حمید کجوری
حمیدجان از اینکه دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی بینهایت سپاسگزارم.
اسدجان سپاسگزارم، محبت کرده از من برای این مصاحبه دعوت کردی.
اگر حوصلهاش را داری برایمان از خودت بگو؟
عبدالحمید کجوری هستم، در دوم بهمن ۱۳۲۳ حدود۳ – ۴ ماه قبل از پایان جنگ دوم جهانی در خاک پاک بوشهر بدنیا آمدم.تحصیلاتم فوق لیسانس علوم دریایی و کاپیتانی کشتیهای اقیانوسپیما از دانشکده دریایی آلمان. تاریخ تولدم دقیق است به این دلیل می گویم دقیق است چون درآن زمان که من متولد شدم، مردم برای فرار از خدمت سربازی تاریخ تولد پسرانشان را چند سال بالاوپایین میکردند. و اما پدرم به دو دلیل تاریخ تولد هر پنج پسرش را درست نوشت چون نخست معتقد بود خدمت نظام برای دفاع از وطن و دفاع از ناموس است دو دیگر میگفت: اینکه جوانها وقتی به سن بلوغ میرسند کلهشان بوی قرمه سبزی میدهد و اینجا است که ارتش با دیسپلیناش از کله شقها آدم میسازد.
دریانوردی که بیشتر زندگیاش را دردریا و اقیانوسها گذراندهاست چطوریکباره سر از اینجا درمیآورد؟ اصلا چگونه با دنیای وبلاگها آشنا شدی؟
مدتها بود که خانوادهام اصرار داشتند پس از چهل و اندی سال دریانوردی ساحل نشین بشوم، بویژه با اینکه من شاهد تولد فرزندانم بودم ولی دوران شیرین کودکی آنها را تجربه نکردم و هربارکه پس از چند ماه سفر به دور دنیا برای یکی ـ دو ماه مرخصی به خانه برمیگشتم بچههایم را میدیدم که خب بزرگتر شدهاند و عجبا که گاه از من مو مشگی میترسیدند و به من نزدیک نمیشدند، چرا تمام کسانی که میدیدند از مادر و مادربزرگ تا خاله و دایی بلوند و چشم آبی بودند و به غیر از خودشان نمیخواستند چشم مشگی وموی سیا ه دیگری را بینند. بگذریم... اینک که همسرم اصرار به ماندنم در ساحل داشت، دیدم فرصتی است که دستکم دوران کودکی و رشد نوههایم را ببینم. اواخر سال گذشته (۲۰۰۴) بودکه دریا را تقریبا کنار گذاشتم. به این دلیل میگویم تقریبا، چون گاهی به نمایندگی ازطرف شرکتهای کشتیرانی بر ساختن کشتیهایی که سفارش دادهاند نظارت میکنم. خب حال وقت و فرصتی داشتم و سفرم در دریای اینترنت که واقعا هیچ تجربه ای ازش نداشتم آغاز شد. تنها چیزی که بلد بودم رفتن به سایت گویا بود که آن هم آدرساش را یکی از دوستان ایرانیام به من داده بود. از آن طریق به سایتها و از آنجا به لینکدونی وبلاگها برخوردم و این دنیا را کشف کردم و با علاقه آنها را مطالعه میکردم بعضی وقتها مطلبی را که میخواندم و به دلم مینشست نظری هم میدادم.بعدها سعی کردم وبلاگی طبق دستورالعملی که حسین درخشان نوشته بود بسازم تا اینکه با بلاگ اسپات آشنا شدم و دیدم ساختناش خیلی سادهتر از دستورالعمل حسین است. در بلاگ اسپات مطالب متنوعی مینوشتم که چون ناشناس بودم خوانندهای جز خودم نداشتم. تا اینکه روزی درحین وبگردی تصادفا وارد وبلاگ " بیلی و من"شدم که مطلبی در باره خودش و تولدش نوشته بود که از صداقتاش خوشم آمد وبه آرشیوش سرزدم و شدم مشتری دایم وبلاگش در همان زمان بود که مصاحبهها را هم شروع کرده بود که با علاقه دنبال میکردم و کامنتهایی در باره مصاحبههایش مینوشتم و سؤالهایی میکردم که با تعجب میدیدم بر خلاف دیگران که به بهانه کمبود وقت فرصت پاسخ دادن نداشتند او با وجود کمی وقت بوسیله ایمیل یا در وبلاگ من مفید و مختصر پاسخ میداد که کمتر کسی جز یکی دو نفر آنهم به ندرت این کار را میکردند تا اینکه یک مطلب نسبتا مفصل انتقادی در باره یکی از مصاحبههایش نوشتم و بدون اینکه به او اطلاع بدهم خودش به وبلاگم سرزده بود و به آن نوشته هم در وبلاگش و هم در خبرچین لینک داده بود که به اصطلاح یک شبه وبلاگ من منفجر شد از خواننده و از کامنتهایی که برایم مینوشتند و من به آن نظرها بسیار بها میدادم و پاسخ میگفتم و از آنها یاد میگرفتم. بعدها هم به تشویق همین دوست در بلاگفا وبلاگ میداف را راهاندازی کردم.
