انسان در شرايطی از نانوايی نان ميدزدد که گرسنگی بيتابش کرده باشد حالا هر چقدر هم آدم شريفی باشد.


 نويسنده: سوسکی

Tuesday, February 28, 2006 ساعت 12:27

من با نظر پانته‌آ کاملا موافقم... توی ايرونيها حزب‌بازی بصورت خيلی کور و متعصبانه است و اين پرستش و مريد/مرادی‌گريش باعث ميشه که بيشتر به يک فرقه شبيه باشه تا يه حزب. اصولا ما ايرونيها علاقهء عجيبی به افراط و تفريط داريم... يا متنفريم و «مرگ بر...» و «مرده باد...» سر ميديم و يا مريدی ميکنيم و میپرستيم ناجيهای از راه نرسيده را...
با مهر،
--سوسکی

 URL:  http://sooski.persianblog.com


 نويسنده: اميد

Tuesday, February 28, 2006 ساعت 11:01

در اين چند سال گذشته بهتر شديم.مثلا ورزش های گروهيمون پيشرفت خوبی داشتند و يا در سياست شاهد به مناظره نشستن چند حزب سياسی بوديم..

 URL:  http://www.omid66.blogfa.com


 نويسنده: گلين بانو

Tuesday, February 28, 2006 ساعت 10:07

اسد گرامی درود : به نظر من ميتونه دليلش اين باشه که ما ايرانيها خيلی احساساتی با مسائل برخورد می کنيم و همه چی رو باهم قاطی می کنيم... وارد يک حزب شدن رو مساوی دگرگونی کل روابط و شیوه زندگی می دونيم . ايرانيها از تغيير وحشت دارن و می ترسن با تغيير با چيزهای ناشناخته روربرو بشن که نتونن پاسخگوش باشن ..
و خيلی ساده : چون ايرانيها اولا تعداد زياديشون از لحاظ اطلاعاتی بسيار ضعيفند و اين اشتياق انتخاب و فکر کردن رو ازشون می گیره .
دوما در هر ديالوگي فقط فکر اثبات خودشونن و نه مهلتی به طرفش مقابل ميدن.. نه گوششون درپی فهم و درک حرف طرف مقابل هست.
و....
پاينده باشی.

 URL:  http://galinbanoo.blogsky.com/


 نويسنده: مسعود

Tuesday, February 28, 2006 ساعت 03:06

راست ميگی

 URL:  http://www.masoudbeigi.persianblog.com


 نويسنده: بلاگ نیوز

Monday, February 27, 2006 ساعت 02:03

بلاگ نیوز به این پست لینک داد

 URL:  http://www.blognews.ir


 نويسنده: آوای رهایی

Monday, February 27, 2006 ساعت 01:47

خیلی نکته به جایی بود اسدالله جان فقط کاش کمی بیشتر و تخصصی تر به این بحث مهم بپردازی. دموکراسی بدون احزاب یعنی هیچی..

 URL:  http://avayehrahayi.blogspot.com


 نويسنده: عليرضا

Saturday, February 25, 2006 ساعت 12:44

در ضمن انگار فقط بلاگ نيوز نيست كه فيلتر شده اين طور كه من خبر دار شدم تو استان هاي زيادي وبلاگ هاي خانم ها:دو كوهكي،سيفي،ملك،هاله در استانه روز جهاني زن فيلتر شده به صورت علني نه ولي وقتي ادرس رو وارد مي كني Gateway Timeout يا can not find server ... ميده
والا من ديگه نمی دونم دست اين اقايون باشه که اصلا دلشون می خواد اينترنتی نباشه اصلا

 URL:  http://www.ary.ir


 نويسنده: ليدا

Saturday, February 25, 2006 ساعت 12:17

سلام.به خدا ديگه خسته شدم از اينهمه حر فهای مثلا سياسی بی پشوانه.مشکل ما اينکه به جای مطالعات زبانشناسی و پژوهشی و نظريه های سياسی به دنبال بحث های ژورنالسيمی هستيم.نوشته های شما خوبه ولی به خدا ديگه خسته شدم از اينهمه ....

