گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده ی وبلاگ «خوابگرد»

image_pdfimage_print

پیش‌درآمد
reza
از میدان بیست و چهار اسفند راه می‌افتم، از آن پیاده‌رو که کتاب‌فروشی‌هایش به‌‌دنبال هم صف کشیده‌اند عبور می‌کنم؛ بی‌شتاب! بارها و بارها از آن‌جا گذشته‌ام. گاه می‌ایستم و به ویترین‌های‌ پر از کتاب نگاه می‌کنم و راه می‌افتم تا به انتشاراتی محبوبم برسم. آن‌جا چون همیشه درنگ خواهم کرد. از پشت شیشه‌ی تمیز و براق ویترین به کتاب‌ها نگاه  می‌اندازم، شاید چیز تازه‌ای منتشر شده باشد. به ‌درون سرکی می‌کشم: شاملو نشسته است آن‌جا و دورش را چند نفری گرفته‌اند؛ نام نیمایوشیج برده می‌شود، انگار دارد از نیما می‌گوید. می‌روم تو! می‌ترسم اگر سلام کنم رشته کلام را پاره کرده باشم، پس خاموش دل به گفت‌وگو می‌سپارم. زمان به تندی از برابرم می‌گذرد. آیدا که وارد می‌شود، همه‌ی سرها به سمت او برمی‌گردد. شاملو باید برود خانه. از آن‌جا باید سری هم به «کافه فیروز» زد.

وارد که می‌شوی، بوی قهوه و شیرینی و دود سیگار در فضا پیچیده است. خیلی‌ها نشسته‌اند، چندتا چندتا دور میزها، خیلی‌ها که امروز دیگر در بین ما نیستند. فرهادِ خواننده با آن پوستین معروفش وارد می‌شود. بی‌حوصله با نگاه محزونش دوری میِ‌زند و بی‌آنکه چیزی بگوید، غیب می‌شود. همین‌که وارد «خوابگرد» می‌شوم، احساس می‌کنم همان‌جا هستم: بیست و چهار اسفند، شاهرضا، همان پیاده‌رو، کتاب‌فروشی‌ها، ویترین‌های تمیز پر کتاب، انتشاراتی محبوبم، کافه فیروز و… نوستالژی… گاهی ساعت‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌های «خوابگرد» پرسه زده‌ام، انگار که دنبال چیزی می‌گردم که سال‌هاست گم کرده‌ام. همه‌چیز در خوابگرد زیباست: از نثر فاخر رضا گرفته تا قالبش، همه‌جا نوعی هارمونی و هماهنگی به‌چشم می‌خورد و همان لحظه در می‌یابی که وبلاگ برای نویسنده‌‌اش جدی ‌است، مثل زندگی.
گفتگوی‌ام با رضا شکراللهی به درازا کشید؛ برای رعایت حال خوانندگان این وبلاگ، آن‌را در چند بخش منتشر می‌کنم. خواهشی هم از شما عزیزان دارم: اگر قرار است پیامی بنویسید، لطفاً مربوط شود به متن گفتگو. دوستی هم تذکر داده بود که چرا برای مصاحبه با رضا تبلیغ کرده‌ام؟ واقعیت این است که این پیشنهاد خود شما دوستان عزیز بود که خواسته بودید با هر که مصاحبه دارم از قبل اعلام کنم تا اگر وبلاگشهری‌ها نکته‌ای در ذهن داشتند که خواستند با مصاحبه‌شونده مطرح شود، این امکان را داشته باشند. من نیز به خواست شما دوستانم گردن نهادم و پذیرفتم که به این وسیله، می‌توان مصاحبه‌های پرمحتواتری را سامان داد.

* * *

در ایمیلی که برایم فرستاده بودی فهمیدم که حسابی گرفتاری! با این وجود دعوتم را برای این گفتگو پذیرفتی، بی ‌نهایت سپاسگزارم.

نمی‌دانم چرا این‌قدر احساس گرفتاری می‌کنم. گاهی وقت‌ها به نظرم می‌آید بیش‌تر «احساس» گرفتاری می‌کنم تا این که «واقعا» گرفتار باشم! ولی از یک چیز مطمئن‌ام و آن این که تازگی‌ها حواشی خوابگرد اعم از پاسخ‌دادن به ایمیل‌های زیاد و مصاحبه و مشارکت در امور خیریه‌ی وبلاگی و… دارد جای وقت گذاشتن روی خود وبلاگ را می‌گیرد. همیشه از گرفتار شدن در این وضعیت فرار کرده‌ام ولی گاهی وقت‌ها نمی‌شود انگار در رفت. به هر حال ممنون‌ام و در خدمت‌.