برای من که همیشه در خشکی قدم زدهام خواندن خاطرات یک دریانورد نه تنها جالب و جذاب که تجربهی یک دنیای جدید است بویژه که تو این خاطرات را با قلمی شیرین همراه با طنز و شوخ طبعی خاصی بیان میکنی که آدم اصلا خسته نمیشود چطور شد به فکر نوشتن خاطراتت افتادی؟
در مرحله نخست تشویق دوستان و خب دیدم این حقیقتی است که این خاطرات نه مهم! که یگانه هستند، منظورم از یگانه جنبه خاص بودن آن است و نه نمره گذاری که امری است نسبی. چون بقول مجید زُهری ما همه نوع وبلاگی داریم، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ، طنز،بجز در یانوردی. من در نوشتن خاطراتم تنها توجه به یک مطلب خاص نمیکنم بلکه آن چه را بهذهنم میرسد یا بهخاطر میآورم مینویسم. در باره زندگی خودم، ازایام کودکی شروع کردهام تا آمدن به آلمان، تحصیلات، ازدواج وخاطراتی که در دریاها، اقیانوسها و در قارههای مختلف دنیا داشتهام. بدیهی است بعضیها به این بخش و برخی دیگر به آن قسمتاش علاقه دارند. این را نیز اضافه کنم غیر ممکن است بتوانم همه خاطراتم را بنویسم بویژه که من مطالب تحقیقاتی زیادی نیز در رابطه با دریا و دریانوردی در ذهن دارم که دوست دارم برای استفاده هموطنانم به رشته تحریر درآورم و افسوس میخورم که مطلب درباره وقایع تاریخی دریایی به زبان فارسی در اینترنت تقریبا هیچ نداریم چون هرجا در جستجوی مطلبی در ارتباط با دریا و دریانوردی در اینترنت میگردم اکثرا به وبلاگ خودم رجوع داده می شود. همانطور که وقتی خواستم شرح واقعه تاریخی جنگ دریایی «لپانت» را بنویسم جز یک صفحه نوشته مختصر هیچ منبع دیگری به فارسی در اینترنت نیافتم و اگر دانشآموز یا دانشجویی دنبال مطلبی در باره این واقعه مهم تاریخی که در سیاست دولت عثمانی نسبت به وطن خودمان نه تنها بی تأثیر نبود که رل بسیار مهمی هم بازی کرد میگشت چیزی نمییافت. وقایع تاریخی دریایی بسیار دیگری نیز وجود دارند، از جمله کشف قارهها، جنگ ترافالگار، و دیگر جنگهای دریایی که بین کشورهای اروپایی و در جنگ داخلی آمریکا رخ داد و در سیاست و زندگی مستعمرهها و در خود آن کشورها تأثیر مستقیم داشتند. جالب است همه این تحولات تاریخی، کشف قارهها، استعمار کشورها، آشنایی با فرهنگهای مختلف از طریق آب و دریا صورت گرفته است و همانطور آغاز زندگی و حیات. من دنیایی مطلب برای نوشتن دارم، اما بارها گفتهام آن چه میدانیم یک قطره است و آنچه نمیدانیم یک اقیانوس.
