گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

  با سپاس از اینکه دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی؟

khorshid-jpg2ممنونم از شما که من رو هم قابل دونستین برای مصاحبه! مخصوصا در مقایسه با بلاگرهای قبلی که باهاشون مصاحبه کردین، کلی خوشحال شدم که من رو هم انتخاب کردین!

خب، می‌دانی که نخستین پرسش من معرفی است، کمی از خودت بگو؟
از صنم دولتشاهی براتون بگم یا از خورشید خانوم؟

آیا هردو یکی نیستند؟
به نوعی چرا، ولی به نوعی دیگه نه!

اگر موافقی هردو را معرفی کن؟
صنم دولتشاهی، متولد آبان ۱۳۵۶ در تهرانه. لیسانس مترجمی زبان انگلیسی و فوق‌لیسانس ادبیات انگلیسی داره (هر دو را از دانشگاه آزاد تهران). پنج سال معلم زبان بوده و کارهای ترجمه هم کرده. یک‌سال دبیر اجرایی کاپوچینو بوده و مسئول بخش انگلیسی سایت زنان، در عین حال یه‌جور آچار فرانسه هم در سایت زنان بوده. در حال حاضر هم بیکاره! چون بعد از ازدواج به آمریکا اومده و اینجا هم تا وقتی نره دانشگاه اجازه کار نداره. از ترم پاییز هم تو رشته مطالعات زنان در دانشگاه فلوریدا دوباره درس رو ادامه می‌ده. اوه… داشت یادم می‌رفت، وبلاگ هم می‌نویسه!

و اما خورشیدخانوم؟
خورشیدخانوم یه بخشی از صنم دولتشاهی‌یه. از سه سال و نیم پیش متولد شده (نوامبر سال ۲۰۰۱). اون بخشی از صنم دولتشاهی که خیلی موقع‌ها مجبور بوده پنهان باشه، تو خورشید خانوم آشکار شده. یعنی یه‌جورایی، خورشیدخانوم، اندرونیِ! صنم بوده، و وبلاگش شاید پنجره‌ای بوده به اون بخش اندرونی. و البته واضحه که خورشید خانوم هم تنها « بخشی» از اون اندرونی بوده.

با این حساب تو از بلاگرهای قدیمی هستی، چطور شد که به این سو کشیده شدی؟
موقعی‌که من وبلاگ رو شروع کردم همش چند ماه بود که کامپیوتر داشتم و تازه با اینترنت آشنا شده بودم. دو سه سال قبل از اون، حسین درخشان تو روزنامه جامعه (شاید هم نشاط یا عصر آزادگان یا هر سه!) یه ستون داشت که در مورد اینترنت می‌نوشت. من اون موقع چون کامپیوتر نداشتم اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه، اما مطمئن بودم که یه روزی کامپیوتردار می‌شم و به همین‌خاطر، اون ستون‌ها رو از روزنامه می‌بریدم و نگه می‌داشتم. روزی‌که برای اولین بار به اینترنت وصل شدم، اون بریده‌های روزنامه رو آوردم و شروع کردم به خوندن و بعد اولین ایمیلم رو به حسین زدم. ازش پرسیدم: « الان کجا می‌نویسه؟» که من باز هم یه چیزایی از نوشته‌هاش یاد بگیرم. حسین جوابم رو داد و گفت: «رفته کانادا و دیگه تو روزنامه نمی‌نویسه»، اما سایت گویا رو به من معرفی کرد و گفت: «گاهی وقتا شاید از طریق گویا بعضی نوشته‌هاش رو بتونم بخونم». از همون‌جا بود که وبلاگ حسین رو هم پیدا کردم و مرتب می‌خوندم، بارها از خودم می‌پرسیدم: «چرا هیچ زن ایرانی وبلاگ نداره؟» و به همین‌خاطر روزی که حسین دستورالعمل راه‌اندازی وبلاگ رو نوشت، من هم فوری از روی اون وبلاگم رو درست کردم که البته همراه با من سه زن دیگه هم وبلاگ‌هاشون رو یه‌روز زودتر یا دیرتر (حالا درست به خاطر ندارم) درست کردند. البته وسوسه اینکه من هم تو اینترنت یه چیزی بتونم تولید کنم یکی دیگه از دلایلی بود که این کار رو شروع کردم، بدون اینکه بدونم اصلا وبلاگ نویسی یعنی چی و به چه دردی می خوره.

پس می‌شود گفت تو اولین یا یکی از اولین زن‌های بلاگر هستی؟
می‌شه گفت یکی از اولین‌ها چون مرجان عالمی، شهرزاد عالم فتحی، و ندا حریری هم همون موقع‌ها شروع کردند. درست یادم نیست دقیقا چه موقعی ولی حالا به فاصله یکی دو روز همه‌مون با هم شروع کردیم. وبلاگ من هم اول رو بلاگ اسپات بود که البته الان آدرسش فوروارده به آدرس فعلی.

