
صنم دولتشاهی نویسنده وبلاگ خورشیدخانوم
با سپاس از اينکه دعوتم را برای اين گفتگو پذيرفتی؟
ممنونم از شما که من رو هم قابل دونستين برای مصاحبه! مخصوصا در مقايسه با بلاگرهای قبلی که باهاشون مصاحبه کردين، کلی خوشحال شدم که من رو هم انتخاب کردين!
خب، میدانی که نخستین پرسش من معرفی است، کمی از خودت بگو؟
از صنم دولتشاهی براتون بگم يا از خورشيد خانوم؟
آيا هردو يکی نيستند؟
به نوعی چرا، ولی به نوعی ديگه نه!
اگر موافقی هردو را معرفی کن؟
صنم دولتشاهی، متولد آبان ۱۳۵۶ در تهرانه. ليسانس مترجمی زبان انگليسی و فوقليسانس ادبيات انگليسی داره (هر دو را از دانشگاه آزاد تهران). پنج سال معلم زبان بوده و کارهای ترجمه هم کرده. يکسال دبير اجرايی کاپوچينو بوده و مسئول بخش انگليسی سايت زنان، در عين حال يهجور آچار فرانسه هم در سايت زنان بوده. در حال حاضر هم بيکاره! چون بعد از ازدواج به آمريکا اومده و اينجا هم تا وقتی نره دانشگاه اجازه کار نداره. از ترم پاييز هم تو رشته مطالعات زنان در دانشگاه فلوريدا دوباره درس رو ادامه میده. اوه... داشت یادم میرفت، وبلاگ هم مینويسه!
و اما خورشيدخانوم؟
خورشيدخانوم يه بخشی از صنم دولتشاهیيه. از سه سال و نيم پيش متولد شده (نوامبر سال ۲۰۰۱). اون بخشی از صنم دولتشاهی که خيلی موقعها مجبور بوده پنهان باشه، تو خورشيد خانوم آشکار شده. يعنی يهجورايی، خورشیدخانوم، اندرونیِ! صنم بوده، و وبلاگش شاید پنجرهای بوده به اون بخش اندرونی. و البته واضحه که خورشيد خانوم هم تنها « بخشی» از اون اندرونی بوده.
با اين حساب تو از بلاگرهای قديمی هستی، چطور شد که به اين سو کشیده شدی؟
موقعیکه من وبلاگ رو شروع کردم همش چند ماه بود که کامپيوتر داشتم و تازه با اينترنت آشنا شده بودم. دو سه سال قبل از اون، حسين درخشان تو روزنامه جامعه (شايد هم نشاط يا عصر آزادگان يا هر سه!) يه ستون داشت که در مورد اینترنت مینوشت. من اون موقع چون کامپيوتر نداشتم اصلا نمیفهميدم چی میگه، اما مطمئن بودم که يه روزی کامپيوتردار میشم و به همینخاطر، اون ستونها رو از روزنامه میبريدم و نگه میداشتم. روزیکه برای اولين بار به اينترنت وصل شدم، اون بريدههای روزنامه رو آوردم و شروع کردم به خوندن و بعد اولين ايميلم رو به حسين زدم. ازش پرسيدم: « الان کجا مینويسه؟» که من باز هم يه چيزايی از نوشتههاش ياد بگيرم. حسين جوابم رو داد و گفت: «رفته کانادا و ديگه تو روزنامه نمینويسه»، اما سايت گويا رو به من معرفی کرد و گفت: «گاهی وقتا شايد از طريق گويا بعضی نوشتههاش رو بتونم بخونم». از همونجا بود که وبلاگ حسين رو هم پيدا کردم و مرتب میخوندم، بارها از خودم میپرسیدم: «چرا هيچ زن ایرانی وبلاگ نداره؟» و به همينخاطر روزی که حسين دستورالعمل راهاندازی وبلاگ رو نوشت، من هم فوری از روی اون وبلاگم رو درست کردم که البته همراه با من سه زن ديگه هم وبلاگهاشون رو يهروز زودتر يا ديرتر (حالا درست به خاطر ندارم) درست کردند. البته وسوسه اينکه من هم تو اينترنت يه چيزی بتونم توليد کنم يکی ديگه از دلايلی بود که اين کار رو شروع کردم، بدون اينکه بدونم اصلا وبلاگ نويسی يعنی چی و به چه دردی می خوره.