این خاطرات دستکم در وبلاگشهر هم جدید و هم یگانه است. تصمیم نداری بعدها آن را بصورت کتاب منتشر کنی؟
از تو چه پنهان من، مشکل فارسی نوشتن و ویراستاری مطالبم را دارم. خب ۴۳ سال پیش در سن ۱۸ سالگی آمدم آلمان در این مدت دوبار یکبار سه سالونیم یعنی از ۱۹۶۶ تا اواسط ۱۹۶۹ ودومین بار هم از ۱۹۷۵ تا اواسط ۱۹۷۹ حدود چهار سال در ایران بودم و اینک 27 سال است که از وطن دورم در این مدت نه در دریا و نه در ساحل هیچ تماسی با زبان مادریام نداشتهام هر چند معتقدم کسی که ۱۸ سال به زبان مادری خوانده و نوشته و صحبت کرده است نمیتواند آنرا فراموش کند و من هم فراموش نکردهام و نخواهم کرد . بیش از آن ملی هستم که زبان مادریام را فراموش نکنم ولی به هرحال هر چیز که صیقلاش ندهی لعاب میگیرد. زبان فارسی من هم به مرور زمان ترک برداشته است هرچند از زمان شروع به وبلاگنویسی و تجربه نوشتن و خواندن در این مدت پنج ماه کمک کرده و خب فارسیام کمی بهتر شده است ولی خودم میدانم که هنوز کم میآورم. باورکن خجالت میکشم بگویم بارها برای جستجوی واژهای که به هیچ عنوان فارسیاش به ذهنم نمیرسید به فرهنگ واژگان آلمانی-فارسی یا انگلیسیـفارسی رجوع کردهام. گاهی هم پس از انتشار یاداشتی، متوجه میشوم که بعضی از مطالب را فراموش کردهام بنویسم و باید به آن اضافه کنم . درد دیگرم، با آنکه به تایپ حروف لاتین سالها است عادت دارم و تقریبا تند تایپ میکنم ولی فارسی را به کندی و یک انگشتی. با توجه به این مشکلات که بر شمردم فعلا در فکر انتشار نیستم، حالا ببینم در آینده چه پیش میآيد اما اجازه بده همینجا اضافه کنم علاقه قلبی من نوشتن مطالب تحقیقی و تاریخی دریایی است که ذهنم مملو از اطلاعات و دانستههایی است که در ارتباط با شغلم خوانده و آموختهام. آن چه را که خواندهام با پوست و گوشت احساس کردهام همانطور که در باره جنگ دریایی " لپانت" چنین احساسی داشتم و با شناختی که از خود دارم میدانم اگر به نوشتن مطالب تحقیقی و تاریخی - دریایی بپردازم عنان قلم از کفم رها خواهد شد و خود بخود میآید آنچه در ذهن و در دل دارم.
میدانم که تو بسیار فروتنی به باورمن تو از خیلیها که تمام عمرشان را در ایران گذراندهاند بهتر مینویسی با آن حافظه قوی و ذهن خلاق و داستانسرا پس این موضوع نباید مانع نوشتن آنچه خودت تاریخی و تحقیقی مینامی شود. همین حالا پرسشی به ذهنم رسید، بهرحال تو در هرکشوری زندگی میکردی که حساب و کتابی در کارشان باشد حتما از دانستههای تو برای آموزش استفاده میکردند آیا تاکنون حکومت ایران از تو برای تدریس در دانشگاه دعوت کردهاست؟
ممنون از اظهار لطف شما و اما متأسفانه نه! این آرزوی من است تا بتوانم آنچه را در این چهلواندی سال فرا گرفته و تجربه کردهام به جوانان وطنم انتقال بدهم ولی با وجودیکه هیچگونه فعالیت سیاسی نداشته و اصلا شغلم اجازه نمیداده است با این وجود هیچ پیشنهاد و دعوتی از من تاکنون نشدهاست. تو بهتر میدانی جمهوری اسلامی بیشتر پایبند و استاد فرار دادن مغزها است تا جذب. با وجودی که بخش بزرگی از هزینهی ۹ سال تحصیل دوره کاپیتانی من را دولت آلمان پرداخت کرده بود ( بخش دیگرش را همسرم که کار میکرد و خودم که ضمن تحصیل در ایام تعطیلات تابستان و زمستان هم کار میکردم) با اینحال برای خدمت به میهن و هموطنانم به ایران برگشتم ولی در همان آغاز بهقدرت رسیدگان جدید چنان فضا را به من تنگ کردند که عطایش را به لقایش بخشیدم و دوباره به آلمان برگشتم. با این همه رنجیدگی بازهم آمادهی خدمت به میهن هستم و دلم میخواهد آنچه را که میدانم در اختیار حوانان کشورم بگذارم.
