My Danish Blog

« July 2005    صفحه اصلی    May 2008 »

به اکبر گنجی

Wednesday, August 3, 2005
من، نه نویسنده‌ام، نه شاعر، نه روزنامه‌نگار، نه پژوهشگر و نه منتقد ادبی. من تنها یک بلاگر هستم و بعنوان یک بلاگر دلم می‌خواهد اکبر گنجی زنده بماند و دلم می‌خواهد هر چه زودتر به این تراژدی خاتمه دهند و نگذارند اکبر گنجی در جلو چشمان جهانیان قطره قطره آب شود. می‌دانم هیچ کاری از دستم ساخته نیست، اما دلم شور می‌‌زند و نگرانم. چه کاری می‌توانم بکنم جز این‌که اینجا بنویسم، جز این‌که اینجا به اینان بگویم بس‌است خجالت بکشید آقایان! همین. چه کاری می‌توانم بکنم، جز این‌ که به خوانندگان این وبلاگ بگویم دلم می‌خواهد اکبر گنجی زنده بماند و پاییز را ببیند.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 15

تعویق تجمع در تهران

Wednesday, August 3, 2005

من کاری به اپوزیسیون قانونی و غیر قانونی در داخل کشور ندارم آن‌ها خودشان باید راهش را پیدا کنند اما نیروهای خارج از کشور چرا خفقان گرفته‌اند؟ آیا منتظرید اکبر گنجی بمیرد بعد آن را پیراهن عثمان کنید؟ گنجی باید زنده بماند، باید بزرگ شدن بچه‌هایش را ببیند، باید پاییز امسال را ببیند، باید غروبی خنک و ملس در خیابان کاخ با همسرش قدم بزند. این چند میلیون ایرانی مقیم جهان می‌توانند و باید خواب دولت‌ها و سازمان‌های طرفدار حقوق بشر را آشفته کنند، بخاطر گنجی که به غول استبداد نه گفته‌است، بخاطر گنجی که دارد قطره قطره آب می‌شود. نوشتن حتا یک ایمیل به وزیر امور خارجه کشورهایی که در آن زندگی می کنید تا اعتراض و تجمع می تواند به زنده ماندن گنجی کمک کند باورکنید، نگویید این‌کارها بی‌فایده است خواهش می کنم... خواهش می کنم... نگذاریم گنجی بمیرد... خواهش می کنم.

دیشب خبری را در گویا نیوز دیدم که خانواده گنجی تجمع مقابل سازمان ملل را به تعویق انداخت. منبع این خبر اصلا ذکر نشده است متن کامل خبر:

خانم معصومه شفيعی، همسر اكبر گنجی كه پيشتر فراخوان تجمع در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران در روز چهارشنبه ۱۲ مرداد ماه را صادر كرده بود، اعلام كرد فردا اين تجمع برگزار نخواهد شد و در زمان مناسبی اين برنامه برگزار خواهد شد.
وی ضمن تشكر از همه افراد و گروههايی كه حمايت خود را از تجمع اعلام كرده بودند، گفت زمان تجمع متعاقبا اعلام می‌شود.

برخی از وبلاگ‌ها و سایت هم همین خبر را بدون ذکر منبع منتشر کرده‌اند کسی می‌داند جریان چیست؟

لینک‌های مربوط به فراخوان ۱۲ مرداد

۱) در‌خواست کمیته پشتیبانی جهانی از اکبر گنجی: آکسیون جهانی چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۴

۲) استکهلم: اکسیون جهت نجات جان اکبر گنجی:چهار شنبه ، ۱۲ مرداد، ۳ آگوست، استکهلم : ساعت۲ بعد ازظهر ، مقابل دفتر سازمان ملل
ساعت۸ شب ، میدان سرگل . ( لطفا شمع و گل به همراه داشته باشید)

۳) وين - تظاهرات ايستاده در مقابل دفتر سازمان ملل متحد: زمان: چهارشنبه سه آگوست دوهزار و پنج ساعت هشت الی ده صبح
مکان: روبروی دفتر سازمان ملل متحد
U1: Station Kaisermuehlen-Vienna International Center
خروجی آستريا سنتر سمت راست تقاطع
Isidro-Fabela Promenade und Aristides- de Sousa Mendes Promenade

۴) سانفرانسیسکو: تحصن برای نجات جان گنجی در مقابل دفتر سازمان ملل متحد شهر سانفرانسیسکو: جمعيت ايرانى حقوق بشر –شمال كاليفرنيا
مکان: مقابل دفتر سازمان ملل متحد، خیابان مارکت، شهر سانفرانسیسکو
United Nations Plaza
Market Avenue, San Francisco
Cross Street: Hyde
BART:Civic Center زمان: از ساعت ٨ صبح تا ٨ شب روز چهارشنبه، ۳ آگوست

۵) واشنگتن: گردهمائی در حمایت از اکبر گنجی تاریخ: چهارشنبه ۳ اگوست ۲۰۰۵
ساعت: چهار تا هفت بعد از ظهر مکان: دفتر اطلاعاتی سازمان مللUnited Nations Information Center
1775
K Street
NW Washington, DC برای اطلاعات بیشتر با شماره تلفن: 4049-489-703 تماس بگیرید

۶) نیویورک: گردهمائی در حمایت از اکبر گنجی در نيويورك: تاریخ: چهارشنبه ۳ اگوست ۲۰۰۵ساعت: چهار تا هفت بعد از ظهر، مکان: دفتر سازمان ملل در نیویورک
United Nations
First Avenue at 42nd street, New York City

۷) لاهه هلند: همبستگی با تحصن خانواده گنجی و روزنامه‌نگاران در شهر لاهه هلند: تاریخ: چهارشنبه ٣ ژوئیه ٢٠٠٥ - ساعت: ۱۰:۳۰
آدرس: Centraal Station Den Haag

۸) کپنهاک: تجمع مقابل دفتر سازمان ملل ساعت ۱۴ سوم آگوست، آدرس:

UNDP Nordic Office
Midtermolen 3
P.O.Box 2530
2100 Copenhagen Ø
Denmark





::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 07:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 6

به اکبر گنجی (2)

Thursday, August 4, 2005

دوستی نادیده به احترام اکبر گنجی دوتا لوگو برایم فرستاد، از ایشان پرسیدم نامتان را بنویسم گفتند:« نامی برده نشود چون ایشان جانش در خطر است و موقع مناسبی نیست و مساله خیلی مهمتر از چند دقیقه وقت گذاشتن و ساختن لوگوست. چه بگویم خودتان بهتر می دانید که نیازی نیست.»

اندازه لوگوها ۲۴۰ در ۱۶۰ است اما می شود در اندازه ۱۲۰ در ۸۰ هم استفاده کرد هر چهار لوگو را اینجا می‌گذارم و از آن مهربان بسی سپاسگزارم.




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 06:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 19

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد

Sunday, August 7, 2005
خانم معصومه گنجی،
تازه‌ترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.
دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهره‌ی ملی سخن بگوييد، تحمل ۲۱۰۰روز دوری از همسری که رفته است برای ‌ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران می‌کند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادی‌ست، تلخ‌ترين لحظه‌های عمر يک‌نوبتی شما را رقم می‌زند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دختران‌تان را درک نمی‌کند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيده‌ايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيده‌ايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانه‌ها پرپر شدند که سينه‌ی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مه‌آلوده‌ی همين آه‌ است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه می‌خواهم گفته‌ی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، نمی‌توان مسيح را با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپه‌ای فراز کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.»
با احترام/ عباس معروفی

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 02:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 3

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد

Sunday, August 7, 2005

تو باید زنده بمانی و در « یه شبِ مهتاب» در راه خانه آواز بخوانی... راستی « اینان» آواز می‌خوانند؟



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 07:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 3

آقای گنجی! ما را تنها نگذارید

Sunday, August 7, 2005

من نه تحلیل‌گر سیاسی‌ام نه به حزب و دسته و گروهی وابسته‌ام، من فقط یک بلاگرم که دلش می خواهد تو زنده بمانی، توی خیابان شاهرضا قدم بزنی و هر کتابی که دوست داشتی بخری یادت نرود خوردن یک بستنی آن هم در این هوای گرم می‌چسبد، یادت نرود دست همسر و بچه‌ها را بگیری و بروید سینما، دیدن یک فیلم هم بد نیست. اینان دلشان می‌خواهد تو نباشی و ما می‌خواهیم تو زنده بمانی. آقای گنجی خواهش می کنم زنده بمانید.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:08 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 3

گنجی از مرگ نجات یافت

Monday, August 8, 2005

خبر را در روز روزنامه‌ی اینترنتی می‌خوانم: در پنجاه و هفتمین روز از اعتصاب غذای اکبر گنجی و در حالی که به گفته پزشگان بيمارستان ميلاد به علت لخته شدن خون در دست ها و کم کاری مغز استخوان و غلظت خون و افت فشار خون شمارش معکوس برای مرگ او فرا رسيده بود، به درخواست معصومه شفيعی همسر وی و هزاران نامه از اطراف جهان که به بيمارستان محل بستری بودن وی رسيد، پزشگان بيمارستان با اتصال سرم غذائی به اين روزنامه نگار در بند وی را از مرگ نجات دادند...

با این‌که خوشحالم اما نمی‌دانم چرا باز دل‌شوره دارم... باز نگرانم و نمی‌توانم خشمم را از رژیمی پنهان کنم که ما بلاگرها را مجبور کرده است بجای سخن گفتن از عشق، زیبایی و امید... مرتب بنویسیم: فلان اهل قلم، فلان اهل اندیشه، فلان وکیل، فلان نویسنده، فلان بلاگر، فلان دانشجو و... دستگیرشد، شکنجه شد، در بیدادگاه‌های قرون وسطایی محاکمه شد، ترور شد، از لباس شخصی‌ها کتک خورد و... حالا نوبت به شهرها رسیده است از کردستان شروع کرده‌اند حالا دارند شهرهای ایران‌زمین را بخاک و خون می‌کشند! نه اینان تشنه خونند، مشتی فاسد قدرت‌طلب که خود را نمایندگان خدا می‌دانند و به نیابت امام زمان دارند شرایط را برای ظهور آن حضرت فراهم می‌کنند. سال‌های پیش بانوی سالخورده‌ای که مکه هم رفته بود و نماز و عبادت‌های شبانه‌اش هرگز ترک نمی‌شد به من گفت: « تا اینان بر سرکارند هرگز نماز نخواهم خواند.»