 URL:  http://may68.blogfa.com


 نويسنده: طاهره

Saturday, February 25, 2006 ساعت 12:02

بطور کلی تشکل چيز خوبی است. اگه يک حرف رو جمع بزنه موثرتر هستش. و البته مهم ترين چيز هم داشتن فکر و تجربه است. اما من از هر گونه تشکل ميترسم......

 URL:  http://delamchoondaryast.persianblog.com


 نويسنده: zita

Saturday, February 25, 2006 ساعت 11:47

سلام.در اين چند سالی که من کلمه حزب را شناخته ام٫در ايران هيچ حزب به اصطلاح غير فرمايشی نشناخته ام.


 نويسنده: دکتر هومن

Saturday, February 25, 2006 ساعت 10:03

هر مهارتی نياز به آموزش و تجربه و آزمايش دارد.به نظر من ما تجربه کار حزبی نداريم.اين همه که از حزب انتقاد می کنند خودشان هيچ تجربه ای از کار حزبی ندارند (اکثرا).البته بايد گفت به دليل استبداد دير پا در ايران ای مسئله يعنی فعاليت حزبی کم دوام بوده.برای رشد احزاب و فرهنگ کار حزبی با نظر پانته آ موافقم.ما ايرانی ها می خواهيم همه چيز را به رايگان و بدون زحمت و تلاش و پرداخت هزينه بدست بياوريم.پيشنهاد می کنم شما که در ممالک با حکومت حزبی زندگی ميکنيد احزاب مطرح آنجا را با مرامنامه وتشکيلاتشان معرفی کنيد تا ما بيشتر با آنها آشنا شويم.


 نويسنده: سپهر

Saturday, February 25, 2006 ساعت 07:21

سلام
آنهای که برای خراب کردن مرکز وهابیت و صوفیگری
دلخرده شدند و نامه ها در این سایت نوشتند
حالا بعداز فاجعه سامرا ساکتند
و با این کار ادعای دروغین خود را اعلام کردند


 نويسنده: گمشده آشنا

Saturday, February 25, 2006 ساعت 03:07

خوب من فکر ميکنم بيشتر ما عضو حذب باد هستيم. و جرات اين رو نداريم که يه جهت گيريه خاص داشته باشيم. بعضی ها در موقعيت های مختلف و در برابر اشخاص مختلف رنگ عوض ميکنن. پس نميتونن وارد يه حذب بشن چون در اينصورت شايد به جای چند چهره فقط يه چهره داشته باشن و مجبور باشن نسبت به حرفايی که ميزنن تعهد داشته باشن. از يه طرف ديگه جو جامعه يا خود حکومت به ترسی رو در شخص بوجود بياره که مانع از حرکتش بشه.

و اما در مورد فوايد حذبی بودن علاوه بر «یک دست بی‌صداست» در سطحی ترين لايه اش ميتونم بگم حذبی بودن باعث رشد فکری يا اگاهی بيشتر اعضا ميشه و زودتر به هدف ميشه رسيد.

 URL:  http://meandyou.blogfa.com


 نويسنده: عليرضا

Friday, February 24, 2006 ساعت 12:06

سلام بحث مناسبي رو شروع كردين،خيلي دوست دارم پي گيري كنم
متاسفانه بله بلاگ نيوز اينجا(خراسان رضوي)فيلتره،چشم اقايون روشن

 URL:  http://www.ary.ir


 نويسنده: آرش (Mother Earth)

