|
تابستان خاکستری
|
|
Friday, July 15, 2005
|
مرا به آب بشویید
که از تمام تنم
بوی گریه میآید
(ماشاءالله آجودانی)
میدانم اکبر گنجی با مرگ نحس پنجه در افکنده است. میدانم جسم و جان نحیف ناصر زرافشان از زندانی به زندان دیگر منتقل شده است. میدانم منوچهر و اکبر محمدی و بسیار دیگرانی هنوز در زنجیرند و باید بیادشان بود. میدانم ۱۸ تیر بود و آن شبیخون مغولوار. میدانم نوشی نگران جوجههایش در تنهایی اشک میریزد و اینروزها غصه دار است. میدانم... و نمیدانم از میان این همه حکایت تلخ با شما از کدام بگویم؟ از کدامین زخم سخن بگویم؟ که هر روز «اینان» بر زخمهای کهنه ما نمک میپاشند و خراشی تازه بر پوست روح میکشند. از کدام حکایت تلخ با شما سخن بگویم؟ از آن تابستان خونین؟ از آن ۱۴۳۲ جان شریفی که بینام و نشان اینک در لعنتآباد« اینان» برای همیشه خفتهاند؟ از آن تابستان داغ و تفتزده که زنان و مردانی را چشم بسته بفرمان «اینان» به مسلخ بردند پس رو به دیوار تنهای مجروح و خسته را به گلوله بستند و هربار دژخیم یا دژخیمانی به پیکرهای تاخوردهی خونینِ افتاده در پای دیوار نزدیک میشدند و برای تکمیل و پایان جنایت خویش در مغز آنانی که حالا مردهاند و آنانی که نیمهجان از درد گلوله چونان گوسفندانی که قصابان ماهر به گلویشان کارد کشیده باشند بخود میپیچیدند تیر خلاص را شلیک میکنند و سپس شادی پلشتیشان را با بانگ «الله و اکبر / خمینی رهبر» به گوش دیگر بندیان میرسانند که حالا در نوبت مرگ شتاب دارند تا خاطرهها را هرچه زودتر مرور کنند و خوب میدانند دیگر تابلوهای شگفتانگیز پاییز را نخواهند دید. راستی در آن لحظه که «آنان» به فرمان «اینان» در صف مرگ به انتظار ایستاده بودند، کدامین خاطرهی عاشقانه را مرور میکردند؟ شما بگویید از کدامین حکایت تلخ باید سخن گفت؟
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 03:53 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
LINK
| TrackBack 1 | Comment 22
|
|
وبلاگ و سايتهایی که به اين نوشته لينک دادهاند يا در مورد آن نوشتهاند:
|
|
ميداف -
|
|
|
پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
|
نويسنده: افشین |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 09:52 |
مردم عزیز این همه احساساتی نباشید چون اکبر گنجی طبق اعترافات خودش یک جنایتکار و خونخوار میباشد که خون دهها تن ازجوانان را ریخته است الان که از سوی خونخواران طرد شده به مردم پناه آورده است پس همه باهم بگوییم :مرگ بر اکبرگنجی دراکولا |
نويسنده: افشین |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 09:49 |
مردم عزیز این همه احساساتی نباشید چون اکبر گنجی طبق اعترافات خودش یک جنایتکار و خونخوار میباشد که خون دهها تن ازجوانان را ریخته است الان که از سوی خونخواران طرد شده به مردم پناه آورده است پس همه باهم بگوییم :مرگ بر اکبرگنجی دراکولا |
نويسنده: هرمز ممیزی |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 07:47 |
تقديم به جسم نحيف اکبر گنجی:
دگر انديش مطلوب جهانست/که او سازنده خوب زمانست/ در ايران جای انديشه نهانست/به زير تسمه و چوب عيانست ! |
URL:
http://hmomayezi.persianblog.com
|
نويسنده: ثابت |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 07:21 |
مرور خاطرات تلخ هضم آن برای من بسيار سنگين است انهائیکه چینن جنایتی را آفريدند روزی در پنجه عدالت گرفتار خواهند شد آن روز زیاد دور نیست. |
نويسنده: Saeid |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 06:09 |
........................................................................... |
URL:
http://www.giliran.org/
|
نويسنده: روزبه |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 05:34 |
دوست عزيز به نظر من سعادت و شقاوت هر قوم را خود آن قوم رقم می زند و قومی که آينده خويش را محتوم امر خدا و وليش می داند به از اين سزايش نتواند بود |
URL:
http://ROOZBEH.NET/GOFTARENIK
|
نويسنده: محمد |
Saturday, July 16, 2005 ساعت 01:10 |
آقای علیمحمدی عزیز می فهمم ولی چارهای به نظرم نمیرسه
بعید میدونم کاری بشه کرد همه سرشون تو لاک خودشونه
هممون بالای منبریم و فقط حرف میزنیم
راستی دیگه چرا با کسی مصاحبه نمیکنین
ما هم یکی دو شب در میان به روز میکنیم ولی تازه شروع کردیم
در ضمن برای تبادل لینک آمادهایم |
URL:
http://www.shahriar.gharieh.com
|
نويسنده: شهلا |
Friday, July 15, 2005 ساعت 11:47 |
درود بر تو اسد خان جان
خیلی بهم ریخته ام.........