دلم میخواهد مرتب از سفر و دریا بپرسم ولی خب حالا تو یک بلاگری باید پهلو بگیریم و در ساحل قدم بزنیم تو از آن دریا به دریای وبلاگها آمدهای اینجا را چگونه میبینی؟
خجسته پدیدهایست. زمانی که دست به مقایسه میزنم و امکانات نسل خودم را با امروز میسنجم و میبینم با چه چیزهای دست بگریبان بودیم. به خودم میگویم ایکاش امروز به دنیا آمده بودم و یا اینترنت و وبلاگ زودتر از اینها پدید آمده بود. در میان امواج این دریا احساس آزادی بیشتری میکنم میتوانم حرفم را صاف و پوست کنده و بدون سانسور بزنم میتوانم ارزان و براحتی به منابع آشکار و پنهانی دسترسی پیدا کنم که در ایام جوانی خوابش را هم نمیدیدم، دوستانی را پیدا کنم بهتر از آب روان، با آنها تبادل افکار و اندیشه داشته باشم، از دانستنی وتجربههای دیگران بیاموزم.
حالا که از نسلها گفتی میخواهم بپرسم در مقایسه با نسل خودت جوانان امروز را چگونه میبینی بویژه که حالا تو از طریق وبلاگ به آنها بیشتر نزدیک شدهای؟
من واقعا جوانان وطنم را تحسین میکنم، هر چند دورم و بین آنها نیستم، ولی از طریق وبلاگ و رسانهها با دغدغههایشان آشنا هستم، تحسینشان میکنم که میبینم با وجود مشکلاتی که درایران پیش پایشان گذاشته میشود با حداکثر استفاده از امکانات موجود مثلا در همین فضای اینترنت که خب نسل من فاقد آن بود، با وجود فیلترینگ، کارشکنیها و غیره... تا آنجا که در امکانشان هست ره به بیرون ازحصار و چارچوب موجود می زنند، شکفته می شوند. در دانشگاهها، مؤسسات آموزی، در عرصه کار و در صحنه سیاسی مملکت فعالانه حضور دارند.این جوانان آتش زیر خاکسترند و جمهوری اسلامی در اشتباه محض است اگر جوانان امروز ایران را دست کم بگیرد و از وجودشان در ساختار فعلی و آینده مملکت استفاده نکند و آنها را راضی نگه ندارد وبه بهانههای واهی آزار و اذیت شان کند همین جوانان امروز ایران هستند که سرنوشت وطن و وضع موجود را تغییر خواهند داد و آینده ساز ایران فردایند و ما پیرمردها دنبال رو آنان خواهیم بود. بسیاری از این جوانان چه از ایران و چه از خارج کشور در کامنتهایی که در وبلاگ من میگذارند رشد فکری خودرا نشان میدهند و مرا سرشار از غرور میکنند بویژه در تحلیلهای منطقی در نشان دادن وسعت فکریشان. بگذارید خیلی کوتاه به این مطلب اشاره کنم، زمانی که جوان بودم و مایل به ادامه تحصیل بجای اینکه تشویق بشوم از هر طرف سنگ جلوی پایم میانداختند جریان این موضوع را تا حدی در خاطراتم نوشتهام و تصمیم دارم در آینده برای جوانان عزیز مفصلتر بنویسم که چرا و به چه دلیل نمیگذاشتند جوانان با استعداد پر و بال بگیرند. مشکلاتی که برای من ایجاد کردند برایم عقده شده بود. به همین دلیل وقتی که در سال ۱۹۷۵ به ایران بازگشتم و مسئول آزمون، انتخاب و آموزش در رشته فرماندهی وکشتیرانی برای اعزام به خارج از کشور شدم، شخصا به همه بنادر ایران پرواز میکردم و دربدربدنبال جوانان با استعداد و کمبضاعت میگشتم و آنها را گروه گروه برای تحصیل در رشته فرماندهی و راهنمایی به انگلستان، برای کشتی سازی به ژاپن و کره جنوبی، برای مدیر ماشینی به آلمان و... میفرستادم و چه جوانان لایقی و چه احساس غروری به من دست میداد وقتی آنها را بدرقه میکردم و چه افتخاری بود استقبال از آنها پس از بازگشتشان با دست پر، همه آنها پس از بازگشت به وطن در پستهای مهم و مؤثر کاپیتانی و مدیر ماشینی شناورها، راهنمایی کشتیهای تانکروباری و تعدادی ازآنها بعدها در پست رییس امور دریایی و کشتیرانی در بنادر مختلف جنوب و شمال بکار گمارده شدند و با ایدهها و قدرت خلاقیت ایرانی منشأ تغییرات مثبت و مدرنی در امور دریایی بنادر شدند. بنابراین امروز هم تمام امیدم به همین جوانان لایق و فرهیختهی وطنم است که در یک فضای دموکراتیک ایران عزیز را بسازند که میدانم از جوانان هیچ کشوری کم ندارند.