پس میشود گفت تو اولين یا یکی از اولین زنهای بلاگر هستی؟
میشه گفت يکی از اولينها چون مرجان عالمی، شهرزاد عالم فتحی، و ندا حريری هم همون موقعها شروع کردند. درست يادم نيست دقيقا چه موقعي ولی حالا به فاصله يکی دو روز همهمون با هم شروع کرديم. وبلاگ من هم اول رو بلاگ اسپات بود که البته الان آدرسش فوروارده به آدرس فعلی.
از کاپوچينو بگو چطور شد با آن شور شروع شد و بعد کرهکرهاش را هم خيلي زود پايين کشيد؟
يادش بخير! يه روزی من از احسان حسين زاده ايميلی گرفتم که نوشته بود: «دو تا از بلاگرهای سينمايي، می خوان مجله الکترونیکی بزنن و به من هم گفتن بهشون تو کارهای فنی کمک کنم. ازم خواستن به تو و شيده (پينکفلويديش) هم بگم. » ايدهاش برام جذاب بود. به شيده که دوست صميمی ام از دوران بچهگيه و مدتی بود که وبلاگ نويسی رو شروع کرده بود گفتم و به زور راضیاش کردم که بريم تو قرارشون که تو یه کافی شاپ گذاشته بودند شرکت کنیم. هيچ کدومشون رو تا حالا نديده بوديم. برام جالب بود اون جلسه. خسرونقيبی(وبلاگ يادداشت های سی نمائی) و بابک غفوری آذر رويای مجله تماشاگران اينترنتی رو تو سرشون داشتن؛ يه جور مجله روشنفکرانه و در عينحال جذاب و جوان پسند. در عينحال بيشتر کسايی که تو اون جلسه بودن دوست داشتن اون کار رو شروع کنن که به خاطرش احيانا بتونن معروف بشن و بتونن کارهای جدی تری بکنن. خلاصه با هم کنار اومديم و کار رو شروع کرديم، اما کمکم و در طول زمان مشکلاتی پيش اومد که خسرو و بابک از ما جدا شدن. چون بيشتر اعضای اين مجله رو بلاگرها تشکيل داده بودن، همه به نوعی به نوشتن بدون سردبير عادت کرده بودن و نمیتونستن قبول کنن يه سردبير مطلبهاشون رو اديت يا سانسور کنه. فکر میکردن خب اگه اينجوريه تو وبلاگهای خودشون مینويسن که راحت تره. این رو هم بگم خسرو و بابک ايده های بزرگتری داشتن، برای همين اونها که در واقع ايده اصلی مجله رو داده بودند از کاپوچينو رفتن و بقيه موندیم و در هر دورهای اعضای جديدی اضافه شد و حتا خسرو يهمدتی با اصرار من برگشت. اما دليل بسته شدنش اینطور بود که يکي از اعضای اوليه کاپوچينو رو دستگیر کردن و یکی از اتهاماتش هم نوشتن در کاپوچينو بود. خب بچهها ترسيدند چون کار ما هيچ درآمدی نداشت و خيلی موقعها از جيب هم يه چيزی میداديم و بچه ها فکر کردن به ريسکش نمیارزه که ادامه بديم. البته بعضیها هم مخالف بسته شدنش بودن، اما به خاطر سيستم کاپوچينو که هيچوقت سردبير نداشت و طبعا هميشه کارها بر اساس رایگيری و نظر اکثريت پیش میرفت، مجلهامون هم با رای اکثریت بسته شد، همین.