Friday, February 24, 2006 ساعت 04:06

با سلام به همه دوستان و تشکر از آقای عليمحمدی عزيز که اين موضوع مهم را به بحث گذاشتند. من وقتی نظر دوستان را می خوانم می بينيم همه آن چيزهايی که گفته شده، ريشه های فرهنگی تاريخی ساحتار قومی تلخی های تجربه های تاريخی... اشتباهات گذشته و غيره همه تکه هايی از اين پازل بس پيچيده است. ولی چاره ای غير از نهادينه شدن دمکراسی و احزاب و NGO نيست. بنابراين راه حل مسئله که در حقيقت يک «پروژه کبير ملي» است بايد همه اين محدوديت ها را در معادله بزرگ در نطر گرفته و برای «تغيير» و بهینه کردن آن ها مراحلی را در رابطه با هم ارائه دهد.. به عبارت ديگر GIVEN THAT... خب حالا می توان چکار کرد.؟ ساکنان همه کشورها (اگر نخواهيم اسم آن را ملت يگداريم) همه نقاط ضعف و قوت هايی دارند. ما هم همینطور! هنر در شناخت قوت ها و ضعف هايمان است. به گمان من چند تا اصل محوری که می تواند کمک کند شامل موارد زير می شود:
۱) به فکر اختراع دوباره چرخ نباشیم. از تجربیات بشر استفاده کنیم. احزاب و تشکل های مدنی در جهان مدرن جواب داده اند. اما فراموش نکنیم این ها خود وسیله اند. بهروزی مردم و توسعه پایدار هدف است.
۲) بپذیریم که ملتی "متوسط" هستیم. زیاد خود بزرگ بین نیاشیم. در مشخص کردن اهداف زیاد بلندپروازی نکنیم تا نرسیدن به آن ها باعث سرخوردگی نشود.
۳) بپذیریم که "همه" اشتباه می کنیم. منجمله رهبران گروه های سیاسی. فرق است بین اشتباه و خیانت. در قضاوت هایمان شرایط «پیچیده» تاریخی را از یاد نبریم.
۴) پیشرفت را نسبیت به دیروز..سال قبل... اندازه گیری کنیم و بسنجیم و تحیلیل کنیم نه با یک آینده «آرمانی» روی کاغذ یا ذهن فلاسفه.
۵) به نقطه صفر برنگردیم. در جهان رقابت و سرعت! باید این مساحت 1,648,000کیلومتر مربع را مبنای ملت ایران قرار داد و جلو رفت! آفرینش بر مبنای تنوع است و در یک کشور دمکراتیک این تنوع زندگی را زیباتر و پر معنا تر می کند.
۶) از همین حالا به "پروزه کبیر ملی" قکر کنیم. لیستی از اولویت ها تهیه کنیم... ما به "تعییرات" قرهنگی-اجتماعی-سیاسی نیاز داریم. باید "گروه های کاری" لازم را تشکیل داد .. به پژوهش پرداخت.. از متفکران، متخصصین و پژوهشگران ایرانی بطور سیستماتیک کمک گرفت. باید با آزادیخواهان و صلح دوستان جهان ارتباط تنگاتگ برقرار کرد. آن ها می توانند کمک های زیادی بکنند.... و سرانجام این تغییرات را باید مدیریت و رهبری کرد....

 URL:  http://www.doust114.persianblog.com


 نويسنده: فرشاد يوسفی

Friday, February 24, 2006 ساعت 02:33

اسد جان حزب‌مزب بسيار وجود دارد و انسان‌هايی متعهدی که در اين حزب‌مزب ها وجود دارند بسيارترند.
البته اگر کمی تا قسمتی ابری متمايل به آفتابی واضح‌تر می‌نگاشيتد شايد جواب بهتری ‌ميتوانستم پيدا کنم ولی به هر شکل چه حزبی چه کشکی چه دوغی، چه فايده‌ای می‌تواند داشته باشد از ملت انگيزه چنين سياسی‌ بازی‌هايی گرفته شده است. طبقات بالا که گويی اصلآ برای‌شان مهم نيست چه می‌گذرد، روشنفکران و ادمهای فهميده هم که مجالی برای سخن نمی‌يابند چه برسد تشکيل حزب و از اين دست. می‌مانند عده‌ای «پايبند»
ديگر ملت هم که سگ‌دو می‌زنند برای تکه نانی.
يک جامعه کاملآ دموکراتيک و بسته، بله؛ يک حکومت آخوندی، با اين اوصاف چه کار می‌توان کرد.
اگر می‌خواهيد مرا بگيريد، نرم و آهسته بياييد مبادا بزنيد در خانه‌مان را بشکنيد، اصلا يک ندا بفرماييد خودم می‌آيم خدمت‌تان؛ در آخر هم از خودم به خاطر شرکت در اين بحث تشکر می‌کنم.