با این که مدت کوتاهی از بلاگر شدنات میگذرد دلم میخواهد بعنوان ریش سفید وبلاگشهر بپرسم این پدیده را چگونه میبینی؟
در این شکی نیست که وبلاگها تأثیر بسزایی در حوزههای مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بویژه در حوزه آزادی بیان دارند و در آینده بیش از این خواهند داشت که من آن را به فال نیک میگیرم. وبلاگها بنا به ماهیت ویژهای که دارند سریعتر از هر رسانهای با عث پخش و گسترش افکار و اندیشههای نو میشوند و کاربرد و اثرگذاری آن به نظر من در بعضی ابعاد حتا در مقایسه با رسانههای دیگر نظیر روزنامه و رادیو وتلویزیون هم فراتر میرود که این رسانهها بنا بدلایلی که میدانی محافظهکار عمل میکنند و گاه دچار خودسانسوری میشوند.
حمیدجان من از تمام کسانی که با آنها گفتگو داشتهام در مورد مستعارنویسی در وبلاگشهر پرسیدهام ، میخواهم نظر تو را هم بدانم؟
من خوشحال میشوم ازاینکه بینیم بلاگرهایی با نام حقیقیشان می نویسند ولی تعصبی به این موضوع ندارم که حتما و باید از اسم حقیقی استفاده کنند . محتوای نوشته های بامداد، ف.م.سخن، آشپزباشی و پارسا صایبی برای من مهماند، حالا هر اسم حقیقی که دارند مبارک خودشان باد و چیزی از ارزش نوشتههایشان کم نمیکند وبا بکاربردن اسم حقیقی هم چیزی بر کیفیت نوشتههای آنها افزوده نمیشود. این یک از مشکلات وبلاگشهر است که تأکید داریم هرچیزی را که خودمان درست میدانیم مستقیم یا غیر مستقیم به دیگران هم تحمیل کنیم . این هممیهنان لابد دلیلی دارند که از نوشتن نام حقیقی پرهیز میکنند. یکی میگوید من با اسم مستعار آزادتر مینویسم دیگری میگوید از فیلتر شدن وبلاگم میترسم و سومی از شلاق خوردن و زندان رفتن واهمه دارد ما خارج نشینان که چنین دغدغههایی را نداریم نمیبایست مته به خشخاش بگذاریم.
