|
گفتگو با رضا شکراللهی نويسنده ی وبلاگ «خوابگرد»
|
|
Friday, April 29, 2005
|

پیشدرآمد از میدان بیست و چهار اسفند راه میافتم، از آن پیادهرو که کتابفروشیهایش بهدنبال هم صف کشیدهاند عبور میکنم؛ بیشتاب! بارها و بارها از آنجا گذشتهام. گاه میایستم و به ویترینهای پر از کتاب نگاه میکنم و راه میافتم تا به انتشاراتی محبوبم برسم. آنجا چون همیشه درنگ خواهم کرد. از پشت شیشهی تمیز و براق ویترین به کتابها نگاهی میاندازم، شاید چیز تازهای منتشر شده باشد. به درون سرکی میکشم: شاملو نشسته است آنجا و دورش را چند نفری گرفتهاند؛ نام نیمایوشیج برده میشود، انگار دارد از نیما میگوید. میروم تو! میترسم اگر سلام کنم رشته کلام را پاره کرده باشم، پس خاموش دل به گفتوگو میسپارم. زمان به تندی از برابرم میگذرد. آیدا که وارد میشود، همهی سرها به سمت او برمیگردد. شاملو باید برود خانه. از آنجا باید سری هم به «کافه فیروز» زد. وارد که میشوی، بوی قهوه و شیرینی و دود سیگار در فضا پیچیده است. خیلیها نشستهاند، چندتا چندتا دور میزها؛ خیلیها که امروز دیگر در بین ما نیستند. فرهادِ خواننده با آن پوستین معروفش وارد میشود. بیحوصله با نگاه محزونش دوری میِزند و بیآنکه چیزی بگوید، بیرون میرود. همینکه وارد «خوابگرد» میشوم، احساس میکنم همانجا هستم: بیست و چهار اسفند، شاهرضا، همان پیادهرو، کتابفروشیها، ویترینهای تمیز پر کتاب، انتشاراتی محبوبم، کافه فیروز و... نوستالژی... گاهی ساعتها در کوچهپسکوچههای «خوابگرد» پرسه زدهام، انگار که دنبال چیزی میگردم که سالهاست گم کردهام. همهچیز در خوابگرد زیباست: از نثر فاخر رضا گرفته تا قالبش، همهجا نوعی هارمونی و هماهنگی بهچشم میخورد و همان لحظه در مییابی که وبلاگ برای نویسندهاش جدی است؛ مثل زندگی. گفتگویام با رضا شکراللهی به درازا کشید؛ برای رعایت حال خوانندگان این وبلاگ، آنرا در چند بخش منتشر میکنم. خواهشی هم از شما عزيزان دارم: اگر قرار است پيامی بنویسید، لطفاً مربوط شود به متن گفتگو. دوستی هم تذکر داده بود که چرا برای مصاحبه با رضا تبلیغ کردهام؟ واقعيت اين است که این پیشنهاد خود شما دوستان عزيز بود که خواسته بودید با هر که مصاحبه دارم از قبل اعلام کنم تا اگر وبلاگشهریها نکتهای در ذهن داشتند که خواستند با مصاحبهشونده مطرح شود، اين امکان را داشته باشند. من نيز به خواست شما دوستانم گردن نهادم و پذيرفتم که به اين وسيله، میتوان مصاحبههای پرمحتواتری را سامان داد.
* * *
در ايمیلی که برایم فرستاده بودی فهمیدم که حسابی گرفتاری! با این وجود دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی، بی نهایت سپاسگزارم. نمیدانم چرا اينقدر احساس گرفتاری میکنم. گاهی وقتها به نظرم میآيد بيشتر «احساس» گرفتاری میکنم تا اين که «واقعا» گرفتار باشم! ولی از يک چيز مطمئنام و آن اين که تازگیها حواشی خوابگرد اعم از پاسخدادن به ايميلهای زياد و مصاحبه و مشارکت در امور خيريهی وبلاگی و... دارد جای وقت گذاشتن روی خود وبلاگ را میگيرد. هميشه از گرفتار شدن در اين وضعيت فرار کردهام ولی گاهی وقتها نمیشود انگار در رفت. به هر حال ممنونام و در خدمت. معرفی شده سنت این گفتگوها اگر موافقی از خودت شروع کن، این نویسندهی وبلاگ "خوابگرد" کیست؟ آخر ارديبهشت ماه، سیوسه سالم تمام میشود. چندسال قبل از تولدم، روستای زادگاه پدرم را میخرند تا سد زايندهرود را بسازند و آب همهجا را بگيرد. کاملا تصادفی از نجفآباد سردرآورديم. همهی زندگیام به تجربه کردن گذشته؛ يا به قول پدرم به «از اين شاخه به آن شاخه پريدن». هر غلطی فکر کنی کردهام. همواره شاگرد اول مدرسه بودم و در عين حال تابستان يازده سالگیام را بیسيم به پشت در پادگان «حاجعمران» عراق گذراندم. جنگ و مدرسه باهم پيش رفت. زخمهای دوران جنگم که بهتر شد، دو سه سالی درس را بیخيال شدم و خودم را در يک اتاق محقر در شهری غريبه محبوس کردم. قصد عروج داشتم از زمين به آسمان. پس از مدتی گندش درآمد که اساسا آسمانیام! از زمين بيرونم انداختند. به خانه برگشتم. روزها ساز میزدم و شبها درس میخواندم تا ديپلمم را گرفتم و با کسب رتبهی يک در کنکور هنر مرا از خانه بيرون انداختند بروم تهران. دانشگاه رفتنم هم مسخره بود. از رشتهی تأتر بگير تا ادبيات انگليسی دانشگاه ملی و نهايتا کارگردانی فيلم. کک نوشتن اما توی تنبانم میجنيد از همان اول. چپ میرفتم بايد مینوشتم، راست هم میرفتم بايد مینوشتم. هيچوقت قصد نداشتم داستاننويس بشوم، ولی نمیدانم چرا وسط اين جماعت بر خوردم. با آنها احساس بهتری دارم. با سينمايیها و تلويزيونیها هم زياد میچرخم، ولی فقط برای گذران زندگی. نويسندهها برايم قابلتحملترند. حالا هم که سالهاست از خدمت مقدسم در سازمان مقدستر صدا و سيما میگذرد! و اگر بيرونم نکنند، کمتر از ده سال ديگر بازنشسته میشوم. فيلمنامه مینويسم، مستندنويسی میکنم، برای انتشاراتیها و دوستانم ويراستاری میکنم، مشاوره میدهم، گاهی فيلم و برنامهی تلويزيونی میسازم، گاهی برای روزنامهها مینويسم، اگر فرصت کنم پيرزن هم خفه میکنم. بيش از شش سال است که ازدواج کردهام و اکنون با همسرم و پسر يکماهه و نيمهام در آپارتمانی کوچک و اجارهای در شمال شرق تهران ساکنام؛ آپارتمانی که در يک گوشهی يکمتر و نيم در يکمتر و نيم آن، دفتر خوابگرد قرار گرفته. بس نيست؟ آیا تاکنون کاری را هم منتشر کرده ای؟ بیشتر با کدام روزنامه ها همکاری کردهای و یا میکنی؟ کار مستقل ادبی به عنوان کتاب، نه. گفتم که بهطرز احمقانهای وسط اين جماعت بُر خوردهام. همکاری با مطبوعات هم هميشه تکهپاره بوده. از صفحهی سينمايی روزنامهی «سلام» در سال ۱۳۷۲ گرفته تا انتشار هفتهنامهی سينمايی «نور» که پس از هشت شماره، صاحبش ما را بيرون انداخت و آن را تبديل کرد نشريهی زرد. در هفتهنامهی «آوا» هم که توقيف شد با اسم مستعار يادداشت سياسی مینوشتم و با اسم خودم ستون طنز داشتم. آخرهای «عصر آزادگان» هم داشتم از صفحهی آخر اين روزنامه سردرمیآوردم که توقيف شد. بعد هم صفحههای ادبی و وب روزنامهی همشهری تهران سابق و گهگاه هم روزنامهی «شرق». گفتی که ساز هم می زنی، شاید برای من و خوانندگان این وبلاگ جالب باشد که بدانیم چه سازی؟ و اگر حوصله داشتی بعدا جداگانه در باره موسیقی ایرانی هم گپی بزنیم؟ من سنتور را در هنرستان موسيقی اصفهان آموختم و سالها هم ادامه دادم، ولی از سال ۷۵ بود که احساسم عوض شد و سهتار دستم گرفتم. از آن سال با اين ساز است که گاهی نجوا میکنم. البته سهتار را برخلاف سنتور حرفهای نمیزنم، در حد همان نجواست؛ هرچند کاملا تصادفی يکبار از يکی از آثار آقای چشمآذر سردرآوردم و براي موسيقی متن يک سريال تلويزيونی تکنوازی کردم. چند سال است وبلاگ مینویسی و چطور شد به این سمت کشیده شدی؟ حدود يک ماه ديگر میشود سه سال تمام. کنجکاوی علت اصلیاش بود؛ کشف محملی نو برای نوشتن بیهيچ دغدغهای. يا شايد هم پيدا کردن «شاخه»ی جديدی برای پريدن! يادم نمیرود برای هر کس که میخواستم توضيح بدهم وبلاگ چيست، آخر سر خسته و پشيمان میشدم چون متوجه منظورم نمیشد. شروع سختی بود. در خلأ مینوشتم انگار، ولی بخش گمشدهای از زندگیام را پيدا کرده بودم. همينطور هم شد. وبلاگ همچنان بخشی از زندگی من است؛ يک بخش کاملا جدی. یکبار در یادداشت کوتاهی «بازگشت به نقطه صفر تعفن: خوابگرد تمام شد» کرکره خوابگرد را پایین کشیدی که برای من و شاید خیلی از خوانندگانت یک نوع شوک بود. آیا خسته شده بودی؟ یا واقعا همانطور که آنجا توضیح داده بودی «غم نان» بود و یا نه! مسائل دیگری هم پشت آن تصمیم غیرمنتظره خوابیده بود؟ يادم نياور که اشکم درمیآيد. ماجرا فقط به غم نان برمیگشت و بس، ولی اگر توضيح بدهم که عمق فاجعه تا چه حد بود، باورکردنی نيست. البته میتوانستم دست و پا شکسته ادامه بدهم، ولی ادارهی خوابگرد آنقدر برای من جدی بود ـ و هست ـ که نمیتوانستم با آن مماشات کنم. خيلیها که «سطح اقتصادی» زندگیشان شبيه من است يا با فضای ايران آشناترند، موضوع را درک کردند ولی برخی درک نکردند يا «نخواستند» که درک کنند و در غياب من به من حمله کردند. اينطور بگويم راحتترم که تعطيلی خوابگرد برای من بدون اغراق مثل اين بود که فرزندم را از سر ناتوانی در تأمين معاش سر راه گذاشته باشم. تو در وبلاگت غلط ـ نامهای نوشتهای، نخست اینکه انگیزهات چه بود و دوم اینکه این غلط ـ نامه پیشنهاد خود توست یا به کارهای زبانشناسان و از جمله فرهنگستان نگاهی داشتهای؟ خوب شد اين سوال را پرسيدی. از روزی که وبلاگت را ميبينم دايم حرص میخورم که چرا «نيمفاصله» در وبلاگ تو رعايت نمیشود؟ مثل اين که آن غلط ـ نامهها هنوز هم بايد ادامه پيدا کند! اين ماجرا در واقع «يکی» از برآيندهای بحث شيرين «ابتذال در وبلاگستان» بود. البته ابتدا میخواستم بحث نگارش را شروع کنم، ولی ديدم بيشتر وبلاگنويسان از پايه يعنی «اصول اوليهی نگارش در وب» مشکلدارند. کار چندان خاصی هم نبود. بيشتر يک ابتکار جالب بود و توضيح نکاتی که بسيار ساده و در عين حال مهماند. آنقدر مهم که يکی دو هفتهی پيش، از طرف بخش انفورماتيک يک سازمان بزرگ دولتی با من تماس گرفتند و اجازه خواستند که غلط ـ نامهها را به صورت جزوه و در قالب يک بخشنامهی توصيهای در سطح سازمان خودشان منتشر کنند تا در نامهنگاریهای کامپيوتری هم حتا رعايت شوند. اگر آنها را مرور کرده باشی، میبينی که موضوعشان اصلا نه زبانشناسیست و نه ربطی به فرهنگستان زبان دارد. غلط ـ نامهها عبارتاند از چند قانون ساده برای نگارش بهخصوص روی وب، همين! نه جای اما و اگر دارند و نه اختلاف نظری ميان علما دربارهشان هست. حتا سردبير، خودم که در بحث ابتذال ذینفع بود و يک طرف ماجرا، جزو معدود کسانیست که نکات غلط ـ نامهها را (از پيش) موبهمو رعايت میکند و ديگران را هم تشویق میکند به رعايتشان. پایه گذار غلط – نامه تو بودی یا اینکه بحث های گستردهای که در اوایل دههی هفتاد در نشریاتی مثل "آدينه" در همین مورد شد هم در ساختن این بستر ذهنی دخیل بوده؟ شنیدهام که در خارج کشور هم نشریه معتبر "ایران شناسی" در این مورد تلاش بسیار کرده و آن را ترویج داده؟ آنچه زير عنوان غلط ـ نامه در وب مشهور شد صرفا ابتکار شخصیام بود. بگذار اين را بگويم که من براي هر ايدهای خيلی فکر میکنم. هيچکس از من نپرسيده که چرا همين تيتر «غلط ـ نامه» را به اين شکل نوشتم. نه تنها نپرسيدند که بيشتر بلاگرها هم به هنگام نقلقول دقيقا همين عبارت را مینويسند؛ حتا خود تو! اين يک شيطنت تبليغاتی بود برای تأثيرگذاری بيشتر. با اين حال اين را هم بگويم که با توجه به ويراستار بودنم، همواره دغدغهی «پاکيزهنويسی» داشتهام و طبيعیست که شاخکهای ذهنم در برابر هر موضوع و بحث مربوطی حساس باشد. «زبان» ـ در وجه اديبانهاش و سپس در عرصهی زبانشناسی ـ دغدغهی من است و با آن زندگی میکنم. و قطعا اين دغدغه و پيشينه در پايهگذاري غلط ـ نامه بیتأثير نبوده، اما فقط به عنوان يک زيرساخت ناخواستهی ذهنی و نه بيشتر. باز هم تکرار میکنم که فکر انتشار غلط ـ نامه از دل بحث ابتذال بيرون آمد. از فرصت استفاده کنم و اين را هم بگويم که من هنوز وارد بحث «نگارش» نشدهام و هميشه هم در اين بحثها نقش ناظر را بازی کردهام و صرفا به آنها پوشش دادهام. براي اين کار هم دلايلی دارم که جای طرحش اينجا نيست. ولی اگر بتوانم در آينده وارد اين مبحث هم خواهم شد، البته به شکل کاملا پايهای و در حد «عرف مقبول». چون به باور من در اينجور مسايل که حساب دو دو تا چهار تا نيست، نمیشود و نبايد «حداکثری» برخورد کرد وگرنه حاصل همان میشود که اصلاحطلبان در بخش سياست داخلی ايران به دست آوردند. من البته خیلی سعی کردم نیمفاصلهها را رعایت کنم و حتا دستور تو را هم بکار بردم نشد (ویندوز من ایکس پی و وردم 2000 است). «نيمفاصله» رعات کردن خيلی ساده است. کافیست نرمافزار سبک Tray Layout را دانلود و نصب http://khabgard.com/traylayout-1.2.zip و بعد به جای Space از دو کليد Shift و Space (همزمان) استفاده کنی؛ همين! سخت بود؟ حالا که به اینجا رسیدیم میخواهم در مورد تبدیل اصطلاحات و واژگان وبلاگی موضوعی را مطرح کنم. مثلا من علاقه دارم به جای وبلاگنویس از واژهی بلاگر استفاده کنم چرا که معتقدم وبلاگنویس مفهوم رسایی نیست، وقتی میگوییم وبلاگنویس یعنی کسی که در وبلاگ مینویسد اما بلاگر هم مینویسد، هم عکس میگذارد و هم به خبرها لینک میدهد خلاصه هم سردبیر است، هم عکاس، هم تبلیغچی وبلاگش و هم آبدارچی، تازه خیلی وبلاگها هستند که تنها به خبرها لینک میدهند و نمینویسند یا اینکه برخی وبلاگ را وبنوشت میگویند. من فکر میکنم گاهی ما در تبدیل واژههای کامپیوتری به فارسی تا مرز تعصب پیش میرویم، خب هم آن آفریقایی که در شاخ آفریقا زندگی میکند و پشت مانیتور نشستهاست معنای بلاگر را میفهمد و هم منِ لُر. منظورم از این همه گفتن این بود، حالا که تو همت کردهای و غلط ـ نامه نوشتهای چرا روی این مقوله کار نمیکنی تا دستکم بلاگرها به یک زبان مشترک در مورد برخی از واژهها برسند. مثلا همین آپدیت و یا اصطلاحات دیگری که حالا به ذهنم نمیرسد؟ ای آقا! ابتکار و ايدههای نو بسيار دارم، ولی با کدام انرژی و زمان و پشتوانه بايد آنها را عملی کنم؟ باور کن اگر خوابگرد میتوانست فقط اجارهخانهی مرا درآورد، با همين وبلاگ انقلاب میکردم. دوستان نزديکم میدانند که چه ايدههايی دارم برای طرح در وبلاگستان، ولی فرصت نمیکنم. در مورد همين غلط ـ نامه نزديک دو ماه است میخواهم بخش تازهی آن را بنويسم، فرصت نمیکنم. اين را هم صادقانه و با شرمندگی بگويم که در دور جديد خوابگرد با خودم عهد کردهام تا جايی وقت پای آن صرف کنم که به حداقلهای زندگیام آسيب نزند. مطمئن باش اگر روزی برسد که وضعيت متعادلی داشته باشم، از اين کارها در خوابگرد زياد خواهی ديد. از اينها گذشته، در مورد پيشنهاد خوبت هم بايد بگويم که چنين موضوعاتی را نمیشود يکتنه پيش برد. گفتم که، قضيهی دو دو تا چهار تا نيست. هم بحث زبانشناسیست هم ادبيات و هم کمیسليقهمندی (سليقهمند يعنیچی؟!). نهايتا میشود طرح موضوع کرد و کار را به صورت گروهی پيش برد. ولی پيشنهادت را فراموش نمیکنم. در ضمن اين را هم بگويم که نفس بلاگرشدن براي بعضیها بدجوری باعث سوءتفاهم شده و هر بلاگری به صرف اين که احساس فرديت و استقلال در نوشتن میکند، اشتباهی گمان میکند که در عرصهی انديشه و تحليل هم نيازی به ديگران ندارد. مقاومت میکند. ناسزا میگويد. زيربار نمیرود. به قامت يک استاد دانشگاه جلوی رويت میايستد و میزند توی دهنت. با اين اوضاع انتظار نداشته باش که يکتنه بشود دربارهی هر موضوعی تعيين تکليف کرد. حرفت را قبول دارم که یک تنه نمیشود و کار گروهی میخواهد آنهم در یک بستر سالم و غیر جنجالی. اما در مورد اداره خوابگرد چرا آگهی قبول نمیکنی؟ شاید دستکم بتوانی بخشی از هزینهاش را تامین کنی این روزها هم بحث آگهی گرفتن و نگرفتنش جاری است حتما در جریان هستی؟ دست به دلم مگذار عزيز! کو آگهی که من قبول بکنم يا نکنم؟ آن اوايل سعی کردم با تبليغ کتاب و سايت و وبلاگ، بخشی از هزينهی خوابگرد را فراهم کنم، ولی انرژی و زمانی که برای آگهیگرفتن هدر میدادم، بيشتر از درآمدی بود که بهدست میآوردم؛ نشد. نمیدانم چرا ملت فکر میکنند هرکس که کار فرهنگی میکند موجودیست که خدا زده توی سرش تا همينطوری هی خدمت بکند و ديگران هِی تشکر کنند. بعد دوباره او هِی خدمت کند و آنها دوباره هِی تشکر کنند. برای همين بود که بیخيال شدم و حالا خودم دارم فقط برای کتابهايی به انتخاب خودم و يا پيشنهاد دوستان تبليغ رايگان میکنم. گاهی با خودم فکر میکنم با توجه به اين که خيلیها گمان میکنند من يک دائرةالمعارف اينترنتی هستم، اگر قرار باشد برای هر پاسخ ايميل يا مشاورهی اينترنتی فقط هزارتومان دريافت کنم، رقمش در همين يکی دوماه اخير میشود بالای سيصدهزار تومان! خندهدار است، نه؟ همين الان هم رسما اعلام میکنم اگر کسی يا جايی باشد که بخواهد به خوابگرد تبليغ «غيرسياسی» بدهد، با کمال اشتياق میپذيرم حتا اگر تبليغ کاندوم باشد! گاهی تو از ابتذال در وبلاگشهر میگویی کاملا نمیدانم منظورت چیست؟ میشود مطلب را بیشتر بشکافی؟ گمان میکنم هنگام درگرفتن اين بحث وارد ماجرا نشدی. اگر بخواهم توضيح بدهم واقعا بسيار طولانیست. عليرضا دوستدار پروندهی اين ماجرا را تهيه کرد که در اين آدرس است: http://www.persianblogger.com/farsi/ebtezal.html اگر پرونده را مرور کنی، همهچيز دستت میآيد. فقط اين را اضافه کنم که اين بحث، «جنجالیترين و مؤثرترين» بحث «فرهنگی» وبلاگستان بود که نتايج بسيار خوبی هم داشت؛ نتايجی که به مرور زمان به دست آمد. مصرانه پيشنهاد میکنم اگر کسی از اين بحث آگاه نيست، حتما آن را مرور کند. من البته تا حدودی در جریان آن بحثها بودم، اما میخواستم حالا که مدتها از آن بحثها که گاهی هم از حوزه منطق گفتگو خارج میشد گذشته است، نگاه تو را به پدیده وبلاگ نویسی، ضعفها، نکات مثبت و منفیاش و همین چیزی که ابتذال میگویی بدانم؟ پاسخ اين پرسش تو برای من يعنی يک نوشتار بسيار طولانی. ولی آنچه که به بحث «ابتذال» مربوط میشود را میتوانم اينطور ارزيابی کنم که بهرغم مقاومت و انکار سفت و سختی که به هنگام طرح بحث در بين بلاگرها ديده شد، بهمرور با آرام شدن دريا و فرونشستن کفِ آن، بحثها تخصصیتر شد و ادامه پيدا کرد تا اين که اکنون به وضوح میبينم هم در عرصهی «انديشه» و هم در عرصهی «زبان»، بلاگرها ـ يا بهتر بگويم بلاگرهای شناختهشدهتر و تأثيرگذارتر ـ دست و پایشان کم و بيش میلرزد. نفس اين لرزيدن ـ چه خواسته باشد و چه ناخواسته ـ بسيار ارزشمند است. از طرف ديگر میبينم که بلاگرهای ماندگار دارند وبلاگهایشان را تخصصیتر میکنند و اين يعنی کاستهشدن از نقاط ضعف و منفی فضای عمومی وبلاگستان. و باز از سوی ديگر میبينم که بلاگر بودن به يک «هويت» مستقل تبديل شده و «ارزش» اجتماعی و فرهنگی پيدا کرده، و در چنين بستری که اشتياق فراوانی هم برای جوانترها ايجاد میکند، بلاگر ناخودآگاه متوجه اين ماجرا هست که اين «هويت» و «ارزش» صرفا به «وبلاگداری» نيست، بلکه لوازم و اسبابی دارد که برای کسب آن هويت و ارزش نيازمند رعايت نسبی آنهاست. اين فرايند هم کمک کرده تا فضای وبلاگستان از ابتذال فاصلهی بيشتری بگيرد. يک عامل ديگر را هم بايد اضافه کنم و آن آشتی نسبی شخصيتهای «فرهنگی» آشنا و «صاحب انديشه و قلم» با وبلاگستان است. هرچه اين حضور پررنگتر شود، غنای اين شهر، هم در کارکرد رسانهای و هم در عرصهی انديشهورزی بيشتر میشود. اگر اتفاق عجيبی رخ ندهد و اين مسير به همينگونه طی شود، اوضاع از اين هم بهتر خواهد شد. پس با این حساب به آینده این پدیده بههرحال جوان خوشبینای؟ خوشبينام. يا بهتر است بگويم دوست دارم خوشبين باشم. من آن اوایلی که کار را شروع کردم، علاقه داشتم در مورد وبلاگهای ایرانی تحقیقی کنم. در طول چندماه نزدیک به سه هزار وبلاگ را دیدم، البته وسط راه پشیمان شدم که بحث دیگری است، اما دیدم اغلب جوانان برای نوشتن از نثر محاوره ای استفاده میکنند که خب من نمیپسندم زیرا معتقدم موسیقی واژه را از آن میگیرد و یا شاید بخاطر اینکه از نسل دیگری هستم، میخواهم علت این گرایش را بدانم؟ آیا ارتباطی دارد به ادبیات بعد از انقلاب، بویژه در حوزه داستاننویسی؟ یا نوعی پدیده جوانی است، یا سلیقه و یا سهل انگاری؟ اولا میخواهم نظرت را در مورد چنین شیوه نوشتاری بدانم و دوم اینکه چرا چنین است؟ شخصا مخالف اين شيوهی نگارش نيستم. حتا وقتی در ادامهی بحث ابتذال موضوع شيوهی نگارش پيش کشيده شد، در پاسخ به دوست عزيزم خورشيدخانوم، پارهای از نوشتهام را به همين شيوه نوشتم و گفتم که میشود اينطور هم نوشت، ولی محاورهای نوشتن هم بهخدا چارچوبی دارد و درست نيست که با آن سرسری برخورد کنيم. که البته اکنون بلاگرهايی مثل خورشيدخانوم و زيتون به همين شيوه مینويسند و خيلی هم شيرين و روان و قاعدهمند چنين میکنند. حالا از موافق يا مخالف بودن من و نيز از استثناها که بگذريم، مايلام دربارهی اصل موضوع کمی وراجی کنم. تمايل بلاگرها به اين شيوه بر اساس «سليقه» نيست، چون پشت سليقه يکجور «آگاهی» هم نشسته. میشود گفت يکجور «سهلانگاری»ست که به خصلت جوانهای امروزی برمیگردد. در واقع شمار بيشترشان براي محاورهای نوشتن تصميم نمیگيرند و صرفا بهخاطر راحتی بيشتری که ناخودآگاه احساس میکنند، چنين میکنند. به معنای ديگر از اساس دغدغهی زبان ندارند و نمیدانند که زبان يک سرمايهی ملیست؛ همانطور که دغدغهی خيلی چيزهای ديگر را هم ندارند و اصلا نمیدانند «ملی» يعنی چه! بخش فرهيختهتر آنها که شايد گاهی وقتها فکر هم میکنند، اين باور نادرست را دارند که نقطهی مقابل محاوره زبان رسمی مقالهنويسیست و از شيوه زيبا و پرظرفيتی به نام «شکستهنويسی» غافلاند. اين دسته همانهايیاند که وقتی ناچار باشند يک نامهی رسمی بنويسند و يا مقالهای تنطيم کنند، نوشتهشان پر میشود از «میباشد» و «مینمايد» و «در اين راستا» و... مثالی میزنم برای خوانندگان اين گفتوگو: شيوهی محاورهی قاعدهمند: «چند روزه که به انتخابات فکر میکنم. هنوز نمیدونم به کیبايد رای بدم. اصلا رای بدم يا ندم. ولی با اين اوضاع قاطی پاتی بايد حواسمون باشه که يه وخ کلاه سرمون نره.» شيوهی مقالهنويسی از نوع آماتوری: « چندين روز میباشد که بحث انتخابات ذهن من را به خودش مشغول داشته است. هنوز به اين باور نرسيدهام که رایام را برای چه کسی به صندوق بريزم. مهمتر از آن اين که هنوز بر من روشن نيست که آيا بايد رای داد يا نه. اما بديهی میباشد که با وضعيت پيچيدهی امروز، مراقب باشيم که خطا نکنيم و اقدامی نکنيم که بعدها از آن پشيمان بشويم.» شيوهی شکستهنويسی: «اين چند روز ذهنم بدجوری درگير انتخابات است. به کی رای بدهم؟ اصلا شرکت بکنم يا نه؟ با اين آشفتهبازار خر تو خر فکر میکنم بايد حواسمان باشد کلاه سرمان نرود.» میخواستم شيوهی محاورهی شلخته را هم بنويسم، ولی باور کن نتوانستم! به هرحال من فکر میکنم شکستهنويسی بهترين شکل شيوهی نگارش در وبلاگ است که هر بلاگری بهمرور میتواند شخصيت زبانی خودش را در اين شيوه پيدا کند، البته اگر متوجه باشد. منظورم اين است که اين شيوه آنقدر قابليت دارد که بتواند بینهايت لحن و آهنگ و ريتم به خودش بگيرد، و در عينحال که محاورهای نيست، دريافت آن در ذهن خواننده، شکل محاورهای داشته باشد. همين الان با کمی دقت در برخی وبلاگهای شناختهشدهتر میتوانيد رنگ و بوهای مختلفِ شکستهنويسی را ببينيد. وقتی شما شکستهنويسی کنيد، بدون اين که به شلختگی و بیقيدی گرفتار شويد، میتوانيد هر آن چه واژهی تازهساخت هست را هم درون نوشتهتان بگنجانيد. میتوانيد حتا واژهسازی کنيد بدون اين که به خواننده احساس بدی دست بدهد. حرف در اين باره زياد دارم که گمان کنم برای اينجا بس باشد. فقط با اين توضيحات متوجه شدم که بايد حرف اولم را اينطور اصلاح کنم که با محاورهای نوشتن مخالف نيستم، ولی موافق هم نيستم! اگر گفتگویم با ف. م. سخن را خوانده باشی ایشان موضوعی را بعنوان «مطالب وبلاگی» که خب تضادش می شود «مطالب غیر وبلاگی» مطرح کردند میخواستم نظرت را در این باره بپرسم؟ آیا اصولا تو با چنین تقسیم بندیهایی موافقی؟ کاملا موافقام، ولی بهطور عامتر. يعنی صفت «وبلاگی» يا «غيروبلاگی» را من به «مطالب» وبلاگ اطلاق نمیکنم بلکه «کليت» يک وبلاگ را اينگونه ارزيابی میکنم. البته فکر نکن میتوانم به سادگی موضوع را تبيين کنم. بايد حواسمان باشد که وبلاگ هنوز يک پديدهی نوظهور به حساب میآيد و مباحث تئوريک آن هم بيشتر در حد پژوهش و کنکاش است، دستِکم در ايران. هنوز نمیشود دستهبندی روشنی به دست داد، ولی با قاطعيت میشود گفت که اين دستهبندی وجود دارد. با اين حال اصولی که تا کنون روی آنها يک توافق نسبی به دست آمده، اصول مهم و راهگشايیاند. نخست اين که وبلاگ «کارکرد رسانهای» دارد. همين کافیست برای اين که بتوانيم وبلاگها را به نسبت فعال بودن اين عنصر در آن ارزيابی کنيم. از طرف ديگر، وبلاگ يک ويژگی منحصربهفرد دارد که از ذات فنیاش برمیخيزد و میشود به آن گفت « شبکهی پيوندها» يا همان لينکها که برآيندش «ارجاع متنها»ست. من شخصا وبلاگی را که در آن نشانی از لينک و ارجاع نبينم، يک نمرهی منفی به آن میدهم. عنصر سوم، همان «زبان» است که بخشی از اين بحث را در پاسخ پرسش قبلی طرح کردم. اينها که میگويم بحثهای فرمیاند و شخصا عامل محتوا را در اين دستهبندی مؤثر نمیدانم. شايد در آينده اين بحث روشنتر شود، ولی تا همينجا گمان میکنم بشود از نفس حضور اين دستهبندی حرف زد. در مورد خوابگرد هم که غيبتش شده بود، من همينطور نگاه میکنم. خوابگرد وبلاگیست با نوشتههايی بسيار گونهگون. کاملا روشن است که اگر بخواهيم در مورد مثلا يک نقد ادبی در خوابگرد حرف بزنيم، میتوانيم دربارهی وبلاگیبودن يا نبودنش انديشه کنيم. ولی روح کلی خوابگرد همراه با ساز و کار پيوندهای آن، اين نوع نگاه را تغيير میدهد. امکان دارد در مورد «کارکرد رسانهای وبلاگ» بیشتر توضیح بدهی؟ اين موضوع بسيار تخصصیست، ولی من سعی میکنم ساده بگويم. پيشتر بارها گفتهام که وبلاگ، يک روزنامهی کوچک است. وقتی پای مخاطب به ميان میآيد، مفهوم رسانه مصداق پيدا میکند. وقتی تلفن که واسطهی يک ارتباط دونفره بيشتر نيست بر اساس تعاريف دانش ارتباطات يک رسانه محسوب میشود، وبلاگ که ديگر جای خود دارد. وقتی اين را هم در نظر بگيريم که بلاگر ارتباط تعاملی و دوسويهی تنگانگی با مخاطب خود دارد که قابل قياس با ديگر رسانهها نيست، کاملا طبيعیست که برای وبلاگ يک هويت رسانهای مستقل تعريف کنيم. حالا اين که بلاگرها تا چه اندازه به اين ماجرا آگاهاند و تا چه حد از کارکردهای رسانهای آن بهره میگيرند، بحث جدايیست. در واقع بلاگر چه بداند و چه نداند دارد کار رسانهای میکند، فقط شدت و ضعف و گسترهاش فرق میکند. هنگام توجه به همين شدت و ضعف و ميزان تأثيرگذاریست که میگويم هرچه کارکرد رسانهای يک وبلاگ بيشتر باشد، به ذات مفهومی آن نزديکتر میشود. همانطور که میبينی، من اصلا وارد بحث محتوايی نمیشوم، چون آن چه میگويم اساسا ربطی به محتوا ندارد. نمیخواهم ناآشنايان با اين بحث را بترسانم. در واقع آنچه میگويم يک بحث نظریست و لزومی هم ندارد که هر بلاگری به آن آگاه باشد. مهم اين است که هر بلاگری فقط بداند که با يک رسانهی شخصی طرف است و نه صرفا يک دفتر يادداشت به آن معنا که برخی وبلاگنويسان میگويند و بر آن اصرار بيهوده هم میورزند. از آقای ابطحی که بگذریم اخیرا برخی از دولتمردان جمهوری اسلامی «بلاگر» شدهاند آیا فکر میکنی اینها متوجه بُرد تبلیغاتی این پدیده شدهاند و کاریاست موقتی یا واقعا میخواهند بنویسند؟ چرا؟ آنقدر وبلاگ در ایران محبوب شده است؟ من جای آنها نيستم که بدانم موقتیست يا واقعا ميخواهند بنويسند. تعريف من هم از محبوبيت اين نيست. اما حالا که اين را پرسيدی بگذار چيزی بگويم. از تأثير حضور ايشان در وبلاگستان که انکارکردنی هم نيست اگر بگذريم، از توصيهی هميشگی و تلاش پيوستهام برای تعامل با ايشان هم اگر بگذريم، و بالاخره از برخی استثناها هم که بگذريم، برای من شخصا حضور شخصيتهای سياسی و بهخصوص منصبدار در وبلاگستان هيچ اهميتی ندارد. وقتی منِ بلاگر نوعی برای راهانداختن وبلاگ و ادارهاش جان میکنم و ايشان خدم و حشم جمع میکنند و منشی استخدام میکنند برای وبلاگنويس شدن در حالی که نمیدانند لينک را با ط دستهدار مینويسند يا با ث سهنقطه، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی من برای ورود به سايت خودم بايد از فيلتر بگذرم و اين دولتمردان (عجب عنوان پرابهتی!) عرضهی يک اقدام کوچک را در اينباره ندارند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی دوست نويسندهام به من تلفن میکند و گريه میکند بهخاطر سانسور کامل داستانی از کتاب تازهاش و ايشان شبها با متوليان سانسور قليان میکشند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی برای مسابقهی بهرام صادقی هزار بهبه و چهچه میکنند ولی حاضر نمیشوند يک ريال حتا از خرجهای چندصدهزار تومانی رفتوآمدهای شبانهشان را برای حمايت از آن بپردازند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی يک بلاگر نمیتواند وثيقهی آزادیاش را فراهم کند و ايشان مبلغهای آنچنانی به ديزاينر وبلاگشان میدهند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی که دوستان من يکی يکی و به اجبار ترکِ وطن میکنند و ايشان آخر هفتههای خود را در ويلاهای کلاردشتشان میگذرانند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی براي هر نوشتهی انتقادی هزار جور امر و نهی در قالب نصيحت به من میکنند و برايم تکليف تعيين میکنند و خودشان از پس داشتن يک روزنامه برنمیآيند، به من چه که میخواهند وبلاگنويس شوند! وقتی... حالم دارد به هم میخورد. کاش اين سوال را نمیپرسيدی عزيز.
این گفتگو ادامه دارد...
::: ایمیل ::
اسدالله علیمحمدی :: 10:27 :::
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
LINK
| TrackBack 46 | Comment 74
|
|
|
|
پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
|
نويسنده: سينا هدا |
Thursday, May 12, 2005 ساعت 11:04 |
سلام دوستان ناديده!
ميگوييد چگونه ميشود با وبلاگ انقلاب كرد؟
انقلاب را نميدانم و لي براستي معتقدم در مقاطع خاص ميتوان تاثير بسزايي در سرنوشت ايران گذارد.
چگونه؟ يك موردش را اگر با كمك هم تمهيداتش را فراهم كنيم باور كنيد ميتوانيم سرنوشت ميهن خويش را رقم بزنيم.
با بهره گيري و مال خود كردن فرصتهاي استثنايي كه رژيم از حقوق مردم مصادره كرده است: يعني بياييم انتصابات را به رفراندوم تبديل كنيم:
فعال شويم نه منفعل!
براستي، انفعال تا كي؟!
از اين ناليدن در خفا تاكنون چه نفعي عايد مردم شده، جز پوزخند تماميتخواهان؟ مگر غاصبان انگشت شمار كرسيهاي مجلس هفتم ويا شوراي شهر تهران را نديديد؟
من اما نظري ديگر دارم:
راي مخدوش!
(تظاهراتي علني در صفهاي راي.)
اگر اين طرح فراگير شود سند محكمي از حضور و راي فعال مردم در تاريخ ثبت خواهد شد كه ديگر نميشود آنرا به انفعال و اختگي مردم نسبت داد.
راي مخدوش به جمهوري حتي ميتواند معركه ي انتصابات فرمايشي را به يك رفراندوم ملي مبدل سازد.
آيا بهتر نيست كه تا دير نشده تاملي كنيم و كمي دقيق تر اين ايده فكر كنيم؟
من در بلاگم اين ايده را مطرح كرده ام. اما اين طرح وقتي مفيد خواهد افتاد كه به سعي همگان فراگير شود.
ضمنا يادمان نرود بازي موش و گربه را و جنگ زرگري را...
پس از اتمام جنگ و فوت آقاي خميني و آغاز دوران حكومت رفسنجاني و شركاء، ايجاد روزنامه ها بمنظور ضربه گير پتانسيل مطالبات و بغض فروخورده ي مردم و نيز دامي براي شناسايي رهبران اپوزيسيون و مخالفان روشنفكر دو آتشه، و نيز به ميدان كشاندن فعاليتهاي زير زميني در صحنه علني بمنظور كنترل اوضاع امنيتي رژيم و نيز تثبيت نظام تماميتخواه ترفندي كارساز بود و هنوز هست.
اين بازي همچنان ادامه دارد و هيچ آخوندي كاتوليك تر از خاتمي براي اصلاحات ميدان پيدا نخواهد كرد!
دايره ي بسته ي قانون اساسي اين ميدان را هيچگاه براي اصلاحات حقيقي نخواهد گشود. بيهوده وقت و انرژي مردم را نبايد هدر داد.
مصلحان و اصلاح طلبان اگر صادق ميبودند لااقل شوراي محلات را با حضور يك نماينده از هر خانواده بمنظور پرورش روحيات دموكراتيك و ارتقاي شعور سياسي و تمرين دموكراسي برقرار ميكردند و بجاي مفتخور پروري با طرح براي هر ايراني ?? هزار تومان همين مبلغ را براي حضور هر نماينده در شوراي محلات مي پرداختند كه با يك تير چند نشان بزنند تا در چنين اوضاعي قدرت در دست مردم متشكل باشد نه شوراي نگهبان.
اما دريغ كه صداقتي در كا رنيست و من نميدانم چرا شما به اينان در مدار بسته ي قانون اساسي شان هنوز اميدواريد آقاي اميد عزيز؟! |
URL:
http://sina-hoda.blogspot.com
|
نويسنده: نژدی |
Friday, May 6, 2005 ساعت 10:27 |
اگر فرصت کنم پيرزن هم خفه میکنم..........چرا شما ؟؟ این کار را ۲۷ سال است که با زن پیر و جوان می کنند ، به نظر شما کم بوده است ؟؟؟؟ ای کاش به این واژگان هم توجه می شد !! |
URL:
http://khodbash.persianblog.com
|
نويسنده: حميد |
Friday, May 6, 2005 ساعت 10:12 |
خوشحالم که مجددا پيدايتان کرده ام.راستش هميشه فکر می کردم وبلاگها به مثابه آيينه ای در براب جامعه هستند!اما با اين مصاحبه ها انگاری بايد در اين دريافت تجديد نظر کنم!يا چشمانم دروغ می گويند و جامعه به اين زشتی ها هم نيست که من می بينم يا وبلاگ ها آيينه های صادقی نيستند و تصويری آرمانگرايانه و غیر واقعی از شهروندان جامعه ارائه می دهند.اميدوارم بفهميد که قصدم به هيچ رو جسارت نبوده است.من نمی توانم هضم کنم و بفهمم که اين جامعه با وجود چنين اجزايی چگونه ممکن است تا این این حد سقوط کرده باشد... |
URL:
http://farasoo0.persianblog.com
|
نويسنده: زیتون |
Friday, May 6, 2005 ساعت 05:49 |
انگار از انتقاد دفعهی قبل من از یکی از مصاحبهشوندههاتون ناراحت شديد که... اشکالی نداره. دل من مثل درياست. من حاضرم لينکم را بدهم تا حرفم رو بزنم:) من از فرهنگ چاپلوسی و بهبه چهچه خوشم نمیاد. به نظر من برخورد ((همه)) با ایشون افتضاح نبوده! و اینو نوشتم... از این بهبعد هم حرفمو میزنم.