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 10:08 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 21

پاسخ وزیر امورخارجه دانمارک

Tuesday, August 9, 2005

یکشنبه سی‌ام جولای نامه سرگشاده‌ای برای وزیر امور خارجه دانمارک ارسال کردم که در آن به وضعیت اکبر گنجی و ناصر زرافشان و زیر پا گذاشتن حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی اشاره شده بود. امروز وزیر امورخارجه دانمارک برایم پاسخی فرستاده است که ترجمه می کنم.


وزیر امور خارجه دانمارک


اسدالله علیمحمدی عزیز

متشکرم بخاطر پرسش‌ات در مورد ناصر زرافشان و اکبر گنجی.

براساس اطلاع از رییس انگلیسی اتحادیه‌اروپا، ناصر زرافشان حدودا پنجم جولای امسال از زندان آزاد شده است. دانمارک در انتشار بیانیه اتحادیه اروپا در پنجم آگوست که از مقامات ایران خواسته بود اکبر گنجی را بخاطر مسائل انسان‌دوستانه آزاد کند فعال بوده است.

دانمارک علاوه برسیاست دیالوگ انتقادی‌اش با مقامات ایرانی، در حوزه‌ی اتحادیه ارویا و سازمان ملل همواره تلاش دارد تا ایران را به رعایت بیانیه جهانی‌حقوق‌ بشر که تو هم بدرستی اشاره کرده‌ای که ایران نیز از امضا کنندگان آن است مجبور سازد.


با سلام دوستانه

پیر استی مولر


اصل نامه را اینجا ببینید

پاسخ وزیر امورخارجه دانمارک را اینجا.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:08 :::

LINK |  TrackBack 4 |  Comment 31

نامه جمعی از بلاگرها خطاب به مردم ایران!

Thursday, August 11, 2005

روشنفکران، اندیشمندان، شاعران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، بلاگرها و گروه‌های سیاسی مسئولند و باید راهی برای نجات کشور از وضعیت فرسايشی موجود پیدا کنند. نوشتن نامه، امضا کردن طومار، گذاشتن لوگو و این‌گونه کارهای دفاعی همواره توأم با خستگی و فرسودگی و تلف کردن انرژی است. چنین کارهایی را ادامه می‌دهيم اما معتقديم که روند مبارزه اينک شيوه‌ی ديگری را می‌طلبد.

بيست و شش سال گذشت و ما مدام داريم دفاع می‌کنيم که آدمی را از دست ندهيم. جمهوری اسلامی همه را به بازی گرفته، و همه مشغول اين مبارزه‌اند که يک روزنامه‌نگار کشته نشود، يک وکيل به اتهام جاسوسی در زندان نپوسد، يک زن سنگسار نگردد، و اين بازی تمامی ندارد. بيست و شش سال است که آدم‌ها به جرم جنگ مسلحانه، بابيگری، جاسوسی، زنا، اهانت به اسلام، ايجاد تشويش اذهان عمومی، اهانت به رهبری، و هزاران جرم اين‌چنينی آزار می‌بينند و يا کشته می‌شوند، و ما قبل يا پس از حادثه واکنش نشان می‌دهيم.

روش‌های دفاعی نتیجه نمی‌دهد. ما ایمان و اعتقادمان بر اين است که بايد از جسدبازی فاصله بگيريم، بايد از کابوس آنها رويا بسازيم. ما می‌توانيم با طرح موضوع و ايجاد فکر آنها را به موضع دفاعی و سلبی بکشانيم. ما فرهنگ و خبر و هنر توليد می‌کنيم، آنها اگر می‌توانند هزينه کنند و جلو آن را بگيرند. می‌دانيم که نمی‌توانند. ما با آخرين تکنيک‌ها، با تمام امکانات رسانه‌های جهانی از در و ديوار به درون خانه‌مان، ايران راه پيدا می‌کنيم تا جن‌گيرها بفهمند که جامعه نيازمند رهايی‌ست، که حق انسان اعدام و سنگسار و آويختن و شکنجه و شلاق نيست، که شأن انسان آزادی و برابری و عدالت اجتماعی است.

اگر کسی فکر می‌کند سید علی خامنه‌ای خداست و شاهرودی و مرتضوی برایش کار عزراییل را انجام می‌دهند و فقهای شورای نگهبان هم نگهبانان جهنم او هستند، خواهند دانست که يکبار زندگی می‌کنند، خواهند دانست که فريب اين متقلبان خدازده را نخواهند خورد.

نگاه کنید به مجلس مملکت، به رییس جمهورش که بناست کشور را بر پایه‌ی استخاره اداره کند، نگاه کنيد به هجوم چهار پنج سايت و وبلاگ تروريستی که آنها اداره‌اش می‌کنند! باور کنيد از وحشت به این زوزه کشیدن روی آورده‌اند. در اندازه‌های ايران و توان روشنفکرانش نيستند. از ترس و وحشت روزنامه‌نگاران و روشنفکران و دانشجویان را در زندان سرکوب می‌کنند که ادای قدرت را دربياورند. هر صدای معترضی را خاموش می‌کنند، اما نمی‌دانند که صدای اعتراض از خانه‌ی خودشان، از فرزندشان، از نزديکترين فردشان در سينه مانده است. از ترس آدم می‌کشند و ناگاه می‌بينيم جسد چهره‌ای برجسته در کوچه و بازار پیدا می‌شود.


آی آدم‌های مسلمان، چپ، کمونیست، سلطنت‌طلب، کافر، بهايی، ارمنی، يهودی، زرتشتی، پیروان ادیان مختلف ... آهای ایرانی! نجات کشور در حرکت است و شرایط آن امروز فراهم شده.

ما امضاکنندگان این نامه معتقديم که با ایجاد امید در مردم از این حالت انفعال و دفاعی خارج شويم و در گام‌های نخست در حمايت از مردم زجرديده‌ی کردستان به ياری‌شان بشتابيم. آزادی بیقيد و شرط زندانيان سياسی حق ماست. ما با تمامی احساس و تیزبینی، آنها را از تاريکخانه‌ها بيرون می‌آوريم. ايران کشور ماست، و آزاد کردنش هزينه دارد. با تمام وجود برای آزادی ايران تلاش می‌کنيم، و با ايجاد کار فرهنگی و خبررسانی به‌موقع و افشای نکبت، به زندگی نور می‌تابانيم.

ايران نيازمند رهايی است، و ما ايرانی‌ها نيازمند هماهنگی و يکپارچگی و فکرهای نو هستيم. حرکت را پرقدرت آغاز می‌کنيم.

عزیرانی که علاقه‌مند به حمایت یا امضای نامه هستند، لطفا از طريق ایمیل assada@gmail.com به اطلاع ما برسانید تا نام شما یا وبلاگتان به لیست اضافه شود.



اسامی بلاگرهای امضا کننده نامه


آریان / امیر آریاپور/ آشیل/ آینده / آزادشو / علی آرام / آبنوس / اعتراض / هشیار ایرانی/ نادر احمدزاده / داریوش اقبالی / اصغرآقا دات کام / کاوه احمدی / عبدالقادر بلوچ/ کيا بهادری / نیما نیلیان بوشهری / برون‌کا / بیدل / بی‌بی باران / بابک خرمدین / سارا باقری / به‌سوی کامیابی / بوی کهنگی / PRICE OF THE FREEDOM / توفان آریا تهم/ جهانشاه جاوید/ جهانی دیگر / امید حبیبی‌نیا / خنده‌های شراب / خُسن‌آقا / خانوم حنا / خورشید شب / حسن درویش‌پور/ اردشیر دولت / پویا داراب / دوشمن در خانه / رادیو سپهر / رهایی/ رک‌گو / مهدی رحیمی‌نصر / روزهای نازی / روح اردیبهشت / Roselaleh / زیر چتر چل ‌تیکه / احمد زاهدی / zehneh-ziba / زیتون / ف.م. سخن / سرزمین آفتاب / ستیغ خانوم / سینه‌چاک / سایه‌آبی / فرود سیاوش‌پور / شیما کلباسی / شبنم فکر / شراگیم / شیطان/ Carpe Diem / صعود برهنه / کورش صحتی / حمیرا طاری / اسدالله علیمحمدی / عرفان / مرتضی عبدلعلیان / Freedom For All / قلم من / فریاد جرس / خشم و هیاهو / فرزاد فدایی / سیامک فرید/ حمید کُدیوری / کاپیتان هادوک / رضا کریمیان / کافکا / کميته مبارزه با سانسور اينترنت در ايران / گوشزد / گل آفتابگردون / گزارش به خاک ایران / دامون گلریز / لندنی / عباس معروفی / من در غربت / مستور / ماه‌می / ملا حسنی / مانیا / من یه‌نفر+شما چند نفر / من یک زنم / مرتضی نگاهی/ ندای اکبر گنجی / علی نصرالهی / وبلاگ ژینا / پدرام هاشمی / هموطن‌ها / هملت نوشت / پيام يزديان / یک قطره / یوگینی / یاداشت‌های یک مرد تنها / ۳ پوینت / دختر همسايه / تردید / محسن خاتمی / داريوش.ش / رضا ایرانی / آرتا داوری / طاهر قاسمی / مزدک کاسپين / برای آزادی اکبر گنجی / مينو سپهر / موناهیتا / زاگرس / رامین مولائی / روزمرگی های شهری / پرنیان / سيدعلی گدا / اردلان / نيما افراز / محمد طه / اميد / مسافری در کوير / يلدا / ديده بان ايران / ساسان قهرمان / اوسا على / کامبيز / سعيد ديگر / خورشید شب / F14 Pilot / شاهين زبرجد / خزان / عباس رضائی / سرزمين عجايب / که‌یهان عه‌زیز / مسعود / چه و چه و چه / فرسان / سعيد قاسمی / یاغتی ترکمن صحرا / masood / پیام / همای سعادت / ابوالفضل حاجی زادگان / آسيد قلی خان / روزگار غریب ایران / بالش نرم گیلاس / آواره / بهزاد / آونگ خاطره های ما / کوروش پورزرتشت / آخرين ترانه ی باران / آرش / الميرا / North Star / هم آوا / مصي / آشتی ملی / Jaret / خاتون / چماق / دريای لوت / رامین / ما اینیم / مهین‌پرست جوان / farsan/ فریاد سکوت / شهبارا / رحمت ابراهیمی / گروه مسخره / نگاهی از دور / yac/ زنانه‌ها / شهلا / آرش کمانگیر / نقدی بر مذهب شیعه / سایه عوضی / رها جون / آزاد آزادی / آدینه / خطورات / كاك هيوا / پندارنیک / افشاگری / غربتستان / ایران آزاد / جنس دوم /