معرفی شده سنت این گفتگوها اگر موافقی از خودت شروع کن، این نویسنده‌ی وبلاگ “خوابگرد” کیست؟

آخر اردیبهشت ماه، سی‌وسه سالم تمام می‌شود. چندسال قبل از تولدم، روستای زادگاه پدرم را می‌خرند تا سد زاینده‌رود را بسازند و آب همه‌جا را بگیرد. کاملا تصادفی از نجف‌آباد سردرآوردیم. همه‌ی زندگی‌ام به تجربه کردن گذشته؛ یا به قول پدرم به «از این شاخه به آن شاخه پریدن». هر غلطی فکر کنی کرده‌ام. همواره شاگرد اول مدرسه بودم و در عین حال تابستان یازده سالگی‌ام را بی‌سیم به پشت در پادگان «حاج‌عمران» عراق گذراندم. جنگ و مدرسه باهم پیش رفت. زخم‌های دوران جنگم که بهتر شد، دو سه سالی درس را بی‌خیال شدم و خودم را در یک اتاق محقر در شهری غریبه محبوس کردم. قصد عروج داشتم از زمین به آسمان. پس از مدتی گندش درآمد که اساسا آسمانی‌ام! از زمین بیرونم انداختند. به خانه برگشتم. روزها ساز می‌زدم و شب‌ها درس می‌خواندم تا دیپلمم را گرفتم و با کسب رتبه‌ی یک در کنکور هنر مرا از خانه بیرون انداختند بروم تهران. دانشگاه رفتنم هم مسخره بود. از رشته‌ی تأتر بگیر تا ادبیات انگلیسی دانشگاه ملی و نهایتا کارگردانی فیلم. کک نوشتن اما توی تنبانم می‌جنید از همان اول. چپ می‌رفتم باید می‌نوشتم، راست هم می‌رفتم باید می‌نوشتم. هیچ‌وقت قصد نداشتم داستان‌نویس بشوم، ولی نمی‌دانم چرا وسط این جماعت بر خوردم. با آن‌ها احساس بهتری دارم. با سینمایی‌ها و تلویزیونی‌ها هم زیاد می‌چرخم، ولی فقط برای گذران زندگی. نویسنده‌ها برایم قابل‌تحمل‌ترند. حالا هم که سال‌هاست از خدمت مقدسم در سازمان مقدس‌تر صدا و سیما می‌گذرد! و اگر بیرونم نکنند، کم‌تر از ده سال دیگر بازنشسته می‌شوم. فیلمنامه می‌نویسم، مستند‌نویسی می‌کنم، برای انتشاراتی‌ها و دوستانم ویراستاری می‌کنم، مشاوره می‌دهم، گاهی فیلم و برنامه‌ی تلویزیونی می‌سازم، گاهی برای روزنامه‌ها می‌نویسم، اگر فرصت کنم پیرزن هم خفه می‌کنم. بیش از شش سال است که ازدواج کرده‌ام و اکنون با همسرم و پسر یک‌ماهه و نیمه‌ام در آپارتمانی کوچک و اجاره‌ای در شمال شرق تهران ساکن‌ام؛ آپارتمانی که در یک گوشه‌ی یک‌متر و نیم در یک‌متر و نیم آن، دفتر خوابگرد قرار گرفته. بس نیست؟

آیا تاکنون کاری را هم منتشر کرده ای؟ بیشتر با کدام روزنامه ها همکاری کرده‌ای و یا می‌کنی؟

کار مستقل ادبی به عنوان کتاب، نه. گفتم که به‌طرز احمقانه‌ای وسط این جماعت بُر خورده‌ام. همکاری با مطبوعات هم همیشه تکه‌پاره بوده. از صفحه‌ی سینمایی روزنامه‌ی «سلام» در سال ۱۳۷۲ گرفته تا انتشار هفته‌نامه‌ی سینمایی «نور» که پس از هشت شماره، صاحبش ما را بیرون انداخت و آن را تبدیل کرد نشریه‌ی زرد. در هفته‌نامه‌ی «آوا» هم که توقیف شد با اسم مستعار یادداشت سیاسی می‌نوشتم و با اسم خودم ستون طنز داشتم. آخرهای «عصر آزادگان» هم داشتم از صفحه‌ی آخر این روزنامه سردرمی‌‌آوردم که توقیف شد. بعد هم صفحه‌های ادبی و وب روزنامه‌ی همشهری تهران سابق و گه‌گاه هم روزنامه‌ی «شرق».

گفتی که ساز هم می‌ زنی، شاید برای من و خوانندگان این وبلاگ جالب باشد که بدانیم چه سازی؟ و اگر حوصله داشتی بعدا جداگانه در باره موسیقی ایرانی هم گپی بزنیم؟

من سنتور را در هنرستان موسیقی اصفهان آموختم و سال‌ها هم ادامه دادم، ولی از سال ۷۵ بود که احساسم عوض شد و سه‌تار دستم گرفتم. از آن سال با این ساز است که گاهی نجوا می‌کنم. البته سه‌تار را برخلاف سنتور حرفه‌ای نمی‌زنم، در حد همان نجواست؛ هرچند کاملا تصادفی یک‌بار از یکی از آثار آقای چشم‌آذر سردرآوردم و برای موسیقی متن یک سریال تلویزیونی تک‌نوازی کردم.

چند سال است وبلاگ می‌نویسی و چطور شد به این سمت کشیده شدی؟

حدود یک ماه دیگر می‌شود سه سال تمام. کنجکاوی علت اصلی‌اش بود؛ کشف محملی نو برای نوشتن بی‌هیچ دغدغه‌ای. یا شاید هم پیدا کردن «شاخه‌»‌ی جدیدی برای پریدن! یادم نمی‌رود برای هر کس که می‌خواستم توضیح بدهم وبلاگ چیست، آخر سر خسته و پشیمان می‌شدم چون متوجه منظورم نمی‌شد. شروع سختی بود. در خلأ می‌نوشتم انگار، ولی بخش گمشده‌ای از زندگی‌ام را پیدا کرده بودم. همین‌طور هم شد. وبلاگ هم‌چنان بخشی از زندگی من است؛ یک بخش کاملا جدی.