در مورد مصاحبهی سگتون حرفايی داشتم. شايد در اروپا و آمريکا نگهداشتن سگ وحيوون خانگی خيلی مرسوم باشه و مصاحبهش با آدمهای اين چنين نازنين اشکالی نداشته باشه. ولی از اونجايی که هنرمندا در ايران اونقدر خونه شون بزرگ نيست که بتونن سگ نگهدارن و متاسفانه همسايههای مسلماننمايی که سگ رو کافر میدونن در محتمعهای آپارتمانی اجازهی نگهداری سگ رو نمیدن. با اين که شخصا از سگ و کلا همهی حيوانات خوشم مياد. اينکه هر دفعه بيلی از مصاحبهشونده بپرسه شما سگ داريد و اون بگه نه يه کم خستهکننده شده. میدونم شما مدتهاست ايران نبوديد و از فرهنگ ايرانيا خبر نداريد. با آرزوی سلامتی و موفقيت برای بيلی عزيز:) |
URL:
http://z8un.com
|
نويسنده: حميد |
Friday, May 6, 2005 ساعت 03:37 |
قربان عموی نازنينم بشوم! کی گفته شما از کوک خارجيد؟ اين زبان الکن من باز کار دستم داد! مثل اينکه من نبايد چيزی از خودم بنويسم! همش خراب می کنم بهتر است به شيوه قبل همان رونويسی ها را ادامه بدم...اما يه چيز ديگه که يادم رفت بنويسم اينه که در نبود کانالهای مشخص ارتباطی ميان دولتمردان و شهروندان نظير صنوف، سنديکاها،احزاب و نيز روزنامه های مستقل، حالا که به هر دليلی و با هر هزينه ای آقايان گوششان را برای شنيدن حرف های ما باز کرده اند حيف است که با اين برخوردهای راديکال اين فرصت را از خودمان دريغ کنيم...دوستدار شما.حميد |
URL:
http://farasoo0.persianblog.com
|
نويسنده: آرتميس |
Friday, May 6, 2005 ساعت 03:09 |
سلام عمو اسد / از شخصيت خوابگرد خوشم اومد / عمو خيلی خوب مصاحبه کردی دستت درد نکنه / |
URL:
http://www.rahro53.persianblog.com
|
نويسنده: زیتون |
Thursday, May 5, 2005 ساعت 10:56 |
اسد عزیز سلام. )نمیدونم چرا از وقتی قالبتون رو عوض کردید اینقدر برام دیر میاد. این دفعه دقیقا نیمساعت طول کشید تا اومد.(
با خوندن این مصاحبه علاقه و احترامم به آقای شکراللهی صد چندان شد. متانت و صداقتش را تحسین میکنم.
آقای شکراللهی یکی از کساییه که تاثیر زیادی روی من و همینجور نوشتههام گذاشتن. هیچوقت راهنماییهاشون رو ازم دریغ نکردن.
خیلی دوستشون دارم. |
URL:
http://z8un.com
|
نويسنده: برونکا |
Thursday, May 5, 2005 ساعت 10:08 |
سومين باريه که اين گفتگو رو می خونم
آقای شکراللهی شخصيت عجيبی دارن |
URL:
http://boroonka.blogspot.com
|
نويسنده: دانش آموز |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 11:42 |
هرگز این نبوغ را نداشته ام که اینهمه ستایش را بفهمم
ا |
URL:
http://www.alwaystudent.persianblog.com
|
نويسنده: Anonymous |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 09:50 |
اینترنت رایگان
http://www.amirsoltani.com/INT_Form.html |
نويسنده: مهرناز |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 07:13 |
نمی دانم چرا اينقدر وبلاگ و وبلاگ نويسی را جدی گرفته ايد. از توش بحث کارشناسانه می خواهيد در بياوريد و می گوييد که کارشناس نيستيد، انگار که چه مساله پيچيده ای باشد.
نمی فهمم اينهمه معرکه گيری و بحث بر سر چه نوشتن و چگونه نوشتن و کی می تونه بنويسه و کی نمی تونه بنويسه و کی وبلاگش خوبه و کی بده و از اين حرفها.
من می گم به جای اين حرفها، بريم وبلاگمون رو بنويسيم و هرکی هم آزاد باشه هرچی می خواد رو هرجور می خواد بنويسه و زياد هم فکر نکنيم که کسی هستيم چون وبلاگ داريم.
می خوام بگم ، مسايل مهمتر از اينها تو دنيا هست. شديم مثله تازه به دوران رسيده ها که نمی دونيم با پول و امکاناتمون چی کار کنيم. |
URL:
http://jazireyesargardani.blogspot.com
|
نويسنده: شهلا |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 06:27 |
اسد خان جان کارتون حرف ندارد.
سپاس در مورد لینک........ |
URL:
http://www.21mehr.com
|
نويسنده: الناز |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 05:51 |
ممنون آقای شکرالهی ابهامم در مورد غلط ـ نامه ی شما برطرف شد. البته بيشتر با صحبتی که در همدان داشتيم. از اسد عزيز هم ممنون با اين مصاحبه ها يی که انجام دادی جواب خيلی از سوالاتم رو گرفتم. |
URL:
http://khodamharfmizanam.persianblog.com
|
نويسنده: علي اكبر كرماني |
Wednesday, May 4, 2005 ساعت 02:14 |
سلام دوست . ممنون . بزرگی و بزرگ بودن چيزی جز اين نيست . مرحمت کردی و اگر بيارزد من هم تلافی کردم . پايدار باشيد و هميشه سرافراز |
URL:
http://kermanialiakbar.blogspot.com
|
نويسنده: زائرى |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 12:44 |
آقای شکراللهی منهم از اتفاق در نجفآباد بزرگ شدهام. در مورد تأمين حداقل زندگى يک پيشنهاد دارم، فکر مىکنم اينطورى راحتتر و بهتر به خوابگرد برسيد. دوست داشتيد با يک همشهرى تماس بگيريد. |
نويسنده: هاله |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 12:05 |
و ما همچنان در انتظار بخش بعدی این مصاحبه مهیج و خواندنی هستیم.
آقای شکراللهای :) خدا بگم چهکارتون نکنه! از وقتی این قضیه نیمفاصله پا به زندگیام باز کرده قرار و آرام ندارم و دائم باید این دیو سرکش رو مهار کنم چون میخواد همه کلمات رو از هم سوا کنه و در چند سیلاب بنویسدشون! |
URL:
http://mithras.org
|
نويسنده: نوشا |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 10:51 |
سلام. ممنون از لينک و کامنت و مهربونی تون. |
URL:
http://www.nooshaafarin.persianblog.com
|
نويسنده: علي اكبر كرماني |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 04:56 |
سلام . هم به شما و هم به شکراللهی عزیز و خسته نباشید . آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند . من فایلی که آقای شکراللهی توصیه کرده بودم دانلود و اجرا نمودم ٰ اما نوشتهها همه زیرخط دار شده . از کی بپرسم باید چکار کنم ؟ ممنون |
URL:
http://kermanialiakbar.blogspot.com
|
نويسنده: مهدی مرعشی |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 04:40 |
راست می گوید خوابگرد . به او چه که ابطحی دارد وبلاگ می نویسد . خوب بنویسد .بگذار همه ی این حضرات وبلاگ را بدهند برایشان بنویسند ! و مگر فرقی می کند؟ راستی یادم رفت : سلام و سپاس...کار جالبی ست و از آن مهم تر ، لازم . |
URL:
http://marashi.blogspot.com
|
نويسنده: عباس معروفی |
Tuesday, May 3, 2005 ساعت 01:04 |
اين يکی از صادقانه ترين مصاحبه هايی بود که خواندم. پرسش ها عالی بود و پاسخ ها انسانی. رضا يک انسان خوب است، رو راست و باهوش. |
نويسنده: بهرنگ |
Monday, May 2, 2005 ساعت 12:51 |
سلام / اول اینکه تبریک می گویم به خاطر این مصاحبه های زیبا و جذاب و همین حالا سری به آقای شکرالهی می زنم چون دوست دارم با ایشان بیشتر آشنا شوم/ دوم اینکه اگر میبینی زیاد مطلب نمی نویسم به خاطر این است که قصد دارم رویه ام را عوض کنم / یعنی به جای درج اشعار می خواهم مطالب و مقالاتی رو که در این سالها در نشریات هم به چاپ رسانده ام بنویسم حتی آنهایی هم که چاپ نشده اند / زیرا احساس می کنم طرفداران مطالب سیاسی و اجتماعی بیشترند . |
URL:
http://417.blogfa.com
|
نويسنده: شقایق |
Monday, May 2, 2005 ساعت 11:46 |
آقای شکراللهی خیلی جالب خودشون رو معرفی کردند.گفتگوی جالبی بود.منتظر ادامه اش هستم. |
URL:
http://www.baharesepid.blogfa.com
|
نويسنده: ثابت |
Monday, May 2, 2005 ساعت 08:38 |
بنظر من کامپیوتر ینعی سرعت دادن مصاحبه ها بسیار عالی هستند ولی طولانی وغیر قابل حوصله وگاهی ناگزیر میشوم همه مطلب را نخوانم به این معنی که شاید بیش از نیمساعت طول میکشد که یک مصاحبه را تا آخر تعقیب کنم و این از حوصله حتی کامپیوترکه برای سرعت بخشیدن به کارها مورد استفاده قرار میگیرد کمی غیر عادی است نکته دیگری که بعضی ازدوستان درمورد قالب جدید خورده میگیرند که مثلا رنگها همخونی ندارد یا فلان خط زیاد است مگر میخواهیم فیلم سینمائی درست کنیم که حتما باید همه چیز دقیق باشد تازه در فیلمهای سینمائی هم خیلی خطاهاوجود دارد که از دید کار گردان پوشیده نیست بنظر من باید به مطالب درج شده وبلاگ رامورد سنجش قرار دهیم نه پشت پاکت وآدرس آنرا. |
نويسنده: مریم |
Monday, May 2, 2005 ساعت 08:37 |
من هم تشکر میکنم از همه زحمات شما و مصاحبه پربارتون. فقط یه خواهش از جناب خوابگرد داشتم. این بحث شلختهنویسی رو اگه ممکنه بیشتر باز کنن. خب من تا همین امروز فکر میکردم رعایت قوانین نگارشی و حفظ ساختار ظاهری جملات کافیه. ولی مثل اینکه خودم هم از شلختهنویسها بودهام و خبر نداشتهام.