زمانیکه شروع به نوشتن در وبلاگت کردی و با توجه به زن بودنت برخوردها با تو چگونه بود؟
اوایل که شروع کردم خيلی خوب بود. من اولين ايميلی که برای وبلاگم دریافت کردم از آقای رضا قاسمی بود، که با اشاره به سرگردونی من در مورد اينکه تو وبلاگم بايد راجع به چی بنويسم، نوشته بود «از خودت بنويس» مردم ما احتياج دارن درباره اون نيمه پنهان زن ها بخونن (نقل به مضمون) که خب برای من خيلی مهم بود که يه دختر بی نام و نشون از يه نويسنده و نمايشنامه نويس معروف ايميل بگيره. اما بعد از يه مدت کوتاه، برخوردهای بد زياد شد. ايميلهايی که میگرفتم پراز فحاشیهای زننده بود، «فاحشه» خطابم میکردن، میگفتن با نوشتن از زنانگیات قصدداری مردها رو وسوسه و اغفال کنی، اتهام میزدن که آبروی «زن ايرانی» رو بردم. حتا يک بار ايميلی دریافت کردم به امضای انصار حزب الله! که اونجا تهديدم کرده بودن که تو اکباتان مییان پيدام میکنن و اگه به نوشتن ادامه بدم تو صورتم اسيد میپاشن. البته اون ايميل مطمئنا جعلی بود. تازه برخوردها با ندا حریری از اين هم شديدتر بود چون اون از منهم بیپردهتر مینوشت و فکر میکنم اين برای روان خيلی ها چيز جديد و آزار دهندهای بود. مردم هميشه عادت کرده بودن که زنها آروم باشن، حرف هاشون به اصطلاح نجيبانه باشه، محافظه کار باشن، خلاصه همون بحث اندرونی و بيرونی. در حالی که خيلی از وبلاگهای زنان، پنجرهای شده بود به اون اندرونی، همون اندرونیای که سالها پنهاناش کرده بودند و فقط اعضای محرم خونواده بهش راه داشتند. اما يه مدتی که گذشت، برخوردها بهتر شد. شايد به خاطر اينکه تعداد وبلاگها زيادتر شده بودن و بلاگرهای زن هم بیشتر شده بودن و شايد اون روان و فرهنگ ايرانی يه خورده عادت پيدا کرد که دستِکم در اينترنت از شنيدن احساسهای درونی زنها شوکه نشه!
من اینطور احساس میکنم که بلاگرهای زن حالا شايد بخاطر برخوردهای آنچنانی و يا دلایل دیگر دچار نوعی خودسانسوری شدهاند و کمتر از آن نيمه پنهان مینويسند حتا خود تو! و به نظرمیرسد خيلی مردانه مینويسند تا زنانه اينطور نيست؟
منهم تازگیها در مورد برخی وبلاگها اينطور احساس میکنم. دو سه تا بلاگر زن میشناسم که وبلاگهای خصوصی برای خودشون درست کردن. خب شايد خيلي از خانومهایی که وبلاگ نويسی رو شروع کردن، اصلا با اين نيت نبوده که از نيمهی پنهانشون بنويسن. بعضیها هم مثل خود من به خاطر شرايط خاص دچار خودسانسوری شده. اصولا من بعد از شناخته شدن، کمتر احساس راحتی میکنم که مثل سابق بیپرده بنويسم و وقتی که ازدواج کردم باز هم محتاط تر شدم، چونکه ديگه نوشتههام فقط به خودم ارتباط پيدا نمیکرد با اينکه آقای همسر هيچوقت هيچ نظری در مورد نوشتن يا ننوشتن من از مسائل خصوصی نمیده و هميشه میگه ملاحظهاش رو نکنم و هر جور که دوست دارم بنويسم، اما خودم به نوعی احساس مسئوليت میکنم. قبول دارم که تازگیها برخوردهای خيلی بدی هم میشه با بلاگرهای زن که فکر میکنم بخشی از اون به اين بر میگرده که تعداد وبلاگها و وبلاگخونها زياد شده و پشت خيلی از حملهها چيزی فرای عصبانيت از بیپروايی زنها خوابيده. الان يه اختلاف سليقه سياسی هم به توهينهای جنسيتی میتونه منجر بشه.
