بخش پایانی گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن. دوستانی که بخش نخست و دوم گفتگو را نخواندهاند، اینجا و اینجا را کلیک کنند.
%20sokhan1.jpg)
این هم سومین عکسی که سخن برایم فرستاد.
من هردو یعنی خوابگرد و سردبير خودم را وبلاگ ميدانم. چرا که هردو در يک صفحه نوشته میشوند، لينکستان دارند، به مطالب و نوشتههای ديگران لينک میدهند و مهمتر از همه بخش اظهار نظر. خب بلاگر آزاد است هر چه دلش میخواهد بنويسد يکی از خودش و زندگی روزانهاش مینويسد، ديگران ممکن است به ادبيات و هنر يا سياست و مسائل اجتماعی بپردازند يا اصلا يک وبلاگ کاملا تخصصی باشد و اين بستگی به بلاگر دارد تو انگار نظر دیگری داری؟
شما درست میفرماييد. يکی دو ماه پيش من مطلبی نوشتم زير عنوان «وب لاگ، صفحه کاغذ الکترونيکی» - يا چيزی شبيه به اين - و در آن قيد کردم که وبلاگ يک صفحهی الکترونيکی است که میتوان در آن هر چيزی نوشت. فرقش هم با صفحهی کاغذ معمولی و کتاب و روزنامه در اين است که به محض فشار دادن يک کليد، متن را میتوان از شمال تا جنوب، و از شرق تا غرب کرهی زمين خواند. حالا میگوييم متن، میتوان به جای آن عکس يا صدا هم گذاشت؛ فرقی نمیکند. اما در مورد مطالب «وبلاگی» يا «وبلاگانه»ها، چيزی در ذهن دارم که اگر حوصلهتان سر نمیرود، توضيح بدهم.
بفرماييد، خواهش میکنم.
به نظر من - که يک نظر شخصی است البته - مطلب وبلاگی مطلبی است که اگر آن را در جايی غير از وبلاگ منتشر کنيد، چيزی کم داشته باشد، و يا اصلا خارج از وبلاگ قابل انتشار نباشد. مثال روشنی که مي توانم بزنم، وب نوشتهای آقای ابطحی است که اخيرا به صورت کتاب بيرون آمده و بسيار خواندنی و جالب است. آقای ابطحی اسم کتاب را «برای دلم» گذاشته که اسم با مسمايی هم هست و لباس طبع بر وب نوشتههايش پوشانده. من اين کتاب را که ورق میزدم، مشخصههايی در آن میديدم که در هيچ کتاب خاطرات ديگري نيست. مثلا فکر کردم اگر ايشان اين نوشتهها را به جای وبلاگ مثلا در ستونی از روزنامهی اطلاعات - مثل ستون «گل آقا» يا آقای مهاجرانی- منتشر میکرد آيا شدنی بود؟ پاسخم به اين سئوال منفی است، به خاطر همان مشخصههايی که در اين نوشتهها هست و آنها را «وب لاگی» میکند. حال محدودهی نوشتههای آقای ابطحی سياسی است يا لااقل خواننده بيشتر انتظار خواندن مطالب سياسی - يا به عبارت دقيق تر درون حکومتی - از ايشان دارد. اما در نوشتههای کسی مثل حسين درخشان، ما با چيزهايی رو به رو میشويم که کاملا غير منتظره است و از تمام ظرفيتهای وسيلهای به نام وبلاگ استفاده میکند. بعضی وقتها از سياست مینويسد، بعضی وقتها از سفر مینويسد، بعضی وقتها از احساس درونیاش مینويسد، بعضی وقتها خوشحالی اش را با کلمات شاد و طنز منعکس میکند، بعضی وقتها فحش میدهد و عصبانيتاش را آشکار میکند، بعضی وقتها تيتر جدی میزند، بعضی وقتها اصلا تيتر نمیزند. عکس و صدا و لينک و آگهی و هر چيزی که شما تصورش را بکنيد ايشان ترکيب میکند و در اين «صفحه الکترونيکی» میگذارد. خط و جهت ِ شکلی ِ خاصی ندارد هر چند به شدت مقيد به برخی قواعد و قوانين و چارچوبها هست. مثلا شکسته نمینويسد و يا به نظر گذارها اجازه تخطی از چارچوبهای تعيين شدهاش نمیدهد. اينها کار حسين درخشان را کاملا «وبلاگی» میکند. خلاصه اين که وبلاگ نوشتن با خاطره نوشتن يا مقاله نوشتن فرق دارد هر چند در وبلاگ میتوان خاطرات يا مقالات هم نوشت؛ ولی آن خاطرات نويسی نهايتا چيزی خواهد شد شبيه به خاطرات آقای بنیصدر - وقتی که رئيس جمهور بود-، در روزنامهی «انقلاب اسلامی»، که هر روز خاطرات سياسیاش را ثبت و نشر میکرد.