یکبار در یادداشت کوتاهی «بازگشت به نقطه صفر تعفن: خوابگرد تمام شد» کرکره خوابگرد را پایین کشیدی که برای من و شاید خیلی از خوانندگانت یک نوع شوک بود. آیا خسته شده بودی؟ یا واقعا همانطور که آنجا توضیح داده بودی «غم نان» بود و یا نه! مسائل دیگری هم پشت آن تصمیم غیرمنتظره خوابیده بود؟

یادم نیاور که اشکم درمی‌آید. ماجرا فقط به غم نان برمی‌گشت و بس، ولی اگر توضیح بدهم که عمق فاجعه تا چه حد بود، باورکردنی نیست. البته می‌توانستم دست و پا شکسته ادامه بدهم، ولی اداره‌ی خوابگرد آن‌قدر برای من جدی بود ـ و هست ـ که نمی‌توانستم با آن مماشات کنم. خیلی‌ها که «سطح اقتصادی» زندگی‌شان شبیه من است یا با فضای ایران آشناترند، موضوع را درک کردند ولی برخی درک نکردند یا «نخواستند» که درک کنند و در غیاب من به من حمله کردند. این‌طور بگویم راحت‌ترم که تعطیلی خوابگرد برای من بدون اغراق مثل این بود که فرزندم را از سر ناتوانی در تأمین معاش سر راه گذاشته باشم.

تو در وبلاگت غلط ـ نامه‌ای نوشته‌ای، نخست اینکه انگیزه‌ات چه بود و دوم اینکه این غلط ـ نامه پیشنهاد خود توست یا به کارهای زبان‌شناسان و از جمله فرهنگستان نگاهی داشته‌ای؟

خوب شد این سوال را پرسیدی. از روزی که وبلاگت را می‌بینم دایم حرص می‌خورم که چرا «نیم‌فاصله» در وبلاگ تو رعایت نمی‌شود؟ مثل این که آن غلط‌ ـ نامه‌ها هنوز هم باید ادامه پیدا کند! این ماجرا در واقع «یکی» از برآیندهای بحث شیرین «ابتذال در وبلاگستان» بود. البته ابتدا می‌خواستم بحث نگارش را شروع کنم، ولی دیدم بیش‌تر وبلاگ‌نویسان از پایه یعنی «اصول اولیه‌ی نگارش در وب» مشکل‌دارند. کار چندان خاصی هم نبود. بیش‌تر یک ابتکار جالب بود و توضیح نکاتی که بسیار ساده و در عین حال مهم‌اند. آن‌قدر مهم که یکی دو هفته‌ی پیش، از طرف بخش انفورماتیک یک سازمان بزرگ دولتی با من تماس گرفتند و اجازه خواستند که غلط ـ نامه‌ها را به صورت جزوه و در قالب یک بخشنامه‌ی توصیه‌ای در سطح سازمان خودشان منتشر کنند تا در نامه‌نگاری‌های کامپیوتری هم حتا رعایت شوند. اگر آن‌ها را مرور کرده باشی، می‌بینی که موضوع‌شان اصلا نه زبان‌شناسی‌ست و نه ربطی به فرهنگستان زبان دارد. غلط‌ ـ نامه‌ها عبارت‌اند از چند قانون ساده‌ برای نگارش به‌خصوص روی وب، همین! نه جای اما و اگر دارند و نه اختلاف نظری میان علما درباره‌شان هست. حتا سردبیر، خودم که در بحث ابتذال ذی‌نفع بود و یک طرف ماجرا، جزو معدود کسانی‌ست که نکات غلط ـ نامه‌ها را (از پیش) موبه‌مو رعایت می‌کند و دیگران را هم تشویق می‌کند به رعایت‌شان.

پایه گذار غلط – نامه تو بودی یا اینکه بحث های گسترده‌ای که در اوایل دهه‌ی هفتاد در نشریاتی مثل “آدینه” در همین مورد شد هم در ساختن این بستر ذهنی دخیل بوده؟ شنیده‌ام که در خارج کشور هم نشریه معتبر “ایران شناسی” در این مورد تلاش بسیار کرده و آن را ترویج داده؟