آیا این برخوردها و یا مثل تو که میگویی «شرايط خاص» باعث نشده زنهای بلاگر ما تسليم شرايط شوند و آن پیگيری لازم را که میبايست داشته باشند ندارند؟ خب برای اصلاح ديدگاه مردسالارانه در ايران بیشتر بار مبارزه را زنها بابد بدوش بکشند ولی انگار اميدی نيست؟
نه، من در همه موارد اسمش رو تسليم شرايط شدن نمیذارم. بهنظر من الان تعداد اين وبلاگها اتفاقا خيلی زياد شده (وبلاگهایی که برای تغيير ديدگاه مردسالارانه مبارزه میکنند). فقط شايد شیوهاش عوض شده. بحثهايی که امروز میشه کمی تخصصیتره و مطالب احساسی کمتر. و اگه توجه کرده باشید مطالب تخصصی در اين زمينه روز به روز بيشتر میشه، و اتفاق خوب دیگه اينه که این فقط زنها نيستن که در اين باره مینويسن. بسياری از وبلاگهایی که نويسندهشون مرد هستن هم به این مسائل میپردازن. اما به دليل اينکه نوشتن بعضی چيزها، يعنی حرف زدن از حيطه خصوصی زندگی، يا همون اندرونی کمی ريسک داره، افرادی که مستعار مینويسن خيلی راحتتر میتونن در اين مورد بنويسن چون خطری متوجهشون نيست. من اعتقاد دارم اون پیگيری شکلش کمی عوض شده، اما کيفيتش حتي بهتر از قبل شده. اما در مورد اميد که ازش حرف زدين من يهخورده حرف دارم سرش! نمیدونم منظورتون از اميد چيه. اصولا اگه منظورتون تاثير وبلاگها بر وضعيت جامعه و در اين مورد بخصوص وضعيت زنان هستش، من اصولا هيچ جور اميدی ندارم! وقتی که به تعداد کاربران اينترنت در ايران، نويسندهها و مخاطبين وبلاگها، و در نهايت تعداد هيت هر وبلاگی، حتا پر خوانندهترين وبلاگها نگاه میکنيم، آمارهای حدودی ما اونقدر کمه، که من فکر نکنم تاثير اين وبلاگها در جامعه اصلا محسوس باشه. البته اين نظر من فقط در مورد مساله زنان هستش، شايد در موارد ديگه وبلاگ تاثيرهای کوچيک يا بزرگی داشته باشه. فقط میشه اميد داشت که همين تعداد کم خوانندهها، شايد تغييری بکنن، و اون تغيير رو با خودشون به سطح جامعه و محيط اطرافشون در دنيای واقعی منتقل کنند.
البته میدانی وبلاگ يک پديده کاملا نو و تازه پاست جا افتادنش زمان میخواهد. میخواستم بعنوان یکی از بلاگرهای قدیمی بپرسم از زمانیکه تو شروع کردهای تا امروز وبلاگشهر چه تغییراتی کردهاست؟
به نظر من دنيای وبلاگها مرتب در حال تغييره! وبلاگهای تخصصی خيلی بيشتر شده ان. آدمهای بيشتری به وبلاگ نويسی به عنوان يه کار جدی و نه يک کار تفننی نگاه میکنن. کارهای گروهی بين وبلاگها زياد تر شده. اما در عين حال شايد به خاطر زياد شدن تعداد وبلاگها اون صفا و صميميتی که اوايل بود کمتر شده. اون اوايل همهی بلاگرها همديگه رو میشناختن. میشد به همهی وبلاگها لينک داد و کسی در اين مورد احيانا دلخور نمیشد که بعدا به نحو ديگهای بروز بده. اون اوايل کسی از تو انتظار نداشت در مورد يه مطلب خاصی بنويسی، اما الان رسما بعضی مواقع آدمها از تو توقع دارن که در مورد چيز خاصی بنويسی و اگه ننويسی بهت انتقاد میشه و ازت طلبکار میشن. بهنظر من ميون وبلاگها هر دفعه يه موجی میآد و میره. بعضی موجها پايدار میشه و بعضیها نه. اما در مورد موجهای موجود الان میتونم بگم سه تا موج تو وبلاگستان غالبه، يکی موج سياسینويسی، که فکر میکنم به خاطر انتخابات اينجوری شده، يکی موج فمينيستی هم به خاطر طرفدارای جدیاش و هم به خاطر مخالفهای سرسختش، و هم يک موج روشنفکری که تلاش میکنه وبلاگ رو از حالت شخصینويسی خودش در بياره و تعريفهای جديدی براش بياره؛ بحثهای آسیب شناسی وبلاگنویسی که اين روزها در وبلاگهايی که من اسمشون رو میذارم وبلاگهای روشنفکری زياد شده. اما در همين مورد، تغييری که خيلی محسوسه اينه که بلاگرهایی که بحثهای روشنفکری میکنن اين روزها بحثهاشون پايه و اساس خوبی داره. دستِکم نظر شخصی من اينه که قبلا تا اين حد بحثها، پايه و اساس قوی نداشتن و بيشتر رد پای توهين و تحقير و کوبیدن همديگه بود. بعضی بلاگرها احساس میکردن به خاطر چهار تا کتاب خوندن و فيلم و موسيقي متفاوت گوش دادن تنها کسانی هستن که مجازند درباره مسائل مختلف حرف بزنند و اگه کسي رو از خودشون نمیدونستن، يهجورايی آشکار يا در لفافه مسخرهاش میکردن. خود من مدتها میشد که احساس امنيت نمیکردم که نظرم رو در مورد خيلی چيزها بگم، چون احساسم اين بود که این آدمها مسخره و تحقير میکنن و حس بدی بهم دست میداد. اما مدتيه که اينطور حس نمیکنم. خيلي وبلاگها هستن که اين روزها بحثهای روشنفکري میکنن، چه در مورد وبلاگ و چه غير وبلاگ، اما آدم باهاشون احساس معذب بودن نمیکنه رفتار حذفی ندارن. يعنی اونها ترجيح میدن اونجور بنويسن و به تو هم که جور ديگهای مینويسی احترام میذارن و نظرت براشون محترمه.