عدهای از بلاگرها بخش نظرخواهی وبلاگشان را به دلیلهرزهنویسان بستهاند نمیدانم صابونشان به تن تو هم خورده یا نه؟نظر تو چیست و باید چکار کرد؟
به نظرمن یکی ازویژهگیهای جالب وبلاگها همان بخش نظرخواهی است. این سخن عالمانه از عبدالقادر بلوچ است که میگوید: «خواننده امروز از نویسنده با سواد تر است.» پس بخش نظرخواهی است که میتواند به من کمک کند تا از دیدگاه خوانندگان نوشته هایم آگاه شوم و هم نظرات را بدانم و هم احیانا پی بهضعف خود ببرم. خوانندگان وبلاگ من و کسانی که نظر میدهند اکثرا از طیف جوان هستند و من که به تازهگی ساحلنشین و بلاگر شدهام صمیمانه میگویم از کامنتهای سرشار از ایده، راهنماییها و... لذت میبرم و میآموزم. همانطور که خوانندگان وبلاگم با خواندن مطالبم به افکار من پی میبرند و از من تصویری در ذهن خود میسازند همانطور من نیز با خواندن نظرها به آنها نزدیک میشوم و با طرز فکرشان آشنا میشوم و از راهنماییها کمک فکری میگیرم برای نوشتههای آتیام . من متاسفم از این که برخی دوستان بخش نظرخواهی وبلاگشان را مسدود کردهاند. ما گندم را برای سدجوع و زنده ماندن میکاریم. بیشک گاهی آفت به جان محصول میافتد ولی به خاطر آفت، قید کاشتن گندم را نمیزنیم یا درختان میوه را از بیخ و بن نمیبریم. البته آزار دهنده است یورش هرزهنویسان! ولی اگر میکروب، باکتری، باسیل یا ویروس وجود نداشت شاید شغل پزشکی بوجود نمیآمد. متأسفانه یکی از پیآمدهای منفی اینترنت و وبلاگنویسی همین آفتها است که تا وبلاگ و اینفضا هست اینها هم هستند که این عمل زشت را در پشت نقاب و در تاریکی، انجام میدهند که حتما ریشه در تربیت خانوادگی و عدم تربیت صحیح اجتماعی شان دارد. هم اینک امکانات محدود فنی(نرم افزاری) برای جلوگیری از انتشار مطالب ناپسند وجود دارد مثلا کنترل نظرهای رسیده قبل از انتشار. من مطمئنم افراد بصیر در امور کامپیوتر، راهی، چارهای در آینده خواهند یافت که بتوان مؤثرتر با این پدیده مبارزه کرد تا آن زمان میبایست در مرحله اول چنین نوشتههایی را برای احترام به شخصیت خوانندگان و نظردهندگان بیچون و چرا حذف کرد، در مرحله دوم سعی در راهنمایی آن افراد نمود، که ممکن است در نطر اول آب در هاون کوبیدن تعبیر شود ولی مطمئنم بسیاری از آنها، جوان هستند و تحولپذیر و این بهتر است از بی عملی.
از زمان ورود به دنیای وبلاگها فضای فرهنگی آنرا چگونه دیدهای؟
من از همان اوایل ورود به وبلاگشهر متوجه دستهبندی و جبههگیریهای شدم که سخت باعث تأسف وتأثرم شد. در این ۶۰ سال زندگیم بارها شاهد دستهبندیها و جبههگیریها در محیط کار، مدرسه، دانشگاه و جامعه و... بودهام، جالب است که این ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی بیشتر بین آدمهای تحصیلکرده و باصطلاح روشنفکر عمل میکند تا آدمهای عادی. با اینکه خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم این جمله را اینجا نگویم:" آدم حالش از این رفتارها بههم میخورد". در خارج از کشور نیز با تأسف فراوان چنین میبینم . کمتر در میان جوانان که بیشتر در میان تحصیل کردگان و فرهیختهگان. خب این ناهنجاریها را من در فرهنگ و تربیت ایرانیمان میبینم. شاید واقعا از آزادی بیان در وبلاگها شوکه شدهایم و به جای تقویت فرهنگ مدارا و دموکرات منشی به تخریب این و آن میپردازیم. شاید گذشت زمان درستش کند! البته قبول دارم که وضع اجتماعی از ۶۰ سال پیش بهتر شده است ولی آیا وقت آن نرسیده است که فرهنگ را هم در چهار چوب خانواده و تربیت خانوادگی، که منشأ همه این ناهنجاریهاست تغییر اساسی دهیم؟ ما از هرزه نویسان سخن گفتیم، آن را محکوم میکنیم اما پرسش من ایناست: «وقتی فرهیختهگان ما توان تحمل یکدیگر را ندارند چه انتظار از هرزه نویسان داریم.»
حمید بیلی هم مرتب این پا و آن پا میکند. انگار چندتا پرسش دارد؟
بفرما بیلی جان.
بیلی: ناخدا جان سلام، من وبلاگت رو میخونم، اون داستان دزدان دریایی خیلی هیجانانگیز بود، میخوام بدونم شما تو کشتی هم سگ داشتید؟
درود بر بیلی عزیز، نخست تعریفات کنم و بگویم که تو بعد از «لسی» و «بنجی» و یکی دو تا سگ دیگر به همت بابات معروفترین سگ اینترنت شدهای و در بسیاری از وبلاگهای فارسی زبان عوعو کردهای و میکنی. دستکم خیالم از جانب تو راحت است که کامنتهای بدبدبرایم نمینویسی زیرا شخصیت تو بالا تر و والاتر از این حرفها است.