اگر هم نگران این هستن که بحث اینجا طولانی بشه میتونن تو وبلاگ خودشون ادامه بدن.
درضمن فکر میکنم ایشون کمی بیانصافی کردهان. قبول دارم که خیلیها به خاطر راحتی خودشون فارسی رو غلط مینویسن که حتی اینجا هم اعتراف کردهان. ولی خب خیلیها هم بلد نیستند. یه کمی هم به ما حق بدین. با فارسی دستوپاشکستهای که تو مدرسه یاد میگیریم (بعضیها مثل هاله که حتی تو ایران هم مدرسه نرفتهان) خیلی راحت نمیشه نوشت.
باز هم ممنون هم از شما هم خوابگرد عزیز. |
URL:
http://www.tardeed.blogspot.com
|
نويسنده: نوشا |
Monday, May 2, 2005 ساعت 07:56 |
آقاي شكراللهي عزيز؛ اگر به طرز كاملا تصادفي گذرتان به يك صفحه ي سبز افتاد خوشحالم مي كنيد! |
URL:
http://www.nooshaafarin.persianblog.com
|
نويسنده: نوشا |
Monday, May 2, 2005 ساعت 07:40 |
آقاي عليمحمدي سلام. كار بسيار جالبي كرديد. جاي مصاحبه در فضاي وبلاگ بسيار خالي بود. به خصوص آقاي شكراللهي عزيز كه ارادت بي پاياني هم به ايشان دارم. |
URL:
http://www.nooshaafarin.persianblog.com
|
نويسنده: ميثم |
Monday, May 2, 2005 ساعت 06:34 |
عالی بود.به من هم سر بزنين |
URL:
http://meisam-o.persiamblog.com
|
نويسنده: jptaa |
Monday, May 2, 2005 ساعت 05:45 |
آقا به صفحه ی ما هم سری بزنيد يک خبر خيلی مهم براتون دارم . حذف پول |
URL:
http://jptaa.persianblog.com
|
نويسنده: هستی |
Monday, May 2, 2005 ساعت 03:13 |
سلام جناب علیمحمدی.دستتون درد نکنه برای این مصاحبه های پر باری که تا حالا ترتیب دادین. وبلاگتون رو امروز از طریق وبلاگ فرناز خانم پیدا کردم و از آشنایی با نوشته هاتون خوشحالم. بی تعارف عرض کنم آرشیو شما رو بالا و پایین کردم و بیشتر از همه توجهم روی مصاحبه ها بود و بعد اخبار دانمارک. و از میان همه اینها آنچه خیلی برای من جالب بود نوشته آقای اوحدی و وبلاگ ایشون بود. برام خیلی جالب بود که نوشته های ایشون رو بخونم. راستش هرگز تصور هم نمیکردم ایشون وبلاگ نویس باشن.
مصاحبه بالا بسیار پر بار بود و گلایه ظریفی که از لینک دادن به مصاحبه با فرناز خانم نوشته بودین بسیار پر معنی. |
URL:
http://hastii.blogspot.com
|
نويسنده: rohan |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 12:56 |
سلام. اولا خسته نباشيد. دوما با همه ی علاقه ای که به جناب خوابگرد دارم ولی اصلا علت اين همه حساسيت ايشون رو روی نگارش فارسی درک نمی کنم. قالب جديد هم مبارک خيلی عالی است. فقط اگه فونت نوشته ها رو عوض کنيد ديگه خيلی عالی تر ميشه.راستی من جدا می ترسم پای اقای شکراللهی به بلاگ کم برسه سکته کنه. اما جدا تصميم گرفتم غلط نامه هاشون رو يه مروری کنم. بعدم يه عکس نزديک تر بزاريد ميخوام به قيافشون گير بدم مگه ماها دل نداريم به مردها گير بديم |
URL:
http://rohanlife.blogspot.com
|
نويسنده: آسمون |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 12:44 |
سلام و خسته نباشید.
خوابگرد عزیز بسیار شیوا خودشان را معرفی کردند. بسیار هم متشکر که از غلط-نامه ها (نیم فاصله را چطور در کامنت رعایت کنیم؟!) یاد کردید تا من هم پی به شیوه بسیار اشتباه نگارشم بردم. ممنون |
URL:
http://saayeye-aabi.blogspot.com
|
نويسنده: اسماعيل |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 12:00 |
آقا اسد عالی بود.کاش سوال آخر رو از رضا نپرسیده بودی.بابا از نون خوردن خواهد افتاد ها! سوالهایی بپرس که این بلاگرهای بیچاره زخم دلشون وا نشه.راستی اسد جون رضا یه چیزی رو یادش رفت.ای آقای مهاجرانی هم وبلاگ راه انداخته و توش نوشته بود: به کنسولگری ایران در لندن رفتم برای صهبا وکالت دهم تا جمیله برایش پاسپورت جدا بگیرد.این رو که خوندم منفجر شدم.به گفته خود آقای مهاجرانی در کودکی اونقدر فقیر بودن که حتی نمیتونستن کفش بخرن اما حالا به برکت وزارت لندن تشریف دارن.اونوقت رضا های ما که تعدادشون اونقدر زیاده که نمیشه شمرد غم خانه و نان داشته باشن.بابا یکی به اینها بگه مشاور رئیس جمهور شدی که بشینی وبلاگ بنویسی یا مشکل مردم رو حل کنی.به این آقا گفتن :خب حالا که مشاوری چه میکنی.گفت: وبلاگ مینویسم!!!خجالت بکش.رضا داره زور میزنه خوابگرد رو حفظ کنه اونوقت تو که اصلا نمیدونستی کلید روشن و خاموش کردن کامپیوتر کدومه حالا از پول این مردم بیچاره وبلاگ نویسی میکنی. سوال آخرت دلم رو ترکوند اسد جان.رضا باید غم چی داشته باشه و اینها غم چی.همچین اتو کشیده و شیک پوش بود این وبلاگ نویش مکتوبات که هر کی نفهمه فکر میکنی از نسل امیر کبیری و کسی بوده.تازه جرات ندارن کامنت دونی رو باز بگذارن تا حرفها رو بنویسیم.پس اینجا میگم: کدومتون تا حالا گفتید رضا چه میکنی.دخل و خرجت جوره؟ غمت نباشه ما هستیم.گفتید؟ همه شما به برکت این انقلاب آدم شدید وگرنه هیزم هم بارتون نمیکردن .خجالت بکشید و کمی به خودتون بیایید.به جای پوشیدن هاکوپیان و کت شلوار ایتالیایی که بدون اون خوابتون نمیبره ببینید چه غلطی کردید که امثال رضاها غم نان داشته باشن.پول گرفتید تو انواع و اقسام پستها و وزارتها .حالا کاری که نکردید هیچ وبلاگ هم مینویسید.به درک.این پولها رو باید یه روزی پس بدید.آقای مهاجرانی (که از خودمونی و دوم خردادی!!!)پول بلیط لندن جنابعالی خرج چندین ماهه خوابگرده.آقای ابطحی حقوقی که تو میگیری خرج رضاهاست که نگران اخراج شدن هستن.اگه تخم ندارید لااقل آزاده باشید |
URL:
http://www.freedomlove.persianblog.com
|
نويسنده: ساسان . م . ک . عاصی |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 10:47 |
اسد گرامی
من با اینکه دین و ایمان ندارم، حرام خور نیستم.
وبلاگهای زیادی را میخوانم، ولی معمولا حوصله یادداشت گذاشتن ندارم.(علیالخصوص بعد از آنکه یکی از یادداشتهایم درگیری ابلهانهای را برایم پیش آورد... بی هیچ نتیجه معقولی! ای کاش یک ادب نامه و ضد سرکوب نامه و احترام به عقاید دیگران نامه و" انتقاد با فحاشی و لوده بازی فرق می کنه نامه!" هم بنویسند خوابگرد عزیز، تا این وبلاگستان فارسی حداقل یک نفس تر و تمیز بکشد...)
به هر حال... عذاب وجدان میگیرم وقتی متن خوبی میخوانم و تشکر نمیکنم(نظر دادن را عطا به لقا بخشیدهام در بیشتر موارد!).
این سه گفتگوی آخر شما را هم که خواندم دچار همین عذاب وجدان شدم.
گفتگوهای فوقالعاده ای بودند و حالا مشتاق و منتظر بعدیها هم هستم. به نظر من ابتکار فوقالعادهای است در مسیر جدی شدن و جدی گرفته شدن وبلاگ و بلاگر...
(حالا که تشکر کردم کمی وجدان دردم کم شد!)
بسیار سپاسگزار این کار جالبتان هستم.
درباره مصاحبه با جناب خوابگرد گرامی...
خیر ببینند بابت این غلط نامهشان... من وسواس بیمارگونی دارم روی درست نوشتن( گر چه این وسواس گاهی اصلا شامل حال خودم نمیشود!) و تذکرات جناب خوابگرد و مخصوصا نرمافزار پیشنهادیشان( که قبلا گرفته بودم و طرز کارش را بالاخره با خواندن این گفتگو یاد گرفتم) خیلی به رفع که نه، التیام این وسواس درست نویسی بنده کمک کرد.
امیدوارم دوستان گرامی هم کمی توجه کنند به این موضوع... و البته قبلش توجه کنند به استفاده درست از کلمات... ابتکار در بیان چیز خوبی است، ولی گاهی دوستان چنان دست به نوآوری میزنند که تشخیص غیرممکن میشود وآدم اشتباها به این خیال میافتد که خطایی صورت گرفته... زبان نو بشود خوب است، اما ترجیحا عوض نشود بهتر است!
چون کمتر از ده خط درباره موضوعی نوشتن برایم صرف نمیکند! از تشکر بیشتر خودداری میکنم.
باز هم سپاسگزار خوابگرد گرامی و شما هستم.
سربلند و پیروز باشید. |
URL:
http://pandopan.persianblog.com
|
نويسنده: زروان |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 10:44 |
خوابگردی که من ميشناسم يعنی سیدرضا شکراللهی به اين فرشته گی که خودشو معرفی کرده نيست و نبوده کاش با خودش صادق بود...
