امروز میخواهم به چند موضوع اشاره کنم که هیچ به هم ربطی ندارند و در عینحال بیربط هم نیستند. از زمانیکه وبلاگ متولد شد فکر نمیکنم هیچ ملتی باندازه بلاگرهای ایرانی در مورد این پدیده بحث کرده باشند. از طول و عرض قالب گرفته تا محتوای وبلاگها. همه چیز در موردش نوشتهاند. گاه تحقیرش کردهاند، گاه به اوج رساندنش، گاه حزب خواندنش، گاه تهیمایه و بیارزش دانستندش و همینطور بگیر و برو. حالا چرا چنین است خودتان پیداکنید پرتقال فروش را. وبلاگ یک صفحه ساده در این فضاست که میتوان بدون پرداخت یکریال آن را درست کرد و شد بلاگر و در آن هرچه دل تنگت میخواهد نوشت.همین. البته نمیدانم اگر وبلاگ مجانی نبود امروز چندنفر بلاگر ایرانی داشتیم. نوشتن در این فضا هم هیچ محدودیت سنی و تحصیلی ندارد از بچه هفت ساله گرفته تا پیرمرد نود ساله میتواند وبلاگ داشته باشند و آنچه به ذهنشان میرسد بنویسند و در اختیار جهان بگذارند. محتوای وبلاگ هم بستگی به بلاگر دارد که جهان را با کدام عینک نگاه میکند. هر فردی هم بخواهد مرز و درزی برای وبلاگ بگذارد کاری است کودکانه. برای خود من آنچه که مهم است احترام گذاشتن به شعور خواننده است و بقول بلوچ همیشه باید فکر کرد که «خواننده امروز از نویسنده با سوادتر است.». برای دیگران چه چیزی مهم است اصلا به بنده ربطی ندارد و کلا به آن فکر نمیکنم و تا امروز هم در هیچ یک از بحثهای وبلاگی شرکت نکردهام. من مسؤول نوشتهها و رفتار خودم هستم و بس. حتا مسؤول رفتار برادرم نیستم چه رسد به دیگران. چیزی را هم از کسی پنهان نکردهام، شکل و شمایلم که آن بالاست. نام کوچک و بزرگ را هم نوشتهام، و همه میدانند سگ دلبندم «بیلی» نیز دستی در این وبلاگ دارد. دانمارک زندگی میکنم و هرکه خواست بدون شوخی آدرس و تلفن و شماره شناسنامهام را هم بنویسم. معمولا تا حالا اینجوری بوده که هر چه به ذهنم میرسد همان لحظه مینویسم. اینطوری نیست که بنشینم روی مطلبی چهاروز کار کنم. نه اینکه نمیتوانم احساس میکنم این کار با روح وبلاگ و فرهنگش جور در نمیآید. شاید اشتباه کنم، ولی خودم این شیوه را دوست دارم. همین مطلبی را که الان مینویسم با «بیلی» رفته بودیم گردش شبانه به ذهنم رسید که اینها را بنویسم و نشستم و نوشتم. ساعت یک و هفده دقیقه بامداد است. چون خود با نام و نشان مینویسم از افرادی که بینام و نشان کامنتی توهین آمیز میگذارند بشدت میرنجم و آنها را بزدل میدانم. بارها از سعید حاتمی عزیزپرسیدهام میشود کاری کرد که کامنتها را قبل از انتشار ببینم، که گفتهاست نه و مجبورم فعلا بااین معضل بسازم. برای بیان اندیشههایم از درازگویی و حاشیه روی و صغرا کبرا چیدن تا آنجا که میتوانم پرهیز میکنم. متاسفانه بخشی ارنسل من همچنان گرفتار پیچیدهگویی و درازگویی و حاشیه رویهای غیر ضروریاند و کمتر شفاف سخن میگویند و از فرموله کردن یک موضوع ساده و بیان آن عاجزند یا طفره میروند مثلا همین مسعود بهنود خودمان که خب چندسالی از من بزرگتر است اما همنسلیم و من نوشتههایش را میخوانم باور کنید شده مطلبی از او که سعی در شکافتن موضوع حساسی را داشته هرچه زور زدم نفهمیدم بالاخره نظر خودش و منظور و نتیجهگیریاش چیست! بگذریم که من هم کمی خنگ هستم. و خلاصه این بیماری هم دارد به نسل جوان سرایت میکند. من ساده نویسی را دوست دارم ( من محاوره نویسی را ساده نویسی نمیدانم) و آن را مدام تمرین میکنم تا سبک و شیوهاش را بیاموزم. سالهاست با نوشتههای گذشتهام فاصله زیادی گرفتهام. آنها را قبل از دوران بلاگری نوشتهام. از مقالات سیاسی گرفته تا فرهنگی که چاپ شده، نشریات را دارم شاید روزی اینجا گذاشتم.
دخترعموی مهربانم ثریا علیمحمدی از زندانیان سیاسی دوران شاه و شیخ که امروز مقیم فرانسه است. معتقد بود من زیباترین نامههای جهان را مینویسم. گرچه همه این نامهها موجود است اما من دوستشان ندارم. زیرا میدانم پیچیدهترین مسایل را میشود بسادگی نوشت و یا بیان کرد.
ساعت دو سیودقیقه بامداد است و خواب میطلبدم.