از کاپوچینو بگو چطور شد با آن شور شروع شد و بعد کره‌کره‌اش را هم خیلی زود پایین کشید؟
یادش بخیر! یه روزی من از احسان حسین زاده ایمیلی گرفتم که نوشته بود: «دو تا از بلاگرهای سینمایی، می خوان مجله الکترونیکی بزنن و به من هم گفتن به‌شون تو کارهای فنی کمک کنم. ازم خواستن به تو و شیده (پینکفلویدیش) هم بگم. » ایده‌اش برام جذاب بود. به شیده که دوست صمیمی ام از دوران بچه‌گیه و مدتی بود که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بود گفتم و به زور راضی‌اش کردم که بریم تو قرارشون که تو یه کافی شاپ گذاشته بودند شرکت کنیم. هیچ کدوم‌شون رو تا حالا ندیده بودیم. برام جالب بود اون جلسه. خسرونقیبی(وبلاگ یادداشت های سی نمائی) و بابک غفوری آذر رویای مجله تماشاگران اینترنتی رو تو سرشون داشتن؛ یه جور مجله روشنفکرانه و در عین‌حال جذاب و جوان پسند. در عین‌حال بیشتر کسایی که تو اون جلسه بودن دوست داشتن اون کار رو شروع کنن که به خاطرش احیانا بتونن معروف بشن و بتونن کارهای جدی تری بکنن. خلاصه با هم کنار اومدیم و کار رو شروع کردیم، اما کم‌کم و در طول زمان مشکلاتی پیش اومد که خسرو و بابک از ما جدا شدن. چون بیشتر اعضای این مجله رو بلاگرها تشکیل داده بودن، همه به نوعی به نوشتن بدون سردبیر عادت کرده بودن و نمی‌تونستن قبول کنن یه سردبیر مطلب‌هاشون رو ادیت یا سانسور کنه. فکر می‌کردن خب اگه این‌جوریه تو وبلاگ‌های خودشون می‌نویسن که راحت تره. این رو هم بگم خسرو و بابک ایده های بزرگتری داشتن، برای همین اونها که در واقع ایده اصلی مجله رو داده بودند از کاپوچینو رفتن و بقیه موندیم و در هر دوره‌ای اعضای جدیدی اضافه شد و حتا خسرو یه‌مدتی با اصرار من برگشت. اما دلیل بسته شدنش اینطور بود که یکی از اعضای اولیه کاپوچینو رو دستگیر کردن و یکی از اتهاماتش هم نوشتن در کاپوچینو بود. خب بچه‌ها ترسیدند چون کار ما هیچ درآمدی نداشت و خیلی موقع‌ها از جیب هم یه چیزی می‌دادیم و بچه ها فکر کردن به ریسکش نمی‌ارزه که ادامه بدیم. البته بعضی‌ها هم مخالف بسته شدنش بودن، اما به خاطر سیستم کاپوچینو که هیچوقت سردبیر نداشت و طبعا همیشه کارها بر اساس رای‌گیری و نظر اکثریت پیش می‌رفت، مجله‌امون هم با رای اکثریت بسته شد، همین.

زمانی‌که شروع به نوشتن در وبلاگت کردی و با توجه به زن بودنت برخوردها با تو چگونه بود؟
اوایل که شروع کردم خیلی خوب بود. من اولین ایمیلی که برای وبلاگم دریافت کردم از آقای رضا قاسمی بود، که با اشاره به سرگردونی من در مورد این‌که تو وبلاگم باید راجع به چی بنویسم، نوشته بود «از خودت بنویس» مردم ما احتیاج دارن درباره اون نیمه پنهان زن ها بخونن (نقل به مضمون) که خب برای من خیلی مهم بود که یه دختر بی نام و نشون از یه نویسنده و نمایشنامه نویس معروف ایمیل بگیره. اما بعد از یه مدت کوتاه، برخوردهای بد زیاد شد. ایمیل‌هایی که می‌گرفتم پراز فحاشی‌های زننده بود، «فاحشه» خطابم میکردن، میگفتن با نوشتن از زنانگی‌ات قصدداری مردها رو وسوسه و اغفال کنی، اتهام میزدن که آبروی «زن ایرانی» رو بردم. حتا یک بار ایمیلی دریافت کردم به امضای انصار حزب الله! که اون‌جا تهدیدم کرده بودن که تو اکباتان می‌یان پیدام می‌کنن و اگه به نوشتن ادامه بدم تو صورتم اسید می‌پاشن. البته اون ایمیل مطمئنا جعلی بود. تازه برخوردها با ندا حریری از این هم شدیدتر بود چون اون از من‌هم بی‌پرده‌تر می‌نوشت و فکر می‌کنم این برای روان خیلی ها چیز جدید و آزار دهنده‌ای بود. مردم همیشه عادت کرده بودن که زن‌ها آروم باشن، حرف هاشون به اصطلاح نجیبانه باشه، محافظه کار باشن، خلاصه همون بحث اندرونی و بیرونی. در حالی که خیلی از وبلاگ‌های زنان، پنجره‌ای شده بود به اون اندرونی، همون اندرونی‌ای که سالها پنهان‌اش کرده بودند و فقط اعضای محرم خونواده بهش راه داشتند. اما یه مدتی که گذشت، برخوردها بهتر شد. شاید به خاطر اینکه تعداد وبلاگ‌ها زیادتر شده بودن و بلاگرهای زن هم بیشتر شده بودن و شاید اون روان و فرهنگ ایرانی یه خورده عادت پیدا کرد که دستِ‌کم در اینترنت از شنیدن احساس‌های درونی زن‌ها شوکه نشه!