کسب رتبهی يک در کنکور هنر و دانشگاه و رشتهی تأتر و ادبيات انگليسی دانشگاه ملی!!! و نهايتا کارگردانی فيلم!!! آقا سوابق رو کنيم تا باورت بشه بس کن ديگه اين همه ادا بازی رو بذار کنار.
اسد جان مشمول سانسورش نکنی ها... |
نويسنده: هزار حرف نگفته |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 09:03 |
بابا
یه بلاگستانه و یه خوابگردش.
کسی از گل نازک تر بهش بگه با من طرفه.
به نظرم پاک کردن توهین ها کار شایسته ای است که باید زودتر شروع می کردی.
با مهر
علی |
URL:
http://alinonline.blogspot.com
|
نويسنده: غارتگر |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 08:49 |
وقتی مصاحبه را خواندم. نبضم الا کلنگی شد.احساس کردم یک نفر بالا سرم رخت پهن کرد .وبعد زد پس کله ام که متن هات از لحاظ دستوری مردوده مردود. |
URL:
http://gharatgar.blogfa.com
|
نويسنده: farhad |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 08:16 |
ای پدر جان! يعنی اشاره به ابتذال ِ استاد ! توهين * می باشد * ؟؟؟!! فرناز جان! شما هم لبخندت زيباست به خصوص وقتی به سانسور لبخند ميزنی! |
نويسنده: داريوش |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 08:03 |
"دستات" درد نكنه اسد جان! ... لينكِ آن را "گذاشتام" توي "وبلاگام!" راستي چرا تا حالا من فكر "ميكردم" بيلي بايد پسرتان باشد؟! :) "خندهداره"! نه؟!
عزيزاني كه دوست دارند هر جور "ميلشان" هست بنويسند، خب بنويسند كسي "جلويشان" را نگرفته! ... نيمفاصله هم فقط يك نيمفاصله است و بس! هر كسي اجرا كرد، كرد، هر كسي هم نكرد، خب نكرد! بحث ِ "بيخودي" راه نيندازيد! |
URL:
http://www.bigharar1.blogspot.com
|
نويسنده: نادر |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 08:00 |
اول از همه قالب نو تون مبارک.خيلی عالی بود اسد خان.واقعا دستتون درد نکنه که اين کار تازه رو شروع کرديد.ولی چرا ديگه خودتون نمی نويسيد؟دلم برای نوشته های زيباتون تنگ شده. |
URL:
http://30fun.blogsky.com
|
نويسنده: مهسا |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 06:28 |
حالا من يه نظری هم بنا به رشته خودم در مورد قالبتون بدم؟ اون خطوط اسليمی خيلی بی ربطه و خيلی کار رو شلوغ کرده.. رنگها با هم هارمونی ندارند.. |
URL:
http://salad.persianblog.com
|
نويسنده: مهسا |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 06:25 |
همه مصاحبه يه طرف جواب سوال آخر يه طرف.. عالی بود |
URL:
http://salad.persianblog.com
|
نويسنده: k@\/Eh |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 06:10 |
به قول پرویز شاپور: "استاد ادبیات از نوشتههای روی سنگ قبرش هم غلط دستوری میگیرد." |
URL:
http://www.ashoob.net/kaveh
|
نويسنده: بهشت |
Sunday, May 1, 2005 ساعت 02:12 |
با سلام.جناب اسد خان ممنون از مصاحبه ها.واقعا جالبند.وقتی با خانم ها مصاحبه کردی خوشحال شدم که ما خانوما را هم اهميت ميدی وقتی با آقای بلوچ مصاحبه کردی خوشحال شده بودم ما مسن ها هم محترم شمرده ميشيم و وقتی با مسعود برجيان و خوابگرد مصاحبه کردی خوشحال شدم با هم شهری های من خوب تا ميکنی.راستی چرا اينقدر من متعصبم؟//////اميد ندارم حالا حالا ها با من مصاحبه کنی.چون من من تن به هيچ قاعده و قانون نداده ام تا جزءگروه و دسته ای شناخته بشم و به حساب بيام.ولی از حسن برخوردت با ديگران رگ انسانيتم حظ می برد |
URL:
http://nochagh.blogsky.com
|
نويسنده: زهرا |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 12:22 |
آدم يه کم که با دقت و برای دومين بار که مصاحبه را ميخواند تازه می فهمد که اين آقای خوابگرد چقدر بد اخلاقه:)
اقلا به نظر شخصی بنده لحن ايشون در خيلی از جاها تند و غير ادبی (!) به نظر مياد :)
از اين جهت که معمولا نويسنده ها سعی ميکنن بسيار پاستوريزه با کلمات بازی کنند، اينو نوشتم;) |
URL:
http://zahra-hb.com
|
نويسنده: اهری |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 12:20 |
سلام . اول از همه قالب نوتان مبارکا باشد .خيلی خوشگل شده . دوما در مورد مصاحبه تون ضمن خسته نباشيد فراوان بنظرم وبلاگ جاييکه آدم ميتونه راحت باشه چون يک جای شخصييه . اگه قرار باشه من رعايت ادبيات را هم بکنم و شلخته ننويسم ميشم يک روزنامه نگار ! یا نویسنده ! وب نگار نميشدم که . تازه مستحضرين که برای نوشتن آدمی همچون من که مطالبم را به ترکی ميفهمم و بعد به فارسی مينويسم اگه رعايت مطالب خوابگرد عزيز را بکنم واويلا ميشه که ... |
URL:
http://ahari.blogfa.com
|
نويسنده: يك بلاگر |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 11:34 |
عمو اسد قالب نوی وبلاگ مبارک. خوب شده درکل. گفتگو با خوابگرد هم جالب بود. |
URL:
http://1blogger.com
|
نويسنده: مریم |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 10:58 |
علی رغم وافقتها و مخالفتها جالب بود. |
نويسنده: پرستو |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 10:43 |
قالب نو مبارک اسد عزيز.
گفت و گو رو خيلی دوست داشتم. منتظر دوميش هستم! |
URL:
http://www.parastood.com
|
نويسنده: سعيد |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 10:32 |
آقای شکرالهی عزیز به قول سعدی: درم داران عالم را کرم نيست...کرم داران عالم را درم نيست |
URL:
http://saeededigar.blogspot.com
|
نويسنده: سياه مثل مرگ |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 10:08 |
سلام،
اول اينکه خسته نباشيد، شما و رضا هردو
دوم اينکه من با همه ارادت و اعتقادي که به کار رضا شکر اللهي دارم ولي ميخواهم چند تا نکته هم بگم، يک اينکه خوب رضا جون من شخصا همين که اين تنبانم را نگه داشته ام که نيافتد خيليه ديگه شسته رفته نويسي پيش کش،..... دو آنکه درد وبلاگ نويسي ايراني درد املا و انشا و نيم فاصله نيست درد، درد محتواست....... سه هم اينکه "حالا نيم فاصله اصلا چي هست؟"
دست آخر هم مثل بقيه من فکر ميکنم نثر وبلاگ خيلي شخصيه و کسي نبايد به خودش اجازه بده که به نثر ديگر وبلاگ نويسان ايراد بگيره (همون طور که به مطلب شخصي کسي نميشه ايرادي گرفت) البته اين نظر منه
بعد هم انگار بيلي هم ديگه به سلامتي زن طلبيدن رو گذاشته کنار !!!(خبريه عمو اسد؟؟؟، سگ همسايه اي، چيزي!!!)
آخر هم اينکه بابا يکم به برابري زنان و مردان فکر کنيد، چرا کسي در مورد بيني رضا شکر اللهي نظر نداده!!! مگه مردا آدم نيستن
ولي دور از شوخي خوابگرد از نظر محتوايي خيلي سطح بالا است، هر چند حواشي اش بهتر است (منظورم غلط-نامه و کتاب-خانه اش است). ما خجالت ميکشيم وقتي متنهاي صد من يه غازمان را کنار اين وبلاگها ميگذاريم |
URL:
http://meslemarg.blogspot.com
|
نويسنده: ديار |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 10:04 |
///لام ... خسته نباشيد و آرزوی موفقيت برای شما و مصاحبه کنندههاتون |
URL:
http://www.deyaar.blogfa.com
|
نويسنده: امشاسپندان |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 09:42 |
آقای عليمحمدی عزيز جای خوشحاليست که توهين ها را اين بار پاک می کنيد:) |
URL:
http://www.farnaaz.com
|
نويسنده: زیتا |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 09:37 |
سلام.خوابگرد حق داره حالش بهم بخوره از اين همه ناحقی ها.تازه در يازده سالگی بيسيم هم بر پشت کشيده باشه.در مورد قالب وب خودتان بايد بگم،خيلی شيک شده.در اينجا هم برابری نيست،شما هر چند وقت يکبار ما را به طرح زيباتری مهمان ميکنيد و ما اندر خم همان يک کوچه هستيم،تازه نصف آنهم آسفالت نيست. |
URL:
http://ertebatbamihan.persianblog.com
|
نويسنده: مهرداد |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 09:08 |
سلام به هر دو تون!
در مورد نیمفاصله خیلی سعی میکنم که رعایت کنم. اما اینکه واقعاً کجا باید به کار بردهشود، برایم هنوز معلوم نیست و فکر کنم دلیلاش عدم آموزش در کلاسهای درسمان در مدرسه باشد. آخر تنها آگاهی ما از فارسی نویسی همان است که در مدارس آموختهایم و در مدارس درسهای زبان فارسی یا در قدیم دستور نگارش هم بیمحتوا هستند و بودند و همچنین از طرف دانشآموزان جدی گرفتهنمیشوند و نمیشدند. و از طرفی وبلاگستان هر چه باشد بازتابی است از دنیای حقیقی و بلاگرها یا به نسل قدیم دانشآموز تعلق دارند و یا به نسل جدید.
بگذریم، ببخشید که وراجی کردم. |
URL:
http://mohagh.blogspot.com
|
نويسنده: Shirin |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 09:04 |
سلام، خسته نباشید! من در خارج از ایران زندگی میكنم و مدتهاست ایران نبودم. برای همین شاید درک این مسئله كه همه سعی در تعریف كردن وبلاگ هستند، برام خیلی سخته! خوابگرد عزیز میشه خواهش كنم جواب بدید كه چرا سعی دارید وبلاگ را تعریف كنید؟ وبلاگ در كشورهای دیگه و به زبانهای دیگه دربدر دنبال همچین تعریفی نیستند و تنها بر اساس نیازهای فردی یا اجتماعی، شغلی .... از وبلاگ استفاده میكنند! |
نويسنده: سياورشن |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 09:00 |
ببخش که دوبار تکرار شده ...راستی قالب جديدخيلی قشنگ شده....تبريک... |
URL:
http://
|
نويسنده: رهايی |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 08:51 |
ممنون اسد عزیز
جالب بود و خوندنی.مخصوصا اون زخم دل اقای شکراللهی و نمک دلتمردان وبلاگنویس.