چرا اینجوری شده؟
پس کِی سیمرغ با بالهایش بر فراز ایرانی آزاد پرواز میکند؟
اسد جان خیلی خسته ام......
بدرود. |
URL:
http://www.21mehr.com
|
نويسنده: اریان |
Friday, July 15, 2005 ساعت 11:02 |
خوب بود ، ان هم خیلی خوب |
URL:
http://www.seyase.mihanblog.com
|
نويسنده: بانوی باران |
Friday, July 15, 2005 ساعت 10:48 |
چی بگم.......... |
URL:
http://pouyehm.blogfa.com
|
نويسنده: leyla |
Friday, July 15, 2005 ساعت 08:58 |
Asad jan ba khandane "negaranie ma ham raf' shod" va " jomhoorie emame zaman" kheyale man ham rahat shood. Ta moge'i mamlekat dar daste emame zaman micharkhe vaghe'an jaie baraye na tanha negarani balke hich chize dige ham nist. |
نويسنده: يرقان |
Friday, July 15, 2005 ساعت 08:25 |
جغد بارون خورده ای، تو کوچه فریاد میزنه / زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه
کی میدونه تو دلِ تاریک شب، چی میگذره / پای بردههای شب اسیر زنجیرِ غم
دلم از تاریکیها خسته شده / همهی درها به روم بسته شده
من اسیر سایههای شب شدم / شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایهها باید برم / همه شب به شهر تاریک جنون
چراغ ستارهی من رو به خاموشی میره / بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجههای سردش از راه میرسه / توی خاک سرد قلبم........................ |
URL:
http://www.yaraghan.persianblog.com/
|
نويسنده: اروند |
Friday, July 15, 2005 ساعت 08:25 |
و خوب به یاد دارم روزی را که ناصر برای اولین بار از زندان قزلقلعه بیرون آمده بود و زیر درختان چنار ضلع جنوبی دانشکده حقوق، روی نیمکتی نشسته بود و داستان گرفتار شدناش را شرح میداد. او همیشه شجاع بود. |
URL:
http://weblog.zendehrood.com/arvand
|
نويسنده: سياورشن |
Friday, July 15, 2005 ساعت 07:55 |
من از بينوايی نيم روی زرد .... |
URL:
http://siavarshan.blogsky.com/
|
نويسنده: رنگین کلام |
Friday, July 15, 2005 ساعت 07:55 |
ترکيب طبايع چون بکام تو دمی است
رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است |
URL:
http://rangink.blogspot.com
|
نويسنده: اهری |
Friday, July 15, 2005 ساعت 07:55 |
سلام / اوغور بخير |
نويسنده: حميد/ميداف |
Friday, July 15, 2005 ساعت 07:28 |
« راستی در آن لحظه که «آنان» به فرمان «اینان» در صف مرگ به انتظار ایستاده بودند، کدامین خاطرهی عاشقانه را مرور میکردند؟ شما بگویید از کدامین حکایت تلخ باید سخن گفت؟ » .
اسد عزيز ! يکی از زيبا ترين وپر احساس ترين نوشته هايت را خواندم وبا گريه تو گريستم، " آنانی" راکه دوست شان داريم، آن مهربانان " اينان"، اين نا مهربانان، از ما گرفتند واز ما می گيرند ! اينک جزآهی از دل چه چيز ديگری برای يادبودشان داريم ؟
با اجازه به اين نوشته زيبا وپر احساس لينک دادم . |
URL:
http://midaf.blogfa.com
|
نويسنده: گوشزد |
Friday, July 15, 2005 ساعت 06:51 |
می دانی چيست...گنجی به آنچه ما برايش دروغ می گوييم، تزوير و کلاهبرداری می کنيم، حق و ناحق را مخلوط می کنيم، به پشت هم خنجر می زنيم...به همه اينها، به زندگی بدون رنگ انسانيت و شرافت...به نانی که برايش می دويم...طعنه می زند و ريشخند می کند. |
URL:
http://gooshzad.persianblog.com
|
نويسنده: rad |
Friday, July 15, 2005 ساعت 06:50 |
az mast ke bar mast |
نويسنده: سینهچاک |
Friday, July 15, 2005 ساعت 05:45 |
سکوت. |
URL:
http://sinehchak.blogfa.com
|
نويسنده: آهو |
Friday, July 15, 2005 ساعت 05:41 |
به نظر من دیدن عکسای گنجی تو این شرایط از همه چی تلخ تره!:(( |
URL:
http://tanhayi-bad-dardiye.blogfa.com
|
نويسنده: علی و ... |
Friday, July 15, 2005 ساعت 05:36 |
حالا که نوبت ما شد چلو کباب بگيريم از عمو اسد حرف تلخی و تلخک شد...؟!! |
URL:
http://www.sefreshab.blogfa.com
|
|
Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by
1saeed.com.
|
|

آگهی
|