تعداد امضاء بلاگرها تا اين لحظه: ۱۸۹

اسامی حمایت کنندگان از نامه بلاگرها به ترتیب الفبا:


دکتر ماشاءالله آجودانی / (م.ازاد) / آنیتا / آرزو آرام / آذر آذری / علی‌اکبر امیدمهر/ جمشید اخوان /دکتر سمیرا اروجانی/دکتر امیر اروجانی/عماد.ا. /دکتر اردوان بیانی/ حميد اکبری / عسل اخوان /فریدون احمدی / پویا ارجمند /مزدک بامدادان/محمد بهشتی/ امیر بلندیان /غلامرضا بقایی /دکتر رضا براهنی /رضا برومند /ماندانا بنجار / فائزه بهزادی / پونه/ حمید پوریان/ يلدا پيروز / سیاوش پرند/ محمود تهرانی / کیانوش تو کلی/ حمید ثابت / خانجان جبل عاملی/ دکتر رضا جعفری / رشید حدادی/لیلا حقانی/زهره حبابی / بنیاد اسماعیل خویی/ هادی خرسندی / دکتر مسعود خواجه‌علی / روشنک داوری/دکتر پرویز داورپناه / سروش دانش / رضا ذوقی / علیرضا رضایی/ فریدون رهنما (فرد) / دکتر سیامک راد / اسماعيل رسولى/ مسعود سپند/منوچهر سالکی/ مهدی سامع/ فریبا سنجر/ کتایون سنگانی / ابراهیم شیرازی / لادن شیرازی / علی صمد/ دکتر حسین عبقری/دکتر شهلا عبقری/ عاطفه / سیامک عطار/ سیاوش فرجی/ حميدرضا فاطمی / شهرام قنبری/ ساقی قهرمان / ناصر کریمی/ کورش گلنام / امید. ل. / شکوه میرزادگی / مهرنیا /سعید محمدی / منوچهر / مایک مظفری / مینو / محمد / محسن مهرآرا / اسماعیل نوری‌علاء / ساغر نیکمرد تهرانی / خسرو وزیری / هانا / مهدی هدایت / هادی يوسفی /

تعداد امضاء حمايت کنندگان تا اين لحظه: ۸۰


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:08 :::

LINK |  TrackBack 76 |  Comment 229

گفتگو با مجید زُهری

Saturday, August 20, 2005

اين گفتگو چند ماه پيش آغازید -اوايل ماه می-، امّا سرنوشت‌اش این بود تا به‌امروز پايان نگيرد و به دست نشر نرسد. از همين رو، نياز به بازخوانی آن حس شد که چنين نيز صورت گرفت. پاره‌ای از گفته‌ها، به تبع روز اصلاح شد و بعضی پرسش‌ها نيز مرمت گرديد. آن‌چه در پيش روی شماست، حاصل تمام این پستی‌-بلندی‌هاست.


مجید عزیز از این‌که دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی بی‌نهایت سپاسگزارم.
سپاسگزارم که مهر ورزیده، من را دعوت کردی.



اگر موافقی کمی از خودت بگو؟
مجید زهری هستم. میلادم: در بعد از ظهری بهاری در خرداد ۱۳۵۰. اواسط ۱۳۷۹ به کانادا آمدم برای زندگی و هم‌چنان دارم برایش تلاش می‌کنم... طرز فکر و بيان، و کارنامه‌ام نیز در وبلاگم هست؛ در معرض دید و سنجش همگان.


برایم جالب است که تو بارها و بدون مِن‌مِن گفته‌ای «من با افتخار می‌گویم یک بلاگرم»، چه مدتی‌است که بلاگر شده‌ای و چطور شد؟
موضوع این است که بسیاری از افراد کسر‌ شأن‌شان می‌آید بگویند -یا حتا باور کنند- که وبلاگ‌نویسی کاری جدّی است، در صورتی که واقعاً چنین است. اگر فقط از لحاظ کمیت هم در نظر بگیریم، امروز نزدیک به هفتاد درصد تولید زبان فارسی در اینترنت، در ید وبلاگ‌شهر است و همین کافی است که وبنگاری را کاری جدی انگاریم. من اين موضوع را در مقاله‌ای تحليلی با عنوان "وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترين نشردهندگان زبان فارسی" قبلاً بررسیده‌ام که خوشوقتانه بازتاب آن را در نوشته‌ها و گفته‌های ديگران امروز می‌بينیم.
از لحاظ تأثیرگذاری در حوزه‌ی فرهنگ و سیاست نیز که خود حدیث بهتر از من می‌دانید. جذب روز‌افزون اهل فکر به وبلاگ‌نویسی و در مقابل، سانسور فزاينده‌ی آن و دلایل فراوان ديگر، اهميت این پدیده را می‌رساند. من روزی را می‌بینم که اهل اندیشه و سیاست به این نتیجه‌ی اصولی برسند که لازم است هرکدام "یک دفتر کار اینترنتی" داشته باشند که آن، چیزی جز وبلاگ نتواند بود.
در مورد خودم، من شاید از همان زمانی که سنگ بنای وبلاگ فارسی توسط وبلاگ سلمان گذاشته شد، با این پدیده آشنا شدم. جسته-گریخته نیز وبلاگ‌ها را می‌خواندم. از اوّل فروردین ۸۳ به وبلاگ‌شهر آمدم و عضو ثابت شدم. از همان روز نخست این پدیده برایم جذّاب بود، امّا به دلیل بعضی از معذوریت‌های اخلاقی –که بعضی از افراد هم‌چنان با آن دست به گریبان‌اند- و گرفتاری‌های کاری، کمی دیر به این شهر ملحق شدم. به هر رو، از وبلاگ لذت می‌برم و هر روز برایم جلوه‌ای زیباتر و جدّی‌تر می‌يابد.


می‌شود این «معذوریت‌های اخلاقی» را کمی‌ بیش‌تر بشکافی؟
همان‌گونه که می‌دانیم، هنوز بعضی از اهل قلم و سیاست ما، پدیده‌ی وبلاگ را آن‌گونه که لایق آن است جدی نگرفته‌اند. یعنی این عدّه‌ هنوز بر سر تعریف کلاسیک وبلاگ به عنوان "یک دفتر خاطرات"، گیر کرده‌اند و باورشان نمی‌شود که وبلاگ امروزین با این تعریف فرسنگ‌ها فاصله دارد. مثلاً یادم هست آقای داریوش آشوری، علناً وبلاگ‌نویسی را کسر شأن خود دانسته بود و شاید بسیاری نیز در دل او را تایید کرده بودند. امتناع و تن‌زدن اهل قدیم از پدیده‌های نو، موضوع جدیدی نیست که بخواهد ما را متعجب کند و در واقع جدال این‌دو، جدالی‌ست فراخ‌دامن به دارازای تاریخ. هرجا که پای نوآوری به میان آمده، از آن سمت "امتناع" سر و کله‌اش پيدا شده و ناگزير مدّتی طول کشيده تا آن‌ نوآوری پذيرفته شود. من هرچند این‌گونه نگاه را می‌فهمم و ریشه‌های تاریخی-فرهنگی آن را می‌شناسم، اما گمان دارم که به خاطر حرکت تاريخ و موقعیت ويژه‌ی جامعه‌ی ما، رشد این پدیده چنین نگاه سنتی‌یی را به‌زودی به عقب خواهد زد، همان‌گونه که امروز به حد قابل توجهی چنين کرده است. روی‌آوردن اهل قلم در این روزها و غنی‌شدن بیش از پیش وبلاگ‌شهر خود دلیلی بر این مدعاست. به همین خاطر، اهل قلم ما چه بخواهند و چه نه، در مقابل این پیشروی تکنولوژیکی تسلیم خواهند شد، زیرا خود را در معرض ازدست‌دادن مخاطب، از مد افتادن طرز بیان و فکر و کلاً عقب‌افتادن از روند پیشروی جامعه می‌بینند، پس چه بهتر که خود به آن تن دهند و ایجاب و دلایلش را بپذیرند.

راستی از وبلاگ سلمان نام بردی؟ من تاکنون نامی از آن نشنیده بودم؟
سلمان نخستین وبلاگ فارسی است که از هفتم سپتامبر ۲۰۰۱می‌نويسد.

من از طریق کتابخانه مجید زهری با وبلاگت آشنا شدم و ضمن تبریک به این کار سودمند، می‌پرسم چه انگیزه‌ای پشت آن خوابیده بود و چطور شد اصلا به این فکر افتادی؟
من اصولاً کار فرهنگی و آگاهی‌رسانی را ارجح بر فعالیت سیاسی می‌دانم و معتقدم این تنها جاده‌ای‌ست که مردم ما را به ساخت جامعه‌ای مدنی راهبر می‌شود. در کنارش، به دلیل علاقه‌ی وافری که شخصاً به مطالعه دارم، گمان کردم که ایجاد یک کتابخانه‌ی مجازی می‌تواند سودمند باشد که از عنایت دوستان برمی‌آید چنین نیز بوده است.

