My Danish Blog

« June 2005    صفحه اصلی    May 2008 »

نگرانی ما هم رفع شد!

Wednesday, July 6, 2005

فکر نمی‌کنم کسی مخالف این باشد که جمهوری اسلامی را امام زمان (عج) اداره می‌کند. این را نه ما از خودمان در‌می‌آوریم نه دیگران، خود آیات عظام از جمله آیت‌الله مشگینی که انگار جلساتی هم با ایشان دارند و دستورات امام را به نیروهای موازی و غیر موازی مرتب ابلاغ می‌کنند بارها فرموده‌اند: «که مملکت را قربانش بروم امام زمان (عج) می‌چرخاند.» حتما جریان تایید نمایندگان مجلس هفتم از طرف امام زمان (عج) را بخاطر دارید. راستش وقتی احمدی‌نژاد اصول‌گرا را رییس‌جمهور کردند ما که مثل روز برای‌مان روشن بود که در انتصاب ایشان امام زمان (عج) دست داشته است می‌ترسیدیم اگر این را اینجا بنویسیم دوستان بلاگر به ریش ما ‌بخندند، از آنطرف هم نگران و در تعجب بودیم که چرا آیات عظام در مورد این مسئله بدیهی سکوت کرده‌اند تا این‌که آیت‌الله مصباح یزدی نگرانی بیلی و من را رفع کردند و در جمع اعضای کانون طلوع از قول یکی از علمای اهواز فرموده‌اند که ولی‌عصر (عج) که همان امام زمان (عج) خودمان باشد به ایشان گفته‌است که برای رییس‌جمهور شدن احمدی‌نژاد دعا می‌کند. باور نمی‌کنید خودتان بروید اینجا و بخوانید. خلاصه از وقتی فهمیدیم نگرانی که مثل خوره به جانمان افتاده بود بحمدالله رفع شد و مشتاقانه منتظریم تمام مشکلات امت را مجلس و رییس‌جمهور اصول‌گرا که توسط امام‌زمان (عج) هم تایید شده‌اند در عرض بیست و چهار ساعت حل کنند. آمین.


بد نیست نگاهی هم به این یاداشت قدیمی‌ام بیاندازید، عنوانش هست: جمهوری امام زمان، از شما چه پنهان از این یاداشت‌های امام‌زمانی یک دو جین دارم.

جمهوری امام زمان


آدم فهمیده وقتی تصمیم می‌گیرد برود مرخصی و بنشیند فوتبالش را تماشا کند، باید سراغ اخبار و مخبار، به ویژه از نوع جمهوری اسلامی‌ش نرود، نخواند، نشنود و نبیند. در اتاق من که چنین آدمی پیدا نمیشه! برای همین هم چند روز پیش که سخنرانی خانم فاطمه آلیا را در مطبوعات خواندم. مگر بعدش می‌شود خفه شد و هیچی نگفت؟ محترمه نماینده‌ی مجلس هفتم می فرمایند:
« در صدد تشكيل مجموعه‏ای برای پيگيری و تحقق فرمايشات مقام معظم رهبری هستيم كه در دوره چهارم و پنجم مجلس هم خواستار آن بوديم، اميدواريم اين طرح در اين دوره اجرايی شود، چرا كه اگر قلب رهبر از ما راضی باشد، امام زمان(عج) هم از ما راضی خواهد بود و اگر مجلس هفتم، مجلس خوبی باشد، امام زمان هم سری به آن خواهد زد».
بالاخره ما نفهمیدیم مملکت را کی اداره می‌کند! با وجود این همه ارگان‌های قانونی و غیرقانونی، موازی و متقاطع، کابینه و شورا و بیت و سازمان و ... باز هم می‌گویند امام زمان نماینده رهبری‌ست، اسامی نمایندگان مجلس هفتم را تأیید می‌کند، عضو شورای شهر تهران است، در اداره نهی از منکرات کار می‌کند، مسئول سربازان گمنام وزارت اطلاعات است، در بازار بورس تهران نرخ دلار را بالا و پایین می‌کشد، در عراق چوب لای پشم آمریکا می‌کند، با عسگر اولادی مسلمان فالوده می‌خورد، در حوزه ی اتمیه وردست آقای روحانی می نشیند ... و هزاران شغل دیگر هم در جاهای دیگر دارد، از شورای نگهبان و مصلحت نظام بگیر و برو تا سایت بازتاب و همگام با برادران جان برکف انصار. با اصلاح طلب می چرد، در محافظه کار می‌دمد، با رییس جمهور درگوشی حرف می‌زند، با معاون بامزه‌ی پارلمانی رییس جمهور شوخی می‌کند، مدام با آقای خرازی در سفر است ... امروز هم خانم فاطمه آليا دو شغل ديگر به شغل‌های قبلی ايشان اضافه کرد، راضی نگهداشتن قلب رهبر و سر زدن به مجلس شورای اسلامی هفتم ... الله اکبر! بابا این امام زمان که تازه در غیبت کبرا هم هست به حساب کی این همه شغل گرفته در حالی که این همه جوان حی و حاضر در آن مملکت بیکارند؟ نان و ماست هم که نداشتند بخورند، با هم قلیان می‌کشیدند که آنرا هم امام زمان غایب ازشان گرفت؟ خوب چرا اسمش را گذاشته اند جمهوری اسلامی، می‌گذاشتند "جمهوری امام زمان". خیال خلق خدا هم راحت می شد می‌رفتند ژاپن.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:07 :::