آن‌چه زیر عنوان غلط ـ نامه در وب مشهور شد صرفا ابتکار شخصی‌ام بود. بگذار این را بگویم که من برای هر ایده‌ای خیلی فکر می‌کنم. هیچ‌کس از من نپرسیده که چرا همین تیتر «غلط ـ نامه» را به این شکل نوشتم. نه تنها نپرسیدند که بیش‌تر بلاگرها هم به هنگام نقل‌قول دقیقا همین عبارت را می‌نویسند؛ حتا خود تو! این یک شیطنت تبلیغاتی بود برای تأثیرگذاری بیش‌تر. با این حال این را هم بگویم که با توجه به ویراستار بودنم، همواره دغدغه‌ی «پاکیزه‌نویسی» داشته‌ام و طبیعی‌ست که شاخک‌های ذهنم در برابر هر موضوع و بحث مربوطی حساس باشد. «زبان» ـ در وجه ادیبانه‌اش و سپس در عرصه‌ی زبان‌شناسی ـ دغدغه‌ی من است و با آن زندگی می‌کنم. و قطعا این دغدغه و پیشینه در پایه‌گذاری غلط ـ نامه بی‌تأثیر نبوده، اما فقط به عنوان یک زیرساخت ناخواسته‌ی ذهنی و نه بیش‌تر. باز هم تکرار می‌کنم که فکر انتشار غلط ـ نامه از دل بحث ابتذال بیرون آمد. از فرصت استفاده کنم و این را هم بگویم که من هنوز وارد بحث «نگارش» نشده‌ام و همیشه هم در این بحث‌ها نقش ناظر را بازی کرده‌ام و صرفا به آن‌ها پوشش داده‌ام. برای این کار هم دلایلی دارم که جای طرحش این‌جا نیست. ولی اگر بتوانم در آینده وارد این مبحث هم خواهم شد، البته به شکل کاملا پایه‌ای و در حد «عرف مقبول». چون به باور من در این‌جور مسایل که حساب دو دو تا چهار تا نیست، نمی‌شود و نباید «حداکثری» برخورد کرد وگرنه حاصل همان می‌شود که اصلاح‌طلبان در بخش سیاست داخلی ایران به دست آوردند.

من البته خیلی سعی کردم نیم‌فاصله‌ها را رعایت کنم و حتا دستور تو را هم بکار بردم نشد (ویندوز من ایکس پی و وردم ۲۰۰۰ است).

«نیم‌فاصله» رعات کردن خیلی ساده است. کافی‌ست نرم‌افزار سبک Tray Layout را دانلود و نصب http://khabgard.com/traylayout-1.2.zip و بعد به جای Space از دو کلید Shift و Space (همزمان) استفاده کنی؛ همین! سخت بود؟

حالا که به این‌جا رسیدیم می‌خواهم در مورد تبدیل اصطلاحات و واژگان وبلاگی موضوعی را مطرح کنم. مثلا من علاقه دارم به جای وبلاگ‌نویس از واژه‌ی بلاگر استفاده کنم چرا که معتقدم وبلاگ‌نویس مفهوم رسایی نیست، وقتی می‌گوییم وبلاگ‌نویس یعنی کسی که در وبلاگ می‌نویسد اما بلاگر هم می‌نویسد، هم عکس می‌گذارد و هم به خبرها لینک می‌دهد خلاصه هم سردبیر است، هم عکاس، هم تبلیغ‌چی وبلاگش و هم آبدارچی، تازه خیلی وبلاگ‌ها هستند که تنها به خبرها لینک می‌دهند و نمی‌نویسند یا اینکه برخی وبلاگ را وب‌نوشت می‌گویند. من فکر می‌کنم گاهی ما در تبدیل واژه‌های کامپیوتری به فارسی تا مرز تعصب پیش می‌رویم، خب هم آن آفریقایی که در شاخ آفریقا زندگی می‌کند و پشت مانیتور نشسته‌است معنای بلاگر را می‌فهمد و هم منِ لُر. منظورم از این همه گفتن این بود، حالا که تو همت کرده‌ای و غلط ـ نامه نوشته‌ای چرا روی این مقوله کار نمی‌کنی تا دست‌کم بلاگرها به یک زبان مشترک در مورد برخی از واژه‌ها برسند. مثلا همین آپدیت و یا اصطلاحات دیگری که حالا به ذهنم نمی‌رسد؟

ای‌ آقا! ابتکار و ایده‌های نو بسیار دارم، ولی با کدام انرژی و زمان و پشتوانه باید آن‌ها را عملی کنم؟ باور کن اگر خوابگرد می‌توانست فقط اجاره‌خانه‌ی مرا درآورد، با همین وبلاگ انقلاب می‌کردم. دوستان نزدیکم می‌دانند که چه ایده‌هایی دارم برای طرح در وبلاگستان، ولی فرصت نمی‌کنم. در مورد همین غلط ـ نامه نزدیک دو ماه است می‌خواهم بخش تازه‌ی آن را بنویسم، فرصت نمی‌کنم. این را هم صادقانه و با شرمندگی بگویم که در دور جدید خوابگرد با خودم عهد کرده‌ام تا جایی وقت پای آن صرف کنم که به حداقل‌های زندگی‌ام آسیب نزند. مطمئن باش اگر روزی برسد که وضعیت متعادلی داشته باشم، از این کارها در خوابگرد زیاد خواهی دید. از این‌ها گذشته، در مورد پیشنهاد خوبت هم باید بگویم که چنین موضوعاتی را نمی‌شود یک‌تنه پیش برد. گفتم که، قضیه‌ی دو دو تا چهار تا نیست. هم بحث زبان‌شناسی‌ست هم ادبیات و هم کمی‌سلیقه‌مندی (سلیقه‌مند یعنی‌چی؟!). نهایتا می‌شود طرح موضوع کرد و کار را به صورت گروهی پیش برد. ولی پیشنهادت را فراموش نمی‌کنم. در ضمن این را هم بگویم که نفس بلاگرشدن برای بعضی‌ها بدجوری باعث سوء‌تفاهم شده و هر بلاگری به صرف این که احساس فردیت و استقلال در نوشتن می‌کند، اشتباهی گمان می‌کند که در عرصه‌ی اندیشه و تحلیل هم نیازی به دیگران ندارد. مقاومت می‌کند. ناسزا می‌گوید. زیربار نمی‌رود. به قامت یک استاد دانشگاه جلوی رویت می‌ایستد و می‌زند توی دهنت. با این اوضاع انتظار نداشته باش که یک‌تنه بشود درباره‌ی هر موضوعی تعیین تکلیف کرد.