و بعد خبرچین متولد می‌شود و با این‌که امروزه اکثر وبلاگ‌ها بخش مستقلی برای لینک‌دادن به مطالب دیگران دارند یا وبلاگ‌هایی که فقط لینک می‌دهند، تو چه هدفی از راه‌اندازی "خبرگزاری‌ وبلاگ‌شهر" داشتی؟ آیا ایده‌اش از خودت بود؟ چطور دوستان را به همکاری دعوت کردی؟ و...
"خبرچین" نیز در راستای اهداف توسعه‌گرايانه در وبلاگ‌شهر ایجاد شد. خبرچین هرچند به واقع حلقه‌ای از دوستان است، اما با معرفی وبلاگ‌ها و مطالب خواندنی، باعث بالارفتن مخاطب، آگاهی و ارتباطات در سطح وبلاگ‌شهر می‌شود. در خود این حلقه‌ی دوستانه نیز "کار جمعی دموکراتیک" و مسئولیت‌پذیری –به شکلی حرفه‌ای و جدّی- تمرین می‌شود که خود می‌دانی سخت در میان ما ایرانیان کم‌یاب است. تصورش را بکن جمع‌کردن تعدادی از افراد –با سن و سال و روحیات مختلف از کشورهای مختلف- در زیر یک سقف، و انجام کاری گروهی که "تعادل"، "آزادی عمل" و "کثرت‌گرایی" شروط اوليّه‌ی آن است، کار ساده‌ای نیست؛ هماهنگی و جلوگیری از تنش و تقویت انگیزه‌ی تعاون در بین بچه‌ها نیز به همین شکل. ضمناً نوآوری‌یی که در خبرچین شده این بوده که با ثبت اسم منتشرکننده‌ی لینک در زیر آن و آزادی عمل بچه‌ها برای درج نظر شخصی خود به صورت توضیح در زیر لینک، هر کس عملاً مسئول کاری است که دارد می‌کند. یعنی در واقع روندی ایجاد شده است که در آن "آزادی در عمل" خود به رشد و بالندگی آزادی کمک می‌کند و می‌انجامد. در همان اوایل کار، اکثر بچه‌ها از من می‌پرسیدند که آیا می‌شود به فلان مطلب لینک داد یا نه، و پاسخ من یک چیز بود: خود دانید! فقط توجه داشته باشید که با قرارگرفتن اسم‌تان در زیر آن لینک، این کار خودبه‌خود وارد کارنامه‌ی حرفه‌ای شما می‌شود و هیچ‌کس مثل خود انسان نمی‌تواند مراقب کارنامه‌ی خودش باشد. معتقدم اگر به انسان‌ها مسئوليت بدهی، در واقع جلوی وقوع خطا را گرفته‌ای. چنین بوده که در عین آزادی عمل کامل، تعادل نیز در کار ما حفظ شده است. جالب‌تر این‌که من اول کار به بچه‌ها گفتم می‌توانید به انتخاب خودتان با اسم واقعی یا مستعار در خبرچین فعالیت کنید، اما به جز دو-سه نفر، بقیه پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که با اسم اصلی خود کار کنند، زیرا سمت‌وسوی خبرچین –که در راستای فضای باز و دموکراتیک و مدنی بود- خود بالنده‌ی "هويت" اعضا بود و به آنان می‌باوراند که هويت خود را ارزش گذارند و آن را با افتخار اعلام کنند. کار جمعی خبرچین پیامش این بوده که بدون "هویت" نمی‌توان جامعه‌ای مدنی را شالوده ريخت و هموندان ما همه به این درک مشترک رسیده‌اند و صد البته همگی با آگاهی و انتخاب خود به چنین درکی رسیده‌اند. در کنارش، اعتقاد از ابتدا این بوده که با ایجاد فضایی آزاد، شفاف و احترام‌آمیز می‌توانیم دوستی‌ها را مستحکم‌تر کنیم که در عمل چنین نیز شده است. ضمناً اضافه کنم که خبرچین، محصول مشترک کار و تلاش همه‌ی اعضاست و نقش هیچ‌کس در آن پوشيده نيست. اين جمله‌ را نيز از قلم نياندازم که فعاليت "خبرچین" هميشگی نیست و مدّت‌زمان مشخصی دارد و هدف نهايی ما، ارائه و جاانداختن راه‌کارهای فرهنگی است که در بالا ذکر شد؛ هدف پایه‌گذاری نوعی نگرش بالنده و روش نو در سطح وبلاگ‌شهر بوده است.


شنیده‌ام یک برنامه هفتگی در رادیوی ایرانی تورنتو در باره‌ی وبلاگ‌ها داری درست ‌می‌گویم؟
تا به حال یازده برنامه‌ی راديویی ساخته و اجرا کرده‌ام که پایه‌ی آن مسئله‌ی وبلاگ و وبلاگ‌شهر بوده است. به تبع آن، در طول برنامه‌ها نیز گریزی زده‌ام به فرهنگ، تاريخ، اجتماع و سياست ایران.
به نظرم تولید برنامه‌های رادیویی در مورد وبلاگ‌ها، بتواند هرچه بیش‌تر وبلاگ‌شهر را به دایره‌ی توجه مردم بیاورد، چرا که هنوز که هنوز است، وبلاگ‌ها آن‌طوری که قابليت و استحقاق‌اش را دارند، مورد توجه عموم قرار نگرفته‌اند.


نمی‌دانم ابتکار این ستون کنار صفحه که حالا هرکه نامی برایش گذاشته است مثلا خود تو گذاشته‌ای "نگاه" و یا من گذاشته‌ام "حاشیه" و یا دیگری "روزنوشت" با کیست؟ به‌هرحال این ستون دارد بخشی از هویت یک وبلاگ می‌شود. تو فکر نمی‌کنی این کاری‌است اضافه؟
ایجاد این ستون ابتکار من نبوده، اما با بهره‌گیری صحیح از آن به‌تقریب در ترویج آن نقش داشته‌ام. واقعیت این است که وبلاگ نیز چون تمام پدیده‌ها دچار تحول می‌شود، به‌ويژه وقتی توجه کنیم که این پدیده نوپاست و هنوز در مرحله‌ی پس از پاگیری و در حال تکوین است. این پدیده با خود فرمی روایی به ارمغان آورده است که من از آن با عنوان "بيان وبلاگی" یاد می‌کنم. من معتقدم نویسنده کسی است که برای آن‌چه می‌خواهد بگوید فرم و زبان نوشتاری مناسب آن‌را به‌کار برد. در غرب برای هر نوشته (گزارش، مقاله، داستان، نقد تطبیقی، حتا گزارش به رئیس و ...) فرم و ساختار خاص به آن وجود دارد و به تبع آن، زبان نیز در خدمت بیان موضوع -در قالب نوشته- در می‌آید و تغییر می‌کند. باور غلطی که در فضای فرهنگی ما وجود دارد این است که مثلاً می‌گویند فلان کس به آن شیوه‌ی ثابت از نوشتن که می‌خواسته دست‌ یافته و بنابراین نویسنده شده است! مثلاً آقای مسعود بهنود، در وبلاگ، در مقالات و حتا در کتاب‌هایش دقیقاً با یک شیوه می‌نویسد و اتفاقاً این‌قدر هم مبهم و دوپهلو می‌نویسد که خواننده محتاج به تفسیر می‌شود! یعنی او مخصوصاً طوری می‌نویسد که "هر کس از ظن خودش یار او بشود" و هر کس به نوعی حرف خودش را در نوشته‌ی او ببیند. البته اشاره‌ی مشخص من شخص بهنود نيست، بل‌که او خود نمادی‌ست از "مبهم‌گویی" ريشه‌دار فرهنگی ما. این طرز بیان در دنیای مدرن امروز، شیوه‌ی واپسمانده و مردود شناخته می‌شود. امروز در همان کلاس‌های پایه در دبیرستان‌های غربی به دانش‌آموزان روش "مختصر و مفید"نویسیِ بدون حاشیه‌روی و ساختارهای نويسندگی را می‌آموزند و این لازمه‌ی دنیای پرشتاب و شفاف امروز است. روش نوشتاری امروز، شکست همه‌جانبه‌ی مبهم‌نویسی سنتی-استبدادی را به دنبال دارد و وبلاگ نیز چون دیگر نوآوری‌های تکنولوژیکی –و البته در حد بسيار شايسته‌ای- در این راه گام می‌زند. از این روست که من "نقش زبانی" وبلاگ را مهم‌ترین دست‌آورد این پديده می‌دانم.
آن‌چه بلاگرهای جدی -به‌طور جدّی- در پی آن‌اند، ایجاد نوعی سازگاری بین آموخته‌های خود (فرم نوشتاری معمول: روزنامه‌نگاری، ادبی و دبیری) با لازمه‌های خود وبلاگ است که به‌واقع وبلاگنویسی طلب می‌کند. اين "لازمه‌‌ها" که در وبلاگ تجلّی یافته، در واقع لازمه‌های زمانه‌ی پرشتاب و توسعه‌گرای ما نیز هست. مثلاً، نوشته‌‌های دراز در وبلاگ محکوم به خوانده‌نشدن‌اند، نوشته‌هایی با نثر پرتکلّف محکوم به خوانده‌نشدن هستند. با جاافتادن این پدیده در فرم عرضه‌کننده‌ی نوعی زبان در فرهنگ ما، مطالب دوپهلو و حاشیه‌نویسی‌ها نیز از سکّه خواهند افتاد. بگذار از خودم مثالی بزنم: من تا چند ماه اول، قریب‌به‌اتفاق نوشته‌هایم کوتاه‌تر از سیزده-چهارده خط بود، برای این‌که می‌دانستم وبلاگم کشش مطالب بلندتر را ندارد. امروز اگر بخواهیم به عنوان بلاگر مطلب بنویسیم (نه مقاله‌نویسی که بعضی به جای روزنامه در وبلاگ می‌نویسند) بایستی اختصار، صراحت و دوری از تکلّف نوشتاری را فراراه خود قرار دهیم. تلاش امثال من برای ایجاد این سازگاری، باعث شده که یک بخش کوچک نیز در وبلاگ ایجاد شود تا به نوشته‌های کوتاه‌تر، لحظه‌ای و کم‌تر اندیشیده‌شده اختصاص یابد و به قولی، نوشته‌های خود را به این شکل تفکیک کرده‌ام: متن اصلی بماند برای نوشته‌های [تقریباً] ساختارمند و ماندگارتر و بخش حاشیه، برای آن مطالبی که یک‌لحظه در ذهن‌ام می‌لغزد یا مطالب خواندنی ديگران که علاقمندم بازتاب‌شان دهم. این دو بخش در یک فضا، مکمّل یکدیگر می‌شوند و به کار وبلاگ‌نویسی عیار می‌بخشند. ضمناً هر بخش می‌تواند مخاطبین خاص به خود را داشته باشد، همان‌طور که من از بعضی از خوانندگانم شنیده‌ام بیش‌تر به خاطر همین بخش "نگاه" به وبلاگ من سر می‌زنند تا متن اصلی. در کل وبلاگ به مثابه پدیده‌ای در حال تکوین، در مسیر پیشروی متعلقاتی را به خود می‌افزاید که همین بخش حاشیه از آن‌جمله است.