اینجور که معلومه حتما باید غلطـ ــ نامه های خوابگرد رو سر فرصت خوند تا از این گیجی نیم فاصله و دسته بندی نوشته هامون بیرون یایم. |
URL:
http://www.rahayee.blogfa.com/
|
نويسنده: آهو |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 08:43 |
آقای عليمحمدی! مرسی از اين همه زحمتی که میکشيد و ما را با بلاگرهای محبوبمان آشناتر میکنيد!آقای شکراللهی يک از دوستداشتنيترين انسانهاييست كه شناختهام .صميميتشان به من خيلي چسبيد. به هر حال باز هم از هر دوي شما تشكر ميكنم. |
URL:
http://tanhayi-bad-dardiye.blogfa.com
|
نويسنده: م.اصلاحي |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 08:34 |
آقای عليمحمدي از اينکه لينک من را گذاشتهايد ممنونم. هرگونه کمک ديگر هم که در معرفی وبلاگم به من داشته باشيد موجب امتنان و خوشحالی شديد خواهد شد. با تشکر |
URL:
http://reformist.persianblog.com
|
نويسنده: سياورشن |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 08:34 |
سلام ...هر دو خسته نباشيد ....گفتگوی بسيار پرباری بود ....نمی دانستم ايشان اهل موسيقی هم هستند ...در مورد استفاده درست از کلمات با شما موافقم البته يک دست صدا ندارد و توی اين مملکت ايضا دو دست سه دست و بيشتر هم ....من هم به روزم با عکس هايی از جشنواره موسيقی هرمزگان...شاد باشی |
نويسنده: روزبه |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 08:34 |
مصاحبه خوب و محکمی شده و پيش در آمدش خيلی زيبا بود خيلی زياد که البته توقعش از شما دوست عزيز می رفت من هم زياد به اين نيم فاصله حقيقتش معتقد نيستم و وبلاگ برام بيشتر نوشتارش و مطلب اهکيت داره تا اين ريزه کاری ها |
URL:
http://roozbeh.net/goftarenik
|
نويسنده: رنگین کلام |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 07:40 |
سلام و خسته نباشید// اون استاد و این استاد... به هر دو باید ۲۰ داد
دغدغه ی زبان قابل درک است ولی فکر میکنم بعضی ها غیر از محاوره نمی توانند بنویسند. |
URL:
http://
|
نويسنده: زهرا |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 07:35 |
سلام آقای علی محمدی. بابت این مصاحبه واقعا دستتون درد نکنه.
راستش من اینهمه نگرانی آقای شکراللهی رو درک نمیکنم. به خصوص راجع به همون موضوع به قول ایشان شلخته نویسی.
راستش به نظر من خیلی سخته که آدم سعی کنه همیشه با نثر فارسی به قول ایشان قاعده مند بنویسه نه از این جهت که آدم نخواد بنویسه بلکه این کمی سخته همین.
حالا هستند نویسندگان و وبلاگ نویسانی که رعایتش میکنن اما عموما کسانی هستن که روزنامه نگار هستند و شغلشون اقتضا کرده که از اول به این شیوه حرف بزنن و بنویسند.
راستش به نظر من زبان فارسی قوائد نگارشیش خیلی بیشتر از اونی هست که ایشان گفتند (در اینجا) ولی متاسفانه حتی امکان پیاده سازیش و یا دانش کافی در مورد پیاده سازیش نیست.
مثلا من به شخصه تا حالا ادیتوری رو ندیدم که مشخص باشه نیم فاصله (که خیلی برای آقای شکراللهی مهم هست) رو چطوری باید رعایت کرد؟!
حالا من مثلا دانشجوی کامپیوتر هستم!!! و نمیدونم چطوری باید رعایتش کنم؟! به هر حال به بقیه هم همین حق رو باید قائل شد. به نظر من ندونستن بقیه عیبی بر اونها نیست. بلکه اشخاصی مثل ایشان و سایر نویسنده ها باید بگن که چه قواعدی و چجوری باید رعایتشون کرد؟!
یا حداقل ادیتوری که خود آقای شکراللهی استفاده میکنن چی هست اصلا؟!
ثانیا خیلی از این شکسته نویسی ها به خاطر اینه که وبلاگ روزنامه نیست که! خیلی از مواقع حتی راجع به یک موضوع مهم مطلب همین طوری به ذهن آدم میرسه و سریع باید بنویسیش برای همین شاید اصلا فرصتی نمی مونه که آدم اینقدر دقیق بشه که افعالش رو کامل بنویسه و دستور زبان فارسی رو رعایت کنه.
چیزی که ایشون میگن به نظرم بسیار خوب و ایده آل هست ولی رعایتش برای عموم کمی سخته. همین.
بعدش دوما اینکه من نفهمیدم نقش ایشان توی تلویزیون چی بود دقیقا؟ یعنی از کاراشون دقیقا نگفتند.
|
URL:
http://zahra-hb.com
|
نويسنده: مسعود برجيان |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 07:19 |
اسد عزيز سلام و صد درود و خستهنباشيد به خاطر مصاحبههاي پرمحتوا و جذابي كه انجام ميدهي.
نكتهي جالب براي من در اين مصاحبهها آن است كه موضوعهاي مطرح شده تكراري نميشود يا اگر پرسشي چند بار و از چندين نفر پرسيده ميشود از زواياي مختلف پاسخ داده ميشود و همين امر، غناي بحث را دو چندان ميكنند.
قسمت نخست اين مصاحبه پر از نكات جالب و خواندني بود. منتظر ميمانم تا بخشهاي ديگر گفتگو را بخوانم. اما يك نكته؛
خوابگرد عزيز گفتهاند: «من شخصا وبلاگی را که در آن نشانی از لينک و ارجاع نبينم، يک نمرهی منفی به آن میدهم.»
ميخواستم خدمت ايشان جسارتاً عرض كنم ضمن موافقت با نظر ايشان، من نيز به بلاگري كه بخش پيوندهايش را دو تكه ميكند و مرزي ميان لينكهاي وبلاگش ميكشد و از آن عجيبتر نام وبلاگي را از يك ليست به ديگري منتقل ميكند دو نمره منفي ميدهم.
دليل اين نظر را در بخش سوم يادداشتهاي اخلاق وبنگاري خواهم آورد. البته اگر اين همه مشغله مجالم دهد.
پاينده باشيد. |
URL:
http://borjian.blogspot.com
|
نويسنده: بهمن شمس |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 07:07 |
سلام
اسدجان متشکر به خاطر مصاحبه زيباتون با آقای شکرالهی و البته دوستان قبلی و بعدی
لينک مصاحبه رو می زارم تو وبلاگم
بای |
URL:
http://baham.blogfa.com
|
نويسنده: پارسا |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:57 |
اسد عزيز، به رسم ادب خدمت رسيدم. عرضى نيست جز درود و سلام به شما و مهمان عزيز اين هفته. شاد و پاينده باشيد. |
URL:
http://parsanevesht.blogspot.com
|
نويسنده: امير |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:51 |
سلام دستت درد نکنه بابت مصاحبه
دو نکته فقط :
يکی اينکه می خواستم بدونم در اين مصاحبه معلوم ميشه نقش آقای خوابگرد و در واقع مسئوليتش در تلويزيون چی وبده ؟
علت بازگشت دوباره شون هم بای چه چيزی بوده؟ يعنی چه مشکلی حل شده که تصميم گرفته برگرده |
URL:
http://amirfs.blogspot.com
|
نويسنده: حميد ـ ميداف |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:43 |
خسته نباشيد ... با اشتياق درانتظاردرج ادامه گفتگو هستم... |
URL:
http://midaf.blogfa.com
|
نويسنده: صادق |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:32 |
اسد جان خسته نباشی! عجب مصاحبه خواندنی اي بود. |
URL:
http://www.montaghed.com
|
نويسنده: هاله |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:29 |
سلام اسد جان و دستت درد نکنه!
سلام آقای شکراللهی. اول از همه ممنون بابت تمام کارهای خوبی که میکنید - از صمیم قلب. دوم این که من هم جزو گروه شلختهنویسان اینترنتی هستم به دو دلیل. یک این که سالیان دور است (از بچهگی) در ایران نبودهام بنابراین دانش فارسیام آنجور که میخواهم و باید خوب نیست و دوم بیحالی! در حال حاضر برای نوشتن یک مطلب جدی یا حتی نیمه جدی باید برای هر دو جمله یکبار به دیکشنری فارسی مراجعه کنم - یعنی انگلیسی الفاظ رو میدونم ولی فارسیشون رو یا فیالبداهه یادم نیست یا اصولا" نمیدونم.
به هرحال قبل از نوشتن این پیام کامپیوترم رو با کمی ترغیب وادار به درک مفهوم نیمفاصله کردم (نمیدونم چرا نرمافزار پیشنهادی شما کار نکرد) و در ازای کاهش سرعت تایپ موفق به رعایت اصل نیمفاصله شدم. حالا میماند یاد گرفتن این که کجا و چه چیزهایی نیمفاصله پذیرند و چه چیزهایی نه! که لابد اگر فارسی رو درست یاد بگیرم احتمالا" مشکل اون هم حل میشه!
موفق باشید. |
URL:
http://mithras.org
|
نويسنده: فواد |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 06:08 |
عالی بود واقعآ استفاده کردم راستی جواب آخری خیلی معنی داشت وقتی من بلاگر... آن آقا...جال بود! |
URL:
http://2fun.caspianblog.com
|
نويسنده: صادق جم |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 05:31 |
خيلی دوست داشتم که بيلی رو ببينم! خوب شد که عکسش رو گذاشتين! وبلاگتون هم خيلی خوشگل شده. خود مصاحبه رو هم حتماْ آفلاين ميخونم. اما قبلش خسته نباشيد. |
URL:
http://blognevesht.blogspot.com
|
نويسنده: سعيد حاتمی |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 04:51 |
سلام، خسته نباشيد |
نويسنده: بانوی باران |
Saturday, April 30, 2005 ساعت 03:44 |
سلام اول قالب نو مبارک خيلی قشنگ شده ....دوم جواب سوال آخر خيلی پر معنا بود.......موفق باشيد |
URL:
http://pouyehm.hadi77.com
|
|
Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by
1saeed.com.
|
|

آگهی
|