من اینطور احساس می‌کنم که بلاگرهای زن حالا شاید بخاطر برخوردهای آنچنانی و یا دلایل دیگر دچار نوعی خودسانسوری شده‌اند و کمتر از آن نیمه پنهان می‌نویسند حتا خود تو! و به نظرمی‌رسد خیلی مردانه می‌نویسند تا زنانه اینطور نیست؟
من‌هم تازگی‌ها در مورد برخی وبلاگ‌ها اینطور احساس می‌کنم. دو سه تا بلاگر زن می‌شناسم که وبلاگ‌های خصوصی برای خودشون درست کردن. خب شاید خیلی از خانوم‌هایی که وبلاگ نویسی رو شروع کردن، اصلا با این نیت نبوده که از نیمه‌ی پنهان‌شون بنویسن. بعضی‌ها هم مثل خود من به خاطر شرایط خاص دچار خودسانسوری شده. اصولا من بعد از شناخته شدن، کمتر احساس راحتی می‌کنم که مثل سابق بی‌پرده بنویسم و وقتی که ازدواج کردم باز هم محتاط تر شدم، چونکه دیگه نوشته‌هام فقط به خودم ارتباط پیدا نمی‌کرد با اینکه آقای همسر هیچ‌وقت هیچ نظری در مورد نوشتن یا ننوشتن من از مسائل خصوصی نمی‌ده و همیشه می‌گه ملاحظه‌اش رو نکنم و هر جور که دوست دارم بنویسم، اما خودم به نوعی احساس مسئولیت می‌کنم. قبول دارم که تازگی‌ها برخوردهای خیلی بدی هم می‌شه با بلاگرهای زن که فکر می‌کنم بخشی از اون به این بر می‌گرده که تعداد وبلاگ‌ها و وبلاگ‌خونها زیاد شده و پشت خیلی از حمله‌ها چیزی فرای عصبانیت از بی‌پروایی زن‌ها خوابیده. الان یه اختلاف سلیقه سیاسی هم به توهین‌های جنسیتی می‌تونه منجر بشه.

آیا این برخوردها و یا مثل تو که می‌گویی «شرایط خاص» باعث نشده زن‌های بلاگر ما تسلیم شرایط شوند و آن پی‌گیری لازم را که می‌بایست داشته باشند ندارند؟ خب برای اصلاح دیدگاه مردسالارانه در ایران بیشتر بار مبارزه را زن‌ها بابد بدوش بکشند ولی انگار امیدی نیست؟
نه، من در همه موارد اسمش رو تسلیم شرایط شدن نمی‌ذارم. به‌نظر من الان تعداد این وبلاگ‌ها اتفاقا خیلی زیاد شده (وبلاگ‌هایی که برای تغییر دیدگاه مردسالارانه مبارزه می‌کنند). فقط شاید شیوه‌اش عوض شده. بحث‌هایی که امروز می‌شه کمی تخصصی‌تره و مطالب احساسی کمتر. و اگه توجه کرده باشید مطالب تخصصی در این زمینه روز به روز بیشتر می‌شه، و اتفاق خوب دیگه اینه که این فقط زن‌ها نیستن که در این باره می‌نویسن. بسیاری از وبلاگ‌هایی که نویسنده‌شون مرد هستن هم به این مسائل می‌پردازن. اما به دلیل اینکه نوشتن بعضی چیزها، یعنی حرف زدن از حیطه خصوصی زندگی، یا همون اندرونی کمی ریسک داره، افرادی که مستعار می‌نویسن خیلی راحت‌تر می‌تونن در این مورد بنویسن چون خطری متوجه‌شون نیست. من اعتقاد دارم اون پی‌گیری شکلش کمی عوض شده، اما کیفیتش حتی بهتر از قبل شده. اما در مورد امید که ازش حرف زدین من یه‌خورده حرف دارم سرش! نمی‌دونم منظورتون از امید چیه. اصولا اگه منظورتون تاثیر وبلاگ‌ها بر وضعیت جامعه و در این مورد بخصوص وضعیت زنان هستش، من اصولا هیچ جور امیدی ندارم! وقتی که به تعداد کاربران اینترنت در ایران، نویسنده‌ها و مخاطبین وبلاگ‌ها، و در نهایت تعداد هیت هر وبلاگی، حتا پر خواننده‌ترین وبلاگ‌ها نگاه می‌کنیم، آمارهای حدودی ما اونقدر کمه، که من فکر نکنم تاثیر این وبلاگ‌ها در جامعه اصلا محسوس باشه. البته این نظر من فقط در مورد مساله زنان هستش، شاید در موارد دیگه وبلاگ تاثیرهای کوچیک یا بزرگی داشته باشه. فقط می‌شه امید داشت که همین تعداد کم خواننده‌ها، شاید تغییری بکنن، و اون تغییر رو با خودشون به سطح جامعه و محیط اطرافشون در دنیای واقعی منتقل کنند.