در این مدّت‌زمان کوتاه که از عمر وبلاگ‌ها می‌گذرد، هم در ایران چند جشنواره برای انتخاب وبلاگ‌های برتر تشکیل شده و هم برخی از دوستان پیشنهاد چنین مسابقاتی را داده‌اند که خود بلاگرها بانی آن باشند. می‌خواستم نظر تو را هم در این مورد بپرسم؟
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما. همین مصاحبه‌های تو با وبلاگ‌شهری‌ها نیز در همین راستا گام برمی‌دارد و بیش از آن‌که به خود تو مربوط باشد، به جامعه‌ی وبنگار ایرانی سود می‌رساند.


تو در مقاله‌ای زیر عنوان "وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟" یک بررسی تئوریک از این مقوله کرده‌ای. اول این‌که می‌خواهم نظرت را اینجا هم بگویی شاید کسانی که آن یادداشت‌ها را نخوانده‌اند در جریان قرار بگیرند. دوم این‌که فکر‌ می‌کنی چنین ‌بحث‌های تئوریک می‌تواند کارساز باشد و خواننده را فراری نمی‌دهد؟ به‌هر حال خیلی‌ها به وبلاگ به‌عنوان "دفترچه خاطرات شخصی" نگاه می‌کنند و اعتقاد دارند وبلاگ یک حریم خصوصی است و با توجه به این‌همه تنوع و رنگارنگی این بحث‌ها ما را به کجا خواهد کشاند؟
من دیدگاه‌هایم را درباره‌ی مستعارنویسی و البته فراتر از آن "مستعارزیستی"، مختصراً در مقاله‌ای [یک | دو] بیان کرده‌ام که در دسترس همگان است. ضمناً امیدوارم که این مقاله –و دیگر مقالاتم از این دست- جرقه‌ای در ذهن خواننده بزند و باعث خودانگيخته‌گی وی شود نه این‌که او را فراری بدهد! اگر این‌جا بخواهم چکیده‌اش را بگویم این می‌شود که نوشتن با اسم واقعی یا مستعار یک حق است و بسته به شرایط و انتخاب خود نویسنده، ولی بایستی ریشه‌یابی کرد که چرا در جامعه‌ی ما مستعارنویسی چنین فراگیر و باب است. پرسش کليدی این‌جاست که آیا ما باید رويکرد فراگیر به مستعارنويسی را یک کيفيت بدانيم (مثلاً مبارزه) يا ضعف؟
با درنظرگرفتن دلایل تاریخی-فرهنگی-اجتماعی مستعارنویسی، اعتقاد شخص من این است که بهتر است وبلاگ‌شهری‌ها تلاش کنند که در صورت لزوم بر حجم نویسندگان با اسم واقعی بیافزایند و از تعداد مستعارنویسان کم کنند که البته خواهی-‌نخواهی وبلاگ‌شهر به همین سمت هم می‌رود. این موضوع کمک می‌کند که مسئولیت‌پذیری –که از اصول بنیادی جامعه‌ی مدنی است- رواج یابد و متعاقب آن، "فردیت" و "هويت" افراد بیش از پیش اهمیت پیدا کند. بدون داشتن هویت مشخص و ایستادن بر این هویت و پذیرش آن‌چه می‌کنیم، ساختن جامعه‌ای مدنی محال است. در همین وبلاگ‌شهر که ویترینی از جامعه‌ی فعال و واقعی ما ایرانیان است، بایستی توجه داشت که ما فقط در آن نمی‌نویسیم، بل‌که شهروندان این شهر هستیم و در آن داریم ساعاتی را با همسایگان خود زندگی می‌کنیم. برای زندگی در هر جامعه‌ای، ما نخست ملزم به پایه‌ریزی قواعدی هستیم. توجه شود که "قاعده" با "قانون" فرق دارد و فرقش هم این است که قاعده ضمانت اجرایی ندارد و دستگاهی نیست که ما را موظف به اجرای آن کند. از آن‌سو، بدون رعایت این قواعد زندگی جمعی با مشکلاتی جدّی روبه‌رو می‌شود.
در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر، مثلاً همین که ما بدانیم ناسزاگویی در کامنت‌ها کار بدی است و این خُلق را رواج دهیم که به محض دیدن ناسزا دوستان آن‌را پاک کنند، این مسئله بر سلامت روانی این فضا و امنیت پیام‌گذاران خواهد افزود. امنیت پیام‌گذاران نیز مساوی است با جلوگیری از خودسانسوری، رشد ارتباطات و آزادی ابراز عقیده و بیان. می‌خواهم بگویم تفکر جمعی ما لازم است بداند که هرچه در پیام‌گیر نوشته می‌شود اسمش "پیام" نیست و می‌تواند "اسپم" باشد، همان‌طور که هرچه به ایمیل ما می‌رسد نامه نیست. این خودش یک قاعده است و هيچ جامعه‌ای، بدون قواعد پذیرفته‌شده از سوی اعضای آن، امکان حیات نمی‌یابد.
یادم هست بین دو یا سه سال پیش که من وبلاگ می‌خواندم، چند تا از این وبلاگ‌های به‌اصطلاح سياسی چنان فضای مه‌آلود و خفقانی به‌وجود آورده بودند و چنان مخالفان خود را "سنگسار اینترنتی" می‌کردند که بسیاری از این شهر فراری شدند و شماری نیز لابد اصلاً جرأت نکردند وبلاگ بزنند! با شفاف‌شدن وبلاگ‌شهر از طریق همین بحث‌های تئوریک (مثلا درباره‌ی مستعارنویسی) یا حرکت‌های سازنده‌ای چون جلسات پلتاکی وبنگاران، مصاحبه‌های "بیلی و من" با وبلاگ‌شهری‌ها و معرفی بلاگرها، امثال رادیو-بلاگ
بلوچ، همبستگی‌های وبلاگی مثل کاری که برای اکبر گنجی انجام شد یا ایجاد کارهای جمعی مثل "خبرچین" و بسیاری تلاش‌های دیگر، افرادی که نقاب زده‌اند و حیات‌شان بستگی به بهم‌ریختگی و خفقانی‌بودن این فضا دارد خودبه‌خود به حاشیه رانده می‌شوند یا که مجبور می‌شوند خود به خیل حامیان ایجاد فضای باز و سالم وبلاگ‌شهر بپیوندند. یعنی اگر ما بتوانیم قواعدی سازنده را عمومی کنیم و جا بياندازيم، دیگر کسی نمی‌تواند با زیر پا گذاشتن آن‌ها به سرکوب مخالفانش بپردازد. در همین زندگی روزمره، کسی را به خاطر دروغ‌گفتن حبس نمی‌کنند، اما وجدان انسانی همه‌ی ما به آدم دروغ‌گو نمره‌ی منفی می‌دهد و این "قاعده‌"ای است عمومی که در تمام فرهنگ‌ها و ملیت‌ها به شکلی یکسان پذیرفته شده است. یا مثلاً وقتی ما وبلاگ یا مطلبی را در اینترنت نقد می‌کنیم، متعاقباً به آن لینک می‌دهیم تا خوانند‌گان‌مان بدانند داریم از چه صحبت می‌کنیم. حالا اگر لینک هم ندهیم کسی ما را توبیخ نمی‌کند، ولی این خودبه‌خود به شکل یک "قاعده" و اخلاق عمومی در وبلاگ‌شهر درآمده است و چقدر هم لازم است. در وبلاگ‌شهر ما، هنوز راجع‌به بسیاری از مسائلی که همه‌مان در تمام لحظه‌ها با آن‌ها درگیر هستیم، بحث چندانی نشده است. یکی از آن‌ها همین مسئله‌ی "اسپم‌های وبلاگی" است که سخن‌اش رفت و من مدّت‌هاست که در این‌باره اندیشیده‌ام و یادداشت‌های کوتاهی نیز نگاشته‌ام و البته چندی‌ست که تصمیم دارم یک مقاله‌ی پدیدارشناسانه -در جمع‌بندی از آن‌چه تاکنون اندیشیده و نوشته‌ام- در این‌باره بنویسم و بحثی راه بیاندازم که این، همدلی و هم‌آوایی همه‌ی دوستان را می‌طلبد.
مورد دیگر مثلاً این است که چندی‌ست مُد شده کسی می‌رود یک ایمیل جعلی برای خودش درست می‌کند و بعد، از طریق آن شروع می‌کند به "افشاگری" بر علیه مخالفانش! یعنی خیلی ساده طرف برای مخالفانش پرونده می‌سازد و با اسم جعلی برای دوستان آن فرد می‌فرستد تا او را ترور شخصیت کند. حالا اگر ما به صورتی جامع و علنی این موضوع را باز کنیم و پیرامون آن به بحثی گروهی دامن بزنیم و زوایای‌اش را بررسی کنیم، این توافق جمعی را ایجاد خواهیم کرد که کسی به چنین رفتارهایی بها ندهد و فقط آن‌ها را به چشم "معضل اخلاقی" نگاه کند نه افشاگری.
وضعيتی برای خود من پيش آمده که بد نیست بگویم‌اش: فردی با برداشتن عکس‌های من، در اورکات یک اکانت جعلی ساخته و این عکس‌ها را در کنار عکس‌های پورنوگرافيک قرار داده و برای تمام دوستان اورکات من و هر کس که دستش می‌رسیده، با همان اکانت دعوت‌نامه فرستاده است! از آن‌روز، بیش‌تر دوستانم این موضوع را به من خبر دادند و عکس‌العمل‌شان ابراز انزجار بود و بس. در واقع عملاً این رفتار خلاف اخلاق به بن‌بست خورد، برای این‌که این دوستان چهره‌ی من را از قبل می‌شناختند و گول آن هويت ساخته‌گی در آن اکانت اورکات را نخوردند و به آن اهمیتی ندادند. در واقع "قابل شناسایی بودن" و مستعارنبودن من باعث شد که کسی فريب نخورد. همین فرد یکی‌-دو وبلاگ هم درست کرده با مطالب خلاف اخلاق و عکس من را در آن گذاشته که با این ‌کار، فقط باعث مضحکه‌شدن خودش می‌شود. حال چرا من دارم این‌ها را می‌گویم: من باور دارم که این مسائل شخصی نیست و باید برای عموم مطرح شود تا وجدان جامعه را بیدار و مسلح کند. در غیر این صورت و بدون آگاهی از ماوقع، نمی‌شود جلوی اعمال خلاف را گرفت. دلیل موفقیت دموکراسی‌ها در جهان نیز دقیقاً به‌ این خاطر است که از طریق رسانه‌ها و آموزش، مردم را با معضلات اجتماعی آشنا می‌کنند و الا اگر معضلات در خفا بمانند و مردم آن‌ها را نشناسند، عملاً فضایی پدید می‌آید که این معضلات خود را تکثیر و بازتولید کنند.
دقت کنیم که در این معادله دو سمت وجود دارد: یک سمت مزاحمان هستند و یک سمت هم خود ما. من اعتقادی به متنبه‌کردن این مزاحمان ندارم، امّا از آن سو، فکر می‌کنم سمت دیگر قضیه، یعنی مردم را می‌توان به ابزار "آگاهی" مجهز کرد. می‌خواهم بگویم درد مشترک برای بررسی در این وبلاگ‌شهر فراوان است و باید مشکلات جمعی‌مان را از سکوت به‌در آوریم و جلوی چشم همگان روی میز تشریح بگذاریم و اجزایش را وارسیم و این، همت عالی همه‌ی ما را می‌طلبد. لازم است با پی‌گیری و بدون مجامله، این موضوعات را وارد دایره‌ی بحث و تبادل نظر کرد و باعث شد که وبلاگ‌شهری‌ها بتوانند از مقولات اساسی شهر خود به "درکی جمعی" برسند و از حق خود دفاع کنند و به این طریق، از آسیب‌پذیری‌شان کم شود.