حرفت را قبول دارم که یک تنه نمی‌شود و کار گروهی می‌خواهد آنهم در یک بستر سالم و غیر جنجالی. اما در مورد اداره خوابگرد چرا آگهی قبول نمی‌کنی؟ شاید دست‌کم بتوانی بخشی از هزینه‌اش را تامین کنی این روزها هم بحث آگهی گرفتن و نگرفتنش جاری است حتما در جریان هستی؟

دست به دلم مگذار عزیز! کو آگهی که من قبول بکنم یا نکنم؟ آن اوایل سعی کردم با تبلیغ کتاب و سایت و وبلاگ، بخشی از هزینه‌ی خوابگرد را فراهم کنم، ولی انرژی و زمانی که برای آگهی‌گرفتن هدر می‌دادم، بیش‌تر از درآمدی بود که به‌دست می‌آوردم؛ نشد. نمی‌دانم چرا ملت فکر می‌کنند هرکس که کار فرهنگی می‌کند موجودی‌ست که خدا زده توی سرش تا همین‌طوری هی خدمت بکند و دیگران هِی تشکر کنند. بعد دوباره او هِی خدمت کند و آن‌ها دوباره هِی تشکر کنند. برای همین بود که بی‌خیال شدم و حالا خودم دارم فقط برای کتاب‌هایی به انتخاب خودم و یا پیشنهاد دوستان تبلیغ رایگان می‌کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم با توجه به این که خیلی‌ها گمان می‌کنند من یک دائره‌المعارف اینترنتی هستم، اگر قرار باشد برای هر پاسخ ایمیل یا مشاوره‌ی اینترنتی فقط هزارتومان دریافت کنم، رقمش در همین یکی دوماه اخیر می‌شود بالای سیصدهزار تومان! خنده‌دار است، نه؟ همین الان هم رسما اعلام می‌کنم اگر کسی یا جایی باشد که بخواهد به خوابگرد تبلیغ «غیرسیاسی» بدهد، با کمال اشتیاق می‌پذیرم حتا اگر تبلیغ کاندوم باشد!

گاهی تو از ابتذال در وبلاگشهر می‌گویی کاملا نمی‌دانم منظورت چیست؟ می‌شود مطلب را بیش‌تر بشکافی؟

گمان می‌کنم هنگام درگرفتن این بحث وارد ماجرا نشدی. اگر بخواهم توضیح بدهم واقعا بسیار طولانی‌ست. علیرضا دوستدار پرونده‌ی این ماجرا را تهیه کرد که در این آدرس است. اگر پرونده را مرور کنی، همه‌چیز دستت می‌آید. فقط این را اضافه کنم که این بحث، «جنجالی‌ترین و مؤثرترین» بحث‌ «فرهنگی» وبلاگستان بود که نتایج بسیار خوبی هم داشت؛ نتایجی که به مرور زمان به دست آمد. مصرانه پیشنهاد می‌کنم اگر کسی از این بحث آگاه نیست، حتما آن را مرور کند.

من البته تا حدودی در جریان آن بحث‌ها بودم، اما می‌خواستم حالا که مدتها از آن بحث‌ها که گاهی هم از حوزه منطق گفتگو خارج می‌شد گذشته است، نگاه تو را به پدیده وبلاگ نویسی، ضعف‌ها، نکات مثبت و منفی‌اش و همین چیزی که ابتذال می‌گویی بدانم؟

پاسخ این پرسش تو برای من یعنی یک نوشتار بسیار طولانی. ولی آن‌چه که به بحث «ابتذال» مربوط می‌شود را می‌توانم این‌طور ارزیابی کنم که به‌رغم مقاومت و انکار سفت و سختی که به هنگام طرح بحث در بین بلاگرها دیده شد، به‌مرور با آرام شدن دریا و فرونشستن کفِ آن، بحث‌ها تخصصی‌تر شد و ادامه پیدا کرد تا این که اکنون به وضوح می‌بینم هم در عرصه‌ی «اندیشه» و هم در عرصه‌ی «زبان»، بلاگرها ـ یا بهتر بگویم بلاگرهای شناخته‌شده‌تر و تأثیرگذارتر ـ دست و پای‌شان کم و بیش می‌لرزد. نفس این لرزیدن ـ چه خواسته باشد و چه ناخواسته ـ بسیار ارزشمند است. از طرف دیگر می‌بینم که بلاگرهای ماندگار دارند وبلاگ‌های‌شان را تخصصی‌تر می‌کنند و این یعنی کاسته‌شدن از نقاط ضعف و منفی فضای عمومی وبلاگستان. و باز از سوی دیگر می‌بینم که بلاگر بودن به یک «هویت» مستقل تبدیل شده و «ارزش» اجتماعی و فرهنگی پیدا کرده، و در چنین بستری که اشتیاق فراوانی هم برای جوان‌ترها ایجاد می‌کند، بلاگر ناخودآگاه متوجه این ماجرا هست که این «هویت» و «ارزش» صرفا به «وبلاگ‌داری» نیست، بلکه لوازم و اسبابی دارد که برای کسب آن هویت و ارزش نیازمند رعایت نسبی آن‌هاست. این فرایند هم کمک کرده تا فضای وبلاگستان از ابتذال فاصله‌ی بیش‌تری بگیرد. یک عامل دیگر را هم باید اضافه کنم و آن آشتی نسبی شخصیت‌های «فرهنگی» آشنا و «صاحب‌ اندیشه و قلم» با وبلاگستان است. هرچه این حضور پررنگ‌تر شود، غنای این شهر، هم در کارکرد رسانه‌ای و هم در عرصه‌ی اندیشه‌ورزی بیش‌تر می‌شود. اگر اتفاق عجیبی رخ ندهد و این مسیر به همین‌گونه طی شود، اوضاع از این هم بهتر خواهد شد.