خب اين بستگی دارد به سليقه، دانش فنی (کامپيوتر)، سن وسال، تحصیلات، نوع تربیت، محیط و خیلی چیزهای دیگر یک بلاگر، يعني در واقع همان فرديت. در عين حال بايد توجه کرد آقای ابطحی با اينکه میخواهد خودش باشد، خط قرمزهای نظام را هم رعايت میکند و آن آزادی که مثلا آقای حسين درخشان دارد ايشان ندارند؟
کاملا صحيح است. نمیتوان و نبايد انتظار داشت که آقای ابطحی يا آقای مزروعی يا آقای معين مثل آقای درخشان بنويسند! در عالم وبلاگها، قرار است هر کس خودش باشد! و همين فرديت وبلاگهاست که ما برای رشد فرهنگی و سياسی خودمان به شدت به آن نياز داريم. آقای ابطحی، سياستمدار شجاعي است که از خط قرمزهايی به مراتب مهم تر از خط قرمزهای نظام عبور کرده است که براي درک اهميت کار ايشان البته به زمان نياز داريم.
مثلا من تصميم دارم اين گفتگوها را بعدها بصورت کتاب منتشر کنم و البته اين فکر و پيشنهاد آقای عبدالقادر بلو چ بود تا اگر احیانا امروزيان و آيندگان خواستند در باره وبلاگ شهر تحقيقي کنند دست کم چيز مکتوبي داشته باشند حالا اگر روزی اين گفتگوها کتاب شد، تکلیفش چه میشود؟
خب اين گفتگوها میتوانست در جای ديگری غير از وبلاگ هم درج شود. اگر کشور آزادی داشتيم شايد میشد آن را در مجله يا روزنامهای هم منتشر کرد و بعد مجموعهاش را به صورت کتاب در آورد. حال که چنين امکانی نيست، از وسيلهای به نام وبلاگ برای انتشار اين مصاحبه استفاده میشود تا بعدها به صورت کتاب در آيد. شايد در کشورهای غربی، ناشناخته بودن پديدهی وبلاگ در ميان مردم عادی، دقيقا به خاطر کارکرد آزاد مطبوعات و تنوع و کثرت آنهاست که نياز به چيزی به نام وبلاگ - به عنوان رسانهی جای گزين - از ميان میبرد و از بُرد و اهميت آن میکاهد.
سخن جان با اينکه دلم میخواهد در اين مورد بيشتر حرف بزنيم میترسم اين گفتگو بخش چهارمی را هم پيدا کند اين است که با اجازه میروم سراغ پرسش بعدی.
بله. نگذاريم کار به بخش چهارم بکشد! خوانندگان قطعا تا اينجايش هم کسل شدهاند. نبايد از فضای وبلاگ سوءاستفاده کنيم!
در بخش نخست گفتگويمان اشاره کردی که فضاي اينتر نت و وبلاگها امکان جديدی را بوجود آوردهاند که البته دشواريهای خاص ورود به آن هم کم نيست میتواني اين دشواريها را نام ببری؟
ببين. تا اينجا، صحبتهای ما همهاش جنبهی انتزاعی و تجريدی داشته و به دليل فشردگی بحث، وارد مصداقها هم نشدهايم. از تمثيل هم سعی میکنم کمتر استفاده کنم چون اين مثال زدنها هر چند از يک طرف کار را راحت میکند، اما از طرف ديگر به قول زنده ياد طبري باعث سوءتعبير و اشکال میشود. اما در اينجا چارهای جز مثال زدن نداريم. اگر با کمی اغماض وبلاگ را به باغ تشبيه کنيم میتوانيم بگوييم که هر کسی که کمی سواد کامپيوتر و اينترنت داشته باشد میتواند به راحتی يک باغ با گلها و گياههای رنگارنگ درست کند و در عرض يکی دو ساعت آن را در معرض ديد «جهانيان» قرار دهد. اما مشکل بزرگ اينجاست که بتوانی کس يا کسانی را به داخل اين باغ بياوری تا گلهای قشنگی را که کاشتهای به آنها نشان دهی. گلهايی که خودت فکر میکنی خيلی قشنگ است و خيلی برای کاشتنشان زحمت کشيدهای. ولی نشان دادنشان به اين و آن کار راحتی نيست. بعضی وقتها هم، گل به آن قشنگی و خوش بويي که باغبان فکر میکند نيست! در بعضی باغها هم باغبان تعمدا جز گیاههای خطرناک و گوشتخوار چیزی نمیکارد و در این گونه باغها جز بوی تعفن چیزی به مشام نمیرسد! اين نکته را هم فراموش نکنيم که يک موش مخرب هست به نام مرتضوی که به بهانهی از بین بردن گیاهان گوشتخوار و بوی تعفن، میخواهد ريشهی تمام گلها و گياهها را بزند و گاه به خود باغبان هم حمله ور ميشود!
سخن، قالب وبلاگت را خودت درست کردهای؟
قالب وبلاگم را با زحمت و کپی کردن از اين جا و آن جا و کمک گرفتن از اين و آن، «خودم» درست کردهام! يک نوع کُلاژ ِ زشت و ابتدايی که صدای خيلیها را در آورده است!