بیلی: مرسی جناب کاپیتان شرمنده میکنیها!؟
و اماپاسخ به پرسشات، هم نه هم آری . نه، به این دلیل که در کشتی های بزرگ اقیانوس پیما، همه جور وسایل آسایش را فقط برای آدمها ساختهاند و نه برای حیوانات. مشکل اول اینکه همه جای عرشه یا پوشیده از کالا است، یا انباشته از وسایل تکنیکی که جایی برای " گاسی" رفتن برای شما سگها باقی نمیگذارد. یا چنان خیس آب و لغزنده است که ممکن است یکبار قدم زدن روی آن تبدیل به بار آخرین شود. حالا ممکن است بگویی خُب طناب و قلاده که هست، آری ولی کو وقت و در کدام فرصت، زیرا در کشتی وقت کمی هم که برای خواب انسانها در نظر گرفته شده است نمی شود برای کار دیگری منظور داشت وگرنه بیخوابیهای ممتدممکن است به خطر افتادن جان باباها را در پی داشته باشد، مثلا عدم دقت ونبود تمرکز فکر هنگام کار بروی عرشه یا در موتور خانه. درضمن فرض کن بابایی با تو در حال قدم زدن است، روی عرشهای که از پوشش کالا دیگر نمی شود عرشهاش نامید ناگهان آژیر خطر به صدا در میآید و خبر از حریق در موتورخانه کشتی یا در انبار یا در یکی از کانتینرهای روی عرشه یا در محل سکونت پرسنل میدهند. خب بیلی جان در دریا که نمیشودبه آتش نشانی تلفن زد یا اگر کسی دچار شکستهگی استخوان شد منتظر آمبولانس ماند. وظیفه هر کس برای هر واقعه منتظرهوغیر منتظره در " Emergency Plan "تعیین و مشخص شده است. بابایت نمی تواند بگوید من اول باید سگم را نجات بدهم، چون در دنیای آدمها انسانها بر حیوانات مقدماند شاید به نظر تو غیر عادلانه باشد ولی متاسفانه فعلا همین است! و در کشتی جایی برای حیوانات منظور نشده است و آخرین دلیل بر ممنوعیت حیوانات روی کشتی این است که دریا فقط در فیلمها و بر پرده سینما چنین شفاف، زیبا وآرام است، در اکثر مواقع طوفانی است ونا آرام، تا تابش خورشید هست که با عث بخار شدن آب بیپایان اقیانوسها می شود و در نتیجه در اثر بخار شدن آب و صعود آنها به آسمان ابر تولید می شود، اختلاف در فشار هوا به وجود میآورد، باد به وجود میآید، جبهههای هوای سرد و گرم به هم بر خورد میکنند، هر چه بخار بیشتر ابر بیشتر، باد بیشتر، حرکت زمین به دور خودش نیز مزید بر علت می شود و غول هایی نظیر «اندرو» و «میچ» و «کاترینا» و «ریتا»، کوچکتر یا بزرگتر به عرصه ظهور میرسند وچنان پدری از کشتی و کشتیبان در میآورندکه مسلمان نشنود کافر نبیند. پس جایی برای حیوانات روی کشتی نیست. ولی بعضی از شناورهایی که به آنها«بارج» یا «دوبه» میگویند و فقط در رودخانهها و در سواحل کشورها برای حمل کالا اجازه تردد دارند و بهبعضی ازآنها «یدک کش» میگویند بطور موقت اجازه حمل سگ داده شده است. زیرا دریای آنها که رودخانه و یا آبهای ساحلی است حرکت و طوفانی ندارد و در صورت اتفاقی ناگوار میشود سریع در بندر پهلو گرفت.