LINK |  TrackBack 2 |  Comment 39

تابستان خاکستری

Friday, July 15, 2005

مرا به آب بشویید

که از تمام تنم

بوی گریه می‌‌آید

(ماشاءالله آجودانی)

می‌دانم اکبر گنجی با مرگ نحس پنجه در افکنده است. می‌دانم جسم و جان نحیف ناصر زرافشان از زندانی به زندان دیگر منتقل شده است. می‌دانم منوچهر و اکبر محمدی و بسیار دیگرانی هنوز در زنجیرند و باید بیادشان بود. می‌دانم ۱۸ تیر بود و آن شبیخون مغول‌وار. می‌دانم نوشی نگران جوجه‌هایش در تنهایی اشک می‌ریزد و این‌روزها غصه دار است. می‌دانم... و نمی‌دانم از میان این همه حکایت تلخ با شما از کدام بگویم؟ از کدامین زخم سخن بگویم؟ که هر روز «اینان» بر زخم‌های کهنه ما نمک می‌پاشند و خراشی تازه بر پوست روح می‌کشند. از کدام حکایت تلخ با شما سخن بگویم؟ از آن تابستان خونین؟ از آن ۱۴۳۲ جان شریفی که بی‌نام و نشان اینک در لعنت‌آباد« اینان» برای همیشه خفته‌اند؟ از آن تابستان داغ و تفت‌زده که زنان و مردانی را چشم بسته بفرمان «اینان» به مسلخ بردند پس رو به دیوار تن‌های مجروح و خسته را به گلوله بستند و هربار دژخیم یا دژخیمانی به پیکرهای تاخورده‌ی خونین‌ِ افتاده در پای دیوار نزدیک می‌شدند و برای تکمیل و پایان جنایت خویش در مغز آنانی که حالا مرده‌اند و آنانی که نیمه‌جان از درد گلوله چونان گوسفندانی که قصابان ماهر به گلوی‌شان کارد کشیده باشند بخود می‌پیچیدند تیر خلاص را شلیک می‌کنند و سپس شادی پلشتی‌شان را با بانگ «‌الله و اکبر / خمینی رهبر» به گوش دیگر بندیان می‌رسانند که حالا در نوبت مرگ شتاب دارند تا خاطره‌ها را هرچه زودتر مرور کنند و خوب می‌دانند دیگر تابلوهای شگفت‌انگیز پاییز را نخواهند دید. راستی در آن لحظه که «آنان» به فرمان «اینان» در صف مرگ به انتظار ایستاده بودند، کدامین خاطره‌ی عاشقانه را مرور می‌کردند؟ شما بگویید از کدامین حکایت تلخ باید سخن گفت؟


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:07 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 22

از کدامین زخم سخن بگویم؟ ... شما بگویید از کدامین حکایت تلخ باید سخن گفت؟

Saturday, July 16, 2005

شوانه سیدقادر (روی عکس کلیک کنید.)