البته می‌دانی وبلاگ یک پدیده کاملا نو و تازه پاست جا افتادنش زمان می‌خواهد. می‌خواستم بعنوان یکی از بلاگرهای قدیمی بپرسم از زمانی‌که تو شروع کرده‌ای تا امروز وبلاگشهر چه تغییراتی کرده‌است؟
به نظر من دنیای وبلاگ‌ها مرتب در حال تغییره! وبلاگ‌های تخصصی خیلی بیشتر شده ان. آدم‌های بیشتری به وبلاگ نویسی به عنوان یه کار جدی و نه یک کار تفننی نگاه می‌کنن. کارهای گروهی بین وبلاگ‌ها زیاد تر شده. اما در عین حال شاید به خاطر زیاد شدن تعداد وبلاگ‌ها اون صفا و صمیمیتی که اوایل بود کمتر شده. اون اوایل همه‌ی بلاگرها هم‌دیگه رو می‌شناختن. می‌شد به همه‌ی وبلاگ‌ها لینک داد و کسی در این مورد احیانا دلخور نمی‌شد که بعدا به نحو دیگه‌ای بروز بده. اون اوایل کسی از تو انتظار نداشت در مورد یه مطلب خاصی بنویسی، اما الان رسما بعضی مواقع آدم‌ها از تو توقع دارن که در مورد چیز خاصی بنویسی و اگه ننویسی بهت انتقاد می‌شه و ازت طلبکار می‌شن. به‌نظر من میون وبلاگ‌ها هر دفعه یه موجی می‌آد و می‌ره. بعضی موج‌ها پایدار می‌شه و بعضی‌ها نه. اما در مورد موج‌های موجود الان می‌تونم بگم سه تا موج تو وبلاگستان غالبه، یکی موج سیاسی‌نویسی، که فکر می‌کنم به خاطر انتخابات این‌جوری شده، یکی موج فمینیستی هم به خاطر طرفدارای جد‌ی‌اش و هم به خاطر مخالف‌های سرسختش، و هم یک موج روشنفکری که تلاش می‌کنه وبلاگ رو از حالت شخصی‌نویسی خودش در بیاره و تعریف‌های جدیدی براش بیاره؛ بحث‌های آسیب شناسی وبلاگ‌نویسی که این روزها در وبلاگ‌هایی که من اسم‌شون رو می‌ذارم وبلاگ‌های روشنفکری زیاد شده. اما در همین مورد، تغییری که خیلی محسوسه اینه که بلاگرهایی که بحث‌های روشنفکری می‌کنن این روزها بحث‌هاشون پایه و اساس خوبی داره. دستِ‌کم نظر شخصی من اینه که قبلا تا این حد بحث‌ها، پایه و اساس قوی نداشتن و بیشتر رد پای توهین و تحقیر و کوبیدن هم‌دیگه بود. بعضی بلاگرها احساس می‌کردن به خاطر چهار تا کتاب خوندن و فیلم و موسیقی متفاوت گوش دادن تنها کسانی هستن که مجازند درباره مسائل مختلف حرف بزنند و اگه کسی رو از خودشون نمی‌دونستن، یه‌جورایی آشکار یا در لفافه مسخره‌اش می‌کردن. خود من مدت‌ها می‌شد که احساس امنیت نمی‌کردم که نظرم رو در مورد خیلی چیزها بگم، چون احساسم این بود که این آدم‌ها مسخره و تحقیر می‌کنن و حس بدی بهم دست می‌داد. اما مدتیه که اینطور حس نمی‌کنم. خیلی وبلاگ‌ها هستن که این روزها بحث‌های روشنفکری می‌کنن، چه در مورد وبلاگ و چه غیر وبلاگ، اما آدم باهاشون احساس معذب بودن نمی‌کنه رفتار حذفی ندارن. یعنی اون‌ها ترجیح می‌دن اون‌جور بنویسن و به تو هم که جور دیگه‌ای می‌نویسی احترام می‌ذارن و نظرت براشون محترمه.