بیلی: خیلی چیزا یادگرفتم ها... راستی این خانم کاترینا و خانم ریتا با شوهرشون دعواشون شده بود که افتادند به جون آمریکاییهای ننه مرده؟ آیا تا حالا به تو هم تو دریا حمله کردهاند؟
بله این دو توفان، بویژه کاترینا خسارت فراوان مالی وجانی ببار آوردند. نخست خیلی مختصر بگویم که برای بوجود آمدن چنین طوفانی شرایطی لازم است: ۱- محل بوجود آمدن آنها بالاتر از ۵ درجه عرض جغرافیائی است ۲ – حرارت آب دریا از ۲۷ درجه به بالا است. ۳ - همانطور که در بالا نیز گفتم لازمه دیگرش بخار آب در اثر تابش خورشید است. این توفانها بر اثر مکیدن بخار آب، تفاوت فشار هوا و حرکت زمین به دور خود، نیرو و قدرت میگیرند و مست لایعقل میشوند و بلانسبت شما تبدیل میشوند به سگ هار و می افتند به جان آدمها آنهم به پرو پاچهی آمریکاییهای سگ دوست. من نیز چندین بار با کشتی با این توفانهای هار برخورد داشتهام ولی همیشه امکان فرار و مانور بوده است که نگذارم باتمام نیرو و قدرتشان با ما برخورد کنند و پاچهمان رابگیرند و جر بدهند. زیرا کشتیها بیوقفه از طریق ماهواره با ایستگاههای هواشناسی در تماس هستند و هرحرکت جوی را دنبال و تعقیب میکنند. با توجه به اینکه مسیر و سرعت این زنگیان مست معلوم است من با کشتیام در اکثر مواقع امکان فرار و گریز داشتهام . ولی سه بار یکی در جنوب جزیره ماداگاسکار دومی در ساحل فیلیپین و سومی در هنگکنگ فرصت فرار نبود و توفان با دندانهای تیزش به ما رسید و نه تنها خشتکمان را جر داد که پدرمان را هم درآورد ولی هیچکدام قدرت تخریبی کاترینا را نداشتند مشاهده عینی من این بود که هوا چنان اشباع از بخار آب و باران بود که قطرات آب در اثر شدت باد بصورت پودر به شیشه وپنجره میخوردند با صدای مهیب و وحشتناک و غّرش طوفان و آسمان تیره و تاریک که روز را به شب مبدل کرده بود و هیچ چیز وهیچ جا دیده نمی شد، تاریکی مطلق وغریو باد وحرکتهای بی امان کشتی به چپ و راست . ولی در مجموع جز استرس شدید، بی خوابی و کوفتگی بدن خسارت قابل ملاحظهای به کشتی وکالا وارد نکردند.
بیلی: خیلی جالب بود من غلط کنم سوار کشتی بشم. میخوام بعنوان آخرین سؤالم بهپرسم تو دریاها سگ هم وجود داره؟
آره من سگهای آبی را در قارهها ودر کشورهای مختلف دیدهام حتا در دریای مازندران. این سگها میتوانند کارهایی بکنند که تو نمیتوانی مثلا تا عمق۲۰۰ متری دریا غّواصی کنند، به مدت ۳۰ دقیقه و بدون نفس تازه کردن زیر آب بمانند. هر چند در ساحل عاجز از حرکتاند ولی در آب خیلی استادند وبا سرعت شنا میکنند. من تخصصیدر ماهیو ماهیگیری ندارم که بخشی کاملا جدا است ولی گویا سگ ماهی هایی هم وجوددارند که در جنوب ایران به مجموعه ماهیهایی میگویند که یکی از مشخصات آنهاداشتن " خار " زیاد است مثل ماهی گواف، خارو و صبور. و همچنین نوعی سگ ماهی جود دارد که بدنش ماهی است ولی قیافه و صورتش سگی، با دندانهای تیز که فقط وقتی آدمها به او دست بزنند یا اذیت ش کنند بدون عو عو و واق واق به آدم جمله میکند. راضی شدی بیلی؟
بیلی: عالی بود کلی به اطلاعات سگیم اضافه شد. مرسی ناخدا.
خدارا شکر بیلی جان.
حمیدجان هم بیلی و هم من بخاطر این همه حوصله و دقتت در پاسخ به پرسشهای بیربط ما سپاسگزاریم، امیدوارم در فرصتی دیگر گفتگویی داشته باشیم و با هم سفری را در دریا آغاز کنیم.
من هم سپاسگزارم که به من فرصت دادی با هم وطنانم گپی بزنم.