البته نمیدانم تا چه حدی این سه موجی که نام بردی دقیق باشد اما ما امروز شاهد ورود تدریجی اهل قلم و اندیشه که تو آنها را «موج روشنفکری» مینامی به وبلاگشهر هستیم و من این را به فال نيک میگيرم و فکر میکنم بار کیفی وبلاگشهر بالا میرود به نظر تو اینطور نیست؟
من هم در مورد اين سه موج نظر شخصی خودم رو گفتم. به هر حال تعداد وبلاگهايی که من میخونم هم محدوده و مطمئنا قضيه فراتر از اين حرفهاست. اما در باره اومدن اهل قلم، من هم اين قضيه رو به فال نيک میگيرم و در شرايطی که نبود آزادی بيان در ايران بيداد میکنه، خوندن حرفهای اهل قلم از پشت مانيتور هم برای خودش غنيمتیيه. در عين حال، اون دسته از وبلاگهای اهالی قلم که به زبون جذابی مینويسن، می تونن به بالابردن سطح آگاهیهای خوانندههای تفننی وبلاگها هم کمک کنن. اما اون بحثي که من کردم در مورد اين فضاي جديد روشنفکری، از ديد انتقادی نبود. تنها میخواستم حس خوبم رو در مورد برخوردهای وبلاگهای روشنفکرانه بیان کنم، که چقدر با قديم متفاوته و بهتره. نکته ديگه اينکه بعضی از دوستان که بحثهای آسيب شناسی وبلاگ رو میکنن و ماهيت وبلاگها رو میخوان تحليل کنن سعی دارن که از وبلاگ يک تعريف مشخص بدن؛ که خب من با اين مورد کمی مشکل دارم. يعني فکر میکنم تعريف مشخصی نمیشه در مورد وبلاگ داد، و هر بلاگری چه روشنفکر و چه غير روشنفکر اگه بخواد بگه شيوه نوشتن من درسته و همين هم بايد باشه، تا اندازهای اشتباه میکنه و خب اين تاکيد بر روي «همين است و جور ديگر نيست» به نظر من در وبلاگ های روشنفکری الان کمتره و احترام به شيوهها و انتخابهای مختلف بيشتر شده.
من شخصا با اين بحثها مشکلی ندارم و معتقدم اين بحثها و گفتگوها بسيار مثبت است و خب اين دليل نمیشود که بنده با همهی آنچه گفته میشود موافق باشم ؟
درسته؛ کلا اين جور بحثها شايد کمک کنه که تاثير گذاری وبلاگها که به نظر من کم است هم بيشتر بشه. اما باز هم بايد حواسمون باشه يه موقعی از اون ور بام نيفتيم که به جای وبلاگ نوشتن، فقط "درباره" وبلاگ بنويسيم!