شاید عده‌ای از این پرسش من در مورد مستعارنویسی خسته شده باشند، اما ضمن تایید گفته‌های تو می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم و آن این است: در همین جامعه‌ای که من زندگی می‌کنم وبلاگ به‌عنوان یک رسانه‌ی شخصی پذیرفته شده است و اگر من در وبلاگم به فردی اهانت کنم یا تهمتی بزنم می‌تواند از من شکایت کند و خب البته مرا دست‌بسته به زندان نمی‌برند، ولی اگر محکوم شوم حتماً باید جریمه‌ام را پرداخت کنم. ولی در حوزه‌ی وبلاگ‌های ایرانی اگر تو از این حرف‌ها بزنی به ریشت می‌خندند و این همان چیزی‌است که وبلاگ‌شهر کم دارد: مسئولیت‌پذیری در مقابل نوشته‌ها، آیا اینطور نیست؟
همین‌طور است، با توضیح این نکته که مقایسه‌ی جامعه‌ای مدنی و مدرن مثل دانمارک با جامعه‌ی در حال گذار ایران از لحاظ متدیک و تاریخی خطا است. ایران ما شرایط خودش را دارد و مردم دارند تازه برای حقوق پایه مبارزه می‌کنند. وبلاگ‌شهر نیز جزئی از بدنه‌ی این جامعه است و آن‌چه در آن بازتاب می‌یابد خود برآيند و فرآیندی است از فرهنگ و جامعه‌ی ما ایرانیان. به همین خاطر، ما می‌توانیم تجربیات مثبت دیگران را به‌همراه نتایج تجربی خود فراراه ساختن جامعه‌مان قرار دهیم. اتفاقاً همين آگاهی‌رسانی که عرض شد و کلاً مسیری که جبراً وبلاگ‌نویسی می‌پيمايد، همه نظر به همان سوی توسعه‌یافته‌گی جهان مدرن دارد.
امروز که صحبت ما ویژه‌ی فضای وبلاگ‌شهر است، می‌توانیم از همین مسائل به واقع پیش‌پا‌افتاده در جهان غرب، مثل مبارزه با "ترور شخصیت" شروع کنیم که هنوز برای ما درست جا نیافتاده و پدیدارشناسی و معناشناسی نشده است. ما با درانداختن طرحی نو و رواج قواعدی همه‌گیر، این باور را بایستی عمومی کنیم که تخریب شخصیت نکوهيده است حتا برای مخالفان ما. بسیاری از این مشکلات برآمده از فرهنگ "مستعارزیستی" و توده‌گرای ما ایرانیان است که در آن فردیت جایی ندارد و در این باره در وبلاگم پُر گفته‌ام. در کل، تلاش برای پررنگ‌کردن فردیت افراد بسیاری از این‌گونه مشکلات و معضلات فرهنگی-اجتماعی را حل خواهد کرد.

این گفتگو ادامه دارد... خواهشمند است پیام ها فقط مریوط به اصل گفتگو باشد.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 07:08 :::

LINK |  TrackBack 32 |  Comment 62

بخش دوم گفتگو با مجید زهری

Saturday, August 27, 2005

مجید زُهری

بخش دوم گفتگو با مجید زهری. برای خواندن بخش نخست لطفا اینجا را کلیک کنید.


می‌خواستم قبل از پرسشم در مورد زبان، موضوعی را این‌جا مطرح کنم و آن این‌که بعضی‌ها وبلاگ را با جُنگ ادبی اشتباه گرفته‌اند و سعی دارند برای محتوای وبلاگ چارچوبی بتراشند. گرچه وبلاگ می‌تواند جنگ ادبی هم باشد، ولی اصولا خاصیت وبلاگ در خصلت گریز از مرکز، تلوّن و استقلال آن ‌است. می‌شود در مورد فرم و عناصر مشترک وبلاگ بحث و گفتگو کرد، اما به نظر من محتوا را باید بعهده بلاگر گذاشت و خوانندگانش و خب این شاید همان فرهنگ ایرانی است که می‌خواهد وبلاگ را هم به حوزه تقدس بکشاند. مثلاً وبلاگ‌هایی را دیده‌ام که بلاگر در آن تجربيات جنسی‌اش را می‌نویسد. می‌توان این وبلاگ را خواند و یا خیر، اما این‌که بگوییم این وبلاگ‌ها مزخرف هستند در واقع منکر پلورالیسم فرهنگی شده‌ایم در دنیای وبلاگ‌ها. نظر تو در این مورد چیست؟‌‌
اجازه بده قبل از پرداختن به اصل پرسش تذکر بدهم اين‌طور که تو پرسش‌ات را طرح کرده‌ای، ممکن است به خواننده‌ای که سابقه‌ی آشنايی ما را نداند این طور القا کند که داری حرف توی دهن من می‌گذاری و به جای من، خودت به این پرسش جواب می‌دهی! البته شانسی با آنچه گفته‌ای موافقم و در واقع کار من‌را ساده کرده‌ای...
این‌که می‌گویی: «بعضی‌ها وبلاگ را با جُنگ ادبی اشتباه گرفته‌اند»، يعنی واضح‌تر بگويم واژه‌ای را که به‌کار می‌بری چندان جامع نمی‌دانم، چون ممکن است این "بعضی‌ها" وبلاگ را با خیلی چيزهای ديگر هم اشتباه بگيرند و باز همين تصورات یا توقعات را که مطرح کرده‌ای از آن داشته باشند. مشکل در واقع نفس عمل و ذهنيات این افراد است که می‌خواهند از هر سکّو و فرصتی برای آموزش اخلاق به مردم استفاده کنند! امر به معروف و نهی از منکر و نشاندن خود در جايگاه "معلم اخلاق" ديگران تنها يک آموزه‌ی مذهبی نيست، بلکه سنتی‌ست کاملاً رايج در جوامع توسعه‌ نيافته. در اين جوامع، از آنجایی که فرديت افراد و مرزهای آن آن‌طور که شايسته است تعریف نشده و جا نیافتاده و کلاً مرز حریم خصوصی و عمومی مغشوش است، افراد مانعی برای ورود (بخوان تجاوز) به حريم خصوصی ديگری نمی‌بينند و اين عمل را نکوهيده و خطا نمی‌دانند. نه تنها اين عمل را نکوهيده نمی‌دانند، بلکه از جهاتی خيلی هم کار مفيد و ضروریی‌یی می‌دانند و توجیه‌شان هم این است که بايد با "ابتذال" و "انحراف" جامعه مبارزه کرد. حالا چه کسی این صلاحيت را به ایشان داده بماند! همین بحث‌هایی که راه می‌افتد برای خط‌دادن به وبلاگ‌ها و خط‌کشی در وبلاگ‌شهر که گاه با تحقیر ضعف زبانی بلاگر یا کمبود دانش او و از اين‌دست "بهانه‌ها" شروع می‌شود، همه‌ نشأت‌گرفته از همين تفکر سنتی و رایج در جامعه‌ی ماست که در اساس در پی بند و بست‌زدن به وبلاگ و وبلاگ‌نويسی است.
این واکنش را بايستی در ساختار اخلاق‌گرای سنتی یا در واقع جزم‌گرایی جست که تاب پلورالیسم فرهنگی (کثرت‌گرایی) را ندارد. این یک واکنش کاملاً طبيعی‌ست، اما موضوع این است که این ذهنيت سنت‌گرا، در مقابل موج پیشرو، بی‌مرز و غیر قابل کنترل وبلاگ فقط تا حد مشخصی می‌تواند تاب بیاورد و بالاخره مجبور به عقب‌نشینی و وانهادن خواهد شد.
از زاويه‌ی تعریفی، وبلاگ را به هیچ‌عنوان نمی‌شود ماهیت‌شناسی کرد و یک وبلاگ مثلاً سکسی همان‌قدر وبلاگ است که یک وبلاگ ژورنالیستی یا سیاسی. این‌که وبلاگی را به خاطر نوشته‌هایش وبلاگ ندادند، باز می‌گردد به تفکر حذفی و بنیادگرای سنتی که در ذهن انسان سنتی لانه کرده است.