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:07 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 35

دادگاه

Tuesday, July 19, 2005

آقا ما دیشب یک خواب عجیب و غریب دیدیم که دور از جان شما نزدیک بود از ترس و وحشت نفسمان بند بیاید. صحنه در یکی از اتاق‌های پالتاک بود. روی در ورودی نوشته بودند «دادگاه انقلاب بلاگرها» ما را یعنی بیلی و من را با چشمان بسته و غل و زنجیر کرده در حالی‌که چندتا بلاگر با لباس نظامی که روی پیشانی هرکدام یک لوگو به رنگ قرمز نصب و رویش نوشته بود « نیروی انتظامی دادگاه انقلاب بلاگرها» وارد سالن کردند یعنی با لگد انداختنمان تو. عجیب که یک جای خالی هم توی سالن دادگاه پیدا نمی‌شد، بلاگرها گوش تا گوش نشسته بودند. قاضی دادگاه که خودش هم بلاگر بود و لباسی شبیه رییس پارلمان انگلستان پوشیده بود، روبروی جمعیت پشت یک میز بزرگ فرورفته بود. پشت‌سر رییس دادگاه کلی لوگو آویزان کرده بودند که یکی‌شان تبلیغ گوگل بود و البته ما این‌ها را وقتی دیدیم که چشمانمان را باز کردند، طفلک بیلی مثل بید می‌لرزید و با التماس می‌گفت: « آقا ما سگیم بلاگر نیستیم.» خلاصه به ما اجازه نشستن ندادند همان‌طور سرپا روبروی آقای رییس و پشت به جمعیت ایستادیم، از وکیل و مکیل هم خبری نبود. یک لپ‌تاپ هم روی میز آقای رییس بود. خدا وکیلی آدم جرئت نمی‌کرد به قیافه‌ی ترسناکش نگاه کند، یک جفت دندان دراکولایی داشت و هر وقت هم ‌که دهانش را باز می‌کرد تا چیزی بگوید انیمیشن بود که از دهانش می‌ریخت بیرون. بعد از چند دقیقه انتظار آقای قاضی با چکشی که پر از لوگوهای تبلیغاتی بود چند بار محکم کوبید روی میز و بعد صفحه مانیتور روی میزش را به طرف ما چرخاند و گفت: اینجا چی می‌بینی؟ دیدم وبلاگ خودم هست بیلی و من، با ترس و در حالی‌که صدایم می‌لرزید گفتم: آقای رییس با اجازه این وبلاگ حقیر است. صدای خنده‌ی بلاگرها در فضای سالن پیچید.

رییس دادگاه در حا‌لی‌که فریاد ‌می زد ساکت و کلی انیمیشن با فیگورهای مختلف «ساکت‌باش» از دهانش بیرون می زد گفت: خواهران و برادران انقلابی بلاگر دادگاه رسمی است لطفا سکوت را رعایت کنید.

به یکباره دادگاه شد مثل گورستان همه ساکت شدند.

ـ خودت را معرفی کن؟

- اسد.

ـ شغل؟

ـ بلاگر قربان.

ـ نام وبلاگ؟

ـ بیلی و من آقای رییس.

ـ محل اقامت؟

ـ دانمارک.

ـ ‌این حیوان نجس کیست؟

-‌ قربان بیلی سگ بنده و در عین‌حال همکارم.

ـ می‌دانی جرم تو چیه؟

- نه! بفرمایید.

ـ مرتیکه تو که خارج‌نشینی و بقول معروف اونور آبی به چه حقی در مورد مسایل ایران اظهار نظر می‌کنی؟

ـ جناب مگر آدمی که اون‌ور آبه نمی‌تونه در باره این‌ور آب چیزی بگه؟

-‌ نه!

ـ چرا قربان؟

-‌ برای این‌که تو دانمارکی هستی، فهمیدی؟

ـ بله قربان قبول دارم. اما من هم تابعیت دانمارک رو دارم و هم ایران و تا زمانی که یکی از این دو کشور از من سلب تابعیت نکرده باشه قانونا و شرعا دانمارکی ـ ایرانی هستم.

ـ خفه‌شو و بیشتر از این زبون درازی نکن. تو دانمارکی هستی، تو اون‌ور آبی هستی شیرفهم شد؟

ـ بله شیرفهم شد ولی دستکم بفرمایید جرم بنده چیه؟

ـ اون‌ور آبی آقا ، اون‌ور آبی آقا.

ـ بله فرمایش شما کاملا درسته اما بنده ایرانی هم هستم.

ـ نه نیستی من به تو ثابت می‌کنم. وقتی ما گفتیم به معین رای بدهید چرا ای یزید رای ندادی؟

ـ قربان! خب رای ندادن هم خودش حقی‌است.

ـ دیدی گفتم، حالا اون هیچی، چرا در دور دوم ما گفتیم به هاشمی رای بدید رای ندادی هان ‌ای خائن اونور آبی؟

ـ آقای رییس برای من فرقی نمی‌کرد من به هیچکس رای ندادم.