 URL:  http://farshadonline.blogfa.com


 نويسنده: صادق جم

Friday, February 24, 2006 ساعت 01:50

به نظر من اینجا عامه مردم از وارد شدن به کارهای سیاسی میترسند و عضویت در احزاب را نیز نوعی سیاسی کاری میدانند، و به همین دلیل از وارد شدن به احزاب امتنا میکنند.
اما در مورد روشنفکران و کسانی که بازتر به موضوع نگاه میکنند، به نظر من این دسته در تئوری هیچکدام از احزاب را مناسب برای ورود خودشان نمی بینند، و به دنبال حزب آرمانی تری میگردند، اما شاید فراموش کرده اند که اینجا ایران است و تئوری و عملی اش خیلی تفاوت دارد!

 URL:  http://blognevesht.blogspot.com


 نويسنده: دکتر بينگالا

Friday, February 24, 2006 ساعت 01:43

حزب وقتی خوبه که امنيت حزبی وجود داشته باشه و متاسفانه...

 URL:  http://bingala.blogspot.com/?


 نويسنده: زن متولد ۱۳۵۷

Friday, February 24, 2006 ساعت 01:15

salam
bahse jaalebi hast
va dalilesh ham moshakhase
in ke ma irania faghat harf harfe khodemoone
man shoma ro nemidoonam che joori hasti
vali dar webloge yeki az hamin aghayoon be estelaah roshan fekr yek nazari dadam....ke mokhaalef bood ba chizi ke neveshte bood ...anchenan barkhorde badi kard ba man ke pashimoon shodam ......hala vajhe moshtareke man va oon agha ham in bood ke har do mokhalefe sarsakhte rejime jomhooire eslami hastim....vali az onjayee ke ma nemitoonim be yek masale az didgaah haye mokhtalef negaah konim banabarin hargez ham nemitoonim ba ham mottahed beshim....be ma ham dar madrese hargez yaad nadadan ke kaare gorohi bokonim....tanha zamani ke ma ba ham kar mikardim dahe fajr bood va bas

:-)


 نويسنده: banafsheh

Thursday, February 23, 2006 ساعت 07:35

اول از همه بگم من همیشه وبلاگتون را میخونم اما نمیدونم چرا گاهی برای کامنت گذاشتن دچار اشکال میشم.و در ضمن لینک شما در پیوند های روزانه قایم شده فکر نکنین پاک شده. و اما موضوع بحث بسیار جالبه.هر جا صحبت از تشکیل حزب میشه موضوع ریاست پیش میاید و در ان زمان نیز بحث قدرت هر چند کوچک پیش میاید و در این جور موارد ما ایرونیها نفع ملی یادمان میرود و به فکر منافع شخصی امان میافتیم.

 URL:  http://banafsheh192.blogfa.com/


 نويسنده: ملا حسنی

Thursday, February 23, 2006 ساعت 03:41

اسد جان
اولا لازم است توضیحی در مورد قبلی ام بدهم:
در دیگر کشورهای دنیا یک فاکتور انسانی هست که خیلی شبیه مبحث مطرح شده شماست که آنرا تیم ورکینگ یا کارجمعی مینامند. این مربوط به فقط ایرانی ها نیست. بعضی از انسانها طوری تربیت شده اند که اصالت را به جمع نمیدهند بلکه همه استعدادشان در فردیت بروز میکند. این فاکتور انسانی در جامعه ایرانی به وفور یافت میشود و اینقدر در فرهنگ ما رسوب کرده که ما از آن احساس تشکل گریزی میکنیم. (من نمیدانم منظور شما شکافت این بعد قضیه است یا نه ولی به نظر من اهمیت این مسئله خیلی اساسی است)
و اما در مورد تحزب گریزی مسئله روشن تر است. کشور ما و ملت ما و فرهنگ ما اجازه تحمل مخالف را نمیدهد. نه تنها مخالف بلکه تحمل گوناگونی و تنوع را هم نداریم.
حزب در سیستم حکومتی ایران چکار میخواهد بکند؟ اگر یک حزب حرف موافق حاکمیت را بزند که دیگر اسم آن حزب نیست(حزب فقط حزب الله که میگفتند برای همین منظور بود) و لی اگر یک حزب حرف مخالف بزند که بعنوان برانداز و معاند سرکوب میشود.
این برخورد مخصوص حکومت اسلامی نیست در زمان شاه هم همینطور بوده. یک حزب الکی و فرمایشی بنام رستاخیز بوده که حمد و ثنای شاه را میگفته و بقیه هم زرشک.
متاسفانه در زمان بعد از انقلاب این وضعیت حادتر از قبل شد. مثلا شما ببینید با یک عده درویش و صوفی که اصولا گروه بی خطر و بی آزاری هستند چه کردند؟ یعنی تحمل غیر خودی ها اصولا در تار و پود اعتقادی ما مسلمانان ایرانی وجود ندارد و بنابر این تحزب در ایران هیچگاه پا نخواهد گرفت.