در این مدت کوتاه عمر وبلاگ‌ها شاهد درگیری و جبهه‌بندی‌هایی در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر بوده‌ایم. به من بگو بنیاد این مسائل را در چه می‌بینی و این مسائل، وبلاگ‌شهر را به کجا می‌کشد؟

وقتی مردمی که تا آن زمان نه امکان گفت‌وگوی آزادانه داشته‌اند و نه گفت‌وگو با هم را تمرین کرده‌اند و راه و رسم‌اش را درست بلدند، یک‌دفعه فضایی باز را جلوی خودشان ببینند و فرصتی فراهم شود که "آنچه دل تنگ‌شان می‌خواهد بگويند" ، خب شوکه می‌شوند ديگر و این "شوک" با خودش تنش‌هایی را می‌آورد و از درون خود جدال‌ها و اختلافاتی را می‌زاید. يعنی کمبودهای طرف یک‌دفعه عود می‌کند و زخم روانِ سرکوب‌شده‌اش سر باز می‌کند. این هم واکنشی طبيعی است که برای ترميم آن بهترین کمک گذشت زمان می‌تواند باشد. چرا حالا "زمان" را مهم‌ترین عامل دانسته‌ام و نه تحمل و آینده‌نگری و از این قبیل را؟ دلیلش واضح است: ماهیت غیر قابل کنترل وبلاگ و فشاری که به جداره‌های ذهن سنتی مردم وارد می‌کند، اجباراً به آن‌ها تحمل‌کردن و همزيستی را می‌آموزد؛ لازمه‌ی این کار هم گذشت زمان است. استفاده از فضای باز دو لازمه دارد: یکی خود فضای باز و یکی آگاهی از چگونگی استفاده از آن. الان دارند دومی را در اینترنت تمرین می‌کنند و این زد و خوردها هم از تبعات‌اش است.


اصولاً در جامعه‌ای مثل ایران، ارگان‌ها و سازمان‌های سیاسی به علت سرکوب مداوم نتوانسته‌اند نقش واقعی‌شان را که در جوامع دموکرات و پیشرفته ایفا کنند و در واقع بار سازمان‌ها به دوش مطبوعات بوده است و اینطور که شاهدیم همین کار را وبلاگ‌های ایرانی هم دارند انجام می‌دهند. به نظر تو آیا این مسئله برای هویت این پدیده خطرساز نیست؟

تو با این پرسش خودت در همان دامی افتادی که در پرسش نخست به دیگران هشدار داده بودی! من می‌گویم راه‌انداختن بحث "ماهیت" برای وبلاگ و کلاً ماهیت‌شناسی آن، از پایه خطاست. پدیدارشناسی وبلاگ به ما می‌گوید که وبلاگ می‌تواند "هر ماهیتی" داشته باشد و این فقط بسته به سلیقه‌ی فردی بلاگر است.
و اما در پاسخ به بن‌مایه‌ی پرسش تو باید گفت که نقش و کارکرد وبلاگ در هر جامعه‌ای به نحوی تابع ساز و کار سیاسی-فرهنگی-اجتماعی همان جامعه است. به همین خاطر مثلاً کارکرد وبلاگ‌هایی که توسط آمریکایی‌ها به زبان انگلیسی نوشته می‌شوند، با وبلاگ‌های فارسی فرق دارد؛ حتا وبلاگ‌های انگلیسی که توسط ایرانیان نوشته می‌شوند با وبلاگ‌هایی که توسط آمريکایی‌ها نوشته می‌شوند از لحاظ محتوايی فرق دارند. می‌شود ريشه‌یابی کرد و دلایل این‌که چرا وبلاگ فارسی مثلاً به فلان راه رفته را باز شناخت و حتا مورد قضاوت قرار داد، اما این واقعیت را نباید فراموش کرد که وبلاگ کارکرد خود را از بستر فرهنگی-اجتماعی-سیاسی جامعه‌ی خود به‌وام می‌گیرد و در واقع زبانِ سرزمين و فرهنگ خود است. به همین خاطر مسئوليتی که وبلاگ فارسی امروز به دوش خود گرفته را باید نوعی ناگزیری دانست.


من بیشتر دیده‌ام که تو از وبلاگ به عنوان "پدیده" یاد می‌کنی نه "رسانه". دلیلش چیست؟‌

برای اینکه نقش رسانه‌ای وبلاگ تنها یک بخش از قابلیت‌های آن است نه همه‌اش. اگر نقش وبلاگ به رسانه خلاصه می‌شد، دیگر نمی‌توانست به شکل یک مجموعه یا جامعه در بیاید و دیگر چیزی به نام وبلاگ‌شهر معنا نمی‌یافت. وبلاگ‌شهر موقعی پدید می‌آید که اعضا (بلاگرها) علاوه بر وبلاگ‌نویسی، در این محیط زندگی نیز بکنند و این‌جاست که پای نقش اجتماعی و انسانی وبلاگ نیز به میان می‌آید و مثل یک موجود، زنده می‌شود و نفس می‌کشد.


همانطور که خودت می‌گویی، تو تا به حال سیر تحول وبلاگ‌ها را دنبال کرده‌ای. این سیر را چگونه می‌توانی توضیح بدهی؟

پدیده‌ی وبلاگ فارسی اصولاً به‌دست کسانی پاگرفت که از کار کامپیوتری سر در می‌آورند. یعنی به واقع این پدیده به دست کسانی بازسازی و ترجمه شد (از زبان انگلیسی به زبان فارسی) که بیش از آنکه عنصر نویسندگی و دانش در حوزه‌ی انسانی در آن‌ها پررنگ باشد، دانش کامپیوتری و انگيزه تولید و خلق داشتند. این البته دانش آنان را در دیگر حوزه‌ها -و از جمله نویسندگی- زیر پرسش نمی‌برد و فقط من می‌خواهم عنصر اصلی را نشان بدهم. همین‌ها بودند که شروع اولیه را کلید زدند و باعث پاگرفتن وبلاگ فارسی شدند. سپس با جذب دیگران به وبلاگشهر که همه‌جور آدمی از اهل ادب و انديشه گرفته تا سياست در میان‌شان بود، این حوزه جدّی گرفته شد و وزن پیدا کرد. این طبیعی است که پدیده‌ای که آمیختگی کامل با دانش فنی دارد به وسیله صاحبان یا اهل آن فن به‌وجود بیاید. در تمام طول تاریخ غالباً پديده‌ها ابتدا به‌وسیله‌ی افراد فنی و خلاق ایجاد می‌شوند و سپس توسط اهل فکر در سیر تحول افتاده و رشد کرده و جا می‌افتند. آن کسی هم که اول روزنامه درست کرده لابد به حد کافی از فن چاپ بهره داشته و الا امکان این کار را نمی‌داشت.
با نگاهی هرچند گذرا می‌شود دریافت که وبلاگ‌شهر امروز، وبلاگ‌شهر سال ۱۳۸۱ نیست؛ نه هدف از وبلاگ‌نویسی همان است، نه تولید امروز با تولید آن‌روز قابل مقايسه است و نه نگاه اجتماعی-سیاسی به این پدیده از سوی دولت و مردم با آن روز یکسان است. البته این به این معنا نیست که ما امتیاز بی‌جهت به وضع کنونی بدهیم، اما شکی هم نیست که اوضاعش بهتر از سابق است.


متاسفانه ما شاهدیم بقول تو بلاگرهای فنی و خلاق یا همان بلاگرهای قدیمی بجای استقبال از رشد کمی و کیفی وبلاگ‌ها در این سال‌ها نشان داده‌اند که کمتر از این موضوع خوشحالند، نمی‌دانم چرا؟ به نظر تو این چنین نیست؟

البته نمی‌شود این نظر را به همه تعمیم داد، اما اگر هم حق با تو باشد، این موضوع بر می‌گردد به این‌که این افراد جایگاه اولیه خودشان را –با ورود چهره‌های جدید به این وادی- در خطر می‌بینند. همیشه و همه‌جا، نو در مقابل کهنه قرار گرفته است؛ قدیم در مقابل جدید صف‌آرایی کرده است و در مقابل نوآوری با برخوردی امتناعی موضع گرفته است.