‌- بلاگرهای انقلابی عزیز متوجه شدید، خودش با زبان خودش اعتراف کرد او یک خائن‌است.

کم کم تماشاچیان بلاگر از روی صندلی‌ها بلند شدند و در حالیکه شعار می‌دادند: خائن ، اونور آبی، دانمارکی، سگ‌باز و... بیلی و من را دوره کردند و هی دایره که دور ما زده بودند تنگ و تنگ‌تر می‌شد. یکی از آن‌ها به من نزدیک شد و لوگویی را که رویش نوشته بود «خارج‌نشین حق اظهار نظر ندارد» با تف چسباند روی پیشانی‌ما، آنقدر به‌ما نزدیک شده بودند که داشتیم خفه می‌شدیم، یکهو یکی دربین جمعیت فریاد کشید مرگ بر خائن و آن‌ها ریختند سر ما حالا نزن کی‌بزن.

خیس عرق از خواب پریدم، باور کنید تمام بدنم درد می‌کرد.



ـ



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 10:07 :::

LINK |  TrackBack 3 |  Comment 55

این روزها...

Thursday, July 28, 2005

این‌روزها حسابی گرفتارم چون با شهرداری محل زندگیم روی پروِژه‌ای به نام «انتگراسیون» کار می‌کنم که بسیار وقت گیر است و تا تمام شدنش اوضاع وبلاگم تق و لق خواهد بود. از نیمه دوم سپتامبر گفتگو با بلاگرها را شروع خواهم کرد، هر چند دوستان دیگری هم آستین‌ها را بالا زده اند برای نمونه می‌توانم وبلاگ گیلیران و سیاورشن را نام ببرم که باعث خوشحالی است.


بخش لینک‌های روزانه یا بقول برخی‌ها لینکدونی را هم تعطیل کرده‌ام چون می‌بینم وبلاگ‌هایی هستند که دارند این‌کار را بطور حرفه‌ای انجام می‌دهند از جمله خبرچین و گزیده وبلاگستان پارسی و احتمالا در آینده به تعداد این وبلاگ‌ها هم افزوده خواهد شد و من برای حمایت و تایید کار این دوستان بخش لینکدونی را بسته‌ام در عوض سعی خواهم کرد هر از گاهی در بخش حاشیه یا همین صفحه اصلی وبلاگ‌هایی را که تازه شروع کرده اند معرفی کنم. البته این بستگی به این دارد که دوستان تازه از طریق ایمیل من را در جریان بگذارند تا بتوانم وبلاگشان را معرفی کنم وگرنه باید منتظر بمانند تا اتفاقی متوجه حضورشان بشوم.


یک خبر خوب هم دارم برای دوستانی که نگران بیلی بودند و هستند. هفته پیش خانواده‌ای از شهر دیگری آمد و همسایه دیوار به دیوار ما شد با دوتا «چی‌وا‌وا» یک دخترخانم خوشگل به نام «کیسی» و آقا پسری که «فیلیکس» صدایش می‌زنند و انگار مشکل جنسی پیدا کرده و نمی‌تواند کیسی را حامله کند. خلاصه بیلی این روزها با دمش گردو می‌شکند و قرار گذاشت اگر وقت کند خودش در مورد این دو موجود نازنین بنویسد و عکسشان را هم بگذارد برای تماشای سگ‌دوستان بلاگر.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:07 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 16

او

Sunday, July 31, 2005
او تصمیم دارد اکبر گنجی را بکشد تا به مردم ایران نشان دهد عبور از خط قرمز و گفتن این که «رهبر باید برود» بی‌پرداخت هزینه نخواهد بود. البته این اولین باری نیست که اینان به دلگرمی و دستور «او» می‌خواهند دست به جنایت بزنند، مگر زهرا کاظمی را کشتند آب از آب تکان خورد. هم خاتمی و هم اصلاح‌طلبان و هم دولت‌های طرفدار حقوق بشر در برابر جنایات«او» همواره مماشات کرده‌اند و از این روست که پاسخگوی خدا هم نیست چه برسد به بندگان خدا. تاکنون و به اعتراف سعید حجاریان این همه نامه‌ی سرگشاده و سربسته و رای‌زنی‌های پشت پرده و علنی نتوانسته کوچکترین خدشه‌ای در تصمیم این جانی که کمر به قتل اکبر گنجی بسته است وارد کند. مقصر دانستن و محکوم کردن آن مردک رذل یعنی دادستان و رییس عراقی بی پرنسیب‌اش که سال‌ها به مردم عراق و ایران دروغ گفته است هیچ مشکلی را حل نمی‌کند باید اعتراضات متوجه کسی شود که اینان نوکر و غلام و فرمانبردارش هستند. هشت سال است دولت اصلاح طلب و طرفدارانش چون کبک سر را در برف فرو کرده‌اند و تمام کارشکنی‌ها و بگیر و به بندها را به گردن آدم‌های کوچک و دون‌مایه می‌اندازند و خودشان را به کوچه علی چپ می‌زنند، حال آن‌که بچه‌های کودکستانی هم می‌دانند عامل این همه جنایت و مانع اساسی و سد هر تحولی در ایران آخوندی است که اکبر گنجی با جسم و جان تحلیل رفته‌اش نامش را فریاد زد « خامنه ای باید برود» بیایید به جای حاشیه ‌پردازی و تئوری‌بافی‌های ملال آور هیولای واقعی را رسوا کنیم.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:07 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 6