 URL:  http://mollah.blogspot.com


 نويسنده: پانته‌آ

Thursday, February 23, 2006 ساعت 03:24

اسد جان، اين نوع طرز فکر شايد قبلاً رواج داشته، اما اصلاً اينطور نيست که قوميت همه جا و در همهء موارد انسانها رو تا اين حد از هم جدا کنه. مفهوم مليت و تعلق به ايران ديگه کمابيش برای همهء ايرانيها جا افتاده، ضمن اينکه تعلق قومی و محلی لزوماً نافی در نظر داشتن منافع ملی نيست. به نقش وطنپرستان آذری در مشروطه فکر کنيد که مسلماً حاضر نبودند از تعلق قومی خودشون بگذرند و با اين حال وطنپرستی خودشون رو به بهترين وجه ثابت کردند. در همين آلمان ما يا جمهوريهای ديگه‌ای که به صورت فدرال اداره ميشن کسی به خاطر اينکه مال فلان استانه و بهمان لهجه رو صحبت ميکنه از فعاليت حزبی و تشکل سياسی رويگردان نيست!
من در واقع احساس ميکنم که شما کمی از موضوعی که خودتون مطرح کرده‌ايد دور شده‌ايد. درسته که ما معضلهای فرهنگی فراوان پدرسالاری ناشی از روحيهء عشايری رو هنوز داريم، اما از خود رو ايرانی دونستن تا وطن‌پرستی و در نظر گرفتن منافع ملی راه زيادی هست و بايد به طيفهای خاکستری بين اين دو توجه کرد. عامل فقر و ناامنی اجتماعی و سطح پايين تربيت فرهنگی رو از ياد نبريد. احساس وطن‌دوستی چيزيه که در محيط استبدادی به سختی ميتونه شکل بگيره. اينکه سران فعلی مملکت ما وطنپرست نيستند يه نکتهء بديهيه و از اونجايی منشأ ميگيره که همهء اينها کمابيش قبل از انقلاب جزو تودهء لمپن و بی‌سواد و بی‌فرهنگ بوده‌اند و با سوار شدن بر موج انقلاب برای اولين بار تونسته‌اند خودی نشون بدند و به ارضای عقده‌های فراوون روحيشون بپردازند. مسلمه که حرص مال و قدرتی که از قبل هم داشته‌اند با ديدن آب اونها رو به شناگرهای قابلی بدل کرده. بهتره مشخص کنيد که روی سخن شما با ما مردم عادی مملکته يا داريد دربارهء علل به وجود اومدن اين حکومت بحث ميکنيد. چون همون سؤالهايی که مطرح کرده‌ايد به خودی خود بحث مفصلی رو به وجود ميارند و نميدونم آيا امکان پرداختن به موضوعهای ديگه هم در کنارشون هست يا نه.