چنان‌که اول هم گفتم می‌خواستم با تو در باره‌ی "نقش زبان در حوزه وبلاگ فارسی" گفتگو کنم. ضمناً بگو تاثیر عمده‌ی وبلاگ‌ها را بیشتر در چه زمينه‌هایی می‌دانی؟

گذشته از تاثیر به‌سزای وبلاگ‌ها در حوزه‌ی آزادی بیان و اخیراً سیاست که تا به حال بسیاری بر این واقعیات انگشت گذاشته‌اند، موضوعی که تا به‌حال کم‌تر مورد توجه اهل نظر قرار گرفته تاثیر مثبت وبلاگ در حوزه‌ی زبان است. به عبارتی، من بر خلاف چند تنی که با ایجاد بحث‌های به ظاهر مدرن (که در باطن شدیداً سنتی و ضد تحول است) نقش زبانی وبلاگ‌ها را زیر پرسش می‌برند و حتا بعضاً پا را فراتر گذاشته، وبلاگ را آسیب‌زننده به زبان ما ارزیابی می‌کنند، نقش زبانی وبلاگ‌ها را چه در فرم و چه در محتوا بسیار لازم و مفید می‌دانم. در واقع بایستی دانست که رابطه‌ی "فرم" و "محتوا" این‌قدر تنگاتنگ است و این‌دو چنان در هم آمیخته‌اند که نمی‌شود یکی را بدون دیگری در نظر گرفت. من در نوشته‌ای مطرح کرده‌ام که وبلاگ‌ها از لحاظ کمیت (تعداد) و تولیدی که در سطح اینترنت دارند، باعث شده‌اند که زبان فارسی مورد توجه جهانی قرار گیرد که عملاً تا چند سال پیش زبان ما را در حوزه‌ی تکنولوژی نادیده می‌گرفت. این دست‌آورد بزرگی است که نمی‌شود نادیده‌اش انگاشت. در کنارش، شکل روایی، صراحت و گزیده‌گویی در وبلاگ‌ها که به ادبیات "وبلاگی" شهرت یافته است، باعث شده که فرهنگ حاشیه‌روی، لفاظی و درازگویی سنتی ما به پس رانده شود. آن‌چه فرهنگ استبدادی و تقیه‌ی مذهبی در تمام این سال‌ها به زبان ما تحمیل کرده و باعث شده که به جای رفتن سر اصل قضیه این‌قدر حاشیه برویم و انشا بنويسیم که اصلاً پیام نوشته در هیاهوی واژگان گم شود، با فرم بی‌پرده و مختصرگویی وبلاگی چاره‌ای جز تن‌دادن به تحوّل ندارد. در کنارش، نبود صافی و انتشار مستقیم مطالب مختلف توسط بلاگرها باعث می‌شود که جو تک‌صدایی در فرهنگ ما شکسته و متکثر شود. این گامی‌ست به سوی دموکراتیک و مدرن‌کردن زبان. بنابراین، وبلاگ در این‌جا خود مولّد بالندگی در زبان نوشتاری ما و بانی پديداری گونه‌ای خاص و بی‌تکلف از زبان بوده است. وقتی سخن از "زبان" به میان می‌آید، نباید آن‌را به "دستور زبان" خلاصه کرد؛ موضوع فرای این حرف‌هاست و عوامل و مسائل دیگری را نیز دربرمی گیرد.
"زبان" و "فکر" درست شانه‌به‌شانه‌ی هم گام می‌زنند؛ زبان و فکر، دو مقوله‌ی مجزا نيستند و در واقع باهم‌اند. پس می‌شود نتيجه گرفت که زبان پرتکلف و حاشيه‌رو و بی‌نظم، حکايت‌گر ذهنی آشفته، سرکوب‌شده و پريشان است. از آن‌سو، زبانی صریح، موجز و منظم، ذهنی بی‌پروا، پالوده و منظم را تداعی می‌کند که گوينده‌ی آن انسانی‌ست با اعتماد به نفس. این لابلای سطرخوانی‌ها خودش حکایتگر چیست؛ اجبار شرایط است که نویسنده را حاشیه‌نویس می‌کند و نمی گذارد حرفش را صاف و پوست کنده بزند؛ این فرد در واقع، انسانی‌ست پر از اضطراب و ترس و نگرانی. حالا اگر یکدفعه این آدم را بياوری در فضای باز قرار بدهی و جواز کامل حرف زدن بگیرد، ممکن است شورش کند، فرياد بکشد، پرخاش کند. این‌هم اشاره‌ای دیگر به پرسش تو که می‌خواستی بدانی چرا ما شاهد درگیری و جبهه‌بندی و از این مسائل در وبلاگشهر هستیم.



اما تو می‌دانی که زبان یک مقوله ملی و در عین‌حال حساسی است. آیا ما نباید نگرانی‌های اهل اندیشه و بویژه متخصصین زبان را جدی‌تر بگیریم و به آن توجه کنیم؟

من دارم به موضوع از زاویه‌ی "تئوری زبان" نگاه می‌کنم نه "دستور زبان". من ارتباط تنگاتنگ "زبان" و "فکر" و بنیان‌ها و بستر فرهنگی آن را مورد توجه قرار می‌دهم، نه تکمیل و بالندگی ساختاری آن را. البته این‌دو کاملاً از هم تفکیک‌پذیر نیستند، اما مقوله‌ی مورد گفت‌وگوی ما به هر حال جداست و چیز دیگری‌ست که عرض شد.
در فضای تنگ پرسش‌وپاسخ‌های این گفت‌وگو، مجال بررسی دقیق این زاويه‌ی دید نیست، اما به فرازهایی از آن‌چه در این‌باره اندیشیده‌ام می‌شود اشاره کرد: همین من و تو، وقتی به زبان انگلیسی یا دانمارکی صحبت می‌کنیم، خیلی راحت و در حضور ديگران از "آلت تناسلی" با نام اصلی خودش اسم می‌بریم، اما وقتی فارسی حرف می‌زنیم می‌گوییم "آلت تناسلی". این دقیقاً فرق بستر فرهنگی این‌دو زبان و حد و حدودی است که برای کاربران خود تعیین می‌کند. یعنی وقتی انسان در حوزه‌ی فرهنگی زبان قرار می‌گیرد، طبق خطوط آن زبان -و حدی که به ما آزادی و اجازه‌ی مانور می‌دهد- حرف می‌زند. این حالا حکایت ماست که دوزبانه‌ایم؛ حالا حساب کن خود افرادی که در هر یک از این زبان‌ها رشد یافته‌اند، طبعاً با مرزهایی از آزادی که این زبان برای آن‌ها تعیین کرده آموخته شده‌اند و وسعت فکرشان نیز در دایره‌ی همان زبان است و این درست نقش زبان در فکر و ارتباط تنگاتنگ این دو است. همین اختلاف را می‌شود درون یک زبان واحد نیز مشاهده کرد. مثلاً نوع گفتار و طرز به‌کارگیری زبان در روابط يک خانواده‌ی روستایی در کوهدشت لرستان، با طرز گفتار در روابط خانوادگی یک لر به نام اسدالله علیمحمدی که در کپنهاگ زندگی می‌کند فرق دارد، در صورتی که زبان و حتا لهجه همان است. یعنی بار معنایی بسیاری از واژگان در یک زبان واحد برای افراد متفاوت در موقعیت‌های متفاوت، دگرگونه و متفاوت است. این‌جاست که به عینه می‌بینیم: زبان فقط وسیله‌ی بیان فکر نیست و فقط در "دستور زبان" خلاصه نمی‌شود، بلکه آیینه‌ی تمام‌نمای "طرز فکر"، "سطح دانش"، "پایه‌های فرهنگی" و "نگرش انسان به جهان" است و به موقعيت، آگاهی عمومی و ساختار فکری او –و دیگر عواملی از این دست- بستگی تام دارد؛ می‌بینیم که زبان، با فکر شانه‌به‌شانه حرکت می‌کند، با آن درآمیخته است و رابطه‌ی متقابل دارد و حتا فکر را می‌سازد. حالا حساب کن که زبان را رشد بدهی و از پیچیدگی‌ها،حاشیه‌روی‌ها و تکلف بی‌مورد آن بکاهی. چه می‌شود؟ روی فکر اثر می‌گذارد و فکر هم در همان راستا تغییر می‌کند و نظم می‌گیرد و پالوده می‌شود. الان وبلاگ دارد در حوزه‌ی زبان فارسی همین نقش را -تا حدود زیادی- ایفا می‌کند. این جوهر آن تئوری است که من دارم رویش کار می‌کنم و در این باره با دکتر عباس میلانی هم صحبت کرده‌ام و مقاله‌ای نیز در همین رابطه نوشته‌ام به نام "وبلاگ‌ها و نقش زبان" که منتشر خواهد شد.



با توجه به توضیحاتی که در مورد ارتباط تنگاتنگ "زبان" و "فکر" دادی، بیشتر توضیح بده که چه ارتباطی بین وبلاگ‌نویسی و تغییر محتوایی زبان فارسی می‌بینی؟

وبلاگ در حوزه‌ی زبان فارسی نقش به‌غایت متفاوتی از وبلاگ‌های مثلاً انگلیسی یا فرانسوی دارد. وبلاگ یکی از عوامل مهم ارتقای فرهنگی و فکری ماست که هم‌چنان نقش آن ناپیدا و ناشناخته مانده و به کارکرد و اساس آن آن‌طور که بایسته است نگریسته نمی‌شود. بگذارید موضوع را این‌طور باز کنم: بر اساس توضیحات بالا می‌دانیم که قابلیت "زبان"، فقط به بیان فکر خلاصه نمی‌شود بلکه خود هم‌پا و شانه‌به‌شانه‌ی انديشه قرار می‌گیرد. يعنی طرز بیان خود آیینه‌ی تمام‌نمای طرز فکر است. از آن‌سو وبلاگ، به دلیل ایجاز، صراحت، لحظه‌ای‌بودن و حضورنداشتن سردبیر و صافی، طرز جدیدی از بیان را ارائه می‌کند که زبان ما را از تکلّف آزاد می‌کند. حال، با توجه به دانستن درآمیختگی زبان و فکر و توامان‌بودن این‌دو، فکر نیز در پروسه‌ی نوسازی و تحوّل قرار می‌گیرد. اين است بزرگترین خاصیت وبلاگ‌نویسی در حوزه‌ی زبان فارسی. این درست همان رنسانسی است که صنعت چاپ در اروپا باعث شد. ایران ما هم‌اکنون در مراحل رنسانس فرهنگی قرار دارد و وبلاگ خودش ابزاری‌ست که دارد به این رنساس کمک می‌کند.


این گفتگو ادامه دارد... خواهشمند است پیام‌ها فقط مربوط به اصل گفتگو باشد.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:08 :::

LINK |  TrackBack 14 |  Comment 15


Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.