البته نمیدانم تا چه حدی این سه موجی که نام بردی دقیق باشد اما ما امروز شاهد ورود تدریجی اهل قلم و اندیشه که تو آن‌ها را «موج روشنفکری» می‌نامی به وبلاگشهر هستیم و من این را به فال نیک می‌گیرم و فکر می‌کنم بار کیفی وبلاگشهر بالا می‌رود به نظر تو اینطور نیست؟
من هم در مورد این سه موج نظر شخصی خودم رو گفتم. به هر حال تعداد وبلاگ‌هایی که من می‌خونم هم محدوده و مطمئنا قضیه فراتر از این حرف‌هاست. اما در باره اومدن اهل قلم، من هم این قضیه رو به فال نیک می‌گیرم و در شرایطی که نبود آزادی بیان در ایران بیداد می‌کنه، خوندن حرف‌های اهل قلم از پشت مانیتور هم برای خودش غنیمتی‌یه. در عین حال، اون دسته از وبلاگ‌های اهالی قلم که به زبون جذابی می‌نویسن، می تونن به بالابردن سطح آگاهی‌های خواننده‌های تفننی وبلاگ‌ها هم کمک کنن. اما اون بحثی که من کردم در مورد این فضای جدید روشنفکری، از دید انتقادی نبود. تنها می‌خواستم حس خوبم رو در مورد برخوردهای وبلاگ‌های روشنفکرانه بیان کنم، که چقدر با قدیم متفاوته و بهتره. نکته دیگه اینکه بعضی از دوستان که بحث‌های آسیب شناسی وبلاگ رو می‌کنن و ماهیت وبلاگ‌ها رو می‌خوان تحلیل کنن سعی دارن که از وبلاگ یک تعریف مشخص بدن؛ که خب من با این مورد کمی مشکل دارم. یعنی فکر می‌کنم تعریف مشخصی نمی‌شه در مورد وبلاگ داد، و هر بلاگری چه روشنفکر و چه غیر روشنفکر اگه بخواد بگه شیوه نوشتن من درسته و همین هم باید باشه، تا اندازه‌ای اشتباه می‌کنه و خب این تاکید بر روی «همین است و جور دیگر نیست» به نظر من در وبلاگ های روشنفکری الان کمتره و احترام به شیوه‌ها و انتخاب‌های مختلف بیشتر شده.

من شخصا با این بحث‌ها مشکلی ندارم و معتقدم این بحث‌ها و گفتگوها بسیار مثبت است و خب این دلیل نمی‌شود که بنده با همه‌ی آنچه گفته می‌شود موافق باشم ؟
درسته؛ کلا این جور بحث‌ها شاید کمک کنه که تاثیر گذاری وبلاگ‌ها که به نظر من کم است هم بیشتر بشه. اما باز هم باید حواسمون باشه یه موقعی از اون ور بام نیفتیم که به جای وبلاگ نوشتن، فقط “درباره” وبلاگ بنویسیم!

چندی پیش در یاداشتی “چرا من به معین رای می‌دم” بخش نظرخواهی را باز گذاشتی چرا؟
خوب این بر می‌گرده به همون بحث قدیمی کامنت گذاشتن یا نذاشتن. من همیشه احساس کردم نوشته‌هام افکار شخصی منه که بلند بلند بیان می‌شه و واقعا نوشته‌هام رو از جنسی نمی‌دونستم که ارزش نظر دادن داشته باشن! یعنی کمتر شده تو وبلاگم یک بحث عقلانی رو با همه شرایطی که مثلا یک مقاله باید داشته باشه مطرح کنم یا اینکه بخوام در مورد چیزی حکمی صادر کنم که بعد نظر‌خواهی رو باز بذارم که اون حکمی که صادر کردم نقد بشه! نوشته‌هام بیشتر از روی احساسم بوده و پایه و اساس درستی نداشته و واقعا احساس می‌کنم نیازی به نظر دیگران در مورد این احساس‌ها که شاید زود گذر هم باشه و چند روز دیگه تغییر کنن نیست. اما خیلی موقع ها هم به این مساله شک کرده ام! اما برای مطلب‌هام تو کاپوچینو یا وبلاگ انگلیسی‌ام همیشه امکان نظر گذاشتن رو باز می‌ذاشتم، چون نوع مطلب‌هایی که در اون دو جا می‌نوشتم با مطالب خورشیدخانوم کمی فرق می‌کرد. اما در مورد مطلب رای دادن به معین، اصلا اون مطلب به خاطر نظر خواهی نوشته شد. کاملا در مورد موضع خودم شک و تردید داشتم. اگر نظر‌خواهی رو باز نمی‌ذاشتم، مطلبم در حد یه تبلیغات ضعیف برای معین می‌شد. اما من واقعا احتیاج داشتم بدونم شعور جمعی در این باره چه نظری داره. البته نتیجه خیلی خوبی هم گرفتم که باز هم وسوسه شدم برای یکی از مطلب‌های جدیدم کامنت گذاشتم! فکر کنم منم باید یه خورده برای خودم، رو آسیب شناسی وبلاگ و نظر خواهی تجدید نظر کنم!