تحصن عمومی

Sunday, July 31, 2005

همسر اکبر گنجی خواستار تحصن عمومی برای آزادی وی در برابر دفتر سازمان ملل متحد شد.


معصومه شفیعی همسر اکبر گنجی با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که با توجه به وخامت حال گنجی و بی‌نتیجه ماندن تلاش‌های او برای آزادی وی از روز چهارشنبه ۱۲ مردادماه در برابر دفتر سازمان ملل متحد تحصن می‌کند . وی در این فراخوان خواهان پیوستن مردم به این تجمع اعتراضی شد. وی در مصاحبه با رادیو فردا می‌گوید ما قصد خشونت نداریم و صرفا می‌خواهیم آنجا تجمع کنیم و صدایمان را به گوش مسئولان و افکار عمومی و رسانه‌های خارجی برسانیم. خانم شفیعی می‌گوید هر خبری در مورد وضع همسرش باید از طریق او بعنوان نماینده خانواده ارائه بشود. وی تاکید می‌کند که گنجی و وکلا و خانواده وی درخواست آزادی مشروط نکرده اند. امیدوارم که هرچه زودتر این مساله حل شود و این را تکرار می‌کنم که نه آقای گنجی و نه وکلای ایشان خانم عبادی و نه خانواده آقای گنجی هیچکدامشان درخواست آزادی مشروط را نکردند و نمی‌کنند و نخواهند کرد. این مساله باید از طرف مسئولان هرچه زودتر مورد پی‌گیری قرار بگیرد و پاسخ داده بشود.


نوشا برنا
معصومه شفیعی: تقریبا ۲۳ ساعت پیش بیمارستان بودم. حال عمومی‌اش خوب نبود. سرم نداشت. اما پزشکان اگر حالشان وخیم شود سرم بهشان وصل می‌کنند. امروز هم دادستانی اطلاعیه داده و گفته است که خانم عبادی و همسر گنجی در صدد از بین بردن ایشان‌اند. معنی این حرف اینست که حتما زهرا کاظمی را هم ما کشتیم حتما آن بلاها را سر وبلاگ نویس‌ها ما درآوردیم. حسین قاضیان را ما شکنجه کردیم. قتل‌های زنجیره‌ای را هم حتما ما مرتکب شدیم. در هر صورت هر خبری در مورد آقای گنجی باید از طریق من بعنوان نماینده خانواده ارائه بشود هر خبر دیگری را نمی شود پذیرفت. در این مرحله چون من دستم به جایی بند نیست و همه راه‌های قانونی را طی کردم و نتیجه‌ای نگرفتم. لذا اعلام تحصن کردم برای روز چهارشنبه ۱۲مرداد نُه‌ و نیم صبح در جلوی سازمان ملل. از همه کسانی که برای انسانیت، برای آزادی و حقوق بشر ارزش قائل‌اند از همه کسانی که دوست ندارند گنجی از دنیا برود و این سرمایه ملی را دوست دارند حفظ کنند، خواهش می‌کنم در این تحصن به ما بپیوندند. از مسئولان مربرطه و وزارت کشور درخواست می‌کنم امنیت این تحصن را به هرنحو که می‌توانند تامین کنند چون ما یک خواست بحق داریم و این خواسته در چارچوب قانون قابل توجیه است. ما قصد خشونت نداریم و صرفا می‌خواهیم آنجا تجمع کنیم و صدایمان را به گوش مسئولان و افکار عمومی و رسانه‌های خارجی برسانیم. به نقل از رادیو فردا


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 10:07 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 18


Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.