چندی پيش در ياداشتی "چرا من به معين رای میدم" بخش نظرخواهی را باز گذاشتی چرا؟
خوب اين بر میگرده به همون بحث قديمی کامنت گذاشتن يا نذاشتن. من هميشه احساس کردم نوشتههام افکار شخصی منه که بلند بلند بيان میشه و واقعا نوشتههام رو از جنسی نمیدونستم که ارزش نظر دادن داشته باشن! يعني کمتر شده تو وبلاگم يک بحث عقلانی رو با همه شرايطی که مثلا يک مقاله بايد داشته باشه مطرح کنم يا اينکه بخوام در مورد چيزی حکمی صادر کنم که بعد نظرخواهی رو باز بذارم که اون حکمی که صادر کردم نقد بشه! نوشتههام بيشتر از روی احساسم بوده و پايه و اساس درستی نداشته و واقعا احساس میکنم نيازی به نظر ديگران در مورد اين احساسها که شايد زود گذر هم باشه و چند روز ديگه تغيير کنن نيست. اما خيلي موقع ها هم به اين مساله شک کرده ام! اما برای مطلبهام تو کاپوچينو يا وبلاگ انگليسیام هميشه امکان نظر گذاشتن رو باز میذاشتم، چون نوع مطلبهايی که در اون دو جا مینوشتم با مطالب خورشيدخانوم کمی فرق میکرد. اما در مورد مطلب رای دادن به معين، اصلا اون مطلب به خاطر نظر خواهی نوشته شد. کاملا در مورد موضع خودم شک و ترديد داشتم. اگر نظرخواهی رو باز نمیذاشتم، مطلبم در حد يه تبليغات ضعيف براي معين میشد. اما من واقعا احتياج داشتم بدونم شعور جمعی در اين باره چه نظری داره. البته نتيجه خیلی خوبی هم گرفتم که باز هم وسوسه شدم برای يکی از مطلبهای جديدم کامنت گذاشتم! فکر کنم منم بايد یه خورده برای خودم، رو آسيب شناسی وبلاگ و نظر خواهی تجديد نظر کنم!
من بخش نظرخواهی را قلب يک وبلاگ میدانم و وبلاگ بدون بخش نظرخواهی را به خيابان يک طرفه تشبيه میکنم، البته صلاح مملکت خويش خسروان دانند و اما در مورد آن ياداشت معين بدون تعارف بگويم من احساس کردم داريد برای ايشان تبليغ میکنيد آيا چنين انگيزهای نداشتید؟
نه، من انگيزه تبليغ برای معين نداشتم، اما تبليغ اينکه در مورد انتخابات حرف زده شه بله. من احساس میکردم وبلاگها در مورد انتخابات خيلی کم مینویسن، و اين مساله برام مهم بود. توی مطلبم هم نوشته بودم نظرم ممکنه هر لحظه عوض شه. و خب به تمام یاداشتهای مخالف و موافق هم لينک داده بودم. اصولا اعتقادم اين بود که حالا که کانديداها هم به اينترنت رو آوردن، چرا نبايد ما نظراتمون رو بگيم، و از خواستههامون حرف بزنيم؟ و خب من مطالبات و ايدهالها و خواستههام رو هم گفته بودم که ظاهرا خيلی ديده نشد بود!
صنم میخواستم البته اگر دوست داری در مورد آن عکست که حسين درخشان در فتو بلاگش با آن تيتر جنجالی گذاشته بود بپرسم اصلا جريان چی بود؟
نمیدونم واقعا چه جوری در مورد اين مساله توضيح بدم که خودش جنجال اضافه درست نکنه. حسين اون عکس رو با اجازه خودم گذاشت تو فتو بلاگش. من ديگه از ايران خارج شده بودم و ترسی نداشتم از اينکه عکسی از من منتشر بشه و اتفاقا چون اين عکس خيلی شبيه خودم بود و فقط کمی چشمهام چپ و چوله افتاده بود قبول کردم. اما در انتخاب تيتر حسين که میخواست بگه من يه شخصيت تقريبا مشهور ايرانی هستم هيچ نقشی نداشتم. اصولا واژه سلبريتی بيشتر براي افراد مشهور تو حوزه سرگرمی به کار میره و خوب سلبريتیها معمولا خوشگل هستن! من اگه ادعای سلبريتی بودن داشتم، يک عکس زيبای روتوشکاری شده به حسين میدادم، اما قضايا به نحوی پيش رفت که بعضیها فکر کردن من خودم باورم شده سلبريتی هستم و حتا يک کاميونيتی در اورکات درست کردن به اسم سلبريتی ايرانی که من رو مسخره کنن و اون عکس کذايی رو هم به عنوان عکس کاميونيتی گذاشتن! البته من تونستم کسی که کاميونيتی رو درست کرده بود پيدا کنم و باهاش چت کنم و بهش توضيح بدم که من در انتخاب اون تيتر هيچ نقشی نداشتم و هوا برم نداشته که فکر کنم خدا نکرده من يک سلبريتی هستم! و خوشبختانه اون هم توضيحات من رو قبول کرد و اون کامينويتی رو بست. يکی از دلايلی که گاهي بين صنم دولتشاهی و خورشيد خانوم فرق میذارم اصلا همين چيزهاست. کسی که در مورد شخصيت من هيچ چی نمیدونه و فقط برشی از شخصيت من رو از طريق وبلاگم میخونه، گاهی اونقدر دچار سوءتفاهم میشه که من شوکه میشم! و فکر میکنم اگه میشد با اون آدم میرفتم به کافهای و با هم قهوهای میخورديم و کمی گپ میزديم، شايد خيلي از سوءتفاهمها برطرف میشد که خوب بخشی از اين شايد بر میگرده به برخی تفاوتهای دنيای مجازی و واقعی.