 URL:  http://www.ghorbatestan1.blogspot.com/


 نويسنده: من

Thursday, February 23, 2006 ساعت 03:08

چطور ميشه يک عده ادم مطمئن باشند درست ميگن که برای تحققش تلاش کنند...فکر نمی کنيد تشکل احزاب اصلا اشتباه است


 نويسنده: ایران امروز

Thursday, February 23, 2006 ساعت 02:01

سلام

هر ايرانی با انديشه خودمداری در زير سايه يک حکومت محوری بزرگ می شود نمی توان از اين افراد توقع داشت پايه اصلی انديشه ای که از دوران کودکی رشد کرده را خيلی زود کنار گذارند و به تحزب برسند.

 URL:  http://30yasat.blogsky.com


 نويسنده: طاهره

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 09:52

سلام. اينجور مواقع در ترسو بودن خودم شك نمي كنم. چه كنيم ديگه.شرايط ايجاب ميكنه!

 URL:  http://delamchoondaryast.persianblog.com


 نويسنده: بيلی و من

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 09:47

ملاحسنی عزيز، موضوع مطرح شده يکی است. وقتی سخن از تشکل می‌گوييم فرقی نمی‌کند که آدم عضو حزبی شود يا عضو انجمن حمايت از حيوانات. و اما دوستانی که تاکنون در اين مورد نوشته‌اند و دلايلی که آورده‌اند کم و بيش بهم شبيه است که می‌تواند بخشی از حقيقت باشد اما من مي‌پرسم آيا فکر نمی‌کنيد دليل عمده‌تری از آنچه که تاکنون نام برده شده می‌تواند وجود داشته باشد؟ اين دليل عمده را من چنین می‌بینم که ما یک ملت (ناسیون) به معنای واقعی و تعریفی که از آن می‌شود نیستیم. ممکن است اشتباه کنم. اصولا واژه ملت، مليت، وطن، ملت ايران در عصر مشروطيت وارد ادبيات ما می‌شود و بعدها با نگارش تاريخ مثلا پرافتخار گذشته، سرود ملی، پرچم، زبان ملی، شعر و موسيقی کوشش می‌شود تا از اقوام و قبيله‌های مختلف و متضاد ملتی بسازند. ما به معنای کلاسيک‌اش يک ملت نيستيم بلکه مجموعه‌ای از قوم و قبيله و عشيره‌ايم که تصادفا در يک جغرافيای مشترک زندگی می‌کنيم. اصولا ملت‌های واقعی و غیرقبیله‌ای منافع کشورشان همیشه در درجه اول قرار دارد و بعد باقی چیزها و مسلم است که برای حفظ منافع ملی متشکل می‌شوند و هم مبارزه مشترک می‌کنند. دولت‌های چنين ملت‌هایی هم، هر قدمی که برمی‌دارند چه در داخل و چه خارج از مرزها اساسش منافع ملی است. تاريخ ما پر است از خيانت حاکمان به منافع ملی. شما نگاهی به حکومت جمهوری اسلامی بياندازيد، تنها چيزی که برايشان اهميت ندارد منافع ملی است برايشان فرقی نمی‌کند بیست درصد دريای خزز را داشته باشيم يا ده درصد. نفت را سرمایه ملی و متعلق به این نسل و نسل‌های آینده نمی‌دانند، آن را از پدرشان به ارث برده‌اند و پولش را در راه کنترل ملت و سرکوب مخالفین عقیدتی به سلاح و نیروهای امنیتی تبدیل می‌کنند و بخش سرسام‌آوری از این درآمد را به جیب گروهک‌های غیر ایرانی در چهارگوشه جهان می‌ريزند. برايشان مهم نيست آمريکا ايران را با خاک يکسان کند. با پول‌های باد آورده در دوبی و ابوظبی برج و کارخانه می‌سازند و به سرمايه‌ی بيگانه می‌افزايند. آيا اين همه بخاطر اين نیست که در آنها کوچکترين حس وطن دوستی و عرق ملی وجود ندارد؟ و ايران را کشوری می‌دانند که اشغالش کرده‌اند؟ دوستان، من دلیل عمده تشکل‌گريزی ايرانيان را در اين مي‌دانم که ما هنوز يک ملت نيستيم و به همين‌خاطر منافع فردی‌ما همواره مقدم است بر منافع جمع، هر چندگاهی هم رهبری را علم می‌کنيم! چرا؟ چون که عادت به اتوريته داریم و این ناشی از همان ذهنیت قبیله‌ای است که محتاج به ریش سفید و بزرگ قوم دارد. شما به ایرانیان خارج از کشور نگاه کنید از هم گریزانند. اگر من لر هستم با دوستان لر رفت و آمد دارم، بلوچ و کرد و ترک و خراسانی و گیلکی هم همینطور ما تا ملت شدن فاصله داریم و تا آن زمان همین آش است و همین کاسه.