پس با این حساب به آینده این پدیده به‌هرحال جوان خوشبین‌ای؟

خوشبین‌ام. یا بهتر است بگویم دوست دارم خوشبین باشم.

من آن اوایلی که کار را شروع کردم، علاقه داشتم در مورد وبلاگ‌های ایرانی تحقیقی کنم. در طول چندماه نزدیک به سه هزار وبلاگ را دیدم، البته وسط راه پشیمان شدم که بحث دیگری است، اما دیدم اغلب جوانان برای نوشتن از نثر محاوره ای استفاده می‌کنند که خب من نمی‌پسندم زیرا معتقدم موسیقی واژه را از آن می‌گیرد و یا شاید بخاطر اینکه از نسل دیگری هستم، می‌خواهم علت این گرایش را بدانم؟ آیا ارتباطی دارد به ادبیات بعد از انقلاب، بویژه در حوزه داستان‌نویسی؟ یا نوعی پدیده جوانی است، یا سلیقه و یا سهل انگاری؟ اولا میخواهم نظرت را در مورد چنین شیوه نوشتاری بدانم و دوم اینکه چرا چنین است؟ 

شخصا مخالف این شیوه‌ی نگارش نیستم. حتا وقتی در ادامه‌ی بحث ابتذال موضوع شیوه‌ی نگارش پیش کشیده شد، در پاسخ به دوست عزیزم خورشیدخانوم، پاره‌ای از نوشته‌ام را به همین شیوه نوشتم و گفتم که می‌شود این‌طور هم نوشت، ولی محاوره‌ای نوشتن هم به‌خدا چارچوبی دارد و درست نیست که با آن سرسری برخورد کنیم. که البته اکنون بلاگرهایی مثل خورشیدخانوم و زیتون به همین شیوه می‌نویسند و خیلی هم شیرین و روان و قاعده‌مند چنین می‌کنند. حالا از موافق یا مخالف بودن من و نیز از استثناها که بگذریم، مایل‌ام درباره‌ی اصل موضوع کمی وراجی کنم. تمایل بلاگرها به این شیوه بر اساس «سلیقه» نیست، چون پشت سلیقه یک‌جور «آگاهی» هم نشسته. می‌شود گفت یک‌جور «سهل‌انگاری»‌ست که به خصلت جوان‌های امروزی برمی‌گردد. در واقع شمار بیش‌ترشان برای محاوره‌ای نوشتن تصمیم نمی‌گیرند و صرفا به‌خاطر راحتی بیش‌تری که ناخودآگاه احساس می‌کنند، چنین می‌کنند. به معنای دیگر از اساس دغدغه‌ی زبان ندارند و نمی‌دانند که زبان یک سرمایه‌ی ملی‌ست؛ همان‌طور که دغدغه‌ی خیلی چیزهای دیگر را هم ندارند و اصلا نمی‌دانند «ملی» یعنی چه! بخش فرهیخته‌تر آن‌ها که شاید گاهی وقت‌ها فکر هم می‌کنند، این باور نادرست را دارند که نقطه‌ی مقابل محاوره زبان رسمی مقاله‌نویسی‌ست و از شیوه زیبا و پرظرفیتی به نام «شکسته‌نویسی» غافل‌اند. این دسته همان‌هایی‌اند که وقتی ناچار باشند یک نامه‌ی رسمی بنویسند و یا مقاله‌ای تنطیم کنند، نوشته‌شان پر می‌شود از «می‌باشد» و «می‌نماید» و «در این راستا» و… مثالی می‌زنم برای خوانندگان این گفت‌وگو:
شیوه‌ی محاوره‌ی قاعده‌مند: «چند روزه که به انتخابات فکر می‌کنم. هنوز نمی‌دونم به کی‌باید رای بدم. اصلا رای بدم یا ندم. ولی با این اوضاع قاطی پاتی باید حواس‌مون باشه که یه وخ کلاه سرمون نره.»
شیوه‌ی مقاله‌نویسی از نوع آماتوری: « چندین روز می‌باشد که بحث انتخابات ذهن من را به خودش مشغول داشته است. هنوز به این باور نرسیده‌ام که رای‌ام را برای چه کسی به صندوق بریزم. مهم‌تر از آن این که هنوز بر من روشن نیست که آیا باید رای داد یا نه. اما بدیهی می‌باشد که با وضعیت پیچیده‌ی امروز، مراقب باشیم که خطا نکنیم و اقدامی نکنیم که بعدها از آن پشیمان بشویم.»
شیوه‌ی شکسته‌نویسی: «این چند روز ذهنم بدجوری درگیر انتخابات است. به کی رای بدهم؟ اصلا شرکت بکنم یا نه؟ با این آشفته‌بازار خر تو خر فکر می‌کنم باید حواس‌مان باشد کلاه سرمان نرود.»
می‌خواستم شیوه‌ی محاوره‌ی شلخته را هم بنویسم، ولی باور کن نتوانستم!
به هرحال من فکر می‌کنم شکسته‌نویسی بهترین شکل شیوه‌ی نگارش در وبلاگ است که هر بلاگری به‌مرور می‌تواند شخصیت زبانی خودش را در این شیوه پیدا کند، البته اگر متوجه باشد. منظورم این است که این شیوه آن‌قدر قابلیت دارد که بتواند بی‌نهایت لحن و آهنگ و ریتم به خودش بگیرد، و در عین‌حال که محاوره‌ای نیست، دریافت آن در ذهن خواننده، شکل محاوره‌ای داشته باشد. همین الان با کمی دقت در برخی وبلاگ‌های شناخته‌شده‌تر می‌توانید رنگ و بوهای مختلفِ شکسته‌نویسی را ببینید. وقتی شما شکسته‌نویسی کنید، بدون این که به شلختگی و بی‌قیدی گرفتار شوید، می‌توانید هر آن چه واژه‌ی تازه‌ساخت هست را هم درون نوشته‌تان بگنجانید. می‌توانید حتا واژه‌سازی کنید بدون این که به خواننده احساس بدی دست بدهد. حرف در این باره زیاد دارم که گمان کنم برای این‌جا بس باشد. فقط با این توضیحات متوجه شدم که باید حرف اولم را این‌طور اصلاح کنم که با محاوره‌ای نوشتن مخالف نیستم، ولی موافق هم نیستم!