چرا به وبلاگهای ديگران لينک نمیدهی؟
اگر منظورت آن گوشهی سمت راست است، اين کار را در آينده خواهم کرد، هر چند به خاطر کم حافظگی ممکن است برخی از قلم بيفتد و باعث حرف و حديث شود! اما هر مطلب خواندنی که ببينم، بلافاصله، در همان صفحهی اصلی به آن لينک میدهم.
منظورم داشتن لينکستان بود؟
لينکستان حرفهای برايم مشکل است، چون فعلا نمیتوانم به قالب دست بزنم، ولی به صورت انفرادی حتما لينک را در صفحهی اصلي میگذارم.
چند ساعت در روز پشت مانيتور مینشيني هم براي وبگردی و هم نوشتن؟
بستگی به اين دارد که کجا باشم. در سفر و حضر وضع فرق میکند. برای وبگردی به طور عادی يکی دو ساعت، البته برای خواندن مطالب خوب هر چقدر وقت لازم باشد میگذارم. بعضی وقتها هم پرينت میگيرم و هر جا باشم مطلب را میخوانم. برای نوشتن هم، اگر در جايی ثابت نباشم، در نوت بوکم مینويسم و از هر جا که دم دستم باشد، پست میکنم. مدتهاست که قلم و کاغذ را کنار گذاشتهام هر چند بوی جوهر و کاغذ را خيلي دوست دارم. نوشتن با ماشين تحرير دستی را هم خيلي دوست دارم.
خيلي دلم میخواست وارد مسائل روز ايران هم بشویم اما چون هدف بيشتر وبلاگ و وبلاگ نويسی است از آن میگذریم. بيلی هم سوالي دارد؟
بيلي جان بفرماييد.
بيلی: جناب آقای ف. م. سخن جان سلام، خوشحالم که در مصاحبه با بابام اشاره به ژن حيوانی کردی. معلوم میشه ما با آدما یه چيزای مشترکی هم داريم. خب شما سگ داريد؟
بله دارم! يک سگ دارم که خيلی خيلی دوستش دارم. با او مفهوم زندگی را فهميدهام.
بيلی: پس بايد يه بخش چهارمی هم به من اختصاص بدی، عبدالقادرخان فقط يه خرگوش ماده داشت که تو حوزه من نیست ولی از شما خیلی سوال دارم. اول بگو دختره یا پسره؟
پسر است.
بیلی: چه بد شد با اينحال چون سگ داری میتونیم با هم دوست بشیم چه نژاديه؟
نژادش يادم نيست!!!؟ اما سگ من يک سگ خيلی خيلی خاص است!
بیلی: مثل من کوچيکه يا بزرگه؟
کوچيکه و چند صفحه بيشتر نيست!!! لابد تعجب کردی اين ديگه چه جور سگيه؟ نه بيلی؟
بیلی: آره خیلی هم تعجب کردم که این دیگه چه جور سگيه که چند صفحه بیشتر نیست؟
اسمش پات «سگ ولگرد»ه. البته ولگرد ِ ولگرد هم نيست، و حيوونکي صاحبش رو گم کرده. صاحب اصلياش رو خيلی دوست دارم. صاحب اصلی اين سگ، آقای صادق هدايت، متمدنترين و انسانترين نويسندهای است که من تا به حال شناختم. او معتقد بود از ملتی که لذيذترين غذاشون دل و جگر حيواناته، و بزرگترين تفريح شون، آتش زدن موش و دم گربه و زدن هم نوعهای تو با سنگه، نمیشه انتظار زيادی برای متمدن شدن داشت. ايشون اين قدر تو اين دنيا چيزهای زشت و عذابآور ديد، اين قدر از آزار ديدن هم نوعهای خودش و هم نوعهای تو رنج برد که عاقبت خودش رو کشت. نمیتونست اين همه زشتیرو ببينه واسه همين به زندگی خودش پايان داد. آره بيلی جون. به بابا اسد بگو داستان «پات» رو برات بخونه و زندگی صادق هدايت رو برات تعريف کنه تا ببيني اين نويسندهی بزرگ کی بود و چه کرد.
بيلي: از بابام میپرسم، اگه این کتابو داشت ازش میخوام شبها اونو برام بخونه و از صاحبش برام حرف بزنه. ممنونم سخن.
خواهش مي کنم بيلي جون.
سخن جان انگار بايد کم کم از هم خداحافظي کنيم، تازه به تو عادت کرده بودم. اما کاريش نمیشود کرد «گويي مرا براي وداع آفريدهاند» به خاطر وقتی که به من دادی و این همه صبورانه تحملم کردی بينهايت سپاسگزارم.
من هم از تو به خاطر زحمتی که برای اين گفتگوها میکشي تشکر میکنم و اميدوارم در اين کار موفق باشی.
جمعه نوزدهم فروردین با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ "پیام ایرانیان" گفتگو خواهم داشت، اگر دوستان پرسشی دارند می توانند در بخش نظر خواهی بنویسند یا با assada@gmail.com تماس بگیرند.