 URL:  http://www.mebily.com


 نويسنده: احسان

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 08:36

در ضمن من قادر به خوندن ايميلتون نشدم. فکر می کنم فونتشو نداشتم..اگه می شه يجوری ديگه اونو بهم برسونيد...مثلآ به ايميلی که جدیدا در پایین گذاشتم


 نويسنده: آرش

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 08:35

سلام؛
ايران در طول تاريخ شاهد تغييرات متعدد در عرصه‌ی قدرت بوده است.قهرمانان ديروز٬ امروز خائن معرفی می شوند و خائنين امروز فردا قهرمان ملتند.
عضويت در هر حزبی در ايران بسان شرکت در قمار زندگی است.چه بسا با تغيير حکومت تمام اعضای يک حزب خدمتگذار واقعی٬ مغضوب واقع شوند و متهم به خيانت به کشور گردند. ما هنوز نيا موخته ايم که هر کسی حق دارد عقايد خودش را داشته باشد.
حتی احزاب دولت ساخته ای مانند کار گزاران و مشارکت در ايران امروز با تغيير دولت ٬مغضوب و از صحنه سياست تا حدی طرد شده اند.
اشکال ما سا ختاری است . فرهنگی است تا سياسی. علت اينکه می گويم فرهنگی اين است که مردم هم علی رغم مخالفتهای ظاهری. تحت تاثير احزابی هستند که در قدرت نفوذی دارند.


 نويسنده: احسان

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 08:31

آقای محترم، نمی دونم که اين کامنتو هم پاک می کنيد يا نه؟!! اما در هر صورت جوابتونو عرض می کنم. ببنيد آقای وبلاگ نويس حرفه ای! درسته که کامنت من خطاب به شما نبود(که جمله ی اولش بود)، اما من اونو در جواب يکی از کامنت های مربوط به پست شما گذاشتم. که البته اين يک امر معمول هست. يک نصيحت به شما! : من در وبلاگ آقای درويش پور بسيار کامنت می گذارم، کامنت های من اکثرآ مخالف نظر ايشان هستن که گه گاهي، حتی با آتش تندی همراه می شن، و خيلی از مواقع ، کامنت های مربوط به يک پست، در جواب کامنت گذارهای ديگر هست. که آقای درويش پور بدون حذف و خیلی متین نظاره گر بحث ما مي شن و گاهی از اونا در پستشون استفاده می کنن. خوب شايد شما بگيد که اين کار ايشون سليقه ای هست!! ولی اينو اگر نمی دونيد، بدونيد که اين کار رسم و معمول هست. به هر صورت من جواب آرمان رو دادم که واسه ی شما (بازم تکرار می کنم واسه ی شما) کامنت گذاشته بود. پس همچین هم بی ربط نبود آقای محترم. خوب کامنت من شايد خيلی صريح نوشته شده بود ولی بی در کمال ادب بود، پس دليلی نداشت که حذفش کنيد. اطمينان دارم که غرض شخصی، در حذف اون کامنت، بی تأثير نبوده. ای کاش قبل از حذف، اونو واسه آرمان ميل می کرديد. اگه می دونستم که می خوايين حذفش کنيد، خودم اين کارو می کردم.... منتظر حذف اين کامنت هم هستم.... پيروز باشيد و اميدوارم که آخرين باری باشه که اين وب لاگو ديدن می کنم. که البته اتفاقی هم امروز سر زدم( از طريق وبلاگ درويش پور). بيشتر بيانديشيد.