اگر گفتگویم با ف. م. سخن را خوانده باشی ایشان موضوعی را بعنوان «مطالب وبلاگی» که خب تضادش می شود «مطالب غیر وبلاگی» مطرح کردند میخواستم نظرت را در این باره بپرسم؟ آیا اصولا تو با چنین تقسیم بندی‌هایی موافقی؟

کاملا موافق‌ام، ولی به‌طور عام‌تر. یعنی صفت «وبلاگی» یا «غیروبلاگی» را من به «مطالب» وبلاگ اطلاق نمی‌کنم بلکه «کلیت» یک وبلاگ را این‌گونه ارزیابی می‌کنم. البته فکر نکن می‌توانم به سادگی موضوع را تبیین کنم. باید حواس‌مان باشد که وبلاگ هنوز یک پدیده‌ی نوظهور به حساب می‌آید و مباحث تئوریک آن هم بیش‌تر در حد پژوهش و کنکاش است، دست‌ِ‌کم در ایران. هنوز نمی‌شود دسته‌بندی روشنی به دست داد، ولی با قاطعیت می‌شود گفت که این دسته‌بندی وجود دارد. با این حال اصولی که تا کنون روی آن‌ها یک توافق نسبی به دست آمده، اصول مهم و راهگشایی‌اند. نخست این که وبلاگ «کارکرد رسانه‌ای» دارد. همین کافی‌ست برای این که بتوانیم وبلاگ‌ها را به نسبت فعال بودن این عنصر در آن ارزیابی کنیم. از طرف دیگر، وبلاگ یک ویژگی منحصربه‌فرد دارد که از ذات فنی‌اش برمی‌خیزد و می‌شود به آن گفت « شبکه‌ی پیوندها» یا همان لینک‌ها که برآیندش «ارجاع متن‌ها»ست. من شخصا وبلاگی را که در آن نشانی از لینک و ارجاع نبینم، یک نمره‌ی منفی به آن می‌دهم. عنصر سوم، همان «زبان» است که بخشی از این بحث را در پاسخ پرسش قبلی طرح کردم. این‌ها که می‌گویم بحث‌های فرمی‌اند و شخصا عامل محتوا را در این دسته‌بندی مؤثر نمی‌دانم. شاید در آینده این بحث روشن‌تر شود، ولی تا همین‌جا گمان می‌کنم بشود از نفس حضور این دسته‌بندی حرف زد. در مورد خوابگرد هم که غیبتش شده بود، من همین‌طور نگاه می‌کنم. خوابگرد وبلاگی‌ست با نوشته‌هایی بسیار گونه‌گون. کاملا روشن است که اگر بخواهیم در مورد مثلا یک نقد ادبی در خوابگرد حرف بزنیم، می‌توانیم درباره‌ی وبلاگی‌بودن یا نبودنش اندیشه کنیم. ولی روح کلی خوابگرد همراه با ساز و کار پیوندهای آن، این نوع نگاه را تغییر می‌دهد.