من بخش‌ نظرخواهی را قلب یک وبلاگ می‌دانم و وبلاگ بدون بخش نظرخواهی را به خیابان یک طرفه تشبیه می‌کنم، البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند و اما در مورد آن یاداشت معین بدون تعارف بگویم من احساس کردم دارید برای ایشان تبلیغ می‌کنید آیا چنین انگیزه‌ای نداشتید؟
نه، من انگیزه تبلیغ برای معین نداشتم، اما تبلیغ اینکه در مورد انتخابات حرف زده شه بله. من احساس می‌کردم وبلاگ‌ها در مورد انتخابات خیلی کم می‌نویسن، و این مساله برام مهم بود. توی مطلبم هم نوشته بودم نظرم ممکنه هر لحظه عوض شه. و خب به تمام یاداشت‌های مخالف و موافق هم لینک داده بودم. اصولا اعتقادم این بود که حالا که کاندیداها هم به اینترنت رو آوردن، چرا نباید ما نظرات‌مون رو بگیم، و از خواسته‌هامون حرف بزنیم؟ و خب من مطالبات و ایده‌الها و خواسته‌هام رو هم گفته بودم که ظاهرا خیلی دیده نشد بود!

صنم می‌خواستم البته اگر دوست داری در مورد آن عکست که حسین درخشان در فتو بلاگش با آن تیتر جنجالی گذاشته بود بپرسم اصلا جریان چی بود؟
نمی‌دونم واقعا چه جوری در مورد این مساله توضیح بدم که خودش جنجال اضافه درست نکنه. حسین اون عکس رو با اجازه خودم گذاشت تو فتو ‌‌‌بلاگش. من دیگه از ایران خارج شده بودم و ترسی نداشتم از این‌که عکسی از من منتشر بشه و اتفاقا چون این عکس خیلی شبیه خودم بود و فقط کمی چشم‌هام چپ و چوله افتاده بود قبول کردم. اما در انتخاب تیتر حسین که می‌خواست بگه من یه شخصیت تقریبا مشهور ایرانی هستم هیچ نقشی نداشتم. اصولا واژه سلبریتی بیشتر برای افراد مشهور تو حوزه سرگرمی به کار می‌ره و خوب سلبریتی‌ها معمولا خوشگل هستن! من اگه ادعای سلبریتی بودن داشتم، یک عکس زیبای روتوش‌کاری شده به حسین می‌دادم، اما قضایا به نحوی پیش رفت که بعضی‌ها فکر کردن من خودم باورم شده سلبریتی هستم و حتا یک کامیونیتی در اورکات درست کردن به اسم سلبریتی ایرانی که من رو مسخره کنن و اون عکس کذایی رو هم به عنوان عکس کامیونیتی گذاشتن! البته من تونستم کسی که کامیونیتی رو درست کرده بود پیدا کنم و باهاش چت کنم و بهش توضیح بدم که من در انتخاب اون تیتر هیچ نقشی نداشتم و هوا برم نداشته که فکر کنم خدا نکرده من یک سلبریتی هستم! و خوشبختانه اون هم توضیحات من رو قبول کرد و اون کامینویتی رو بست. یکی از دلایلی که گاهی بین صنم دولتشاهی و خورشید خانوم فرق می‌ذارم اصلا همین چیزهاست. کسی که در مورد شخصیت من هیچ چی نمی‌دونه و فقط برشی از شخصیت من رو از طریق وبلاگم می‌خونه، گاهی اونقدر دچار سوءتفاهم می‌شه که من شوکه می‌شم! و فکر می‌کنم اگه می‌شد با اون آدم می‌رفتم به کافه‌ای و با هم قهوه‌ای می‌خوردیم و کمی گپ می‌زدیم، شاید خیلی از سوءتفاهم‌ها برطرف می‌شد که خوب بخشی از این شاید بر می‌گرده به برخی تفاوت‌های دنیای مجازی و واقعی.