 نويسنده: پانته‌آ

Wednesday, February 22, 2006 ساعت 07:33

اسد جان من از اين حزب و اون حزب خاص انتقاد نکردم، بلکه انديشهء حزبی به طور کلی رو زير سؤال بردم. مسئله اينه که حزب برای يک هدفی تشکيل ميشه و همه قراره برای رسيدن به اون هدف زحمت بکشند، اما همين حزب اون آرمانها رو در کوتاه يا درازمدت فراموش ميکنه. تکرار اين مسئله در طول تاريخ باعث شده که من نسبت به تشکلات حزبی بی‌اعتماد باشم. اون نکته دربارهء حزب سبزها فقط يه مثال بود. شما پرسيديد که «چرا ما ایرانیان از عضویت در احزاب شانه خالی می‌کنیم». من برای همهء ايرانيان نميتونم حرف بزنم، اما علت طرز فکر خودم رو ميتونم بگم.
و باز برميگردم به مسئلهء ضعف ما در کار گروهی و گرايشمون به تقليد و پيروی از فرد، به جای مهم دونستن آرمانها، که ريشه‌اش رو ممکنه بشه در فرهنگ شيعی جستجو کرد. مثلاً همين جبههء ملی ايران اگه بشه اسمش رو حزب گذاشت، بعد از مصدق چه کار مهمی کرده؟ و وای به اون روزی که به يکيشون بگی بالای چشم مصدق ابروست! از اون طرف کمونيستها که، بدون توجه به راهی که انتخاب کرده‌اند، جوری دور منصور حکمت جمع شده‌اند و ازش بت ساخته‌اند که ميشه گفت نوعی سکت تشکيل داده‌اند. کجا کارل مارکس نوشته بود که برای رسيدن به آرمانهاش بايد حکمت رو پرستيد؟ درست مثل مجاهدين و مسعود و مريم جونشون که سالهاست فعاليتهای تمام سازمان رو بيشتر تبديل به يه تئاتر کمدی - تراژدی تبديل کرده‌اند.
نه اينکه اينها بهترين نمونه‌های فعاليت سياسی و حزبی باشند، اما بنا بر اين مثالها ميشه ديد که سرانجام اين تشکلها از نوع ايرانيشون کجاست. کافيه يه نفر با کاريزما و شخصيت مناسب رهبری رو به دست بگيره تا همه، ببخشيد، گوسفندوار به دنبالش بيفتند و هدفشون از وارد شدن به حزب رو فراموش کنند. ما فرهنگ حزبی رو بلد نيستيم. ما فرقهء مذهبی تشکيل ميديم، نه حزب. ما فعاليت سياسی نميکنيم، پرستش ميکنيم. مثلی که شما از حکومتها و حزبهای غربی ميزنيد در ايران موضوعيت نداره، چون در ايران منتظرند که «يک نفر» بياد و نجاتشون بده. امام زمان يا هر چيزی که اسمش رو ميگذارند. وقتی از يه ايرانی دربارهء نابودی اين رژيم بپرسيد به احتمال قوی جواب ميده «اگه اينها برن خوب کی بياد به جاشون؟» متوجهيد؟ کی! چه کسی! نه اينکه چه ايده‌ای، چه حزبی، چه راهی، چه فرم حکومتی رو «من» انتخاب خواهم کرد. اصلاً جهان‌بينی اکثر ما هنوز با ايده‌ای که شما داريد منطبق نيست.
در غرب اگه رهبر حزب بميره خوب يه مراسمی ميذارن و بهش احترام ميذارن و ازش ياد ميکنن و بعد ميرن سراغ اصل مطلب که ادامهء کارها و وظائف سياسيه. حزب حکومت ميکنه نه فرد. حتی در آمريکا که انتخاب رئيس‌جمهور فردگراست و برای شخص اون تبليغ ميشه، بعد از چهار يا هشت سال حکومت رو ميده دست نفر بعدی و زندگی سياسيش به پايان ميرسه. در ايران نه تنها وجود تشکلهای سياسی به فرد وابسته است، بلکه راضی کردن يک نفر رو که پست و مقامی داشته به بازنشستگی و دست کشيدن از فعاليت سياسی کاريست کا