امکان دارد در مورد «کارکرد رسانه‌ای وبلاگ» بیشتر توضیح بدهی؟

این موضوع بسیار تخصصی‌ست، ولی من سعی می‌کنم ساده بگویم. پیش‌تر بارها گفته‌ام که وبلاگ، یک روزنامه‌ی کوچک است. وقتی پای مخاطب به میان می‌آید، مفهوم رسانه مصداق پیدا می‌کند. وقتی تلفن که واسطه‌ی یک ارتباط دونفره بیش‌تر نیست بر اساس تعاریف دانش ارتباطات یک رسانه محسوب می‌شود، وبلاگ که دیگر جای خود دارد. وقتی این را هم در نظر بگیریم که بلاگر ارتباط تعاملی و دوسویه‌ی تنگانگی با مخاطب خود دارد که قابل قیاس با دیگر رسانه‌ها نیست، کاملا طبیعی‌ست که برای وبلاگ یک هویت رسانه‌ای مستقل تعریف کنیم. حالا این که بلاگرها تا چه اندازه به این ماجرا آگاه‌اند و تا چه حد از کارکردهای رسانه‌ای آن بهره می‌گیرند، بحث جدایی‌ست. در واقع بلاگر چه بداند و چه نداند دارد کار رسانه‌ای می‌کند، فقط شدت و ضعف و گستره‌اش فرق می‌کند. هنگام توجه به همین شدت و ضعف و میزان تأثیرگذاری‌ست که می‌گویم هرچه کارکرد رسانه‌ای یک وبلاگ بیش‌تر باشد، به ذات مفهومی آن نزدیک‌تر می‌شود. همان‌طور که می‌بینی، من اصلا وارد بحث محتوایی نمی‌شوم، چون آن چه می‌گویم اساسا ربطی به محتوا ندارد. نمی‌خواهم ناآشنایان با این بحث را بترسانم. در واقع آن‌چه می‌گویم یک بحث نظری‌ست و لزومی هم ندارد که هر بلاگری به آن آگاه باشد. مهم این است که هر بلاگری فقط بداند که با یک رسانه‌ی شخصی طرف است و نه صرفا یک دفتر یادداشت به آن معنا که برخی وبلاگ‌نویسان می‌گویند و بر آن اصرار بیهوده هم می‌ورزند.

از آقای ابطحی که بگذریم اخیرا برخی از دولت‌مردان جمهوری اسلامی «بلاگر» شده‌اند آیا فکر می‌کنی این‌ها متوجه بُرد تبلیغاتی این پدیده شده‌اند و کاری‌است موقتی یا واقعا می‌خواهند بنویسند؟ چرا؟ آنقدر وبلاگ در ایران محبوب شده است؟

من جای آن‌ها نیستم که بدانم موقتی‌ست یا واقعا می‌خواهند بنویسند. تعریف من هم از محبوبیت این نیست. اما حالا که این را پرسیدی بگذار چیزی بگویم. از تأثیر حضور ایشان در وبلاگستان که انکارکردنی‌ هم نیست اگر بگذریم، از توصیه‌ی همیشگی و تلاش پیوسته‌ام برای تعامل با ایشان هم اگر بگذریم، و بالاخره از برخی استثناها هم که بگذریم، برای من شخصا حضور شخصیت‌های سیاسی و به‌خصوص منصب‌دار در وبلاگستان هیچ اهمیتی ندارد. وقتی منِ بلاگر نوعی برای راه‌انداختن وبلاگ و اداره‌اش جان می‌کنم و ایشان خدم و حشم جمع می‌کنند و منشی استخدام می‌کنند برای وبلاگ‌نویس شدن در حالی که نمی‌دانند لینک را با ط دسته‌دار می‌نویسند یا با ث سه‌نقطه، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی من برای ورود به سایت خودم باید از فیلتر بگذرم و این دولت‌مردان (عجب عنوان پرابهتی!) عرضه‌ی یک اقدام کوچک را در این‌باره ندارند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی دوست نویسنده‌ام به من تلفن می‌کند و گریه می‌کند به‌خاطر سانسور کامل داستانی از کتاب تازه‌اش و ایشان شب‌ها با متولیان سانسور قلیان می‌کشند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی برای مسابقه‌ی بهرام صادقی هزار به‌به و چه‌چه می‌کنند ولی حاضر نمی‌شوند یک ریال حتا از خرج‌های چندصدهزار تومانی رفت‌و‌آمدهای شبانه‌شان را برای حمایت از آن بپردازند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی یک بلاگر نمی‌تواند وثیقه‌ی آزادی‌اش را فراهم کند و ایشان مبلغ‌های آن‌چنانی به دیزاینر وبلاگ‌شان می‌دهند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی که دوستان من یکی یکی و به اجبار ترکِ وطن می‌کنند و ایشان آخر هفته‌های خود را در ویلاهای کلاردشت‌شان می‌گذرانند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی برای هر نوشته‌ی انتقادی هزار جور امر و نهی در قالب نصیحت به من می‌کنند و برایم تکلیف تعیین می‌کنند و خودشان از پس داشتن یک روزنامه برنمی‌آیند، به من چه که می‌خواهند وبلاگ‌نویس شوند! وقتی… حالم دارد به هم می‌خورد. کاش این سوال را نمی‌پرسیدی عزیز.

این گفتگو ادامه دارد...

121 thoughts on “گفتگو با رضا شکراللهی نویسنده ی وبلاگ «خوابگرد»

Comments are closed.