آیا تو بين دنيای مجازی و دنيای باصطلاح واقعی تفاوت قائلی؟
تا حدودی تفاوت قائل هستم. اما گاهی هم اين دو تا دنيا اونقدر با هم مرتبط میشن که نمیشه تفاوتی قائل بود. آدمها در دنيای واقعی (که شايد اصلا اين واژه واقعي هم نام درستی براش نباشه) ماسکهای مختلفی به چهرههاشون میزنن، اما خيلی از اين ماسکها رو در دنيای مجازی (يا بهتر باشه بگيم همون اينترنت) برمیدارن، اما در عينحالهم ماسکهای جديدتری به چهرهاشون میذارن. خلاصه شايد هيچوقت نفهميم واقعيت کدومه، ولی خوب به هر حال خيلی موقع ها تفاوت ها محسوسه. آدمي که مثلا خيلی خجالتيه، ممکنه در اينترنت به خاطر اينکه فقط بايد بنويسه و کسی نمیبينتش، خجالتی نباشه و جنبه ديگهای از خودش رو نشون بده. از اونطرف هم کسی میتونه باشه که در دنيای واقعی شخصيت برجستهای داره، اما در بکار بردن واژهها و انتقال مفاهيم مشکل داره و نتونه تو نوشتن شخصيت برجسته خودش رو نشون بده و کلا يک تصوير متفاوت رو تو اينترنت از خودش نشون بده. فکر میکنم به همين دليل هم خيلی موقع ها سوء تفاهمهای زيادی پيش میياد تو اينترنت. خيلی موقعها بر اساس برشی از شخصيت يه آدم تو دنيای اينترنت قضاوتهايی در مورد کل شخصيت اون آدم میکنيم که ممکنه اصلا درست نباشه. با تمام این حرفها در همين دنيای مجازی، بارها شده که بر اساس همون بخشی که از يک آدم تو اينترنت ديدم باهاش دوست شدم و بعد که در دنيای خارج از اينترنت هم ديدمش متوجه شدم که انتخابم درست بوده. خلاصه که تو همين دنيای مجازی هم اونقدر دوستهای خوب و واقعی پيدا کردم که گاهی اوقات فکر میکنم اين دنيای مجازی از دنيای واقعی هم میتونه واقعی تر باشه!
