آقا ما دیشب یک خواب عجیب و غریب دیدیم که دور از جان شما نزدیک بود از ترس و وحشت نفسمان بند بیاید. صحنه در یکی از اتاقهای پالتاک بود. روی در ورودی نوشته بودند «دادگاه انقلاب بلاگرها» ما را یعنی بیلی و من را با چشمان بسته و غل و زنجیر کرده در حالیکه چندتا بلاگر با لباس نظامی که روی پیشانی هرکدام یک لوگو به رنگ قرمز نصب و رویش نوشته بود « نیروی انتظامی دادگاه انقلاب بلاگرها» وارد سالن کردند یعنی با لگد انداختنمان تو. عجیب که یک جای خالی هم توی سالن دادگاه پیدا نمیشد، بلاگرها گوش تا گوش نشسته بودند. قاضی دادگاه که خودش هم بلاگر بود و لباسی شبیه رییس پارلمان انگلستان پوشیده بود، روبروی جمعیت پشت یک میز بزرگ فرورفته بود. پشتسر رییس دادگاه کلی لوگو آویزان کرده بودند که یکیشان تبلیغ گوگل بود و البته ما اینها را وقتی دیدیم که چشمانمان را باز کردند، طفلک بیلی مثل بید میلرزید و با التماس میگفت: « آقا ما سگیم بلاگر نیستیم.» خلاصه به ما اجازه نشستن ندادند همانطور سرپا روبروی آقای رییس و پشت به جمعیت ایستادیم، از وکیل و مکیل هم خبری نبود. یک لپتاپ هم روی میز آقای رییس بود. خدا وکیلی آدم جرئت نمیکرد به قیافهی ترسناکش نگاه کند، یک جفت دندان دراکولایی داشت و هر وقت هم که دهانش را باز میکرد تا چیزی بگوید انیمیشن بود که از دهانش میریخت بیرون. بعد از چند دقیقه انتظار آقای قاضی با چکشی که پر از لوگوهای تبلیغاتی بود چند بار محکم کوبید روی میز و بعد صفحه مانیتور روی میزش را به طرف ما چرخاند و گفت: اینجا چی میبینی؟ دیدم وبلاگ خودم هست بیلی و من، با ترس و در حالیکه صدایم میلرزید گفتم: آقای رییس با اجازه این وبلاگ حقیر است. صدای خندهی بلاگرها در فضای سالن پیچید.
رییس دادگاه در حالیکه فریاد می زد ساکت و کلی انیمیشن با فیگورهای مختلف «ساکتباش» از دهانش بیرون می زد گفت: خواهران و برادران انقلابی بلاگر دادگاه رسمی است لطفا سکوت را رعایت کنید.
به یکباره دادگاه شد مثل گورستان همه ساکت شدند.
ـ خودت را معرفی کن؟
- اسد.
ـ شغل؟
ـ بلاگر قربان.
ـ نام وبلاگ؟
ـ بیلی و من آقای رییس.
ـ محل اقامت؟
ـ دانمارک.
ـ این حیوان نجس کیست؟
- قربان بیلی سگ بنده و در عینحال همکارم.
ـ میدانی جرم تو چیه؟
- نه! بفرمایید.
ـ مرتیکه تو که خارجنشینی و بقول معروف اونور آبی به چه حقی در مورد مسایل ایران اظهار نظر میکنی؟
ـ جناب مگر آدمی که اونور آبه نمیتونه در باره اینور آب چیزی بگه؟
- نه!
ـ چرا قربان؟
- برای اینکه تو دانمارکی هستی، فهمیدی؟
ـ بله قربان قبول دارم. اما من هم تابعیت دانمارک رو دارم و هم ایران و تا زمانی که یکی از این دو کشور از من سلب تابعیت نکرده باشه قانونا و شرعا دانمارکی ـ ایرانی هستم.
ـ خفهشو و بیشتر از این زبون درازی نکن. تو دانمارکی هستی، تو اونور آبی هستی شیرفهم شد؟
ـ بله شیرفهم شد ولی دستکم بفرمایید جرم بنده چیه؟
ـ اونور آبی آقا ، اونور آبی آقا.
ـ بله فرمایش شما کاملا درسته اما بنده ایرانی هم هستم.
ـ نه نیستی من به تو ثابت میکنم. وقتی ما گفتیم به معین رای بدهید چرا ای یزید رای ندادی؟
ـ قربان! خب رای ندادن هم خودش حقیاست.
ـ دیدی گفتم، حالا اون هیچی، چرا در دور دوم ما گفتیم به هاشمی رای بدید رای ندادی هان ای خائن اونور آبی؟
ـ آقای رییس برای من فرقی نمیکرد من به هیچکس رای ندادم.
- بلاگرهای انقلابی عزیز متوجه شدید، خودش با زبان خودش اعتراف کرد او یک خائناست.
کم کم تماشاچیان بلاگر از روی صندلیها بلند شدند و در حالیکه شعار میدادند: خائن ، اونور آبی، دانمارکی، سگباز و... بیلی و من را دوره کردند و هی دایره که دور ما زده بودند تنگ و تنگتر میشد. یکی از آنها به من نزدیک شد و لوگویی را که رویش نوشته بود «خارجنشین حق اظهار نظر ندارد» با تف چسباند روی پیشانیما، آنقدر بهما نزدیک شده بودند که داشتیم خفه میشدیم، یکهو یکی دربین جمعیت فریاد کشید مرگ بر خائن و آنها ریختند سر ما حالا نزن کیبزن.
خیس عرق از خواب پریدم، باور کنید تمام بدنم درد میکرد.
ـ