آیا تو بین دنیای مجازی و دنیای باصطلاح واقعی تفاوت قائلی؟
تا حدودی تفاوت قائل هستم. اما گاهی هم این دو تا دنیا اونقدر با هم مرتبط می‌شن که نمی‌شه تفاوتی قائل بود. آدمها در دنیای واقعی (که شاید اصلا این واژه واقعی هم نام درستی براش نباشه) ماسک‌های مختلفی به چهره‌هاشون می‌زنن، اما خیلی از این ماسکها رو در دنیای مجازی (یا بهتر باشه بگیم همون اینترنت) برمی‌دارن، اما در عین‌حال‌هم ماسک‌های جدیدتری به چهره‌اشون می‌ذارن. خلاصه شاید هیچ‌وقت نفهمیم واقعیت کدومه، ولی خوب به هر حال خیلی موقع ها تفاوت ها محسوسه. آدمی که مثلا خیلی خجالتیه، ممکنه در اینترنت به خاطر این‌که فقط باید بنویسه و کسی نمی‌بینتش، خجالتی نباشه و جنبه دیگه‌ای از خودش رو نشون بده. از اونطرف هم کسی می‌تونه باشه که در دنیای واقعی شخصیت برجسته‌ای داره، اما در بکار بردن واژه‌ها و انتقال مفاهیم مشکل داره و نتونه تو نوشتن شخصیت برجسته خودش رو نشون بده و کلا یک تصویر متفاوت رو تو اینترنت از خودش نشون بده. فکر می‌کنم به همین دلیل هم خیلی موقع ها سوء تفاهم‌های زیادی پیش می‌یاد تو اینترنت. خیلی موقع‌ها بر اساس برشی از شخصیت یه آدم تو دنیای اینترنت قضاوت‌هایی در مورد کل شخصیت اون آدم می‌کنیم که ممکنه اصلا درست نباشه. با تمام این حرف‌ها در همین دنیای مجازی، بارها شده که بر اساس همون بخشی که از یک آدkhorshid-jpg2م تو اینترنت دیدم باهاش دوست شدم و بعد که در دنیای خارج از اینترنت هم دیدمش متوجه شدم که انتخابم درست بوده. خلاصه که تو همین دنیای مجازی هم اونقدر دوست‌های خوب و واقعی پیدا کردم که گاهی اوقات فکر می‌کنم این دنیای مجازی از دنیای واقعی هم می‌تونه واقعی تر باشه!

فکر نمیکنی اگر بلاگرها با نام واقعی خودشان بنویسند مجبور نمی‌شوند از ماسک استفاده کنند و این‌که می‌خواهم نظرت را هم در مورد مستعار نویسی بدانم؟
خب در مورد ماسک که اتفاقا من نظرم برعکس شماست! یعنی فکر می‌کنم بلاگری که با نام خودش می‌نویسه هم ماسک‌های اجتماعی‌ای رو که همیشه همراهش داره وارد وبلاگش می‌کنه، و هم بعضی وقت‌ها از ماسک‌های دنیای مجازی استفاده می‌کنه. در مورد مستعار نویسی؛ قبل از هرچیز فکر می‌کنم اصلا نمی‌تونیم بگیم کدوم درسته. به نظر من این یک انتخاب صددرصد شخصیه برای نویسنده وبلاگ. اما موضوع اینه که اون بلاگری هم که با اسم مستعار می‌نویسه، بعد از مدتی دارای یک هویت وبلاگی می‌شه که اون هویت به نظر من دیگه مستعار نیست و آشکاره. اصولا به‌نظر من هویت به اسم خیلی بستگی نداره. مثلا وبلاگی‌رو می‌خونم که با اسم و فامیل می‌نویسه و در جایی‌که زندگی می‌کنه هم شاید به اون اسم می‌شناسنش، اما اون آدم به خاطر مسائل سیاسی با اسم واقعی خودش نمی‌نویسه و اون اسم و فامیل مستعاره! اما من وبلاگش رو یکی از با هویت‌ترین وبلاگ‌ها می‌دونم چون می‌دونم این آدم پیش زمینه و خط فکری‌اش چیه. چنین بلاگرهایی اگه با اسم واقعی خودشون بنویسن قطعا اون هویت وبلاگی سابق رو که مدت‌ها زمان برده تا بدست آوردن از دست می‌دن، چون مجبور می‌شن خودشون رو سانسور کنن و جور دیگه‌ای بنویسن تا هویت جدید جای هویت قبلی رو بگیره. مثلا وبلاگ زیتون. قطعا او اگه با اسم واقعی‌اش بنویسه، دیگه نمی‌تونه مطالب تند و تیز انتقادی‌اش رو بنویسه، مگر اینکه هوس زندان و هزار تا اتفاق بدتر از زندان رو به جون بخره (که من به شخصه فکر می‌کنم وبلاگ تا این درجه ارزش نداره، چون یک وبلاگ به تنهایی یک سلاح سیاسی نیست و نمی‌تونه بشریت رو نجات بده که نویسنده‌اش خودش رو فدای این راه بکنه!) اما مثلا وبلاگ زیتون با وجود اینکه اسمش رو نمی‌دونم برای من هویت خاص خودش رو داره. البته این تنها یک مثال بود. حرف اصلیم اینه که اون چیزی که هویت یک وبلاگ رو می‌سازه نامش نیست، بلکه مطالب اون وبلاگه که به مرور زمان هویت اون وبلاگ رو می سازه.