فکر نمیکنی اگر بلاگرها با نام واقعی خودشان بنويسند مجبور نمیشوند از ماسک استفاده کنند و اینکه میخواهم نظرت را هم در مورد مستعار نويسی بدانم؟
خب در مورد ماسک که اتفاقا من نظرم برعکس شماست! يعنی فکر میکنم بلاگری که با نام خودش مینويسه هم ماسکهای اجتماعیای رو که هميشه همراهش داره وارد وبلاگش میکنه، و هم بعضی وقتها از ماسکهای دنيای مجازی استفاده میکنه. در مورد مستعار نويسی؛ قبل از هرچيز فکر میکنم اصلا نمیتونيم بگيم کدوم درسته. به نظر من اين يک انتخاب صددرصد شخصيه برای نويسنده وبلاگ. اما موضوع اينه که اون بلاگری هم که با اسم مستعار مینويسه، بعد از مدتی دارای يک هويت وبلاگی میشه که اون هويت به نظر من ديگه مستعار نيست و آشکاره. اصولا بهنظر من هويت به اسم خيلی بستگی نداره. مثلا وبلاگیرو میخونم که با اسم و فامیل مینويسه و در جايیکه زندگی میکنه هم شايد به اون اسم میشناسنش، اما اون آدم به خاطر مسائل سياسی با اسم واقعی خودش نمینويسه و اون اسم و فاميل مستعاره! اما من وبلاگش رو يکي از با هويتترين وبلاگها میدونم چون میدونم اين آدم پيش زمينه و خط فکریاش چيه. چنین بلاگرهایی اگه با اسم واقعی خودشون بنويسن قطعا اون هويت وبلاگی سابق رو که مدتها زمان برده تا بدست آوردن از دست میدن، چون مجبور میشن خودشون رو سانسور کنن و جور ديگهای بنويسن تا هويت جديد جای هويت قبلي رو بگيره. مثلا وبلاگ زيتون. قطعا او اگه با اسم واقعیاش بنويسه، ديگه نمیتونه مطالب تند و تيز انتقادیاش رو بنويسه، مگر اينکه هوس زندان و هزار تا اتفاق بدتر از زندان رو به جون بخره (که من به شخصه فکر میکنم وبلاگ تا اين درجه ارزش نداره، چون يک وبلاگ به تنهايی يک سلاح سياسی نيست و نمیتونه بشريت رو نجات بده که نويسندهاش خودش رو فدای اين راه بکنه!) اما مثلا وبلاگ زيتون با وجود اينکه اسمش رو نمیدونم برای من هويت خاص خودش رو داره. البته اين تنها يک مثال بود. حرف اصليم اينه که اون چيزی که هويت يک وبلاگ رو میسازه نامش نيست، بلکه مطالب اون وبلاگه که به مرور زمان هويت اون وبلاگ رو می سازه.
آخرين پرسشم کمی خصوصیاست و اگر دوست نداری میتوانی پاسخ ندهی. تو از طريق وبلاگت ازدواج کردی بقول معروف یک ازدواج وبلاگی! اگر میخواهی حرفش را بزنی بفرما؟
درسته، من با آقای همسر از طريق وبلاگم آشنا شدم. ظاهرا آقای همسر از طريق يکی از فاميل هاشون با وبلاگ من آشنا شده بود و مدت يک سال هم وبلاگ من رو میخوند. در طول اين يک سال به من يک بار ايميل زده بود که درباره يکی از یاداشتهام يه نظری بده. زمستون سال ۸۱ آقای همسر اومد ايران که شايد با يکی از آشناهاشون ازدواج کنه که البته اين اتفاق نيفتاد. به من ايميلی زد که اومده ايران و من هم فقط بهش گفتم خوش اومدی! همون موقعها قرار بود که مراسم وبلاگهای برتر ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات برگزار شه که منهم يکی از کانديداهای منتخب هيات داوران بودم. ظاهرا آقای همسر خبر جلسه رو تو سايت ايران امروز میخونه و میآد به محل جلسه که شاید منو ببينه و خب وقتی وارد جلسه شدم بطور خیلی اتفاقی رفتم دو تا صندلي اونورتر آقای همسر نشستم، بدون اينکه اصلا همديگه رو بشناسيم. البته آخر جلسه من رو شناخت و با هم حرف زديم و اون ديدار جرقه آشنايی من و اون شد و البته واضحه که اون موقع هيچکدوم فکر نمیکرديم که ممکنه يه روزی گوشامون دراز شه و باهم ازدواج کنيم! برای همين نمیدونم اين اصطلاح ازدواج وبلاگی تا چه حد درست باشه. در مورد من، بله، وبلاگ باعث شد که ما همدیگه رو برای بار اول بشناسيم. ولی ادامه آشنايیها شخصی بود و به وبلاگ ربطی نداشت، امکان داشت ما مثلا تو يک مهمونی با هم آشنا میشدیم.
صنم خسته نباشی باز هم ممنونم.
من هم ممنونم که پر حرفی هام رو تحمل کردين! اميدوارم که تو اين کار جالبی که شروع کردين (مصاحبه ها) موفق باشين.