آخرین پرسشم کمی خصوصی‌است و اگر دوست نداری می‌توانی پاسخ ندهی. تو از طریق وبلاگت ازدواج کردی بقول معروف یک ازدواج وبلاگی! اگر می‌خواهی حرفش را بزنی بفرما؟
درسته، من با آقای همسر از طریق وبلاگم آشنا شدم. ظاهرا آقای همسر از طریق یکی از فامیل هاشون با وبلاگ من آشنا شده بود و مدت یک سال هم وبلاگ من رو می‌خوند. در طول این یک سال به من یک بار ایمیل زده بود که درباره یکی از یاداشت‌هام یه نظری بده. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ایران که شاید با یکی از آشناهاشون ازدواج کنه که البته این اتفاق نیفتاد. به من ایمیلی زد که اومده ایران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقع‌ها قرار بود که مراسم وبلاگ‌های برتر ماهنامه دنیای کامپیوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم یکی از کاندیداهای منتخب هیات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سایت ایران امروز می‌خونه و می‌آد به محل جلسه که شاید منو ببینه و خب وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلی اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اینکه اصلا هم‌دیگه رو بشناسیم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زدیم و اون دیدار جرقه آشنایی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هیچ‌کدوم فکر نمی‌کردیم که ممکنه یه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنیم! برای همین نمی‌دونم این اصطلاح ازدواج وبلاگی تا چه حد درست باشه. در مورد من، بله، وبلاگ باعث شد که ما همدیگه رو برای بار اول بشناسیم. ولی ادامه آشنایی‌ها شخصی بود و به وبلاگ ربطی نداشت، امکان داشت ما مثلا تو یک مهمونی با هم آشنا می‌شدیم.

صنم خسته نباشی باز هم ممنونم.
من هم ممنونم که پر حرفی هام رو تحمل کردین! امیدوارم که تو این کار جالبی که شروع کردین (مصاحبه ها) موفق باشین.

Print Friendly

128 thoughts on “گفتگو با صنم دولتشاهی نویسنده‌ی وبلاگ «خورشید خانوم»

  1. اسد خان جان درود بر تو
    ببینم من همون روز اول اینجا پیام نوشتم که!!!!!!!
    هر چی گشتم پیداش نکردم چرا )):
    من خورشید خانم را پیش از اینکه از ایران بره با نوشته اش آشنایی داشتم و از توی بلاگ ( زنان ) پیداش کرده بودم و به تمام دوستانم نیز معرفیش می کردم.
    سال پیش هم وقتی از ایران خارج شده مصاحبه اش و عکسش را در بی بی سی گوش کردم و دیدم.
    آقا این حساسیتت به کباب، به دیگران نیز سرایت کرده .
    تا درودی دگر بدرود.

  2. خورشید خانم آفتاب کن….
    لطفا به توک پا بیا…وبلاگ من….. باهات کلی حرف دارم…..از حرفات کیف کردم اما بیا نظر منو هم بدون….
    اسد عزیز مثل همیشه عالی بود……و هر روز عالیتر میشه…….خسته نباشی….

  3. خیلی وقتها میشه که آدم با یه نفر زندگی می کنه…با خوشیهاش شاد میشه، با غمهاش مغموم میشه و به دغدغه هاش اهمیت میده، بدون اینکه خود اون شخص خبردار بشه…خیلی وقته که وبلاگ خورشید خانم را می خونم و بارها از صراحت صنم عزیز لذت بردم.اما هیچ وقت نه ایمیلی زدم نه هیچ ردپایی به جا گذاشتم. مثل خواننده ای که با شخصیت محوری یه داستان نفس می کشه بدون اینکه اون شخصیت یا خالقش خبردار بشه…وقتی شما این ابتکار جالب را به خرج دادید و باب مصاحبه را در وبلاگستان باز کردید منتظر یه همچین مصاحبه ای بودم.دیگه حالا بی انصافی دونستم اگه نیام و به شما وصنم عزیز خسته نباشیدی نگم.ممنون./جاری باشید.

  4. کاش عکس ایشون رو هم تو مصاحبه می ذاشتید ، من بیشتر از یک ساله مطالبشون رو می خونم و خیلی دوست دارم تصویرشون رو هم ببینم. 🙂

  5. در میان اینهمه کامنت وادم های معروف اسد خان اگه پیام ببینه شانسی برا خودش /ولی باید بگم مصاحبتون جذاب بود ولی اگر بدونید این روزها من چه درد دلی از این وبلاگ نویسی دارم وچه بحرانهایی انوقت باورتون می شه با اسم خودت بی اسم خودت زن یا مرد /دنیا برای ما ادمها پر از سوئ برداشته

  6. اسد خان عزیز…من میخواستم متن جدیدم رو در مورد انتخاب بنا به درخواست شما بفرستم ولی مشکل اینه که PDF ندارم و با ابن mail من هم نمیشه چون format عوض میشه…..میشه خودتون زحمت بکشید و متن رو copi -paste کنید…..واقعا ممنون 🙂

Comments are closed.